نخستین سالهای مهاجرتم در هالند بود. افغانستان تازه دموکرات و آزاد شده بود و ما به تقلید از ترک ها و مراکشی ها ترجیح میدادیم تعطیلات تابستانی خویش را در کابل سپری کنیم. اما پرواز بکابل صرف از طریق فرانکفورت ذریعه شرکت آریانا با قیمت نسبتا بلند میسر بود، لهذا برای آدمهای مثل من که زمینه کار بدلیل تعقیب اجباری مکتب زبان هالندی از طرف روز مقدور نبود، پرداخت هزینه سفر اندک دشوار مینمود. بنابرین با سعی و تلاش پیگیر توانستم از طرف شب در یک "پیتزا فروشی"کار پیدا کنم. مالک دوکان"محمد"نام داشت و اهل کردستان عراق بود. از بام تا شام با عشق و علاقه دنبال پول می دوید. وظیفه من انتقال پیتزا های سفارشی بوسیله موتر به سفارش کننده ها بود. آنزمان سیستم راهیاب یا نویگیشن در موتر ها نبود. آدرس ها را مثل افغانستان با پرس و پال و یا از طریق نقشۀ کاغذی پیدا میکردم.
شگفتا در زندگی با مشاغلی سر خوردم که هیچگاه تصور تجربه کردن شان هم از ذهنم نمیگذشت. هرچند استثنایی بودن این تجارب، وابسته به همان زمان، و مکان هاست! ولی گویی از جایی در ضمیر پنهان میفهمیدم، تقدیر برای یک چنین تجاربی برایم برنامه ریزی کرده است! لهذا پذیرفته ام برای اینکه از کشتی نوح جا نمانم. باید از جنس آدمهای شبیه درخت باشم؛ تا هرچه بادهای زندگی شدیدتر بوزند، ریشههایم عمیقتر و تلاشم بیشتر شود. از این رو بارها به مرز انهدام رسیدم ولی دوام آوردم.
از بدشانسی کارم را در یک روزی که هوا خیلی گرم بود شروع کردم. خورشید ساعت شش شام، طوری میتابید که انگار میخواست هدف خاصی را در شهرک های میان"بیک و السلو" ذوب کند، نبود ایرکندیشن در موتر همراه با نابلدی به عنوان دو چالش جدی، خیلی آزار دهنده بود. بهرحال سفارش را در حالیکه تمام بدنم غرق عرق شده بود به آدرس رسانیدم!خوشبختانه هنگام تسلیمی سفارش که در یک باغ سبز بود از بادِ خنکِ که هر چند دقیقه یک بار لای موهایم میپیچید لذت عجیبی بردم. باغبان با تشکری پول سفارشش را پرداخت و من با نوشیدن گیلاس آب، فاتحانه به دوکان برگشتم. محمد از اینکه آن آدرس پس کوچه یی را به آسانی یافته بودم از هوش و دقتم تمجید کرد، طوریکه من از فرط تشنگی و گرمی، بدون اجازه، پنجۀ نکلی اش را در آخرین توتۀ خربوزۀ خوابیده در کاسه، که پیش رویش بود، فرو کرده در دهان گذاشتم. کمی سرد ولی شیرین بود. خوشبختانه سرمای مطبوعش دندانهایم را اذیت نکرد و او هم چیزی نگفت.
بهر صورت برای مدت یکماه اینجا کار کردم. هرچند سفارشها ساعت 12 شب پایان می یافت!با آنهم باید تا ساعت دو شب حاضر میبودم. در طول این مدت محمد را میدیدم هرچند موتر لکس و خانه شخصی داشت ولی همراه با خانمش لحظه ای آرامش نداشتند و در استرس و اضطراب تمام بسر میبردند. اطفالش را هر شب روی کوچ ها در دوکان خواب میبرد.
حیران میماندم که چگونه آدمها برای زندگی کردن حتا نه فقط برای سزاوار زیستن، بلکه برای همین روز و شب به هم دوختن، با چه مشاغل و مصروفیتهای پر از استرس بطور خستگی ناپذیر در پی ساختن معنای زندگی خویش هستند.اما یکی معنای زندگی را در اندیشیدن، خواندن، کشف، اختراع و نوشتن میداند. یکی در تفریح و شب نشینیها و خورد و نوش با یاران، . یکی هم در سینه چاک کردن و کنفرانس دادن برای یک حزب، آیین یا دین و یکی هم مثل محمد آغا فقط در پول پیدا کردن!
در همین پیتزا فروشی فهمیدم برای معنا شدن زندگی در دنیا دریچههای زیادی وجود دارد. منتها بعضی دریچه ها به فاضلاب باز میشود و بعضی هم به آب. بهر صورت در پایان کار مزد خوبی گرفتم. هم تکت طیاره و هم سوغاتی لااقل کم ارزشِ شد. در کابل هم چنان گرمی بود که پسرکاکایم داکتر فرید جان با دیدنم گفت: تو از پارسال درس نگرفتی که باز در همی گرمی آمدی ؟ او نمیدانست و نمیداند به چه قیمتی آمده ام؟
فضا کمیدی نبود. اما جدی هم نبود
با برگشتنم از کابل "محمد" آغا با تیلفونهای پیاپی مرا بر برگشت در کار ترغیب میکرد. هرچه بهانه آوردم نشد، بالاخره رفتم دوکان و برایش گفتم: من برای اینکار ساخته نشده ام، مادرم مریض بود باید دیدنش افغانستان میرفتم! نیاز به پول داشتم همرایت چند روزی کار کردم! خوشحالم از من راضی هستی ولی دیگر ضرورتی نیست معاش دولت کافیست! اما او پیوسته میگفت:میخواهم برایت کار را یاد بدهم تا بزودی صاحب موتر و خانه شوی!آرزو دارم اگر روزی همه این کارگران مرا رها کردند، تو همچنان با من بمانی! با سپاسگزاری مجدد صادقانه و در پوش شوخی گفتم:بخدا حوصله اینهمه استرس و اینکه فردا اولادهایم در دوکان بخوابند را ندارم. مرا از این پیسه تیر ! دیدم این آدم ارزنی از فهم و اندکی از نیروی تمییز و تشخیص از گپهای جدی در قالب شوخی و کمیدی من را ندارد، ورنه اینهمه گپ و گفت در نقد آنهمه بلاهتها و پول پرستیها کفایت میکرد تا تکانی بخورد و به خود آید ولی به قول سینوهه داکتر فرعون حماقت آدمها انتهايي ندارد و اصلا قابل اندازه گيري نيست. ولی میتوان آنرا گاهی به نزديكي" فاصله دو دست" و گاهی به دوري" زمین تا كره ماه" حدس زد و اندازه کرد. هرچند چند سال بعد دوستم انجنیر حکمت الله گفت نصیحتت را پذیرفته و پیتزاری را فروخته حالا یک قهوه خانه دارد.
مخلص کلام اینکه تجربه یکماهه پیتزا دریوری برایم ثابت ساخت که زندگی کردن یک مهارت است و تعداد اندکی از آدمها به این مهارت آگاه هستند. مضاف بر این فهمیدم اکثر باورها و حرفهای که آدمهای آشنا در مورد پس انداز و آینده در ذهن ما کاشتهاند، دروغی بیش نبوده و اغلبا جان کندن موزی خوراک غازی میشود.زیرا بعضا خود همان آدمها نیز طرز صحیح زندگی کردن را نمیدانند و چه بسا در خیلی از موارد به دنبال آن نیستند. قابل یاد آوریست که همینجا فهمیدم "گوسفند" را کرُد ها" مار "میگویند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر