۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

دوران باز نشستگی فرا میرسد!

مقالۀ ئ، بهترست بنویسم کتابی را راجع به هوش مصنوعی خواندم که براساس آن قرار است در 9 سال آینده حدود 440 شغل فعال انسانی زیرین را پدیدۀ بنام هوش مصنوعی جایگزین شود.

1- در سال 2035 قرارست صنوف تمام مکاتب، مدارس و دانشگاه ها در سراسر جهان، از طریق آنلاین بزبان حتا به لهجۀ محلی در خانۀ هر شاگرد دایر شود و وظایفی، استادان، روسا، آمرین، معلمان ، سرمعلمان حتا تحویلدار و چپراسی را هوش مصنوعی به عهده بگیرد. تعمیر های مکاتب، دانشگاه ها و دارالمعلمین ها برای فروشگاه ها و امثالهم به فروش خواهد رسید. لهذا دو وزارت تعلیم و تربیه و تحصیلات عالی به دو وبسایت فارغین و شاملین سالیانه تبدیل خواهد شد.  

2-میدیا، رسانه،  رادیو تلویزیونها در کل عرصه ژورنالیزم توسط هوش مصنوعی اداره میشوند.

3- سینما از ساختن فلم هنری گرفته تا فلم ها و گزارشهای مستند توسط هوش مصنوعی اجرا میشود. مثلا میخواهی داستان امیرحمزه را فلم بسازی. هوش مصنوعی میتواند نقش فرد فرد آدمهای آن داستان را از کوچک تا بزرگ چنان بدقت بیافریند و نقش بازی کند که حتا ژوبین کاووس به زبان مغلی و استفسانوس بزبان یونانی با امیر به زبان عربی بگویند و بجنگند و مهرنگار و مهر افروز اشعار عاشقانه پارسی بخوانند.

4- در عرصۀ موسیقی! از آهنگساز گرفته تا نوازنده، شاعر، شعر  و آوازخوان همه توسط هوش مصنوعی اجرا و ضبط کلیپ صوتی و ویدیویی میگیرد.

5- در عرصۀ حقوق تمام وکلا، قاضی ها و سارنوال ها همه هوش مصنوعی اند. سناتوران و اعضای پارلمان روسای هردو قوه نیز همه هوش مصنوعی اند.

6-  تکسی ها را هوش مصنوعی هدایت میکند و تا سال 2045 طیارات و صنعت هوانوردی نیز توسط هوش مصنوعی اداره میگردد. یعنی خوشبختانه فقط چند دوست عزیز که کپتان هستند از قاعده این عنوان مستثنی و ده سال دیگر هم تقاعد نمیکنند.

7- در عرصه طبابت نه تنها تداوی داخله بلکه تمام جراحی ها را هم هوش مصنوعی اجرا میکند

8- در عرصه مذهبی! نقش ملا،مفتی، پاپ، راهب و راهبه، اسقف و سایر ادیان با مدارس مذهبی تمام ادیان توسط هوش مصنوعی اداره و مدیریت میشود.

9- نقش وزارت دفاع را با ساختار جنگ الکترونیک تقریبا هوش مصنوعی به عهده میگیرد.

10- در عرصۀ طراحی و مهندسی: همه وظایف را هوش مصنوعی به عهده میگیرد.

خلاصه پولیس، گمرک، فروشگاه ها، فروشنده ها و تمام مشاغل آدمی را این پدیدۀ نوظهور به عهده خواهد گرفت. تنها شغلی  را که  در این کتاب نخواندم یا متوجه نشدم شغل خیاطی بود که مطمئنم آنرا هم به زودی همراه با خوانش همان رپ پشتو - گندمه را گندمه - تر سو چه ماکو مات شی! یا زره می هم برباد شی!هوش مصنوعی به عهده خواهد گرفت!سخن کوتاه اینکه هر قدر از واقعیتهای زندگی تکنالوژی نوین فرار کنیم، با ظهور و چیره شدن این پدیده، با همه محاسنش نه تنها رفته رفته آن شور و شوق زندگی در انسان از بین خواهد رفت. بلکه بر اساس پیش‌بینی‌های کارشناسان، یکی از معایب بزرگ و چالشهای این پدیده اینست که مرتب به سوی باهوش‌تر شدن از سازندگان خود در حرکت است. 

 هوش مصنوعی مخترع، خالق یا پدر یگانه ندارد. این پدیده محصول تلاش بی وقفه دانشمندان و محققان زیادی در طول سالهای متمادیست ولی جفری هینتون را به عنوان پیشگام و رهبر میشناسند. بنابران هر برنامه مخترع ویژه خود را دارد. تفاوت این برنامه ها با انیمشن های فعلی در اینست که در آن برنامه ها لمیت هوش بازیگران توسط برنامه گزار تعین شده است. اما برای هوش مصنوعی باوجودیکه سرحد خطر داده میشود او خود فاعل مختارست تا تصمیم بگیرد مثلا از فلآن دیوار یا سنگر بگذرد یانه؟ پس اینکار او را به موجود غیر قابل کنترول و چالش زا برای کسیکه خالق اوست تبدیل میکند.این انسانهای خلاق درواقع شبیه خدایان اساطیری هومر فیلسوف یونانی،میباشند که با داشتن شخصیت های کاملاً انسانی؛ عشق می‌ورزند، حسادت می‌کنند، خشمگین می‌شوند و در جنگ‌ها مستقیماً دخالت می‌کنند. 

البته اگر من کلمه خالق را استفاده میکنم مقصدم ترجمه کلمه کریتر و گاد انگلیسی بمعنی سازنده یا خدا است و این واژه با واژۀ( الله) که ما به آن عقیده داریم فرق میکند.زیرا از نظر ما الله موجودی فاعل، مختار، دارای اراده و صفاتی چون علم و قدرت است. خدایی که جهان را در زمان خلق کرده و با انسان‌ سخن می‌گوید با خدایان هند و یونان قدیم که تقسیم قدرت بین آنها دموکراسی می آورد و در خاتمه دکتاتوری هم از خداست! فرق دارد.  شبیه همین سازنده گان برنامه های هوش مصنوعی که با دادن دموکراسی به  مخلوق خود، دکتاتوری از پیش شان رفته!

خلاصه رابطه این هوش با انسان خالق شبیه همان نظریه دوگانگی دکارت در رابطه به تقسیم انسان به جسم و روح که یکی مادی و دیگر ذهنی است میباشد

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۲, شنبه

دنیا- صبر- تلاش بیهوده

 دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

دوستی در صفحۀ فیسبوکش تصاویری از دوران حکمرانی و سپس زندان یا تبعید چند رهبر از جمله اوجلان رهبر کرد های ترکیه، بشارالاسد رهبر سابق سوریه، مادرو رهبر سابق ونزوئلا و یکی از رهبران سابق افغانستان را گذاشته و با نیش کنایه های که بیشتر متوجه رهبر نظربند ما میباشد دلش را یخ کرده است.
من به کارکرد ها، خیانت و صداقت هیچکدام از رهبران مذکور کاری ندارم، اما تفاوت تصاویر بین دوران حکمرانی و افتادگی بویژه در جوانی با داشتن زندگانی هدفمند وبابرنامه و در پیری با زندگی بی هدف و نان خور سر زیادی بودن این چهار رهبر مرا به فکر عمیقی که سبب نوشتن این سطور گردید فرو برد.
نخست از همه این تفاوتها را به حدی چشمگیر یافتم که اگر خدای ناخواسته یکی از این آدمها من بودم بدون شک با چیغ و داد مراجعه بدادگاه کرده به قاضی میگفتم: این آئینه ها، کمره ها و عکاسان! همه با نشان دادن تصاویری مبهم از قیافه مات و مبهوت من دروغ می‌گویند.اینها نقشی محو شده از کسی که زمانی «من» بوده را طوری بنمایش گذاشته اند که من خود قادر به شناخت تصاویرم نیستم!.
در ثانی از قیافه دو رهبر زندانی و یک تبعیدی فقط "تنهایی" را خواندم! معلوم است احساس تنهایی مثل لشکر دیوها به آنها گاه و بیگاه حمله کرده گرد و خاک این آدمهای بی دفاع را در هوا بلند می‌کنند. مضاف بر این در نگاه اینها میخوانی که عمر کمیت است و جوانی کیفیت!خاطرات روزهای خوب در قلب و روزهای بد در مغز استخوان جا میگیرد.
اما از نگاه خسته رهبر ما که از پنج سال بدینسو قید زندگی را زده و فقط به فکر زنده ماندن تمام ذوق و شوقش را کشته، پیداست بیچاره آنقدر در چرخه اشتباهات زندگی گیر کرده که پاک از یادش رفته از زندگی چه میخواسته؟. انگار دیگر نه اشتیاقی دارد ، نه اندوهی. فقط در یک خلأ فنری، که هر روز کم کم او را می‌بلعد به حجم عظیمی از تنبلی، گسستگی و هزاران هزار واژه ی دیگر سردچار و بدون‌ اینکه متوجه شود و اتفاق خاصی بیفتد آرام‌آرام،از صفحه روزگار ناپدید می‌شود.
شاید او از پیروان مکتب نهیلیسم "پوچ گرایی"شده باشد که میگویند. دنبال معنی زندگی بودن از بیخ غلط و فقط عذاب را بیشتر میکند. زیرا او با سوادتر از اینست که سخن کامو فیلسوف فرانسوی را نداند که گفته: چیزی که مانع خودکشی کردن آدم می شود، هدف و معنای زندگیست!.
...................................................................
صبر

صبر واژه عجیبی در فرهنگ همه آدمهاست. طوریکه هنگام وارد شدن مصیبت و غم ما را به دامن صبر فرا می خوانند. در حال گرفتاری با سختی های زندگی با جملۀ کوتاه"صبور باش" به ریش ما می خندند.در زمان عسرت و ناامیدی ما را به صبر فرا می خوانند. حتا در نظام و حکومت ظلم از یکسو اگر آدم را به قیام علیه ظالم فرا می خوانند از سوی دیگر میگویند : چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمی ماند! اگر ماند شبی ماند شب دیگر نمیماند! یعنی با اعجاب عجیبی که در تفاوت بین صبوری و ناصبوری بنمایش میگذارند تلویحا میگویند یکی دو شب خو صبر بر نا صبوری ارججیت دارد.

مخلص کلام اینکه از پریشب بدینسو پشک ما همینکه در عکس پهلویم میبیند ناپدید شده! و همسایه ها ما را برای پیدا شدنش به صبر سه چهار روزه دعوت کردند!این مسئله سبب شد تا از همین مدخل به تفاوت یا ترادف واژۀ صبر با تحمل، حلم، شکیبایی، انتظار  و تقوا بی اندیشم.زیرا صبر در لغت به معنای حبس، نگهداری و استقامت است، که باعث می‌شود انسان در برابر مشکلات، مصیبت‌ها و وسوسه‌ها از خود خویشتن داری به خرچ داده و از تعادل خارج نشود. اما تحمل و انتظار با این واژه خیلی فرق دارد. .  

چنانچه روزی در ایران هنگام بالا شدن به سرویس سوی دروازه بس رفتم در حالیکه موازی با من فقط سه نفر در صف ایستاده بودند نفر پهلویم گفت: آغا صف اونجاست!من با نگاهی حاکی از خجلی گفتم؛ چشم! و در چشم بهم زدن همه 4 نفر که آخرین نفر من بودم سوار سرویس شدیم. مرد پیر در داخل سرویس رو بمن کرده گفت: میدونی آغا صف برای اینست که جهت رسیدن به مقصود باید صبر داشته باشی! با علامت تائید با شرمندگی سرجنباندم. گناهم نبود خیلی جوان و تازه از کابل آمده بودم بر سبک و سبیل قوچه ملی بس عادت داشتم.

آخر کلام اینکه اولاد ها هر بار می پرسند: پدر! از پشک خبری نیست؟ با بی زبانی میگویم

من آن بودم که می گفتم‌ به هر پرسش، دو صد پاسخ

کنون گر نام من پرسی، جوابش را نمی دانم.

.........................................................

تلاش برای "ناشد"
جوان آشنائ که تلخبختانه به بیماری صعب العلاجی مبتلا و هر روز فرسوده تر از دیروز در آشفتگی،نومیدی و بی عملی میزیست را دوستانش توصیه به رفتن در خانۀ خدا و راز و نیاز با الله تعالی میکنند.وی که با گذر روزهای دلگیر، پشیمان از زیستن، انگار خداناخواسته برای مردن نوبت گرفته‌، با اصرار دوستان امیدوار میشود و توصیه آنها را پذیرفته وارد جده میشود. ولی پولیس سعودی برایش میگوید: از اینکه یکماه به دوران حج فرضی مانده سراسر عربستان را به استثنای مکه مکرمه میتواند زیارت کند!. باتاسف وی از هر راهی که سعی میکند! تلاشش برای ورود به خانه خدا بیهوده میشود و بقول معروف موتر تصمیمش پشت چراغ ترافیکی همیشه سرخ که بکلی رنگ سبز و زرد ندارد گیر میکند وی در اوج یاس پشت مسیر مسدود کعبه به برادرم زنگ زده میگوید:
شوربختانه پیش هرکه از این لحظات نومیدی و یاس بنالم با حرفهایش دوباره مرا به سوی پرتو امید سوق میدهد؛ انگار کسی نمیفهمد برای شخصیکه از پشت تمام در های بسته برگشته باشد، امید معنی جالبی ندارد. فقط "دوام" واژه‌ی مناسبی برای روزهای باقی مانده عمر خواهد بود! درحالیکه همین حالا حس عجیبی در برابر تحمل یا "دوام آوردن " هم دارم! حسی که نه میتوانم فرمان موتر تصمیم را ترک کنم و نه در بین موتر به انتظار باز شدن راه و سبز شدن چراغ نفس بکشم! فکر میکنم با اندک انتظار بیشتر دود سلندر موتر متوقف شده پشت چراغ سرخ، هوای شهر را به رنگ سیاه در خواهد آورد و مرا خفه خواهد کرد.
آری!بخدا از نظر هم من بدترین اتفاق که انسان در زندگی اش میتواند تجربه کند تلاش برای چیز "ناشد" است. تلاش برای بقا و گذر یک زندگی که میدانی پوچ و بی نتیجه میباشد خیلی طاقت فرساست .مطمئنا امید نداشتن به یک پایان مثبت ضربه بسیار دردناکی را به آدم القا می کند!دعا میکنم خداوند معجزۀ کند تا ایشان معتقد گردد که نه تنها او در راه پیدا کردن خوشبختی، خودش را بدبخت نکرده است بلکه به مسیری رفته است که خوشبختی و صحتمندی اش در انتها تضمین شده است!انشالله

۱۴۰۵ فروردین ۱۲, چهارشنبه

پارچۀ سفید امتحان

خانمم که مدتی معلمه یکی از مکاتب شهر کابل بود، شبی در حالیکه پارچه های امتحان شاگردانش را نمره میداد. متوجه شدم یک صفر بزرگ با قلم سرخ روی یک پارچۀ امتحان که سفید داده شده بود نوشت! علاقه گرفتم و نزدیکش آمده شروع کردم به دیدن یکایک پارچه ها! این بار پارچه دیگری که پشت و رو  جواب سوالات را غلط نوشته بود توجهم را  جلب کرد، وی با قلم سرخ روی هر جواب خط چلیپا کشیده با اینحال برایش35/100 نمره داده بود! با کمال شگفتی ازش پرسیدم اگر پاسخ های این پارچه سراسر غلط اس  چرا به این نمره دادی و به پارچه سفید صفر؟ چه فرقی میان جواب ندادن با جواب غلط دادن است؟ گفت: آن بیچاره لااقل به امتحان و صنف احترام گذاشته، زحمت و تلاشش را کرده ولی هر بار اشتباه کرده اما ای دگه یا از غرور پارچه سفید داده یا برایش امتحان اهمیتی ندارد!خندیدم به این استدلال بظاهر ساده ولی قناعتم فراهم نشد! اما همین خاطره را پس از سالها، دیروز اشتراک کنندگان میز گرد تلویزیونی از مخالفین دولت ایران با شهزاده رضا پهلوی در ذهنم ورق زد و خواستم آنرا با شما در میان بگذارم.

یکی از اشتراک کنندگان، کارکرد های رضا پهلوی را طی 48 سال اخیر ناچیز و پارچه اش را پیش معلم ترامپ سفید خواند! نماینده شهزاده که مجسمه یک شیر خطرناک را در کنارش گذاشته بود و در دست شیر یک شمشیر نظیر سام بن نریمان امیرحمزه بود ! با غضب حرکات و پاسخ های گروه مقابل را اشتباه و هزینه بردار بر ملت شان وانمود کرده استدلال میکرد پارچه شهزاده نمرۀ بیشتر از شما ها پیش ترامپ دارد! بر اساس تجربه افغانستان و معرفی کارزای(کرزی) توسط پادشاه فقید!

میز گرد ادامه داشت اما من با شنیدن واژه های نجنبیدن، عاطل و باطل، بیکاره و امثالهم نخست بیاد جنگهای کابل افتادم که بعضی از همسایه ها میگفتند: نمیشه ولله از اینجا کوچ کنیم !باز عده ای تنبل میگفتند: کجا بریم؟ چیزی که عام اس سر مام بیدر! اونه آغا بیادرم چاریکار رفت پیشمان پس نامد؟

 سپس کاملا بر این امر معتقد شدم نقد در این گفتمان سالم،  فرصتی را برای تبادل نظر، یادگیری و بازاندیشی فراهم میکند. طوریکه من شنوندۀ همزبان بعد اینهمه سال پس از همین مناظرۀ لفظی و نقد رو در رو همسایگان برای بار اول یادگرفتم آدم‌ها اغلب به سه دسته تقسیم می‌شوند: عده ای عملگرا و هزینه پرداز؛ عده ای گوشۀ نشین و ساکت! چون یا نمیدانند و میترسند و یا هم برایشان فرقی نمی کند؛ و کسانی هم هستند سیل بین و موج سوار، دستۀ سوم همیشه آماده‌اند تا خرابی‌ هر حرکت را با دقت وسواس‌گونه بشمارند! بنابران از برف ، رهزن، کونتی، قاچاقبر و داعش در ظاهر مردم را و در اصل خود را میترسانند..

 در ضمن فهمیدم بین کسی که تلاش می‌کند ولی با وصف تلاش  می‌بازد و کسی که از دور تماشا و قضاوت می‌کند،باید  فرق قایل شویم و به اولی نمره یا امتیاز هرچند اندک بدهیم. 

آری! زندگی سراسر گره ، مسئله  و مشکلات است. تنها درک مشکل، چه مشکل سیاسی چه اجتماعی چه فرهنگی و چه اقتصادی هنر نیست. هنر داشتن راه‌ حل به مشکلات ذکر شده است؛ حتا راه حل ناقص، حتا اگر قبلا شکست‌خورده باشد.

 مخالفتِ بدون ارائه ‌راه‌حل، عیب کار را نشان دادن و برجسته کردن زیر نام  راه بهبودی و اصلاح در حالیکه آن راه هنوز آغاز نشده است نه تنها هوشمندی نیست بلکه در بهترین حالت فقط زمان را به تعویق انداختن است و بس.

و گپ آخر اینکه اینهم برایم به اثبات رسید یکی از بارزترین نشانه‌های فاشیزم سوسیال‌میدیایی، ناتوانی در مواجهه با نقد است! گاهگاه میترسیدم شمشیر براق شیر بدست نماینده شهزاده نیفتد.زیرا فاشیزم منظومه فکری است که با ادعای داشتن یگانه حقیقت، اقتدارش را ذاتی و مقدس میسازد و حذف مخالف را به‌مثابه ضرورت اخلاقی و تاریخی توجیه میکند.

۱۴۰۵ فروردین ۱, شنبه

عید فطر نوروز باستانی

 هفت میوه نوروز با کلچۀ عید 

امسال عید رمضان مصادف شده با جشن نوروز  1405 خورشیدی! شگفتا که در زندگی برای بار دوم  شاهد این تکرار احسن پس از 36 سال آزگار هستم!

جوانان و نوجوانان عزیز بخاطر داشته باشند از اینکه سالهای خورشیدی ده روز و اگر کبیسه باشد یازده روز بیشتر از سالهای قمری میباشد. لهذا طی 36 سال آینده با تکمیلی 365 روز آنها بار دیگر شاهد تلاقی عید رمضان و نوروز خواهند بود، که آنوقت بگفته عمر خیام: نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود---ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود- 

هرچند از خیام هم نام مانده و هم نشان ولی مسلما از ما نخواهد بود! بهرصورت کلچۀ عیدی در کنار هفت میوۀ نوروز پِلک زدنی مرا با بال خیال از هالند به پشاور  برُد و در عید رمضان و نوروز 1370 خورشیدی برای لحظاتی عنصر زمان پیش چشمانم متوقف شد. طوریکه با شماری از بزرگانی که امروز در بین ما نیستند در سکوت سنگین همکلام شدم. و سپس ساعاتی  ذهنم درگیر مقایسه آن نوروز با امروز گردید. نخست از همه یادم آمد در آن زمان خیلی جوان و لاغر  بودم. وقتی کالای نو عیدم را میپوشیدم قبرغه هایم مثل یهودی های هولوکاست، یکی یکی شمار میشدند.در حالیکه حالا نه جوانم و نه لاغر و سالهاست برای عید لباس نو نمیخرم!! از شوخی که بگذرم آنروز ها دنبال اهداف بزرگ چون سقف فلک شکافی و فتح مه و خورشید بودم، اما امروز نه احساس و علاقۀ  در قلب و روحم جاریست، نه هدف و  آرمان خاصی را به امیدی دنبال میکنم . انگار قلبم مثل یک چلوصاف با سوراخ های بزرگ، هر چیز را از خود عبور میدهد، جز تخته سنگهای بزرگ به قامت یک انسان

لهذا خیلی دلم برای آن عید و نوروز که احساسات لطیف زندگی در وجودم بیدار بود تنگ میشود! گاهگاه دلم میخواهد دوباره در امواج همان احساسات غرق شوم اما به گفته " اریش ماریا "نویسندۀ آلمانی،  اینگونه آرزو ها درست مثل خیره شدن به عکس رفیق مرُده ات میباشد؛ چهره اش هست اما خودش نه! واقعا خاطرات آدمهای که رفته اند دردناک اند گرچه خاطراتی که آدمهایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند دردناک ترند.اما دیدن عکسهای همکاران مرحوم در فیسبوک قوای هوایی صحت گپ اریش ماریا را روزانه به اثبات میرساند و خاطرات آن دوران جنگِ مغلوبۀ را در سینه ام مشتعل میکند! وای از جنگِ که در درون خود آدمی، در انتهای سکوت جریان داشته باشد و هیچکس از آن آگاه نیست. چرا که همه جنگها عاقبت روزی به صلح می انجامد بجز جنگ با خویشتن!خوشبختانه جنگ مغلوبۀ امروز جرقۀ خاطرات گذشته را در اعماق ناپیدای مغزم زد تا یافته هایم را در مورد پیچیدگی های زندگی خاصتا در 36 سال اخیر بویژه "خوشبختی و شانس " ذیلا بنویسم. 

میگویند خوشبختی در آموختن از تجارب گذشته، جهت استفادۀ امروز به امید فردای موفق خلاصه میشود ولی من خوشبختی و شانس را گرِه کوری یافتم که در پی باز شدن شان لبۀ دندانم شکست، ناخنم از جا پرید، سرانجام این کورگره ریشه ریشه شد ولی باز نشد!از اینرو با رد فورمول بالا حدس میزنم خوشبختی و شانس برای بعضی ها از قبل برنامه ریزی شده نه برای همگان، شوربختانه همین حدس و گمان ها مرا همیش در حسرت گذشته، اتلاف حال و نومیدی از فردا نگهمیدارد! 

یافته های من از گذر و رژۀ  36 سال اخیر حاوی این نکته کلیدی است که متاسفانه در تقویم من در کائنات، ثانیه شصت و یکم هم وجود دارد، این ثانیه اضافی در هیچ دقیقه، ساعت، روز و هفتۀ هیچ جنتری بجز تقویم مربوط به خود من جای نمی شود. زیرا تا من به هدف و آرزویی می رسم  آن هدف خراب و  آن آرزو سرد شده است! گویا من از قبیله تأخیر باشم. 

تلخبختانه من استاد انتظار کشیدن های بی پایان!، استاد نرسیدن ها و اهل دیر رسیدنها هستم، زیرا گاهی اگر از اثر تلاش به لحظه ها و آرزوهایم بتوانم برسم، بسیار دیر شده است!حس میکنم برایم  معین و مقدر گشته، تا در دقیقه  و ثانیه ای که باید موفقیتم پوچ و آرزویم ناچیز شمرده شود به هدف برسم. ولی اینکه چرا نمیتوانم پا به پای دهر حرکت کنم و از کاروان شتابان زندگی همیش عقب میمانم؟ پرسشی است بی پاسخ با این اطمینان که این عقب مانی از  اثر تنبلی و ترس نیست، زیرا من هرگز آدم تنبل و ترسو نیستم!تمام عمر بدون لحظۀ مکث، شجاعانه دنبال ریل زندگی دویده ام، بویژه از روزیکه فهمیدم کلمۀ "وَلا خَوف" در قرآن کریم به اندازه تعداد روزهای سال 365 بار تکرار و تاکید شده هر روز بی باک تر دویده ام! 

میگویند سفر کردن درماه صفر و چهارشنبه ها خطر دارد اما من نه از ماه صفر و چهارشنبه میترسم، نه از جن و دیو و نه هم از دکتاتور، رهزن، تروریست و جاسوس!. خستگی ناپذیر دویدم  و سفر کرده ام.

خلاصه اینکه در مورد پدیدۀ "شانس و خوشبختی" بالاخره به این نتیجه رسیده ام که خوشبختی برای بعضی ها شاید در ریسمان پر از کور گرِه های پیچیده زندگی زندانی باشد که باز کردن شان برای کژ بختان همان شتر در خواب بیند پنبه دانه خواهد بود! بر فرض محال اگر  موفق به باز کردن این گره های کور هم شوند!  ریسمانش  نکتایی و گرهش گل مفلر گردن شانس داران دیگر خواهد شد.!ا 


۱۴۰۴ اسفند ۱۵, جمعه

قصه یک کشتزار سوخته

 مظلوم ترین زن دنیا!

 اسفا! در گذر سریع روزگار برخی اتفاقات و چشمدید ها روح انسان را طوری غمگین و جریحه دار میسازد که انگار زمان نیز با یادآوری همان رویداد هر بار متوقف میشود. این خاطرۀ تلخ یکی از همان نادر ترین اتفاقات روزگارم است که حتا می‌ترسم حین نوشتن،  واژه ها و جملات در پیچاپیچ جاده های مغزم راه  گُمک شوند، بغضِ گلویم را از این که هست فزونی بخشند و سرانجام واژه هایی که از زهرخند شان پل امیدی برای این نوشتار میسازم، یکبار از پیشم چنان بکسلند که مانع نوشتنم گردند! زیرا دیریست چیزی ننوشته ام و دفعتا تصمیم به نوشتن داستان سرنوشت یک زن مظلوم بمناسبت روز جهانی زن گرفتم!



 واقعا" گاهی آدم‌ها، در سکوتشان فریاد و در لبخندشان بغضِ پنهان است."یادم نمی آید که این جمله را در کجا و در چه زمانی خوانده بودم؛ اما دقیق یادم است همین جمله را در سکوت و لبخند مرحوم گل دین خان و خانمش هر دو دیده ام. 

با آن مرحومی که تازه آشنا شده بودم بطور اتفاقی روزی در ده افغانان سر خوردم. با تبسم مختص به خودش سلام و احوالپرسی مختصر کرد. هنگام دست دادن احساس کردم دستانش می‌لرزد، موهایش از زیر کلاهش جر و بر بیرون زده بود؛ چیزی میان تلاش برای زندگی و پذیرش مرگ را در چشمان خسته‌ و لبخند محو اش دیدم و در پهنای سکوت باهم وداع کردیم. ایشان همراه باخانوادۀ کوچکش در منزل برادرم انجنیر تمیم جان در خیرخانه بطور مستاجر زندگی میکرد! وی اصلا از شهر جلال آباد و در شهرداری کابل ماموریت داشت.با تاسف یکماه بعد از همین دیدار کوتاه وی به اثر مریضی در جوانی جان بحق میسپارد و خانوادۀ بی پناهش را که شامل یک زن بی پناه و سه دختر چهار ساله، دوساله و سه ماهه بودند تنها میگذارد. 

چندی بعد بیخبر از این جریانات در یک جمعه آرام عزم دیدار انجنیر تمیم کردم. وقتی بخانه شان رسیدم متوجه شدم که همه بنحوی متاثر معلوم میشوند. معلوم بود لبخند های سطحی شان با اندوۀ عمیق نهفته در چشم هایشان نمیخواند! وقتی با اصرار علت را جویا شدم! نخست از شنیدن خبر مرگ گل دین خان در دوماه قبل تکان خوردم و سپس از اینکه یکساعت قبل از آمدن من، خواهر گل دین خان از جلال آباد بکابل  آمده و دو دختر کوچک مرحومی را  با بی‌رحمی، در انتهای قساوت از نزد مادرشان گرفته، با خود به جلال آباد برده شدیدا متاثر شدم! این وقایع وحشتناک دل هر آدمی را که شاهد تماشای تمام این صحنۀ های خشونت بار و ظالمانه  بوده باشند میلرزاند! چنانچه ما همه هنوز از این حادثۀ دلخراش با تاثر یاد میکنیم. 

بگفتۀ انجنیر تمیم چیغ و داد، گریه و ناله های  معصومانه کودکان که دامن مادرشان را محکم گرفته بودند و  مادر که در اوج بی پناهی با گریه و زاری ناله کنان داد از بیداد گر زمان میطلبد جایی را نمیگیرد زیرا عمۀ  بیدادگر که همچون ضحّاک زمانه، به بهانۀ سرپرستی برادرزاده ها، نقاب «رحمان و رحیم» به رُخ زده، بسان گرگ گرسنۀ هرچه عاجل لقمۀ چرب شکارش را  صاحب میشود و ناموس برادرش را با یک طفل شیرخوار به امان خدا میگذارد! او در هنگام ترک خانه بدیگران اینگونه وانمود میکند که  این موهبت مضحک و این ماموریت شرعی را در این جمعه‌ ی دلگیر فرشته‌های مقدس و غمخوار خداوند از سر احکام شرعی اجبارا بر دوش نحیفش نهاده اند ورنه او دشمن برادر زاده هایش نیست! شاید گل دین خان هرگز باورش نمیشد که : سوزن به تنهایی کاری از دستش بر نمی آید، پس اگر اینگونه دوخته میشود،  شاید خودش تارش را نیفه کرده است! 

 آنشب ظلمانی من در خانۀ تمیم جان شان ماندم در صالون شان که از سه جهت مشرف به حویلی است خوابیدم. شب سکوت همه جا را فرا گرفته بود و من  در آن سکوت جان‌فرسا، از قساوت و وحشت بشر این موجود دوپا ذره ذره آب ‌میشدم. انگار اجنه در کالبدم نفوذ کرده بود. گاهی هم فکر میکردم چرا عمر آشنایی من با گل دین بسان پاغنده برفی که در مُشت آب میشود کوتاه بود؟ چند بار آن زن مظلوم را از پشت کلکین دیدم که بیقرار  چشمانش به آسمان خیره مانده بودند. باری در روشنایی مهتاب دیدم لبخندِ محو روی لبانش نشسته و معلوم بود او  در میان جهنم و جنون، آخرین چیزی که میدید زندگی بود! هرچند همه چیز در او فرو ریخته بود ولی هنوز نفس می کشید، گرچه آن نفس ها نه امیدش می دادند و نه آرامش. زیرا او از نظر روانی خسته بود. خستگی ای که نه تنها خواب‌آلودگی به همراه نداشت بلکه مانع خوابش می شد. شاید ذهنش دنبال لحظۀ استراحت بود ولی از اینکه دیگر نه توان جنگیدن داشت و نه دلِ تسلیم شدن دلش از امید کاملا تهی شده بود. شاید از این می ترسید که فردا را هم مثل امروز و هر روز را مثل دیروز تکرار کند!از اینرو تمام شب در بین حویلی قدم زد.

تصور کنید حال زنی را که با مرگ شوهر در بی پناهی، با استرس و اضطراب بسر میبرد دفعتا  در برابر درد جدایی از کودکانش نیز قرار میگیرد چگونه خواهد بود؟ طبعا دردهای گذشته در برابر این درد فقط یک شوخی می نماید. 

اما فردا او را عادی و آرام در حالی دیدم که تقدیرش را با پیشانی باز پذیرفته بود! انگار پیشامدهایی که باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی‌‌ اش می‌شدند یک‌باره در دلش ته‌نشین شده و آرام گرفته بود. شاید با از دست دادن کودکانش دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و از اینرو دیگر شدت و حدت اتفاق‌ها به‌اندازه‌ی قبل برایش  تکان دهنده‌ نبود. انگار یاد گرفته بود که در دلخوشی‌های به مراتب کوچک‌تر از جمله همین نشانی سه ماهه زندگی مشترکش دنبال مفهوم آرامش بگردد. چراکه او آخرین شکوفه ی گیلاسی بود که تهِ آن باغِ خشکیده و تاریک، به دور از دستِ بی رحمِ باد، برایش باقی مانده بود و بس.یا چه میدانم شاید آنقدر اشک باریده بود که درد واژه ها در سیلاب دلش پاک شسته  شده بودند و آرامشش برگشته بود. 

ظاهرا او در آن زمان هیچکسی را نداشت ولی بگفته تمیم جان چند ماه بعد در میان قعر سیاهیِ این پیشامد ها، او به سپیدیِ یک اتفاقِ نجات‌بخش بوسیله برادرش میرسد! برادر خضر گونه از راه میرسد و مرهم زخمهای خواهر  میشود! وی را با خود به ایران میبرد! آنجا دوباره ازدواج میکند ولی  پس از چندی شوهر دومی اش نیز وفات کرده است. اما دخترک  ها دور از آغوش مادر و خانواده  و مهر پدر  جوان شدند و عروسی کرده اند.

تمیم جان با ارسال نامۀ به زوایای تاریک و پنهان این حادثه به تراژدی اصلی این داستان اشاره کرده مینویسد: زمانیکه گلدین در کابل  مریض شد ما  چندین بار  او را جهت تشخیص  و معالجه به شفاخانه جمهوریت بردیم. بالاخره در همانجا بستر شد که روزی دفعتاً  کسی پیدا شد و گفت : من برا درش هستم و میخواهم گلدین را  با خود به جلال آباد جهت تداوی  ببرم. ما او را نمی شناختیم زیرا قبلا هیچگاهی با  گلدین  او را ندیده بودیم! یادم نمی آید گاهی  گلدین  گفته باشد که برادر هم دارد،  اما همین برادر نو پیدا موفق میشود او  را به  خاطر تداوی با خود به جلال آباد و یا لغمان ببرد. سفری که بعد دو یا سه ماه  به سفر  بی بازگشت می انجامد و تلخ بختانه سر انجام  خبر مرگ گلدین به خانمش می‌رسد.  که گلدین به اثر مریضی چندی پیش وفات کرده و در همانجا به خاک سپرده شده است. این در حالی بود که خانم و اولادهایش حتی جنازه او  را هم ندیدند و دیدار به قیامت شدند. من حدس میزنم در عقب این پنهان کاری و تکفین و تدفین مرموز بحث میراث  و  محروم نمودن حق گلدین از حقوق موُرثی  پدری اش نهفته باشد زیرا نگذاشتند وزثه مرحومی نه تنها قبر پدر بلکه حتی آدرس  قریه پدری شانرا نیز بدانند . تا  در آینده دعوای ارث نکنند .

موضوع  دیگری  را که آگاهی یافتم  ، همین اکنون خانم گلدین  از شوهر دومی صاحب چهار دختر  دیگر است که همه شوهر کرده اند و خودش  بایکی از دخترانش در تهیه مسکن  زندگی می‌کند ‌.

 آری! زخم‌ها بالاخره خوب می‌شوند ولی جا‌های شان مثل نقشه‌ی سالدانه و چیچک همیشه باقی می‌ماند که یادت  میدهد از کجاها نباید رد شوی! 

قابل یادآوریست که مقایسه این زن مظلوم با زنِ ظالِم چون حوری که تیرخلاص را به قاری بچه غلجی شلیک میکند اصلا و ابدا ممکن نیست.

۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

ابله و سیاست

  انتقام بیجا

مثل حالا زمستان و ماه رمضان بود. بیست و چهار سال عمر داشتم. حدود هشت ماه میشد که پس از چهار سال مهاجرت، از پشاور به کابل آمده در دولت افغانستان ماموریت گرفته بودم. جنگ میان تنظیمها بشدت جریان داشت. ولی زندگی هم جریان داشت. آنقدر طرز فکرم نسبت به زندگی خراب شده بود که دیگر توان تغییر از مسیر منفی بافی به مثبت اندیشی را از دست داده بودم. تنها، ناامید و بی پشتیبان دلم را به باد هوا بسته در شهری میزیستم که از کژ بختی اگر دست به طلا می‌زدم تبدیل به خاک میشد.با ذهن خسته، نگران و در حالت دفاع مداوم، زندگی میکردم .. 

روزی خانۀ یکی از دوستان که در سر راهم بود رفتم آنها با صمیمت در حال استقبال از من بودند که برادر بزرگ آن دوست وارد اتاق شد و پس از تعارفات سرد یک راست رفت سر سفرۀ سیاست! این آدم که از شیوکی یا چهارآسیاب زن گرفته بود، با تاثیر پذیری از شیوۀ استدلال همانجا میخواست دلش را سر من خالی کند! من که از یکسو حوصله بحث با اینگونه ذوب شدگان دیگ مذاب افراطیت را نداشتم از سوی دیگر عادتم بود جایی که انرژی منفی حس میکردم، چون جن از آنجا ناپدید میشدم. خواستم موضوع را بنحوی عوض و آنجا را ترک کنم اما این آدم شرور رها کن ماجرا نبود و پیهم میگفت: حق اونموس! همو که در چار آسیا شیشته! دیگه همه کمونیست اند! و هنگام سخن زدن از عصبانیت میلرزید. حرفهای بی مغز و بی پایه این آقا، یادآور رفتار «درباریان ضحّاک» پادشاه خونخوار تاریخی بود! درباریانی که روزانه شاهد خوردن مغز جوانان توسط دو مار نشسته در شانۀ ضحاک بودند ولی با چاپلوسی میگفتند ضحّاک، نماد تمام عیار «داد و مهر و عدل » در جهان است.! حیران ماندم یک آدم بیسواد که در خونش حماقت و بلاهت جاریست و انتقامجویی به گردش خون در رگهایش با جذر و مد راه افتاده را چگونه میتوان از خواب غفلت بیدار کرد؟! کسی که با فقر اندیشه، فقدان تفکر و پُشت پا زدن به حق و حقیقت برای دل خنک کردن چشم پت زبان میگشاید  و من بیگناه را نشانه گرفته است. 

به پاس میزبان چند لحظه حوصله کردم سرانجام حرفهای تحقیر آمیز این ابله سبب فشرده شدن دکمه غرور جوانیم شد. انگار دو نیم کره مغزم چون دو سنگ آسیا بر روی هم چرخید و گندم عقدۀ او را بنحوی آرد کرد که مطمئنا گرد آردش چشم او را هم سوزانید! پس با اندک جدیت برایش گفتم: اول اینکه اگر بخاطر حق کسی دیگر، خواهان انتقام از من هستی این را بدان که من نه از آن بید ها هستم که با این گپ های تو بلرزم و نه از آن میخ های نازک که با این ضربۀ چرندی تو کج  و خمیده شوم! این ضربه وارد کردنها و اینگونه لرزیدنها و رگ گلو پندیدن ها بالای من اثری ندارد زیرا بر آهن سرد، هیچ چکش و سوتکی موثر نیست. من مثل میخ آهنی راست با گردن افراشته راست ایستاده ام. میخ راست به هر ضربه چکش محکمتر و مقاوم تر میشود! من در کمال راستی و صداقت مثل میخ راست باضربات بیشتر زندگی، محکمتر خواهم ایستاد. در ثانی من کارۀ نیستم! ولی اگر خودت بخواهی!میشناسم کسانی را که حرفهایت را به عنوان نماینده همو که میگویی حق اس بشنوند شاید قناعت شان دادی.. ابله مردک با همین شوخی اخطار گونه خیلی ترسید نگاهش برای لحظه‌ای روی من قفل شد، بسرعت از اتاق خارج شد. برادرش که آدم شریفی است با وارخطایی گفت: پشت گپ لالایم نگرد! با زهر خندی گفتم: میدانم عقاید لالایت زائیده‌ی فکر و شعور مستقلانه خودش نیست! اکثر گپهایش کاپی پیستی از عقاید خسرخیلش و رادیو بی بی سی است! در چشم زدنی لالا دوباره  خوشحال و خندان وارد اتاق شده گفت: افطاره همرای ما کو!! جای رفته نمیتانی!  گفتم نه  و در کمال عصبانیت با آنها خداحافظی کردم


۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

آذان تولد و نماز میت

 زندگی فاصلۀ یک آذان تا نماز

از سر انگشت روز‌های آخر پاییز طراوت می‌چکید. روز قبل باران مختصری باریده بود. هوا نرم و خنک شده بود.صدای یگان فیر و انفجار از دور می‌آمد، حس میکردم گوش‌هایم می‌سوزند، اما هنوز نمی‌دانم آن سوزش از اثر سرما بود یا جنگ!، بارش باران، ویرانه ها و دود‌ هوا را شسته بود، شهر زیر آوار خاطرات جنگ دفن شده بود؛ با اینحال انگار کسی در سکوت ویرانه‌ها قدم زنان تا ایستگاه مرا همراهی میکرد. در آن روزها واژه‌های  سرگردان، پریشان، باران زده، شکسته، گم‌شده، بی ثبات و متزلزل در من متجلی و معنی میشد. بهر حال دقایقی منتظر بس ماندم سرما آهسته آهسته زیر لباسهایم می‌خزید و تا مغز استخوانهایم رخنه میکرد. چنان بی حوصله شده بودم که انگار هزارسال بود منتظر بس شهری هستم. چاره‌ای هم نبود، چگونه می‌توانستم چارۀ این ناچاری کنم؟ جز اینکه یکبار دیگر خشمگینانه نگاهی به اطرافم بیاندازم و خوشبختانه که در اوج بی حوصلگی مینی بس هم از راه رسید. با سوار شدن در بس نه تنها دیگر شکایتی نداشتم بلکه احساس زنده بودن می‌کردم. درون بس همه چیز امن و امان بود. آرامش چهره سایر مسافران به من نیز سرایت کرد. ولی از کلکین و دروازه نیمه باز مینی بس که نگران بر آن تکیه داده بود با استشمام هر جرعه ی از هوای شهر  بوی باروت، بوی خون، بوی توطئه و فتنه، بوی معصومیت و مظلومیت، بوی آرزو های پرپر شده، بوی خُدعه و فریب خوردگی، بوی حق خواهی و  بوی نامردی و پایمردی را حس میکردم.به شهر که نزدیک میشدم متوجه شدم صداهای حوالی هر ایستگاه، بمراتب کمتر از سکوتی بود که همۀ شهر را در بر گرفته

بود. هرچند حس میکردم در عمق تنهاییم غوغاست و من در قعر همآن تنهایی گمم. سرانجام با پیاده شدن از بس در فروشگاه با صوفی میراجان سرخوردم. بهم سلام کردیم اندک گرفته معلوم میشد وقتی از او پرسان برادرانش رحیم جان و علی جان را کردم گفت رحیم جان مرد! ! با شنیدن این جمله نگاه ما درهم گره خورد، و شاید برای چند دقیقه هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد،حس کردم  برای چند ثانیه دنیا خاموش و زمان متوقف شد! انجنیر رحیم جان دوست بسیار صمیمی و همکار و هم اتاقی ام در فابریکه طیارات بگرام بود. تازه پدر شده بود و فقط یک هفته قبل دیدمش! سپس با کلالت زبان پرسیدم: کشته شد؟ گفت نه! اپندکس شد و در شفاخانه جان داد! وای خدایا!نمیدانم با صوفی خداحافظی کردم یانه خو  فکر می‌کنم در حالیکه از اندوه درونی اشک در حلقۀ چشمانم می‌جوشیدند ولی نمی ریختند همینگونه بی مقصد بسوی مسجد پل خشتی روان شدم که این بار با صدای خانم همسایه ما در کارتۀ نو متوقف شدم. وقتی از او احوال خانوادۀ شانرا پرسیدم او نیز بی درنگ گفت: عمراخان مردُ!  جگرخونی ام دو چند شد و  با دادن تسلیت در حالیکه حسی دلتنگی عجیبی داشتم با او وداع  و بسوی جادۀ نادر پشتون پیچیدم. نرسیده به سینمای آریانا هوتلی بود بنام بامیان!آنجا رفته پشت میزی نشستم! در حالیکه غرق سختی های روزگار، روزگاری که هیچ گاه به رضایتم نبود  بودم متوجه شدم مرد روحانی که در میز کناری من نشسته به دو نفر دیگر نصیحت گویا میگوید: میدانید هنگام تولد چرا در گوش هرکدام ما اذان میدهند؟ این برای نمازی است که هنگام مرگ بر مرده ما خوانده میشود! لهذا زندگی به فاصله یک اذان است تا هنگام نماز و بس! 

یاد شعر مولانا می افتم:

 طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما  

 هر کجا افسانه‌ی غم‌گستریست هر کجا آوازه‌ی مستنکریست

..

1371 پائیز- کابل