۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

مخمس بر غزل شهریار


دیده عمریست, که در راه تو بر در کردم
داغ هجران ترا بر دلم اخگر کردم  
سوختم خون دل خویش بساغر کردم
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم"
"حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

خاطرت هست ؟ که گفتی بمن از فصل خزان
سایه ات بودم و دنبال تو همواره روان
لیک رفتی و من از هجر تو گشتم نالان
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران"
"ساده دل من که قسم های تو باور کردم

آرزو مرد!  دریغا چو به هنگام بهار
طعنه ها میزند اغیار به هر لحظه دوبار
این منم با دل افسرده ,  تن لاغر و زار
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار"
 "گشتم اواره و ترک سر و همسر کردم

چشم من از غم هجران تو یک عمر گریست
بیقراری بجهان چون من نالان کس نیست
قصه بی سر و سامانی من دانی چیست
در و دیوار به حال دل من زار گریست"
"هر کجا ناله ناکامی خود سر کردم

ساعت هجر تو یکسال ملالم افزود
قرن ها گریه نمودیم ازین مویه چه سود
گوئیا گشته ای همباز تو با چرخ کبود
بخدا کافر اگر بود به رحم آمده بود"
"زان همه ناله که در پیش تو کافر کردم

همه دم دیدۀ ماراست رجا کی دانی
هوس منزل لیلاست مرا کی دانی
دل سودا زده شیداست بتا کی دامی
زیر سر بالش دیباست ترا کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم

روز صد بار کشم تا دم مردن هوسی
ناله و ضجه و فریاد چو بانگ جرسی
نیست در زمره ما دادگری داد رسی
بعد از این گوش فلک نشنود آواز کسی"
"که من این گوش زفریاد و فغان کر کردم

چون "حمیدی " شده از گردش ایام ملال
انتظاری نکشد بهر تمنای وصال
فارغ از حلقه زلفین تو بودست محال
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال"
"آنکه من خاک رهش را بسر افسر کردم




اول چوزا 1371/ کابل میکرورویان 3

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

فلورانس کلگیت زیباترین چهره در بریتانیا






کارشناسان زیبایی شناسی در بریتانیا دیشب معیار زیبایی را با خط کش سنجیدند و
فلورانس کلگیت در مسابقه معرفی زیباترین چهره در بریتانیا از بین هشت هزار شرکت کننده به مقام نخست دست یافت! بر اساس نظر داوران معیارهای جذابیت و زیبایی بر اساس فاصله اعضای چهره تعین شده است.
.


این مسابقه که توسط یکی از کانال های تلویزیونی داخلی بریتانیا برگزار شد فلورانس 18 ساله را به عنوان دارنده زیباترین چهره طبیعی معرفی مینماید..

موصوف پس از پیروزی در این رقابت گفت:" فکر نمی کردم چهره من اینقدر مهم باشد... هر بار که به چهره خود در آینه نگاه می کنم معیارهای علمی اعلام شده را برای انتخاب خود نمی توانم ببینم!

سالها قبل کتابی را در مورد زیبائی شناسی بخوانش گرفته بودم! در آن کتاب استدلال شده بود که زیبایی در هر جامعه تعریف خود را دارد! به طور نمونه درک از زیبایی در جامعه چین بسیار متفاوت تر از جامعه هند, افریقا و یا روسیه میباشد! اما بهر صورت میتوان نکات مشترکی را برای تعریف زیبایی در نظر داشت! مثلآ گل در همه دنیا و در چشم همه آدم های دنیا گل است! اما در مورد انتخاب فلورانس جان حتا دیگر به هر دو چشمم هم بد گمان شده ام! خلیل جان بخیالم راست میگفتی!!!! حتمن عقلم را از دست داده ام !

فلورانس جان مبارک! ولی اگر من در جمع داوران بودم زیبائی را برایت درست تعریف میکردم !!!!!!!!!!!

به بام آسمان- در آئينه دریا

در ساحل بحر مواج شهر کوپنهاگن در فاصله 500  متر دور تر از ساحل دریا مجسمه دختری را ساخته اند که امواج خروشنده دریایی عاشق 

 در هر لحظه با شوق بر سر و رویش بوسه میزنند! مردم کوپنهاگن آنرا مجسمه پری دریایی مینامند.   20 سال قبل زمانیکه برای نخستین بار  به دعوت مسئول تریننگ سنتر با دیگر همکاران غرض تفریح به آنجا رفتم . آقای ارنست شنور مسئول ارشد فلایت سنتر در این مورد چنین گفت" در افسانه ها  فولکولوریک مردم ما  در این مورد میگویند که:  پری دریایی که کتی نام داشت و یونانیان آنرا پری آسمانی میگفتند روزی در هنگام آببازی در امواج ملتهب یونان گم میشود و سرانجام آن پری  بهنگام غروب در همین منطقه پیدا میشود! از همان روز به بعد وی هر روز بهنگام غروب در همینجا  ایستاده میشده و با یک دست موهای طلائی اش را شانه میکرده و عکسش را خرامان در آب میدیده است! لهذا این مجسمه یاد بودیست ار همان پری دریایی آتنی یا پری کتی! با شنیدن این قصه بیاد کتابهای افسانه های پارسی افتادم ! اینکه در اشعار پارسی مواج بودن آب را عاشق بودنش تلقی میدارند! اینکه میگویند آب اگر صد پاره گردد باز با هم آشناست بدین لحاظ که آب ها درد دل خود را به یکدیگر به هر گوشه میرسانند و درد خویش را با موج خروشان بیرون میکشند اینکه میگویند آب هیچگاه آتش نمیگیرد مگر اینکه عکس زیبا روی را در دل خود جا دهد! چنانچه ظاهر هویدا میخواند ( در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است- مهر در آئیینه یا آتش در آب افتاده است) شبی دیگری که به معیت جلیل جان نورمحمد و تنی چند دیگر به این محل آمدم متوجه شدم که  دیدن عکس ستاره گان در آب یا بهتر بگویم تماشای بام آسمان و بویژه تک ستاره اش در آئینه بحر زیبایی دیگری دارد که احمدظاهر آنرا  با آهنگی جاودانی کرده


امشب به بام آسمان
چشمک زنان، دامن کشان
با عشوه های دختران
پروین من شو تو هم

ستاره ی تابان 
من

عاشق تو چشمان  من
پروین من، پروین من
عشق تو شد ایمان من
آه، پروین 

مه پرتوی تو 
سیمگون

مه گشته از حسنت زبون
ای دخت شوخ نیمه شب
یک دم به چشم من خرام
آه، پرویم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

دانته الیگیری و الهام از سنایی غزنوی


زادهٔ فلورانس ایتالیا بوده و در سپتامبر ۱۳۲۱ میلادی در روانا در گذشته است. نوشته‌های دانته در ادبیات ایتالیا مشهور و در سراسر اروپا خیلی مؤثر و جا افتاده‌است
 فلورانس در آن زمان، یکی از جمهوری‌های متعددِ ایتالیا بود که مانند شهرهای ونیز، پیزا، سیه‌نا، جنوا، راونا و غیره برای خود استقلال داشت؛ این شهرها از لحاظ بازرگانی شهرهایی آباد و مُرفه بودند.

دانته سالیان کودکی و جوانیِ خود را در دوران قرون اوسطا و جنگ‌های صلیبی و آشوب در اروپا گذراند. از تحصیلات اولیۀ او چندان اطلاعی در دست نیست؛ ظاهراً وی در دانشگاه «بولونیا» که در آن عصر شهرتِ خاص داشت و نیز در دارالتعلیم فرقۀ مذهبی «برادران کهتر» در شهر سنتا کروچه تحصیل کرد، ولی قسمت عمدۀ رشد فکری و فلسفیِ خود را مرهون دانشمند بزرگی به نام «برونتو لاتینی» بود که چندین کتاب و یک ‌نوع «دایره المعارف» علوم آن عصر را به زبان‌های فرانسه و ایتالیایی و لاتینی نوشته بود، و دانته در سرود پانزدهم «دوزخ» خود به تفصیل و با احترام از او نام می‌برد.

در این دوران کودکی بود که عشق افسانه و معروف دانته به «بیاتریکس» آغاز شد. بیاتریکس دختر مردی به نام «پرتیناری» بود که نزدیکی خانواده‌گی با دانته داشت، و در یک میهمانی فامیلی بود که دانته برای اولین‌بار با دختر او ملاقات کرد. دانته معتقد است که عشق سوزانِ او به بیاتریس از همین هنگام آغاز شد، و چنان‌که در کتاب «زنده‌گانی نو»ِ خود می‌گوید: «از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان عشق نهاد.»
ده سال بعد وی نخستین نغمه‌های عاشقانۀ خود را به‌خاطر این دختر سرود. ولی این عشق تا آخر به صورتی افلاطونی باقی ماند؛ زیرا بیاتریکس  مردی دیگری را به شوهری برگزید و اندکی بعد در جونِ سال ۱۲۹۰، در ۲۴ سالگی مرد. این مرگ نابه‌هنگام، روح دانته را تکان داد و او را که هنوز شاعری تازه‌کار و ناپخته بود، چنان آمادۀ شاعری کرد که عاقبت به صورتِ یکی از بزرگترین شاعران تاریخ جهانش درآورد.
در ادبیات جهان، ستایشی که دانته از این زن کرده، نظیر ندارد؛ زیرا هیچ شاعری هنوز محبوبۀ خود را تا درجۀ الوهیت بالا نبرده است. دانته بیاتریس را در «کمدی الهی» مقام «مظهر حق» و «نمایندۀ لطف الهی» داده و او را تا به حد فرشتگانِ ملکوت بالا برده و در عالی‎ترین طبقۀ فردوس، که آدمیان بدان راه می‌توانند یافت، جای داده است.
با این وصف، عشق دانته به بیاتریس مانعِ از آن نشد که وی پس از مرگ محبوبۀ خود، روی به عشق‌هایی دیگر آورد و سراغ زیبارویانی دگر رود.
در این زمان دانته شاعر مشهوری شده بود و یکی از رهبران مکتب ادبی تازه‌یی به‌نام «سبک ملایم نو» به‌شمار می‌رفت که در عالم ادب به‌وجود آمده بود. این مکتب، نظیر مکتب رمانتیک قرن نوزدهم طرفدار بیان احساسات و عواطف قلبی بود، و اساس کار آن دوری از تصنع و سادگی بیان و توجه به الهامات شاعر بشمار می‌رفت ، و از این حیث نقطه مقابل مکتب ادبی رایج آن‌ زمان بود که «مکتب ادبی سیسیل» نام داشت و اساس کارش سبک نویسندگی پیچیده و پر از سجع و قافیه‌یی بود که تا حد زیادی به مکتب نظم هندی ما شباهت داشت.
در همین احوال دانته در چندین زدوخورد بین قوای فلورانس و همسایگان این شهر شرکت کرد که خاطرۀ آن‌ها جابجا در «کمدی الهی» آمده، و مهمترین‌شان نبرد «کامپالدینو» بود.
دانته در دوران زندگی خود دست به انتشار کتاب‌های متعددی زد که معروف‌ترین آن‌ها «کمیدی الهی»، «زندگانی نو»، «ضیافت»، «سلطنت»، و «آهنگ‌ها» است. کتاب «کمدی الهی» در سه بخش نگاشته شده‌است: دوزخ، برزخ و بهشت
سنایی غزنوی-شاعر قرن ششم- در سیرالعباد الی المعاد و آلیگیری دانته- شاعر ایتالیایی قرن پانزدهم میلادی- در اثر مشهور خود کمدی الهی، با استفاده از تمثیل های گوناگون و تأثیرشان بر روح، به آیین آخرت شناسی تأکیدی بیشتر دارند و در حقیقت، این دو اثر، آرمان شهر یا مدینۀ فاضله ای هستند که انسان کامل را توصیف می کنند.از آنجا که اساس داستان هر دو اثر، ماجرای روح است که از نوعی پدیده شناسی روح در یک سفر طولانی و پر مشقت حکایت می کند، می توان به مضامین و اهدافی مشترک میان آن دو دست یافت. ، در این دو اثر، موارد زیادی از شباهت ها و تفاوت های وجود دارد. که تقریبت همه آنها توسط بسیاری از نویسنده ها به بر رسی گرفته شده است. از جمله اقبال لاهوری هم تا حدی ازین دو اثر در نوشته هایش 
استفاده کرده  است


مثنوی سیرالعبادالی المعاد

یکزمان از زفان بینش من - گوش کن رمز آفرینش من

منظومه ی رمـزی و عرفـانی، اثـر سنایی غزنوی، شاعر، حکیم و عارف است. این مثنوی سیر انسانی را از مبدأ خویش به سوی معاد و به عبارتی سفر روح از مرحلـه هبـوط در عـالم سفلی را تا بازگشت به عالم علوی شرح میدهد. در ادبیات جهانی شرق و غـرب نمونـه های مشابه دیگری با موضوع سفر به جهان پس از مرگ میتوان یافت. در سنت اسلامی مهمترین نمونۀ چنین سفرهایی داستان معراج رسول خدا (ص) است که در ادب فارسی به صورت معراج نامه های منظوم و منثور نمود پیدا کرده است (نکـ : ابـن سـینا، )١٣٦٦،
از میان آثار ابن سینا "حی بن یقظان"، "رسالة الطیر" و "سـلامان و ابـسال نیز نمونه هایی هستند که مراتب سلوک عارف را تا مرحلۀ گذر ابدی از ایـن دنیـا نـشان میدهند. در ادب مسیحی "کمدی الهی" اثر دانته، "بهشت گمشده" اثر جان میلتون و رمان مشهور "سلوک زائر" نوشته جان بانی ین، نیز مشابه سیرالعباد چنـین روایتـی از زندگی پس از مرگ دارند

===========

Durante degli Alighieri


When I made answer, I began: "Alas !
How many pleasant thoughts, how much
desire,
Conducted these unto the dolorous pass !"
 Then unto them I turned me, and I spake,
And I began: "Thine agonies, Francesca,
Sad and compassionate to weeping make me.
118 But tell me, at the time of those sweet
sighs,
By what and in what manner Love conceded,
That you should know your dubious desires?"
And she to me: "There is no greater
sorrow
Than to be mindful of the happy time
In misery, and that thy Teacher knows.
But, if to recognise the earliest root
Of love in us thou hast so great desire,
I will do even as he who weeps and speaks.


 آن گاه كه توان پاسخگويي يافتم، چنين گفتم افسوس !
چه انديشه هاي نابي، چه آرزوهاي ژرفي،
! آنان را به چنين گذرگاه دردآوري كشانده است
***
 آن گاه روي سخنم را به آنان گرداندم،
عذاب شما، ،Francesca فرانچسكا » : و چنين شروع كردم
مرا واداشته است تا از فرط اندوه و دريغ بگريم.
***
 اما مرا بگو، هنگام آن آههاي شيرين،
چگونه و با كدام آيين عشق پذيرفت
؟ تا دريابيد آرزوهاي پنهانتان را
***
هيچ اندوهي بزرگتر نيست »و او چنين گفت
از انديشيدن به دور هي شادكامي
هنگام شوربختي، و استادت نيك م يداند.
***
 اما اگر اين سان مشتاقيد كه دريابيد
سرچشمه ي عشق ما را، پس خواهم گفت
سرگذشتم را به شما آن سان كه آدمي گريان سخن مي گويد.
بر گرفته از کتاب همبازیان گمشده
برگردان: شاپور احمدی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

.. و به مهمانی خدا نرفتم


غروب  دلگير -  طلوع  حسرت بار
جده عربستان سعودی14سپتامبر 1995
نمیدانم چرا بجای اینکه با استفاده از فرصت باتفاق همکارانم بزیارت خانه خدا میرفتم, تنهای , تنها در اتاق خود را زندانی کرده  کاغذ سیاه میکنم! خودم هم از دیوانگیهای خودم سر در نمی آورم! نمیدانم از این تنهایی و سکوت و با خود درد دل کردن و نوشتن چه یافته ام ؟ در کابل معمولآ شبانگاهان که خدا چراغ ماه را روشن 
میکند. قلمم را بر میدارم و در حضور چشمهای کنجکاو ستاره گان مینویسم 
اما  امروز میخواهم در این غروب خونین و دلگیر چیزی از گریبان قلم بدامن دفتر ریزم! هرچند حرفهای زیادی  برای گفتن دارم؟اما چه سود؟ کی خواهد خواند؟ بااینحال  مینویسم تا این حرفها در دلم تلنبار نشوند و یا هم اندکی سبک شده  بسوی آسمانها بپرم!  گیرم پریدم! آخرش چه؟ یک عمر همچون جاده خلوت خاکی در انتظار قدمهای که محال بود از این جاده بگذرد خود را فریب دادم!  و هیهات که همین اکنون هم گوئی  که  مرا از این شام غم انگیز  گریزی نیست!
 آری  پس از 7 ساعت پرواز باید سر ببالین می نهادم ولی برعکس از همان لحظه ورود به هوتل متوجه شدم که یکبار دیگر همان خیال همیشگی در اتاقم راه می رود
احساس میکنم خیال حرمانی ام حتا بر دیوارهای اتاق و روی پرده ها در جریان است
 با همین خیال بی اختیار بسوی پرده آئینه نما رفتم و  آنرا با تمام قوت پس زدم! از پشت کلکین هوتل شیرتون جراند جده نگاه خسته ام به آسمان خیره شد.  به منظره غروب مینگرم ؛ میبینم خورشید امروز بار دیگر  با  دل پر از داغ  جامه خونین بر تن  کرده است! شاید تصمیم گرفته امشب مثل من با  یک نیستان سوز در سینه بخوابد. آری با اندک دقت مویه را برلب وگلوی پر از دردش واضح میبینم! چه غروب دلگیری!لهذا با خنده ازش پرسیدم: باز چی گپ اس افتو بچیم ؟ عبوس تر بسویم نگریست! با شوخی مخاطبش کرده گفتم:  
بیا بیا اتاق من
 سالیان پیش  زمانیکه میدیدم آفتاب از جلوه نور ستاره  سحری  با حسادت از رشک سیه پوش میشد؛ ازش بدم میامد!! اما حالا که یک عمر است بجز طلوع حسرت بار ارمغان  دیگری ندارد!  بلای دو عالم در سرش! بگذار با دل پر درد  بمیرد!  
آری ! بگذریم از این حاشیه روی و بروم بالای اصل مطلب! دیروز که دستگیر دریور سکیجول پرواز را خانه آورد و گفت جده پرواز دارم متعجب شدم! زیرا زمان حج آپریشن تمام شده! میعاد  حج عمره نیز به پایان رسیده!! گفتم حتمآ اشتباهی شده باشد! هر چند از تلفون هندلکی سردار صاحب همسایه کوشش کردم با آمریت آپریشن تماس بگیرم نشد! سرانجام  امروز که گلزار خان با سایر عمله پرواز دنبالم آمدند !بر خلاف تصورم  سکیجول درست از آب برآمد! همه با خنده میگفتند حج مبارک حاجی صاحب! حیران شدم ! در فرجام دانستم که این پرواز,  پرواز ریگولر آریانا نیست که پس از نشست , تیل گرفتن و جابجایی مسافر دوباره باید جده را ترک و بسوی کابل پرواز کنی!!در این پرواز , آریانا از سوی  سعودی ایرلاین چارتر گردیده  تا آنعده از افغانهای که در مراسم حج بقصد کار خود را در عربستان پنهان نموده و فرار کرده  اند و سرانجام توسط پولیس سعودی دستگیر شده اند  بکابل دیپورت شوند! لهذا ما در این پرواز اجازه داشتیم بیشتر از یکشبانه روز در جده بمانیم ! بنابرین وقت کافی  برای ادای  حج عمره بود! هر سال بالای اینگونه پرواز ها ی ویژه در بین عمله پرواز جنگ است و امسال با وجود اینکه من تازه کار و نوکی هستم اما " قرعه فال بنام من بیچاره " خورده است! شایدهم من  آدم خوشبختم! به! به ! چه  آدم خوشبختی!
بهر حال خوشحال شدم ! در دل گفتم شاید دل خدا برایم سوخته و مرا در خانه خودش مهمانی میدهد! در حالیکه هیچ خرجم  نمیشود!  بر عکس سفریه  خوب  هم میگیرم! بیکبارگی پسر کاکایم داکتر منصور یادم آمد که سالها قبل در غزنی در خانه ما بود که برایش از کابل احوال آمد بحیث داکتر کاروان حج انتخاب شده و همگان حسرتش را میخوردند و میگفتند خدا در خانه خود مهمانش کرده! ببین که او هیچ خبر نبود؛ برایش احوال غافل آمد! با همین افکار  پریشان سرانجام جده رسیدم و این خوشی هم فقط تا رسیدن به درب هوتل ادامه یافت اما همینکه داخل هوتل شدم بیکبارگی فکرم عوض شد !!!!

 در لابی هوتل کپتان مشفق به همه عمله پرواز اعلام کرد همگان برای سه ساعت میتوانند استراحت کنند و وی بزودی برنامه سفر به مکه را با ستیشن منیجر پی ریزی کرده به اطلاع ما خواهد رساند! همگی با تکان سر رضائیت شانرا اعلام و از همدیگر خداحافظی کرده بسوی اتاق هایمان روان شدیم ! هنوز یونیفارمم را کامل و تمام از تنم نکشیده بودم که با صدای زنگ تلفون از جا پریدم! کپتان مشفق پشت تیلفون بود و پس از سلام گفت: او بچه ستیشن منیجر آریانا در جده حالا زنگ زد! با موتر شرکت یکساعت بعد  هوتل می آید و سپس بسوی مکه میریم! به همه ما احرام هم میاره ! شب طواف میکنیم همانجا میخوابیم صبا در کوه عرفات بالا میشیم فرائض حج پوره میشود اگه وخت ماند مینا و مزدلفه هم میریم! صبا پیشین پس میایم! نمیدانم چرا بی محابا گفتم: تشکر من نمیروم ؛ باز ده آرامی حج فرضی ادا میکنم ! سپس شروع به بهانه جویی کرده گفتم : سرم درد میکند؛ در ضمن پسر خاله ام در همین شهر زندگی میکند میخواهم او را ببینم!  کپتان مشفق با تعجب گفت او بچه اونجه درد های بی درمان گم میشه؛ خانه خداس تو چی میگی بیا خوده دیوانه نه پرتو!! گفتم نه کپتان صاحب من نمیروم!!! گفت دلیت برادر خیر اگه ندیدیدم صبا 7 شو آماده باش  از هوتل بسوی میدان میرویم (پک اپ اس)! گفتم بخیر برین! خدا حافظی کردم. چند لحظه بعد همکار دیگرم در اتاقم آمد  و گفت بخی بچیم آرزو هایت بر آورده میشه؛ ساعت ما هم با تو تیر اس !!! آدم خوشخوی و خوشخوان هستی  همو لبیک الهم لبیک هم با صدای تو مزه میته! بخی غمدرونی ره ایلا کو! گفتم انجنیر صاحب! بخیر بروید! من هیچ آرزوی در این دنیا برای برآورده شدن ندارم؛ همیشه در برزخ زندگی میکنم. در او دنیا ره هنوز سرش فکر نکرده ام! هر چه بادا باد!! اما بهیچوجه امروزدلم نیست! همکارم متعجبانه با شوخی گفت: بچیم بخیالم که تو از دیوانه های زیارت بهلول دانا هستی !!  خی بامان خدا ... بارفتن وی بی اختیار بیاد مادرم افتیدم که شش ماه قبل زمانیکه  باستفاده از تکت سالیانه رایگان آریانا همراه باپدرم بزیارت حج فرستادمش خیلی خوشحال بود همینکه از تکسی پیاده شد و چشمش بمن افتاد شروع کرد بدعا کردن ! در حالیکه من دقیقآ در همانزمان حال و هوای همینروز را داشتم ! پیهم میگفت" الله بچی که ده خاک دست بزنی زر بگرده !!! گفتم مادر من از زر نفرت دارم! دوباره گفت در عمر و روزی ات برکت! و سپس نگاه غمگینانه بسویم انداخت انگار او نخستین کسی بود که   شعله آتش را در درون سینه ام میدید و بلافاصله چشمانش پر اشک شد.
شنیده ام خود شناسی خدا شناسی است!! اما بر عکس من سالهاست خدا را خوب میشناسم ولی خود را نه!آخر نمیدانم من کیم؟ چرا  گاهی حتا از رده ء انسانیت خارج میشوم؟ چرا به مهمانی خدا نرفتم؟؟ به خودش قسم نمیدانم!! چرا حتا هیچ جمله شعر و آهنگی را قشنگ نمیبینم؟ خودم هم نمیدانم اما صرف همینقدر میدانم که :
 از تکرار لبخند های بی ریشه و تصنعی خسته ام
میان درد استخوان سوز و بی پایان,  رنجور, فرسوده و آشفته ام! 
ایکاش ترازویی برای اندازه گیری دلتنگی و نا امیدی وجود میداشت
 تکیه گاهم شده باد!!
وزمین زیر پایم شده نهنگ درنده بحری! یکچنین "جغرافیای قاتل" را خود داوطلبانه برای زندگی برگزیده ام! خدا خودش میگوید تعزو من تشا ء و تزل من تشاء ( عزت و ذلت ازجانب اوست). شاید عاصیم و دوزخی  و لیاقت مهمانی خانه اش را نداشتم!! آخر اگر از خدا آزرده ام اینجا سرزمین محمد(ص) هم  است!کسیکه بیشتر از یک میلیارد پیرو دارد باید به احترام او هم که میبود یکبار تا مکه میرفتم اما دریغا که  نرفتم! با همین حسرت و حرمان توام با پیشیمانی دوباره بسوی آسمان نگاه میکنم! خورشید نیست! و خوشبختانه با گم و گور شدن خورشید با آن غروب دلگیرش و پهن شدن چتر سیاهی بی اختیار این چکامه در وصف حبیب خدا بر زبانم جاری شد.
شد زنده جهان از رخ نیکوی محمد                              
 محراب دو عالم خم ابروی محمد
جنبید و بلرزید و بغلطید مداین
از هیبت پیرایش گیسوی محمد
پر آب شده ساوۀ خشکیدۀ متروک
 اعجاز بود از شرف موی محمد
چون ابرهه مغرور به بر بادی کعبه
 نا بود شد از عظمت نیروی  محمد
 در مویه و در نوحه شده شعله پرستان
 آتشکده خاموش شد از بوی محمد
خوانند دو عالم همه دم مژدۀ لولاک
 حقا که همه زنده اند از روی محمد
روزیکه حمیدی شرف خاک عرب یافت
 بوسید و ببوئید در کوی محمد
=======================================================++
جهیل خشکیده ساوه: میگویند در شب ولادت محمد بطور اعجاز انگیزی پر از آب شده بود
آتش کده  هزار ساله همانشب خاموش شده بود
ابرهه با لشکر فیل غرض خراب کردن مکه آمده بود که توسط پشه ها نابود شدند ( اشاره به سوره الم ترکیف)
و شب ولادت پیامبر تمام بت ها در مداین شکسته شده بودند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

در گرداب یآس


28 جون 1993
ساعت بزرگ ترمینال هوایی شیرمیتوف-2  ماسکو 12 بجه ظهر را نشان میداد! از کوپن هاگن بر گشته بودم و با  کونکشن فلایت آریانا  روانه کابل بودم! اما پرواز آریانا بسوی کابل بدلیل نا معلومی در سکیجول فلایت کنسل اعلام شده بود.هر طرف دیوانه وار مینگریستم خبری از آفتاب الدین یا صابر نماینده های  شرکت آریانا در ماسکو نبود! ویزه روسیه را نداشتم .از  جی – دی پرواز هم بدلیل اینکه یکنفربودم نمیتوانستم استفاده کنم! هیچ کسی حتا پولیس سرحدی یک کلمه انگلیسی نمیدانست. تیلفون سکه انداز سکه ای 20 کپیک میخورد که نداشتم و حیران بودم چه کنم؟ بالاخره با زبان  روسی شکسته و ریخته از خانمی کمک خواستم ! خانم شریف و مهربانی بود! صمیمانه کمکم کرد و نیم ساعت بعد آفتاب الدین و صابر هردو پیدا شدند! با دیدن این دو گوئی گمگشته ام را یافتم و با  خوشحالی برایشان بغل گشودم اما بر عکس این دو نفر چنان سرد و شگفت زده بر من مینگریستند که انگار با ادم شاخدار یا دیوانه ای سر خورده باشند! سرانجام صابربا ادا و اطوار دیپلوماتیک از من پرسید: بخیر خو رسیدی انجنیر صاحب ؟ چی شد, نعیم,و  سردار آقا؟ گفتم آنها در انگلستان پناهنده شدند! با تعجب دوباره پرسید خیر تنها بر گشتی؟؟؟ گفتم بلی! با نگاه پر از رمز و رازی بسوی آفتاب الین میبیند در نگاهش میخوانم که انگار با احمق ترین آدم روی زمین سرخورده اند! هر دو به یکصدا میگویند انجنیر صاحب در کابل جنگ است! گلبدین روزانه صد راکت به میدان هوایی ملکی میزند! تمام  پرواز ها تا اطلاع ثانی کنسل است! من باید برایت ویزه (اپن ارایول کرو) بگیرم میریم هوتل ! فردا یا پس فردا یا هر وقت که بخیر اگر اجازه دادند کابل برو! گفتم درست است!گرفتن ویزه 45 دقیقه طول کشید و سپس باتفاق هم روانه "هوتل رسی "شدیم! هوتل مذکور هوتل پنج ستاره است و از لوکس ترین هوتل های شهر ماسکو میباشد  که در قلب شهر کنار میدان سرخ جنب کاخ کرملین قرار دارد! شاید بدلیل دوستی خلل ناپذیر افغان-شوروی شرکت آریانا توانسته بود در سالهای گذشته با تخفیف قابل ملاحظه با این هوتل قرار داد دائمی  ببندد! ولی اکنون که دروازه روسیه بجهان باز شده تمام یهودان پولدار و کپیتالیست ها نیز در پهلوی غریب بچه های چون من که در آسمان ستاره و در زمین بستره نداریم ! در این هوتل اقامت دارند البته شاید اینهم حکمتی باشد از حکمت های الهی!!!!!!همینکه  داخل دهلیز هوتل شدم! سه نفر گروند انجنیران- یکنفر فلایت دسپیچر- یکنفر لودماستر آریانا نشسته اند و با نگرانی در مورد اوضاع کشور بحث مینمایند و از همه مهمتر نگران اوضاع خانواده هایشان در کابل هستند! وقتی چشم شان بمن افتاد مهربانانه بسویم آمدند! اقبال جان برادر انجنیر یونس هنرمند رادیو تلویزیون که فلایت دسپیجر آریاناست و همرایم شوخی دارد بدون کدام گپ و سخن میگوید! تو چی بلا میطلبی که ده ای حال از کوپن هاگن بگورستان رایی هستی! قیافه جدی بخود گرفتم و گفتم"  شاید برای شهادت! این دنیا و نعماتش موقتی است ممکن خداوند شربت شهادت را نصیبم کرده باشد. تا از لذایذ دار باقی چیزی نصیبم گردد!"  با گفتن این سخن دیگران هیچ چیزی نپرسیدند! انگار همه باور شان شده بود. شاید دیوانه جنت طلب  را تازه میدیدند!!!و  اما..!!!! دیگر چه میتوانستم غیر از این بگویم؟؟؟  با تاسف کسی نمیدید در چی گرداب یآس دست و پا میزنم! و خود جنازه خودم را بدوش میکشم! هیچ چیز دنیا برایم ارزش ندارد! نه ثروت! نه مقام نه محل زندگی و نه تحصیل و نه هیچ و هیچ!!! دیگر کاملا حتا از حرفزدن خالی و از دلتنگی پر شده بودم پرسش های بی انتها دوست و دشمن خسته ام کرده بود! دهنم از دود کردن پی در پی سگرت تلخ بود مات و مبهوت با.دل چرکین میزیستم ! بر خویشتن خشمناک و در عذاب التهاب بدون هیچ انگیزه ای در جاده زندگی روان بودم. و چون پوقانه هوایی آزاد شده بی لنگر !!!!! در همین تب و تاب غرق خویش بودم که صابر کلید اتاقم را از لابی گرفت و بهانه برای تنها شدن پیدا کردم لهذا پس از خدا حافظی مختصر با همکاران ببهانه استراحت بسوی اتاق رفتم اما کدام خواب؟ خواب در شب تار بچشمم نمی آمد چی رسد به 3 بجه روز!!! بر روی کوچ لمیدم و  از رستورانت نوشیدنی سردی خواستم و همینکه نخستین جرعه اش را از حلق فرو بردم ! به دالان باریک زندگی خیره شدم که با چه حسرت و حرمان و از راه های گوناگون برای رسیدن به آرزو در جاده زنده گی دویدم  و سرانجام در ادامه دانستم که این راه و بیراهه ها هرگز به سرمنزل مقصود نمیرسد و اکنون در زنده گی چنان بی مفهوم و در سراشیبی سقوط است که حتا حنجره ام را رغبتی برای فریاد نیست

صدای ناقوس کلیسا که در جوار کاخ کرملین قرار دارد خیالاتم را شکست. یکبار بخود مینگرم به این اتاق لکس اثاثیه و بستر لوکس! سال قبل حتا خواب چنین موقعیت راهم نمی دیدم
  اما در چشم من  این امکانات به اندازه ناچیز است که حتا به همان امیدی واهی که سالهای گذشته  بدل داشتم نمی ارزد و اهمیتی ندارد!!! زیرا هیچ قدرتی نمیتواند 

   چشم‌انداز آينده  را در افق روشن و اميد بخش برایم ترسيم كند.

  دیگر احساس در دلم مرده و بارقه امید در قلبم جوانه نخواهد زد
 زنگ تیلفون بار دیگر افکارم را متلاشی میکند بزبان روسی "ده" میگویم آفتاب الدین است ! میگوید انجنیر صاحب وک اپ کال (بیدار شدن از خواب) را برایت 7 بجه صبح سیت کدم 8 بجه پیک اپ اس ! گلبدین اتش بس کد صبا بخیر  دیپارچر 12 بجه اس! از ایشان سپاسگذاری کردم به این زبان معمول نیمه انگلیسی و نیمه فارسی آریانا حیران شدم ولی مثل سابق شگفت زدگی ام را بروز ندادم آخر اندکی دیپلوماسیبلد شده بودم و باید  با همین تیپ ها عادت میکردم !!!شاید هم رسم همین باشد

یکبار یادم آمد که فردا که کابل میروم کجا بروم؟ خانواده در پشاور زنده گی میکنند و اپارتمان کرایی ام را هم قبل از آمدن به دنمارک به صاحبش داده بودم
دیشب دوست و هم صنفی عزیزم عتیق جان بکاولی و شماری از مهاجرین مقیم در کوپن هاگن دورم را خط کشیده بودند که بمانم و بر نگردم در پاسخ شان این غزل را فی البدهه گفتم:
در تماشای اروپا کشورم آمد بیاد 
           لحظه های جنگ و خون خاکسترم آمد
هر طرف بینم سیل دختران زرد رو
قامت بالای سرو دلبرم آمد بیاد
بر حریر بستر نازم در (دان) هوتلی 
        چره های راکت اندر بسترم آمد بیاد
خیره گردیدم در زیبایی (غودس پلس)
        سینما پامیر بار دیگرم آمد بیاد
بود فصل نوبهار و هرکجا امواج گل
آرزوی رفته و چشم ترم آمد بیاد
هرکسم گفتا حمیدی راحتی اینجا و لیک 
   دیدگان آن بت مه پیکرم آمد بیاد
===================================
دان هوتلی 5 ستاره ایست در جوار فرودگاه کوپن هاگن 
که در آنجا اقامت داشتم

غودس پلس- مرکز شهر کوپن هاگن --داون تاوون
اتاق 321 هوتل رسی
ساعت از 12 شب گذشته و آرام آرام شب چتر سیاهش را برشهر ماسکو درحال گسترانیدن است!  صدای قشنگتر و آرامتر از ناقوس کلیسا بگوشم آمد ! متعجبانه به  اقبال زنگ زدم و پرسیدم این صدای چیست؟ گفت مراسم تبدیلی پهره داری جسد لینن کبیر است ! همرایش در پائین هوتل وعده گذاشتم و این تبدیلی پهره را بچشم سر تماشا کردم !
پرچم سرخ بالای برج های کرملین را برداشته بودند. اما سر ودست مومیائی شده لنین کبیر هنوز در زیر نور بنفش تابوت شیشه ئ بشکل یک جنازه  غنوده بود .. 
واقعآ برایم جالب بود. پس از برگشت به اتاق  به تکمیل این یادداشت پرداختم ! ساعت دستی من بوقت کابل است و دقیق نمیدانم چند بجه است! اما از زمان تاریکی تا اکنون سومین تیلفون از حوران قفقازی میگیرم! که با  انگلیسی شکسته و ریخته بمن ابراز عشق مینماید . لابداین بیچاره ها نمیدانند که با آدم جنازه بدوش و دلمرده هوس رانی ممکن نیست! گناه شان نیست شاید بپندار اینکه در این هوتل لکس اتاق دارم حتمن تجار بچه یهودی خواهم بود! ابلا دادنی نیستند و  نرخ را هم خیلی ارزان میگویند!اما خوشبختانه در جریان گفتکو با آنها در" مکالمه انگلیسی" پی بردم که نه انگلیسی ام آنقدر بد نیست و حتا خود را نسبت به آنها شکسپیر میشمارم!هرچند  متاشفانه آنقدر انگلیسی یاد ندارم که این شعر لسان الغیب را برایشان ترجمه کنم که میفرماید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر           گز آتش درونم دود از کفن برآید
فرودگاه استوکهولم می 1993

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۵, جمعه

رکورد شکن

 رکورد شکن

زيباستی و یکتا، زيبای ساحر، زيبای استوار، زيبای سنگدل، زيبا و قله بلند بالا.و شامخ دست نارس !شگفت است كسی به خيال خود ترا«فتح» كند جز اینکه به غنيمت خاطره اي از زیبائیت برد!  وای از لبان جادویی ات  
وقتی با آن لبان حرف می زنی جمله می سازی کلمه ها را مورب می رقصانی همانجایی که کلام لبانت را لمس می کند تا مثل موج در هوا بی خانمان و دربه در شود. گم می شوم! فراموش می شوم!حتا با کلمه های کوچک چون جمیل، انتنسیف، شکر، و.. میمرم و زنده میشوم
الحق تو پررنگ ترین اتفاق روی زمینی، آنکه ترا نا دیده انگارد ! خدا را نمی شناسد. حالا خودت بگو اگر جای من میبودی و چنین معشوقی  میداشتی میتوانستی ازش دست بکشی؟ من وقتی این آهنگ را میشنوم محو تو میشوم



تو خودت نمره بیستی  
   تو مثل هیچ کسی نییستی
  کسی مثل تو ندیدم      
        توی قصه هم نشنیدم 
 نه قدیما و نه  حالا 
هیچ کی نیست اون قد و بالا
 کسی مثل تو بلد نیست 
هم بخواد یک باشه هم بیست 
تو رکوردار و شکستی  
توی هر قلبی نشستی 
 توخودت نمره بیستی     تو مثل هیچ کسی نیستی
 نه مثل هیچ کسی نیستی

‎هیچ کسی مثل تو ماه نیست  
مثل چشمات بیگناه نیست
هیچ کسی هیچ جای دنیا
هیچ کی نیست اون قد و بالا
 رنگو از هر جا بیاریم 
رنگ چشماتو نداریم
 نقاشیت کرده خدامون 
با مداد نور و بارون 
 تو خودت نمره بیستی     تو مثل هیچ کسی نیستی
 نه مثل هیچ کسی نیستی
 کسی مثل تو ندیدم 
 توی قصه ام نشنیدم ه
 نه قدیما و نه حالاهیچ کی نیست اون قد وبالا 
تو تولدی شروعی رنگ اولین طلوعی
 آبروی قصه هایی خبرخوشی و امید