زمان چنان به تندی میگذرد، شبها و روزها چنان شتابان بهم پیوند می خورند.که انگار بی رحمانه در پی تمام کردن عمر ما و جمع کردن گلیم نسل ما هستند! دیروز دوشیزۀ که در گذشته همکارم بود را بطور اتفاقی در بازار دیدم.شگفتا که اگر خوب دقت نمیکردم نمیشناختمش!زیرا چند سال پیش، در همین بازار هردو از غربت نشینی شکایت کردیم. در این مسئله که روز به روز از صحنه ی تئاتر زندگی به حاشیه رانده میشویم و نقش ما در حال رنگ باختن است، باهم درد دل کردیم، او آنزمان هنوز جوان، خوشحال و زیبا بود، اما اکنون معلومست با از دست دادن جوانی، سرخورده از قصۀ ناکام زندگی ناراضی، سالمند و ناخورسند بنظر میرسد. چنانچه با زهرخندی گفت: خسته ام! دیگر حتا روحیه ی پایداری ندارم! در نوسانم! خیلی کمتر میتوانم شاد باشم! ولی با وجود افسرده گی همیشگی خوش دارم در بعضی از عرصه ها کار های رضاکارانه بکنم اما نمیشه
یادم هست همانوقت بشوخی برایش گفتم: گرچه انتخابِ فقط یک گزینه، به معنی نه گفتن به دهها گزینهی دیگرست ولی تنها راه و رسم زندگی همین است که تا دیر نشده شریک زندگیت را انتخاب کنی! خندید و گپم را به سخره گرفت! در نتیجه امروز با خاکستری شدن آرزوها، دیگر شوق ازدواج از سرش بکلی پریده است.
نمیدانم چرا ایشان سالها، بسان یک پارادوکسِ متحرک در یک تبِ دائمی که نه از سبب بیماری، بلکه از فشردگیِ چند شخصیتِی بود میسوخت و رنج میبرد؟. طوریکه همزمان او هم یک دخترِ شادِ نوزدهساله بود و هم پیرزنی که سه شوهر را دفن کرده، هم نقش کودکی را که برای آب شدن آیس کریم اش گریه دارد بازی میکرد و هم ادای زنی را که میتواند جهان را با یک نگاه به آتش بکشد در می آورد. انگار همین شخصیت های متفاوت که در مغزش سالها میلولیدند او را از هر تصمیمی از جمله پذیرش نصیحت من باز داشته است.
دلم برایش سوخت زیرا بطور طبیعی در دنیای غرب، برای یک شرقی، به هیچ وجه راهی برای ماندن در دلها و زیستن در نظرها میسر نیست!از این رو با گذر زمان آفتاب رضائیت و معنای زندگی هر دو به تدریج فروغش را از دست داده، حس در حاشیه زیستن، از نظرها غایب بودن توام با افسردگی ناشی از هیچ و پوچی به سراغ آدم می آید. بویژه وقتی متوجه شوی نورافکن صحنه ی جامعه به سمت و سوی میرود، که دیگر نه کسی ترا می بیند نه عددی به حسابت می آورند. برعکس گذشته ها، همه بی توجه از کنارت میگذرند! طبیعتا احساس تلخ تنهایی و شکست، دلخوری، پریشانی و اضطراب می کنی.
خلاصه در طول صحبت چند دقیقۀ و سرپا باایشان وقتی فهمیدم مادرش نیز وفات کرونایی کرده، طوری در استیصال محض گم شده بودم که واژه های که برای دلداری میخواستم بکار برم، هر یک مزخرف تر از قبلی بنظر می رسید. زیرا نخست از همه تابآوردن در برابر هجوم درد بیهودگی برای پذیرفتن از دست دادهگی ها راحت نیست! در ثانی با خود اندیشیدم، علاجِ دلِ شکسته را نمیتوان با تابلیت تسلی و تازه ساختن نوستالژی مداوا کرد!.زیرا به قول دانته نویسنده ایتالیایی کتاب "کمیدی الهی" دردی بزرگتر از تکرار یاد روزگاران خوشی در دوران تیرهروزی نیست!
از سکوتش دریافتم شاید ترجیح دهد به تنهایی ، در دردهای خود بشکند و با سقوط آزادانه فرو ریزد.زیرا نمیتوانست خود را به خاطر حماقتها، انتخاب های اشتباه و بی توجه یی های که در زندگی کرده ببخشد. متاسفانه او زندگی را شبیه بازی یی با اهداف کوتاه مدت میدید، اینگونه زندگی غربت هم برایش خیلی قابل تحملتر شده بود ولی امروز احساس کردم دنیا را با همه زرق و برقش، مثل نقاشی کهنه که رنگهایش رفته و چیزی ازش باقی نمانده میبیند. از خستگی اش فهمیدم کاملا تنهاست و تنها موجوداتی که اجازه دارند بدونِ وقتِ قبلی، پشت پنجره خانه اش تجمعِ کرده به خلوتِ اش تجاوز کنند گنجشکِهای شکمبویِ شهر زوترمیر است و بس. زیرا ناخودآگاه چندبار از من پرسید: اگر کسی رو در رو با من حرف نمی زند لااقل، چرا بمن زنگ نمیزند!؟و ما در ژرفای این پرسش بی پاسخ با هم وداع کردیم!. متاسفانه برخلاف گذشته حتا نتوانستیم به همدیگر امید تعارف کنیم !زیرا به امیدی که گاهی با ظاهر محقرانه به سراغ آدم آید و گاهی هم در دل بمیرد.نمیشه تکیه کرد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر