۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

رب النوع


در این سرا گلیست که در کوه قاف نیست
 پروردگار  حسن همین است لاف نیست
در انحنای سورۀ لبهای او خدا
بنوشته آیۀ که در آن اختلاف نیست
پروین و  ماه و مهر و زحل هم در آسمان
چون آسمان آبی چشم تو صاف نیست
نقش ترا چو موم به اشکال گونه گون
بنمودم حک و در دل سنگم  شگاف نیست
احساس عشق و خواب وصال ترا همیش
مژده ز هاتفیست که در آن خلاف نیست
ترسیم شعر های جهان نقش پای توست
خوشتر ز آرزویی و این هم گزاف نیست
در لاله زار حسن دو چشمان نرگسین
رنگین ترین شگوفه که کم از طواف نیست
گفتی خمیر تا دل شب دست بوس بود
دانم که شهر بوسه برایش کفاف نیست
دیوانگیست پیش پری  درد دل شکیب
عشقیست در سکوت که در اعتراف نیست





۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

آشناییِ کوتاه با مکتب‌های ادبیِ اروپا


شناسایی و تبیین ویژه‌گی‌های مکاتب ادبی، جهان بحث مفصل و دشوار است که گذشتن از کنار آن به این سهولت نیست. اما دست کم نوشتۀ  حاضر به طور خلاصه و گذرا به معرفی و  ویژه‌گی‌های مکاتب مهم ادبی
اروپا میپردازد

کلاسیسم

قدیمی ترین مکتب ادبی جهان که برای زنده کردن میراث یونانی  بر پا
شده است
‎ مشهور ترین شخصیتهای آن راسین، کورنی و مولیر هستند 
مهد این مکتب فرانسه است
اصول نظری ارسطو کتاب مقدس این مکتب میباشد 

اصول آن منحصر به ادبیات تمثیلی (درام و تراژیدی) و داستان میبا

رومانتیزم 
اساسِ آن انقلاب رهایی‌بخشی برای آزادسازی ادبیات از سیطرۀ ادبیات لاتینی و یونانی قدیم بوده و ویکتور هوگو رهبر و پیشگام این مکتب است
‎مهم ترین دستاورد آن، شعر غنایی است و آثار تمثیلی مشهور نیز دارد.
تنها ضابطۀ آن: پسند سلیقه و میل طبع ااست زادگاه این مکتب نیز فرانسه است .
ادبیات رومانتیسم پر از نوا در و قضایای غیرعادی و خشونت است‎  کمدی و نمایش  برعکس کلاسیسم، تکیه بر و مملو از عاطفه و خیال میباشد.
Image result for ‫رومانتیسم‬‎
ریالیسم
این مکتب توسط ولتر ایجاد و نماینده آن در فرانسه بالزاک بود. بیشترین دستاورد آن داستان و نمایش‌نامه است.
ریالیسم، سعی در تصویر واقعیات زنده‌گی و کشف اسرار و افشای آن دارد اما جوهر جهان را شرّ میداند 
“بالزاک”، “گی دوموپوسان”، “فلوبر”، “توماس هاری” و “هنری لک” نماینده‌گان مشهور این سبک‌اند


ریالیسم سوسیالستی

مکتبیست که برای غلبه دادن عامل خوبی و اعتماد بر روان انسان و توانایی‌های او ایجاد شده. محتوایش خوش بینی است و به مثبت بودنِ انسان ایمان دارد.
ناتورالیسم
یگانه عیب این مکتب عمومیت دادن به تجاهل به آنچه در ورای ترکیب جسمی نهفته است
   ‎‎این مکتب به نحوی دنباله روی از ریالیسم است نویسنده مشهور این سبک امیل زولا میباشد 




(فرمالیسم ( هنر به هنر

در گرایش درون‌گرایی و خودمحوری با رومانتیسم تعارض دارد.

شعر در  این مکتب تنها برای بیان عواطف نیست بلکه زمزمۀ دردهای فراگیر، نابودی و اندوه همیشه‌گی است


سمبولیسم
یک گرایش خاص در طریق فهم جهان بیرونی است و ادراک وجود ذهنی که وجود فعلی در آن‌جا گرفته است.
گرایش باطنی است که کوشش به کشف عقل درون و عالم نا خود آگاهی دارد
گرایش لغوی خاصی است که از وظیفۀ زبان و توانایی
‎هایش و میزان وابسته‌گی آن به عمل حواسّ و تبادل آن‎ها بحث ی‎‎شود 

اگزیستانسیالیسم

اگزیستانسیالیسم بر قضا و قدر می شورد و آن را به ظلم متهم میسازد و انسان را از اصول گذشته رها و آزادی مطلق میدهد 
عناصر اگزیستانسیالیسم: آزادی، مسوولیت و تعهد است.
تعهّد در این مکتب یک جایگاه اخلاقی و اجتماعی مشخص است‎ در قبال هر حادثۀ فردی و اجتماعی یا میهنی.
ارزش هنری و زیباشناختی ادبیات پس از ارزش اخلاقی و اجتماعی، در مرتبۀ دوم جای دارد.
ادبیات اگزیستانسیالیسم بین تعهّد و آن‎چه که به ادبیات اندیشه یا رسالت ادبیات موسوم است فرق می‎‎گذارد و معتقد است که هدف‎ ادبیات متعهّد، به تصویر کشیدن واقعیت زنده‌گی است و اگزیستانسیالیسم‎ ـ در گمان خود یک واقعیت است و یک ارزش نیست.
سورریالیسم
گسیختن از واقعیّت زنده‌گی آگاهانه و گمان به این‌که در ورای این
‎ واقعیت، واقعیت دیگری کارآتر، قویتر و دامنه دار تر وجود دارد . واقعیت سرکوب شده در روح انسانی 

فرویدیسم
بیان روان انسان و تأثیرش در زنده‌گی بشر.
ارایۀ عوامل درونی و آثار آن‎در رفتار بشری.
به‌کارگیری نظریات علمی در این زمینه در ادبیات و هنر.
از نظریات فروید در مسایل روانی و جنسی تأثیر گرفته است.

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

عشق قرن ۲۱

معشوقه یک زندانی

درشفق داغ یک صبحگاه بهاری دوشیزه "هستر" کلکین اتاقش را بسوی مزرعه سبز پدرش باز می کند. نسیمی خنک از لابلای درختان خانه همسایه عبور و به شوخ چشمی  کودک بازیگوش. گوشه پرده کلکین خانه اش را با شوق بلند می کند. نسیم فرح، همراه با خود پرده جالی کلکین را نیز در هوا می چرخاند و  آرام بصورتش می کشد. روز تازه با شور زندگی توام با مژده امید دیدار یار آغاز شده است.آری!  او راس ساعت ۹ صبح قرار ملاقات با عشقش شفیق که شهروند افغانستان است دارد. آنهم در زندان شهر زوترمیر هالند.شفیق زندانیست و قرار است ده سال آنجا بماند. یادش می آید شفیق در نخستین روز های آشنائی برایش در یک شفق داغ عاشقانه  گفته بود. گرچه با شفق داغ جلوه آسمان بسیار زیبا و عاشقانه معلوم میشود. اما پدرم میگوید: برای من سرخى اش حکایت از خون و آتش جنگ دارد، زردى اش افسانه مظلومیت نسل آواره مرا میخواند، سياهى اش از كوردلى دشمنان وطنم نقل میکند؛ اما سپيدى اش صفا و صميميت و اميد به آينده را زمزمه دارد. هستر به سپیدی یا روشنایی شفق بیشتر خیره میشود پیاله قهوه اش را آماده و مینوشد و بسرعت از در خانه  بیرون میزند

اودرست نیم ساعت پیش تر از قرار ملاقات در پشت درب زندان میرسد.و همانجا با اشتیاق دیدار عاشق بیصبرانه انتظار میکشد. اکنون شدت بادبهاری نسبت به صبحگاه اندک زیادتر شده و با هر وزش شلاق گونه تعدادی از گلبرگ های شکوفه های درختان را از ساقه شان جدا میکند. گلبرگها همچون رقاصه های ارزان قیمت، به هر طرفی میچرخند و خرامان خرامان فرش زمین میگردند.  از سمت چپ در فاصله نه چندان دور نور چراغ هایی پراکنده استیشن ریل زوترمیر شرقی سوسو میزند و برق می افروزد، اما او به نور چراغهای دو موتری که از هر دو طرف به سمت او در تقاطع می آمدند  غرق میشود و آنرا با شعاع امید ترازو میکند.بخودش میگوید: به شفیق میگویم:امید داشته باش عشقم! چراکه زندگی بدونِ داشتن امید تبدیل  به  جهنمی میشود که  فقط یکنواختی، مرارت و تلخی هست. ببین بر من ! چرا اینجا آمدم؟؟چون امید دارم با تو روزی خوشبخت میشوم! امید که باشه، تحملِ همه چیز آسان میشه!  میدانی عشقم امید تلاش برای بدست آوردن همان چیزی که می‌خواهی و رسیدن به هدفی که در پیش داری میباشد. اما ناامیدی رها کردن هدف در باد هوا و بی عملی میباشد. 

درب زندان گشوده میشود و معشوق همچون پروانه ای بدیدار عاشق می شتابد. هردو همدیگر را در آغوش میگیرند.هستر حرفهایش را که همچون قاری حفظ دارد در گوش عشقش میخواند اما شفیق درحالیکه با یاس و نومیدی بر او مینگرد میگوید:

بر تو و صداقتت ایمان دارم اما از اینکه از کودکی  مسیر زندگی را خیلی پیچیده یافتم.از اینکه از دو سه سالگی،خود را بین دوراهی/سه راهی ها مردد دیده ام و در نهایت هر بار مسیر اشتباه را انتخاب کرده ام میترسم با تکرار اشتباه، ترا نیز با خود به بیراهه برم. میدانی عشقم همیشه در زندگی خواسته ام و آرزو داشته ام تا بهترین رفتار و زیباترین احساس را با اطرافیانم داشته باشم، امااز اینکه  نمیدانم چسان رفتار کنم یا چه گونه احساسی را بنمایش بگذارم؛در این عرصه ناکامم. چرا که اصلن از کودکی یاد نگرفته ام. اصلن احساس من نسبت به مسائل اجتماعی در کُل ناخوشایند و اضطراب‌آور است و همیش  خشم، انزجار، آسیب و رنج را متصاعد میکند.!! من وقت فکر کردن به گذشته را  در زندان یافته ام و بسیار ذهنم در این زمینه مشغول است . راست بگویم تا هنوز نمیدانم افکارم همه‌چیز را فاجعه‌سازانه تفسیر میکند یا همه‌چیز واقعن  فاجعه‌ است؟. باور کن هنوز نمیدانم صمیمیت نفرین است یا موهبت؟وقتی رفتارم یادم می آید  از خود متنفر میشوم . گرچه گاهی هم به خود دلداری میدهم که تا حدودی بلی ولی تمام اتفاقات تقصیر من نیست، هنوز هم وقت دارم سرم را بالا بگیرم  و قدمهایم را روزی محکم بردارم و اندک متفاوتتر راه بروم! به همین لحاظ گاهی میخواهم نوعی تمرین پررویی کنم اما حتا در همین زمینه هم رشد چندانی نمیکنم. نمی‌دانم از این حس جز تو به کی میتوانم بگویم. که آمدنت در اینجا معذبم میکند! لطفن از من بگذر و رهایم کن! چون من دیگه حتا مرزهای نفرت و محبت را گم کرده ام. من لیاقت محبت و عشق ترا ندارم. تو از خوشبختی ما میگویی اما من هنوزنمیدانم که  این حسّ خوشبختی لعنتی کجاست؟ چونکه همیشه وقتی  انرژی ام را برای یافتن خوشبختی هدر داده ام، بعد از مدتی باز به همان نقطه‌ی اول بدبختی قدم نهاده ام.  من اکنون بکلی  مطمئن شده ام که اگر از اول بازنده باشی دیگر بردی در کار نیست. دوستت دارم اما من آینده ای ندارم ده سال قرارست اینجا باشم جوانی ات عبث میگذره برو و از من بگذر خدا نگهدارت و شفیق بسوی سلولش برمیگردد.

 اشک در چشمان هستر حلقه زده و اما مصمم از خود میپرسد اینکه عمیقن از ته دل  بخواهی به کسی که دوستش داری کمک کنی اما نتوانی چه راه حلی داره؟؟؟؟. باید ادامه بدهم  اصرار کنم و امید به بهبودی داشته باشم یا احترام بگذارم به تصامیم و گفته هایش، عقب بکشم و مجال بدهم. در این اثنا پدر شفیق نیز از راه میرسد پس از سلام و احوالپرسی در حالیکه هردو خیلی گرفته بنظر میرسند به دوشیزه هستر که او را عروسش خطاب میکند  با زبان نصیحت چنین میگوید: میدانم در  سن که تو قرار داری آدم  ترکیبی از عقل و احساسات است، عقلانی تر می اندیشد اما حواسش به احساسات بیشترست! اینکار بی چون چرا  آدم را خودآزار هم میکند. این خود آزاری با همین سوال شروع میشود:آیا باید پشت کنی به احساساتت یا ادامه دهی؟آنها از هم جدا میشوند و معشوق با دل فگار بسوی خانه اش میرود.

خواستم در مورد این عشق از پدر شفیق که دوستم است و مهندس ساختمان است بیشتر بشنوم. اما اوکه فهمیدم  رنج را واقعی‌تر از هر تجربه‌ای دریافت میکند ولی هردم با دل پرخون چون پیاله خندان است چیزی بیشتری بمن نگفت از لای حرفهایش فهمیدم که 

این عشق شبیه به مرگ مارشال فهیم مرموز، مانند خودکشی میوندوال شبهه برانگیز، بسان سانحه ترافیکی احمدظاهر مخفی و همانند شام سوم حوت،  گمشدگان   دوران اکسا و کام،دارائی قاتلین مجهول، محکومین بی نام و نشان توام با روایتهای متفاوت ودرتاریخ دارد! که هیچ کس نخواهد فهمید که چه شد، راستی بعضی عشق ها مثل گم شدن یکباره دختر همسایه از محله که دلباخته اش بودی زجر آور است.

********************************************

اگر چیزی تازه شنیدم به ادامه خواهم نوشت

نور منشور


بسان لنگر تسکینی و آرامش ساحل
تمام طیف های آفتابی و تکان دل 
مثال نور منشور هم بنفش و ارغوان رنگی
تو آن دلشوره شیرین و گاهی شادی بسمل
تلاوت چون شود نامت شوم من آیۀ احساس
صدای  امتداد رنج می پیچید در این محمل
تویی احساس ناب عشق اندر باور ذهنم
گرفتار تو ام  پا یم فرو رفته ست اندر گل
نمیدانی چه شیرین است یاد خاطرات تو
هوای عطر افشان تنت پیرامنم شامل
تویی چتر ز احساس وعطوفت مظهر لطفی
منم آن لالۀ حرمان حسرت پرور غافل
تو بودی روزگاری پیک آزادی زندانم  
 تماس سایه های ما کنون گشته بسی مشکل
زفیض طلعت حسنت جهان پر رنگ و نورانیست
فروغ پرتو رویت شده ارزانی بر سائل 
بسان کوچۀ متروکم و بی رهگذر تنها
حمیدی چشم بر در نیست عمری شد درین منزل



۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

با مهدی حسن در جاده های آکلند


با ادریس عزیز و همیشه خندان؛ مسعود جان ضارع و انجنیر وحید سخا برای تفریح سوی آبشاری در آکلند روان بودیم. راه مثل راه تورخم و سالنگ هزاران پیچ و خم داشت.از قضا راه آبشار نیز مسدود بود و بناچار از نیمه راه سرود برگشت زدیم. در نیمه راه یادی از مهاجرت های پشاور شد. انجنیر سخا گفت باش آهنگی را از مهدی حسن بگذارم که ما را تا خانه برساند.وقتی مهدی حسن با آن صدای مسحور کننده و تاثیر گذارش با مطلعی آغاز کرد ( رنجش صحیح) ما همه ؛ با آنهمه شور و مستی چند لحظه قبل ؛ چنان خاموش شدیم که انگار خاکستری از خاموشی بر آسمان دنیائ رویا هایمان پاشیده شد. نمیدانم از فراز کوههای که با پیچ و تاب فرود می آمدیم در اندرون خویش با مهدی حسن و هزاران خاطرات ریز و درشت نهیب زده چه گفتیم ؟ حتا نفهمیدیم چه وقت رسیدیم. اگر از خود بگویم نبضم با نبض این غزل میزد و تنم درگدازه هایی از آتشفشان خاطره ها در ذره ذره بدنم تنوره میکشید!، فریاد مهدی حسن مرا در جدال هستی وعدم ؛ شکست و پیروزی ؛ انداخت. و با مصرعی (ایک عمر سی هون لذت گیریا سی بهی محروم

)عطر جنون آمیز و مستی بخش آفرید و آنرا به دشت وکوه ودره های زیبا و بی در و پیکر آکلند فروریخت! دیدم زمین آکلند مست شد وپای کوبان درکهکشانی بی انتهای عشق ؛ عاشقانه میرقصید..

به وحید جان سخا گفتم این آهنگ را برایم بفرست. برگردان میکنم . وحید عزیز با وجود جنجالهای کاری آنرا با برگردان برایم فرستاد ه ! شعر آهنگ و برگردان تقدیم تان باد. سپاس از انجنیر سخا ! و یاد همسفرانم ادریس عزیز ؛ مسعود عزیز و تمامی یاران آکلند بخیر
برگردان پارسی



آزردگی به جایش- رنجاندم بیا 
برگرد باز و بهر رهاکردنم بیا
گرچه از پیش بین ما رسومی نیوده
برای بجا کردن رسم و رواج دنيا بيا
براى چه كسانى علت جداىي را بگويم؟
 تو از من خفه استى ! اما بخاطر مردم زمانه بيا
اندكى ارزش و عزت محبتم را بجا كن
توهم گهى بهر راضى كردنم بيا
عمريست كه از لذت گريان هم محرومم
اى راحت جان بهر گريان دادنم بيا
هنوزهم دل خوشفهمم را از تو اميدهاست
از بهر خاموش كردن آخرين شمعها بيا
همچون كه ميدانى بهانه سازى نه آمدنت 
همانطور كدام روز بخاطر نرفتن بيا

اینهم شعر هندی
رنجشى صحيح دل هى دكهانى كى لييى آ
آ پهر سى مجهى چود كى جانى كى ليى آ
پهلى سى مراسم نه صحيح پهربى كبهى تو
رسم - او - رهی دنیا هی نهی بانی کی لی یی آ
کیس کیس کو بتاهینگی جدایی کا سبب هم
تو مهوج سی خفا هین تو زمانی کی لی یی آ
کچ تو میری پندار محبت کا برم رک
تو بهى تو كبهى مجكو منانى كى ليى آ
ایک عمر سی هون لذت گیریا سی بهی محروم
ای راحت جان مچ کو رولانی کی لی یی آ
اب تك دل خوش فهم كو هى تجسى اميدى
یی آخری شمیم بهی بجانی کی لی یی آ
آ پهر سی موجهی چولی کی جانی کی لی یی 



و آهنگ تمام میشود پشت درب منزل مسعود جان میرسیم. در ایندم انگار سعدی پیش چشمم سبز میشود


در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم




۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

خروش از مردمان خام خیزد


در تیک تاک حساب ندارم. اما از دریچۀ یک دوست برای لحظاتی به تماشای تیک تاک نشستم. انتباۀ که از چند فلم کوتاه و پیاپی تیک تاکی گرفتم فرمایش حکیمانۀ دکتر شریعتی بود  که می‌گوید: «چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می‌زنند بی‌آنکه چیزی بگویند» .
 در بیست سال گذشته، تلویزیونهای شخصی، برای پیدا کردن بیننده زیر لوح آزادی بیان نا آگاهان، بی هنران  و به اصطلاح کارشناسان ناپختۀ زیادی، که  با بر  لب آوردن سخنان ناسنجیده و نارسا؛ چه بسیار می گفتند ولی در اصل هیچ چیزی نمیگفتن را دعوت و تشویق می کردند و با اینکار طبعن عده ای از قماش  خود شان برایشان کف زده  واه واه میگفتند. عده ای هم  از سخنان لبریز از  طعنه، تهدید و تحقیر، اینها  سوهان روح گردیده، صبورانه تحمل میکردند. هرچند  این حرفهای پوچ و یاهم "ناحرف" طبیعتن باعث پیدایش و افزایش خشم و نفرت در جامعه می‌شد. اما رسانه از آزادی بیان سهم و بهره خود را میگرفت، به مقصد خود که بیننده جمع کردن بود میرسید. ولی تیک تاک دیگه بگفته ایرانیها در این مورد گندش را بالا آورده و اصلن معلوم نیس کی به کیست؟ چرا که  تیک تاکرای بیننده دار اکثرآ باید بسان خطوط"متقاطع" همه را قطع کنند. باید مثل سوهان اعصاب  روی افکار آدمها پا بنهند تا از طرف مشوقین مردم آزاری فالو شوند  .
دوستی بزرگواری فرمودند: معیار پیدا کردن فالوور یا تعقیب کننده در تیک تاک وطنی، فقط هتاکی و دشنام دادن است و امروز فهمیدم که بجا میفرمایند.  
کاش یکی به این جماعت تیک تاکی کشور ما بگوید: لااقل سعی کنید به کسی توهین نکید. اگر میتوانید حتا از شوخی بپرهیزید! آری! حتا  همین شوخی های بی مزه و بیمورد جایگاهتان را از پیش تان میگیره!  زمان میگذره چشم باز کنید پیر میشوید و به جایی میرسید  که هیچ کس برایتان ذره ای ارزش و احترام قائل نیست. پس به خاطر خنده ی چهار تا آدم و چند پیسه ناچیز شخصیت خودت را زیر سوال نبر 
کمونیستها میگفتند: پول باید وسیله باشد نه هدف! اما برای تیک تاکرا برعکس پول سازی هدف است !چنین نیست؟

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

سوختن و شکست

سوختن و ساختن

پشت فرمان موتر در حال راننده گی بودم که صدای دلخراش آلارم موتر پولیس و اطفائیه بگوشم پیچید با پیروی از موتر پیشروی و عقبی ام با عجله در گلدان میانه سرک بالا شده به موترهای اطفائیه و پولیس راه عبور دادم. ندیدم چه اتفاقی در کجا افتیده اما فهمیدیم که آتش سوزی است. موتر ها بسرعت گذشتند اما طنین دلخراش آلارم اطفائیه تا چند دقیقه دیگر هم بگوش می آمد و همین صدا مرا غرق خاطرات تلخ چندین آتش سوزی در وطن کرد. آوخ! چه تلخ است! یافتن و دیدن نشانه هائ که خاطرات تلخ را با خود حمل می کنند. یادم آمد همین چند سال پیش برای تعطیلات تابستانی کابل رفته بودم از خانه دوستم در خوشحال خان برآمدم و تصمیم داشتم که سوی خانه خاله ام در سیلو قدم زده بروم یکبار صدای اطفائیه را شنیدم به اطرافم نگاه کردم. از فاصله دور در کوته سنگی شراره های آتش در میان دود بزرگ سیاه توجهم را جلب کرد. قدمهایم در حرکت به آن سمت،رفت. در کوتۀ سنگی خلایقی را دیدم که همه مصروف تماشا بودند در این میان آدم آشنائی که خروش برآورده، حرفهای نامفهوم گره خورده در آوای نعره های بلند که حکایت از شکوه و شکایت داشت و به آدرس های خطرناکی لعن همراه با دشنام میفرستاد دیدم . هرچند فکر کردم نامش از مغزم گریخته بود! اما افسر هوایی بود. اندک پیش تر رفتم خیره به او شده، دیدم، مثل یک شبح بی روح در برابرم ایستاد. انگار او هم مرا شناخته بود. شعله های خشم را در نگاهش نظاره کردم،فهمیدم یکی از دوکاندارهاست و زندگی اش در پیش چشمش شعله میزند. نامش یادم نیامد فقط پرسیدم: کسی خو داخل دوکان گیر نکرده؟ او که انگار خودش در حال سوختن بود و هیچ دریافتی از پیرامونش نداشت گفت خبر ندارم پسرم!!! پسرم بود! حالا نمی یافم

در همین چرت بسوی خانه می پیچم اما سفینه ذهنم به غزنی پرواز میکند سالی که مارکیت سیمساری روبروی بزازی شبانه آتش گرفته بود و تمام روز هنوز دودش به هوا بالا بود. لکس ترین دوکانهای شهر آنجا بودند. از جمله دو برادر صوفی کمال الدین و صوفی جلال الدین!که هر دو رفیق پدرم بودند دوکانهای شان به تل خاکستر مبدل شده بود. هر دو را دیدم ناظر صحنه سوختن زندگی شان بودند و آه نمیکشیدند،انگار هر دو در سوگ مرگ انتزاعی خود خموشانه نوحه سرایی می کردند. پیشتر رفتم شهریان همه در حال تماشای نمایش سوزناک، غم انگیز و مرثیه مصیبت بار شهر شان بودند. نمایش بدین سبب میگویم که یکی از همصنفانم میگفت شب این مارکیت را اول دزدی کرده و بعد آتش زده بودند او دست کسی بنام جگرن خاد در این حادثه دخیل میدانست.اما نظام الدین همصنفی دیگرم که در همین مارکیت دوکان داشت در این مورد اظهار بی اطلاعی کرد.شاید این سخن نوعی تیوری توطُئه بوده باشد. اما آنچه برایم فراموش ناشدنیست اینکه دیدم صوفی کمال الدین اندکی خم شد با دست، کمر منحنی شده برادرش را با نوازش راست کرد و دستش را گرفت و گفت:از طرف خداس! همو داد همو گرفت بال شه! بدون شک اینها سوختند و ساختند. صوفی کمال الدین را فقط یکبار در جریان ماموریتم در شرکت آریانا در دهلی جدید دیدم او همانجا میزیست

و یادم می آید راکتی به مرکز گرمی میکروریان خورده بود برای سه شبانه روز دودش به هوا بالا بود. همه مردم با نگاه لعن آفرین به فاعل نفرین میفرستادند. بنظرم آتش و دود ظالم و قهار است. دوست زرتشتی دارم گاهی که آزارش میدهم همین گپ را میزنم.اما او میگوید آب قهارتر از آتش است

 شکست

دلدار شد ظنین و دلم بی صدا شکست
دیوار دل ز شدت این ماجرا شکست 
در آسمان تیره و تار و  شب  سکوت
غمبادۀ سحاب سیه در فضا شکست 
عمری  شکسته بودم  و با آه ساختم
آوخ ! که کشتی یی دل من ناخدا شکست
 او در شکست پیاز دو چشمش همی گریست 
دیشب دلی شکست و نگفت وای وا شکست 
حتا ستارگان پی دلجویی آمدند
از داغ سینه ام همه اندر خفا شکست
توفان دهر سوزش آهم خموش کرد
اندر سرشک من دل خانه خدا شکست
 در بطن لحظه های شکیبای باورم
بی باوری نمود و دلم با  ادا شکست



۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

"پیکر عجز" فرار از مرگ


فرار از تله های مرگ

با حال خسته و آشفته ، چشمان سرد و بی احساس، به کُنج اتاق خیره مانده ام. حوادث و اتفاقات تلخ گذشته یکایک حضور خود را بر تسلسل خاطراتم تحمیل می کنند. حوادث ویژه ی چون نجات معجزه آسا،یا بهتر بگویم فرار از تله های مرگ حتمی ، که هر بار بیادم می آیند وحشتم می گیرد و از بیاد آوری و مرورشان همین اکنون ته دلم می لرزد. واقعن نسل بدبختی هستیم. هرکدام با کلکسيونی از خاطرات تلخ چون وحشت، ويرانی، کشتن، گريه و مويه های فراوان ! مقصربدبختی های خود را نیز چون سر کلاوه گم کرده ایم. تا دستهای ما هیچگاه به مقصر اصلی نرسد. لهذا آسانترین کار همینست که گاهگاه از همدیگر خود انتقام بگیریم. و این بدبختی دیگریست که بحساب ریاضی بدبختی مربع میشود

 مضاف بر این ما نسل بد طالع هم هستیم، آنقدر بد چانس که من خود را مشمول "قانون مورفی" کرده ام. "ادوارد مورفی" امریکایی، که انجنیر قوای هوایی، بود جمله معروفی دارد هرچند این جمله در واقع مکمل کننده و تفسیر همان ضرب المثل پارسی ( بخت اگر سستی کند دندان به حلوا بشکند ) میباشد اما امروز بنام "قانون مورفی" یاد میشود.. طبق این قانون، از اثر بدشانسی، برنامه های عادی یا کاری، در بدترین و نامناسبترین زمان ناگهان چنان به خطا میروند که تمام کار را از بیخ ویران میکنند. داستان زندگی من یکی پر است از این بدشانسی ها! یک مثال کوچک میدهم لغو کانکور صنف ۱۲ در تمام تاریخ صد، پنج یا ده هزار ساله کشور! فقط برای یکسال، همان سالی که من فارغ مکتب شدم.

اما تلختر اینکه ما نسل جنگیم! از خاطرم نمیرود که چگونه احساسات پاک ميهندوستانه و خداباورانه همنسلانم بار ها از سوی ایدیالوژی های مختلف جنگ طلب مورد سو استفاده قرار گرفته و هنوز میگیرد. هرگز یادم نمی رود آن قاب عکسی بزرگی که در پشت دفتر عالم رزم آمرسیاسی دانشگاه هوایی نصب بود و عکس های جداگانه بیست تن از جانبازان حزبی را در خود جا داده بود. این شهدای گلگون کفن پس از اصابت مرمی در قلب های شان، نخست کارت های حزبی شان که در جیب پیشروی بالای قلب میگذاشتند سوراخ و سپس مرمی در قلب شان فرو رفته بود. این عکس هدفمندانه، انگیزه ای سربازی را در نسل من القا میکرد. مطمئنم آن نگون بختان که بنوشته زیر قاب، گویا نام های شان را با شهادت در صفحات زرین تاریخ نوشته بودند شاید با نان و گندنه بزرگ شده بودند. اما هیچ حزبی پلوخور نمیخواست نامش را در صفحات زرین تاریخ مثل آنها ثبت کند بلکه همه بورس شوروی و کشور های سوسیالیستی میپالیدند. همینگونه در صف دیگر، هرگز یادم نمیرود تازه جنگ جلال آباد شروع شده بود. جنازه برادر زاده حاجی بابا ناصری که محصل انجنیری پوهنتون دعوت و جوان غیوری بود را با دسته ای از محصلین خوشباور در کمپ پبو آوردند. فضائ سکوت در میان خلایق پیچیده بود. ملائ نماز جنازه ایشان را خواند و از جنت مکان شدن آنها و همنشینی شان با حوران و غلمانها برای ما اطمینان داد. اما فرق بین این شهدائ نگون بخت با آن شهدای دولتی نگون بخت تر در این بود که بیرق قبر اینها برنگ سبز  و از آنها برنگ سرخ بود و بس! لیکن باد شدید و ولگرد که بر هر دو بیرق بطور یکسان میوزید! و موزیک خشن با میلودی همسانی از اهتزاز هر دو بیرق در گوشها را طنین می انداخت. حکایت از خوش قلبی و بدبختی نسل من داشت.انگار بگفته مخفی شاعرنسل من، پای در گِل ماندن را از توغ مزار می آموختند.

بدون شک ،فريب خوردن فرو دستان ، به فقر و نکبت کشيده شدن بیخبران از پیامد های هر جنگ میباشد. ضمنآ گنديدن آب راکد شده دريای مواج انديشه و آزادی و به قهقرا رفتن هرگونه رشد و بالندگی یک نسل را نیز هر جنگی در پی خواهدداشت..

بهر حال میان امواج متناوبی از احساسات، گاه مثبت و گاهی هم منفی، که پیوسته دچار تردیدم میکردند.تصمیم گرفتم کتاب خاطرات ذهنم را بدون کم و کاست بنویسم و از طریق همین صفحه با دوستان شریک کنم. ولی با تایپ هر واژه، یک موج سینوسی مثبت تائیدی مبنی بر اینکه بگفته غبار تاریخ از همین روایتها نوشته میشوند باید ادامه دهم  و موج متناوبی منفی دیگری از وسوسه با هزاران فاز اختلاف چون، چه فایده؟ کی خواهد خواند؟ چرا کتاب ذهنت را دیگران بخوانند؟ همزمان وارد ذهنم میگردیدند و معادله تصمیم گیری ام را چندین بار مساوی به صفر ساختند. که برآیندی جز پلک بستن مقطعی و اشکی که اندوه خفقان آور را در پی دارد نداشت. سرانجام بر تردید پیروز شدم و تصمیم گرفتم از فرار یا نجات خودم از چند تله مرگ حتمی خو همرای تان درد دل کنم باقی  اگر زنده ماندم خواهم نوشت

         ارگون پائیز ۱۳۶۴

 

جگتورن نعمت میدانی انجنیر کندک دوم غند هیلیکوپتر خواجه رواش با لهجه آمرانه بمن دستور داد تا طیاره را آماده پرواز و با رئیس صاحب ارکان کندک، هیئت اعزامی وزارت دفاع را به ارگون ببرم. با سلام ارتشی قبول کردم. اما همراهی با ریئس صاحب ارکان، اندکی برایم تشویش و استرس پیدا کرد. چون تازه از دانشگاه فارغ شده بودم و ریس ارکان را نمیشناختم.به تصور من رئیس ارکان،  مثل ریس شورای انقلابی یا هم حداقل ریس دفتر پدرم ریس آبرسانی وکانالیزاسیون جلوه میکرد. غرق همین تصوراتم بودم که جوانی بلند قدی با بروتهای پهن، فقط یک رتبه بالاتر از من (لومری بریدمن)، پیش رویم ایستاد و گفت شکیب تو هستی؟ گفتم بلی ! گفت: مه سنگر هستم ریس ارکان کندک دو! دیدم ای آدم از نسل منست از همان دقیقه اول ملاقات تعارفی با شوخی برایش گفتم خوشحال شدم ریس صاحب! آدم خوشخوی هستی مه گفتم از همان رئیس های بد قار نباشی خنده ای بلندی کرد طوریکه زنخش بیشر پاهین کشیده شد و بروتهایش نصف دهنش را پر کرد و سپس گفت: تشویش نکن!هر دو خندیدیم

 نمیدانم چسان بعضی آدمها فقط با یک حرکت دلنشین چنان در دل آدم ماندگار میشوند که تا ابد در ذهنت به نیکی ازیشان یاد میکنی و بدون شک سنگر یکی از همین آدمها هست که هرجا هست در حفظ خداوند باشد. ولی برعکس آدمهایی هم هستند که هنوز او را درست نشناخته ای اما  با دیدن دوتا حرکت احمق مآبانه چنان در ذهنت  منفور میشوند که تاابد میخواهی ازش دوری کنی!

بهر حال هیئت وزارت دفاع هم با جیپ روسی رسیدند و بلافاصله بسوی ارگون پرواز کردیم. پس از یک و نیم ساعت  پرواز افقی بر فراز میدانچه شهر ارگون رسیدیم. هیلیکوپتر معمولن در میدانچه های که خط رنوی داشته باشد بشکل طیاروی نشست میکند ولی در محلات که خط وجود ندارد و آنرا در روسی پلاشتکه یا نشستگاه اجباری میگویند مستقیما بطور عمودی (ورتلوتی) طوری بر زمین مینشیند که تایر ها از جا حرکت نمیکند. سنگر بر خلاف معمول از نیمه رنوی بشکل طیاروی بسوی زمین فرود آمد و با خوردن تایر ها بزمین در عرض ثانیه ها هیلیکوپتر با سرعت زیاد خط میدان را طی و بسوی سیم خار دار یا ختم رنوی نزدیک شد همینکه سیم را پرانده و جمپ و جول آغاز گردید من دستم را سوی ستوپ کران ( شیردهن توقف تیل بالای انجن) بردم و در حالیکه در جمپی سرم به سویچ های بالا خورد فقط یک ستوپ کران را بسویم کشیده یک انجن را خاموش کردم. سنگر بلافاصله ستوپ کران دیگر را خاموش و طیاره به شکل کج ایستاده و قیضه شد . هیئت وزارت به سرعت از هیلکوپتر پاهین شدند و منهم در حالیکه سرم بشدت درد میکرد از دنبال آنها برآمدم در این اثنا متوجه شدم. عسکری از دور چیغ زده میگه: ایستاده شو!! مین اس! آنسوی میدان مین است نرو. جابجا در جایم ایستادم و خشکم زد. تازه متوجه شدم که من از وارخطایی برعکس دیگران در میدان مین روان بودم. شاید خاصیت آدمی همین باشد که در موقع باخت، برای خوب بودن حالش دنبال دلایل ماورای طبیعی بگردد. زیرا حالا که فکر میکنم هیچ چیزی نمیتواند آن حس خفته ی درونم را در آن لحظه که تقلا برای نجات بود برانگیخته کند. و با هیچ زبانی هم قادر به گفتن احساس همان لحظه نیستم. اینقدر یادم هست به دستهایم نگاه کردم، خون هزاران عطش آرزو های خفته را دیدم و هزاران رویای نابافته ام در عرض چند ثانیه پیش چشمانم متجسم و متبلور شدند. عسکر بشدت سوی من دویده آمد و گفت جابجا دور بخور به همان جاهای که پا ماندی دوباره پا بمان انشالله اینجا نیس خو باز هم احتیاط کن و برگرد. خلاصه اینکه شاید ده قدم به عقب برگشته باشم ولی همین ده قدم برایم به اندازه عمر حضرت نوح ع طولانی بود. تمام آب بدنم به عرق مبدل گشته و از تنم خارج میشد.اما بشکل معجزه آسای نجات یافته و به عمله پرواز پیوستم. اما اوضاع سنگر بد تر از من بود. پیهم میگفت دوران پروانه (چرخ بال) افتید! در حالیکه دوران پروانه قطعن نه افتیده بود و وقتی با نگاه معنی داری سویش دیدم همان آهنگ ناشناس فهمیدم و فهمیدی که فهمیدم را از  نگاهش خواندم و منهم گفتم بلی دوران پروانه افتاد. و سرانجام با هیئت وزارت دفاع به شعبه قوماندن لوا رهنمایی شدیم. 

هنوز در شاک حادثه بسر میبردیم که قوماندان لوا دل پر اش را بالای هیئت اعزامی خالی کرده گفت: بسیار تعجب میکنم شما برای تفتیش آمده اید؟ تفتیش چی؟ اکمالات ما صفر اس عسکر نان نداره؟ مهمات رو به خلاصی اس. دشمن در چند قدمی رسیده. بعد با نهایت احترام رو بسوی ما کرده گفت ببخشید پیلوتان قهرمان شکر که سر تان خیریت گذشت مخابره کردیم کابل . بلافاصله قطی های کنسرو لوبیای روسی که بوی بد و متعفنی میداد با نان های داشی سر میز از سوی سربازان به ما سرویس گردید. قوماندان با فرو بردن هر لقمه میگفت اینست خوراک ما!!! هیئت هم آرام بود. در این میان مخابره از قوماندانی قوای هوایی آمد که فردا یا پس فردا هیئت تخنیکی و مصونیت پرواز می آیند و ما تا آنزمان باید همینجا منتظر بمانیم....