روی محوطۀ دیوار نیمه مخروبۀ خانۀ علم و فرهنگ شوروی سابق واقع دهمزنگ کابل، سه نفر تفنگی به یک ردیف نشسته بودند و نگاه شان به سوی ما دو رهگذرِ معصوم در جادۀ دارالامان، میخکوب شده بود. درست مثل نگاه سه دانشمند به سلولهای تکامل یافته در زیر میکروسکوپ با دقت ما را زیر نظر داشتند و پلک نمیزدند!. از نگاه نفرت انگیز آنها معلوم بود که در مغزهای شان پیامِ تجزیه و تحلیل «دیتای راپورچی دشمن » به رنگ سرخ درآمده بود. چراکه با نزدیک شدن ما ناگهان یکی از آنها از جا بلند شده فرمان توقف داد. هر دو حکم را با اکراه ولی بدون سر کشی پذیرفتیم و سلام گفته جابجا ایستادیم.
تفنگی میانی در حالیکه شعلهی خشم از چشمانش طوری زبانه میکشید که نگاهش را لحظه به لحظه خوفناکتر میکرد. پرسید: از کجا هستید؟ و اینجا برای چه آمده اید؟ در پاسخش با جرئت گفتم: از غزنی هستیم، به فاتحۀ دوستی آمده بودیم. کارته نو میرویم. تفنگی دومی غرُغرُ کنان با صدایی که مثل مورفین در رگ و پی تن آدم میدوید گستاخانه گفت: دروغ میگویی!
در حالیکه ملال پیهم زیر پوستم می دوید و خشم ذره ذره روی فریکانس صدایم می نشست باآنهم جراتم را از دست نداده گفتم: برایت ثابت میکنم راست میگویم! ولی او با قهر دشنامی حواله کرد و تا آمدن معلم میثم بما همانجا فرمان انتظار داد!.
شنیدن پیشوند معلم اندکی امید بخش بود! زیرا معلوم بود لااقل با آدم باسواد طرفیم. گرچه معلوم نبود تا چه زمانی؟ شاید تاوقتیکه باد بوزد و این ابر تیره کنار برود و سپس خورشید عالمتاب(معلم) بتابد. در این انتظار دلگیر چشمم به جاده می افتد. یاد ده سال قبل که در لیسۀ حبیبیه متعلم بودم می افتم و در دل میگویم اگر زمان به عقب برمیگشت با شلیک واژۀ بالمثل دشنام در مغز این تفنگی متقابلا او را مجبور به سکوت میکردم.اما بخت تیرۀ ما را نگر! در میان زوزۀ باد به تعمیر علم و فرهنگ مینگرم، یادم می آید زمانی اینجا جمع و جوش پسران و دختران که کورسهای زبان روسی می آموختند بود!روزی همراه با همصنفی ام کریم جان در کتابخانۀ این مرکز آمده بودم و تا شامگاه در اینجا مصروف مطالعه بودیم؛ کلکینهای بلند با شیشههای مواج کتابخانۀ این عمارت، نور غروب را شکسته اما زیبا به رنگِ که میان خاکستری و نارنجی بود پخش میکردند، درست مثل آسمانی که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه از پشت کوه تلویزیون در شامگاهان رخ مینمود. روی دیوار پشت سر کتابدار، سه قاب عکس از مارکس، انگلس و لینن با چهرههای جدی و نگاههای که انگار از بالا، مطالعه کنندگان را قضاوت میکردند آویزان بود. آن سوی دروازه عکسی از لیونید ایلچ بریژنف آویزان بود. در سکوت فرهنگی، هر بار که کسی در چوکیها جابهجا میشد، خشخش خفیفی در هوا میپیچید. بوی کاغذ روسی، کتابهای پوش سرخ و کمی گرد و غبار در فضا معلق بود.
غرق همین افکار بودم که مردی با عینک های دودی، ظاهر نسبتا مرتب پیدا شد. نگاهی به هردوی ما انداخته گفت: بگویین! با دیدن این آدم انگار جرئتم دوباره برگشت و گفتم نمیدانم از چه بگویم و از کدام خوان رستم آغاز کنم استاد؟! با گفتن همین جمله فضا چنان تغییر کرد که انگار ما برای یک صحبت گرم سه نفره با پاهای خود در این خط به بزم استاد میثم آمده بودیم نه به اجبار.! ما صادقانه میگفتیم و او فقط میشنید. در اخیر در مورد تحقیر عابرین، با زهر خندی تلویحا گفت: تطبیق مقررات نظامی چیزی از عابرین کم نمیکند اما باعث میشود تاریکی حوالی سنگرنشینان کمتر شود و در دید روشنتری به بقای خویش فکر کنند. سپس با لبخند به شرطی بما اجازۀ تردد داد که بگوییم عبور از اینجا شبیه کدام خوان رستم بوده است؟ظاهرا اینسان هم به ما فهماند که شهنامه را خوانده و هم مرا با چالش جدی روبرو کرد. باآنهم حین خداحافظی گفتم: بنظرم اینجا به خوان دوم (تشنگی) در بیابان میماند، که خوشبختانه شما ناجی ما شدید. خندید و گفت گپت را زدی!
با گذر از خط مقدم و رسیدن در باغ وحش، احساس رستم را داشتم. حس میکردم به یاری پهلوان اولاد از خوان پنج و شش هفتم فاتحانه گذشته! کاخ ارژنگ را فتح، جادوگر، اژدها، دیو سپید و سپاهش را یکایک از دم تیغ کشیده ام. به دوستم گفتم بگفتۀ دوما رمان نویس فرانسوی آدم هرقدر شریفتر باشد از جنایت دیگران رنج می برد! این آدم شریفی بود! نبود؟. دوستم که دوکتور و آدم ادیبی است گفت: بدون شک اما هراس دارم تعریف و تمجید بیش از حد من و شما، غدّهٔ غرورش را طوری فربه و به انحطاط کشاند که عقلش زایل و دلش، در پیِ غرایز، بال گشوده شریف نماند.! ولی من به این می اندیشم که ما و تو به دنبال چه چیزی به این منطقه آمده بودیم؟.هردو خندیدیم و گفتم کدام کار من عقلانی بوده که این یکی درست باشد؟ اما همینکه فهمیدم نه سپیدی همه جا نماد زیبایی و شادی است و نه سیاهی و تاریکی نشانه ی از زشتی و پلیدی کافیست
27 سنبله 1371 خورشیدی - کابل


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر