۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

قابلی پلو

  سریال پاکستانی

از دو هفته بدینسو سریال پاکستانی "قابلی پلو" را بیاد نخستین مهاجرتم، تماشا میکنم. هرچند بعضی سکانس های این سریال بسان نشخوار ذهنی بدرقم آزار و حسابی اذیتم میکند، ولی شگفتا با آنهمه زخمها و خراشهای که جنگها و مهاجرتها بر دلم نقش بسته، هنوز دیدن این سریال بسان نسیمِ که بوی عطر آشنا را با خود می‌آورد به آرامی بر روانم می‌وزد و عطر لحظه‌ هایی که زمانی فکر میکردم ابدیست را جاری میکند..

 بدون تردید جذابیت اسمی"قابلی پلو"که امروز در تمام جهان بنحوی بیانگر هویت سرزمینم شده، مرا پای تماشای این سریال کشاند. زیرا هویت واقعی در ارتباط و حس تعلق به خانواده، جامعه و در نهایت سرزمین معنا پیدا می‌کند و اینگونه انسان از طریق "مابودن" به "من بودن" یا هویت ظاهری که مجموعه‌ی از ویژگی‌های چون نام، قوم و شغل را در بر میگیرد میرسد. ورنه مثل همایون افغان خیلی عاشق قابلی پلو نیستم.


اما با تماشای این سریال تازه متوجه شدم که زندگی مثل کتابی که صفحاتش را در تاریکی ورق می‌زنیم میباشد. کتابی که هرگز نمی‌دانیم در صفحۀ بعدی برای ما چه چیزی ثبتِ و نوشته شده است؟ !شاید یک شادی کوتاه، شاید یک غم بی‌پایان، یا فقط یک جای خالی که صدای سکوتش گوش‌ها را کر میکند رقم خورده باشد.!چرا که زندگی مخلوطِ از بودن و نبودن، داشتن و از دست دادن است. گاهی چنان لحظه های سنگین دارد که حتا نفس کشیدن هم در آن کار آسانی نیست.تلخبختانه زندگی گاهی نه به بغض‌های فروخوردۀ آدمی رحم می‌کند، نه به دست‌هایی که روزی میخواستند گره شوند ولی سرانجام رها شدند. مضاف بر اینها با دیدن این سریال گریز از حجم افکار سایه وار گذشته و دوری از لمس جوهر آن سایۀ های سرد برای لحظۀ ممکن و متصور نیست!

سریال بار بار  مرا به شبهای تار  و افکار پر از حسرت آن دوران که بهترین تفریحات و اتفاقات خوشایندش در نهایت رفتن به چند عروسی آشنایان بود، میکشاند. روزگاری که با ذهن پر از «اگر»ها و «شاید»ها  در تاریکی اتاق چشمم به سقف که پکه با سرعت در آن میچرخید و یا هم ایستاده بود ساعتها خیره می‌ماند.!

 سریال خاطرۀ پارک دیفنس را در یک روز پاییزی که باد قوی برگهای زرد را با خود می‌ربود بیادم می آورد، زمانیکه برای بار اول به رفتن‌های بی برگشتِ برگهای طلایی پاییز و به لبخندهایی که فقط در عکسها باقی میماند دقیق شدم؛ به صداهایی که دیگر نخواهم شنید فکر میکردم، در نهایت فهمیدم زندگی فقط «بودن» نیست!بلکه "رفتن" به عنوان یکی از صفات پذیرفته شده زمان، خواه ناخواه ما آدمها را در مسیر جاری خود به آهستگی حرکت میدهند!.بلی! بادها می‌وزند، برگ‌ها می‌ریزند، ولی کاش ریشه‌ها هم عمیق‌تر شوند.

شگفتا! آدمها شبیه دریا همیشه در جریان و در حال تغییر ‌اند، هر چیزی را با خود میبرند و ناپدید می‌کنند. گاهی برای آرامش ات کف آلود و مست می‌آیند و گاهی  هم آرام و بی‌خبر می‌روند و ترا با موج از خاطره تنها می‌گذارند.کاش هر آن قطره‌ اشکی که در پی رفتن آنها بر خاک می‌چکد، به عنوان بذرِ بیداری عمل کند نه اشکِ شکست..

مخلص کلام اینکه بعد هر جنگ خاطرۀ از یک نسل و وهمِ از درک ناقص آن نسل برای خشم در حافظۀ تاریخ میماند.مهاجرت پدیدۀ ناشی از جنگ است و "حقیقت" نخستین قربانی جنگ میباشد.

اما حوصله تعریف جزئیات سریال را ندارم! خواستید از همین قسمت تماشا کنید.!


هیچ نظری موجود نیست: