۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

تن پوش زرین


 میدرخشد چشم تو در زیرِ رو پوش زرین
 ژرف و پاک همچون ستاره بی ریا و دلنشین
در غزلگاه دلم شور و قیامت  آفرید
 قامتت با چادری پاشد غروب نازنین
انجماد ساقۀ سکوت بشگفتی ز ناز
 شیک  پوشان جهان بر شیکی ات گفت آفرین
زرد پری عطر گورای طراوت پاش داد
 بیخته عطر  فرانسه  چادرش از لا و چین
تابد او خورشید وار بر سرزمین دل شعاع
کرد یخبند غرورم آب و برده عقل و دین
 یاد تو  در خانه پندار من بیضه گذاشت
وانگهی عکس مدال چادری دیدم همین
خوشه ھا چينم زتاکستان يادت روز و شب 
با حلاوت جلوه گر بنشسته ای در ویترین
بر دلم مگذار دست  سوزد ید بیضایی ات
داغ خیلی چیز ها ماندست بر دل اینچنین
تا نگردم بیش از این پامال گام غصه ها
چیده ام دیگر نگاه کز راھرو حسرت ببین
کرد ویران دوش معمار شکیبای خیال

بام و دیوار تخيّل تا دل عرش برین



۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

غزل تو و من

تو و من
آنکه هر ناز ترا معاشقه پنداشت منم
پرچم مهر تو در سینه برافراشت منم
آنکه باغ خردش هفت بهاریست توئی
آنکه هفت بار به دل تخم جنون کاشت منم
آنکه مشهور ثری تا به ثریاست توئی
وانکه مهرتو بدل یکسره انباشت منم
آنکه هفت سال پیاپی بشگفته ست تویی
آنکه هفت خوشه اشک بر مژه اش داشت منم
آنکه از بذر محبت ثمری چید تویی
آنکه زین مزرع فقط غم خوشه برداشت منم
آنکه احساس مرا هیچ شمارید توئی
آنکه حرف و سخنت معجزه انگاشت منم
آنکه با لحن سلام پای دلم بست توئی
آنکه جان داد و سلام تو نگهداشت منم
آنکه زانوار آئورا- به دل آراست  تویی
آنکه هجرت سینه اش لحظه ی نگذاشت منم
------------------------------
 ازثری‌تاثریا: اززمین‌تا آسمان
ثری- خاک نمدار




۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

تجلیل از یکسالگی وبلاگ با "سکه ماه " مرجان


 طبق عادت همیشگی یکبار دیگر بگذشته مینگرم و سال پار را بیاد میآورم ! درجنوری سال پار این وبلاگ را راه اندازی کردم اما درست در همین ماه مارچ اولین مطلب را در این پنجره گذاشتم  و در پایان همانروز دیدم فقط شش نفر به این وبلاگ سر زده اند! حالا این  وبلاگ  وارد دومین سال تولدش شده است. و در این دومین سال قدوم نیک را میبینم که خوشبختانه وارد این دروازه شده است. طبق آمار در سال پار در مجموع 2142 نفر به این وبلاگ سر زده اند و 44 مطلب سیاسی و فرهنگی را که در طول همین سالها در مطبوعات بچاپ رسانیده بودم بار دیگر  از طریق این وبلاگ بنمایش گذاشتم  و در ضمن تعدادی از اشعار و آهنگ های انتخابی  که تعداد آنها نیز به 40 میرسد از طریق این پنجره بنمایش گذاشتم که خوشبختانه در کل مورد تائیید دوستان قرار گرفته  و پیام های نیک و مهربانانه دریافت کرده ام
بدینوسیله از تمام دوستان و سروران عزیزیکه به وبلاگم سر زده و این حقیر را مورد لطف قرار دادند! در حالیکه میدانم  لایق اینهمه لطف و محبت نیستم  کمال تشکر و سپاسگذاری  دارم ؛ همینطور از دوستانی که با انتقادات و راهنمایی هایشان کمکم کردند یک دنیا ممنون و سپاسگذارم.

و با این آهنگ زیبائ مرجان بنام سکه ماه یکسالگی وبلاگ را جشن میگیرم 


چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه اون که میون من و تو خط جدایی کشیده دل میگه نفریش کنم به دردمون دچار بشه سر به ستاره میزنم سکهء ماهو میشکنم یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه ♫ با من بمون با من بمون نذار که تنها بمونم نذار که خونهء دلم دوباره تنگ و تار بشه عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست توی دلم میگم که کاش دلم هزارهزار بشه سر به ستاره میزنم سکهء ماهو میشکنم یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

ای بدیده ام تاریک

 گزینهء شعری نهال
بگفته استاد پرتو نادری سراینده شعر ( ای به دیده ام تاریک) عبدالحی آرین پور بوده و ایشان در ادامه چنین می نویسند
شعر های گرد آمده در گزینهء شعری«نهال» در میان سالها ی«1330تا1344» خورشیدی سروده شده اند. این سالهای در تاریخ معاصر ادبیات افغانستا ن سالهای پر اهمیتی اند. در همین سالهاست که موج نو جویی و ساختار شکنی در شعر معاصر افغانستان پدید می آید. صدایی نیما  شنیده می شود و این صدا با گذشت سالها قوی وقوی تر می شود. نخستین نمیایی سرایان در مطبوعات کشور چهره می گشایند. 
از مقدمه ای که دکتر روان فرهادی بر گزینهء شعری نهال نوشته است بر می آید که عبدالحی آرین پور نیز سالهایی در تقلید از مکتب هند که بدون شک بیدل قلهء بلند آن است، شعر می سروده است. دکتر روان فرهادی در این زمینه در مقدمهء که به گزینهءنهال نوشته است، چنین گفته است:« تا چند سال پیش آرین پور رستاقی تلمیذی در مدرسهء سبک هند بود وبیم آن می رفت که جز همان تلمیذ چیزی نماند. همان بود که باد های مساعد زورق او را به ساحل شور انگیز فردا برد و از اسارت در یکی ازجزایر حزن آور دیروز بر کنار گردید.»
با این حال در گزینهء شعری نهال نمی توان ذهن و زبان شیوهء هندی و بیدل را احساس کرد. چنین به نظر می آید که گرایش آرین پور به سوی نو گرایی و شعر آزاد عروضی با نوعی آگاهی صورت گرفته نه از روی تفنن و تقلید. نگرش شاعرنهء آرین پور،  نگرش خود اوست به زنده گی پیرامون . این اشیای محیط است که تخیل او را بر می انگیزند و او را به سرایش شعر وا می دارد. او در گزینهء نهال در تلاش آن است تا به زبان  و تخیل مستقلانه خود دست یابد که در این زمینه پیروزی هایی نیز دارد. این نکته را باید در نظر داشته باشیم که از سرایش بعضی از این شعر ها دست کم شصت سال می گذرد که بدون شک در این مدت زمان ،شعر فارسی دری تحولات گشترده وژرفی را پشت سر گذاشته است. یکی از شعر های این گزینه«قو» نام دارد و این گونه به پایان می رسد:
« دو تا قوی زیبا و آن آب گیر
به ژرفای تاریک شب شد اسیر»
دکتر روان فرهای  در این دو سطر شعر آرین پور دنیای گسترده یی را دیده است. او می نویسد: « این بیت که اثر طبع شاعر جوان سی سالهء رستاقی است اثر صلابت کلام فردوسی، رنگینی شعر نظامی و نشانهء از ترسیمات دورهء رو مانتیزم غرب و نیز رمزی از دورهء سمبولیزم را دارد. این بیت مظهر غنای خیال، توانایی سن و عمق فکر شاعریست که از سیزده سال به این سود شعر سروده و ورق بر ورق انباشته و هر سالی و هر روزی نقص و عیب سال پار را و دیروز را جبران کرده و قدمی به سوی بهبود گذاشته  و می گذارد.» زبان او در تمامی انواع شعر های آمده در «نهال» زبانی است روان و دلنشین. « نهال » هر چند یک گزینهءحجیم نیست،با این حال می تواند ما را با شگرد های آفرینشی و زبان شاعرانهء شاعر اشنا سازد.شاعر در این گزینه کوشیده است تا حس و نگاه خود را از زنده گی ارائه کند . در جستجوی آن است تا صور خیال تازه یی در شعر ارائه کند. مثلاً آن جا که در شعر«خاطره» با استفاده از پرتو ماه وبرگ شبدر تصویر سازی می کند.
پرتو ماه میان اشجار
جلوه ها داشت چو برگ شبدر
به سر ما و تو گلها می ریخت
از چپ و راست همی باد سحر
در گزینهء نهال در تمامی شعر ها چه شعر های سروده شده در اوزان کلاسیک و چه در اوزان آزاد عرضی شاعر در تلاش آن است تا حس تازه و دید تازه و زبان تازه ارائه کند. یکی از معرفترین غزل های آرین پور« بی تو» نام دارد که به وسیلهء آواز خوان جاودان یاد احمد ظاهر در آهنگ زیبایی اجرا شده است:
ای به دیده ام تاریک ماه آسمان بی تو

 بی تو
ای به دیده ام تاریک، ماه آسمان بی تو
سینه چاک چاکم من ،همچو کهکشان بی تو

یک نفس بیا پیشم، یا بخوان بر خویشم
من نمی توانم بود، زنده در جهان بی تو
لاله خون دل نوشی ، یاسمن کفن پوشی
سخت ماتم انگیز است، سیر بوستان بی تو
شیشه ها همه خالی ، ساز ها همه خاموش
بی نمک بود امشب، بزم عاشقان بی تو

غنچه های اميدم، ناشگفته يک روزی
رحم کن که می ميرد، قلب يک جوان بی تو
ای تسلی دلها وی چراغ محفلها
آب چشم من باشد تا بکی روان بی تو

گزینه ی نهال




۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

شرمنده احسان!

تو بدهکاری ...
به من ...
و به تمام " دوستت دارم "های ناگفته ای
که پشت دیوار غرورت ماند ، و آنها را بلعیدی
تا نشان دهی که منطقی هستی!

الهه- مهر
*****************************************
هر بار که این نوشته را میخوانم تمام امید هایم ، ناله هایم، تلاش ها و تنبلی هایم، اشتباهات و تصمیم های غلطم...همه قطره قطره از لابلای مژه های چشم دلم میلغزند به روی جاده ای نمناک پر از آه تاسف و پایین می چکند.بروی جاده ای که پایانش ناپیداست . مثل جاده زندگیم ! و  

سپاس از اینکه در سرزمین یخ بسته خیالم با طلوعی گرم تابیدی! کاش مقیاس برای سپاسگذاری وجود میداشت تا میدانستی به چه اندازه سپاس گذارت شدم! فقط میخواهم مثل احمدظاهر فریاد کنم شرمنده احسان تو ام و جان من و صد همچو من قربان تو



باز آمدی

باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو قربان تو
من کز سر آزادگی از چرخ سر پيچيده ام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو
آشفته همچون موی تو کار من و سامان من
سست است همچون بخت من عهد تو و پيمان تو
مگذار از پا اوفتم ايدوست دستم را بگير
روی من و درگاه تو دست من و دامان تو
گفتی که جانان که ام؟جانان من جانان من
گفتی که حيران که ای؟حيران تو حيران تو
امشب اگر مرغ سحر خواند دور و ميخوانمش
چون بارها بربست لب او در شب هجران تو
با بوسه ای از آن دو لب اکرام را اتمام کن
هر چند باشد((پارسا))شرمنده احسان تو
((پارسای تويسرکانی))





۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

همسفر خط موازی




نوجوان بودم ؛ در رویاء هایم افسانه های کهن ؛ در صفحه ذهنم آموخته های مکتب و در بساطم فقط آهی بود، در جاده ی هموار،مستقیم، و یکنواخت زندگی که هیجان انگیز ترین قسمتش وجود چند لوحه خطر معمولی بود شادمان اسپ مراد میراندم به هیچ کس بند و واز نبودم مثل دریوری که از دهن گیلنه آب خورده و از همان آب تیل بوی؛ نشئه شده باشد پایم روی اکسیلیتر بود میراندم هی میدان و طی میدان !! و.... 
زندگی بدون هیچ دستاوردی به پیش میرفت! منهم حتا منتظر هیچ اتفاقی تازه ای نبودم . ولی ناگهان نظرم را یک همسفر مردادی جلب کرد که همپای خودم مسافر همین مسیر بود، تازه متوجه شدم این همسفر هم نسل من چقدر بامن وجه اشتراکات دارد. در دل از هم نسلی و هم سفری اش شادمان بودم و از دیدنش لذت ها میبردم . هرچند او همسفری عجیبی بود؛ چیزی نمیگفت خاموش بود؛ گاهی حتا تا کنارم مهربانانه می آمد،و نزدیکم میشد و گاهی هم با شتاب از من دور می شد، زمانی غافلگیر کننده، می آمد و گاهی هم پس از انتظار. اما وقتی او میبود؛ بویژه لحظه ای که میخندید تمام ساختار مالیکولی بدنم از آنچه که قبلن بود تغییر می کرد. و این به این معنی که عاشقش شده بودم. حتا همین حالا به این باورم که تنها سهم من از این کهکشان خدایی همان لحظه های است که با او بودم، لحظه های که ساعتها، عقربه هایش را فراموش می کردند و فقط به دور او می چرخیدند، لحظه های که زمین و آسمان بهم نزدیک می شدند همان لحظه های مشترکمان بود.!!! با تمام آه و حسرتش
آن لحظه ها به حدی مقدس بودند که انگار مژده ای فرارسیدن آن لحظه ها از آسمان نازل میشد انگار پیشاپیش صدایی میشنیدم! ماه می آید!!!!! ، بعد او مثل ماه؛ آراسته به سنب مریخ و با قشنگترین سوسوی زهره چنان شیرین و زیبا می آمد، که زبانم از تعریفش قاصرست. وقتی سلام میگفت: از تمنا و خواهش داشتن اش آنچنان لبریز می شدم که حتا همین حالا نوشتن اش بر روی صفحه کمپیوتر کاری سهلی نیست. انگار او فقط برای من خلق شده بود و بمن تعلق داشت. آری او مهترین قسمت زندگیم بود و هنوز هست. باور من همین را میگوید گرچه شاید عده ای براین باور بخندد. اما من باورم را میگویم و خواهم گفت. با اینحال چه سخت است لحظه ای که دانستم، بی همگان بسر میشود بی او هیچگاه به سر نخواهد شد. اما مجبور بودم بسر کنم و پا پس بکشم!!!و
این ماجرا وقتی غم انگیز تر شد که برای کم کردن فاصله با تمام امکاناتم بر هر دری زدم، ولی از وسعت فاصله حتا به اندازه کوچک ترین مقیاس اندازه هم کاسته نشد.روزها ماه ها گذشت کوچک ترین اتفاقی در این رابطه رخ نداد.
آخ ! چه جانکاه است تجربه ای ناکام دیگری را بر تجارب تلخت بیافزایی و دم در نکشی. با گذشت بی رحمانه زمان تنها از دور تماشاچی باشی و هر روز مشتاقتر شوی. و در نهایت چند سال به درازای چند سده بگذرد تا درک کنی، این فاصله بخشی از یک قانون طبیعت و جز از قوانین ساده و پیچیده فیزیک است که رعایت نکردنش میتواند تعادل رابطه ها را برهم بزند. با اینحال جنون عشق مجبورت کند قانون شکنی کنی ! بروی برخلاف درس های فزیک دست تگدی به کوتاهی فاصله بزنی ولی اینبار تازه متوجه شوی که این رابطه الجبری است و صحت حرفهای معلم حیدر زمان و قادر خان به اثبات رسد. آری این رابطه به دو قطار موازی آهنی، یک خط ریل میماند که هرگز بهم نمیرسند ! نمیشه این فاصله را تا انتها به هیچ قیمتی برهم زد، و آن لحظه ست که چشم امیدت را از تمام پیچ و خم های مسیر موازی با همسفر مردادی ات بر میداری و بر این باور می رسی که بعد لایتنهاهی دور و بعد هزاران ایستگاه ها هم، قرار نیست این فاصله لعنتی بشکند.دیگر باید قبول کرد که در نهایت همه چیز بعد از گذر زمان به انتها می رسد و این تلخ ترین انتهاست.

سوگمندانه نه می شود با این درد بزرگ کنار آمد و نه امکان دارد هیچ وقت آنرا فراموش کرد، . بدترین قسمت ماجرا هم اینجاست که تو در سر دو راهی راه کج میکنی و میروی ولی زخم خورده و این زخم، همیشه تازه ست، هیچ معجونی هیچ مداوا و مرهمی برای التیامش وجود نداشته و ندارد. و او آنقدر بی رحمانه میرود که حتا تماشای فاصله و مرور توهمی تکراری، را هم از تو میگیرد !!! تو چنان بیچاره ای که هیچ کار دیگری جز حسرت وقوع یک اتفاق ساده، ازت بر نمی آید. و او دیگر روی اسمت چلیپا کشیده است.آری ثبوت درست فورمول دو خط موازی را با چشم میبنی و با پوست لمس میکنی و در دلت میگویی شاید مخترع اولین خطوط موازی جهان، چنین زخمی را تجربه کرده بوده. و تو تک وارث این زخم باستانی هستی

آری رفتم ! اما بالاجبار! آنگونه که نفس هایم به شماره افتاد و با خود گفتم سنگ سنگ است و از احساس تهی! گوشش شنوا نیست. پس مرا از ناله چه سود؟ میروم صفحه تازه ای را میگشایم لحظه هایم عادی خواهد شد، زمین و آسمان به جای اصلی شان باز خواهند گشت و آن شیرینی دلچسپ وصال دخت مردادی از دهانم خواهد افتاد. به دخت مردادی نامه ای دیپلوماتیک مابانه ای مینویسم. آغاز زندگی تازه اش را مبارکی میگویم اما یادم می افتد سرآغاز؟ چه خطابش کنم ؟ برایش چه بگویم؟ 
مگر او نمیداند با رفتنش زندگی من تمام میشود!؟ مگر او نمیداند که احساسم اگر نمیرد معلول می گردد؟ و عمری بر روی چوکی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست !؟ عیبی ندارد او انتخابش را کرده و من هنوز دوستش دارم. از من همین بر می آید مطمئن شود که یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنش نخواهد بود بگذار حد اقل راحت برود ... و.

اما درست وقتی در جمپ و جور جاده ها به این پایان تلخ و این نکته می اندیشیدم،که ابتدای کار اشتباه بود یا انتهای آن.؟ قناری کوچکی در پشت کلکین موتر حاملم آمد و گفت دوست عاشق من، از من میشنوی مگذار عشق ساده از دستانت رها شود. بدان که رهانیدن از عشق برای همیش به زنجیرغم پیچیدن خواهد بود و هیچ لبخندی، برایت شیرین نخواهد شد. صبرکن ! دوباره می آید دوست من!!!، حتمن می آید. اینبار مراقب اش باش، حتا بوت هایش را مثل رواج غزنی پنهان کن تا دیگر نرود، او تنهاترین سهم تو از این کهکشان خداست، او مهمترین قسمت زندگیت خواهد شد. مراقب اش باش دوست من. او خواهد آمد!!
قناری در میان گرد خاک جاده گم میشود و من بهت زده از عالم رویا بیدار میشوم! آری لحظه ای که احساس می کنی همه چیز تمام شده حسی برایت میگوید اینطور نیست! زیر لب میگویم شاید هم اشتباهی رخ داده است؟ چون من هنوز عاشقم ! دریور موتر به ادای دوگانه یگانه فرا میخواند از موتر پائين میشوم کنار جوی آب روان جهت وضو گرفتن مینشینم سایه دیگرانه ام دو برابر قامتم شده است به سایه ام خیره میشوم شاید با تشابه اش با خط موازی خیره میشوم که یکبار دخت مردادی در سایه ام سبز می شود از سر انگشتانش بهار می روید. دستهایش را سقف روی سرم میکند مرا در سایه اش پناه داد ه گفت : میفهمت! میشنومت! میخواهم همه خوشبختی دنیا در دریای چشمانت موج بزند! به چشمانش خیره میشوم و با زبان نگاه ازش میپرسم چیستان میگویی یا معما؟ مگر خوشبختی من غیر تو کی میتواند باشد؟ هیچ نمیگوید.... 
او هم مثل قناری پرواز میکند و...........شاید خوشبختی همینست
در روزهای  مرداد چیزی به او گفتن و نوشتن و این آهنگ را تنها شنیدن 
از پيش من برو كه دل آزارم
ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم
من ناکامم، ناکام عشقت 
من بد نامم، بد نام عشقت 
آه ای خدا چگونه ترا گویم 
کز جسم خویش خسته و بیزارم 
هر شب بر آستان جلال تو 
گویی امید جسم دگر دارم 
دل نیست این دلی که به من دادی 
در خون تپیده، آه رهایش کن 
یا خالی از هوا و هوس دارش 
یا پای بند مهر و وفایش کن
قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگانه
تو از شراب بوسه من مستي
من سر خوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كي ز درد عشق سخن گوئي
گر بوسه خواهي از لب من، بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است كه مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنه كاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
تو آفتاب روشن اميدي
برجانم، اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان، كه تو تابيدي
دير آمدي و دامنم از كف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشت

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

گذشته


آواز خوان: معین
شعر ترانه: بابک رادمنش



مخور غم گذشته
گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن
گذشته برنگشته
به فکر آینده باش
دلشاد و سر زنده باش
به انتظار طلعت خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن
رنج و غمو رها کن
اگه نباشه دریا
به قطره اکتفا کن

قسمت تو همین بوده
که بر سرت گذشته
نکن گلایه از فلک
این کار سرنوشته

عمر کمه صفا کن
رنج و غمه رها کن

زندگی شاد است ,غمگینش مکن
با غمه بیهوده تو سنگینش مکن
قلبه چون آیینه ات را صاف کن
با دو رنگیها تو رنگینش مکن
عمر گران می گذرد
خواهی نخواهی
سعی بر آن کن نرود رو به تباهی
مطلب دل را طلب از سوی خدا کن
زان که بود رحمت او، لایتناهی


با تقدیم درود بر آقای رادمنش و هنرمند چیره دست معین جان و دوست عزیز و مهربانیکه لطف کرده این آهنگ را برایم فرستاده! ترانه زیبا و اجرای خیلی زیبا! بلی ! ایکاش بچنین سادگی (آسونی) میبود! اگر چنین ساده میبود من سالها قبل حتا پنج حرف (گ-ذ-ش-ت-ه) را از زنجیره الفبای فارسی میکشیدم و حمایلی میساختم بر گردن بن لادن تا در اعماق اقیانوس ها دفن میشد ! اما متاسفانه امکان ندارد
ضرب المثلی  "گذشته را صلوات "، از نظر من درست نیست. هرگز و هرگز نمی توانیم گذشته را فـراموش کنیم، ما همیشه در "گذشته" زندگانی میکنیم . گذشته پایه و مایۀ حال و آینده است. زمان "حال" لحظه ای بیش نیست و هـردم در کام  "گذشته" فـرو میرود و جز ِء گذشته میشود. "آینده" هم چیزی ست، که دم نقـد وجود ندارد. هـر لحظه ای که از "آینده" می آید، "حال" می شود و به انبار "گذشته" تحویل میگردد. پس آنچه در دنیا وجود دارد، متعلق به زمان گذشته میباشد. "حال" سرحد باریک میان "گذشته" و "آینده" است. زمان حال باریکۀ بسیار کوچکی ست که وجودش فـقـط وقـتی جلوه گر میشود که به حساب ریاضی لیمت و حَّدش را به صفـر تقـرب بدهـیم. همان لحظۀ بسیار بسیار کوتاهی را که "حال" می پنداریم، فی الواقع در همان َدم به "گذشته" پیوسته است.
افسوس و صد افسوس