۱۴۰۵ تیر ۲۸, یکشنبه

مهارت زندگی کردن

نخستین سالهای مهاجرتم در هالند بود. افغانستان تازه دموکرات و آزاد شده بود و ما به تقلید از ترک ها و مراکشی ها ترجیح میدادیم تعطیلات تابستانی خویش را در کابل سپری کنیم. اما پرواز بکابل صرف از طریق فرانکفورت ذریعه شرکت آریانا با قیمت نسبتا بلند میسر بود، لهذا برای آدمهای مثل من که زمینه کار بدلیل تعقیب اجباری مکتب زبان هالندی از طرف روز مقدور نبود، پرداخت هزینه سفر اندک دشوار مینمود. بنابرین با سعی و تلاش پیگیر توانستم از طرف شب در یک "پیتزا فروشی"کار پیدا کنم. مالک دوکان"محمد"نام داشت  و اهل کردستان عراق بود. از بام تا شام با عشق و علاقه دنبال پول می دوید. وظیفه من انتقال پیتزا های سفارشی بوسیله موتر به سفارش کننده ها بود. آنزمان سیستم راهیاب یا نویگیشن در موتر ها نبود. آدرس ها را مثل افغانستان با پرس و پال و یا از طریق نقشۀ کاغذی پیدا میکردم. 

شگفتا در زندگی با مشاغلی سر خوردم که هیچگاه تصور تجربه کردن شان هم از ذهنم نمیگذشت. هرچند استثنایی بودن این تجارب، وابسته به همان زمان، و مکان هاست! ولی گویی از جایی در ضمیر پنهان میفهمیدم، تقدیر برای یک چنین تجاربی برایم برنامه ریزی کرده است! لهذا پذیرفته ام برای اینکه از کشتی نوح  جا نمانم. باید از جنس آدمهای شبیه درخت‌ باشم؛ تا هرچه بادهای زندگی شدیدتر بوزند، ریشه‌هایم عمیق‌تر و تلاشم بیشتر شود.  از این رو بارها به مرز انهدام رسیدم ولی دوام آوردم.

از بدشانسی کارم را در یک روزی که هوا خیلی گرم بود شروع کردم. خورشید  ساعت شش شام، طوری میتابید که انگار میخواست هدف خاصی را در شهرک های میان"بیک و السلو" ذوب کند، نبود ایرکندیشن در موتر همراه با نابلدی به عنوان دو چالش جدی، خیلی آزار دهنده بود. بهرحال سفارش را در حالیکه تمام بدنم غرق عرق شده بود به آدرس رسانیدم!خوشبختانه هنگام تسلیمی سفارش که در یک باغ سبز بود از بادِ خنکِ که هر چند دقیقه یک بار لای موهایم میپیچید لذت عجیبی بردم. باغبان با تشکری پول سفارشش را پرداخت و من با نوشیدن گیلاس آب، فاتحانه به دوکان برگشتم. محمد از اینکه آن آدرس پس کوچه یی را به آسانی یافته بودم از هوش و دقتم تمجید کرد، طوریکه من از فرط تشنگی و گرمی، بدون اجازه، پنجۀ نکلی اش را در آخرین توتۀ خربوزۀ خوابیده در کاسه، که پیش رویش بود،  فرو کرده در دهان گذاشتم. کمی سرد ولی شیرین بود. خوشبختانه سرمای مطبوعش دندان‌هایم را اذیت نکرد و او هم چیزی نگفت.

بهر صورت برای مدت یکماه اینجا کار کردم. هرچند سفارشها  ساعت 12 شب پایان می یافت!با آنهم باید تا ساعت دو شب حاضر میبودم. در طول این مدت محمد را میدیدم هرچند موتر لکس و خانه شخصی داشت ولی همراه با خانمش لحظه ای آرامش نداشتند و در استرس و اضطراب تمام بسر میبردند. اطفالش را هر شب روی کوچ ها در دوکان خواب میبرد.

حیران میماندم که چگونه آدمها برای زندگی کردن حتا نه فقط برای سزاوار زیستن، بلکه برای همین روز و شب به هم دوختن، با چه مشاغل و مصروفیتهای پر از استرس بطور خستگی ناپذیر در پی ساختن معنای زندگی خویش هستند.اما یکی معنای زندگی را در اندیشیدن، خواندن، کشف، اختراع و نوشتن می‌داند. یکی در تفریح و شب نشینیها و خورد و نوش با یاران، . یکی هم در سینه چاک کردن و کنفرانس دادن برای یک حزب، آیین یا دین و یکی هم مثل محمد آغا فقط در پول پیدا کردن!

در همین پیتزا فروشی فهمیدم برای معنا شدن زندگی در دنیا دریچه‌های زیادی وجود دارد. منتها بعضی دریچه‌ ها به فاضلاب باز می‌شود و بعضی هم به آب. بهر صورت در پایان کار مزد خوبی گرفتم. هم تکت طیاره و هم سوغاتی لااقل کم ارزشِ شد. در کابل هم چنان گرمی بود که پسرکاکایم داکتر فرید جان با دیدنم گفت: تو از پارسال درس نگرفتی که باز در همی گرمی آمدی ؟ او نمیدانست و نمیداند به چه قیمتی آمده ام؟

 فضا کمیدی نبود. اما جدی هم نبود

با برگشتنم از کابل "محمد"  آغا با تیلفونهای پیاپی مرا بر برگشت در کار ترغیب میکرد. هرچه بهانه آوردم نشد، بالاخره رفتم دوکان و برایش گفتم: من برای اینکار ساخته نشده ام، مادرم مریض بود باید دیدنش افغانستان میرفتم! نیاز به پول داشتم همرایت چند روزی کار کردم! خوشحالم از من راضی هستی ولی دیگر ضرورتی نیست معاش دولت کافیست! اما او پیوسته میگفت:میخواهم برایت کار را یاد بدهم تا بزودی صاحب موتر و خانه شوی!آرزو دارم اگر روزی همه این کارگران مرا رها کردند، تو همچنان با من بمانی! با سپاسگزاری مجدد صادقانه و در پوش شوخی گفتم:بخدا حوصله اینهمه استرس و اینکه فردا اولادهایم در دوکان بخوابند را ندارم. مرا از این پیسه تیر ! دیدم این آدم ارزنی از فهم و اندکی از نیروی تمییز و تشخیص از گپهای جدی در قالب شوخی و کمیدی من را ندارد، ورنه اینهمه گپ و گفت در نقد آنهمه بلاهتها و پول پرستیها کفایت میکرد تا تکانی بخورد و به خود آید ولی به قول سینوهه داکتر فرعون حماقت آدمها انتهايي ندارد و اصلا قابل اندازه گيري نيست. ولی میتوان آنرا  گاهی  به نزديكي" فاصله دو دست" و گاهی به دوري" زمین تا كره ماه" حدس زد و اندازه کرد. هرچند چند سال بعد دوستم انجنیر حکمت الله گفت نصیحتت را پذیرفته و پیتزاری را فروخته حالا یک قهوه خانه دارد.

مخلص کلام اینکه تجربه یکماهه پیتزا دریوری برایم ثابت ساخت که زندگی کردن یک مهارت است و تعداد اندکی از آدم‌ها به این مهارت آگاه هستند. مضاف بر این فهمیدم اکثر باورها و حرف‌های که آدم‌های آشنا در مورد پس انداز و آینده در ذهن ما کاشته‌اند، دروغی بیش نبوده و اغلبا جان کندن موزی خوراک غازی میشود.زیرا بعضا خود همان آدم‌ها نیز طرز صحیح زندگی کردن را نمی‌دانند و چه بسا در خیلی از موارد به دنبال آن نیستند. قابل یاد آوریست که همینجا فهمیدم "گوسفند" را کرُد ها" مار "میگویند


۱۴۰۵ تیر ۱۲, جمعه

عجب دنیاست این دنیا!

عنوان بالا مطلع آهنگیست از هنرمند خوش صدا "میری مفتون" که در یوتیوپ میلیونها بازدید  کننده داشته است! با شنیدن این آهنگ، نخست بیاد آهنگ "الهی من نمیدانم به علم خود تو میدانی" احمدظاهر افتادم و سپس با غرق شدن در میلودی متن هر دو آهنگ متوجه شدم واقعا دنیای که ما در آن زندگی میکنیم عجب دنیای بی‌عدالتی هاست!! طوریکه یکنفر شب و روز با تمام تلاش می‌دوَد، تا با هزار محنت از مسیر کوهستانی زندگی با شکم گرسنه سینه خز بالا ‌رود با اینحال همین دنیای بی رحم پیش پاهایش پیهم دیوار های سیم خاردار می‌کشد، اما یکی دیگر از بدو تولد در جادۀ صاف و هموار حتا بدون پای روَک پیش پیش روان است، در طول زندگی هیچ کاری نمیکند رنجی را متحمل نمیشود، ولی از تمام امتیازات مادی و حتا معنوی برخوردار است!مطابق پرسش عمر خیام از چرخ گردون! یکی را داده ای صد ناز و نعمت- یکی را قرص جو آلوده در خون


بی‌عدالتی موجد شکافِ عمیقی میان آدم‌هاست، چنانچه یکی سالم، باهوش، مستعد  و خوشبخت بدنیا می آید و دیگری معیوب، هوش پرک و بدبخت، یکی بدون درد سر به هر آرزویی که میخواهد میرسد و دیگری هربار وقتی آرزویی از اعماقِ وجودش سر بیرون میزند، بالاجبار باید با چکش یاس چنان بر سرش بکوبد، تا در سیاهچاله‌ی درونش برای ابد گم و گور شود.زیرا عده یی باید بپذیرند زندگی شان روی ستونهای موریانه خورده بنیاد شده‌ و در هراس از فروریزی آن ستونها نباید به هیچ آرزویی مجالِ عرض اندام بدهند. اینگونه آدمها برای دوام آوردن باید کاسۀ صبر را به ژرفای یک اقیانوس و لحاف شکر را به پهنای همآن اقیانوس بگستراند، تا آرامش خاکستری حداقلی شانرا حتا طوفانها هم نتوانند بهم ریزند.بگفتۀ سعدی: 

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه -به کفر یا به شکایت برآید از دهنی

اما در دنیای ما خطرناک‌تر از خودِ بی‌عدالتی، توهمِ عدالت است که مثل یک مِهِ غلیظ  چشم همگان را ‌پوشانیده و سراب عدالت را  در سایۀ بی عدالتی بنمایش میگزارد.

 مثلا مردم با دیدن دادگاه ها، کمیسیون ها، قوانین و لوایح حکومتی، فکر میکنند، لابد این ساختار ها برای  برقراری عدالت و ادای حقِ آدم‌ها تشکیل شده اند، همچنان در سطح بین المللی مردم به نقش سازمان ملل باور دارند، درحالیکه همین قوانین و دادگاه های تشریفاتی فقط ماسکِ قشنگِ بر چهرۀ بی‌عدالتی‌کشیده اند. 

توهمِ عدالت مثل یک آرام‌بخش به آدم حسِ امنیتِ کاذب می‌دهد تا بپذیریم، هنوز امیدواری برای تحقق عدالت است، هنوز نظم جامعه ذریعه قانون اعمال میشود و برآیند کار این ساختار ها به دلایل متعدد درست میباشد، در اینصورت بدلیل داشتن عدالت، نیازی به جنگیدن برای رسیدن به آن احساس نمیشود، لهذا تا وقتی خموشانه به تماشایِ نمایشِ عدالت در سایۀ بی عدالتیها مینشینیم،که معتقد میشویم بهترین دوستِ بی‌عدالتی "توهمِ عدالت"است. به ویژه وقتی متوجه میشویم چرا در هیچ بورسیه های تحصیلی کامیاب و انتخاب نمیشوم؟، چرا در ورزش کہ صد در صد برنده ام هرگز برنده اعلان نمیشوم؟، چرا در شغلم کہ استاد کار هستم با گذشت سالها هیچ کارۀ نمیشوم؟، چرا در انتخابات که بی رقیبم، میبازم؟ و اخیرا بسخن یک دوست که چرا به خانه سامان دفترم پناهندگی سیاسی میدهند و از من که رئیس او بوده ام همان سفارت سند مطالبه میکند تا ثبوت کنم حیاتم در خطر است؟ آنگاه میفهمیم این هیئت ژوری، این کمیسیون، این قوانین و امثالهم فقط برای ایجاد توهم عدالت بنا شده اند نه برای تحقق عدالت.اعضای این نهاد ها مامورند و معذور! بگفتۀ سعدی : فرشته‌ای که وکیل است بر خزاین باد----چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی! 

اما اگر عدالت را نه در میان کاغذپاره ها و قوانین، بلکه در زندگیِ واقعی، میان سفره‌ها، فرصت‌ها و صدایِ کسانی که توان فریاد زدن ندارند جستجو کنیم در میابیم که گناه کسی نیست بلکه عجب دنیاست این دنیا!

فرجام سخن اینکه. خدا میری مفتون را با ساختن این آهنگ خیر بدهد تا سوژۀ برای این نوشتار خلق کرد! چونکه نوشتن، راهی برای زنده نگه‌داشتن لحظه‌هاست. گرچه از اثر همین سوژه اخیرا شبها نه از تاریکی شوم، بلکه از هجوم افکار آزار دهنده بیعدالتی، که خود در زندگی شاهد بوده ام برایم طولانی‌تر شده‌اند. افکار ناکام و شکستۀ که هنوز مثل سایه ها می‌لرزند و بدرستی شکل نمی‌گیرند؛ افکاری که قرار نیست تبدیل به اندیشه شوند بلکه مثل صدایی که باید بترکد، برای همیشه گلو گیر شده در سرم میچرخند و خواب را از چشمانم می ربایند..گاهی با خود میگویم کاش میتوانستم به مردم دنیا بگویم. جهانیان!! لطفا به هیچ صورت گولِ  ترازویِ طلایی و قشنگ ملل متحد را که  در یک پله اش کوه پول و پلۀ دیگرش چند پرِ سبک وعدۀ خام میباشد و ترازودار با کمالِ ادب در زبان تهدید ادعا میکند «هر دو پلۀ ترازو صاف و برابر است» را نخورید.


۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

رادیوی داماد سرخانه

محمد رفیق نام داشت، اما رفیق هیچکس،حتا از خودش نبود. شاید بیماری اوتیسم داشت، زیرا با وجود درگیری مداوم با خود، تمام راز و نیاز خود و خانواده اش را به هرکس و ناکس با دهن لقی میگفت! یکروز پیش از محفل تخت جمعی اش، پس از دعوا با مادر و خواهرانش، دست زن و دستۀ رادیویش را گرفته به خانه خسرش که در همسایگی من می زیستند پناه گرفته بود. خلاصه داماد عجیبی بود! که از نظر من تا امروز کاپی ندارد آن اصل! 

خانوادۀ خسرش که مردمان شریفِ بودند به خاطر دخترشان او را تحمل میکردند ولی مطمئنا در الگوریتم های پیچیده ذهنی شان، او را ته دیگ سیاه زندگی شان گذاشته بودند. چرا که او مثل پرنده‌ی که دیگر باور به پرواز در پرهایش نمیماند،‌ خود را به تنبلی شبیه به مرگ زده بود و مثل اینکه مرگ در لای پرهایش به آرامی، نسیم عدم را می‌وزاند! دنبال هیچ کاری برای پیشبرد زندگی که تازه آغاز کرده بود نمیگشت! حتا آب را هم از نل پایین به سختی بخانه می آورد. روز و شب یا خواب بود! یا از بگفته خودش را-دی- وه  (رادیو) اخبار میشنید. در نتیجه با  سقوط در قعر تنهایی و یاس، درحالیکه روز به روز ایزوله تر شده میرفت، نه تنها راه نجات، بلکه سوراخ دعا را هم گم کرده بود.

نمیدانم؟ شاید این قانون طبیعت باشد که گاهی بازنده به دنیا آیی و بازنده بمیری. زیرا در زندگی شاهی (دامادی) اش که من بحیث همسایه، (از صد خویش پیش ) شاهدم کلا یک آدم  بازنده بود و از اینکه اطلاع یافتم چندی پیش در عسرت تمام وفات کرده است متوجه تطبیق بیشتر قانون مذکور شدم.

هرچند از نظر من او سالها قبل مرُده بود. زیرا مرگ از درون خود آدم شروع میشود، وقتی آدم از وجود خودش بیزار و ناراضی باشد، یعنی که دیگر زنده نیست!. زیرا مردن تنها نه در زیر خاک رفتن، بلکه فراموش شدن است، چرا که اگر طوری از یاد خودت بروی که کی هستی؟، بتدریج از یاد دیگران هم پاک شده، زنده خدابیامرز میشوی!

روزی در قفسۀ کوچک بالکن اپارتمان دراز کشیده بودم تا استخوان هایم طعم پاییز  را از خورشید بطور گورا  بچشَند که از میان آن سکوتِ پرهیاهو، صدای دعوا و فریاد از  منزل همسایۀ  بلند شد. نظری به بیرون افگنده متوجه شدم تازه  داماد از زیر کلکین یکپایه رادیو را از زمین  برداشت و با افسردگی همانجا ایستاد. من پلۀ ارسی را باز کرده سلام کردم. او بدون توجه و پاسخ به سلام من،خودش را خطاب قرار داده گفت: گپ بد خو نزدیم؟ حاجی(خسرش) میگه: خیلی قیمتی شده! من فقط از رواداری گفتم: بگیر همی رادیوی مرا بفروش! او عوض که خوش شوه رادیویم را با خشم به بیرون پرتاب کرد! شاید رادی وه را کسی نخره اما میده هم باید نکنه زیرا این  نشانی"جهیز عروسی"بود. !

دلم برایش سوخت! با اینحال خوشحال شدم بالاخره از بهشت نادانی به زمین دانایی رانده شده است. زیرا برای نخستین بار بطور ضمنی پذیرفت که رادیویش از نظر مادی ارزشی ندارد ولی هنوز با تکیه بر "قاعده ها و ارزشها" با آنکه آنرا به نشانی و یادگار جهیزیه عروسی اش با ارزش میدانست، تقدیم و فدای خسرش میکرد.

 خود را به ناشنوایی زده گفتم: بیا چای تیارست و خبرها را هم یکجا بشنویم.قبول کرد و پس از آنکه با جرعۀ حلق تر کرد با تاثر گفت: کسی نمی‌فهمد که در چه منجلاب زندگی گرفتار و در چه مرداب ناداری و غریبی دست و پا میزنم. بخدا خودم از یاد خودم رفته ام!.تو بگو چکنم تا بیشتر در این مرداب فرو نروم ؟ مدتیست که اینگونه بیچاره شده ام. نخست شوخی گونه برایش شعار ذوالفقار علی بوتو را که در صدر بازار پشاور بخط درشت نوشته شده بود گفتم: "یی کویی خدایی قانون نهی کی غریب همیشه غریب رهین!"سپس با جدیت گفتم: اگر کار کنی و عاید داشته باشی با همه دردها، صبح‌ها خوشحال از خواب بیدار شده در برابر مشکلات کمتر به‌هم می‌ریزی.با جیب پر صدای پرندگان قشنگ بگوشت می‌آید.در غیر آن دل بستن به آدمها، حتا به اعضای خانواده مثل ساختن خانه بر روی آب است؛ زیبا، اما ناپایدار! با زهر خند معنی داریم سویم میدید و حرفی نمیزد. شاید در سکوت کمک میخواست!

منهم میخواستم از ته دل کمکش کنم.زیرا حس میکنم در عمق وجود هر انسان، میل طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به افتاده گان وجود دارد. احساسی که باعث رضایت درونی آدم می‌شود. به ویژه وقتی آدم بداند تلاش یا خلاقیتش  به افتاده ای  نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندی‌ دوچندان می‌شود. اما درخواست و علاقۀ نشان نداد.

تا همان لحظه فکر میکردم وفق پذیری اش با شرایط مختلف حتا تحقیر شدن بالاست!زیرا بار ها عملا تحقیرش را میدیدم! اما آنروز فهمیدم که او فقط از تحمل آن زخم ها آموخته بود در برابر حرفها و حتا دردهای دیگران با سنگدلی بی تفاوت باشد. در غیر آن از گپهایش پی بردم که او بخوبی تماشاگرِ زندگی اطرافیانش است و  ‌اندیشه اینکه لذتِ داشتن امکانات رفاهی بهتر چگونه خواهد بود؟ او را اندکی حسود و حتا غیرتی کرده بود. طوریکه در اخیر آهی سردی کشید و گفت:  از حجم چرتهای زیاد دیشب عین جنازه بودم. از زور خستگی  تا صبح خوابم نمی‌برد.بخدا دیگر از اندیشه اینکه چه کسی فردا جورِ مرا خواهد کشید خسته ام! اگر قرار بود در کنار خسرم شان بمانم حتا با این بال‌های شکسته و آتش شعله ور در سینه برخاسته تاریکی ها را نه تنها منور بلکه خواهم سوزاند. مطمئن باش!این را بگفت و با من وداع 🌧کرد و رفت! اما نمیدانم بعد ها چه کرد؟ زیرا  چندی بعد من خود مهاجر شدم.