محمد رفیق نام داشت، اما رفیق هیچکس،حتا از خودش نبود. شاید بیماری اوتیسم داشت، زیرا با وجود درگیری مداوم با خود، تمام راز و نیاز خود و خانواده اش را به هرکس و ناکس با دهن لقی میگفت! یکروز پیش از محفل تخت جمعی اش، پس از دعوا با مادر و خواهرانش، دست زن و دستۀ رادیویش را گرفته به خانه خسرش که در همسایگی من می زیستند پناه گرفته بود. خلاصه داماد عجیبی بود! که از نظر من تا امروز کاپی ندارد آن اصل!
خانوادۀ خسرش که مردمان شریفِ بودند به خاطر دخترشان او را تحمل میکردند ولی مطمئنا در الگوریتم های پیچیده ذهنی شان، او را ته دیگ سیاه زندگی شان گذاشته بودند. چرا که او مثل پرندهی که دیگر باور به پرواز در پرهایش نمیماند، خود را به تنبلی شبیه به مرگ زده بود و مثل اینکه مرگ در لای پرهایش به آرامی، نسیم عدم را میوزاند! دنبال هیچ کاری برای پیشبرد زندگی که تازه آغاز کرده بود نمیگشت! حتا آب را هم از نل پایین به سختی بخانه می آورد. روز و شب یا خواب بود! یا از بگفته خودش را-دی- وه (رادیو) اخبار میشنید. در نتیجه با سقوط در قعر تنهایی و یاس، درحالیکه روز به روز ایزوله تر شده میرفت، نه تنها راه نجات، بلکه سوراخ دعا را هم گم کرده بود.
نمیدانم؟ شاید این قانون طبیعت باشد که گاهی بازنده به دنیا آیی و بازنده بمیری. زیرا در زندگی شاهی (دامادی) اش که من بحیث همسایه، (از صد خویش پیش ) شاهدم کلا یک آدم بازنده بود و از اینکه اطلاع یافتم چندی پیش در عسرت تمام وفات کرده است متوجه تطبیق بیشتر قانون مذکور شدم.
هرچند از نظر من او سالها قبل مرُده بود. زیرا مرگ از درون خود آدم شروع میشود، وقتی آدم از وجود خودش بیزار و ناراضی باشد، یعنی که دیگر زنده نیست!. زیرا مردن تنها نه در زیر خاک رفتن، بلکه فراموش شدن است، چرا که اگر طوری از یاد خودت بروی که کی هستی؟، بتدریج از یاد دیگران هم پاک شده، زنده خدابیامرز میشوی!
روزی در قفسۀ کوچک بالکن اپارتمان دراز کشیده بودم تا استخوان هایم طعم پاییز را از خورشید بطور گورا بچشَند که از میان آن سکوتِ پرهیاهو، صدای دعوا و فریاد از منزل همسایۀ بلند شد. نظری به بیرون افگنده متوجه شدم تازه داماد از زیر کلکین یکپایه رادیو را از زمین برداشت و با افسردگی همانجا ایستاد. من پلۀ ارسی را باز کرده سلام کردم. او بدون توجه و پاسخ به سلام من،خودش را خطاب قرار داده گفت: گپ بد خو نزدیم؟ حاجی(خسرش) میگه: خیلی قیمتی شده! من فقط از رواداری گفتم: بگیر همی رادیوی مرا بفروش! او عوض که خوش شوه رادیویم را با خشم به بیرون پرتاب کرد! شاید رادی وه را کسی نخره اما میده هم باید نکنه زیرا این نشانی"جهیز عروسی"بود. !
دلم برایش سوخت! با اینحال خوشحال شدم بالاخره از بهشت نادانی به زمین دانایی رانده شده است. زیرا برای نخستین بار بطور ضمنی پذیرفت که رادیویش از نظر مادی ارزشی ندارد ولی هنوز با تکیه بر "قاعده ها و ارزشها" با آنکه آنرا به نشانی و یادگار جهیزیه عروسی اش با ارزش میدانست، تقدیم و فدای خسرش میکرد.
خود را به ناشنوایی زده گفتم: بیا چای تیارست و خبرها را هم یکجا بشنویم.قبول کرد و پس از آنکه با جرعۀ حلق تر کرد با تاثر گفت: کسی نمیفهمد که در چه منجلاب زندگی گرفتار و در چه مرداب ناداری و غریبی دست و پا میزنم. بخدا خودم از یاد خودم رفته ام!.تو بگو چکنم تا بیشتر در این مرداب فرو نروم ؟ مدتیست که اینگونه بیچاره شده ام. نخست شوخی گونه برایش شعار ذوالفقار علی بوتو را که در صدر بازار پشاور بخط درشت نوشته شده بود گفتم: "یی کویی خدایی قانون نهی کی غریب همیشه غریب رهین!"سپس با جدیت گفتم: اگر کار کنی و عاید داشته باشی با همه دردها، صبحها خوشحال از خواب بیدار شده در برابر مشکلات کمتر بههم میریزی.با جیب پر صدای پرندگان قشنگ بگوشت میآید.در غیر آن دل بستن به آدمها، حتا به اعضای خانواده مثل ساختن خانه بر روی آب است؛ زیبا، اما ناپایدار! با زهر خند معنی داریم سویم میدید و حرفی نمیزد. شاید در سکوت کمک میخواست!
منهم میخواستم از ته دل کمکش کنم.زیرا حس میکنم در عمق وجود هر انسان، میل طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به افتاده گان وجود دارد. احساسی که باعث رضایت درونی آدم میشود. به ویژه وقتی آدم بداند تلاش یا خلاقیتش به افتاده ای نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندی دوچندان میشود. اما درخواست و علاقۀ نشان نداد.
تا همان لحظه فکر میکردم وفق پذیری اش با شرایط مختلف حتا تحقیر شدن بالاست!زیرا بار ها عملا تحقیرش را میدیدم! اما آنروز فهمیدم که او فقط از تحمل آن زخم ها آموخته بود در برابر حرفها و حتا دردهای دیگران با سنگدلی بی تفاوت باشد. در غیر آن از گپهایش پی بردم که او بخوبی تماشاگرِ زندگی اطرافیانش است و اندیشه اینکه لذتِ داشتن امکانات رفاهی بهتر چگونه خواهد بود؟ او را اندکی حسود و حتا غیرتی کرده بود. طوریکه در اخیر آهی سردی کشید و گفت: از حجم چرتهای زیاد دیشب عین جنازه بودم. از زور خستگی تا صبح خوابم نمیبرد.بخدا دیگر از اندیشه اینکه چه کسی فردا جورِ مرا خواهد کشید خسته ام! اگر قرار بود در کنار خسرم شان بمانم حتا با این بالهای شکسته و آتش شعله ور در سینه برخاسته تاریکی ها را نه تنها منور بلکه خواهم سوزاند. مطمئن باش!این را بگفت و با من وداع 🌧کرد و رفت! اما نمیدانم بعد ها چه کرد؟ زیرا چندی بعد من خود مهاجر شدم.


