۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

یونان

همینکه از محوطۀ ترمینل فرودگاه آتن بیرون شدم از فرط گرمی احساس کردم خورشید امروز وظیفه گریل کردن کره زمین را به عهده گرفته است. زیرا چنان ظالمانه  بر روی زمین می‌تابید که به قول مبالغه گران زاغ‌ها کلاه بوریایی می پالیدند  و کبوتران برای غسل در صف های طولانی نوبت گرفته بودند. ورود تفِ گرم از شش جهت، در این ماه سپتامبر،کاسه صبرم را پرُ از شراب تلخ گرمای نخستین آواره گیم کرده بود. طوریکه در راه رسیدن به هوتل با وجود وزش سرد ایرکندیشن، چنان در آبشخور گرم گذشته غوطه‌ور بودم که وقت پیاده شدن از موتر، احساس تشنه کان دشت کربلا را داشتم. تا اینکه ناجی ای به اسم "دوغ" که به ترکی به آن “حیران” میگویند در این سونای مجانی به فریادم رسید که با نوشیدن بوتلِ سرد آن نه تنها  تشنگی ام نشست بلکه یکباره چنان خواب در چشمان و تنم هجوم آورد که بلافاصله در حال گسستن شدم. با همان گسستگی وارد هوتل شده، اتاقم را تسلیم و عاجل بجایم دراز کشیدم. سپس در حالت خلسه دل را به همان دریای زدم که پدر هیچ موجی نتواند دوباره به ساحل افسردگی بازش گرداند. طبیعی است وقتی شُش‌ها پُر از هوای گذشته باشد، می‌توان به آسانی بر رخوت حال و مهابت آینده چیره شد و آرام خوابید.

   تصمیم دیدار یونان باستان از وقتی شروع به جوانه زدن در ذهنم کرد که برای نخستین بار دهنم با ده درس  جاودانه سقراط طعم مغلق اما گیرای فلسفه را پیدا کرده بود و ذهنم حروف لاتینی دلتا، الفا ، اومیگا را که از فورمل های ریاضی- فیزیک مکتب و اسامی هواپیماهای شرکت آریانا آموخته بود پیوسته بیادم می آورد! مضاف بر اینها دیدارِ از سرزمین و تمدنی که از یکسو اخلاق در فرهنگ آن ریشه قوی دارد. واژه های “ایتکس”  و “مورالیتی” انگلیسی، در نگارش اخلاقی فلاسفۀ چون فیثاغورث، ستون اصلی فرهنگ یونانی را تشکیل میدهد. از سوی دیگر تاثیر مکتب فلسفی اپیکوریسم“ لذت گرایی و شاد زیستن”به عنوان آیین این سرزمین، بر فلاسفه چون خیام و حافظ عزمم را سالهاست جزم کرده بود.مثلا رباعی زیرین پابندی خیام را به مکتب اپیکور نشان میدهد 

می خوردن و شاد بودن آیین منست / فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست!

مطمئنم با همین رباعی اگر خیام اهل افغانستان میبود بدون شک نامش را خیام بیخار می ماندند! با همین خیالات دقایقی ذهنم به مقایسه اخلاق یونانی با “مهابهارت” که ممثل اخلاق آیین هندو و شاهنامه هندوست می پردازد و در مقایسۀ اسطوره های چون استفسانوس و صدقنوس یونانی با لندهور هندو خوابم میبرد. سه شب بیدار میشوم.! سکوت سنگین شب، بالِ عقربۀ ثانیه شمار ساعت دلم را محکم بسته و نمی گذارد صبح شود.  انگار شب به سقف بالای سرم چسپیده است.  دیگر 

خوابم نمیبرد!بهرحال برای گردشگری ناچار باید صبر کرد

دیدار از آتن

 با وجودیکه خورشید کمی تیز میتابید ولی خوشبختانه نسیم ملایم و خنُکِ به همراه داشت. لهذا پس از صرف صبحانه با اشتیاق تمام روانه شهر شدیم. شهری که مدرنیته دورادور گذشته قدیمش را طوری احاطه کرده که در مرحله اول وقتی با نگاه ژرف به هر سو بنگری تکه ای از مکان های مختلف، تقریبا بی ربط به هم را می بینی، اما وقتی داخل ستیشن میتروی “اومانیه” شدم فهمیدم که نه!  انگار آتن هویتش را با ساختن تندیس ها، نقاشی ها و تصاویر فلاسفه قدیم با لباسها قدیم و ریش های بزرگ مثل میتروی شهر مسکو ، در عصر مدرنیته حفظ کرده است!. میترو ما را به آکروپولیس یا “بالا شهر” آتن رسانید

آکروپلیس  معماری ناپیدای است که بمجرد دیدنش برای هر انسان حس تعلق می‌روید، کنجکاوی بال می‌گشاید و اعتماد مدنی متولد می‌شود.برای دیدار از این نماد ملی یونان روزانه هزاران توریست از سراسر جهان بدین جا می آیند و شما در بدل خریداری یک تکت 30 ایرویی فقط یک ساعت میتوانید اینجا را گردشگری کنید. این مجموعه با دقت و ظرافت بسیار دقیق هندسی و ریاضی ساخته شده است. دیدار از خرابه های قصر پارتنون،قصر های ککروپس که بشکل فلورانسی همه از سنگ ساخته شده خیلی دیدنیست. طوریکه هنگام سیاحت از این مکانهای قدیمی گرمای لذت بخشِ در تنم شعله می افروخت و مشغول مکاشفۀ پر از رمز و رازِ بودم. انگار از یک هیچستان بیکران و سحرآمیز، ناخواسته به ماورای زمین و زمان پرتاب شده بودم. جایی که کمیت اندیشه ام لنگ و روح جستجوگرم با شگرفی کالبدش را در قفا وا نهاده بود. ساعتی با تن بی موازنه در ماورای هست و نیست در این مکان بلند قدم، (بهترست بنویسم بال ) میزدم. زیرا نه با قدم بلکه با بال خیال تا جایی که جایی نبود اما بود  پرواز کردم. انگار نیروی فناناپذیر تار و پودم را طوری در برگرفته بود که بگفته اقبال در  بود و نبود من اندیشه گمانها داشت! چیزی بخاطر نمی آورم جز اینکه دیدم عالم بزرگ همین شهر “دیوجانس کلبی” اکنون هم چراغ بدست میگفت: کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست! فهمیدم من قرن‌ها دیر زاده شده ام. سپس روی یکی از آن صخره‌ها که هنوز از پسمانده آفتاب ظهر گرم بود، گوشه‌ای خلوت پیدا ‌کرده نشستم. به خورشید مینگرم که سرخ و لرزان، بی هیچ تقلایی در دریا غرق می‌شود. به صدای موج‌هایی گوش می‌کنم که آرام و منظم بر تن صخره‌ها می‌کوبند. به چهار اطراف این دژ بزرگ یا بالا شهر مینگرم عماراتهای قشنگ مدرن و شهر مدرن آتن را که میگویند آتناایزدبانو یا الهه خرد، صنعت و جنگ هوشمندانه  بنا کرده

آتن خاستگاه معنویت و مدنیت بشری، پیشگام تفکر فلسفی و زادگاه فیلسوفان بزرگ چون سقراط، افلاطون، ارسطو فیثاغورث و اپیگور بوده است. تاثیرگذاری فلسفه یونان بر فلاسفه مسلمان از زمانی که مامون الرشید امر ترجمه آثار یونانی را صادر کرد آغاز گردید. سپس فارابی، ابن سینا، غزالی و عمر خیام به ترتیب از افلاطون، ارسطو و اپیگور یا اپیغور تاثیر پذیر شدند. بطور نمونه فلسفۀ تحرک افلاطونی را در دو رباعی خیام ببینید:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست- در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی-  دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست.. ویا

این سبزه که امروز تماشاگه ماست-      تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست؟

پس از دیدار از دروازۀ قدیم شهر به فکر سیر شدن شکم افتادیم و خوشبختانه رستورانت لبنانی را پیدا کردیم که سه جوان افغانستان در آن کار میکردند و غذای مطلوب خود را  یافتیم

موزیم اکروپولیس

 امروز نسیمِ خوش ، بطور مرتب، خیلی دل انگیز می وزید. طوریکه با نوازش سر و رو، از لابه لای موها، دستها و پاهایم با سرخوشی عبور و با زبان سوت و اشپلاق سخن های نامفهوم را پیاپی سر می داد. شاید خبر از بودن آشنائ در این محله میداد و شاید هم به دنبال محرمِ رازِ بود. خلاصه میتوانم بنویسم که تا رسیدن به موزیم از هوای امروز یونان واقعا لذت بردم و فهمیدم هوا نه تنها تنفس بلکه خورده هم میشود.

در محوطه موزیم برای ورود به داخل  پشت صف طویلِ منتظران ایستادم. اما صف خیلی نامنظم و شبیه صفوف توزیع کلوش امدادی روسی یا توزیع مواد کوپونی در کابل بود طوریکه چند جا صف شکسته و دایروی شده بود. دلم تنگ شد خواستم منهم غیر قانونی کنم اما دیدم که اینها گروپهای توریستی هستند که کارشان را قبلا آنلاین انجام داده اند فقط برای ورود گروهی منتظر رهنمای شان میباشند. بزودی نوبتم رسید تکت گرفته داخل موزیم مرمرین چند طبقه ی آکروپولیس شدم. در هر طبقه تندیس های سنگی که از خرابه های عمارت اکروپولیس بدست آمده، بطور منظم چیده شده بودند. اجازه لمس کردن تندیس ها و در بعضی موارد اجازه عکس و فلم هم نبود. در منزل فوقانی سینمائ بود که در مورد  این موزیم و شهر اکروپولیس به بازدید کننده گان معلومات میداد. موزیم را بدقت تماشا و دنبال تندیس بقراط پدر طب سرگردان میگشتم که با تندیسِ  از اپیگور برخوردم. اپیکور فیلسوف یونانی  در دوران قبل از میلاد میزیست، وی با تفکر "اپیکوریسمی"که در تضاد با عقاید افلاطونی است، به عنوان یک ماتریالیست تمام عیار بر این باور بود که انرژی، اتومها  و خلأ همیشه وجود دارند و ماده فنا ناپذیر میباشد. اپیغور  مانند بودا معتقد بود که باید در "حال" زندگی کرد گذشته و آینده را باید فراموش و رها کنیم. 

اپیگور میگفت: وقتی انسان هست مرگ نیست و وقتی انسان نیست مرگ است. لهذا  ترس از مرگ بیهوده است. زکریا رازی بر اساس همین نظریات با نوشتن نقدی بر دو فرشته نیکی و بدی که در دو دست راست و چپ آدم میباشد خود را به توپ برابر کرد. سرانجام او مکتبی بنام «باغ حقایق» بنا نهاد که بنای آن را زیستن در آرامش تشکیل میدهد. حدس میزنم سنایی غزنوی کتاب حدیقه الحقیقه خود را که باغ حقیقت معنی میدهد با الهام از او نامگذاری کرده باشد. او با این پرسش ساده که اورشلیم را با آتن چکار؟ مورد غضب یهودان هم عصرش قرار گرفت. زیرا او برای بار اول ادعا کرد که فلسفه با دین سازگاری ندارد زیرا فلسفه با تیغ برهان و دین با الهیات نمیتوانند در یک قالب بگنجد پس از دیدار از موزیم غنی و باستانی آتن در حالی به هوتل آمدم که در دهها رستورانت گرد و پیش اکروپولیس و موزیم جایی مناسب برای صرف غذای شب پیدا نکردیم سرانجام در محله هوتل مسکونی ما چشمم به لوحۀ رستوانت افتاد بنام "مسافر رستورانت". داخل شده سلام کردم و پرسیدم ایرانی هستی؟ گفت: نه لبنان! اما اشاره به جوانی کرد و گفت: افغان! پسر مودب و خوش تیپی نزدم آمد و سلام کرد با عجله گفت: مطمئن باشید نانش حلال است. پذیرفتم! وی ما را با مینو به آنسوی رستورانت رهنمایی کرد آنجا بار نوشابه بود و پشت بار جوان خوش سیمای دیگری هم به ما بزبان فارسی خوش آمدید گفت: اینها هر دو از قندهار بودند، ولی بین هم یونانی حرف میزدند. با تعجب علت را پرسیدم. جوان پشت بار به پشتو گفت : من در مکه بدنیا آمده ام فارسی را خیلی کم در همین راه قاچاق یاد گرفته ام لهذا فارسی نمیفهمم. و پسر دیگر گفت : منهم در مشهد بدنیا آمده ام و پشتو را نمیفهمم و قندهار را ندیده ام. حیران ماندم به پدیدۀ مهاجرت و آسیب هایش! 

مشغول نان خوردن شدم که دو جوان دیگر که هردو پشتو صحبت میکردند وارد رستورانت شدند با آنها گرم گرفتم. هردو تازه به یونان آمده بود و هنوز قبول نشده بودند. میخواستند در این رستورانت کار سیاه کنند. یکی از آنها وقتی فهمید من از هالند به اینجا توریستی آمده ام. رویاهایش گل کرد. میگفت جرمنی برسم شرکت باز میکنم و سال بعد اینجا بخیر سیاحت میایم و به یونانیهای گشنه چنین میگویم و چنآن میکنم. به سادگی و باورش نسبت به پدیدۀ خوشبختی از روی استیصال لبخند تلخی زدم. چراکه از نظر من او  در جستجوی چشمۀ آب خضر در دشت بکوا و در تکاپوی دیدن سیمرغ بر کوه قاف هموار اروپا بود! اما از اینکه آدمها همدیگر را با کلمات بدست می آورند و با رفتار از دست می دهند با سکوت خفه کنندۀ جانب احتیاط را رعایت کردم و نگفتم آلمان طیاره طیاره دیپورت میکند بیدر. قبلاً در زندگی بعضی از آدمها قله‌ی به ثبات رسیدن را می‌دیدم ولی اکنون آنهم تغییر حالت و معنا داده کسی قناعت به کم ندارد. بنابرین با تغییر سوژه خطاب به هردوی آنها پرسیدم وطنداران در کجای این شهر زیاد هستند؟ هر دو گفت: در دور و بر کلیسای حاجی یاسین! نزدیک بود از تعجب شاخ بکشم. حاجی یاسین و کلیسا؟؟؟ در این اثنا تیلفون احسان جان لبیب آمد و گفت لحطاتی بعد دیدنم می آید لهذا نان را به عجله ختم و پس از خداحافظی با وطنداران راهی هوتل شدم.



۱۴۰۵ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

تماشای سریال زندگی

در فاصله ای معقول از پردۀ موهوم خیال روی چوکی نشسته سریال زندگی خود را تماشا میکنم. از اینکه ریموت کنترول در دست خودم است. میتوانم بعضی صحنه های داستان را چند بار با دقت تمام، بدون برپایی گرد و غبار احساسات، در کمال حوصله مندی ببینم. در واقع بخشی از زندگی، این جریانِ سیال پر از فرصتها و چالشها را که با گذر مداوم هرگز آرام نمی گیرد، در مستندِ که بازیگران و نقش آفرینانش خودم، خانواده،  اقوام، همصنفان، همکاران و آشنایانم هستند به تماشا نشسته ام.

 نخست از همه تماشای پشت صحنۀ این فلم مستند مرا به این جمع بندی میرساند که متاسفانه من چندان آدم باهوشِ نبودم. مضاف بر این از "بصیرت" این قطب‌نمای معنوی زندگی هم بهرۀ چندانی نداشتم. از اینرو راه های رسیدن به اهداف را بیشتر نه با هوش و بصیرت بلکه الله توکلی رفته ام!. عجله در کار ها پیش از فراهم آمدن امکانات و درنگ کردن در آن پس از فرا رسیدن فرصت!که بدون شک یکی از نشانه‌های بارز حماقت است در هر گوشۀ از سریال زندگی من بچشم میخورد.طوریکه حالا میبینم با آنکه یک عمر آرام در راهم روان بودم تا مبادا از کدام پشک شاخ بخورم، دست آوردم از زندگی ناچیز است! 

در ثانی وقتی میبینم بارها با توسل به هرگونه تلاش، با ترسیم نقشه های جدید و رنگارنگ و دویدن های خستگی ناپذیر باز هم در همان جای اولی قفل و همیش روی یک بن‌بست ایستاده، راه فرار نداشته ام، اکنون از خود میپرسم چرا این مسیرهای بی‌سرانجام را که میدانستم خروجی‌شان فقط شکست و ناامیدیست، ادامه داده ام؟ چرا به کلاف های سردرگم که میدانستم گِره شان با هرگونه سعی و تلاش نه تنها باز نمیشود بلکه کور تر شده میرود چسپیده بودم؟ آخر تحمل این همه فشارِ انرژی سوز و  حوصله کشُ برای چی؟کاش لااقل فرق بین " تلاش "و "لجاجت" را میدانستم.

شوربختانه تصور من این بود که اگر بیشتر تلاش کنم، بیشتر بجنگم و بالاخره بیشتر صبر کنم، درست خواهد شد. اما واقعیت اینست که بعضی چیزها هرگز درست‌شدنی نیستند!، بعضی چیز ها هم ابدا ارزش جنگیدن را ندارند؛ لهذا بعضی وقتها رها کردن، عاقلانه‌ترین کار میباشد که خوشبختانه در بعضی موارد در زندگی فقط همین هوشیاری را کرده ام.

به عباره دیگر داستان زندگی من شبیه بازی "مار و زینه پایه" است. با این تفاوت که من هرگز شانس این را نداشتم تا زیر زینه پایه بیایم و یکباره دهها خانه بالا بروم. بلکه از بخت بد تا خواستم یک خانه پیش بروم، زیر دهن مار برابر شدم و نیش مار خورده صد خانه پایین زیر دمش با سقوط افتادم! طوریکه جا و موقعیت قبلی برایم به آرزو تبدیل شد.

  یک عمر کوهِ سنگینِ از مسئولیتها و مشغله‌ها را داوطلبانه در اوج خستگی، به دوش کشیدم، متاسفانه برای آدمهایی که حاضر نیستند بخاطر من حتا از یک گودال بپرند از اقیانوسها عبور کردم. سالها بلندترین فریاد و بغض‌های جهان را در سینه محبوس کرده‌‌ تظاهر به قوی بودن، ساکت و آرام بودن کردم، درحالیکه آتشفشانِ در درونم پنهان بود. اینکه در هر سکانس سریال  ناگهان به مرز فریاد و خشم میرسم و میزان واکنشم فراتر از واقعه میباشد، تعجبِ ندارد!، چرا که میدانم این همان آتشفشان خفته‌ی لبریز شده درونم است که به کمترین کنشی، شدیدترین واکنش‌ها را نشان میدهد تا به ساده گی ببازم. 

 فرجام سخن اینکه فلم مثل موریانه‌ ریسمان صبوری‌ام را می‌جَوَد ولی همچنان ادامه دارد.لهذا با یاس و دلتنگی با خود گفتم از اینکه هر داستان بالاخره نقطۀ پایانی دارد، لزومی ندارد آنرا با یک ویرگول ادامه داد!. پس این دفتر پر از آسیب و اندوه نیز باید جایی بسته شود. گرچه این کار را طومار روزگار با اتفاق مرگ انجام خواهد داد ولی چه بهتر که همین اکنون  با اراده خودم و با دستان خودم این دفترچه باز را ببندم!بر این دربِ نیمه باز قفل بزنم. و ناگهان دکمۀ خاموشی ریموت کنترول را زدم!

با سیاه شدن پردۀ موهوم خیال، آرام آرام، احساس پوچی و حسرت از ناتوانی در تک تک لحظه هایم رخنه میکند. حسی که در هر سکانس همراه به آن انگار خودم را نیز میخورم. طوریکه میبینم با گذر لحظه ها، کمتر و کوچک شده میروم!

اما تماشای سریال زندگی چند نکته ظریف را به من تفهیم کرد. نخست اینکه "حقیقت" توته کاغذِ بی اهمیتِ بود لای کتاب ضخیم دروغ که شوربختانه من عمری دنبال همین ورق پارۀ بی اهمیت، سرگرم این کتاب ضخیم شده بودم. ثانیا وقتی آدم خود درگیر مشکلاتها بویژه شکستن ها باشد، نه خبری از گذر سریع زمان است، نه هم میتواند هرگز صدمات ناشی از شکستها و ناکامی هایش را فراموش کند! لهذا  نصایح ‌دوستانه چون: ری نزن! با گذر زمان همه‌چیز درست می‌شود! اینهم میگذرد! و فراموش می‌کنی، خیلی گپهای مزخرف استند! ثالثا اینکه نه تنها من بلکه نسل من، دوستان من و همدورۀ ی های من هیچکدام در زندگی شانس و اقبالی خوب نداشتند. خودم در زندگی فقط یکبار بطور نصف و نیمه به صدای بال خوشبختی گوش داده ام، آنهم درست مثل شنیدن یک موسیقی زیبا از تایپ یک تکسی؛ که با پیاده شدن از تکسی فقط مصرع از آن در خاطر می ماند ولی هرگز آن آهنگ را نمیتوانی پیدا کنی. لهذا آن لحظات نه فراموشم می شود و نه هرگز دوباره پیدا!

سریال از کاش هایم شهری بزرگتر از بمبی و از حسرتهایم موزیمی غنی تر از موزیم لوور پاریس را به نمایش میگذارد! از دیدن این سریال انتباهی میشه فهمید که گذشته را میتوان دوباره دید اما نمیشه دوباره زندگی کرد. بنابرین متاسفانه من به طول عمر نوح ع ، زندگی نزیسته دارم.


۱۴۰۵ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

عبور از خوان دوم رستم

روی محوطۀ دیوار نیمه مخروبۀ خانۀ علم و فرهنگ شوروی سابق واقع دهمزنگ کابل، سه نفر تفنگی به یک ردیف نشسته بودند و نگاه شان به سوی ما دو  رهگذرِ معصوم در جادۀ دارالامان، میخکوب شده بود. درست مثل نگاه سه دانشمند به سلولهای تکامل یافته در زیر میکروسکوپ با دقت ما را زیر نظر داشتند و پلک نمیزدند!. از نگاه نفرت انگیز آنها معلوم بود که در مغزهای شان پیامِ تجزیه و تحلیل «دیتای راپورچی  دشمن » به رنگ سرخ درآمده بود. چراکه با نزدیک شدن ما ناگهان یکی از آنها از جا بلند شده فرمان توقف داد. هر دو حکم را  با اکراه ولی بدون سر کشی پذیرفتیم  و سلام گفته جابجا ایستادیم.

تفنگی میانی در حالیکه شعله‌ی خشم از چشمانش طوری زبانه میکشید که نگاهش را لحظه به لحظه خوفناک‌تر میکرد. پرسید: از کجا هستید؟ و اینجا برای چه آمده اید؟ در پاسخش با جرئت گفتم: از غزنی هستیم، به فاتحۀ دوستی آمده بودیم. کارته نو میرویم. تفنگی دومی غرُغرُ کنان با صدایی که مثل مورفین در رگ و پی تن آدم میدوید گستاخانه گفت: دروغ میگویی! 

در حالیکه ملال پیهم زیر پوستم می دوید و خشم ذره ذره روی فریکانس صدایم می نشست باآنهم جراتم را از دست نداده  گفتم: برایت ثابت میکنم راست میگویم! ولی او با قهر دشنامی حواله کرد و تا آمدن معلم میثم بما همانجا فرمان انتظار داد!.  

شنیدن پیشوند معلم اندکی امید بخش بود! زیرا معلوم بود لااقل با آدم باسواد طرفیم. گرچه معلوم نبود تا چه زمانی؟ شاید تاوقتیکه باد بوزد و این ابر تیره کنار برود و سپس خورشید عالمتاب(معلم) بتابد. در این انتظار دلگیر چشمم به جاده می افتد. یاد ده سال قبل که در لیسۀ حبیبیه متعلم بودم می افتم و در دل میگویم اگر زمان به عقب برمیگشت با شلیک واژۀ  بالمثل دشنام در مغز این تفنگی متقابلا او را مجبور به سکوت میکردم.اما بخت تیرۀ ما را نگر! در میان زوزۀ باد به تعمیر علم و فرهنگ مینگرم، یادم می آید زمانی اینجا جمع و جوش پسران و دختران که کورسهای زبان روسی می آموختند بود!روزی همراه با همصنفی ام کریم جان در کتابخانۀ این مرکز آمده بودم و تا شامگاه در اینجا مصروف مطالعه بودیم؛ کلکینهای بلند با شیشه‌های مواج کتابخانۀ این عمارت، نور غروب را شکسته اما زیبا به رنگِ که میان خاکستری و نارنجی بود پخش می‌کردند، درست مثل آسمانی که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه از پشت کوه تلویزیون در شامگاهان رخ مینمود. روی دیوار پشت سر کتابدار، سه قاب عکس از مارکس، انگلس و لینن با چهره‌های جدی و نگاه‌های که انگار از بالا، مطالعه کنندگان را قضاوت می‌کردند آویزان بود. آن سوی دروازه عکسی از لیونید ایلچ بریژنف آویزان بود. در سکوت فرهنگی، هر بار که کسی در چوکی‌ها جابه‌جا می‌شد، خش‌خش خفیفی در هوا می‌پیچید. بوی کاغذ روسی، کتابهای پوش سرخ و کمی گرد و غبار در فضا معلق بود.

غرق همین افکار بودم که مردی با عینک های دودی، ظاهر نسبتا مرتب پیدا شد. نگاهی به هردوی ما انداخته گفت: بگویین! با دیدن این آدم انگار جرئتم دوباره برگشت و گفتم نمیدانم از چه بگویم و از کدام خوان رستم آغاز کنم استاد؟! با گفتن همین جمله فضا چنان تغییر کرد که انگار ما برای یک صحبت گرم سه نفره با پاهای خود در این خط به بزم استاد میثم آمده بودیم نه به اجبار.! ما صادقانه میگفتیم و او فقط میشنید. در اخیر در مورد تحقیر عابرین،  با زهر خندی تلویحا گفت: تطبیق مقررات نظامی چیزی از عابرین کم نمی‌کند اما باعث می‌شود تاریکی‌ حوالی‌ سنگرنشینان کمتر شود و در دید روشن‌تری به بقای خویش فکر کنند. سپس با لبخند به شرطی بما اجازۀ تردد داد که بگوییم عبور از اینجا شبیه کدام خوان رستم بوده است؟ظاهرا  اینسان هم به ما فهماند که شهنامه را خوانده و هم مرا با چالش جدی روبرو کرد.  باآنهم حین خداحافظی گفتم: بنظرم اینجا به خوان دوم (تشنگی) در بیابان میماند، که خوشبختانه شما ناجی ما شدید. خندید و گفت گپت را زدی!

با گذر از خط مقدم و رسیدن در باغ وحش، احساس رستم را داشتم. حس میکردم به یاری پهلوان اولاد از خوان پنج و شش هفتم فاتحانه گذشته! کاخ ارژنگ را فتح، جادوگر، اژدها، دیو سپید و سپاهش را یکایک از دم تیغ کشیده ام. به دوستم گفتم بگفتۀ دوما رمان نویس فرانسوی آدم هرقدر شریفتر باشد از جنایت دیگران رنج می برد! این آدم شریفی بود! نبود؟. دوستم که دوکتور و آدم ادیبی است گفت: بدون شک اما هراس دارم تعریف و تمجید بیش از حد من و شما، غدّهٔ غرورش را طوری فربه و به انحطاط کشاند که عقلش زایل  و دلش، در پیِ غرایز، بال گشوده شریف نماند.! ولی من به این می اندیشم که ما و تو به دنبال چه چیزی به این منطقه آمده بودیم؟.هردو خندیدیم و گفتم کدام کار من عقلانی بوده که این یکی درست باشد؟ اما همینکه فهمیدم نه سپیدی همه جا نماد زیبایی و شادی است و نه سیاهی و تاریکی نشانه ی از زشتی و پلیدی کافیست

27 سنبله 1371 خورشیدی - کابل

فیسبوک و خاطراتش

صفحه فیسبوک تقریبا هر روز، به عنوان خاطرات، یکی از نوشته های گذشته ام را طی یادداشتی بیادم میدهد. نوشته های که از هفده سال بدینسو پست کرده ام و اندک پر بیننده بوده است. جالب اینکه وقتی به هر کدام این پست ها مراجعه میکنم بارز ترین چیزی که میبینم گذر سریع زمان و غرق شدنم در روزمرگی هاست. این عدم آگاهی به گذر زمان بویژه در این بیست سال اخیر از نظرم میگذرد واقعا دلم فشرده میشود.
غم انگیزست در یکی از این پست های قدیمی که 19 کامنت پای آن نوشته شده 10 نفر کامنت دهنده انجنیر بشیر الله قدسی، پوهاند استاد ذبیح الله حمیدی، عارف آنس، کریم ضارع، اسحاق خان، خلیل خاوری، انجنیر لطف الرحمن، انجنیر نعیم، داکتر صدیق نصرت و شفیع مدثر زاده اکنون در بین ما نیستند!روح شان شاد
مضاف بر این در طول همین سالها با فوت پدر و مادرم روابطم محدودتر و وارد یک حلقه محدود تکراری شده است! اصلا نمیدانم گذر عمر که بی حوصلگیِ اولین روز رفتن به مکتب و نصیحتهای استاد صفی الله خان، مثل دیروز یادم است تا اکنون که چشم باز میکنم و میبینم از آغوش طفلی و جوانی به میانسالی حتا به پیری افتاده ام چه زود گذشت؟
مگر همین دیروز نبود که در مکتب و دانشگاه با همصنفی ها آنقدر میخندیدیم که از چشمهای ما اشک می آمد، اکنون همان صنفی ها نیز فرسوده شده اند!دیروز بعد سی سال با همصنفی عزیزم دگروال دین محمد جان ویدیویی گپ زدم. ایشان بمن دلداری دادند که در میان همصنفان لااقل من به پیر نمیمانم! درپاسخش گفتم: گیرم همانطور باشه! اما در تنها آلوبالوی به جا مانده لای شاخه های لاشی شده، حتا اگر رنگش را حفظ کرده باشد طعمی ندارد! بیدر!

۱۴۰۵ مرداد ۱۵, پنجشنبه

یاس در غربت نشینی

زمان چنان به تندی میگذرد، شبها و روزها چنان شتابان بهم پیوند می خورند.که  انگار بی رحمانه در پی تمام کردن عمر ما و جمع کردن گلیم نسل ما هستند! دیروز دوشیزۀ که در گذشته همکارم بود را بطور اتفاقی در بازار دیدم.شگفتا که اگر خوب دقت نمیکردم نمیشناختمش!زیرا چند سال پیش، در همین بازار هردو از غربت نشینی شکایت کردیم. در این مسئله که روز به روز از صحنه ی تئاتر زندگی به حاشیه رانده میشویم و نقش ما در حال رنگ باختن است، باهم درد دل کردیم، او آنزمان هنوز جوان، خوشحال و زیبا بود، اما اکنون معلومست با از دست دادن جوانی، سرخورده از قصۀ ناکام زندگی ناراضی، سالمند و ناخورسند بنظر میرسد. چنانچه با زهرخندی گفت: خسته ام! دیگر حتا روحیه ی پایداری ندارم! در نوسانم‌! خیلی کمتر میتوانم شاد باشم! ولی با وجود افسرده گی همیشگی خوش دارم در بعضی از  عرصه ها کار های رضاکارانه بکنم اما نمیشه

یادم هست همانوقت بشوخی برایش گفتم: گرچه انتخابِ فقط یک گزینه، به معنی نه گفتن به دهها گزینه‌ی دیگرست ولی تنها راه و رسم زندگی همین است که تا دیر نشده شریک زندگیت را انتخاب کنی! خندید و گپم را به سخره گرفت! در نتیجه امروز  با خاکستری شدن آرزوها، دیگر شوق ازدواج از سرش بکلی پریده است. 

نمیدانم چرا ایشان سالها، بسان یک پارادوکسِ متحرک در یک تبِ دائمی که نه از سبب بیماری، بلکه از فشردگیِ چند شخصیتِی بود می‌سوخت و رنج میبرد؟. طوریکه همزمان او هم یک دخترِ شادِ نوزده‌ساله بود و هم پیرزنی که سه شوهر را دفن کرده، هم نقش کودکی را که برای آب شدن آیس کریم ‌اش گریه دارد بازی میکرد و هم ادای زنی را که می‌تواند جهان را با یک نگاه به آتش بکشد در می آورد. انگار همین شخصیت های متفاوت که در مغزش سالها می‌لولیدند او را از هر تصمیمی از جمله پذیرش نصیحت من باز داشته است.

دلم برایش سوخت زیرا بطور طبیعی در دنیای غرب، برای یک شرقی، به هیچ وجه راهی برای ماندن در دلها و زیستن در نظرها میسر نیست!از این رو با گذر زمان آفتاب رضائیت و معنای زندگی هر دو به تدریج فروغش را از دست داده، حس در حاشیه زیستن، از نظرها غایب بودن توام با افسردگی ناشی از هیچ و پوچی به سراغ آدم می آید. بویژه وقتی متوجه شوی نورافکن صحنه ی جامعه به سمت و سوی میرود، که دیگر نه کسی ترا می بیند نه عددی به حسابت می آورند. برعکس گذشته ها، همه بی توجه از کنارت میگذرند! طبیعتا احساس تلخ تنهایی و شکست، دلخوری، پریشانی و اضطراب می کنی. 

خلاصه در طول صحبت چند دقیقۀ و سرپا باایشان وقتی فهمیدم مادرش نیز وفات کرونایی کرده، طوری در استیصال محض گم شده بودم که واژه های که برای دلداری میخواستم بکار برم، هر یک مزخرف تر از قبلی بنظر می رسید. زیرا نخست از همه تاب‌آوردن در برابر هجوم درد بیهودگی برای پذیرفتن از دست داده‌گی ها راحت‌ نیست! در ثانی با خود اندیشیدم، علاجِ دلِ شکسته را نمیتوان با تابلیت تسلی  و تازه ساختن نوستالژی مداوا کرد!.زیرا به قول دانته نویسنده ایتالیایی کتاب "کمیدی الهی" دردی بزرگتر از تکرار یاد روزگاران خوشی در دوران تیره‌روزی نیست! 

از سکوتش دریافتم شاید ترجیح دهد به تنهایی ، در دردهای خود بشکند و با سقوط آزادانه فرو ریزد.زیرا نمیتوانست خود را به خاطر حماقتها، انتخاب های اشتباه و بی توجه یی های که در زندگی کرده ببخشد. متاسفانه او زندگی را شبیه بازی یی با اهداف کوتاه مدت میدید، اینگونه زندگی غربت هم برایش خیلی قابل تحمل‌تر شده بود ولی امروز احساس کردم دنیا را با همه زرق و برقش، مثل نقاشی کهنه که رنگ‌هایش رفته و چیزی ازش باقی نمانده میبیند. از خستگی اش فهمیدم کاملا تنهاست و تنها موجوداتی که اجازه دارند بدونِ وقتِ قبلی، پشت پنجره خانه اش  تجمعِ کرده  به خلوتِ اش تجاوز کنند گنجشکِهای شکمبویِ شهر زوترمیر است و بس. زیرا ناخودآگاه چندبار از من پرسید: اگر کسی رو در رو با من حرف نمی زند لااقل، چرا بمن زنگ نمیزند!؟و ما در ژرفای این پرسش بی پاسخ با هم وداع کردیم!. متاسفانه برخلاف گذشته حتا نتوانستیم به همدیگر امید تعارف کنیم !زیرا به امیدی که گاهی با ظاهر محقرانه به سراغ  آدم آید و گاهی هم در دل بمیرد.نمیشه تکیه کرد .

جوش گنج مخفی
بدعوت دوستم محبوب خان، دیروز در مراسم ختم میلاد نبی ص اشتراک کردم. از قضا همزمان در مراسم مشابه جایی در حومۀ امستردام نیز دعوت بودم. هرچند اکنون قدمی خارج از برنامۀ هفتگی برداشتن، برایم مثل بلند کردن سپر سنگی رستم شده، ولی با اینحال نخست ترجیح میدادم امستردام بروم تا بعضی از دوستانم را نیز بعد مدتها در محفل آنجا ملاقات کنم. اما وقتی این حرف را با محبوب خان در میان گذاشتم گفت:اینکه از مراسم پیش خانه تیر شده شصت کیلومتر آنسوتر در مراسم مشابه اشتراک میکنی، اینکار ثواب نه بلکه گناه دارد! اگر از من میشنوی فردا نخست پشت من بیا، برادرزاده ام را نیز از راه برمیداریم با اشتراک در همین ختم لاهه هم ثواب ات سه قاته میشود و هم میتوانی به آرامی برسی! فقط میماند دیدار وطندارانت که میشه آنرا علیحده برنامه کنی. این نصایح همراه با بیم خستگی ناشی از کار دست بدست هم داد و سبب شد گپش را بپذیرم و در نتیجه با وصف عجله و سعی زیاد توانستیم در دقایق آخر محفل حضور پیدا کرده هنگام اتحاف دعا پیروزی مسلمانان بر والضالین را آمین بگوییم و بس.لهذا به امستردام نمیرسیدم.
پس از ختم دعائیه بلافاصله مردی میکروفون را طرفش دور داده با خواندن مصرع از شعر مولانا «گنج مخفی بُد ز پُری جوش کرد/خاک را سلطانِ اطلس‌پوش کرد» شروع به سخنرانی کرد. هرچند این شعر در کل به مفهوم «انسان، خلیفه خداوند بر روی زمین» اشاره دارد. و «گنج مخفی» اشاره به حدیث قدسی «کنتُ کنزاً مخفیاً » میباشد. ولی این آدم ابیات بالا را به ایران به عنوان گنج مخفی مسلمانان ربط داد. سپس تمام کمالات و سیاست جهانی را، بنحوی به ایران وصله ی محقرانۀ زده خواهان همبستگی و وحدت مسلمین جهان شد.
پس از آن تعریف و تمجید از ایران در گروپهای کوچک اوج گرفت! یکی میگفت در عرصه نظامی راکتی ساخته که قارۀ امریکا را میزند. دیگری میگفت در عرصه طبی تابلیتی ساخته که در ظرف 5 ثانیه هر نوع درد را در بدنت از بین میبرد! و… تا اینکه ورود ناگهانی غذا تار تسبیح ذهن همۀ مجلس را بگسست. همه به نحوی چنان هوش پرک شدند که ایران و تکنالوژی برترش برای لحظاتی از یاد ها رفت. هرچند غذا چندان بوی وسوسه‌ برانگیزی نداشت ولی خوشمزه بود.
از نظر من اشتراک در چنین مجالس علاوه بر کمایی کردن ثواب اخروی، به آدم احساس معنا، امنیت و انگیزه‌ می‌دهد تا به عنوان عضوی از یک جمع بزرگ، به زندگی خویش سمت و سو دهد. در حالیکه برعکس شماری از جمله برادرزادۀ محبوب خان که قرار بود از راه به ختم بیاریم، عقیده بر این بود که میلاد را پیامبر و صحابه تجلیل نکرده اند بنابران او دلیلی نمی‌بیند در یکچنین تجمع که بگفته او یک بدعت آشکاراست اشتراک کند.
محبوب خان میخواست در برابرش با عصبانیت دلیل بیاورد ولی من با قطع تیلفون مانع شده گفتم: هرچه بیشتر سخت بگیری حرمت ها میشکند و در برابرت وقیح تر میشود.چرا که نادانی ته ندارد! این وسط چیزی هست که در مغزش سنگک شده و تغییر نمی‌کند.گاهی رگه‌های جنون بین کسانی از خانواده که خون‌ شان با هم نمی‌جوشد مثل زغال گداخته می‌سوزد و بی اختیار اشکها را در می آورد.!آرام! ورنه فرسوده می‌شوی!اما او که از برادرزاده اش هرگز چنین انتظاری نداشت، تا رسیدن بخانه از پدر این پسر که در زندگی اش چه جایگاهی دارد به عنوان جان پناهش یاد میکرد و گاهگاه به همان تنها جان پناه هم از بابت این ناخلف ناسزا پشت ناسزا میگفت.

۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

مهارت زندگی کردن

نخستین سالهای مهاجرتم در هالند بود. افغانستان تازه دموکرات و آزاد شده بود و ما به تقلید از ترک ها و مراکشی ها ترجیح میدادیم تعطیلات تابستانی خویش را در کابل سپری کنیم. اما پرواز بکابل صرف از طریق فرانکفورت ذریعه شرکت آریانا با قیمت نسبتا بلند میسر بود، لهذا برای آدمهای مثل من که زمینه کار بدلیل تعقیب اجباری مکتب زبان هالندی از طرف روز مقدور نبود، پرداخت هزینه سفر اندک دشوار مینمود. بنابرین با سعی و تلاش پیگیر توانستم از طرف شب در یک "پیتزا فروشی"کار پیدا کنم. مالک دوکان"محمد"نام داشت  و اهل کردستان عراق بود. از بام تا شام با عشق و علاقه دنبال پول می دوید. وظیفه من انتقال پیتزا های سفارشی بوسیله موتر به سفارش کننده ها بود. آنزمان سیستم راهیاب یا نویگیشن در موتر ها نبود. آدرس ها را مثل افغانستان با پرس و پال و یا از طریق نقشۀ کاغذی پیدا میکردم. 

شگفتا در زندگی با مشاغلی سر خوردم که هیچگاه تصور تجربه کردن شان هم از ذهنم نمیگذشت. هرچند استثنایی بودن این تجارب، وابسته به همان زمان، و مکان هاست! ولی گویی از جایی در ضمیر پنهان میفهمیدم، تقدیر برای یک چنین تجاربی برایم برنامه ریزی کرده است! لهذا پذیرفته ام برای اینکه از کشتی نوح  جا نمانم. باید از جنس آدمهای شبیه درخت‌ باشم؛ تا هرچه بادهای زندگی شدیدتر بوزند، ریشه‌هایم عمیق‌تر و تلاشم بیشتر شود.  از این رو بارها به مرز انهدام رسیدم ولی دوام آوردم.

از بدشانسی کارم را در یک روزی که هوا خیلی گرم بود شروع کردم. خورشید  ساعت شش شام، طوری میتابید که انگار میخواست هدف خاصی را در شهرک های میان"بیک و السلو" ذوب کند، نبود ایرکندیشن در موتر همراه با نابلدی به عنوان دو چالش جدی، خیلی آزار دهنده بود. بهرحال سفارش را در حالیکه تمام بدنم غرق عرق شده بود به آدرس رسانیدم!خوشبختانه هنگام تسلیمی سفارش که در یک باغ سبز بود از بادِ خنکِ که هر چند دقیقه یک بار لای موهایم میپیچید لذت عجیبی بردم. باغبان با تشکری پول سفارشش را پرداخت و من با نوشیدن گیلاس آب، فاتحانه به دوکان برگشتم. محمد از اینکه آن آدرس پس کوچه یی را به آسانی یافته بودم از هوش و دقتم تمجید کرد، طوریکه من از فرط تشنگی و گرمی، بدون اجازه، پنجۀ نکلی اش را در آخرین توتۀ خربوزۀ خوابیده در کاسه، که پیش رویش بود،  فرو کرده در دهان گذاشتم. کمی سرد ولی شیرین بود. خوشبختانه سرمای مطبوعش دندان‌هایم را اذیت نکرد و او هم چیزی نگفت.

بهر صورت برای مدت یکماه اینجا کار کردم. هرچند سفارشها  ساعت 12 شب پایان می یافت!با آنهم باید تا ساعت دو شب حاضر میبودم. در طول این مدت محمد را میدیدم هرچند موتر لکس و خانه شخصی داشت ولی همراه با خانمش لحظه ای آرامش نداشتند و در استرس و اضطراب تمام بسر میبردند. اطفالش را هر شب روی کوچ ها در دوکان خواب میبرد.

حیران میماندم که چگونه آدمها برای زندگی کردن حتا نه فقط برای سزاوار زیستن، بلکه برای همین روز و شب به هم دوختن، با چه مشاغل و مصروفیتهای پر از استرس بطور خستگی ناپذیر در پی ساختن معنای زندگی خویش هستند.اما یکی معنای زندگی را در اندیشیدن، خواندن، کشف، اختراع و نوشتن می‌داند. یکی در تفریح و شب نشینیها و خورد و نوش با یاران، . یکی هم در سینه چاک کردن و کنفرانس دادن برای یک حزب، آیین یا دین و یکی هم مثل محمد آغا فقط در پول پیدا کردن!

در همین پیتزا فروشی فهمیدم برای معنا شدن زندگی در دنیا دریچه‌های زیادی وجود دارد. منتها بعضی دریچه‌ ها به فاضلاب باز می‌شود و بعضی هم به آب. بهر صورت در پایان کار مزد خوبی گرفتم. هم تکت طیاره و هم سوغاتی لااقل کم ارزشِ شد. در کابل هم چنان گرمی بود که پسرکاکایم داکتر فرید جان با دیدنم گفت: تو از پارسال درس نگرفتی که باز در همی گرمی آمدی ؟ او نمیدانست و نمیداند به چه قیمتی آمده ام؟

 فضا کمیدی نبود. اما جدی هم نبود

با برگشتنم از کابل "محمد"  آغا با تیلفونهای پیاپی مرا بر برگشت در کار ترغیب میکرد. هرچه بهانه آوردم نشد، بالاخره رفتم دوکان و برایش گفتم: من برای اینکار ساخته نشده ام، مادرم مریض بود باید دیدنش افغانستان میرفتم! نیاز به پول داشتم همرایت چند روزی کار کردم! خوشحالم از من راضی هستی ولی دیگر ضرورتی نیست معاش دولت کافیست! اما او پیوسته میگفت:میخواهم برایت کار را یاد بدهم تا بزودی صاحب موتر و خانه شوی!آرزو دارم اگر روزی همه این کارگران مرا رها کردند، تو همچنان با من بمانی! با سپاسگزاری مجدد صادقانه و در پوش شوخی گفتم:بخدا حوصله اینهمه استرس و اینکه فردا اولادهایم در دوکان بخوابند را ندارم. مرا از این پیسه تیر ! دیدم این آدم ارزنی از فهم و اندکی از نیروی تمییز و تشخیص از گپهای جدی در قالب شوخی و کمیدی من را ندارد، ورنه اینهمه گپ و گفت در نقد آنهمه بلاهتها و پول پرستیها کفایت میکرد تا تکانی بخورد و به خود آید ولی به قول سینوهه داکتر فرعون حماقت آدمها انتهايي ندارد و اصلا قابل اندازه گيري نيست. ولی میتوان آنرا  گاهی  به نزديكي" فاصله دو دست" و گاهی به دوري" زمین تا كره ماه" حدس زد و اندازه کرد. هرچند چند سال بعد دوستم انجنیر حکمت الله گفت نصیحتت را پذیرفته و پیتزاری را فروخته حالا یک قهوه خانه دارد.

مخلص کلام اینکه تجربه یکماهه پیتزا دریوری برایم ثابت ساخت که زندگی کردن یک مهارت است و تعداد اندکی از آدم‌ها به این مهارت آگاه هستند. مضاف بر این فهمیدم اکثر باورها و حرف‌های که آدم‌های آشنا در مورد پس انداز و آینده در ذهن ما کاشته‌اند، دروغی بیش نبوده و اغلبا جان کندن موزی خوراک غازی میشود.زیرا بعضا خود همان آدم‌ها نیز طرز صحیح زندگی کردن را نمی‌دانند و چه بسا در خیلی از موارد به دنبال آن نیستند. قابل یاد آوریست که همینجا فهمیدم "گوسفند" را کرُد ها" مار "میگویند


۱۴۰۵ تیر ۱۲, جمعه

عجب دنیاست این دنیا!

عنوان بالا مطلع آهنگیست از هنرمند خوش صدا "میری مفتون" که در یوتیوپ میلیونها بازدید  کننده داشته است! با شنیدن این آهنگ، نخست بیاد آهنگ "الهی من نمیدانم به علم خود تو میدانی" احمدظاهر افتادم و سپس با غرق شدن در میلودی متن هر دو آهنگ متوجه شدم واقعا دنیای که ما در آن زندگی میکنیم عجب دنیای بی‌عدالتی هاست!! طوریکه یکنفر شب و روز با تمام تلاش می‌دوَد، تا با هزار محنت از مسیر کوهستانی زندگی با شکم گرسنه سینه خز بالا ‌رود با اینحال همین دنیای بی رحم پیش پاهایش پیهم دیوار های سیم خاردار می‌کشد، اما یکی دیگر از بدو تولد در جادۀ صاف و هموار حتا بدون پای روَک پیش پیش روان است، در طول زندگی هیچ کاری نمیکند رنجی را متحمل نمیشود، ولی از تمام امتیازات مادی و حتا معنوی برخوردار است!مطابق پرسش عمر خیام از چرخ گردون! یکی را داده ای صد ناز و نعمت- یکی را قرص جو آلوده در خون


بی‌عدالتی موجد شکافِ عمیقی میان آدم‌هاست، چنانچه یکی سالم، باهوش، مستعد  و خوشبخت بدنیا می آید و دیگری معیوب، هوش پرک و بدبخت، یکی بدون درد سر به هر آرزویی که میخواهد میرسد و دیگری هربار وقتی آرزویی از اعماقِ وجودش سر بیرون میزند، بالاجبار باید با چکش یاس چنان بر سرش بکوبد، تا در سیاهچاله‌ی درونش برای ابد گم و گور شود.زیرا عده یی باید بپذیرند زندگی شان روی ستونهای موریانه خورده بنیاد شده‌ و در هراس از فروریزی آن ستونها نباید به هیچ آرزویی مجالِ عرض اندام بدهند. اینگونه آدمها برای دوام آوردن باید کاسۀ صبر را به ژرفای یک اقیانوس و لحاف شکر را به پهنای همآن اقیانوس بگستراند، تا آرامش خاکستری حداقلی شانرا حتا طوفانها هم نتوانند بهم ریزند.بگفتۀ سعدی: 

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه -به کفر یا به شکایت برآید از دهنی

اما در دنیای ما خطرناک‌تر از خودِ بی‌عدالتی، توهمِ عدالت است که مثل یک مِهِ غلیظ  چشم همگان را ‌پوشانیده و سراب عدالت را  در سایۀ بی عدالتی بنمایش میگزارد.

 مثلا مردم با دیدن دادگاه ها، کمیسیون ها، قوانین و لوایح حکومتی، فکر میکنند، لابد این ساختار ها برای  برقراری عدالت و ادای حقِ آدم‌ها تشکیل شده اند، همچنان در سطح بین المللی مردم به نقش سازمان ملل باور دارند، درحالیکه همین قوانین و دادگاه های تشریفاتی فقط ماسکِ قشنگِ بر چهرۀ بی‌عدالتی‌کشیده اند. 

توهمِ عدالت مثل یک آرام‌بخش به آدم حسِ امنیتِ کاذب می‌دهد تا بپذیریم، هنوز امیدواری برای تحقق عدالت است، هنوز نظم جامعه ذریعه قانون اعمال میشود و برآیند کار این ساختار ها به دلایل متعدد درست میباشد، در اینصورت بدلیل داشتن عدالت، نیازی به جنگیدن برای رسیدن به آن احساس نمیشود، لهذا تا وقتی خموشانه به تماشایِ نمایشِ عدالت در سایۀ بی عدالتیها مینشینیم،که معتقد میشویم بهترین دوستِ بی‌عدالتی "توهمِ عدالت"است. به ویژه وقتی متوجه میشویم چرا در هیچ بورسیه های تحصیلی کامیاب و انتخاب نمیشوم؟، چرا در ورزش کہ صد در صد برنده ام هرگز برنده اعلان نمیشوم؟، چرا در شغلم کہ استاد کار هستم با گذشت سالها هیچ کارۀ نمیشوم؟، چرا در انتخابات که بی رقیبم، میبازم؟ و اخیرا بسخن یک دوست که چرا به خانه سامان دفترم پناهندگی سیاسی میدهند و از من که رئیس او بوده ام همان سفارت سند مطالبه میکند تا ثبوت کنم حیاتم در خطر است؟ آنگاه میفهمیم این هیئت ژوری، این کمیسیون، این قوانین و امثالهم فقط برای ایجاد توهم عدالت بنا شده اند نه برای تحقق عدالت.اعضای این نهاد ها مامورند و معذور! بگفتۀ سعدی : فرشته‌ای که وکیل است بر خزاین باد----چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی! 

اما اگر عدالت را نه در میان کاغذپاره ها و قوانین، بلکه در زندگیِ واقعی، میان سفره‌ها، فرصت‌ها و صدایِ کسانی که توان فریاد زدن ندارند جستجو کنیم در میابیم که گناه کسی نیست بلکه عجب دنیاست این دنیا!

فرجام سخن اینکه. خدا میری مفتون را با ساختن این آهنگ خیر بدهد تا سوژۀ برای این نوشتار خلق کرد! چونکه نوشتن، راهی برای زنده نگه‌داشتن لحظه‌هاست. گرچه از اثر همین سوژه اخیرا شبها نه از تاریکی شوم، بلکه از هجوم افکار آزار دهنده بیعدالتی، که خود در زندگی شاهد بوده ام برایم طولانی‌تر شده‌اند. افکار ناکام و شکستۀ که هنوز مثل سایه ها می‌لرزند و بدرستی شکل نمی‌گیرند؛ افکاری که قرار نیست تبدیل به اندیشه شوند بلکه مثل صدایی که باید بترکد، برای همیشه گلو گیر شده در سرم میچرخند و خواب را از چشمانم می ربایند..گاهی با خود میگویم کاش میتوانستم به مردم دنیا بگویم. جهانیان!! لطفا به هیچ صورت گولِ  ترازویِ طلایی و قشنگ ملل متحد را که  در یک پله اش کوه پول و پلۀ دیگرش چند پرِ سبک وعدۀ خام میباشد و ترازودار با کمالِ ادب در زبان تهدید ادعا میکند «هر دو پلۀ ترازو صاف و برابر است» را نخورید.


۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

رادیوی داماد سرخانه

محمد رفیق نام داشت، اما رفیق هیچکس،حتا از خودش نبود. شاید بیماری اوتیسم داشت، زیرا با وجود درگیری مداوم با خود، تمام راز و نیاز خود و خانواده اش را به هرکس و ناکس با دهن لقی میگفت! یکروز پیش از محفل تخت جمعی اش، پس از دعوا با مادر و خواهرانش، دست زن و دستۀ رادیویش را گرفته به خانه خسرش که در همسایگی من می زیستند پناه گرفته بود. خلاصه داماد عجیبی بود! که از نظر من تا امروز کاپی ندارد آن اصل! 

خانوادۀ خسرش که مردمان شریفِ بودند به خاطر دخترشان او را تحمل میکردند ولی مطمئنا در الگوریتم های پیچیده ذهنی شان، او را ته دیگ سیاه زندگی شان گذاشته بودند. چرا که او مثل پرنده‌ی که دیگر باور به پرواز در پرهایش نمیماند،‌ خود را به تنبلی شبیه به مرگ زده بود و مثل اینکه مرگ در لای پرهایش به آرامی، نسیم عدم را می‌وزاند! دنبال هیچ کاری برای پیشبرد زندگی که تازه آغاز کرده بود نمیگشت! حتا آب را هم از نل پایین به سختی بخانه می آورد. روز و شب یا خواب بود! یا از بگفته خودش را-دی- وه  (رادیو) اخبار میشنید. در نتیجه با  سقوط در قعر تنهایی و یاس، درحالیکه روز به روز ایزوله تر شده میرفت، نه تنها راه نجات، بلکه سوراخ دعا را هم گم کرده بود.

نمیدانم؟ شاید این قانون طبیعت باشد که گاهی بازنده به دنیا آیی و بازنده بمیری. زیرا در زندگی شاهی (دامادی) اش که من بحیث همسایه، (از صد خویش پیش ) شاهدم کلا یک آدم  بازنده بود و از اینکه اطلاع یافتم چندی پیش در عسرت تمام وفات کرده است متوجه تطبیق بیشتر قانون مذکور شدم.

هرچند از نظر من او سالها قبل مرُده بود. زیرا مرگ از درون خود آدم شروع میشود، وقتی آدم از وجود خودش بیزار و ناراضی باشد، یعنی که دیگر زنده نیست!. زیرا مردن تنها نه در زیر خاک رفتن، بلکه فراموش شدن است، چرا که اگر طوری از یاد خودت بروی که کی هستی؟، بتدریج از یاد دیگران هم پاک شده، زنده خدابیامرز میشوی!

روزی در قفسۀ کوچک بالکن اپارتمان دراز کشیده بودم تا استخوان هایم طعم پاییز  را از خورشید بطور گورا  بچشَند که از میان آن سکوتِ پرهیاهو، صدای دعوا و فریاد از  منزل همسایۀ  بلند شد. نظری به بیرون افگنده متوجه شدم تازه  داماد از زیر کلکین یکپایه رادیو را از زمین  برداشت و با افسردگی همانجا ایستاد. من پلۀ ارسی را باز کرده سلام کردم. او بدون توجه و پاسخ به سلام من،خودش را خطاب قرار داده گفت: گپ بد خو نزدیم؟ حاجی(خسرش) میگه: خیلی قیمتی شده! من فقط از رواداری گفتم: بگیر همی رادیوی مرا بفروش! او عوض که خوش شوه رادیویم را با خشم به بیرون پرتاب کرد! شاید رادی وه را کسی نخره اما میده هم باید نکنه زیرا این  نشانی"جهیز عروسی"بود. !

دلم برایش سوخت! با اینحال خوشحال شدم بالاخره از بهشت نادانی به زمین دانایی رانده شده است. زیرا برای نخستین بار بطور ضمنی پذیرفت که رادیویش از نظر مادی ارزشی ندارد ولی هنوز با تکیه بر "قاعده ها و ارزشها" با آنکه آنرا به نشانی و یادگار جهیزیه عروسی اش با ارزش میدانست، تقدیم و فدای خسرش میکرد.

 خود را به ناشنوایی زده گفتم: بیا چای تیارست و خبرها را هم یکجا بشنویم.قبول کرد و پس از آنکه با جرعۀ حلق تر کرد با تاثر گفت: کسی نمی‌فهمد که در چه منجلاب زندگی گرفتار و در چه مرداب ناداری و غریبی دست و پا میزنم. بخدا خودم از یاد خودم رفته ام!.تو بگو چکنم تا بیشتر در این مرداب فرو نروم ؟ مدتیست که اینگونه بیچاره شده ام. نخست شوخی گونه برایش شعار ذوالفقار علی بوتو را که در صدر بازار پشاور بخط درشت نوشته شده بود گفتم: "یی کویی خدایی قانون نهی کی غریب همیشه غریب رهین!"سپس با جدیت گفتم: اگر کار کنی و عاید داشته باشی با همه دردها، صبح‌ها خوشحال از خواب بیدار شده در برابر مشکلات کمتر به‌هم می‌ریزی.با جیب پر صدای پرندگان قشنگ بگوشت می‌آید.در غیر آن دل بستن به آدمها، حتا به اعضای خانواده مثل ساختن خانه بر روی آب است؛ زیبا، اما ناپایدار! با زهر خند معنی داریم سویم میدید و حرفی نمیزد. شاید در سکوت کمک میخواست!

منهم میخواستم از ته دل کمکش کنم.زیرا حس میکنم در عمق وجود هر انسان، میل طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به افتاده گان وجود دارد. احساسی که باعث رضایت درونی آدم می‌شود. به ویژه وقتی آدم بداند تلاش یا خلاقیتش  به افتاده ای  نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندی‌ دوچندان می‌شود. اما درخواست و علاقۀ نشان نداد.

تا همان لحظه فکر میکردم وفق پذیری اش با شرایط مختلف حتا تحقیر شدن بالاست!زیرا بار ها عملا تحقیرش را میدیدم! اما آنروز فهمیدم که او فقط از تحمل آن زخم ها آموخته بود در برابر حرفها و حتا دردهای دیگران با سنگدلی بی تفاوت باشد. در غیر آن از گپهایش پی بردم که او بخوبی تماشاگرِ زندگی اطرافیانش است و  ‌اندیشه اینکه لذتِ داشتن امکانات رفاهی بهتر چگونه خواهد بود؟ او را اندکی حسود و حتا غیرتی کرده بود. طوریکه در اخیر آهی سردی کشید و گفت:  از حجم چرتهای زیاد دیشب عین جنازه بودم. از زور خستگی  تا صبح خوابم نمی‌برد.بخدا دیگر از اندیشه اینکه چه کسی فردا جورِ مرا خواهد کشید خسته ام! اگر قرار بود در کنار خسرم شان بمانم حتا با این بال‌های شکسته و آتش شعله ور در سینه برخاسته تاریکی ها را نه تنها منور بلکه خواهم سوزاند. مطمئن باش!این را بگفت و با من وداع 🌧کرد و رفت! اما نمیدانم بعد ها چه کرد؟ زیرا  چندی بعد من خود مهاجر شدم.