مظلوم ترین زن دنیا!
واقعا" گاهی آدمها، در سکوتشان فریاد و در لبخندشان بغضِ پنهان است."یادم نمی آید که این جمله را در کجا و در چه زمانی خوانده بودم؛ اما دقیق یادم است همین جمله را در سکوت و لبخند مرحوم گل دین خان و خانمش هر دو دیده ام.
با آن مرحومی که تازه آشنا شده بودم بطور اتفاقی روزی در ده افغانان سر خوردم. با تبسم مختص به خودش سلام و احوالپرسی مختصر کرد. هنگام دست دادن احساس کردم دستانش میلرزد، موهایش از زیر کلاهش جر و بر بیرون زده بود؛ چیزی میان تلاش برای زندگی و پذیرش مرگ را در چشمان خسته و لبخند محو اش دیدم و در پهنای سکوت باهم وداع کردیم. ایشان همراه باخانوادۀ کوچکش در منزل برادرم انجنیر تمیم جان در خیرخانه بطور مستاجر زندگی میکرد! وی اصلا از شهر جلال آباد و در شهرداری کابل ماموریت داشت.با تاسف یکماه بعد از همین دیدار کوتاه وی به اثر مریضی در جوانی جان بحق میسپارد و خانوادۀ بی پناهش را که شامل یک زن بی پناه و سه دختر چهار ساله، دوساله و سه ماهه بودند تنها میگذارد.
چندی بعد بیخبر از این جریانات در یک جمعه آرام عزم دیدار انجنیر تمیم کردم. وقتی بخانه شان رسیدم متوجه شدم که همه بنحوی متاثر معلوم میشوند. معلوم بود لبخند های سطحی شان با اندوۀ عمیق نهفته در چشم هایشان نمیخواند! وقتی با اصرار علت را جویا شدم! نخست از شنیدن خبر مرگ گل دین خان در دوماه قبل تکان خوردم و سپس از اینکه یکساعت قبل از آمدن من، خواهر گل دین خان از جلال آباد بکابل آمده و دو دختر کوچک مرحومی را با بیرحمی، در انتهای قساوت از نزد مادرشان گرفته، با خود به جلال آباد برده شدیدا متاثر شدم! این وقایع وحشتناک دل هر آدمی را که شاهد تماشای تمام این صحنۀ های خشونت بار و ظالمانه بوده باشند میلرزاند! چنانچه ما همه هنوز از این حادثۀ دلخراش با تاثر یاد میکنیم.
بگفتۀ انجنیر تمیم چیغ و داد، گریه و ناله های معصومانه کودکان که دامن مادرشان را محکم گرفته بودند و مادر که در اوج بی پناهی با گریه و زاری ناله کنان داد از بیداد گر زمان میطلبد جایی را نمیگیرد زیرا عمۀ بیدادگر که همچون ضحّاک زمانه، به بهانۀ سرپرستی برادرزاده ها، نقاب «رحمان و رحیم» به رُخ زده، بسان گرگ گرسنۀ هرچه عاجل لقمۀ چرب شکارش را صاحب میشود و ناموس برادرش را با یک طفل شیرخوار به امان خدا میگذارد! او در هنگام ترک خانه بدیگران اینگونه وانمود میکند که این موهبت مضحک و این ماموریت شرعی را در این جمعه ی دلگیر فرشتههای مقدس و غمخوار خداوند از سر احکام شرعی اجبارا بر دوش نحیفش نهاده اند ورنه او دشمن برادر زاده هایش نیست! شاید گل دین خان هرگز باورش نمیشد که : سوزن به تنهایی کاری از دستش بر نمی آید، پس اگر اینگونه دوخته میشود، شاید خودش تارش را نیفه کرده است!
آنشب ظلمانی من در خانۀ تمیم جان شان ماندم در صالون شان که از سه جهت مشرف به حویلی است خوابیدم. شب سکوت همه جا را فرا گرفته بود و من در آن سکوت جانفرسا، از قساوت و وحشت بشر این موجود دوپا ذره ذره آب میشدم. انگار اجنه در کالبدم نفوذ کرده بود. گاهی هم فکر میکردم چرا عمر آشنایی من با گل دین بسان پاغنده برفی که در مُشت آب میشود کوتاه بود؟ چند بار آن زن مظلوم را از پشت کلکین دیدم که بیقرار چشمانش به آسمان خیره مانده بودند. باری در روشنایی مهتاب دیدم لبخندِ محو روی لبانش نشسته و معلوم بود او در میان جهنم و جنون، آخرین چیزی که میدید زندگی بود! هرچند همه چیز در او فرو ریخته بود ولی هنوز نفس می کشید، گرچه آن نفس ها نه امیدش می دادند و نه آرامش. زیرا او از نظر روانی خسته بود. خستگی ای که نه تنها خوابآلودگی به همراه نداشت بلکه مانع خوابش می شد. شاید ذهنش دنبال لحظۀ استراحت بود ولی از اینکه دیگر نه توان جنگیدن داشت و نه دلِ تسلیم شدن دلش از امید کاملا تهی شده بود. شاید از این می ترسید که فردا را هم مثل امروز و هر روز را مثل دیروز تکرار کند!از اینرو تمام شب در بین حویلی قدم زد.
تصور کنید حال زنی را که با مرگ شوهر در بی پناهی، با استرس و اضطراب بسر میبرد دفعتا در برابر درد جدایی از کودکانش نیز قرار میگیرد چگونه خواهد بود؟ طبعا دردهای گذشته در برابر این درد فقط یک شوخی می نماید.
اما فردا او را عادی و آرام در حالی دیدم که تقدیرش را با پیشانی باز پذیرفته بود! انگار پیشامدهایی که باعث آشوب، تلاطم و سردرگمی اش میشدند یکباره در دلش تهنشین شده و آرام گرفته بود. شاید با از دست دادن کودکانش دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و از اینرو دیگر شدت و حدت اتفاقها بهاندازهی قبل برایش تکان دهنده نبود. انگار یاد گرفته بود که در دلخوشیهای به مراتب کوچکتر از جمله همین نشانی سه ماهه زندگی مشترکش دنبال مفهوم آرامش بگردد. چراکه او آخرین شکوفه ی گیلاسی بود که تهِ آن باغِ خشکیده و تاریک، به دور از دستِ بی رحمِ باد، برایش باقی مانده بود و بس.یا چه میدانم شاید آنقدر اشک باریده بود که درد واژه ها در سیلاب دلش پاک شسته شده بودند و آرامشش برگشته بود.
ظاهرا او در آن زمان هیچکسی را نداشت ولی بگفته تمیم جان چند ماه بعد در میان قعر سیاهیِ این پیشامد ها، او به سپیدیِ یک اتفاقِ نجاتبخش بوسیله برادرش میرسد! برادر خضر گونه از راه میرسد و مرهم زخمهای خواهر میشود! وی را با خود به ایران میبرد! آنجا دوباره ازدواج میکند ولی پس از چندی شوهر دومی اش نیز وفات کرده است. اما دخترک ها دور از آغوش مادر و خانواده و مهر پدر جوان شدند و عروسی کرده اند.
تمیم جان با ارسال نامۀ به زوایای تاریک و پنهان این حادثه به تراژدی اصلی این داستان اشاره کرده مینویسد: زمانیکه گلدین در کابل مریض شد ما چندین بار او را جهت تشخیص و معالجه به شفاخانه جمهوریت بردیم. بالاخره در همانجا بستر شد که روزی دفعتاً کسی پیدا شد و گفت : من برا درش هستم و میخواهم گلدین را با خود به جلال آباد جهت تداوی ببرم. ما او را نمی شناختیم زیرا قبلا هیچگاهی با گلدین او را ندیده بودیم! یادم نمی آید گاهی گلدین گفته باشد که برادر هم دارد، اما همین برادر نو پیدا موفق میشود او را به خاطر تداوی با خود به جلال آباد و یا لغمان ببرد. سفری که بعد دو یا سه ماه به سفر بی بازگشت می انجامد و تلخ بختانه سر انجام خبر مرگ گلدین به خانمش میرسد. که گلدین به اثر مریضی چندی پیش وفات کرده و در همانجا به خاک سپرده شده است. این در حالی بود که خانم و اولادهایش حتی جنازه او را هم ندیدند و دیدار به قیامت شدند. من حدس میزنم در عقب این پنهان کاری و تکفین و تدفین مرموز بحث میراث و محروم نمودن حق گلدین از حقوق موُرثی پدری اش نهفته باشد زیرا نگذاشتند وزثه مرحومی نه تنها قبر پدر بلکه حتی آدرس قریه پدری شانرا نیز بدانند . تا در آینده دعوای ارث نکنند .
موضوع دیگری را که آگاهی یافتم ، همین اکنون خانم گلدین از شوهر دومی صاحب چهار دختر دیگر است که همه شوهر کرده اند و خودش بایکی از دخترانش در تهیه مسکن زندگی میکند .
آری! زخمها بالاخره خوب میشوند ولی جاهای شان مثل نقشهی سالدانه و چیچک همیشه باقی میماند که یادت میدهد از کجاها نباید رد شوی!
قابل یادآوریست که مقایسه این زن مظلوم با زنِ ظالِم چون حوری که تیرخلاص را به قاری بچه غلجی شلیک میکند اصلا و ابدا ممکن نیست.










