در فاصله ای معقول از پردۀ موهوم خیال روی چوکی نشسته سریال زندگی خود را تماشا میکنم. از اینکه ریموت کنترول در دست خودم است. میتوانم بعضی صحنه های داستان را چند بار با دقت تمام، بدون برپایی گرد و غبار احساسات، در کمال حوصله مندی ببینم. در واقع بخشی از زندگی، این جریانِ سیال پر از فرصتها و چالشها را که با گذر مداوم هرگز آرام نمی گیرد، در مستندِ که بازیگران و نقش آفرینانش خودم، خانواده، اقوام، همصنفان، همکاران و آشنایانم هستند به تماشا نشسته ام.
نخست از همه تماشای پشت صحنۀ این فلم مستند مرا به این جمع بندی میرساند که متاسفانه من چندان آدم باهوشِ نبودم. مضاف بر این از "بصیرت" این قطبنمای معنوی زندگی هم بهرۀ چندانی نداشتم. از اینرو راه های رسیدن به اهداف را بیشتر نه با هوش و بصیرت بلکه الله توکلی رفته ام!. عجله در کار ها پیش از فراهم آمدن امکانات و درنگ کردن در آن پس از فرا رسیدن فرصت!که بدون شک یکی از نشانههای بارز حماقت است در هر گوشۀ از سریال زندگی من بچشم میخورد.طوریکه حالا میبینم با آنکه یک عمر آرام در راهم روان بودم تا مبادا از کدام پشک شاخ بخورم، دست آوردم از زندگی ناچیز است!
در ثانی وقتی میبینم بارها با توسل به هرگونه تلاش، با ترسیم نقشه های جدید و رنگارنگ و دویدن های خستگی ناپذیر باز هم در همان جای اولی قفل و همیش روی یک بنبست ایستاده، راه فرار نداشته ام، اکنون از خود میپرسم چرا این مسیرهای بیسرانجام را که میدانستم خروجیشان فقط شکست و ناامیدیست، ادامه داده ام؟ چرا به کلاف های سردرگم که میدانستم گِره شان با هرگونه سعی و تلاش نه تنها باز نمیشود بلکه کور تر شده میرود چسپیده بودم؟ آخر تحمل این همه فشارِ انرژی سوز و حوصله کشُ برای چی؟کاش لااقل فرق بین " تلاش "و "لجاجت" را میدانستم.
شوربختانه تصور من این بود که اگر بیشتر تلاش کنم، بیشتر بجنگم و بالاخره بیشتر صبر کنم، درست خواهد شد. اما واقعیت اینست که بعضی چیزها هرگز درستشدنی نیستند!، بعضی چیز ها هم ابدا ارزش جنگیدن را ندارند؛ لهذا بعضی وقتها رها کردن، عاقلانهترین کار میباشد که خوشبختانه در بعضی موارد در زندگی فقط همین هوشیاری را کرده ام.
به عباره دیگر داستان زندگی من شبیه بازی "مار و زینه پایه" است. با این تفاوت که من هرگز شانس این را نداشتم تا زیر زینه پایه بیایم و یکباره دهها خانه بالا بروم. بلکه از بخت بد تا خواستم یک خانه پیش بروم، زیر دهن مار برابر شدم و نیش مار خورده صد خانه پایین زیر دمش با سقوط افتادم! طوریکه جا و موقعیت قبلی برایم به آرزو تبدیل شد.
یک عمر کوهِ سنگینِ از مسئولیتها و مشغلهها را داوطلبانه در اوج خستگی، به دوش کشیدم، متاسفانه برای آدمهایی که حاضر نیستند بخاطر من حتا از یک گودال بپرند از اقیانوسها عبور کردم. سالها بلندترین فریاد و بغضهای جهان را در سینه محبوس کرده تظاهر به قوی بودن، ساکت و آرام بودن کردم، درحالیکه آتشفشانِ در درونم پنهان بود. اینکه در هر سکانس سریال ناگهان به مرز فریاد و خشم میرسم و میزان واکنشم فراتر از واقعه میباشد، تعجبِ ندارد!، چرا که میدانم این همان آتشفشان خفتهی لبریز شده درونم است که به کمترین کنشی، شدیدترین واکنشها را نشان میدهد تا به ساده گی ببازم.
فرجام سخن اینکه فلم مثل موریانه ریسمان صبوریام را میجَوَد ولی همچنان ادامه دارد.لهذا با یاس و دلتنگی با خود گفتم از اینکه هر داستان بالاخره نقطۀ پایانی دارد، لزومی ندارد آنرا با یک ویرگول ادامه داد!. پس این دفتر پر از آسیب و اندوه نیز باید جایی بسته شود. گرچه این کار را طومار روزگار با اتفاق مرگ انجام خواهد داد ولی چه بهتر که همین اکنون با اراده خودم و با دستان خودم این دفترچه باز را ببندم!بر این دربِ نیمه باز قفل بزنم. و ناگهان دکمۀ خاموشی ریموت کنترول را زدم!
با سیاه شدن پردۀ موهوم خیال، آرام آرام، احساس پوچی و حسرت از ناتوانی در تک تک لحظه هایم رخنه میکند. حسی که در هر سکانس همراه به آن انگار خودم را نیز میخورم. طوریکه میبینم با گذر لحظه ها، کمتر و کوچک شده میروم!
اما تماشای سریال زندگی چند نکته ظریف را به من تفهیم کرد. نخست اینکه "حقیقت" توته کاغذِ بی اهمیتِ بود لای کتاب ضخیم دروغ که شوربختانه من عمری دنبال همین ورق پارۀ بی اهمیت، سرگرم این کتاب ضخیم شده بودم. ثانیا وقتی آدم خود درگیر مشکلاتها بویژه شکستن ها باشد، نه خبری از گذر سریع زمان است، نه هم میتواند هرگز صدمات ناشی از شکستها و ناکامی هایش را فراموش کند! لهذا نصایح دوستانه چون: ری نزن! با گذر زمان همهچیز درست میشود! اینهم میگذرد! و فراموش میکنی، خیلی گپهای مزخرف استند! ثالثا اینکه نه تنها من بلکه نسل من، دوستان من و همدورۀ ی های من هیچکدام در زندگی شانس و اقبالی خوب نداشتند. خودم در زندگی فقط یکبار بطور نصف و نیمه به صدای بال خوشبختی گوش داده ام، آنهم درست مثل شنیدن یک موسیقی زیبا از تایپ یک تکسی؛ که با پیاده شدن از تکسی فقط مصرع از آن در خاطر می ماند ولی هرگز آن آهنگ را نمیتوانی پیدا کنی. لهذا آن لحظات نه فراموشم می شود و نه هرگز دوباره پیدا!
سریال از کاش هایم شهری بزرگتر از بمبی و از حسرتهایم موزیمی غنی تر از موزیم لوور پاریس را به نمایش میگذارد! از دیدن این سریال انتباهی میشه فهمید که گذشته را میتوان دوباره دید اما نمیشه دوباره زندگی کرد. بنابرین متاسفانه من به طول عمر نوح ع ، زندگی نزیسته دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر