با احمدظاهر بلی!
میخواستم بمناسبت هفتۀ احمد ظاهر چیزی جدیدی بنویسم، حیران بودم چه بنویسم؟ که تصادفا ویدیویی دیدم از یک نوجوان ایرانی، میگفت: 103 روز انترنت نداشتم یعنی که 103 روزم با تنهایی، اضطراب، افسردگی، ترس، جنگ و دلهره عجین شده بود.آخر مگه میشه؟ خوشبختانه انگار با این سوال سوژه ام را برای نوشتن یافتم.
یادم آمد که من سی سال قبل خیلی شرایط بدتر از این جوان را در جنگهای کابل تجربه کرده ام. لهذا نه تنها پاسخ من به این جوان ایرانی مثبت است. بلکه با صراحت میتوان گفت: تنها زیستن برای من در آن هنگام تجربۀ کوچک با افق های بزرگ بود! در واقع بخشِ از دوستیها، تلاشها، جدالها و دست و پنجه نرم کردنهای من با زندگی را همان روز های تنهایی شرحِ میدهد!
هرچند من از نسل وارثان اضطراب در مسیر تاریخ هستم، اما پذیرفته ام اضطراب و هراس سرنوشتم را دگرگون نخواهد کرد و آنچه مقدر است، مسجل خواهد شد؛ از اینرو باید آرامشم را تحت هر شرایطی حفظ و زندگی کنم! زیرا آنانیکه از مرگ میترسند با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک تر میشوند. پس چه بهتر که از همه زندگی استفاده اعظمی کنم و برای مرگ چیزی جز تفاله یا یک قلعه ی سوخته باقی نگذارم!بالاخره "مرگ من روزی فرا خواهد رسید!
از این رو در آن روزهای ملتهب جنگ، فقط با کتابها و کست هایم،که بهترین همدم تنهاییم بودند گاهی در دریای شعر و احساس غوطه میخوردم، گاهی در کوچههای تاریخ پرسه میزدم و گاهگاه هم پیچاپیچ گردنههای کوه فلسفه و رمان را زیر اشعه آفتاب نفسک زنان پیموده، به روی زندگی لبخند میزدم! یعنی پنج سال آزگار در جغرافیای نفرین شده جنگی، که متاسفانه آدمها اهداف مشروع برای شلیک بودند با این خبر خوش که لااقل یکبار حق زندگی درین جهان را دارم میزیستم! و از این خبر ناخوش که بیشتر از همین یکبار زندگی، که به قمارش گذاشته ام ندارم، طُرفه میرفتم. وقتی صدای احمدظاهر در اوج افسردگی بلند میشد و خطاب بمن میگفت: شادی کنید ای دوستان من شادم آسوده ام! انگار برایم میفهماند که دنیا جای ماندن در عمق نیست بلکه برای جلوگیری از غرق شدن باید در سطح ماند. اینگونه در اوج دلتنگی لبخند میزدم؛ با هزاران واژۀ قطار شده در گلو خاموشانه به زندگی ادامه میدادم. راستش راهی هم جز ادامه دادن به دروغی به اسم زندگی نداشتم. با آنکه دروغی که نصفش راست باشد از بدترین نوع دروغ است! مضاف بر این از زیستن در زیر چتر"جنگ و تنهایی" آموختم که دنیا نه برای قلب های لطیف و مهربان بلکه برای آنهایی که بلدند نبینند، نشنوند، نفهمند و بگذرند ساخته شده است. بنابرین هر چیزی را نباید جدی گرفت، هر نگاهی را نباید معنا کرد و هر احساسی را نباید باور کرد.خلص کلام به پاسخ داداش ایرانی همزبانم بنویسم که بلی با احمد ظاهر میشه! و خوب هم میشه.درود بر روان پاک احمدظاهر
سریال پاکستانی
از دو هفته بدینسو سریال پاکستانی "قابلی پلو" را بیاد نخستین مهاجرتم، تماشا میکنم. هرچند بعضی سکانس های این سریال بسان نشخوار ذهنی بدرقم آزار و حسابی اذیتم میکند، ولی شگفتا با آنهمه زخمها و خراشهای که جنگها و مهاجرتها بر دلم نقش بسته، هنوز دیدن این سریال بسان نسیمِ که بوی عطر آشنا را با خود میآورد به آرامی بر روانم میوزد و عطر لحظه هایی که زمانی فکر میکردم ابدیست را جاری میکند..
بدون تردید جذابیت اسمی"قابلی پلو"که امروز در تمام جهان بنحوی بیانگر هویت سرزمینم شده، مرا پای تماشای این سریال کشاند. زیرا هویت واقعی در ارتباط و حس تعلق به خانواده، جامعه و در نهایت سرزمین معنا پیدا میکند و اینگونه انسان از طریق "مابودن" به "من بودن" یا هویت ظاهری که مجموعهی از ویژگیهای چون نام، قوم و شغل را در بر میگیرد میرسد. ورنه مثل همایون افغان خیلی عاشق قابلی پلو نیستم.
اما با تماشای این سریال تازه متوجه شدم که زندگی مثل کتابی که صفحاتش را در تاریکی ورق میزنیم میباشد. کتابی که هرگز نمیدانیم در صفحۀ بعدی برای ما چه چیزی ثبتِ و نوشته شده است؟ !شاید یک شادی کوتاه، شاید یک غم بیپایان، یا فقط یک جای خالی که صدای سکوتش گوشها را کر میکند رقم خورده باشد.!چرا که زندگی مخلوطِ از بودن و نبودن، داشتن و از دست دادن است. گاهی چنان لحظه های سنگین دارد که حتا نفس کشیدن هم در آن کار آسانی نیست.تلخبختانه زندگی گاهی نه به بغضهای فروخوردۀ آدمی رحم میکند، نه به دستهایی که روزی میخواستند گره شوند ولی سرانجام رها شدند. مضاف بر اینها با دیدن این سریال گریز از حجم افکار سایه وار گذشته و دوری از لمس جوهر آن سایۀ های سرد برای لحظۀ ممکن و متصور نیست!
سریال بار بار مرا به شبهای تار و افکار پر از حسرت آن دوران که بهترین تفریحات و اتفاقات خوشایندش در نهایت رفتن به چند عروسی آشنایان بود، میکشاند. روزگاری که با ذهن پر از «اگر»ها و «شاید»ها در تاریکی اتاق چشمم به سقف که پکه با سرعت در آن میچرخید و یا هم ایستاده بود ساعتها خیره میماند.!
سریال خاطرۀ پارک دیفنس را در یک روز پاییزی که باد قوی برگهای زرد را با خود میربود بیادم می آورد، زمانیکه برای بار اول به رفتنهای بی برگشتِ برگهای طلایی پاییز و به لبخندهایی که فقط در عکسها باقی میماند دقیق شدم؛ به صداهایی که دیگر نخواهم شنید فکر میکردم، در نهایت فهمیدم زندگی فقط «بودن» نیست!بلکه "رفتن" به عنوان یکی از صفات پذیرفته شده زمان، خواه ناخواه ما آدمها را در مسیر جاری خود به آهستگی حرکت میدهند!.بلی! بادها میوزند، برگها میریزند، ولی کاش ریشهها هم عمیقتر شوند.
شگفتا! آدمها شبیه دریا همیشه در جریان و در حال تغییر اند، هر چیزی را با خود میبرند و ناپدید میکنند. گاهی برای آرامش ات کف آلود و مست میآیند و گاهی هم آرام و بیخبر میروند و ترا با موج از خاطره تنها میگذارند.کاش هر آن قطره اشکی که در پی رفتن آنها بر خاک میچکد، به عنوان بذرِ بیداری عمل کند نه اشکِ شکست..
مخلص کلام اینکه بعد هر جنگ خاطرۀ از یک نسل و وهمِ از درک ناقص آن نسل برای خشم در حافظۀ تاریخ میماند.مهاجرت پدیدۀ ناشی از جنگ است و "حقیقت" نخستین قربانی جنگ میباشد.
اما حوصله تعریف جزئیات سریال را ندارم! خواستید از همین قسمت تماشا کنید.!


