تصمیم دیدار یونان باستان از وقتی شروع به جوانه زدن در ذهنم کرد که برای نخستین بار دهنم با ده درس جاودانه سقراط طعم مغلق اما گیرای فلسفه را پیدا کرده بود و ذهنم حروف لاتینی دلتا، الفا ، اومیگا را که از فورمل های ریاضی- فیزیک مکتب و اسامی هواپیماهای شرکت آریانا آموخته بود پیوسته بیادم می آورد! مضاف بر اینها دیدارِ از سرزمین و تمدنی که از یکسو اخلاق در فرهنگ آن ریشه قوی دارد. واژه های “ایتکس” و “مورالیتی” انگلیسی، در نگارش اخلاقی فلاسفۀ چون فیثاغورث، ستون اصلی فرهنگ یونانی را تشکیل میدهد. از سوی دیگر تاثیر مکتب فلسفی اپیکوریسم“ لذت گرایی و شاد زیستن”به عنوان آیین این سرزمین، بر فلاسفه چون خیام و حافظ عزمم را سالهاست جزم کرده بود.مثلا رباعی زیرین پابندی خیام را به مکتب اپیکور نشان میدهد
می خوردن و شاد بودن آیین منست / فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست!
مطمئنم با همین رباعی اگر خیام اهل افغانستان میبود بدون شک نامش را خیام بیخار می ماندند! با همین خیالات دقایقی ذهنم به مقایسه اخلاق یونانی با “مهابهارت” که ممثل اخلاق آیین هندو و شاهنامه هندوست می پردازد و در مقایسۀ اسطوره های چون استفسانوس و صدقنوس یونانی با لندهور هندو خوابم میبرد. سه شب بیدار میشوم.! سکوت سنگین شب، بالِ عقربۀ ثانیه شمار ساعت دلم را محکم بسته و نمی گذارد صبح شود. انگار شب به سقف بالای سرم چسپیده است. دیگر
خوابم نمیبرد!بهرحال برای گردشگری ناچار باید صبر کرد
دیدار از آتن
با وجودیکه خورشید کمی تیز میتابید ولی خوشبختانه نسیم ملایم و خنُکِ به همراه داشت. لهذا پس از صرف صبحانه با اشتیاق تمام روانه شهر شدیم. شهری که مدرنیته دورادور گذشته قدیمش را طوری احاطه کرده که در مرحله اول وقتی با نگاه ژرف به هر سو بنگری تکه ای از مکان های مختلف، تقریبا بی ربط به هم را می بینی، اما وقتی داخل ستیشن میتروی “اومانیه” شدم فهمیدم که نه! انگار آتن هویتش را با ساختن تندیس ها، نقاشی ها و تصاویر فلاسفه قدیم با لباسها قدیم و ریش های بزرگ مثل میتروی شهر مسکو ، در عصر مدرنیته حفظ کرده است!. میترو ما را به آکروپولیس یا “بالا شهر” آتن رسانید
آکروپلیس معماری ناپیدای است که بمجرد دیدنش برای هر انسان حس تعلق میروید، کنجکاوی بال میگشاید و اعتماد مدنی متولد میشود.برای دیدار از این نماد ملی یونان روزانه هزاران توریست از سراسر جهان بدین جا می آیند و شما در بدل خریداری یک تکت 30 ایرویی فقط یک ساعت میتوانید اینجا را گردشگری کنید. این مجموعه با دقت و ظرافت بسیار دقیق هندسی و ریاضی ساخته شده است. دیدار از خرابه های قصر پارتنون،قصر های ککروپس که بشکل فلورانسی همه از سنگ ساخته شده خیلی دیدنیست. طوریکه هنگام سیاحت از این مکانهای قدیمی گرمای لذت بخشِ در تنم شعله می افروخت و مشغول مکاشفۀ پر از رمز و رازِ بودم. انگار از یک هیچستان بیکران و سحرآمیز، ناخواسته به ماورای زمین و زمان پرتاب شده بودم. جایی که کمیت اندیشه ام لنگ و روح جستجوگرم با شگرفی کالبدش را در قفا وا نهاده بود. ساعتی با تن بی موازنه در ماورای هست و نیست در این مکان بلند قدم، (بهترست بنویسم بال ) میزدم. زیرا نه با قدم بلکه با بال خیال تا جایی که جایی نبود اما بود پرواز کردم. انگار نیروی فناناپذیر تار و پودم را طوری در برگرفته بود که بگفته اقبال در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت! چیزی بخاطر نمی آورم جز اینکه دیدم عالم بزرگ همین شهر “دیوجانس کلبی” اکنون هم چراغ بدست میگفت: کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست! فهمیدم من قرنها دیر زاده شده ام. سپس روی یکی از آن صخرهها که هنوز از پسمانده آفتاب ظهر گرم بود، گوشهای خلوت پیدا کرده نشستم. به خورشید مینگرم که سرخ و لرزان، بی هیچ تقلایی در دریا غرق میشود. به صدای موجهایی گوش میکنم که آرام و منظم بر تن صخرهها میکوبند. به چهار اطراف این دژ بزرگ یا بالا شهر مینگرم عماراتهای قشنگ مدرن و شهر مدرن آتن را که میگویند آتناایزدبانو یا الهه خرد، صنعت و جنگ هوشمندانه بنا کرده
آتن خاستگاه معنویت و مدنیت بشری، پیشگام تفکر فلسفی و زادگاه فیلسوفان بزرگ چون سقراط، افلاطون، ارسطو فیثاغورث و اپیگور بوده است. تاثیرگذاری فلسفه یونان بر فلاسفه مسلمان از زمانی که مامون الرشید امر ترجمه آثار یونانی را صادر کرد آغاز گردید. سپس فارابی، ابن سینا، غزالی و عمر خیام به ترتیب از افلاطون، ارسطو و اپیگور یا اپیغور تاثیر پذیر شدند. بطور نمونه فلسفۀ تحرک افلاطونی را در دو رباعی خیام ببینید:
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست- در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی- دستیست که بر گردن یاری بودهست.. ویا
این سبزه که امروز تماشاگه ماست- تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست؟
پس از دیدار از دروازۀ قدیم شهر به فکر سیر شدن شکم افتادیم و خوشبختانه رستورانت لبنانی را پیدا کردیم که سه جوان افغانستان در آن کار میکردند و غذای مطلوب خود را یافتیم
موزیم اکروپولیس
امروز نسیمِ خوش ، بطور مرتب، خیلی دل انگیز می وزید. طوریکه با نوازش سر و رو، از لابه لای موها، دستها و پاهایم با سرخوشی عبور و با زبان سوت و اشپلاق سخن های نامفهوم را پیاپی سر می داد. شاید خبر از بودن آشنائ در این محله میداد و شاید هم به دنبال محرمِ رازِ بود. خلاصه میتوانم بنویسم که تا رسیدن به موزیم از هوای امروز یونان واقعا لذت بردم و فهمیدم هوا نه تنها تنفس بلکه خورده هم میشود.
در محوطه موزیم برای ورود به داخل پشت صف طویلِ منتظران ایستادم. اما صف خیلی نامنظم و شبیه صفوف توزیع کلوش امدادی روسی یا توزیع مواد کوپونی در کابل بود طوریکه چند جا صف شکسته و دایروی شده بود. دلم تنگ شد خواستم منهم غیر قانونی کنم اما دیدم که اینها گروپهای توریستی هستند که کارشان را قبلا آنلاین انجام داده اند فقط برای ورود گروهی منتظر رهنمای شان میباشند. بزودی نوبتم رسید تکت گرفته داخل موزیم مرمرین چند طبقه ی آکروپولیس شدم. در هر طبقه تندیس های سنگی که از خرابه های عمارت اکروپولیس بدست آمده، بطور منظم چیده شده بودند. اجازه لمس کردن تندیس ها و در بعضی موارد اجازه عکس و فلم هم نبود. در منزل فوقانی سینمائ بود که در مورد این موزیم و شهر اکروپولیس به بازدید کننده گان معلومات میداد. موزیم را بدقت تماشا و دنبال تندیس بقراط پدر طب سرگردان میگشتم که با تندیسِ از اپیگور برخوردم. اپیکور فیلسوف یونانی در دوران قبل از میلاد میزیست، وی با تفکر "اپیکوریسمی"که در تضاد با عقاید افلاطونی است، به عنوان یک ماتریالیست تمام عیار بر این باور بود که انرژی، اتومها و خلأ همیشه وجود دارند و ماده فنا ناپذیر میباشد. اپیغور مانند بودا معتقد بود که باید در "حال" زندگی کرد گذشته و آینده را باید فراموش و رها کنیم.
اپیگور میگفت: وقتی انسان هست مرگ نیست و وقتی انسان نیست مرگ است. لهذا ترس از مرگ بیهوده است. زکریا رازی بر اساس همین نظریات با نوشتن نقدی بر دو فرشته نیکی و بدی که در دو دست راست و چپ آدم میباشد خود را به توپ برابر کرد. سرانجام او مکتبی بنام «باغ حقایق» بنا نهاد که بنای آن را زیستن در آرامش تشکیل میدهد. حدس میزنم سنایی غزنوی کتاب حدیقه الحقیقه خود را که باغ حقیقت معنی میدهد با الهام از او نامگذاری کرده باشد. او با این پرسش ساده که اورشلیم را با آتن چکار؟ مورد غضب یهودان هم عصرش قرار گرفت. زیرا او برای بار اول ادعا کرد که فلسفه با دین سازگاری ندارد زیرا فلسفه با تیغ برهان و دین با الهیات نمیتوانند در یک قالب بگنجد پس از دیدار از موزیم غنی و باستانی آتن در حالی به هوتل آمدم که در دهها رستورانت گرد و پیش اکروپولیس و موزیم جایی مناسب برای صرف غذای شب پیدا نکردیم سرانجام در محله هوتل مسکونی ما چشمم به لوحۀ رستوانت افتاد بنام "مسافر رستورانت". داخل شده سلام کردم و پرسیدم ایرانی هستی؟ گفت: نه لبنان! اما اشاره به جوانی کرد و گفت: افغان! پسر مودب و خوش تیپی نزدم آمد و سلام کرد با عجله گفت: مطمئن باشید نانش حلال است. پذیرفتم! وی ما را با مینو به آنسوی رستورانت رهنمایی کرد آنجا بار نوشابه بود و پشت بار جوان خوش سیمای دیگری هم به ما بزبان فارسی خوش آمدید گفت: اینها هر دو از قندهار بودند، ولی بین هم یونانی حرف میزدند. با تعجب علت را پرسیدم. جوان پشت بار به پشتو گفت : من در مکه بدنیا آمده ام فارسی را خیلی کم در همین راه قاچاق یاد گرفته ام لهذا فارسی نمیفهمم. و پسر دیگر گفت : منهم در مشهد بدنیا آمده ام و پشتو را نمیفهمم و قندهار را ندیده ام. حیران ماندم به پدیدۀ مهاجرت و آسیب هایش!
مشغول نان خوردن شدم که دو جوان دیگر که هردو پشتو صحبت میکردند وارد رستورانت شدند با آنها گرم گرفتم. هردو تازه به یونان آمده بود و هنوز قبول نشده بودند. میخواستند در این رستورانت کار سیاه کنند. یکی از آنها وقتی فهمید من از هالند به اینجا توریستی آمده ام. رویاهایش گل کرد. میگفت جرمنی برسم شرکت باز میکنم و سال بعد اینجا بخیر سیاحت میایم و به یونانیهای گشنه چنین میگویم و چنآن میکنم. به سادگی و باورش نسبت به پدیدۀ خوشبختی از روی استیصال لبخند تلخی زدم. چراکه از نظر من او در جستجوی چشمۀ آب خضر در دشت بکوا و در تکاپوی دیدن سیمرغ بر کوه قاف هموار اروپا بود! اما از اینکه آدمها همدیگر را با کلمات بدست می آورند و با رفتار از دست می دهند با سکوت خفه کنندۀ جانب احتیاط را رعایت کردم و نگفتم آلمان طیاره طیاره دیپورت میکند بیدر. قبلاً در زندگی بعضی از آدمها قلهی به ثبات رسیدن را میدیدم ولی اکنون آنهم تغییر حالت و معنا داده کسی قناعت به کم ندارد. بنابرین با تغییر سوژه خطاب به هردوی آنها پرسیدم وطنداران در کجای این شهر زیاد هستند؟ هر دو گفت: در دور و بر کلیسای حاجی یاسین! نزدیک بود از تعجب شاخ بکشم. حاجی یاسین و کلیسا؟؟؟ در این اثنا تیلفون احسان جان لبیب آمد و گفت لحطاتی بعد دیدنم می آید لهذا نان را به عجله ختم و پس از خداحافظی با وطنداران راهی هوتل شدم.
اکادمی آتن(افلاطون)
اکادمی آتن متشکل از سه ساختمان مرمرین در مسیر جادۀ منتهی به پارلمان میباشد که وارث اکادمی افلاطون بوده و در دو سوی راه زینه آن دو تندیس بزرگ سقراط و افلاطون از مهمانان پذیرایی میکنند. در قسمت فوقانی عمارت اکادمی، تندیس های از خدایان یونان باستان قرار دارد و در بالای سر همه تندیس بزرگ زئوس خدای خدایان قرار گرفته است.
در جوار اکادمی تعمیر کتابخانه دانشگاه قرار دارد که با میناتور های خیلی زیبا و ویژه بیننده را مجذوب میکند. یکی از میناتور ها در قسمت فوقانی دهلیز که اُتون (پادشاه) در کنار سیزده نفر عالم متبحر از بخش ها مختلف علوم قرار دارد و نمادی از مبارزه علیه اپارتاید میباشد خیلی ویژه و زیباست. همانگونه که در سر معبد دلفی این شهر هنوز نوشته است "خودت را بشناس" این اتون خواسته است شناخت انسانها از راه علم باشد نه نژاد! و تعمیر کناری بخیالم ادیتوریم بود.
اما وقتی با دیدۀ ژرف به این تندیس ها و نقاشی ها می نگریستم، تصویر سادۀ ئ در ذهنم شکل گرفت مبنی بر اینکه آدمهای این دنیا یا شبیه علفها هرزه میرویند و یا شبیه درختان مثمر! آنهایی که مثل علف می رویند طبعا با هر ناملایمتی میشکنند و علف وار لگدکوب میشوند. اینها چون کمرنک یا بیاثر زیسته اند، بود و نبودشان هم برای جامعه چندان اهمیتی ندارد! از اینرو کسی حتا به مرگ شان هم تاسف چندانی نمیکند. این دستۀ بی ریشه و بی فایده فقط با یک طوفان ساده از ریشه کنده و بعد مدتی کاملا از اذهان فراموش میشوند. اما برعکس آدمهای مثل ارسطو و سقراط که در بالا جا خوش کرده اند بیشک شبیه درختان هستند. درخت یعنی ریشه داشتن!درخت یعنی پناه و سایهای سر همگان شدن!درخت یعنی مثمر ثمر بودن! درخت یعنی ماندگار بودن، استوار ماندن! و درختان بشر یعنی آنهایی که در خاکِ علوم بشری چنان عمیق ریشه کرده اند که دیگر هیچ طوفانی نمیتواند آنها را از جا تکان دهد! درست مثل همینها که در این عصر هوش مصنوعی هنوز تاج سر این اکادمی اند.
گرچه گاهگاه نظریات فلاسفه یونان در تضاد بهم قرار میگیرند ولی حتا همین تضاد ها زیباست، بشرط اینکه بتوان زیبایی را معنا کرد. صدای درخت کنار پیاده راه اکادمی! صدایی که از ترکیب وزش باد و برگها بهوجود میاید مرا بخود می آورد.یادم نرود بنویسم امروز صبح، آفتاب، که پشت ابرهای یکی بود یکی نبود زردی کمرنگی را مالیده و با غیابت موجه بکلی ناپدید بود، اینک با کرشمه و ناز از پشت ابرها دوباره به کله کشک شروع کرده و مانع عکاسی میشود.دیگر اینکه دیشب با احسان جان لبیب نیز اینجا آمده بودم. پیش از اینکه ایشان در مورد این محل برایم معلومات دهد، ازش خواهش کردم اولتر از همه وجه تسمیه کلیسای حاجی یاسین را برایم بازگو کند: وی باخنده گفت: سی سال پیش کسی بنام حاجی یاسین مسافرخانه ای داشت روبروی یک کلیسای کوچک، در قلب شهر آتن، قاچاقبران مسافران را رسانده به "کلیسای روبروی مسافرخانه حاجی یاسین" آدرس میدادند! بمرور زمان "مسافرخانه" از این جمله حذف شد و با اختصار شد کلیسای حاجی یاسین!هردو خندیدیم.
در مسیر همین جاده از موزیم سکه ها و پارلمان یونان نیز بازدید کردم و تبدیل پهره داری سربازان پارلمان را که به سبک پهره داری قصر سرخ ماسکو در آرامگاه لینین بود نیز مشاهده کردم
اولمپیای آتن
در تقاطع آخر سرک قصر ریاست جمهوری میدان المپیای آتن قرار دارد. که برای نخستین بار در سال 1896 در آن المپیاداول صورت گرفت. پس از آن در این میدان بزرگ و باستانی هر چهار سال یکبار مشعل بازیهای المپیک را که به برگ درخت زیتون شباهت دارد می افروزند، تماشای این میدان به ویژه طراحی جالب حلقه های المپیک برای سیاحان حتمی میباشد. آتش در ورزشگاه المپیک آتن نماد دزدیدن آتش از زئوس خدای یونان باستان میباشد. اینجا را نیز با دقت گردش کردم.
خلاصه اینکه آتن شهر ارزانی و فراوانی بود. میوه و ترکاری اش بو و طعمِ طبیعی داشت. کنجکاوی بطور طبیعی آدم را بدنبال هر گوشه و کنار این شهر تاریخی میکشاند. بگفته مبالغه گران از این ملک چنان خوشم آمده بود که اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم، دلم میخواهد این بار در یونان باشد. (شوخی روا باشد)
امیدوارم با نوشتن این سفرنامه توانسته باشم لحظات تان را با واژه های ناب و جملات دلنشین، چنان بارور کرده باشم که سبب آبستن برنامه ریزی سفری هرکدام تان در یونان باستان باشم. وسلام


