۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه

عبور از خوان دوم رستم

روی محوطۀ دیوار نیمه مخروبۀ خانۀ علم و فرهنگ شوروی سابق واقع دهمزنگ کابل، سه نفر تفنگی به یک ردیف نشسته بودند و نگاه شان به سوی ما دو  رهگذرِ معصوم در جادۀ دارالامان، میخکوب شده بود. درست مثل نگاه سه دانشمند به سلولهای تکامل یافته در زیر میکروسکوپ با دقت ما را زیر نظر داشتند و پلک نمیزدند!. از نگاه نفرت انگیز آنها معلوم بود که در مغزهای شان پیامِ تجزیه و تحلیل «دیتای راپورچی  دشمن » به رنگ سرخ درآمده بود. چراکه با نزدیک شدن ما ناگهان یکی از آنها از جا بلند شده فرمان توقف داد. هر دو حکم را  با اکراه ولی بدون سر کشی پذیرفتیم  و سلام گفته جابجا ایستادیم.

تفنگی میانی در حالیکه شعله‌ی خشم از چشمانش طوری زبانه میکشید که نگاهش را لحظه به لحظه خوفناک‌تر میکرد. پرسید: از کجا هستید؟ و اینجا برای چه آمده اید؟ در پاسخش با جرئت گفتم: از غزنی هستیم، به فاتحۀ دوستی آمده بودیم. کارته نو میرویم. تفنگی دومی غرُغرُ کنان با صدایی که مثل مورفین در رگ و پی تن آدم میدوید گستاخانه گفت: دروغ میگویی! 

در حالیکه ملال پیهم زیر پوستم می دوید و خشم ذره ذره روی فریکانس صدایم می نشست باآنهم جراتم را از دست نداده  گفتم: برایت ثابت میکنم راست میگویم! ولی او با قهر دشنامی حواله کرد و تا آمدن معلم میثم بما همانجا فرمان انتظار داد!.  

شنیدن پیشوند معلم اندکی امید بخش بود! زیرا معلوم بود لااقل با آدم باسواد طرفیم. گرچه معلوم نبود تا چه زمانی؟ شاید تاوقتیکه باد بوزد و این ابر تیره کنار برود و سپس خورشید عالمتاب(معلم) بتابد. در این انتظار دلگیر چشمم به جاده می افتد. یاد ده سال قبل که در لیسۀ حبیبیه متعلم بودم می افتم و در دل میگویم اگر زمان به عقب برمیگشت با شلیک واژۀ  بالمثل دشنام در مغز این تفنگی متقابلا او را مجبور به سکوت میکردم.اما بخت تیرۀ ما را نگر! در میان زوزۀ باد به تعمیر علم و فرهنگ مینگرم، یادم می آید زمانی اینجا جمع و جوش پسران و دختران که کورسهای زبان روسی می آموختند بود!روزی همراه با همصنفی ام کریم جان در کتابخانۀ این مرکز آمده بودم و تا شامگاه در اینجا مصروف مطالعه بودیم؛ کلکینهای بلند با شیشه‌های مواج کتابخانۀ این عمارت، نور غروب را شکسته اما زیبا به رنگِ که میان خاکستری و نارنجی بود پخش می‌کردند، درست مثل آسمانی که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه از پشت کوه تلویزیون در شامگاهان رخ مینمود. روی دیوار پشت سر کتابدار، سه قاب عکس از مارکس، انگلس و لینن با چهره‌های جدی و نگاه‌های که انگار از بالا، مطالعه کنندگان را قضاوت می‌کردند آویزان بود. آن سوی دروازه عکسی از لیونید ایلچ بریژنف آویزان بود. در سکوت فرهنگی، هر بار که کسی در چوکی‌ها جابه‌جا می‌شد، خش‌خش خفیفی در هوا می‌پیچید. بوی کاغذ روسی، کتابهای پوش سرخ و کمی گرد و غبار در فضا معلق بود.

غرق همین افکار بودم که مردی با عینک های دودی، ظاهر نسبتا مرتب پیدا شد. نگاهی به هردوی ما انداخته گفت: بگویین! با دیدن این آدم انگار جرئتم دوباره برگشت و گفتم نمیدانم از چه بگویم و از کدام خوان رستم آغاز کنم استاد؟! با گفتن همین جمله فضا چنان تغییر کرد که انگار ما برای یک صحبت گرم سه نفره با پاهای خود در این خط به بزم استاد میثم آمده بودیم نه به اجبار.! ما صادقانه میگفتیم و او فقط میشنید. در اخیر در مورد تحقیر عابرین،  با زهر خندی تلویحا گفت: تطبیق مقررات نظامی چیزی از عابرین کم نمی‌کند اما باعث می‌شود تاریکی‌ حوالی‌ سنگرنشینان کمتر شود و در دید روشن‌تری به بقای خویش فکر کنند. سپس با لبخند به شرطی بما اجازۀ تردد داد که بگوییم عبور از اینجا شبیه کدام خوان رستم بوده است؟ظاهرا  اینسان هم به ما فهماند که شهنامه را خوانده و هم مرا با چالش جدی روبرو کرد.  باآنهم حین خداحافظی گفتم: بنظرم اینجا به خوان دوم (تشنگی) در بیابان میماند، که خوشبختانه شما ناجی ما شدید. خندید و گفت گپت را زدی!

با گذر از خط مقدم و رسیدن در باغ وحش، احساس رستم را داشتم. حس میکردم به یاری پهلوان اولاد از خوان پنج و شش هفتم فاتحانه گذشته! کاخ ارژنگ را فتح، جادوگر، اژدها، دیو سپید و سپاهش را یکایک از دم تیغ کشیده ام. به دوستم گفتم بگفتۀ دوما رمان نویس فرانسوی آدم هرقدر شریفتر باشد از جنایت دیگران رنج می برد! این آدم شریفی بود! نبود؟. دوستم که دوکتور و آدم ادیبی است گفت: بدون شک اما هراس دارم تعریف و تمجید بیش از حد من و شما، غدّهٔ غرورش را طوری فربه و به انحطاط کشاند که عقلش زایل  و دلش، در پیِ غرایز، بال گشوده شریف نماند.! ولی من به این می اندیشم که ما و تو به دنبال چه چیزی به این منطقه آمده بودیم؟.هردو خندیدیم و گفتم کدام کار من عقلانی بوده که این یکی درست باشد؟ اما همینکه فهمیدم نه سپیدی همه جا نماد زیبایی و شادی است و نه سیاهی و تاریکی نشانه ی از زشتی و پلیدی کافیست

27 سنبله 1371 خورشیدی - کابل


۱۴۰۵ مرداد ۱۵, پنجشنبه

یاس در غربت نشینی

زمان چنان به تندی میگذرد، شبها و روزها چنان شتابان بهم پیوند می خورند.که  انگار بی رحمانه در پی تمام کردن عمر ما و جمع کردن گلیم نسل ما هستند! دیروز دوشیزۀ که در گذشته همکارم بود را بطور اتفاقی در بازار دیدم.شگفتا که اگر خوب دقت نمیکردم نمیشناختمش!زیرا چند سال پیش، در همین بازار هردو از غربت نشینی شکایت کردیم. در این مسئله که روز به روز از صحنه ی تئاتر زندگی به حاشیه رانده میشویم و نقش ما در حال رنگ باختن است، باهم درد دل کردیم، او آنزمان هنوز جوان، خوشحال و زیبا بود، اما اکنون معلومست با از دست دادن جوانی، سرخورده از قصۀ ناکام زندگی ناراضی، سالمند و ناخورسند بنظر میرسد. چنانچه با زهرخندی گفت: خسته ام! دیگر حتا روحیه ی پایداری ندارم! در نوسانم‌! خیلی کمتر میتوانم شاد باشم! ولی با وجود افسرده گی همیشگی خوش دارم در بعضی از  عرصه ها کار های رضاکارانه بکنم اما نمیشه

یادم هست همانوقت بشوخی برایش گفتم: گرچه انتخابِ فقط یک گزینه، به معنی نه گفتن به دهها گزینه‌ی دیگرست ولی تنها راه و رسم زندگی همین است که تا دیر نشده شریک زندگیت را انتخاب کنی! خندید و گپم را به سخره گرفت! در نتیجه امروز  با خاکستری شدن آرزوها، دیگر شوق ازدواج از سرش بکلی پریده است. 

نمیدانم چرا ایشان سالها، بسان یک پارادوکسِ متحرک در یک تبِ دائمی که نه از سبب بیماری، بلکه از فشردگیِ چند شخصیتِی بود می‌سوخت و رنج میبرد؟. طوریکه همزمان او هم یک دخترِ شادِ نوزده‌ساله بود و هم پیرزنی که سه شوهر را دفن کرده، هم نقش کودکی را که برای آب شدن آیس کریم ‌اش گریه دارد بازی میکرد و هم ادای زنی را که می‌تواند جهان را با یک نگاه به آتش بکشد در می آورد. انگار همین شخصیت های متفاوت که در مغزش سالها می‌لولیدند او را از هر تصمیمی از جمله پذیرش نصیحت من باز داشته است.

دلم برایش سوخت زیرا بطور طبیعی در دنیای غرب، برای یک شرقی، به هیچ وجه راهی برای ماندن در دلها و زیستن در نظرها میسر نیست!از این رو با گذر زمان آفتاب رضائیت و معنای زندگی هر دو به تدریج فروغش را از دست داده، حس در حاشیه زیستن، از نظرها غایب بودن توام با افسردگی ناشی از هیچ و پوچی به سراغ آدم می آید. بویژه وقتی متوجه شوی نورافکن صحنه ی جامعه به سمت و سوی میرود، که دیگر نه کسی ترا می بیند نه عددی به حسابت می آورند. برعکس گذشته ها، همه بی توجه از کنارت میگذرند! طبیعتا احساس تلخ تنهایی و شکست، دلخوری، پریشانی و اضطراب می کنی. 

خلاصه در طول صحبت چند دقیقۀ و سرپا باایشان وقتی فهمیدم مادرش نیز وفات کرونایی کرده، طوری در استیصال محض گم شده بودم که واژه های که برای دلداری میخواستم بکار برم، هر یک مزخرف تر از قبلی بنظر می رسید. زیرا نخست از همه تاب‌آوردن در برابر هجوم درد بیهودگی برای پذیرفتن از دست داده‌گی ها راحت‌ نیست! در ثانی با خود اندیشیدم، علاجِ دلِ شکسته را نمیتوان با تابلیت تسلی  و تازه ساختن نوستالژی مداوا کرد!.زیرا به قول دانته نویسنده ایتالیایی کتاب "کمیدی الهی" دردی بزرگتر از تکرار یاد روزگاران خوشی در دوران تیره‌روزی نیست! 

از سکوتش دریافتم شاید ترجیح دهد به تنهایی ، در دردهای خود بشکند و با سقوط آزادانه فرو ریزد.زیرا نمیتوانست خود را به خاطر حماقتها، انتخاب های اشتباه و بی توجه یی های که در زندگی کرده ببخشد. متاسفانه او زندگی را شبیه بازی یی با اهداف کوتاه مدت میدید، اینگونه زندگی غربت هم برایش خیلی قابل تحمل‌تر شده بود ولی امروز احساس کردم دنیا را با همه زرق و برقش، مثل نقاشی کهنه که رنگ‌هایش رفته و چیزی ازش باقی نمانده میبیند. از خستگی اش فهمیدم کاملا تنهاست و تنها موجوداتی که اجازه دارند بدونِ وقتِ قبلی، پشت پنجره خانه اش  تجمعِ کرده  به خلوتِ اش تجاوز کنند گنجشکِهای شکمبویِ شهر زوترمیر است و بس. زیرا ناخودآگاه چندبار از من پرسید: اگر کسی رو در رو با من حرف نمی زند لااقل، چرا بمن زنگ نمیزند!؟و ما در ژرفای این پرسش بی پاسخ با هم وداع کردیم!. متاسفانه برخلاف گذشته حتا نتوانستیم به همدیگر امید تعارف کنیم !زیرا به امیدی که گاهی با ظاهر محقرانه به سراغ  آدم آید و گاهی هم در دل بمیرد.نمیشه تکیه کرد .


۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

مهارت زندگی کردن

نخستین سالهای مهاجرتم در هالند بود. افغانستان تازه دموکرات و آزاد شده بود و ما به تقلید از ترک ها و مراکشی ها ترجیح میدادیم تعطیلات تابستانی خویش را در کابل سپری کنیم. اما پرواز بکابل صرف از طریق فرانکفورت ذریعه شرکت آریانا با قیمت نسبتا بلند میسر بود، لهذا برای آدمهای مثل من که زمینه کار بدلیل تعقیب اجباری مکتب زبان هالندی از طرف روز مقدور نبود، پرداخت هزینه سفر اندک دشوار مینمود. بنابرین با سعی و تلاش پیگیر توانستم از طرف شب در یک "پیتزا فروشی"کار پیدا کنم. مالک دوکان"محمد"نام داشت  و اهل کردستان عراق بود. از بام تا شام با عشق و علاقه دنبال پول می دوید. وظیفه من انتقال پیتزا های سفارشی بوسیله موتر به سفارش کننده ها بود. آنزمان سیستم راهیاب یا نویگیشن در موتر ها نبود. آدرس ها را مثل افغانستان با پرس و پال و یا از طریق نقشۀ کاغذی پیدا میکردم. 

شگفتا در زندگی با مشاغلی سر خوردم که هیچگاه تصور تجربه کردن شان هم از ذهنم نمیگذشت. هرچند استثنایی بودن این تجارب، وابسته به همان زمان، و مکان هاست! ولی گویی از جایی در ضمیر پنهان میفهمیدم، تقدیر برای یک چنین تجاربی برایم برنامه ریزی کرده است! لهذا پذیرفته ام برای اینکه از کشتی نوح  جا نمانم. باید از جنس آدمهای شبیه درخت‌ باشم؛ تا هرچه بادهای زندگی شدیدتر بوزند، ریشه‌هایم عمیق‌تر و تلاشم بیشتر شود.  از این رو بارها به مرز انهدام رسیدم ولی دوام آوردم.

از بدشانسی کارم را در یک روزی که هوا خیلی گرم بود شروع کردم. خورشید  ساعت شش شام، طوری میتابید که انگار میخواست هدف خاصی را در شهرک های میان"بیک و السلو" ذوب کند، نبود ایرکندیشن در موتر همراه با نابلدی به عنوان دو چالش جدی، خیلی آزار دهنده بود. بهرحال سفارش را در حالیکه تمام بدنم غرق عرق شده بود به آدرس رسانیدم!خوشبختانه هنگام تسلیمی سفارش که در یک باغ سبز بود از بادِ خنکِ که هر چند دقیقه یک بار لای موهایم میپیچید لذت عجیبی بردم. باغبان با تشکری پول سفارشش را پرداخت و من با نوشیدن گیلاس آب، فاتحانه به دوکان برگشتم. محمد از اینکه آن آدرس پس کوچه یی را به آسانی یافته بودم از هوش و دقتم تمجید کرد، طوریکه من از فرط تشنگی و گرمی، بدون اجازه، پنجۀ نکلی اش را در آخرین توتۀ خربوزۀ خوابیده در کاسه، که پیش رویش بود،  فرو کرده در دهان گذاشتم. کمی سرد ولی شیرین بود. خوشبختانه سرمای مطبوعش دندان‌هایم را اذیت نکرد و او هم چیزی نگفت.

بهر صورت برای مدت یکماه اینجا کار کردم. هرچند سفارشها  ساعت 12 شب پایان می یافت!با آنهم باید تا ساعت دو شب حاضر میبودم. در طول این مدت محمد را میدیدم هرچند موتر لکس و خانه شخصی داشت ولی همراه با خانمش لحظه ای آرامش نداشتند و در استرس و اضطراب تمام بسر میبردند. اطفالش را هر شب روی کوچ ها در دوکان خواب میبرد.

حیران میماندم که چگونه آدمها برای زندگی کردن حتا نه فقط برای سزاوار زیستن، بلکه برای همین روز و شب به هم دوختن، با چه مشاغل و مصروفیتهای پر از استرس بطور خستگی ناپذیر در پی ساختن معنای زندگی خویش هستند.اما یکی معنای زندگی را در اندیشیدن، خواندن، کشف، اختراع و نوشتن می‌داند. یکی در تفریح و شب نشینیها و خورد و نوش با یاران، . یکی هم در سینه چاک کردن و کنفرانس دادن برای یک حزب، آیین یا دین و یکی هم مثل محمد آغا فقط در پول پیدا کردن!

در همین پیتزا فروشی فهمیدم برای معنا شدن زندگی در دنیا دریچه‌های زیادی وجود دارد. منتها بعضی دریچه‌ ها به فاضلاب باز می‌شود و بعضی هم به آب. بهر صورت در پایان کار مزد خوبی گرفتم. هم تکت طیاره و هم سوغاتی لااقل کم ارزشِ شد. در کابل هم چنان گرمی بود که پسرکاکایم داکتر فرید جان با دیدنم گفت: تو از پارسال درس نگرفتی که باز در همی گرمی آمدی ؟ او نمیدانست و نمیداند به چه قیمتی آمده ام؟

 فضا کمیدی نبود. اما جدی هم نبود

با برگشتنم از کابل "محمد"  آغا با تیلفونهای پیاپی مرا بر برگشت در کار ترغیب میکرد. هرچه بهانه آوردم نشد، بالاخره رفتم دوکان و برایش گفتم: من برای اینکار ساخته نشده ام، مادرم مریض بود باید دیدنش افغانستان میرفتم! نیاز به پول داشتم همرایت چند روزی کار کردم! خوشحالم از من راضی هستی ولی دیگر ضرورتی نیست معاش دولت کافیست! اما او پیوسته میگفت:میخواهم برایت کار را یاد بدهم تا بزودی صاحب موتر و خانه شوی!آرزو دارم اگر روزی همه این کارگران مرا رها کردند، تو همچنان با من بمانی! با سپاسگزاری مجدد صادقانه و در پوش شوخی گفتم:بخدا حوصله اینهمه استرس و اینکه فردا اولادهایم در دوکان بخوابند را ندارم. مرا از این پیسه تیر ! دیدم این آدم ارزنی از فهم و اندکی از نیروی تمییز و تشخیص از گپهای جدی در قالب شوخی و کمیدی من را ندارد، ورنه اینهمه گپ و گفت در نقد آنهمه بلاهتها و پول پرستیها کفایت میکرد تا تکانی بخورد و به خود آید ولی به قول سینوهه داکتر فرعون حماقت آدمها انتهايي ندارد و اصلا قابل اندازه گيري نيست. ولی میتوان آنرا  گاهی  به نزديكي" فاصله دو دست" و گاهی به دوري" زمین تا كره ماه" حدس زد و اندازه کرد. هرچند چند سال بعد دوستم انجنیر حکمت الله گفت نصیحتت را پذیرفته و پیتزاری را فروخته حالا یک قهوه خانه دارد.

مخلص کلام اینکه تجربه یکماهه پیتزا دریوری برایم ثابت ساخت که زندگی کردن یک مهارت است و تعداد اندکی از آدم‌ها به این مهارت آگاه هستند. مضاف بر این فهمیدم اکثر باورها و حرف‌های که آدم‌های آشنا در مورد پس انداز و آینده در ذهن ما کاشته‌اند، دروغی بیش نبوده و اغلبا جان کندن موزی خوراک غازی میشود.زیرا بعضا خود همان آدم‌ها نیز طرز صحیح زندگی کردن را نمی‌دانند و چه بسا در خیلی از موارد به دنبال آن نیستند. قابل یاد آوریست که همینجا فهمیدم "گوسفند" را کرُد ها" مار "میگویند


۱۴۰۵ تیر ۱۲, جمعه

عجب دنیاست این دنیا!

عنوان بالا مطلع آهنگیست از هنرمند خوش صدا "میری مفتون" که در یوتیوپ میلیونها بازدید  کننده داشته است! با شنیدن این آهنگ، نخست بیاد آهنگ "الهی من نمیدانم به علم خود تو میدانی" احمدظاهر افتادم و سپس با غرق شدن در میلودی متن هر دو آهنگ متوجه شدم واقعا دنیای که ما در آن زندگی میکنیم عجب دنیای بی‌عدالتی هاست!! طوریکه یکنفر شب و روز با تمام تلاش می‌دوَد، تا با هزار محنت از مسیر کوهستانی زندگی با شکم گرسنه سینه خز بالا ‌رود با اینحال همین دنیای بی رحم پیش پاهایش پیهم دیوار های سیم خاردار می‌کشد، اما یکی دیگر از بدو تولد در جادۀ صاف و هموار حتا بدون پای روَک پیش پیش روان است، در طول زندگی هیچ کاری نمیکند رنجی را متحمل نمیشود، ولی از تمام امتیازات مادی و حتا معنوی برخوردار است!مطابق پرسش عمر خیام از چرخ گردون! یکی را داده ای صد ناز و نعمت- یکی را قرص جو آلوده در خون


بی‌عدالتی موجد شکافِ عمیقی میان آدم‌هاست، چنانچه یکی سالم، باهوش، مستعد  و خوشبخت بدنیا می آید و دیگری معیوب، هوش پرک و بدبخت، یکی بدون درد سر به هر آرزویی که میخواهد میرسد و دیگری هربار وقتی آرزویی از اعماقِ وجودش سر بیرون میزند، بالاجبار باید با چکش یاس چنان بر سرش بکوبد، تا در سیاهچاله‌ی درونش برای ابد گم و گور شود.زیرا عده یی باید بپذیرند زندگی شان روی ستونهای موریانه خورده بنیاد شده‌ و در هراس از فروریزی آن ستونها نباید به هیچ آرزویی مجالِ عرض اندام بدهند. اینگونه آدمها برای دوام آوردن باید کاسۀ صبر را به ژرفای یک اقیانوس و لحاف شکر را به پهنای همآن اقیانوس بگستراند، تا آرامش خاکستری حداقلی شانرا حتا طوفانها هم نتوانند بهم ریزند.بگفتۀ سعدی: 

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه -به کفر یا به شکایت برآید از دهنی

اما در دنیای ما خطرناک‌تر از خودِ بی‌عدالتی، توهمِ عدالت است که مثل یک مِهِ غلیظ  چشم همگان را ‌پوشانیده و سراب عدالت را  در سایۀ بی عدالتی بنمایش میگزارد.

 مثلا مردم با دیدن دادگاه ها، کمیسیون ها، قوانین و لوایح حکومتی، فکر میکنند، لابد این ساختار ها برای  برقراری عدالت و ادای حقِ آدم‌ها تشکیل شده اند، همچنان در سطح بین المللی مردم به نقش سازمان ملل باور دارند، درحالیکه همین قوانین و دادگاه های تشریفاتی فقط ماسکِ قشنگِ بر چهرۀ بی‌عدالتی‌کشیده اند. 

توهمِ عدالت مثل یک آرام‌بخش به آدم حسِ امنیتِ کاذب می‌دهد تا بپذیریم، هنوز امیدواری برای تحقق عدالت است، هنوز نظم جامعه ذریعه قانون اعمال میشود و برآیند کار این ساختار ها به دلایل متعدد درست میباشد، در اینصورت بدلیل داشتن عدالت، نیازی به جنگیدن برای رسیدن به آن احساس نمیشود، لهذا تا وقتی خموشانه به تماشایِ نمایشِ عدالت در سایۀ بی عدالتیها مینشینیم،که معتقد میشویم بهترین دوستِ بی‌عدالتی "توهمِ عدالت"است. به ویژه وقتی متوجه میشویم چرا در هیچ بورسیه های تحصیلی کامیاب و انتخاب نمیشوم؟، چرا در ورزش کہ صد در صد برنده ام هرگز برنده اعلان نمیشوم؟، چرا در شغلم کہ استاد کار هستم با گذشت سالها هیچ کارۀ نمیشوم؟، چرا در انتخابات که بی رقیبم، میبازم؟ و اخیرا بسخن یک دوست که چرا به خانه سامان دفترم پناهندگی سیاسی میدهند و از من که رئیس او بوده ام همان سفارت سند مطالبه میکند تا ثبوت کنم حیاتم در خطر است؟ آنگاه میفهمیم این هیئت ژوری، این کمیسیون، این قوانین و امثالهم فقط برای ایجاد توهم عدالت بنا شده اند نه برای تحقق عدالت.اعضای این نهاد ها مامورند و معذور! بگفتۀ سعدی : فرشته‌ای که وکیل است بر خزاین باد----چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی! 

اما اگر عدالت را نه در میان کاغذپاره ها و قوانین، بلکه در زندگیِ واقعی، میان سفره‌ها، فرصت‌ها و صدایِ کسانی که توان فریاد زدن ندارند جستجو کنیم در میابیم که گناه کسی نیست بلکه عجب دنیاست این دنیا!

فرجام سخن اینکه. خدا میری مفتون را با ساختن این آهنگ خیر بدهد تا سوژۀ برای این نوشتار خلق کرد! چونکه نوشتن، راهی برای زنده نگه‌داشتن لحظه‌هاست. گرچه از اثر همین سوژه اخیرا شبها نه از تاریکی شوم، بلکه از هجوم افکار آزار دهنده بیعدالتی، که خود در زندگی شاهد بوده ام برایم طولانی‌تر شده‌اند. افکار ناکام و شکستۀ که هنوز مثل سایه ها می‌لرزند و بدرستی شکل نمی‌گیرند؛ افکاری که قرار نیست تبدیل به اندیشه شوند بلکه مثل صدایی که باید بترکد، برای همیشه گلو گیر شده در سرم میچرخند و خواب را از چشمانم می ربایند..گاهی با خود میگویم کاش میتوانستم به مردم دنیا بگویم. جهانیان!! لطفا به هیچ صورت گولِ  ترازویِ طلایی و قشنگ ملل متحد را که  در یک پله اش کوه پول و پلۀ دیگرش چند پرِ سبک وعدۀ خام میباشد و ترازودار با کمالِ ادب در زبان تهدید ادعا میکند «هر دو پلۀ ترازو صاف و برابر است» را نخورید.


۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

رادیوی داماد سرخانه

محمد رفیق نام داشت، اما رفیق هیچکس،حتا از خودش نبود. شاید بیماری اوتیسم داشت، زیرا با وجود درگیری مداوم با خود، تمام راز و نیاز خود و خانواده اش را به هرکس و ناکس با دهن لقی میگفت! یکروز پیش از محفل تخت جمعی اش، پس از دعوا با مادر و خواهرانش، دست زن و دستۀ رادیویش را گرفته به خانه خسرش که در همسایگی من می زیستند پناه گرفته بود. خلاصه داماد عجیبی بود! که از نظر من تا امروز کاپی ندارد آن اصل! 

خانوادۀ خسرش که مردمان شریفِ بودند به خاطر دخترشان او را تحمل میکردند ولی مطمئنا در الگوریتم های پیچیده ذهنی شان، او را ته دیگ سیاه زندگی شان گذاشته بودند. چرا که او مثل پرنده‌ی که دیگر باور به پرواز در پرهایش نمیماند،‌ خود را به تنبلی شبیه به مرگ زده بود و مثل اینکه مرگ در لای پرهایش به آرامی، نسیم عدم را می‌وزاند! دنبال هیچ کاری برای پیشبرد زندگی که تازه آغاز کرده بود نمیگشت! حتا آب را هم از نل پایین به سختی بخانه می آورد. روز و شب یا خواب بود! یا از بگفته خودش را-دی- وه  (رادیو) اخبار میشنید. در نتیجه با  سقوط در قعر تنهایی و یاس، درحالیکه روز به روز ایزوله تر شده میرفت، نه تنها راه نجات، بلکه سوراخ دعا را هم گم کرده بود.

نمیدانم؟ شاید این قانون طبیعت باشد که گاهی بازنده به دنیا آیی و بازنده بمیری. زیرا در زندگی شاهی (دامادی) اش که من بحیث همسایه، (از صد خویش پیش ) شاهدم کلا یک آدم  بازنده بود و از اینکه اطلاع یافتم چندی پیش در عسرت تمام وفات کرده است متوجه تطبیق بیشتر قانون مذکور شدم.

هرچند از نظر من او سالها قبل مرُده بود. زیرا مرگ از درون خود آدم شروع میشود، وقتی آدم از وجود خودش بیزار و ناراضی باشد، یعنی که دیگر زنده نیست!. زیرا مردن تنها نه در زیر خاک رفتن، بلکه فراموش شدن است، چرا که اگر طوری از یاد خودت بروی که کی هستی؟، بتدریج از یاد دیگران هم پاک شده، زنده خدابیامرز میشوی!

روزی در قفسۀ کوچک بالکن اپارتمان دراز کشیده بودم تا استخوان هایم طعم پاییز  را از خورشید بطور گورا  بچشَند که از میان آن سکوتِ پرهیاهو، صدای دعوا و فریاد از  منزل همسایۀ  بلند شد. نظری به بیرون افگنده متوجه شدم تازه  داماد از زیر کلکین یکپایه رادیو را از زمین  برداشت و با افسردگی همانجا ایستاد. من پلۀ ارسی را باز کرده سلام کردم. او بدون توجه و پاسخ به سلام من،خودش را خطاب قرار داده گفت: گپ بد خو نزدیم؟ حاجی(خسرش) میگه: خیلی قیمتی شده! من فقط از رواداری گفتم: بگیر همی رادیوی مرا بفروش! او عوض که خوش شوه رادیویم را با خشم به بیرون پرتاب کرد! شاید رادی وه را کسی نخره اما میده هم باید نکنه زیرا این  نشانی"جهیز عروسی"بود. !

دلم برایش سوخت! با اینحال خوشحال شدم بالاخره از بهشت نادانی به زمین دانایی رانده شده است. زیرا برای نخستین بار بطور ضمنی پذیرفت که رادیویش از نظر مادی ارزشی ندارد ولی هنوز با تکیه بر "قاعده ها و ارزشها" با آنکه آنرا به نشانی و یادگار جهیزیه عروسی اش با ارزش میدانست، تقدیم و فدای خسرش میکرد.

 خود را به ناشنوایی زده گفتم: بیا چای تیارست و خبرها را هم یکجا بشنویم.قبول کرد و پس از آنکه با جرعۀ حلق تر کرد با تاثر گفت: کسی نمی‌فهمد که در چه منجلاب زندگی گرفتار و در چه مرداب ناداری و غریبی دست و پا میزنم. بخدا خودم از یاد خودم رفته ام!.تو بگو چکنم تا بیشتر در این مرداب فرو نروم ؟ مدتیست که اینگونه بیچاره شده ام. نخست شوخی گونه برایش شعار ذوالفقار علی بوتو را که در صدر بازار پشاور بخط درشت نوشته شده بود گفتم: "یی کویی خدایی قانون نهی کی غریب همیشه غریب رهین!"سپس با جدیت گفتم: اگر کار کنی و عاید داشته باشی با همه دردها، صبح‌ها خوشحال از خواب بیدار شده در برابر مشکلات کمتر به‌هم می‌ریزی.با جیب پر صدای پرندگان قشنگ بگوشت می‌آید.در غیر آن دل بستن به آدمها، حتا به اعضای خانواده مثل ساختن خانه بر روی آب است؛ زیبا، اما ناپایدار! با زهر خند معنی داریم سویم میدید و حرفی نمیزد. شاید در سکوت کمک میخواست!

منهم میخواستم از ته دل کمکش کنم.زیرا حس میکنم در عمق وجود هر انسان، میل طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به افتاده گان وجود دارد. احساسی که باعث رضایت درونی آدم می‌شود. به ویژه وقتی آدم بداند تلاش یا خلاقیتش  به افتاده ای  نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندی‌ دوچندان می‌شود. اما درخواست و علاقۀ نشان نداد.

تا همان لحظه فکر میکردم وفق پذیری اش با شرایط مختلف حتا تحقیر شدن بالاست!زیرا بار ها عملا تحقیرش را میدیدم! اما آنروز فهمیدم که او فقط از تحمل آن زخم ها آموخته بود در برابر حرفها و حتا دردهای دیگران با سنگدلی بی تفاوت باشد. در غیر آن از گپهایش پی بردم که او بخوبی تماشاگرِ زندگی اطرافیانش است و  ‌اندیشه اینکه لذتِ داشتن امکانات رفاهی بهتر چگونه خواهد بود؟ او را اندکی حسود و حتا غیرتی کرده بود. طوریکه در اخیر آهی سردی کشید و گفت:  از حجم چرتهای زیاد دیشب عین جنازه بودم. از زور خستگی  تا صبح خوابم نمی‌برد.بخدا دیگر از اندیشه اینکه چه کسی فردا جورِ مرا خواهد کشید خسته ام! اگر قرار بود در کنار خسرم شان بمانم حتا با این بال‌های شکسته و آتش شعله ور در سینه برخاسته تاریکی ها را نه تنها منور بلکه خواهم سوزاند. مطمئن باش!این را بگفت و با من وداع 🌧کرد و رفت! اما نمیدانم بعد ها چه کرد؟ زیرا  چندی بعد من خود مهاجر شدم.


۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

با احمدظاهر - قابلی پلو

  با احمدظاهر بلی!

میخواستم بمناسبت هفتۀ احمد ظاهر چیزی جدیدی بنویسم، حیران بودم چه بنویسم؟ که تصادفا ویدیویی دیدم از یک نوجوان ایرانی، میگفت: 103 روز انترنت نداشتم یعنی که 103 روزم با تنهایی، اضطراب، افسردگی، ترس، جنگ و دلهره عجین شده بود.آخر مگه میشه؟ خوشبختانه انگار با این سوال سوژه ام را برای نوشتن یافتم.


یادم آمد که من سی سال قبل خیلی شرایط بدتر از این جوان را در جنگهای کابل تجربه کرده ام. لهذا نه تنها پاسخ من به این جوان ایرانی مثبت است. بلکه با صراحت میتوان گفت: تنها زیستن برای من در آن هنگام  تجربۀ کوچک با افق های بزرگ بود! در واقع بخشِ از دوستی‌ها، تلاش‌ها، جدالها و دست و پنجه نرم کردنهای من با زندگی را همان روز های تنهایی شرحِ میدهد! 

هرچند من از نسل وارثان اضطراب در مسیر تاریخ هستم، اما پذیرفته ام اضطراب و هراس سرنوشتم را دگرگون نخواهد کرد و آنچه مقدر است،‌ مسجل خواهد شد؛ از اینرو باید آرامشم را تحت هر شرایطی حفظ و زندگی کنم! زیرا آنانیکه از مرگ میترسند با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک تر میشوند. پس چه بهتر که از همه زندگی استفاده اعظمی کنم و برای مرگ چیزی جز تفاله یا یک قلعه ی سوخته باقی نگذارم!بالاخره "مرگ من روزی فرا خواهد رسید!

  از این رو در آن روزهای ملتهب جنگ، فقط با کتابها و کست هایم،که بهترین همدم تنهاییم بودند گاهی در دریای شعر و احساس غوطه میخوردم، گاهی در کوچه‌های تاریخ پرسه میزدم و گاهگاه هم پیچاپیچ گردنه‌های کوه فلسفه و رمان را زیر اشعه آفتاب نفسک زنان پیموده، به روی زندگی لبخند میزدم! یعنی پنج سال آزگار در جغرافیای نفرین شده جنگی، که متاسفانه آدمها اهداف مشروع برای شلیک بودند با این خبر خوش که لااقل یکبار حق زندگی درین جهان را دارم میزیستم! و از این خبر ناخوش که بیشتر از همین یکبار زندگی، که به قمارش گذاشته ام ندارم، طُرفه میرفتم. وقتی صدای احمدظاهر در اوج افسردگی بلند میشد و خطاب بمن میگفت: شادی کنید ای دوستان من شادم آسوده ام! انگار برایم میفهماند که دنیا جای ماندن در عمق نیست بلکه برای جلوگیری از غرق شدن باید در سطح ماند. اینگونه در اوج دلتنگی لبخند میزدم؛ با هزاران واژۀ قطار شده در گلو خاموشانه به زندگی ادامه میدادم. راستش راهی هم جز ادامه دادن به دروغی به اسم زندگی نداشتم. با آنکه دروغی که نصفش راست باشد از بدترین نوع دروغ است! مضاف بر این از زیستن در زیر چتر"جنگ و تنهایی" آموختم که دنیا نه برای قلب های لطیف و مهربان بلکه برای آنهایی که بلدند نبینند، نشنوند، نفهمند و بگذرند ساخته شده است. بنابرین هر چیزی را نباید جدی گرفت، هر نگاهی را نباید معنا کرد‌ و هر احساسی را نباید باور کرد.خلص کلام به پاسخ داداش ایرانی همزبانم بنویسم که بلی با احمد ظاهر  میشه! و خوب هم میشه.درود بر روان پاک احمدظاهر


سریال پاکستانی

از دو هفته بدینسو سریال پاکستانی "قابلی پلو" را بیاد نخستین مهاجرتم، تماشا میکنم. هرچند بعضی سکانس های این سریال بسان نشخوار ذهنی بدرقم آزار و حسابی اذیتم میکند، ولی شگفتا با آنهمه زخمها و خراشهای که جنگها و مهاجرتها بر دلم نقش بسته، هنوز دیدن این سریال بسان نسیمِ که بوی عطر آشنا را با خود می‌آورد به آرامی بر روانم می‌وزد و عطر لحظه‌ هایی که زمانی فکر میکردم ابدیست را جاری میکند..

 بدون تردید جذابیت اسمی"قابلی پلو"که امروز در تمام جهان بنحوی بیانگر هویت سرزمینم شده، مرا پای تماشای این سریال کشاند. زیرا هویت واقعی در ارتباط و حس تعلق به خانواده، جامعه و در نهایت سرزمین معنا پیدا می‌کند و اینگونه انسان از طریق "مابودن" به "من بودن" یا هویت ظاهری که مجموعه‌ی از ویژگی‌های چون نام، قوم و شغل را در بر میگیرد میرسد. ورنه مثل همایون افغان خیلی عاشق قابلی پلو نیستم.


اما با تماشای این سریال تازه متوجه شدم که زندگی مثل کتابی که صفحاتش را در تاریکی ورق می‌زنیم میباشد. کتابی که هرگز نمی‌دانیم در صفحۀ بعدی برای ما چه چیزی ثبتِ و نوشته شده است؟ !شاید یک شادی کوتاه، شاید یک غم بی‌پایان، یا فقط یک جای خالی که صدای سکوتش گوش‌ها را کر میکند رقم خورده باشد.!چرا که زندگی مخلوطِ از بودن و نبودن، داشتن و از دست دادن است. گاهی چنان لحظه های سنگین دارد که حتا نفس کشیدن هم در آن کار آسانی نیست.تلخبختانه زندگی گاهی نه به بغض‌های فروخوردۀ آدمی رحم می‌کند، نه به دست‌هایی که روزی میخواستند گره شوند ولی سرانجام رها شدند. مضاف بر اینها با دیدن این سریال گریز از حجم افکار سایه وار گذشته و دوری از لمس جوهر آن سایۀ های سرد برای لحظۀ ممکن و متصور نیست!

سریال بار بار  مرا به شبهای تار  و افکار پر از حسرت آن دوران که بهترین تفریحات و اتفاقات خوشایندش در نهایت رفتن به چند عروسی آشنایان بود، میکشاند. روزگاری که با ذهن پر از «اگر»ها و «شاید»ها  در تاریکی اتاق چشمم به سقف که پکه با سرعت در آن میچرخید و یا هم ایستاده بود ساعتها خیره می‌ماند.!

 سریال خاطرۀ پارک دیفنس را در یک روز پاییزی که باد قوی برگهای زرد را با خود می‌ربود بیادم می آورد، زمانیکه برای بار اول به رفتن‌های بی برگشتِ برگهای طلایی پاییز و به لبخندهایی که فقط در عکسها باقی میماند دقیق شدم؛ به صداهایی که دیگر نخواهم شنید فکر میکردم، در نهایت فهمیدم زندگی فقط «بودن» نیست!بلکه "رفتن" به عنوان یکی از صفات پذیرفته شده زمان، خواه ناخواه ما آدمها را در مسیر جاری خود به آهستگی حرکت میدهند!.بلی! بادها می‌وزند، برگ‌ها می‌ریزند، ولی کاش ریشه‌ها هم عمیق‌تر شوند.

شگفتا! آدمها شبیه دریا همیشه در جریان و در حال تغییر ‌اند، هر چیزی را با خود میبرند و ناپدید می‌کنند. گاهی برای آرامش ات کف آلود و مست می‌آیند و گاهی  هم آرام و بی‌خبر می‌روند و ترا با موج از خاطره تنها می‌گذارند.کاش هر آن قطره‌ اشکی که در پی رفتن آنها بر خاک می‌چکد، به عنوان بذرِ بیداری عمل کند نه اشکِ شکست..

مخلص کلام اینکه بعد هر جنگ خاطرۀ از یک نسل و وهمِ از درک ناقص آن نسل برای خشم در حافظۀ تاریخ میماند.مهاجرت پدیدۀ ناشی از جنگ است و "حقیقت" نخستین قربانی جنگ میباشد.

اما حوصله تعریف جزئیات سریال را ندارم! خواستید از همین قسمت تماشا کنید.!


۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

یک روز قشنگ آفتابی

از اثر خواب راحت دیشب، امروز صبح، انرژی گزاف و احساس خوبِ داشتم. بویژه وقتی در هوای تمیز پگاهی پنجه های طلایی آفتاب را قشنگتر از همیش در حال چیره شدن دیدم، در دلم گفتم بیا به این روز زیبا، طوری تافت بزنم که مثل موهای تافت خورده، برای چندی همین قسم مواج و جلا دار در چشم بمانند! و چه تافتی بهتر از تماشای بال زدن کبوتران عاشق در پهنای آسمان آبی دریا میتواند باشد؟ لهذا تصمیم به رفتن در کرانۀ دریای شهر گرفتم.!

اما بیاد دوران جوانی و چکر های ملی بس، ترجیح دادم با ترانسپورت عامه به آنجا بروم. زیرا گاهی حتا هویت آدم را بخشی از هنجار ها و تجارب دوران نوجوانی شکل میدهند! تجاربی که نمیشه ابدا آنها را به فراموشی  سپرد!. حتا چیزهای به ظاهر سادۀ که از نبود آن حسرت بزرگ در دل نشسته باشد.  

به هر حال سوار ترم 4 شده در چوکی کنار دروازه نشستم. یک ایستگاه بعد زن محجبه مسلمان با دو دختر و یک پسرک حدودا 4 تا 6 ساله سوار ترم شدند و بلافاصله در چوکی های خالی پیشرویم نشستند!. با حرکت ترم پسرک از جایش برخاسته دستش را به دستگیر فلزی چسپانید، سپس تن کوچکش را از آن قسما آویزان و خود را با شور و شوق گاز و تاب میداد، ولی مادرش بزودی دستش را کشید و او را دوباره در کنارش نشاند.بچه گک لحظۀ نشست و دوباره مصممانه عین کار را شروع کرد. مادرش این بار با اخم و قهر مادر اندرانه او را پهلوی خودش زندانی و خواهرانش را وظیفه داد تا دستگیر خمچه ای را  طوریکه در عکس میبینید از دو طرف در اشغال خود داشته باشند..

پسرک در این کار مزاحم هیچ کسی نبود، شاید دلش میخواست علمش را با یک تجربه نو بیازماید، شاید میخواست تجربه نیوتن و سیب و در کل قانون جاذبه را به چالش کشد. یا لاقل سفرش با خواهرانش متفاوت باشد. بنظرم کارش کدام خطر جدی هم در پی نداشت. بر فرض محال اگر با توقف ترم بزمین می افتاد نهایتا زانویش اندکی پوست و خراش میشدو بس ! ولی از اثر ممانعت مادر تا ختم سفر با افسردگی گوشۀ ئ نشست و زانوی غم بغل گرفت.انگار پذیرفت برای اینکه حرکاتش را نقد نکنند و به بهانه ماجراجویی تادیب نشود باید طبق قوانین مادرش عمل کند. افسردگی و سکوت این کودک برایم این گپ را به اثبات رساند که خوشبختی دروغیست که آدم برای آسان کردن زندگی به خود میگوید ورنه هیچکس در این جهان خوشبخت نیست! نه کودک بزرگ شده در اروپا و نه هم در افریقا 

باآنهم با وصف آنکه آنها به زبان ناآشنائی با همدیگر گپ میزدند چند بار دلم خواست از خانم بپرسم که از افغانستان به ویژه از شهر غزنی نیستی؟ چراکه همین فرامینی نظیر: بشی(بنشین) ده جایت!!! تره غرض نیس! تو نمتانی(نمیتوانی)!خوده اوگار (افگار) میکنی و امثالهم به نحوی جز فرهنگ دیکتاتورمابانۀ مااست.

 شوربختانه! ما عادتا با قالب کردن یک ترس بیجا در قلب، ذهن و ضمیر انسان از همان دوران کودکی، طوری سبب سلب خود ارادیت و استقلال فکری اش میگردیم که او را حتا در بزرگسالی هم از انجام هر کار مستقلانه باز میدارد. باغرس نهال "ناباوری" و "ناتوانی" در نهاد کودک، طوری سبب فرسایش روحی و گوشه گیری اش میشویم که او حتا در میان همسالانش هم با کم جرائتی در گوشه‌ی می ایستد و  نگران از اینکه آیا او را هم آدم حساب کرده  وارد بازی و حلقه شان خواهند کرد یا نه؟ دچار زجر و حقارتِ خودآزاری میگردد. 

کاش بگذارند بعضی کار ها را کودکان خود انجام دهند، حتا اگر از اثر اشتباه ناشی از آن بزمین بخورند و افگار شوند.اینسان لااقل پدیدۀ تصمیم گیری در ذهن شان نهادینه میشود و وقتی بزرگ شدند برای گرفتن هر تصمیمی جان  به لب  نخواهند شد و  در آینده یک خود انضباطی مزخرف توام با خود سانسوری گلویشان را نخواهد فشرد.  

خلاصه گپ اینکه در بعضی جاها آدم دو راه بیشتر ندارد: یا چشم ببندد و اصلا نبیند، یا هم اگر چشم باز کرد و دید باید آنجا نماند و عاجل برود! من مثل همیش راه دوم را انتخاب و ترم را پیش از رسیدن به ایستگاه مطلوب ترک کردم.