۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

رادیوی داماد سرخانه

محمد رفیق نام داشت، اما رفیق هیچکس،حتا از خودش نبود. شاید بیماری اوتیسم داشت، زیرا با وجود درگیری مداوم با خود، تمام راز و نیاز خود و خانواده اش را به هرکس و ناکس با دهن لقی میگفت! یکروز پیش از محفل تخت جمعی اش، پس از دعوا با مادر و خواهرانش، دست زن و دستۀ رادیویش را گرفته به خانه خسرش که در همسایگی من می زیستند پناه گرفته بود. خلاصه داماد عجیبی بود! که از نظر من تا امروز کاپی ندارد آن اصل! 

خانوادۀ خسرش که مردمان شریفِ بودند به خاطر دخترشان او را تحمل میکردند ولی مطمئنا در الگوریتم های پیچیده ذهنی شان، او را ته دیگ سیاه زندگی شان گذاشته بودند. چرا که او مثل پرنده‌ی که دیگر باور به پرواز در پرهایش نمیماند،‌ خود را به تنبلی شبیه به مرگ زده بود و مثل اینکه مرگ در لای پرهایش به آرامی، نسیم عدم را می‌وزاند! دنبال هیچ کاری برای پیشبرد زندگی که تازه آغاز کرده بود نمیگشت! حتا آب را هم از نل پایین به سختی بخانه می آورد. روز و شب یا خواب بود! یا از بگفته خودش را-دی- وه  (رادیو) اخبار میشنید. در نتیجه با  سقوط در قعر تنهایی و یاس، درحالیکه روز به روز ایزوله تر شده میرفت، نه تنها راه نجات، بلکه سوراخ دعا را هم گم کرده بود.

نمیدانم؟ شاید این قانون طبیعت باشد که گاهی بازنده به دنیا آیی و بازنده بمیری. زیرا در زندگی شاهی (دامادی) اش که من بحیث همسایه، (از صد خویش پیش ) شاهدم کلا یک آدم  بازنده بود و از اینکه اطلاع یافتم چندی پیش در عسرت تمام وفات کرده است متوجه تطبیق بیشتر قانون مذکور شدم.

هرچند از نظر من او سالها قبل مرُده بود. زیرا مرگ از درون خود آدم شروع میشود، وقتی آدم از وجود خودش بیزار و ناراضی باشد، یعنی که دیگر زنده نیست!. زیرا مردن تنها نه در زیر خاک رفتن، بلکه فراموش شدن است، چرا که اگر طوری از یاد خودت بروی که کی هستی؟، بتدریج از یاد دیگران هم پاک شده، زنده خدابیامرز میشوی!

روزی در قفسۀ کوچک بالکن اپارتمان دراز کشیده بودم تا استخوان هایم طعم پاییز  را از خورشید بطور گورا  بچشَند که از میان آن سکوتِ پرهیاهو، صدای دعوا و فریاد از  منزل همسایۀ  بلند شد. نظری به بیرون افگنده متوجه شدم تازه  داماد از زیر کلکین یکپایه رادیو را از زمین  برداشت و با افسردگی همانجا ایستاد. من پلۀ ارسی را باز کرده سلام کردم. او بدون توجه و پاسخ به سلام من،خودش را خطاب قرار داده گفت: گپ بد خو نزدیم؟ حاجی(خسرش) میگه: خیلی قیمتی شده! من فقط از رواداری گفتم: بگیر همی رادیوی مرا بفروش! او عوض که خوش شوه رادیویم را با خشم به بیرون پرتاب کرد! شاید رادی وه را کسی نخره اما میده هم باید نکنه زیرا این  نشانی"جهیز عروسی"بود. !

دلم برایش سوخت! با اینحال خوشحال شدم بالاخره از بهشت نادانی به زمین دانایی رانده شده است. زیرا برای نخستین بار بطور ضمنی پذیرفت که رادیویش از نظر مادی ارزشی ندارد ولی هنوز با تکیه بر "قاعده ها و ارزشها" با آنکه آنرا به نشانی و یادگار جهیزیه عروسی اش با ارزش میدانست، تقدیم و فدای خسرش میکرد.

 خود را به ناشنوایی زده گفتم: بیا چای تیارست و خبرها را هم یکجا بشنویم.قبول کرد و پس از آنکه با جرعۀ حلق تر کرد با تاثر گفت: کسی نمی‌فهمد که در چه منجلاب زندگی گرفتار و در چه مرداب ناداری و غریبی دست و پا میزنم. بخدا خودم از یاد خودم رفته ام!.تو بگو چکنم تا بیشتر در این مرداب فرو نروم ؟ مدتیست که اینگونه بیچاره شده ام. نخست شوخی گونه برایش شعار ذوالفقار علی بوتو را که در صدر بازار پشاور بخط درشت نوشته شده بود گفتم: "یی کویی خدایی قانون نهی کی غریب همیشه غریب رهین!"سپس با جدیت گفتم: اگر کار کنی و عاید داشته باشی با همه دردها، صبح‌ها خوشحال از خواب بیدار شده در برابر مشکلات کمتر به‌هم می‌ریزی.با جیب پر صدای پرندگان قشنگ بگوشت می‌آید.در غیر آن دل بستن به آدمها، حتا به اعضای خانواده مثل ساختن خانه بر روی آب است؛ زیبا، اما ناپایدار! با زهر خند معنی داریم سویم میدید و حرفی نمیزد. شاید در سکوت کمک میخواست!

منهم میخواستم از ته دل کمکش کنم.زیرا حس میکنم در عمق وجود هر انسان، میل طبیعی برای مفید بودن و سود رساندن به افتاده گان وجود دارد. احساسی که باعث رضایت درونی آدم می‌شود. به ویژه وقتی آدم بداند تلاش یا خلاقیتش  به افتاده ای  نفع میرساند، حس شادی و ارزشمندی‌ دوچندان می‌شود. اما درخواست و علاقۀ نشان نداد.

تا همان لحظه فکر میکردم وفق پذیری اش با شرایط مختلف حتا تحقیر شدن بالاست!زیرا بار ها عملا تحقیرش را میدیدم! اما آنروز فهمیدم که او فقط از تحمل آن زخم ها آموخته بود در برابر حرفها و حتا دردهای دیگران با سنگدلی بی تفاوت باشد. در غیر آن از گپهایش پی بردم که او بخوبی تماشاگرِ زندگی اطرافیانش است و  ‌اندیشه اینکه لذتِ داشتن امکانات رفاهی بهتر چگونه خواهد بود؟ او را اندکی حسود و حتا غیرتی کرده بود. طوریکه در اخیر آهی سردی کشید و گفت:  از حجم چرتهای زیاد دیشب عین جنازه بودم. از زور خستگی  تا صبح خوابم نمی‌برد.بخدا دیگر از اندیشه اینکه چه کسی فردا جورِ مرا خواهد کشید خسته ام! اگر قرار بود در کنار خسرم شان بمانم حتا با این بال‌های شکسته و آتش شعله ور در سینه برخاسته تاریکی ها را نه تنها منور بلکه خواهم سوزاند. مطمئن باش!این را بگفت و با من وداع 🌧کرد و رفت! اما نمیدانم بعد ها چه کرد؟ زیرا  چندی بعد من خود مهاجر شدم.


۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

با احمدظاهر - قابلی پلو

  با احمدظاهر بلی!

میخواستم بمناسبت هفتۀ احمد ظاهر چیزی جدیدی بنویسم، حیران بودم چه بنویسم؟ که تصادفا ویدیویی دیدم از یک نوجوان ایرانی، میگفت: 103 روز انترنت نداشتم یعنی که 103 روزم با تنهایی، اضطراب، افسردگی، ترس، جنگ و دلهره عجین شده بود.آخر مگه میشه؟ خوشبختانه انگار با این سوال سوژه ام را برای نوشتن یافتم.


یادم آمد که من سی سال قبل خیلی شرایط بدتر از این جوان را در جنگهای کابل تجربه کرده ام. لهذا نه تنها پاسخ من به این جوان ایرانی مثبت است. بلکه با صراحت میتوان گفت: تنها زیستن برای من در آن هنگام  تجربۀ کوچک با افق های بزرگ بود! در واقع بخشِ از دوستی‌ها، تلاش‌ها، جدالها و دست و پنجه نرم کردنهای من با زندگی را همان روز های تنهایی شرحِ میدهد! 

هرچند من از نسل وارثان اضطراب در مسیر تاریخ هستم، اما پذیرفته ام اضطراب و هراس سرنوشتم را دگرگون نخواهد کرد و آنچه مقدر است،‌ مسجل خواهد شد؛ از اینرو باید آرامشم را تحت هر شرایطی حفظ و زندگی کنم! زیرا آنانیکه از مرگ میترسند با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک تر میشوند. پس چه بهتر که از همه زندگی استفاده اعظمی کنم و برای مرگ چیزی جز تفاله یا یک قلعه ی سوخته باقی نگذارم!بالاخره "مرگ من روزی فرا خواهد رسید!

  از این رو در آن روزهای ملتهب جنگ، فقط با کتابها و کست هایم،که بهترین همدم تنهاییم بودند گاهی در دریای شعر و احساس غوطه میخوردم، گاهی در کوچه‌های تاریخ پرسه میزدم و گاهگاه هم پیچاپیچ گردنه‌های کوه فلسفه و رمان را زیر اشعه آفتاب نفسک زنان پیموده، به روی زندگی لبخند میزدم! یعنی پنج سال آزگار در جغرافیای نفرین شده جنگی، که متاسفانه آدمها اهداف مشروع برای شلیک بودند با این خبر خوش که لااقل یکبار حق زندگی درین جهان را دارم میزیستم! و از این خبر ناخوش که بیشتر از همین یکبار زندگی، که به قمارش گذاشته ام ندارم، طُرفه میرفتم. وقتی صدای احمدظاهر در اوج افسردگی بلند میشد و خطاب بمن میگفت: شادی کنید ای دوستان من شادم آسوده ام! انگار برایم میفهماند که دنیا جای ماندن در عمق نیست بلکه برای جلوگیری از غرق شدن باید در سطح ماند. اینگونه در اوج دلتنگی لبخند میزدم؛ با هزاران واژۀ قطار شده در گلو خاموشانه به زندگی ادامه میدادم. راستش راهی هم جز ادامه دادن به دروغی به اسم زندگی نداشتم. با آنکه دروغی که نصفش راست باشد از بدترین نوع دروغ است! مضاف بر این از زیستن در زیر چتر"جنگ و تنهایی" آموختم که دنیا نه برای قلب های لطیف و مهربان بلکه برای آنهایی که بلدند نبینند، نشنوند، نفهمند و بگذرند ساخته شده است. بنابرین هر چیزی را نباید جدی گرفت، هر نگاهی را نباید معنا کرد‌ و هر احساسی را نباید باور کرد.خلص کلام به پاسخ داداش ایرانی همزبانم بنویسم که بلی با احمد ظاهر  میشه! و خوب هم میشه.درود بر روان پاک احمدظاهر


سریال پاکستانی

از دو هفته بدینسو سریال پاکستانی "قابلی پلو" را بیاد نخستین مهاجرتم، تماشا میکنم. هرچند بعضی سکانس های این سریال بسان نشخوار ذهنی بدرقم آزار و حسابی اذیتم میکند، ولی شگفتا با آنهمه زخمها و خراشهای که جنگها و مهاجرتها بر دلم نقش بسته، هنوز دیدن این سریال بسان نسیمِ که بوی عطر آشنا را با خود می‌آورد به آرامی بر روانم می‌وزد و عطر لحظه‌ هایی که زمانی فکر میکردم ابدیست را جاری میکند..

 بدون تردید جذابیت اسمی"قابلی پلو"که امروز در تمام جهان بنحوی بیانگر هویت سرزمینم شده، مرا پای تماشای این سریال کشاند. زیرا هویت واقعی در ارتباط و حس تعلق به خانواده، جامعه و در نهایت سرزمین معنا پیدا می‌کند و اینگونه انسان از طریق "مابودن" به "من بودن" یا هویت ظاهری که مجموعه‌ی از ویژگی‌های چون نام، قوم و شغل را در بر میگیرد میرسد. ورنه مثل همایون افغان خیلی عاشق قابلی پلو نیستم.


اما با تماشای این سریال تازه متوجه شدم که زندگی مثل کتابی که صفحاتش را در تاریکی ورق می‌زنیم میباشد. کتابی که هرگز نمی‌دانیم در صفحۀ بعدی برای ما چه چیزی ثبتِ و نوشته شده است؟ !شاید یک شادی کوتاه، شاید یک غم بی‌پایان، یا فقط یک جای خالی که صدای سکوتش گوش‌ها را کر میکند رقم خورده باشد.!چرا که زندگی مخلوطِ از بودن و نبودن، داشتن و از دست دادن است. گاهی چنان لحظه های سنگین دارد که حتا نفس کشیدن هم در آن کار آسانی نیست.تلخبختانه زندگی گاهی نه به بغض‌های فروخوردۀ آدمی رحم می‌کند، نه به دست‌هایی که روزی میخواستند گره شوند ولی سرانجام رها شدند. مضاف بر اینها با دیدن این سریال گریز از حجم افکار سایه وار گذشته و دوری از لمس جوهر آن سایۀ های سرد برای لحظۀ ممکن و متصور نیست!

سریال بار بار  مرا به شبهای تار  و افکار پر از حسرت آن دوران که بهترین تفریحات و اتفاقات خوشایندش در نهایت رفتن به چند عروسی آشنایان بود، میکشاند. روزگاری که با ذهن پر از «اگر»ها و «شاید»ها  در تاریکی اتاق چشمم به سقف که پکه با سرعت در آن میچرخید و یا هم ایستاده بود ساعتها خیره می‌ماند.!

 سریال خاطرۀ پارک دیفنس را در یک روز پاییزی که باد قوی برگهای زرد را با خود می‌ربود بیادم می آورد، زمانیکه برای بار اول به رفتن‌های بی برگشتِ برگهای طلایی پاییز و به لبخندهایی که فقط در عکسها باقی میماند دقیق شدم؛ به صداهایی که دیگر نخواهم شنید فکر میکردم، در نهایت فهمیدم زندگی فقط «بودن» نیست!بلکه "رفتن" به عنوان یکی از صفات پذیرفته شده زمان، خواه ناخواه ما آدمها را در مسیر جاری خود به آهستگی حرکت میدهند!.بلی! بادها می‌وزند، برگ‌ها می‌ریزند، ولی کاش ریشه‌ها هم عمیق‌تر شوند.

شگفتا! آدمها شبیه دریا همیشه در جریان و در حال تغییر ‌اند، هر چیزی را با خود میبرند و ناپدید می‌کنند. گاهی برای آرامش ات کف آلود و مست می‌آیند و گاهی  هم آرام و بی‌خبر می‌روند و ترا با موج از خاطره تنها می‌گذارند.کاش هر آن قطره‌ اشکی که در پی رفتن آنها بر خاک می‌چکد، به عنوان بذرِ بیداری عمل کند نه اشکِ شکست..

مخلص کلام اینکه بعد هر جنگ خاطرۀ از یک نسل و وهمِ از درک ناقص آن نسل برای خشم در حافظۀ تاریخ میماند.مهاجرت پدیدۀ ناشی از جنگ است و "حقیقت" نخستین قربانی جنگ میباشد.

اما حوصله تعریف جزئیات سریال را ندارم! خواستید از همین قسمت تماشا کنید.!


۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

یک روز قشنگ آفتابی

از اثر خواب راحت دیشب، امروز صبح، انرژی گزاف و احساس خوبِ داشتم. بویژه وقتی در هوای تمیز پگاهی پنجه های طلایی آفتاب را قشنگتر از همیش در حال چیره شدن دیدم، در دلم گفتم بیا به این روز زیبا، طوری تافت بزنم که مثل موهای تافت خورده، برای چندی همین قسم مواج و جلا دار در چشم بمانند! و چه تافتی بهتر از تماشای بال زدن کبوتران عاشق در پهنای آسمان آبی دریا میتواند باشد؟ لهذا تصمیم به رفتن در کرانۀ دریای شهر گرفتم.!

اما بیاد دوران جوانی و چکر های ملی بس، ترجیح دادم با ترانسپورت عامه به آنجا بروم. زیرا گاهی حتا هویت آدم را بخشی از هنجار ها و تجارب دوران نوجوانی شکل میدهند! تجاربی که نمیشه ابدا آنها را به فراموشی  سپرد!. حتا چیزهای به ظاهر سادۀ که از نبود آن حسرت بزرگ در دل نشسته باشد.  

به هر حال سوار ترم 4 شده در چوکی کنار دروازه نشستم. یک ایستگاه بعد زن محجبه مسلمان با دو دختر و یک پسرک حدودا 4 تا 6 ساله سوار ترم شدند و بلافاصله در چوکی های خالی پیشرویم نشستند!. با حرکت ترم پسرک از جایش برخاسته دستش را به دستگیر فلزی چسپانید، سپس تن کوچکش را از آن قسما آویزان و خود را با شور و شوق گاز و تاب میداد، ولی مادرش بزودی دستش را کشید و او را دوباره در کنارش نشاند.بچه گک لحظۀ نشست و دوباره مصممانه عین کار را شروع کرد. مادرش این بار با اخم و قهر مادر اندرانه او را پهلوی خودش زندانی و خواهرانش را وظیفه داد تا دستگیر خمچه ای را  طوریکه در عکس میبینید از دو طرف در اشغال خود داشته باشند..

پسرک در این کار مزاحم هیچ کسی نبود، شاید دلش میخواست علمش را با یک تجربه نو بیازماید، شاید میخواست تجربه نیوتن و سیب و در کل قانون جاذبه را به چالش کشد. یا لاقل سفرش با خواهرانش متفاوت باشد. بنظرم کارش کدام خطر جدی هم در پی نداشت. بر فرض محال اگر با توقف ترم بزمین می افتاد نهایتا زانویش اندکی پوست و خراش میشدو بس ! ولی از اثر ممانعت مادر تا ختم سفر با افسردگی گوشۀ ئ نشست و زانوی غم بغل گرفت.انگار پذیرفت برای اینکه حرکاتش را نقد نکنند و به بهانه ماجراجویی تادیب نشود باید طبق قوانین مادرش عمل کند. افسردگی و سکوت این کودک برایم این گپ را به اثبات رساند که خوشبختی دروغیست که آدم برای آسان کردن زندگی به خود میگوید ورنه هیچکس در این جهان خوشبخت نیست! نه کودک بزرگ شده در اروپا و نه هم در افریقا 

باآنهم با وصف آنکه آنها به زبان ناآشنائی با همدیگر گپ میزدند چند بار دلم خواست از خانم بپرسم که از افغانستان به ویژه از شهر غزنی نیستی؟ چراکه همین فرامینی نظیر: بشی(بنشین) ده جایت!!! تره غرض نیس! تو نمتانی(نمیتوانی)!خوده اوگار (افگار) میکنی و امثالهم به نحوی جز فرهنگ دیکتاتورمابانۀ مااست.

 شوربختانه! ما عادتا با قالب کردن یک ترس بیجا در قلب، ذهن و ضمیر انسان از همان دوران کودکی، طوری سبب سلب خود ارادیت و استقلال فکری اش میگردیم که او را حتا در بزرگسالی هم از انجام هر کار مستقلانه باز میدارد. باغرس نهال "ناباوری" و "ناتوانی" در نهاد کودک، طوری سبب فرسایش روحی و گوشه گیری اش میشویم که او حتا در میان همسالانش هم با کم جرائتی در گوشه‌ی می ایستد و  نگران از اینکه آیا او را هم آدم حساب کرده  وارد بازی و حلقه شان خواهند کرد یا نه؟ دچار زجر و حقارتِ خودآزاری میگردد. 

کاش بگذارند بعضی کار ها را کودکان خود انجام دهند، حتا اگر از اثر اشتباه ناشی از آن بزمین بخورند و افگار شوند.اینسان لااقل پدیدۀ تصمیم گیری در ذهن شان نهادینه میشود و وقتی بزرگ شدند برای گرفتن هر تصمیمی جان  به لب  نخواهند شد و  در آینده یک خود انضباطی مزخرف توام با خود سانسوری گلویشان را نخواهد فشرد.  

خلاصه گپ اینکه در بعضی جاها آدم دو راه بیشتر ندارد: یا چشم ببندد و اصلا نبیند، یا هم اگر چشم باز کرد و دید باید آنجا نماند و عاجل برود! من مثل همیش راه دوم را انتخاب و ترم را پیش از رسیدن به ایستگاه مطلوب ترک کردم.