۱۴۰۵ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

تماشای سریال زندگی

در فاصله ای معقول از پردۀ موهوم خیال روی چوکی نشسته سریال زندگی خود را تماشا میکنم. از اینکه ریموت کنترول در دست خودم است. میتوانم بعضی صحنه های داستان را چند بار با دقت تمام، بدون برپایی گرد و غبار احساسات، در کمال حوصله مندی ببینم. در واقع بخشی از زندگی، این جریانِ سیال پر از فرصتها و چالشها را که با گذر مداوم هرگز آرام نمی گیرد، در مستندِ که بازیگران و نقش آفرینانش خودم، خانواده،  اقوام، همصنفان، همکاران و آشنایانم هستند به تماشا نشسته ام.

 نخست از همه تماشای پشت صحنۀ این فلم مستند مرا به این جمع بندی میرساند که متاسفانه من چندان آدم باهوشِ نبودم. مضاف بر این از "بصیرت" این قطب‌نمای معنوی زندگی هم بهرۀ چندانی نداشتم. از اینرو راه های رسیدن به اهداف را بیشتر نه با هوش و بصیرت بلکه الله توکلی رفته ام!. عجله در کار ها پیش از فراهم آمدن امکانات و درنگ کردن در آن پس از فرا رسیدن فرصت!که بدون شک یکی از نشانه‌های بارز حماقت است در هر گوشۀ از سریال زندگی من بچشم میخورد.طوریکه حالا میبینم با آنکه یک عمر آرام در راهم روان بودم تا مبادا از کدام پشک شاخ بخورم، دست آوردم از زندگی ناچیز است! 

در ثانی وقتی میبینم بارها با توسل به هرگونه تلاش، با ترسیم نقشه های جدید و رنگارنگ و دویدن های خستگی ناپذیر باز هم در همان جای اولی قفل و همیش روی یک بن‌بست ایستاده، راه فرار نداشته ام، اکنون از خود میپرسم چرا این مسیرهای بی‌سرانجام را که میدانستم خروجی‌شان فقط شکست و ناامیدیست، ادامه داده ام؟ چرا به کلاف های سردرگم که میدانستم گِره شان با هرگونه سعی و تلاش نه تنها باز نمیشود بلکه کور تر شده میرود چسپیده بودم؟ آخر تحمل این همه فشارِ انرژی سوز و  حوصله کشُ برای چی؟کاش لااقل فرق بین " تلاش "و "لجاجت" را میدانستم.

شوربختانه تصور من این بود که اگر بیشتر تلاش کنم، بیشتر بجنگم و بالاخره بیشتر صبر کنم، درست خواهد شد. اما واقعیت اینست که بعضی چیزها هرگز درست‌شدنی نیستند!، بعضی چیز ها هم ابدا ارزش جنگیدن را ندارند؛ لهذا بعضی وقتها رها کردن، عاقلانه‌ترین کار میباشد که خوشبختانه در بعضی موارد در زندگی فقط همین هوشیاری را کرده ام.

به عباره دیگر داستان زندگی من شبیه بازی "مار و زینه پایه" است. با این تفاوت که من هرگز شانس این را نداشتم تا زیر زینه پایه بیایم و یکباره دهها خانه بالا بروم. بلکه از بخت بد تا خواستم یک خانه پیش بروم، زیر دهن مار برابر شدم و نیش مار خورده صد خانه پایین زیر دمش با سقوط افتادم! طوریکه جا و موقعیت قبلی برایم به آرزو تبدیل شد.

  یک عمر کوهِ سنگینِ از مسئولیتها و مشغله‌ها را داوطلبانه در اوج خستگی، به دوش کشیدم، متاسفانه برای آدمهایی که حاضر نیستند بخاطر من حتا از یک گودال بپرند از اقیانوسها عبور کردم. سالها بلندترین فریاد و بغض‌های جهان را در سینه محبوس کرده‌‌ تظاهر به قوی بودن، ساکت و آرام بودن کردم، درحالیکه آتشفشانِ در درونم پنهان بود. اینکه در هر سکانس سریال  ناگهان به مرز فریاد و خشم میرسم و میزان واکنشم فراتر از واقعه میباشد، تعجبِ ندارد!، چرا که میدانم این همان آتشفشان خفته‌ی لبریز شده درونم است که به کمترین کنشی، شدیدترین واکنش‌ها را نشان میدهد تا به ساده گی ببازم. 

 فرجام سخن اینکه فلم مثل موریانه‌ ریسمان صبوری‌ام را می‌جَوَد ولی همچنان ادامه دارد.لهذا با یاس و دلتنگی با خود گفتم از اینکه هر داستان بالاخره نقطۀ پایانی دارد، لزومی ندارد آنرا با یک ویرگول ادامه داد!. پس این دفتر پر از آسیب و اندوه نیز باید جایی بسته شود. گرچه این کار را طومار روزگار با اتفاق مرگ انجام خواهد داد ولی چه بهتر که همین اکنون  با اراده خودم و با دستان خودم این دفترچه باز را ببندم!بر این دربِ نیمه باز قفل بزنم. و ناگهان دکمۀ خاموشی ریموت کنترول را زدم!

با سیاه شدن پردۀ موهوم خیال، آرام آرام، احساس پوچی و حسرت از ناتوانی در تک تک لحظه هایم رخنه میکند. حسی که در هر سکانس همراه به آن انگار خودم را نیز میخورم. طوریکه میبینم با گذر لحظه ها، کمتر و کوچک شده میروم!

اما تماشای سریال زندگی چند نکته ظریف را به من تفهیم کرد. نخست اینکه "حقیقت" توته کاغذِ بی اهمیتِ بود لای کتاب ضخیم دروغ که شوربختانه من عمری دنبال همین ورق پارۀ بی اهمیت، سرگرم این کتاب ضخیم شده بودم. ثانیا وقتی آدم خود درگیر مشکلاتها بویژه شکستن ها باشد، نه خبری از گذر سریع زمان است، نه هم میتواند هرگز صدمات ناشی از شکستها و ناکامی هایش را فراموش کند! لهذا  نصایح ‌دوستانه چون: ری نزن! با گذر زمان همه‌چیز درست می‌شود! اینهم میگذرد! و فراموش می‌کنی، خیلی گپهای مزخرف استند! ثالثا اینکه نه تنها من بلکه نسل من، دوستان من و همدورۀ ی های من هیچکدام در زندگی شانس و اقبالی خوب نداشتند. خودم در زندگی فقط یکبار بطور نصف و نیمه به صدای بال خوشبختی گوش داده ام، آنهم درست مثل شنیدن یک موسیقی زیبا از تایپ یک تکسی؛ که با پیاده شدن از تکسی فقط مصرع از آن در خاطر می ماند ولی هرگز آن آهنگ را نمیتوانی پیدا کنی. لهذا آن لحظات نه فراموشم می شود و نه هرگز دوباره پیدا!

سریال از کاش هایم شهری بزرگتر از بمبی و از حسرتهایم موزیمی غنی تر از موزیم لوور پاریس را به نمایش میگذارد! از دیدن این سریال انتباهی میشه فهمید که گذشته را میتوان دوباره دید اما نمیشه دوباره زندگی کرد. بنابرین متاسفانه من به طول عمر نوح ع ، زندگی نزیسته دارم.


۱۴۰۵ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

عبور از خوان دوم رستم

روی محوطۀ دیوار نیمه مخروبۀ خانۀ علم و فرهنگ شوروی سابق واقع دهمزنگ کابل، سه نفر تفنگی به یک ردیف نشسته بودند و نگاه شان به سوی ما دو  رهگذرِ معصوم در جادۀ دارالامان، میخکوب شده بود. درست مثل نگاه سه دانشمند به سلولهای تکامل یافته در زیر میکروسکوپ با دقت ما را زیر نظر داشتند و پلک نمیزدند!. از نگاه نفرت انگیز آنها معلوم بود که در مغزهای شان پیامِ تجزیه و تحلیل «دیتای راپورچی  دشمن » به رنگ سرخ درآمده بود. چراکه با نزدیک شدن ما ناگهان یکی از آنها از جا بلند شده فرمان توقف داد. هر دو حکم را  با اکراه ولی بدون سر کشی پذیرفتیم  و سلام گفته جابجا ایستادیم.

تفنگی میانی در حالیکه شعله‌ی خشم از چشمانش طوری زبانه میکشید که نگاهش را لحظه به لحظه خوفناک‌تر میکرد. پرسید: از کجا هستید؟ و اینجا برای چه آمده اید؟ در پاسخش با جرئت گفتم: از غزنی هستیم، به فاتحۀ دوستی آمده بودیم. کارته نو میرویم. تفنگی دومی غرُغرُ کنان با صدایی که مثل مورفین در رگ و پی تن آدم میدوید گستاخانه گفت: دروغ میگویی! 

در حالیکه ملال پیهم زیر پوستم می دوید و خشم ذره ذره روی فریکانس صدایم می نشست باآنهم جراتم را از دست نداده  گفتم: برایت ثابت میکنم راست میگویم! ولی او با قهر دشنامی حواله کرد و تا آمدن معلم میثم بما همانجا فرمان انتظار داد!.  

شنیدن پیشوند معلم اندکی امید بخش بود! زیرا معلوم بود لااقل با آدم باسواد طرفیم. گرچه معلوم نبود تا چه زمانی؟ شاید تاوقتیکه باد بوزد و این ابر تیره کنار برود و سپس خورشید عالمتاب(معلم) بتابد. در این انتظار دلگیر چشمم به جاده می افتد. یاد ده سال قبل که در لیسۀ حبیبیه متعلم بودم می افتم و در دل میگویم اگر زمان به عقب برمیگشت با شلیک واژۀ  بالمثل دشنام در مغز این تفنگی متقابلا او را مجبور به سکوت میکردم.اما بخت تیرۀ ما را نگر! در میان زوزۀ باد به تعمیر علم و فرهنگ مینگرم، یادم می آید زمانی اینجا جمع و جوش پسران و دختران که کورسهای زبان روسی می آموختند بود!روزی همراه با همصنفی ام کریم جان در کتابخانۀ این مرکز آمده بودم و تا شامگاه در اینجا مصروف مطالعه بودیم؛ کلکینهای بلند با شیشه‌های مواج کتابخانۀ این عمارت، نور غروب را شکسته اما زیبا به رنگِ که میان خاکستری و نارنجی بود پخش می‌کردند، درست مثل آسمانی که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه از پشت کوه تلویزیون در شامگاهان رخ مینمود. روی دیوار پشت سر کتابدار، سه قاب عکس از مارکس، انگلس و لینن با چهره‌های جدی و نگاه‌های که انگار از بالا، مطالعه کنندگان را قضاوت می‌کردند آویزان بود. آن سوی دروازه عکسی از لیونید ایلچ بریژنف آویزان بود. در سکوت فرهنگی، هر بار که کسی در چوکی‌ها جابه‌جا می‌شد، خش‌خش خفیفی در هوا می‌پیچید. بوی کاغذ روسی، کتابهای پوش سرخ و کمی گرد و غبار در فضا معلق بود.

غرق همین افکار بودم که مردی با عینک های دودی، ظاهر نسبتا مرتب پیدا شد. نگاهی به هردوی ما انداخته گفت: بگویین! با دیدن این آدم انگار جرئتم دوباره برگشت و گفتم نمیدانم از چه بگویم و از کدام خوان رستم آغاز کنم استاد؟! با گفتن همین جمله فضا چنان تغییر کرد که انگار ما برای یک صحبت گرم سه نفره با پاهای خود در این خط به بزم استاد میثم آمده بودیم نه به اجبار.! ما صادقانه میگفتیم و او فقط میشنید. در اخیر در مورد تحقیر عابرین،  با زهر خندی تلویحا گفت: تطبیق مقررات نظامی چیزی از عابرین کم نمی‌کند اما باعث می‌شود تاریکی‌ حوالی‌ سنگرنشینان کمتر شود و در دید روشن‌تری به بقای خویش فکر کنند. سپس با لبخند به شرطی بما اجازۀ تردد داد که بگوییم عبور از اینجا شبیه کدام خوان رستم بوده است؟ظاهرا  اینسان هم به ما فهماند که شهنامه را خوانده و هم مرا با چالش جدی روبرو کرد.  باآنهم حین خداحافظی گفتم: بنظرم اینجا به خوان دوم (تشنگی) در بیابان میماند، که خوشبختانه شما ناجی ما شدید. خندید و گفت گپت را زدی!

با گذر از خط مقدم و رسیدن در باغ وحش، احساس رستم را داشتم. حس میکردم به یاری پهلوان اولاد از خوان پنج و شش هفتم فاتحانه گذشته! کاخ ارژنگ را فتح، جادوگر، اژدها، دیو سپید و سپاهش را یکایک از دم تیغ کشیده ام. به دوستم گفتم بگفتۀ دوما رمان نویس فرانسوی آدم هرقدر شریفتر باشد از جنایت دیگران رنج می برد! این آدم شریفی بود! نبود؟. دوستم که دوکتور و آدم ادیبی است گفت: بدون شک اما هراس دارم تعریف و تمجید بیش از حد من و شما، غدّهٔ غرورش را طوری فربه و به انحطاط کشاند که عقلش زایل  و دلش، در پیِ غرایز، بال گشوده شریف نماند.! ولی من به این می اندیشم که ما و تو به دنبال چه چیزی به این منطقه آمده بودیم؟.هردو خندیدیم و گفتم کدام کار من عقلانی بوده که این یکی درست باشد؟ اما همینکه فهمیدم نه سپیدی همه جا نماد زیبایی و شادی است و نه سیاهی و تاریکی نشانه ی از زشتی و پلیدی کافیست

27 سنبله 1371 خورشیدی - کابل

فیسبوک و خاطراتش

صفحه فیسبوک تقریبا هر روز، به عنوان خاطرات، یکی از نوشته های گذشته ام را طی یادداشتی بیادم میدهد. نوشته های که از هفده سال بدینسو پست کرده ام و اندک پر بیننده بوده است. جالب اینکه وقتی به هر کدام این پست ها مراجعه میکنم بارز ترین چیزی که میبینم گذر سریع زمان و غرق شدنم در روزمرگی هاست. این عدم آگاهی به گذر زمان بویژه در این بیست سال اخیر از نظرم میگذرد واقعا دلم فشرده میشود.
غم انگیزست در یکی از این پست های قدیمی که 19 کامنت پای آن نوشته شده 10 نفر کامنت دهنده انجنیر بشیر الله قدسی، پوهاند استاد ذبیح الله حمیدی، عارف آنس، کریم ضارع، اسحاق خان، خلیل خاوری، انجنیر لطف الرحمن، انجنیر نعیم، داکتر صدیق نصرت و شفیع مدثر زاده اکنون در بین ما نیستند!روح شان شاد
مضاف بر این در طول همین سالها با فوت پدر و مادرم روابطم محدودتر و وارد یک حلقه محدود تکراری شده است! اصلا نمیدانم گذر عمر که بی حوصلگیِ اولین روز رفتن به مکتب و نصیحتهای استاد صفی الله خان، مثل دیروز یادم است تا اکنون که چشم باز میکنم و میبینم از آغوش طفلی و جوانی به میانسالی حتا به پیری افتاده ام چه زود گذشت؟
مگر همین دیروز نبود که در مکتب و دانشگاه با همصنفی ها آنقدر میخندیدیم که از چشمهای ما اشک می آمد، اکنون همان صنفی ها نیز فرسوده شده اند!دیروز بعد سی سال با همصنفی عزیزم دگروال دین محمد جان ویدیویی گپ زدم. ایشان بمن دلداری دادند که در میان همصنفان لااقل من به پیر نمیمانم! درپاسخش گفتم: گیرم همانطور باشه! اما در تنها آلوبالوی به جا مانده لای شاخه های لاشی شده، حتا اگر رنگش را حفظ کرده باشد طعمی ندارد! بیدر!