۱۴۰۵ خرداد ۸, جمعه

یک روز قشنگ آفتابی

از اثر خواب راحت دیشب، امروز صبح، انرژی گزاف و احساس خوبِ داشتم. بویژه وقتی در هوای تمیز پگاهی پنجه های طلایی آفتاب را قشنگتر از همیش در حال چیره شدن دیدم، در دلم گفتم بیا به این روز زیبا، طوری تافت بزنم که مثل موهای تافت خورده، برای چندی همین قسم مواج و جلا دار در چشم بمانند! و چه تافتی بهتر از تماشای بال زدن کبوتران عاشق در پهنای آسمان آبی دریا میتواند باشد؟ لهذا تصمیم به رفتن در کرانۀ دریای شهر گرفتم.!

اما بیاد دوران جوانی و چکر های ملی بس، ترجیح دادم با ترانسپورت عامه به آنجا بروم. زیرا گاهی حتا هویت آدم را بخشی از هنجار ها و تجارب دوران نوجوانی شکل میدهند! تجاربی که نمیشه ابدا آنها را به فراموشی  سپرد!. حتا چیزهای به ظاهر سادۀ که از نبود آن حسرت بزرگ در دل نشسته باشد.  

به هر حال سوار ترم 4 شده در چوکی کنار دروازه نشستم. یک ایستگاه بعد زن محجبه مسلمان با دو دختر و یک پسرک حدودا 4 تا 6 ساله سوار ترم شدند و بلافاصله در چوکی های خالی پیشرویم نشستند!. با حرکت ترم پسرک از جایش برخاسته دستش را به دستگیر فلزی چسپانید، سپس تن کوچکش را از آن قسما آویزان و خود را با شور و شوق گاز و تاب میداد، ولی مادرش بزودی دستش را کشید و او را دوباره در کنارش نشاند.بچه گک لحظۀ نشست و دوباره مصممانه عین کار را شروع کرد. مادرش این بار با اخم و قهر مادر اندرانه او را پهلوی خودش زندانی و خواهرانش را وظیفه داد تا دستگیر خمچه ای را  طوریکه در عکس میبینید از دو طرف در اشغال خود داشته باشند..

پسرک در این کار مزاحم هیچ کسی نبود، شاید دلش میخواست علمش را با یک تجربه نو بیازماید، شاید میخواست تجربه نیوتن و سیب و در کل قانون جاذبه را به چالش کشد. یا لاقل سفرش با خواهرانش متفاوت باشد. بنظرم کارش کدام خطر جدی هم در پی نداشت. بر فرض محال اگر با توقف ترم بزمین می افتاد نهایتا زانویش اندکی پوست و خراش میشدو بس ! ولی از اثر ممانعت مادر تا ختم سفر با افسردگی گوشۀ ئ نشست و زانوی غم بغل گرفت.انگار پذیرفت برای اینکه حرکاتش را نقد نکنند و به بهانه ماجراجویی تادیب نشود باید طبق قوانین مادرش عمل کند. افسردگی و سکوت این کودک برایم این گپ را به اثبات رساند که خوشبختی دروغیست که آدم برای آسان کردن زندگی به خود میگوید ورنه هیچکس در این جهان خوشبخت نیست! نه کودک بزرگ شده در اروپا و نه هم در افریقا 

باآنهم با وصف آنکه آنها به زبان ناآشنائی با همدیگر گپ میزدند چند بار دلم خواست از خانم بپرسم که از افغانستان به ویژه از شهر غزنی نیستی؟ چراکه همین فرامینی نظیر: بشی(بنشین) ده جایت!!! تره غرض نیس! تو نمتانی(نمیتوانی)!خوده اوگار (افگار) میکنی و امثالهم به نحوی جز فرهنگ دیکتاتورمابانۀ مااست.

 شوربختانه! ما عادتا با قالب کردن یک ترس بیجا در قلب، ذهن و ضمیر انسان از همان دوران کودکی، طوری سبب سلب خود ارادیت و استقلال فکری اش میگردیم که او را حتا در بزرگسالی هم از انجام هر کار مستقلانه باز میدارد. باغرس نهال "ناباوری" و "ناتوانی" در نهاد کودک، طوری سبب فرسایش روحی و گوشه گیری اش میشویم که او حتا در میان همسالانش هم با کم جرائتی در گوشه‌ی می ایستد و  نگران از اینکه آیا او را هم آدم حساب کرده  وارد بازی و حلقه شان خواهند کرد یا نه؟ دچار زجر و حقارتِ خودآزاری میگردد. 

کاش بگذارند بعضی کار ها را کودکان خود انجام دهند، حتا اگر از اثر اشتباه ناشی از آن بزمین بخورند و افگار شوند.اینسان لااقل پدیدۀ تصمیم گیری در ذهن شان نهادینه میشود و وقتی بزرگ شدند برای گرفتن هر تصمیمی جان  به لب  نخواهند شد و  در آینده یک خود انضباطی مزخرف توام با خود سانسوری گلویشان را نخواهد فشرد.  

خلاصه گپ اینکه در بعضی جاها آدم دو راه بیشتر ندارد: یا چشم ببندد و اصلا نبیند، یا هم اگر چشم باز کرد و دید باید آنجا نماند و عاجل برود! من مثل همیش راه دوم را انتخاب و ترم را پیش از رسیدن به ایستگاه مطلوب ترک کردم. 


هیچ نظری موجود نیست: