۱۴۰۲ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

یاد دو بزم موسیقی در باغ بابر

 با وحید قاسمی در باغ بابر

با پذیرایی گرم آدم آشنائی که در پشاور صنفی برادرم بود، بدون باز رسی کارت دعوت، وارد باغ بابر شدیم. خش خش آرام درختان سپیدار و ناجوها محوطۀ باغ که بطور مبهم در میان صدای مهمانان،همراه با میلودی باد بگوش میرسید،خیلی آرامش بخش بود. صدائی که پس از غروب آفتاب با شدت گرفتن شمال، برای دستگاه ثبت تلویزیون آریانا و مهمانان اندک مشکل ساز شده بود.از اثر آبپاشی سرکها، بوی خاک نیز آرامش دل انگیزی میداد. نور کم رمق پنجه های خورشید ، که از لابلای برگها خود را با هزار زحمت به مدعوین در باغ میرساند، در حالیکه به رسم وداع شب خوش را بما آرزو میکرد، همچنان چشمها را وادار به تماشای چیز های باور نکردنی در هاله ای از ابهام مینمود. محل پذیرائی کنار درخت کهنسال با دیکور انحنایی چوکی ها به زیبائی چیده شده بود و جویچه آب روان، در پشت سر هنرمندان، فضا را آرامش و زیبائی ویژۀ می بخشید. پیش از آغاز برنامه نوعی سکوت و صفائ آرامش دهندۀ اشرافی در فضا حکمفرما بود. به این محفل میشه بجای کنسرت، بزم هنری گفت.چرا که شمار مهمانان خیلی اندک، آنهم خیلی خاص، اهل دل و سیاست، که از سوئ موسسه آغا خان و احتمالن تلویزیون آریانا دعوت شده بودند. اینکه برادرم وحید جان توانسته بود من و برادر کوچک ترم که هر دو از هالند بکابل رفته بودیم را به آن محفل با خود ببرد آفرین اش. چونکه نه تنها خرید تکت در کار نبود بلکه عصرانه ای رایگان هم به مهمانان سرویس شد.


آری! جولای سال دوهزار و نهم میلادی بود درست چهارده سال پیش از همین امروز. در صف دوم تماشاچیان نشستیم. پیشروی ما ودیر صافی وکیل پارلمان که در گذشته وزیر هوانوردی ملکی بود نشسته بود. او از پشت عینک دودی رنگش بر من خیره شد.چشمان پرسشگر وبا هوشش خبر از آشنائی و شناخت میداد. تا خواستم سلامی به عرض برسانم. پا بر روی پا انداخت و روی چوکی اش آرام گرفت. میراحمد جوینده وکیل دیگر پارلمان نیز هر از گاهی از زیرعینک پیوسته به تک تک مهمانان خیره میشد. لحظه بعد وحید قاسمی که نوازنده های جوان و مسن گلدسته خرابات همراهی‌اش می‌کردند با تبسم محو شده بر صورت، با همان لباس سادۀ و منحصر به فرد زیبای کابلی اش حاضر شد. صحنه را طوری آراسته بودند که ایشان بسان نگینی در میان حلقه انگشتر وسط دستۀ از نوازنده گان و مهمانان که به دورش حلقه زده بودند؛ قرار گرفته بود. لهذا پس از خوش آمد گویی به حاضرین مختصرا از شب نشینی و بزم های موسیقی اشرافیان کابل در گذشته و غنیمت که امشب پس از سالها جنگ فراهم شده گفت. سپس مثل کنسرت های خارجیها لیستی از آهنگهای که آنشب اجرا میکرد را به تک تک مهمانان توزیع کردند. حقا که او با اجرای زنده چنان زیبا و عالی درخشید که در پایان کنسرت علاوه از نوازندگان، تک تک مهمانان با رضائیت تمام باغ را ترک کردند. شب خاصی بود. بدون مبالغه آن شب تمامی عناصرحیات دست به دست هم داده بودند تا فضا را لبریز از نور،درخشندگی و لطافت سازند، اهل دل را از زمین بربایند و در هوا معلق سازند.هم صنفی برادرم، در حالیکه او را خیلی کم در پشاور دیده بودم با صمیمیت بسیار در تفریح دوباره از ما میزبانی کرد. مثل دو دوست قدیمی از خاطرات پشاور گفته در کلمات و جملات هم فرو رفتیم. بویژه وقتی با شگفتی گفت: مثل پشاور جوان مانده ای! یک موی فرق نکرده ای ! این حرف هرچند شوخی ظریفانه، آنشب برایم انرژی خوبی میداد. تا حدی که گاهی در بلندای سطح حوض بابر به سبکی یک پر شناور میشدم.

 حقا که زندگی طنابی بافته از هزاران رشته زیبای آرزوست. هر رشته این طناب آویخته، با بارور شدن و گسلیدن، خاطره ساز میشود و مزۀ زندگی را بر کام آدمی تلخ یا لذت بخش مینشاند. بنابرین وقتی وحید قاسمی میخواند: انار انار یاریم انار خوشگواریم! یکبار سفینه ذهنم به سالهای که متعلم لیسه حبیبیه بودم پرواز کرد. سالی که صنف ما کپ قهرمانی فوتبال را در سطح لیسه بدست آوردُ و همه در همین باغ بابر میله کردیم یکی از همصنفی هایم که شریف نام داشت با هارمونیه اش میخواند.شاید همصنفی های عزیزم مثل نعیم جان ابراهیمی و حمید جان رحمانیار این نوشته را بخوانند و با تاُئید آنچه از قلمم مانده را تکمیل کنند. بهر حال انگار لحظۀ به دنبال همان صدا و همان لحظه میگشتم که وحید قاسمی اینبار میخاند

دنیاست و خوب دنیا - لیکن وفا نداره! آهنگی که با تمام زیبایی با اندوهی به سنگینی یک کوه بر دل مینشیند و در تنهائی آدم را راهی سرد خانه های ذهن میکند. این غزل صوفی عشقری که با شنیدن هر مصرع ناگهان چیزی از دل کنده و در کف دست آدم می افتد مثل سرمای چله زمستان از بی حس کردن نوک انگشتان اثر گذاری میکند. انگار بی وفایی و بی بقایی دنیا پیوسته مثل دو خوره ای، با تار و پود شنونده بطور محکم عشقه پیچان وار می تند و شنونده را به تفکر در گذشته و گوشه نشینی در زندان شب وادار میکنند. در نهایت با بی رمقی دلتنگ گوشه ی آرام میشوی

برادرم از نیمۀ کنسرت به بعد اندک مضطرب بود پیهم به لیست نظر می انداخت تا هرچه زودتر محفل به پایان برسد. چون راننده اش را رخصت کرده بود و قرار بود من در آن سرکهای پر از کپرک در دل آن شبی تاریک کابل راننده گی کرده نخست خانواده اش از ده بوری گرفته به تایمنی برویم. لهذا نگرانی اش را از بخواب رفتن میزبانان چند بار ابراز کرد. اما من تا آخرین لحظه کنسرت در جایم سنگین نشستم. زمان مثل گذر نور از سنگ عقیق بسرعت گذشت و به خاطره پیوست.تا جائیکه در بیکران خاطره های ذهنم، خاطره هنرمند بی تکلف، صمیمی و محبوب که ستایش گر زندگیست، نگاهش به انسان و جهان لبریز از هنر، زیبایی و عشق است جا خوش کرد. هنرمندی که وقتی میخواند: حال که بود مرا ز عشقت- دانستنی است و گفتنی نیست، انگار زیر پایت به یکباره گی خالی شده توان ایستادن از کف میدهی. گویی زمین توان نگهداشتنت را از دست میدهد.وقتی میخواهی از حالت بنویسی، صد بار فرو میریزی و به هوش می آیی! زبان مغزت قفل میشود. نمیگذارد واژه ها بیرون آیند و شکوفا شوند. این از هرچه سخت تر و بدتر است.، نا تکمیل بودن!! امروز که چهارده سال آزگار از این شب زیبا میگذرد. پدر و مادر برحمت حق رفتند. برادر، خواهر و دوستان همه آواره شدند. در وطن بجای ساز و سرود مرگ طنابی میبافد از نا امیدی، یاس و تاریکی! آخرین کور سوی امید مسدود شد. هیچ پناهگاه برای رهائی نیست. آمر دفتر میپرسد در تعطیلات تابستانی جائی قصد رفتن نداری؟ میگویم نه هیچ جا! حتا هفته پر حاضر به کارم! او تعجب میکند، من به فکر میروم تاکی این ستاره ی شوم در آسمان وطنم سوسو خواهد زد؟


۱۴۰۲ تیر ۱۲, دوشنبه

کشف حقیقت، درک آدمها

 

 در روز های عید علاوه از اینکه فرصت صحبت تیلفونی با دوستان که در وطن تشریف دارند به بهانه عیدی میسر شد، همچنان توانستم با دو نفر از دوستانم شاه محمود جان و بریالی خان که یکی از برمنگهم و دیگری از هالند به کابل رفته اند و طبعن اوضاع و احوال وطن را از زاویه و منظر متفاوت تری میبینند نیز گپ بزنم. شاه محمود خان مثل همیش، بی خیال از همه چیز بر سبیل عادت عاشقانه میخندید و از سفر به سرزمینی که میخواهند خنده را برلبها جراحی کنند و دهن ها را بدوزند، راضی بود. اما بریالی خان نیز در حالیکه اینجا لقمه اش را با وطنداران خاص برضای خدا تقسیم میکند و در هر مناسبتی برای درد وطن اشک میریزد. بر عکس از داخل کشور برایم بیشتر از بزم موسیقی و طرب گفت تا اوضاع مردم! جالب اینکه او جرئت بزرگی کرده و توانسته در این شهر خفته در انجماد اداره امر بالمعروف بحیث خنیاگر شاداب بیهراس پای بکوبد و آواز بخواند. پس از تحسین و آفرین به ایشان گفتم خوشوقتم که از لبخند ها گفتی، مایلم از اشکها نیز بشنوم. ایشان فرمودند: شوربختانه تازه فهمیدم باوجودیکه اشکها آدم را سبک میکنند اما از آدمها احمق چندباره می سازند. سپس آهی کشیده ادامه داد: رفیق زورت ...مبلغ سه صد ایرو برایم داد و تاکید کرد پیش از عید قربان آنرا به یتیمان خواهرش برسانم. طبق وعده هنوز خستگی سفر از تنم نرفته بود که بخانه موصوف در تایمنی رفتم. با فشار زنگ دروازه، پسر ده یازده ساله ای در را باز کرد. مرا شناخت و به اتاقی که در دهن دروازه حویلی بود دعوت و رهنمون شدم. از اثر گرمی هوا بدون تعارف پذیرفتم و داخل اتاق شدم. ولی همینکه پرده را پس کردم دیدم سه نفر بشکل ذو ذنقه ای در سه دوشک دو تا موازی و یکی افقی بخواب عمیق اصحاب کهف فرو رفته اند. بناچار در دهن دروازه برای نشستن جا میپالیدم که بلافاصله خانم خانه رسید. از سلام علیکی ما، خوابیده گان اصحاب کهف نیز بیدار شدند و یکی پی دیگر خوش آمد گویی کرده بجا های شان نشستند.مردی دیگری از تشناب داخل خانه، در حالیکه طهارت کرده بود برآمد و پس از خوش آمد گویی به جمع ما پیوست! او را شوهر خاله شان معرفی کردند. مرد مسن و پولداری معلوم میشد. پول را به خانم دادم. خوشحال شد و دعا کرد الهی برادرش که همیش دست روی یتیمانش دارد مشت خاک را بگیره زر بگرده! در دلم گفتم کاش برای رفع آرتروز زانوی بیچاره دعا میکرد. در این اثنا یتیم اولی که بالای سی سال سن داشت گفت: راستی مامایم نگفت ما بالاخره چطو کنیم؟ با تعجب گفتم نه و سپس پرسیدم چه مصروفیت داری و چه میخواهی؟ گفت:ما چهار برادر همه بیکار و منتظر ماما شیرینم هستیم. بریش بگو به ای پیسا چیز جور نمیشه!باید غم ما ره بخوره! مادر شان دوباره با تشکری به دعایبرادرش پرداخت که در این اثنا شوهر خاله شان لب به سخن گشوده و تنبیه گونه رو به مادر اینها کرده گفت: او خوار(خواهر) نه تشکری کار داره، نه دعا!!! اینها اشاره به ( ایرو ها) رزق مقرر پسران تو اند که خالق تعالی بگردن برادرت انداخته! فضای خانه را سکوت فرا گرفت انگار نیچه یا کانت سخنرانی میکند: او ادامه داده گفت: این بنده گان مقرب که پنج وقت در صف اول نمازند روزه گک پنجشنبه های خود را میگیرند،آیا خدا دهن اینها را بی روزی میماند؟ رزق اینهارا خیرالرازقین نمیرساند ! بیشک میرساند! اما ترتیب و رقم اش حکمت خود رزاق است! یا سر یهود، یا سر نصارا، یا سر آدمهای تارک الصلوات مثل برادرت، قارت نیایه حواله میکند! بعد در حالیکه سیلی ئ بگردن خودش زد تمثیل کرده گفت خدا ای رقم قفاق میزنه که : ای مرتد تارک الصلوات! برخیز! جان بکن، پیسه پیدا کن! اما تو خورده نمیتانی! بتو مقرر نکدیم! پیسه ره به دوستان من ( اشاره به جوانها) بفرست! والذکرونی اذکرکم والشکرونی !!!ا بریالی خان با تاثر افزود : بخدا این تجربه و طرز تفکر برایم حقیقت فلسفی فضیلت و اوج رزیلت را فهماند. در حالیکه خیلی متعجب شده بودم گفتم کاش لااقل صداقت، تنهایی و بیچاره گی رفیق مظلوم ما را به رخ این مفت خوران میکشیدی و به این سه لندهور تفهمیم میکردی که پیامبر اسلام بر عرق دست کارگر به اندازه خون شهید امتیاز قایل است، تا خود شان باید ازین پس کاری کنند.بریالی خان گفت: میخواستم بگویم اما در دلم گفتم بیخیال مرا از کدامین مرمر خارا ساختند که از دل شکستن، لذت ببرم.ولی بحال رحمت الله خان دوست مشترکمان خیلی افسوس خوردم که چسان با محبت لبهایش در انتظار لبخند اینهاست. در حالیکه دست سرد خودش را، جز خودش کسی نیست تا محکم فشار بدهد. کاش از ذهنیت حاکم اینجا خبر شود که میگن: بلا ده پس ات با عذاب های خودت برای ما بسوز، ولله پس از پی بردن به تفکر این اجتماع بویژه این نسل جدید که معتقدند هر شام پنجشنبه که روزه گک خود را افطار میکنند در همان لحظه گناهان کبیره شان اگر به اندازه کوه ها باشد بخشیده میشود و رزق شان فراوان بالای ما احمقها حواله میگردد. اول کم اشتها شدم،سپس از سخن خنده دار و حتا فلم کمیدی بدم آمد ولی بالاخره بگونه ای تلاش کردم تا روزی که هستم بی خیال همه شوم و در زمهریر امارت اسلام، بنحوی خدمت گذار باغ آتش گردم.طوریکه اگر بدقت ببینی انگار در عکسها روی پیرهن و کاسه ربابم چکیده خاطرات و آرزوهای انسانی ام میان حقیقت حبس و زنجیر پیچ شده است.لهذا تصمیم گرفتم از این پس بغض ها را در پشت پلکهایم زنده نگاه دارم تا یادم نرود شکستن این بغض های بیجا لوده گی های ماست.ولی با تمام گپها از اینکه به کنه حقیقت پی بردم خوشحالم و کشف حقیقت دستاورد بزرگ این سفرم است. برایش موفقیت و سفر خوش آرزو کرده گفتم: تجربه ات آموزنده بود اما رسیدنت به کل حقیقت را قبول ندارم. چراکه حقیقت بسان خورشید گم شدۀ میان آدمها در تلاطم و غوطه ورست. گاه به من نزدیک میشود و وقتی میخواهم بگیرمش مثل صابون از دستانم لغزیده به تو نزدیک میشود. آنهائی که ادعا میکنند به حقیقت دست یافته اند آنهائی که با اطمینان از رسیدن به حقیقت حرف میزنند و اعتقادات مقدس دارند بیشتر از همه از تفکر و حقیقت دورند. بنابرین من فکر میکنم که راز خرد گرایی در اینست که فلسفه، ادبیات، هنر، علوم اجتماعی و تاریخ فقط ما را در جستجوی حقیقت یاری و هدایت میکنند! کنکاش هایت را بکن حتا اگر بتوانیمسیر حقیقت را پیدا کنی موفقی. من اگر جای تو بودم مطمُنآ به آنها میگفتم!همین ماما شیرین تان در بدل پول بسیار ناچیز در شرایط سخت امنیتی در بادغیس، خوست، پنجشیر و جاهای دیگر بحیث افسر به عنوان گوشت دهن توپ بسیار شرافتمندانه وظیفه اجرا کرد.چرا شما در این شرایط امن و امان که راه های زمینی و هوایی باز است، جلب و احضار نیست، فقط به خوردن خوابیدن اکتفا میکنید؟. مطمُن باشید پشت هر صورت چروک شده و دستان پینه بسته، نسل ما رنج عظیم ولی فخر بزرگیست. بنظرم مردی معدنچی سیاه سوخته که دستانش هزاران آبله داره و زنی که از فرط کار و زحمت زیاد دیگر خوش تیپ و زیبا نیست نزد خداوند بیشتر از شما بهشتی خواهند بود.هردو با شورخند خداحافظی کردیم که بلافاصله زنگ انجنیر نواب از اسلام آباد آمد! تا گفتم عید مبارک ؟ چه حال و احوال؟ میفهمم گرمی ها و مشکلات پاکستان را! گفت: مقصد نگویی درک ات میکنم که از این کلمه متنفرم! گفتم هرچند هیچکس مثل من نمیتواند در پاکستان واری جای درکت کند اما نه این گپ را هرگز نمیزنم. چرا که درک کردن آدمها نه تنها کار خیلی سخت است، بلکه به نظرم این گپ بزرگترین دروغ دنیا میباشد!

مطمئنم تا در موقف کسی نباشی، جای او زندگی و فکر نکنی، محال است بتوانی او را درک کنی. پس منهم هرگز این دروغ را نمیگویم که درکت میکنم، فقط میتوانم بابت موقعیت سخت که قرار گرفتی همرایت همدلی کنم. میدانم که گفتن جمله های امیدوار کننده برایت خوش آیند نیست. اصلا در این اوضاع و احوال به ویژه در این زمان و موقعیت میفهمم هیچی نمیتواند برایت جالب باشه! اما باور کن پشت هر نصیحت، که از هرکه میشنوی دلسوزی خاصی نهفته است. برای همین دیگه جز همین جمله هیچ نمیگویم که عمیقا ناراحتم از بابت این جنجالها. عیدت مبارک . امیدوارم کشور برازیل دیگر پیش از چله دوم گرمی سر بجنباند. میخندد !جرئت میگیرم هر دو میخندیم هرچند زهر خند ولی با احتیاط به شوخی برایش میگویم همانگونه که پاییز، دلیل خوبِ برای ساختن رنگ های زیبای زرد و نارنجیست.پشت هر چشم به در دوخته انتظاری است که بالاخره به خیر به پایان میرسد. همانگونه که تیک دلیل خوبی برای آمدن تاک در ساعت های دیواری است!تحمل همین گرمی ها روزی ما را به سفر برازیل میکشاند. انجنیر نواب اینبار خوش میخندد و با خداحافظی و تشکری تیلفون قطع میشود! سوی آسمان مینگرم بفکر فرو میروم جیک جیک گنجشکها و بق بقوی کبوتر ها، مثل یک سیل، از بالای سرم رد میشود.انگار پس از صحبت طولانی تیلفونی اینها قدقدکم میدهند. قهقهه ام بلند میشود. زمین نیزمیخندد شاید بالای من!.

۱۴۰۲ تیر ۱۰, شنبه

مرغ سعد و طالع

بخت و طالع chance

از کودکی با واژۀ گان "بخت آزمایی" و "بخت گشایی" آشنا بودم. اولی را در پشت تکت لاتری و دومی را در سر لوحه دوکان کف شناسی و فال بینی دیده و خوانده بودم. مضاف بر این در فرهنگ ما جملۀ نیست که در آن واژه گان کم طالع، خوشبخت، کم بخت و بد چانس کار برد نداشته باشد. اما در شناخت طالع یا بخت فقط شنیده بودم آدمهای که دو دندان پیشروی شان از هم کمی فاصله داشته باشد و آنهای که موهای پیشروی شان رفته و کل پاچاهی شده باشند آدمهای طالع دار هستند. در مهاجرت متوجه شدم که بخت، اقبال یا طالع که فرانسوی اش"شانس" و انگلیسی اش"چانس"است، ریشه عمیقی در باور بسیاری از فرهنگهای جهان دارد. این مفهوم باعث شده تا در هالند تیر شدن از پیشروی پشک های سیاه را شگون بد بزنند و شکستن آینه را عامل بدبختی بدانند .جالبتر اینکه افرادی را با هویت های اروپایی، آسیایی حتا افریقایی دیدم که معتقد بودند پوشیدن فلان دریشی یا یخن قاق برایشان در هنگام انتریوی کاری یا قبولی، شانس می‌آورد.بنابرین خوش‌شانسی و بدشانسی را بیشتر از آنچه معلول علتهای ناشناخته بدانم، بنحوی دستآورد تفکر و اندیشۀ هر آدم نسبت به خودش یافتم. بنظرم هر کسی به هر دلیل خاص با استفاده از تجاربش در زندگی خود را بدشانس یا خوش چانس میداند با اینحال هنوز مفهوم طالع و بخت برایم در پرده ابهام قرار دارد.

بخت آزمایی

روزی همراه با دوستم آقای ظهوری در صرافی پرواز خان، واقع چوک یادگار پشاور جهت تبادله اسعار رفته بودم. صراف آشنائ هم مسلک سرور پرواز،با دیدنم صحبت تیلفونی اش را بطور سریع تمام و پس از سلام و خوش آمد گویی مرا خطاب قرار داده با قاطعیت گفت: او بچه بگی یک قمار صحیح بزن ولله فایده میکنی! باز نگویی وطنداری نکدی! پاسخش را با تلخ خند دادم. اما او با اصرار دوباره گفت:خبر داری که دینار کویت پس از اشغال کویت توسط صدام سقوط کرده؟؟! بگی بخر ای رقم خو به هیچ وجهه نمیمانه بخدا یک روپیه ات اگه بیست روپیه نشه سه روپیه خو تضمینی میشه! دوباره با آهی برخاسته از جگر گفتم من و طالع؟من شانسم را بار ها آزموده ام باز نمی آزمایم.او از روا داری چند بار کلید بخت را در جمجمه ام چرخاند اما انگار که قفل بخت من وا شدنی نبود و اصلن کلید طالع در مغز من وارد نشد. برعکس ظهوری با قاطعیت و اعتماد به نفس اظهار علاقمندی کرده گفت: شانس و تلاش دو روی یک سکه هستند .بیا همین قمار را یکجا بزنیم! متاسفانه که نپذیرفتم! و یک ماه بعد با ثابت شدن گپ سرور پرواز، فهمیدم که زیستن در دایره‌ی امن همیشه معیار خوبی برای رفتار آدم در زندگی نمیباشد. باید گاهگاه ریسک هم کرد. ولی گناهم نبود زیرا کسیکه از یکسو موفقیت چندین نفر در پیش رویش بطور خاص با استفاده از شانس و اقبال اتفاق افتاده باشد و از سوئ دیگر وجود روحیۀ راحت طلبی، وی را منفعلانه فقط به گرفتن معاش ماهوار عادت داده باشد، نه تنها ریسک را منتفی میداند بلکه حتا قاطع بودن در نظرش چیزی شبیه به خشونت می آید.اصلن وقتی به داشتن اعتماد به نفس عادت نداشته باشی، اعتماد به نفس به نظرت مغرور بودن جلوه میکند و من در آنزمان با دیدن قاطعیت و اعتماد به نفس ظهوری و پرواز خان دقیق چنین حسی نسبت به آنها پیدا کردم. در حالیکه بعد فهمیدم هر جا صحبت از موفقیت یا شکستی باشد بیگمان سخن از «شانس» و «تلاش» نیز خواهد رفت. هرچند از استاد مضمون فلسفه، در پدیده علت و معلول آموخته بودم که، تحقق هیچ پدیده‌ای، بدون علت، در علم فلسفۀ بر اساس دلایل قطعی مردود است.از جان میلتون شاعر انگلیسی هم خوانده بودم که شانس در واقع ته نشین تدبیر است.اما من هنوز معتقدم بخت، اقبال، شانس و تقدیر چیزییست که با تدبیر نمیشه بدست آوردبه قول شاعر.

خوش طالع اگر تشنه رود بر سر کوهی

آن کوه شود چشمه، از آن آب درآید

بیچاره اگر مسجد آیینه بسازد

یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید

 خوش طالع اگر خانه به ویرانه بسازد

آن خانه شود قصر، از آن گنج درآید

بخت گشایی

 بطور اتفاقی در امتداد سرک حصه دوم خیرخانه، دوستم مرحوم جنرال نورمحمد کورگه را در حال قدم زدن دیدم. ایشان که مدتی در میکروریان با من همسایه بودند، پس از احوالپرسی مختصر فرمودند بیا کتاب بینوایان را که وعده کرده ام همین حالا برایت بدهم. آن مرحومی حویلی دیگری در عقب لیسه مریم داشتند. به خوشی پذیرفتم و باتفاق هم قدم زنان از سرک پخته بداخل کوچه های خامه براه افتیدیم جنرال در روبروی دوکانی ایستاد که سرش لوحه زده بود: بخت گشایی کف شناسی و فال بینی! در دروازه چوبی دکان دو زن منتظر نوبت نشسته بودند.جنرال گفت: حویلی و دوکان را بکرایه داده ام اما خودم فقط یک اتاق برای خودم در درون حویلی دارم اگر همرای من چای خوردن میروی یالله در غیر آن پیش قاری لحظه ای بنشین تا من با کتاب برگردم. گفتم درست است! او صدا زد قاری ! مردی که از هر دو چشم نابینا بود پاسخ داد بلی صیب! جنرال صاحب کورگه گفت: از انجنیر صاحب پذیرایی کن تا من بیایم! قاری گفت: به سر و چشم صیب! پسرکی مرا در داخل دوکان رهنمون کرد. قاب انگوری شسته شده را پیشم نهاد و قاری مصروف شانس دیدن و بخت گشایی بود. لحظه ای بعد ژنرال از دروازه کوچک که از حویلی به دوکان راه داشت با کتاب بینوایان اثر ویکتورهوگو داخل دکان شد کتاب را برایم داد و با خنده خاصی گفت: دق نیاوردی همرای قاری؟ گفتم علاوه بر این که دق نیاوردم کنجکاوی ام گل کرده که باید بختم را قاری بگشاید! زنرال بلافاصله از قاری خواست مشتریانش را مرخص و به گشایش بخت من بپردازد. قاری هم سرباز وار اطاعت و مرا پیشش فراخوانده چند سوال پرسید بعد گفت فردا ده بجه بیا برایت دودی مینویسم که مرغ طالع ات را رام کند. هرچند وقتی عادت نکرده باشی هیچ وقت به خود برسی، یکباره اولویت دادن به خود، برایت مثل خودخواهی میمانه اما بهر حال این خود خواهی را کردم و دستور قاری را مو به مو انجام دادم. با تمام تردید گشایشی خورد و ریزی را در بعضی کار ها، افتاد به همین دودی نسبت دادم. ولی اتفاقی که نوید گر رام شدن مرغ نحس طالع باشد هرگز نیفتاد. لهذا با همه حرفها و تجاربی که نوشتم هنوز این سوال پا برجاست که آیا شانس واقعا یک مفهوم حقیقی است یا صرفا زاییده ی ذهن بشر که موفقیتها و شکستهای خود یا دیگران را به گردن یک عامل خارجی بیندازد؟ بدون شک گاهی دیدن شخصی به طور اتفاقی یا برنده شدن در یک قرعه کشی میتواند مسیر زندگی آدم را بدون داشتن هیچ برنامه ی قبلی، تغییر دهد. اما وقتی با دقت به رد و نشان اینگونه موفقیتها و موارد مینگرم باز هم اسباب این تغیر را جز در مفهوم طالع و بخت در چیزی دیگری نمی یابم

 

 

۱۴۰۲ خرداد ۲۰, شنبه

تبلور اندیشه در آئینۀ هنر

 بیست و سه جوزا روزیست که روح هنرمند همیشه جاویدان احمدظاهر بال گستر آسمانها شده است.از چهل و چند سال بدینسو همه ساله در این روز،فرهنگیان و هنردوستان، برای تجلیل از هنر و کارنامه های سترگ، پر درخشش و ارزندۀ این هنرمند شورآفرین، برنامه های خجسته را تدارک و اجرا میکنند.بسیاری از شیفتگان هنر، با نوشتن مقالات دلنشین، پر مغز و نغز، هنر احمدظاهر را معنا و ابعاد و زوایای زندگی هنری وی را معرفی و به تصویر میکشند.اما آنچه تا اکنون بیشتر روی آن تمرکز شده، دریغ و آه و حسرت ناشی از مرگ مظلومانه یا حذف فزیکی اوست. تلخبتانه، او فقط با سی و سه سال عمر کوتاه،ولی مثمر در جوانی جاودانه شد. هرچند این عمر کوتاه عاشقانه، عارفانه ، آگاهانه ، عیار منش و متمدنانه بود.

حقا که اگر عمر آدمی را با گردش روز و ماه و سال بسنجیم! سی و سه سال عمر واقعن کوتاه است، اما اگر عمر را با چگونگی زندگی، در گذرگاه هنر و اندیشه با واحد مقیاس عشق بشمریم، خدا به احمدظاهر عزیز عمر خیلی پربار، مثمر، دراز و حتا جاویدان بخشیده است. عمری که میشه عمر خضر گفت چرا که نه تنها او با ترانه هایش در بین ما نفس میکشد، بلکه درهم تنیدگی عشق، ساز و آواز با شخصیت این هنرمند در آسمان هنر چنان جاودانه، خورشید واره تابان و تماشایی میدرخشد که حتا با پذیرش خموشی اش حس میکنیم او از خاک و خاکسترش ققنوس وار عاشقانه در هر نسل برمیخیزد.

هرچند اعداد و ارقام زمان با حضور فزیکی آدمها در میان نسلها، جامعه و اطرافیان نقش و نسبت مستقیم دارد، ولی درون آدمیزاد موجود بی زمان و مکان، که آنرا اندیشه آدمی گویند پرسه می زند. بزعم مولانا: ای برادر تو خودت اندیشه ای - مابقی تو استخوان و ریشه ای! فلهذا از این منظر، گرچه پوست و ریشه احمدظاهر خاک شده اما اندیشه او که بیگمان در آئینۀ هنرش تبلور یافته، زنده و تا ابد میدرخشد. هنرئ که مدام با خود و معنی زندگی درگیر بوده است. وقتی او میخواند"ای قوم به حج رفته کجائید؟" انگار خودش در اندیشه های بلند مولانا تبلور پیدا میکند. وقتی سرود آزاده گی "زندگی آخر سرآید!" را سرمیدهد میفهمی که تنها او میتواند آزادگی را بلند تر از خود لاهوتی فریاد زند. اوست که میتواند از زبان معینی کرمانشاهی خود را بر جایگاه خدا فرض کرده"عجب صبری خدا دارد"را با تمام احساس بخواند و متعاقبن در حالیکه بیدل را با تمام نازکخیالی هایش اصلاح کرده "نبری گمان که مفتی بخدا رسیده باشی!"میخواند، از همان جایگاه فرضی با تغیر واژه "یعنی" به "مفتی" پا پس میکشد. او ممثل فریاد های رهی معیری برای شاهدخت سرخ مریم فیروز میشود، حس "شهریار" را با آهنگ "شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردی" به "ثریا" منتقل میکند و اسارت فروغ فرخزاد را با شعر"از تنگنای محبس تاریکی"میسراید. مضاف بر اینها زبان فریاد های خاموش کریمه ویدا، ازهر فیضیار، ناصر طهوری، ابولحسن ورزی، سیمین بهبانی و دهها شاعر دیگر میشود. او که با بلوغ فکری، رشد اندیشوی، بلندپروازی، رویا بینیِ و تلاش مستمر، از خود جذابترین هنرمند مردمی ساخته بود در اواخر عمر چه اخلاصمندانه همه را به سنگران پنجشیر فرا میخواند و برای توتهای دست از درخت رها کرده فراوان در پنجشیر کنار دریای پنجشیر با شور و شیدایی میخواند و می‌نوازد. سپس یار را به ننگرهار فرا میخواند و از او کمیس تور تحفه میخواهد، ولی با فریاد شعر هوشنگ شفا "این چه قانون این چه آئین این چه تدبیریست" اوج اندیشه،خرد و آگاهی خود را بنمایش میگذارد هرچند پنهان نمیکند که بلد است تا خود را بسهولت "بکوچه حسن چپ" بزند و رسا تر میخواند "اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم!

از آخرین آهنگش "باده ها خالیست" پیداست که حتا تا واپسین لحظه های زندگی شور، تحرک و انرژی عشق در او همچنان زنده بوده و با تمام وجود از آن لذت برده است!من زندگی را چنین می بینم یک روز زندگی کن اما یک چنین پر رنگ و زیبا!

 او برای هر مناسبت آهنگی کهنه نشدنی دارد. چنانچه وصف وطن، مادر، جمهوریت و آزاده گی را چنان با احساس و زیبا فریاد کرده که در روز های مادر،استقلال و امثالهم نمیشه بدون فریاد او زندگی کرد. وقتی شعر حمید مصدق "وای باران باران" را فریاد میزند حتا اگر روز آفتابی و صاف باشد تصور میکنی باران شدیدی در حال بارش است. بوی خاک و باران تا سرزمینهای دور روحت نفوذ میکند و احساس میکنی به تماشای فرود قطره های باران سوار بر شانه های باد نشسته ای. وقتی میگه " آه چه رویائ که تبه گشت " حال عجیبی پیدا میکنی، گاه میترسی و گاه دل تنهایت برای یگانه رویایت تنگ تر میشود. همینطور در سوز و شکست، تنهایی، وداع ، سفر فریاد های احساسی و بی بدیل دارد که بدون شک همین سروده ها حضورش را در دهها نسل پس از ما به عنوان یکی از عصری ترین و مودل ترین شخصیتها حفظ خواهد کرد. شوربختانه من سعادت رفتن به کنسرت های او را نداشتم اما از روی همین دو و نیم آهنگ ویدیویی اش حدس میزنم کسانیکه به کنسرت های او میرفتند به چنان انرژیی میرسیدند که تا یک سال بعد هم میتوانستند شبها بدون چراغ تا قریه های شان در تاریکی بایسکیل سواری کنند. مهمتر ازهمه همین ویدیوها به اثبات میرساند که عامل عروج و شهرت احمدظاهر تنها صدائ جادوئی، پرقدرت و ویژه او نیست بلکه تحرک و احساسات لحظه به لحظه سر و کاکل همراه با ریتم آهنگ، نیز به عنوان یک شاخص منحصر بفرد حضور متفاوت از او در صحنه می‌آفریده است.بدون شک همین ترکیب پرجاذبه صدا و حرکت در هر کنسرتی هزاران نفر را به سالونها کنسرت او میکشیده است -

برای من که به خیال کردن و نوشتن های متوالی و متمادی عادت کرده ام، در سالروز تولد و مرگ احمد ظاهر به شکل عجیبی با قلمم راز دل میکنم. گاهی قلمم میدرخشد و گاهی هم مرا تا سرحد گمراهی اغوا کرده میپرسد:اگر همان احمدظاهر متمدن دیروز،بالفرض امروز زنده شود، نه تنها یوتیوپ و در کل انترنت را نمیشناسد بلکه تکنولوژی های دفن شدۀ چون سی-دی و موبایل های کوچک نیز برای او جدید شمرده میشود! با اینحال هنوز معتقدی او در نسل ما به عنوان الگو نفس میکشد؟ برعکس وقتی قلم میدرخشد مینویسد که آهنگهای احمد ظاهر خاصیت امواج بحر را دارند. همانطور که در کنار ساحل موج دامنۀ کوچک میگسترانند ولی هرقدر پیشتر میروی تلاطمش بیشتر میشه تا جائیکه دیگر شاید انتظار برای رسیدن دوباره به امواج آرام، بیهوده باشد. در آهنگهای احمدظاهر هم دقیق یک چنین امواج خیال به صخره های درونی آٔدم حمله ور میشوند و در نتیجه چنان اسیر و مغروق میشوی که نمیدانی بالاخره در وسط اقیانوس دل جایی این تلاطم آرام خواهد شد یانه؟ تنها وقتی او میخواند "مرگ من روزی فرا خواهد رسید"حس میکنم در آسمان عشق یک ستاره ای شوم طلوع میکند حتا اگر روز روشن باشد. بعد در قلبم، چیزی تکان میخورد. انگار ضرب آهنگ فراموشی نواخته میشود"به خود گفتم پس از چندی فراموشت کنم کردم"از اینکه فراموشی زیاد در بدن آدم دوام نمی آورد و از یک جایی به بعد شتاب عجیبی میگیرد، مطمُن میشوم که احمدظاهر زنده است هرچند ظاهرآ از کاروان زمان عقب افتاده است.

احمد ظاهر در سلاخی

از چهره های تمام رهگذران در منطقه بورد پشاور آفتاب زده گی، خستگی و سست حالی پیدا بود. دوستم طارق که بروز جمعه ختم قران داشتند گفت: آشپز پنجه طلایی را در آخر همین کوچه قصابی سراغ دارم و بلافاصله هردو داخل کوچۀ که کف زمین بوی چربی و خون میداد، شدیم! هوائ کوچۀ تنگ قصابی در کل بوی عرق و سرگین میداد، کف کوچه چنان پر از ریده و پشقل حیوانات بود، که تقریبن همه راه را کثافت برداشته بود و کمتر جای پا ماندن پیدا میکردی، آزار رهگذران حیوان هم کم تر از آزار آفتاب سوزان و انسانها نبود.چند راس میش و گوسفند از روبرو و چند تای دیگر همپای ما در حرکت بودند. در حالیکه پلکهایم میل وافری به پایین آمدن برای احتیاط داشتند، گفتم طارق جان! من یک آشپز خوب در صدر بازار میشناسم برگرد که آنجا برویم! در حالیکه از سرعت قدمهایش کاست گفت: نه! ای ره جان آغایم تعریف کده! عصبانی شدم ولی تلاش کردم تا خود را کنترول کنم، شنیدم طارق گفتم السلام علیک که صدائ جادوئی احمدظاهر از یک دوکان قصابی مقابل برخاست

ای سرود واپسینم - جز تو پناهی ندارم

ای آرزوئ آخرین ! - جز تو آغوشی ندارم

در حالیکه دستانم سست، پاهایم مثل که تازه فیزیوتراپی شده باشد، دیگر نفهمیدم طارق با کی گپ زد؟ چرا که پژواک این آهنگ در آن هوای گرم و محیط آلوده شبیه تعارف یک گیلاس آب آلوبالوی خنک با تکه های شناور یخ که روبروی هوتل آرین در پل باغ عمومی فروخته میشد بود. خدا داند از قدرت تلقین درونی چشمانم گرد می شدند یا تنگ؟،انگار دیالوگ های ذهنی ام با احمدظاهر و مونولوگ های فرضی با دیگری بود! انگار احمدظاهر میدانست: یکی بیدل! یکی با دل یکی دچار صد مشکل



۱۴۰۲ خرداد ۱۱, پنجشنبه

یکی و پخته

 ممکنست دوستان، اکثرآ، مثل من این جملات را بسیار شنیده باشند که: فلان آدم خیلی آدم "پخته" است. قیمت این مال یکی و پخته اینقدر است! فلان آِغا صاحب بسیار "بند پخته" میدهد! سفر و عسکری آدم را "پخته" میکند. تخنیک جاپان "پخته" است و احتمالن کسانیکه از راه شوروی سابق به اروپا مهاجرت کرده باشند حتمن شنیده اند نجیب بابوشکه قاچاقبر"پخته "است.

بنابرهمین موارد میتوان حکم کرد که "پختگی" نه تنها به عنوان یک واژه بلکه همچنان به عنوان یک پدیدۀ مقبول،بی نظیر و از هر منظر ناب، معانی ژرفی را با خود حمل میکند. از مصرع مولانا که گفته: حاصل عمرم سه سخن بیش نیست - خام بدم پخته شدم سوختم!متوجه میشویم که گذشته از معانی لغوی و تفاسیر زیبائ عرفانی که در این واژه گنجانیده شده، پختگی،به عنوان یک پدیده ماحصل عمر، تجارب و دانش مغز و هوش آٔدمها بوده است. هویداست انسان که در کورۀ روزگار پخته شده باشد به هیچ وجهه خام فریب و نیرنگ کسی نمیشود.چرا که از ویژگیهای پختگی، رفتار عقلانی در برابر مردمان بی شعور و خام در رجحان دادن منطق بر احساسات میباشد.از اینکه انسان برای رسیدن به اهداف و مقاصدش به عنوان نخستین ابزار به مغز تکیه میکند، بنابرین بعید بنظر میرسد مغز رفتار احساسی داشته باشد. پس آدم پخته با عقلانیت دشواری ها را تحمل و خام شعار های احساسی نمیشود، درنتیجه نه تنها افراد بلکه گاهی یک جامعه میتواند روی حرف یک چنین پخته گی حساب باز کند.

اما یکی از ویژه گیهای دیگر واژۀ پر درخشش"پختگی" اینست که به عنوان یک پدیده میتواند در کل، محتوایش را هم توضیح و تفسیر کند. به عباره دیگر واژۀ مذکور به عنوان یک فرمِ و کل منسجم، در زایش جزئیات هم دست آزاد دارد. مثلا وقتی میخوانیم "زدیگ پختگان ناید صدایی- خروش از مردمان خام خیزد" بدون نیاز به هیچ توضیحی خواننده یا شنونده از ژرفای واژه بسهولت وارد کلیات و جزُئیات میشود، باوصف همه این گپها من تمرکزم را روی این واژه، بیشتر نه بخاطر توضیح و معنی آن،بلکه بخاطر نوشتن دو خاطرۀ زیرین کردم. زیرا خاطره ها گاهی ساکت ترین کلماتی هستند که بی بهانه نمیتوانیم فریادشان بزنیم


سیاستمدار پخته

  چند سال قبل در یکی از اتاق های مجازی، خانمی از یک نیمچه سیاستمدار، که در انتخابات افغانستان، خود را معاون یکی از احمق ترین آدمها کاندید کرده بود، با واژۀ نسبتآ زشت "کچه" انتقاد میکرد. (کچه از زبان هندی به فارسی آمده و خام معنیمیدهد.کچالو ترکیبی از کچه +آلو یعنی آلوی خام میباشد. همچنان کچه گلی پشاور! اما یکی از هواخواهان آن کاندید از ایرادات آن خانم مشتعل شد و با عصبانیت مایک را قپیده گفت:ایشان در دنیای سیاست به پخته گی سیاسی رسیده اند. او کچه نیست. در حالیکه من ترا خوب میشناسم! تو یک تن فروش مطلق خامی! خانم با کمال خونسردی در پاسخش گفت:حتا اگر چنین باشد تن فروش تنها خودش به جهنم میرود اما وطنفروش یک ملت را با خود به جهنم میبرد.این گپ پخته هرگز فراموشم نمیشه

 یک بند پخته.

  ساده لوحی کودکانۀ دو زن که زیورات شان دزدیده شده بود،و با چهره های غمگین، خسته و بی رمق برای درخواست یک بند پخته،با هزاران نیاز به حویلی ما نزد عمه گلابو آمده بودند، مرا که آنزمان خود کودک بیش نبودم همیشه متحیر و میخنداند

 آری! یاد و خاطرات مرحومۀ مغفوره عمه گلابو که از بام تا شام در محوطه قلعه بزرگ و آرام ما، در تنهاییِ خودش غوطه میخورد.مرا به کودکیهایم بر میگرداند. ما با آنها شش سال همسایه بودیم. آن مرحومه را نمیتوان به هیچ وجه با تعابیر زیبای مریمانه، قدسیت بخشید ویا هم برعکس با تعبیر بی رحمانۀ،مجنون خطاب کرد، چونکه او تقریبن همه شهروندان را با سه پشت شان میشناخت. روزانه چندین تن از همشهریان بدیدنش می آمدند و با دراز کردن دست نیاز از او خواهان بند پخته برای گشایش نیاز های شان میشدند. آن مرحومه در حالیکه چند نخ تار را لای دو کف دستش تاب میداد، به آسمان نگاه میکرد،انگار تلاش داشت تا پوسته ی جهان ذهنی نیازمند را شکافته و به نحوی به حقیقت موضوع پی ببرد. سپس گاهی دست نیازمند را میگرفت و دلداری میداد گاهی هم سر بعضی از آنها قهر میشد، اما شنیده بودم که میگفتند حتا پشت این قهر، محبت و حکمتی نهفته است !

  روزی دروازه قلعه باز شد دو زن ناآشنا که معلوم بود مثل گلبرگ های پژمرده شده نیلوفر در مرداب زندگی گیر کرده بودند داخل حویلی شدند و بدون پرس و پال برای یافتن عمه نگاهی به حویلی انداختند. به درخت توت وسط حویلی و آبدان آب پهلوی چاه که در حال اشکریزی بود خیره شده بودند که عمه گلابو صبورانه از آنسوئ حویلی به سمت آنها گام زنان پیدا شد. هنوز دست های آنها ملتمسانه دراز نشده و نیاز شانرا بازگو نکرده بودند که عمه ئ مرحومه در حالیکه دقیق نظاره گر شان بود،خطاب با آنها گفت : طوق طلایت را سنوی پدر نعلتت دزدیده! آن دو زن که در میان اینهمه امورات پیدا و پنهان دنیا، معلق مانده بودند شگفت زده شده دویدند و در حالیکه خریطه چای سبز مشهور به چای گولی را به دامن عمه گذاشتند با التماس از او خواهان بند پخته شدند. عمه ئ لحظه ای بعد بند پخته را در کف دست یکی از آنها گذاشت و با خریطه چای رفت.جالب اینکه آن یکی چند بار در گوش دیگری آرام طوری زمزمه میکرد که من میشنیدم و میگفت پرسان کنیم که اگر پدر لعنت منکر شد و نداد گذر زمان، طوق دیگری که ارزشمندتر از آن باشد را به او هدیه خواهد داد یا نه؟و خنده دار اینکه یکی میگفت پچی کو بند را که پخته اس

شگفتا! وقتی آدمها را در ذهنم ورق میزنم و پا به پای چند آدم پختۀ آشنا در مسیرخیابان زندگی خودم گام برمیدارمُ نخستین و بزرگترین تفاوتی که در زندگی انسان های پخته نسبت بدیگران می یابم موفقیت آنها در تصمیم گیریست. آری انسان پخته تصمیم میگیرد و می آغازد ، ولی انسان ناپخته با دلهره امروز و فردا کرده بهانه میآورد. بصراحت میتوان گفت: برای انسانهای پخته و موفق در هفته، هفت امروز وجود دارد و برای انسان های خام و ناموفق هفت فردا.پیداست که آدمهای خام و ناموفق اکثرا، درز خورده و شکسته بنظر می آیند. چرا که از بابت خامی یا خودشان خود را به زمین کوبیده اند و یا هم کوبیدۀ روزگار شده اند.

و حرف آخر اینکه عشق، با دوست داشتن پخته میگردد، عشق به تنهایی فقط انسان را گرم و داغ میکند. از اینکه هرداغی روزی سرد میشود ولی پخته ای دوباره خام نمیشود توصیه بر این رفته که عشق باید پخته گردد زیرا فقط روی دوش پخته گان عاشق میتوان سر گذاشت و از راز ها و مکنونات قلبی گفت! اینهم یادم نرود که بنویسم دوستم حاجی اسدالله در پشت کتابچه قبض باسکول با خط زیبای نوشته بود: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی- صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

۱۴۰۲ خرداد ۴, پنجشنبه

امید های رفته در خاک

 امید و آرزو

آشنائ که پسرش "امید" و دخترش "آرزو" نام دارد را با دوست خانواده گی هالندی شان در روز بازار دیدم. وقتی ما با هم خاموشانه حرف میزدیم امید با شوخیهای کودکانه از اینسو به آنسو میدوید و خانم هالندی پیهم در حالیکه او را ( اومیت) صدا میزد مراقبش بود. بشوخی از خانم هالندی پرسیدم: معنی امید را میفهمی؟ گفت: احتمالن اسم انگلیسی است چون مردم افغانستان را که من میشناسم نود در صد شان ( احمد، محمد یا عبدل) نام دارند. گفتم: نه این نام آن "اومیت" انگلیسی که حذف کردن یا دیلیت کردن معنی میدهد نیست! امید فارسی است و انگلیسی و هالندی اش همان (هاپ) است! شگفت زده شد، معنی "آرزو" را هم برایش در انگلیسی و هالندی گفتم. میخواست زیادتر بشنود، اما از اینکه خودم لای این دو واژه غرق شده بودم، صحبت را با خداحافظی قطع کردم . در حالیکه در دریاچه کنار بازار خیره شده بودم در یک لحظه حس کردم شاید امید مکمل زندگی باشد. یا زندگی خودش روی همین محور امید بچرخد! اگر امید را به چیزی تشبیه کنم میتوانم گفت که: امید شبیه به ویتامین است. دیده نمیشود اما کم شدنش آدم را کم توان و بی شیمه میکند. گرچه ویتامین ها را میشود از دواخانه خرید، در حالیکه امید فروشی نیست! برای یک لحظه یاد کاکایم روانشاد حاجی عبدالرازق که خیلی وقتها با ما زندگی میکرد افتادم.او که با یک ازدواج ناموفق، از دهر در جوانی سیلی محکم خورده بود، تمام عمر با ناامیدی همه چیز دنیا را سیاه میدید. تا یادم میاید نه خیلی خوشحال بود و نه هم خیلی ناراحت، نه خیلی حسرت داشت نه هم گاهی احساس هیجانش را دیده بودم. بعد ها در میانسالی کمبود امید او را آهسته آهسته به سطح از بی تفاوتی رسانیده بود که دیگر شوق در دلش کاملن مرده بود و اصلن یادش رفته بود که با پدیده ی شگفت انگیزی بنام زندگی روبروست، فقط غرق در ریتم شب و روز گذرانی بود... غرق در روزمرگی و گاهی فقط با یاد آوری حسرتهایش که شاید برای دیگران خاطره شده بود، گوشه ای از قلبش تیر میکشید آهی از ته دل بیرون میکرد و گور کسی را که بانی مردن امیدش شده بود از خدا شعله ور میخواست! من نه تنها کمبود، بلکه حلقه مفقود امید را در نگاه او میدیدم. حالت عجیبی داشت. هرگز سر و سامانی در سرگذشتش نمیداد. او با همان سیلی دهر از آزادی و آرامش جدا شده و با ترس جدال میکرد. قلبش را هیچ چیز زندگی گرم نمیکرد، توان جسم اش را حتا در جوانی در حال افول میدید.شاید با خود میگفت: آخر از این تهی بودن، میتوان چه کس را پُر کرد.او تقریبن از حرکت با زمان باز ایستاده و در همان جایش توقف کرده بود. حرکاتش بی انگیزه و فقط از سر عادت یا برای رفع نیاز بود، در کابل به زیارت تمیم انصار و در غزنه بگفته خودش تا سارا (صحرا) میرفت و بس .هرچند گاهگاه خود را به همان کوچه بیخیالی میزد.اما دوباره ناامیدی او را از جستن و پوییدن وا میداشت. ظاهرا چارۀ جز تسلیم بر حکم تقدیر نمیدید. از اینکه آدم تعهد دادن و در قید و بند چیزی بودن نبود. هر چیزی حتا اندیشه ئ که محدودش کند از آن فراری بود. شاید به همین دلیل هیچوقت نتوانست از دریچه ی درستی به زندگی نگاه کند، انگار از همان اول از در اشتباهی وارد عرصۀ زندگی شده بود و به جای دهلیز صالون سر از انبار نومیدی درآورده بود، گاهگاهی هم وقتی ازشروع دوباره گپ میزد آنهم از مقایسه با همسایۀ تجار شان بود. انگار همزمان با امیدوار شدن از آنسوی دیوار صداهای ضعیفی را میشنید که با شنیدن آن نیز تردید ترسناک، اینکه نکنه پشت این دیوار هم انباری دیگری باشه در دلش پیدا میشد!..خدایش بیامرزد ولی من از زندگی فقیرانه و نومیدانه ای او این نکته ها را فهمیدم :

در ناامیدی، تمام فصلها برایت "پاییز" میشود نه با آمدن بهار ذوق می کنی، نه از رفتنش دلت میگیرد

امیدی اگر نباشد، برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هم میشوند و رستوران ها در نظرت فقط یک مکان معمولی برای نشستن، نفس کشیدن و دم راست کردن می آید. آدم ها بدون تفکیکِ جنسیت، در ذهنت تداعی می شوند، شعر، فقط ترکیب کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره .

در دنیای حرمان و ناامیدی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری؛ در ناامیدی پیر میشوی هرچند موهایت سیاه میماند

و خلص کلام امید که نداشته باشی، حواست فقط به پیسه جیبت است، حتا پول سیاه که از ماهی فروش با چانه زدن میگیری برایت مهم و دغدغه انگیز میشود که با این پول سیاه امروز چای ات را با شیرینی گک بنوشی یا تلخ .

آری! زندگی شوخی تلخیست گاهی با تردستی به یکباره کل آنچه داشتی را ازت پس می گیرد و ریشه امید را در دلت میخشکاند. من خودم شاید معصومانه و به قول آشنایی دور دیوانه وار سعی کردم در برابر تر دستی های زندگی پیامبرگونه رفتار کنم!

 من دنیا را از زاویه ی دید خود، فارغ از معادلات پیچیده و چوت های حسابی رایج زمان،با خود نادیده انگاری نگاه میکردم. اکنون که این جنگل مخوف را هربار با سردرگمی تماشا می کنم! احساس گم شدن پیدا میکنم، گاهی دنبال معبری برای فرار، گاهی دنبال درختی برای بالا شدن سرگردان میگردم.اما وقتی ژرف مینگرم آدم های هم تیپ شخصیت من در این دنیای پهناور شاید بیشتر از نیم درصد ساده لوح بوده باشند که خوشبختانه امروزه کاملن در حال انقراض میباشند. من معتقد بودم که مسیر رشد و تعالی مسیر همواری نیست، باید در مقابل سختیها و مشکلات صبور و امیدوار بود. این صبر و بردباری حلقه گمشده امید را هرچند دیر ولی روزی به آدم برمی گرداند.حالا هم گاهی به خود نهیب میزنم که حواست باشه انسان با امید زنده هست

اما خاک شدن امید

  عکسی را که در وبلاگ مشاهده میفرمائید عکس هدیره ما در شهدای صالحین کابل است که پسر کاکایم جلیل جان جدیدآ از کابل فرستاده در این عکس قبور مادرم، پدرم و همین کاکای مرحومم که ذکرش را کردم بمشاهده میرسند. از دیروز بدینسو این عکس تاثیر عجیبی بر روح و روانم گذشته است! بر عکس گذشته حس میکنم هیچ کس در این دنیا تنها نیست. اما در بدبختی!حس میکنم امید بالاخره با هر کسی یکجا خاک میشود. حیف که ما در این دنیای نامرد، دست به مسابقه و مقایسه با یکدیگرمیزنیم!! در حالیکه میدانیم شوربختانه هیچ کسی از بدو ورود به زندگی مساوی به دنیا نمیاید و پا های هر کدام ما روی یک خط نیست تا در مسابقه زندگی با یک اشپلاق شرکت کنیم.از همه ابعاد زندگی که مینگرم ما انسان های متفاوتی هستیم حتا از نظر وضعیت سلامتی همه یکسان بدنیا نمی آئیم، از نظر موقعیت جغرافیایی هم یکی در وزیراکبر خان به دنیا میاید یکی دیگه در روستای بی آب و علف قلاغچ. ویژگی ذهنی متفاوت،هر انسان مثل قدرت یادگیری ،یاد سپاری ،یادآوری ،عمق فهم ،تفکر و هوش بلند برایش نسبت بدیگران امتیاز می آرد.با این دلایل نباید خودت ، خانواده، فرزند و زندگیت را با نفر کنار دستی ات به مقایسه بگیری! حرف آخر اینکه هر قبر یک داستان داره و هر داستان در جاهای متفاوتی در شرایط نامساوی اتفاق افتیده است. لهذا مسابقه و مقایسه در زندگی و مرگ عادلانه نیست.هرچند میگویند ما یکسان قضاوت می شویم..


 حتا پنجره این قبور را دزدیده و برده اند

۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

گپی با دریا

 تلاطم دل و دریا

راستش را بخواهید تا وقتی در وطن بودم اصلن نمیفهمیدم دریا یعنی بحر بیکران، دریا یعنی اقیانوس مواج و نا آرام

شاید به همین دلیل وقتی سرودۀ دریا را با صدائ احمدظاهر میشنیدم:آخر ای دریا! تو همچون من دل دیوانه داری! شور بر سر موج بر کف نالۀ مستانه داری! بیشتر حواسم سوی رودخانه های افغانستان میرفت.اما زمانیکه برای نخستین بار به تماشای سواحل دریا (بحر) رفتم، دریافتم که سرودۀ زیبائ استاد ضیا قاریزاده که احمد ظاهر آنرا در قالب آهنگ خوانده در وصف همینگونه دریا های شورانه سر (ابحار) بوده نه رودخانه های وطن

شگفتا!دریا خود هم دایرکتر و هم بازیگر زندۀ تیاتر زندگیست که با هنرنمایی اش آدم را میخکوب صحنۀ های شگفت آورش میکند. در پردۀ این تیاتر تلاطم ها، اوج نیازمندی، سرخورده گی، پشیمانی، و حسن قناعت و پذیرش را با غریو امواج میبینی، خیلی تماشایی میشود وقتی هنگام غروب با خورشید هم آغوشی میکند. از همین رو در تماشایش بی آنکه خسته شوی میتوانی ساعتها بنشینی. شگفت انگیز تر اینکه وقتی مغروق تماشای موجهای خروشان در آبیِ تاریکِ دریا میشوی،بانگ صداهای سرزنش گر درونت همراه با صدای موج دریا در لحن تاثیر گذاری بلند میشود، تا شدید ترین نیاز ات را در قشنگترین واژه از خودت بپرسد، ولی تا آمادۀ پاسخ میشوی میبنی که همان واژه نیاز تۀ دلت در آئینه بحر متجلی شده است. مضاف بر همۀ این اوصاف که همگانیست، دریا نمایش ویژۀ را بطور خاص برای من هربار اجرا میکند که با دیدنش به آرامش تام میرسم. چنانچه از یکسوبا امواج مستانۀ نور ظریف و خیره کنندۀ را به تاریکترین نقاط وجودم می تاباند. از سوی دیگر حس میکنم دریا کفگیر در یک دست و ملاقۀ در دست دیگرش دارد و بگونۀ آرام و عجیبی محتویات دیگ خاموش و جوشان روحم را با کفگیرش آرام آرام شور داده، قف دلهره هایم را با ملاقه اش میبردارد. هنوز نمیتوانم حس لحظۀ نخست دیدار از دریا را بیان یا لااقل روی کاغذ بنویسم. اما مطمئنآ در تلاطم دریا مثل تلاطم زندگی و تلاطم دل حکمتی نهفته است. حکمتی که حتا دعایت را دچار تردید میکند و نمیفهمی از خدا دل آرام طلب کنی یا دنیای آرام؟ چرا که میدانی آرام شدن تلاطم دریا مساوی به خالی شدن دریا از ماهی هاست پس آرامش تلاطم دل یا آرامش دنیای آدم مساوی به چه چیزی خواهد بود؟آیا ارزشش را دارد؟

اما "آمد و رفت" مکرر امواج دریا چند نکته از جمله دو اصل فلسفی "نیاز و پذیرش" را بنمایش میگذارد. انتباه من از اشتیاق هجومی امواج آب برروی ساحل و سپس رفتن و پشت سر خاریدن اینست که هیچ "آمد و رفتی" در زندگی آدم اتفاقی نیست، بعضی ها موج واره بر ساحل دل می آیند و نقطه ی عطفی در داستان زندگی میشوند.هرچند موج واره دوباره بر میگردند اما انگار این آمدن واکنشی بر کنشهای پیشینه توست،شاید برای این می آیند تا شاهد رشد بذر آرزوهایت باشی.شاید می آیند تا انقلاب در سرنوشتت به پا کنند.آنهم درست زمانی که دست از همه چیز شسته ای. انگار اینسان به داد ات میرسند و تعادلی در تقدیرت برقرار میکنند. سپس ستارۀ می شوند در آسمان دلت تا در تنهایی هایت، نور بپاشند. بتابند و با بوسه بیدارت کنند. از آن پس تا سوسو میزنند خود را در زیر باران عشق پیدا میکنی، تامیدرخشند بی چتر به زیر دوش آسمان عشق می ایستی. تا میرسند رویاهایت ریزه ریزه به حقیقت مبدل میشود و از نظر من راز تشنگی خود آب در همین آمدن فهمیده میشود..

در ثانی همین "آمدن" اشتیاق آمیز و عاشقانه موج ها اصل تشنگی و "نیاز"را نیز بنمایش میگذارد! واضح است که "نیاز " قوۀ محرکۀ انسانیست. انسان بی "نیاز" لاشۀ از بی احساسی و بی تفاوتی میباشد. بنابرین رفتار آدمها از دوست داشتن و سلام کردن گرفته تا هر حرکت دیگر برپایه "نیاز " تنظیم میشود.هرچند گاهی دنیای نیازها تبدیل به دنیای بردگی میشود. اما اگر نیاز به برده شدن داوطلبانه و عاشقانه حس شود و بسان امواج دریا به آغوش باز صورت گیرد خیلی زیباست.

سوم برگشت امواج پس از بوسیدن و در آغوش کشیدن ساحل در دریا اصل" پذیرفتن" را بنمایش میگذارد. پذیرش قشنگترین واژۀ است که پس از قانع شدن پدید می آید. پذیرفتن یعنی پایان دادن به تمام دعواها، اختلافها و شروع آرامش! پذیرفتن اشتباه، پذیرش شکست، پذیرفتن ادامه مبارزه در شرایط دشوار با تمام فقدان ها،به عنوان یک اصل زندگی شهامت میخواهد. مهمتر از همه پذیرفتن آدمها با تمام اشتباهات گذشته و دادن چانس دوباره به آنها مثل رفتن و خزیدن دوباره موجها از ساحل به سوی دریا زیباست هرچند میان این رفت و آمد ها دلهای هم خواهی نخواهی میشکند و به آغوش تنهایی پناهنده میشوند.

 بلی! جنگل ، باد ، کویر و کوه هرکدام مرموز صبور و زیبا هستند، اما دریا با آنکه هیبت، جلال و جبروت دارد مرموز، عشوه گر، مقدس و پاک است،هرچند گاهی متعفن از لاشۀ جانداری هم میشود. باد و ماه هردو مثل دریا عشوه گر و مواج می آیند،اما در تماشای دریا بویژه وقتی صدای امواج سخره شکن را از لابه لای حفره های روح زندگی میشنوی در چشم انداز تا بی نهایت نیل فامش گاهی تجلی آرزوهایت را میبینی. از این رو کنار دریا رفتن بنحوی دعوت شدن به میعادگاه عشق را ماند


در اصل دلم برای کشف خودم در آئینۀ دریا تنگ شده بود. بنابرین صبح زود آمدم روی ساحل مرطوب، چهره به چهره این دریای ناآرام که اسخیفیننگن می نامندش نشستم، تا لحظه ای دنیا را لااقل از این آئینه مسطح ببینم. اما برخورد موجها با روح نا آرامم با آنکه آرامش بخش بود.چشمهایم را به یاد سواحل که از آنها خاطره دارم بست تا فراموش نکنم گذشته ها را


و حرف آخر اینکه: هرچند در تماشای بحر ساکت، بی صدا، مغروق و محو تمثیل تیاتر دریا میشوم ولی همزمان با آن هزاران هزار واژۀ مختلف در ذهنم با هم در جدال است.واقعن از حجم جملاتی که در مغزم راه میروند و از اینهمه گفتگوی درونی باخود سر در گم و هوش پرکم. چه میدانم؟ شاید هستۀ سلولهایم از واژه ساخته شده باشد،زیرا این همه حرف که در درونم لنگر انداخته نمیتواند کار یک سلول معمولی باشد. بنابرین تماشای دریا را برای آدمهای درونگرا و تنها توصیه میکنم. حس میکنم در دریا یک شیردهن تخلیه اضطراری برای آدمهای که همیش مثل اژدهای زخمی به خود مپیچند تعبیه شده است. دلیلش همین که چند لحظه قبل نگاهم را از آئینۀ دریا که میخکوبش مانده بود گرفتم و خانه آمدم سپس این همه جملات را با این غزلی که سالها قبل نوشته بودم نوشتم

شور دل جذر و مد امواج اقیانوس داشت

یعنی از دیدار خالی هم دل مأیوس داشت

آه،پشت آه کشیدن بعد ذکر اسم تو

زخمهای بیشماری پشت هر افسوس داشت

در طیاره خواب دیدم گیسویش را دست باد

عطر مویش کرد بیدارم، مگر کابوس داشت

عطر گیسوی زلیخا آمد و آزاد کرد

یوسفی کو در حصارش خویشتن محبوس داشت

رفته بودی وز سر غفلت ندانستم فغان

آهوئ عشقم ببر لاله پر طاووس داشت