۱۴۰۵ مرداد ۱۵, پنجشنبه

یاس در غربت نشینی

زمان چنان به تندی میگذرد، شبها و روزها چنان شتابان بهم پیوند می خورند.که  انگار بی رحمانه در پی تمام کردن عمر ما و جمع کردن گلیم نسل ما هستند! دیروز دوشیزۀ که در گذشته همکارم بود را بطور اتفاقی در بازار دیدم.شگفتا که اگر خوب دقت نمیکردم نمیشناختمش!زیرا چند سال پیش، در همین بازار هردو از غربت نشینی شکایت کردیم. در این مسئله که روز به روز از صحنه ی تئاتر زندگی به حاشیه رانده میشویم و نقش ما در حال رنگ باختن است، باهم درد دل کردیم، او آنزمان هنوز جوان، خوشحال و زیبا بود، اما اکنون معلومست با از دست دادن جوانی، سرخورده از قصۀ ناکام زندگی ناراضی، سالمند و ناخورسند بنظر میرسد. چنانچه با زهرخندی گفت: خسته ام! دیگر حتا روحیه ی پایداری ندارم! در نوسانم‌! خیلی کمتر میتوانم شاد باشم! ولی با وجود افسرده گی همیشگی خوش دارم در بعضی از  عرصه ها کار های رضاکارانه بکنم اما نمیشه

یادم هست همانوقت بشوخی برایش گفتم: گرچه انتخابِ فقط یک گزینه، به معنی نه گفتن به دهها گزینه‌ی دیگرست ولی تنها راه و رسم زندگی همین است که تا دیر نشده شریک زندگیت را انتخاب کنی! خندید و گپم را به سخره گرفت! در نتیجه امروز  با خاکستری شدن آرزوها، دیگر شوق ازدواج از سرش بکلی پریده است. 

نمیدانم چرا ایشان سالها، بسان یک پارادوکسِ متحرک در یک تبِ دائمی که نه از سبب بیماری، بلکه از فشردگیِ چند شخصیتِی بود می‌سوخت و رنج میبرد؟. طوریکه همزمان او هم یک دخترِ شادِ نوزده‌ساله بود و هم پیرزنی که سه شوهر را دفن کرده، هم نقش کودکی را که برای آب شدن آیس کریم ‌اش گریه دارد بازی میکرد و هم ادای زنی را که می‌تواند جهان را با یک نگاه به آتش بکشد در می آورد. انگار همین شخصیت های متفاوت که در مغزش سالها می‌لولیدند او را از هر تصمیمی از جمله پذیرش نصیحت من باز داشته است.

دلم برایش سوخت زیرا بطور طبیعی در دنیای غرب، برای یک شرقی، به هیچ وجه راهی برای ماندن در دلها و زیستن در نظرها میسر نیست!از این رو با گذر زمان آفتاب رضائیت و معنای زندگی هر دو به تدریج فروغش را از دست داده، حس در حاشیه زیستن، از نظرها غایب بودن توام با افسردگی ناشی از هیچ و پوچی به سراغ آدم می آید. بویژه وقتی متوجه شوی نورافکن صحنه ی جامعه به سمت و سوی میرود، که دیگر نه کسی ترا می بیند نه عددی به حسابت می آورند. برعکس گذشته ها، همه بی توجه از کنارت میگذرند! طبیعتا احساس تلخ تنهایی و شکست، دلخوری، پریشانی و اضطراب می کنی. 

خلاصه در طول صحبت چند دقیقۀ و سرپا باایشان وقتی فهمیدم مادرش نیز وفات کرونایی کرده، طوری در استیصال محض گم شده بودم که واژه های که برای دلداری میخواستم بکار برم، هر یک مزخرف تر از قبلی بنظر می رسید. زیرا نخست از همه تاب‌آوردن در برابر هجوم درد بیهودگی برای پذیرفتن از دست داده‌گی ها راحت‌ نیست! در ثانی با خود اندیشیدم، علاجِ دلِ شکسته را نمیتوان با تابلیت تسلی  و تازه ساختن نوستالژی مداوا کرد!.زیرا به قول دانته نویسنده ایتالیایی کتاب "کمیدی الهی" دردی بزرگتر از تکرار یاد روزگاران خوشی در دوران تیره‌روزی نیست! 

از سکوتش دریافتم شاید ترجیح دهد به تنهایی ، در دردهای خود بشکند و با سقوط آزادانه فرو ریزد.زیرا نمیتوانست خود را به خاطر حماقتها، انتخاب های اشتباه و بی توجه یی های که در زندگی کرده ببخشد. متاسفانه او زندگی را شبیه بازی یی با اهداف کوتاه مدت میدید، اینگونه زندگی غربت هم برایش خیلی قابل تحمل‌تر شده بود ولی امروز احساس کردم دنیا را با همه زرق و برقش، مثل نقاشی کهنه که رنگ‌هایش رفته و چیزی ازش باقی نمانده میبیند. از خستگی اش فهمیدم کاملا تنهاست و تنها موجوداتی که اجازه دارند بدونِ وقتِ قبلی، پشت پنجره خانه اش  تجمعِ کرده  به خلوتِ اش تجاوز کنند گنجشکِهای شکمبویِ شهر زوترمیر است و بس. زیرا ناخودآگاه چندبار از من پرسید: اگر کسی رو در رو با من حرف نمی زند لااقل، چرا بمن زنگ نمیزند!؟و ما در ژرفای این پرسش بی پاسخ با هم وداع کردیم!. متاسفانه برخلاف گذشته حتا نتوانستیم به همدیگر امید تعارف کنیم !زیرا به امیدی که گاهی با ظاهر محقرانه به سراغ  آدم آید و گاهی هم در دل بمیرد.نمیشه تکیه کرد .

جوش گنج مخفی
بدعوت دوستم محبوب خان، دیروز در مراسم ختم میلاد نبی ص اشتراک کردم. از قضا همزمان در مراسم مشابه جایی در حومۀ امستردام نیز دعوت بودم. هرچند اکنون قدمی خارج از برنامۀ هفتگی برداشتن، برایم مثل بلند کردن سپر سنگی رستم شده، ولی با اینحال نخست ترجیح میدادم امستردام بروم تا بعضی از دوستانم را نیز بعد مدتها در محفل آنجا ملاقات کنم. اما وقتی این حرف را با محبوب خان در میان گذاشتم گفت:اینکه از مراسم پیش خانه تیر شده شصت کیلومتر آنسوتر در مراسم مشابه اشتراک میکنی، اینکار ثواب نه بلکه گناه دارد! اگر از من میشنوی فردا نخست پشت من بیا، برادرزاده ام را نیز از راه برمیداریم با اشتراک در همین ختم لاهه هم ثواب ات سه قاته میشود و هم میتوانی به آرامی برسی! فقط میماند دیدار وطندارانت که میشه آنرا علیحده برنامه کنی. این نصایح همراه با بیم خستگی ناشی از کار دست بدست هم داد و سبب شد گپش را بپذیرم و در نتیجه با وصف عجله و سعی زیاد توانستیم در دقایق آخر محفل حضور پیدا کرده هنگام اتحاف دعا پیروزی مسلمانان بر والضالین را آمین بگوییم و بس.لهذا به امستردام نمیرسیدم.
پس از ختم دعائیه بلافاصله مردی میکروفون را طرفش دور داده با خواندن مصرع از شعر مولانا «گنج مخفی بُد ز پُری جوش کرد/خاک را سلطانِ اطلس‌پوش کرد» شروع به سخنرانی کرد. هرچند این شعر در کل به مفهوم «انسان، خلیفه خداوند بر روی زمین» اشاره دارد. و «گنج مخفی» اشاره به حدیث قدسی «کنتُ کنزاً مخفیاً » میباشد. ولی این آدم ابیات بالا را به ایران به عنوان گنج مخفی مسلمانان ربط داد. سپس تمام کمالات و سیاست جهانی را، بنحوی به ایران وصله ی محقرانۀ زده خواهان همبستگی و وحدت مسلمین جهان شد.
پس از آن تعریف و تمجید از ایران در گروپهای کوچک اوج گرفت! یکی میگفت در عرصه نظامی راکتی ساخته که قارۀ امریکا را میزند. دیگری میگفت در عرصه طبی تابلیتی ساخته که در ظرف 5 ثانیه هر نوع درد را در بدنت از بین میبرد! و… تا اینکه ورود ناگهانی غذا تار تسبیح ذهن همۀ مجلس را بگسست. همه به نحوی چنان هوش پرک شدند که ایران و تکنالوژی برترش برای لحظاتی از یاد ها رفت. هرچند غذا چندان بوی وسوسه‌ برانگیزی نداشت ولی خوشمزه بود.
از نظر من اشتراک در چنین مجالس علاوه بر کمایی کردن ثواب اخروی، به آدم احساس معنا، امنیت و انگیزه‌ می‌دهد تا به عنوان عضوی از یک جمع بزرگ، به زندگی خویش سمت و سو دهد. در حالیکه برعکس شماری از جمله برادرزادۀ محبوب خان که قرار بود از راه به ختم بیاریم، عقیده بر این بود که میلاد را پیامبر و صحابه تجلیل نکرده اند بنابران او دلیلی نمی‌بیند در یکچنین تجمع که بگفته او یک بدعت آشکاراست اشتراک کند.
محبوب خان میخواست در برابرش با عصبانیت دلیل بیاورد ولی من با قطع تیلفون مانع شده گفتم: هرچه بیشتر سخت بگیری حرمت ها میشکند و در برابرت وقیح تر میشود.چرا که نادانی ته ندارد! این وسط چیزی هست که در مغزش سنگک شده و تغییر نمی‌کند.گاهی رگه‌های جنون بین کسانی از خانواده که خون‌ شان با هم نمی‌جوشد مثل زغال گداخته می‌سوزد و بی اختیار اشکها را در می آورد.!آرام! ورنه فرسوده می‌شوی!اما او که از برادرزاده اش هرگز چنین انتظاری نداشت، تا رسیدن بخانه از پدر این پسر که در زندگی اش چه جایگاهی دارد به عنوان جان پناهش یاد میکرد و گاهگاه به همان تنها جان پناه هم از بابت این ناخلف ناسزا پشت ناسزا میگفت.

هیچ نظری موجود نیست: