۱۴۰۲ خرداد ۴, پنجشنبه

امید های رفته در خاک

 امید و آرزو

آشنائ که پسرش "امید" و دخترش "آرزو" نام دارد را با دوست خانواده گی هالندی شان در روز بازار دیدم. وقتی ما با هم خاموشانه حرف میزدیم امید با شوخیهای کودکانه از اینسو به آنسو میدوید و خانم هالندی پیهم در حالیکه او را ( اومیت) صدا میزد مراقبش بود. بشوخی از خانم هالندی پرسیدم: معنی امید را میفهمی؟ گفت: احتمالن اسم انگلیسی است چون مردم افغانستان را که من میشناسم نود در صد شان ( احمد، محمد یا عبدل) نام دارند. گفتم: نه این نام آن "اومیت" انگلیسی که حذف کردن یا دیلیت کردن معنی میدهد نیست! امید فارسی است و انگلیسی و هالندی اش همان (هاپ) است! شگفت زده شد، معنی "آرزو" را هم برایش در انگلیسی و هالندی گفتم. میخواست زیادتر بشنود، اما از اینکه خودم لای این دو واژه غرق شده بودم، صحبت را با خداحافظی قطع کردم . در حالیکه در دریاچه کنار بازار خیره شده بودم در یک لحظه حس کردم شاید امید مکمل زندگی باشد. یا زندگی خودش روی همین محور امید بچرخد! اگر امید را به چیزی تشبیه کنم میتوانم گفت که: امید شبیه به ویتامین است. دیده نمیشود اما کم شدنش آدم را کم توان و بی شیمه میکند. گرچه ویتامین ها را میشود از دواخانه خرید، در حالیکه امید فروشی نیست! برای یک لحظه یاد کاکایم روانشاد حاجی عبدالرازق که خیلی وقتها با ما زندگی میکرد افتادم.او که با یک ازدواج ناموفق، از دهر در جوانی سیلی محکم خورده بود، تمام عمر با ناامیدی همه چیز دنیا را سیاه میدید. تا یادم میاید نه خیلی خوشحال بود و نه هم خیلی ناراحت، نه خیلی حسرت داشت نه هم گاهی احساس هیجانش را دیده بودم. بعد ها در میانسالی کمبود امید او را آهسته آهسته به سطح از بی تفاوتی رسانیده بود که دیگر شوق در دلش کاملن مرده بود و اصلن یادش رفته بود که با پدیده ی شگفت انگیزی بنام زندگی روبروست، فقط غرق در ریتم شب و روز گذرانی بود... غرق در روزمرگی و گاهی فقط با یاد آوری حسرتهایش که شاید برای دیگران خاطره شده بود، گوشه ای از قلبش تیر میکشید آهی از ته دل بیرون میکرد و گور کسی را که بانی مردن امیدش شده بود از خدا شعله ور میخواست! من نه تنها کمبود، بلکه حلقه مفقود امید را در نگاه او میدیدم. حالت عجیبی داشت. هرگز سر و سامانی در سرگذشتش نمیداد. او با همان سیلی دهر از آزادی و آرامش جدا شده و با ترس جدال میکرد. قلبش را هیچ چیز زندگی گرم نمیکرد، توان جسم اش را حتا در جوانی در حال افول میدید.شاید با خود میگفت: آخر از این تهی بودن، میتوان چه کس را پُر کرد.او تقریبن از حرکت با زمان باز ایستاده و در همان جایش توقف کرده بود. حرکاتش بی انگیزه و فقط از سر عادت یا برای رفع نیاز بود، در کابل به زیارت تمیم انصار و در غزنه بگفته خودش تا سارا (صحرا) میرفت و بس .هرچند گاهگاه خود را به همان کوچه بیخیالی میزد.اما دوباره ناامیدی او را از جستن و پوییدن وا میداشت. ظاهرا چارۀ جز تسلیم بر حکم تقدیر نمیدید. از اینکه آدم تعهد دادن و در قید و بند چیزی بودن نبود. هر چیزی حتا اندیشه ئ که محدودش کند از آن فراری بود. شاید به همین دلیل هیچوقت نتوانست از دریچه ی درستی به زندگی نگاه کند، انگار از همان اول از در اشتباهی وارد عرصۀ زندگی شده بود و به جای دهلیز صالون سر از انبار نومیدی درآورده بود، گاهگاهی هم وقتی ازشروع دوباره گپ میزد آنهم از مقایسه با همسایۀ تجار شان بود. انگار همزمان با امیدوار شدن از آنسوی دیوار صداهای ضعیفی را میشنید که با شنیدن آن نیز تردید ترسناک، اینکه نکنه پشت این دیوار هم انباری دیگری باشه در دلش پیدا میشد!..خدایش بیامرزد ولی من از زندگی فقیرانه و نومیدانه ای او این نکته ها را فهمیدم :

در ناامیدی، تمام فصلها برایت "پاییز" میشود نه با آمدن بهار ذوق می کنی، نه از رفتنش دلت میگیرد

امیدی اگر نباشد، برگ های سبز و نارنجی، برایت شبیه هم میشوند و رستوران ها در نظرت فقط یک مکان معمولی برای نشستن، نفس کشیدن و دم راست کردن می آید. آدم ها بدون تفکیکِ جنسیت، در ذهنت تداعی می شوند، شعر، فقط ترکیب کلمات است و موسیقی، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره .

در دنیای حرمان و ناامیدی؛ جهانت هیجان زیادی برای لبخند ندارد، اما خیالت راحت است که کسی را هم برای از دست دادن نداری؛ در ناامیدی پیر میشوی هرچند موهایت سیاه میماند

و خلص کلام امید که نداشته باشی، حواست فقط به پیسه جیبت است، حتا پول سیاه که از ماهی فروش با چانه زدن میگیری برایت مهم و دغدغه انگیز میشود که با این پول سیاه امروز چای ات را با شیرینی گک بنوشی یا تلخ .

آری! زندگی شوخی تلخیست گاهی با تردستی به یکباره کل آنچه داشتی را ازت پس می گیرد و ریشه امید را در دلت میخشکاند. من خودم شاید معصومانه و به قول آشنایی دور دیوانه وار سعی کردم در برابر تر دستی های زندگی پیامبرگونه رفتار کنم!

 من دنیا را از زاویه ی دید خود، فارغ از معادلات پیچیده و چوت های حسابی رایج زمان،با خود نادیده انگاری نگاه میکردم. اکنون که این جنگل مخوف را هربار با سردرگمی تماشا می کنم! احساس گم شدن پیدا میکنم، گاهی دنبال معبری برای فرار، گاهی دنبال درختی برای بالا شدن سرگردان میگردم.اما وقتی ژرف مینگرم آدم های هم تیپ شخصیت من در این دنیای پهناور شاید بیشتر از نیم درصد ساده لوح بوده باشند که خوشبختانه امروزه کاملن در حال انقراض میباشند. من معتقد بودم که مسیر رشد و تعالی مسیر همواری نیست، باید در مقابل سختیها و مشکلات صبور و امیدوار بود. این صبر و بردباری حلقه گمشده امید را هرچند دیر ولی روزی به آدم برمی گرداند.حالا هم گاهی به خود نهیب میزنم که حواست باشه انسان با امید زنده هست

اما خاک شدن امید

  عکسی را که در وبلاگ مشاهده میفرمائید عکس هدیره ما در شهدای صالحین کابل است که پسر کاکایم جلیل جان جدیدآ از کابل فرستاده در این عکس قبور مادرم، پدرم و همین کاکای مرحومم که ذکرش را کردم بمشاهده میرسند. از دیروز بدینسو این عکس تاثیر عجیبی بر روح و روانم گذشته است! بر عکس گذشته حس میکنم هیچ کس در این دنیا تنها نیست. اما در بدبختی!حس میکنم امید بالاخره با هر کسی یکجا خاک میشود. حیف که ما در این دنیای نامرد، دست به مسابقه و مقایسه با یکدیگرمیزنیم!! در حالیکه میدانیم شوربختانه هیچ کسی از بدو ورود به زندگی مساوی به دنیا نمیاید و پا های هر کدام ما روی یک خط نیست تا در مسابقه زندگی با یک اشپلاق شرکت کنیم.از همه ابعاد زندگی که مینگرم ما انسان های متفاوتی هستیم حتا از نظر وضعیت سلامتی همه یکسان بدنیا نمی آئیم، از نظر موقعیت جغرافیایی هم یکی در وزیراکبر خان به دنیا میاید یکی دیگه در روستای بی آب و علف قلاغچ. ویژگی ذهنی متفاوت،هر انسان مثل قدرت یادگیری ،یاد سپاری ،یادآوری ،عمق فهم ،تفکر و هوش بلند برایش نسبت بدیگران امتیاز می آرد.با این دلایل نباید خودت ، خانواده، فرزند و زندگیت را با نفر کنار دستی ات به مقایسه بگیری! حرف آخر اینکه هر قبر یک داستان داره و هر داستان در جاهای متفاوتی در شرایط نامساوی اتفاق افتیده است. لهذا مسابقه و مقایسه در زندگی و مرگ عادلانه نیست.هرچند میگویند ما یکسان قضاوت می شویم..


 حتا پنجره این قبور را دزدیده و برده اند

۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

گپی با دریا

 تلاطم دل و دریا

راستش را بخواهید تا وقتی در وطن بودم اصلن نمیفهمیدم دریا یعنی بحر بیکران، دریا یعنی اقیانوس مواج و نا آرام

شاید به همین دلیل وقتی سرودۀ دریا را با صدائ احمدظاهر میشنیدم:آخر ای دریا! تو همچون من دل دیوانه داری! شور بر سر موج بر کف نالۀ مستانه داری! بیشتر حواسم سوی رودخانه های افغانستان میرفت.اما زمانیکه برای نخستین بار به تماشای سواحل دریا (بحر) رفتم، دریافتم که سرودۀ زیبائ استاد ضیا قاریزاده که احمد ظاهر آنرا در قالب آهنگ خوانده در وصف همینگونه دریا های شورانه سر (ابحار) بوده نه رودخانه های وطن

شگفتا!دریا خود هم دایرکتر و هم بازیگر زندۀ تیاتر زندگیست که با هنرنمایی اش آدم را میخکوب صحنۀ های شگفت آورش میکند. در پردۀ این تیاتر تلاطم ها، اوج نیازمندی، سرخورده گی، پشیمانی، و حسن قناعت و پذیرش را با غریو امواج میبینی، خیلی تماشایی میشود وقتی هنگام غروب با خورشید هم آغوشی میکند. از همین رو در تماشایش بی آنکه خسته شوی میتوانی ساعتها بنشینی. شگفت انگیز تر اینکه وقتی مغروق تماشای موجهای خروشان در آبیِ تاریکِ دریا میشوی،بانگ صداهای سرزنش گر درونت همراه با صدای موج دریا در لحن تاثیر گذاری بلند میشود، تا شدید ترین نیاز ات را در قشنگترین واژه از خودت بپرسد، ولی تا آمادۀ پاسخ میشوی میبنی که همان واژه نیاز تۀ دلت در آئینه بحر متجلی شده است. مضاف بر همۀ این اوصاف که همگانیست، دریا نمایش ویژۀ را بطور خاص برای من هربار اجرا میکند که با دیدنش به آرامش تام میرسم. چنانچه از یکسوبا امواج مستانۀ نور ظریف و خیره کنندۀ را به تاریکترین نقاط وجودم می تاباند. از سوی دیگر حس میکنم دریا کفگیر در یک دست و ملاقۀ در دست دیگرش دارد و بگونۀ آرام و عجیبی محتویات دیگ خاموش و جوشان روحم را با کفگیرش آرام آرام شور داده، قف دلهره هایم را با ملاقه اش میبردارد. هنوز نمیتوانم حس لحظۀ نخست دیدار از دریا را بیان یا لااقل روی کاغذ بنویسم. اما مطمئنآ در تلاطم دریا مثل تلاطم زندگی و تلاطم دل حکمتی نهفته است. حکمتی که حتا دعایت را دچار تردید میکند و نمیفهمی از خدا دل آرام طلب کنی یا دنیای آرام؟ چرا که میدانی آرام شدن تلاطم دریا مساوی به خالی شدن دریا از ماهی هاست پس آرامش تلاطم دل یا آرامش دنیای آدم مساوی به چه چیزی خواهد بود؟آیا ارزشش را دارد؟

اما "آمد و رفت" مکرر امواج دریا چند نکته از جمله دو اصل فلسفی "نیاز و پذیرش" را بنمایش میگذارد. انتباه من از اشتیاق هجومی امواج آب برروی ساحل و سپس رفتن و پشت سر خاریدن اینست که هیچ "آمد و رفتی" در زندگی آدم اتفاقی نیست، بعضی ها موج واره بر ساحل دل می آیند و نقطه ی عطفی در داستان زندگی میشوند.هرچند موج واره دوباره بر میگردند اما انگار این آمدن واکنشی بر کنشهای پیشینه توست،شاید برای این می آیند تا شاهد رشد بذر آرزوهایت باشی.شاید می آیند تا انقلاب در سرنوشتت به پا کنند.آنهم درست زمانی که دست از همه چیز شسته ای. انگار اینسان به داد ات میرسند و تعادلی در تقدیرت برقرار میکنند. سپس ستارۀ می شوند در آسمان دلت تا در تنهایی هایت، نور بپاشند. بتابند و با بوسه بیدارت کنند. از آن پس تا سوسو میزنند خود را در زیر باران عشق پیدا میکنی، تامیدرخشند بی چتر به زیر دوش آسمان عشق می ایستی. تا میرسند رویاهایت ریزه ریزه به حقیقت مبدل میشود و از نظر من راز تشنگی خود آب در همین آمدن فهمیده میشود..

در ثانی همین "آمدن" اشتیاق آمیز و عاشقانه موج ها اصل تشنگی و "نیاز"را نیز بنمایش میگذارد! واضح است که "نیاز " قوۀ محرکۀ انسانیست. انسان بی "نیاز" لاشۀ از بی احساسی و بی تفاوتی میباشد. بنابرین رفتار آدمها از دوست داشتن و سلام کردن گرفته تا هر حرکت دیگر برپایه "نیاز " تنظیم میشود.هرچند گاهی دنیای نیازها تبدیل به دنیای بردگی میشود. اما اگر نیاز به برده شدن داوطلبانه و عاشقانه حس شود و بسان امواج دریا به آغوش باز صورت گیرد خیلی زیباست.

سوم برگشت امواج پس از بوسیدن و در آغوش کشیدن ساحل در دریا اصل" پذیرفتن" را بنمایش میگذارد. پذیرش قشنگترین واژۀ است که پس از قانع شدن پدید می آید. پذیرفتن یعنی پایان دادن به تمام دعواها، اختلافها و شروع آرامش! پذیرفتن اشتباه، پذیرش شکست، پذیرفتن ادامه مبارزه در شرایط دشوار با تمام فقدان ها،به عنوان یک اصل زندگی شهامت میخواهد. مهمتر از همه پذیرفتن آدمها با تمام اشتباهات گذشته و دادن چانس دوباره به آنها مثل رفتن و خزیدن دوباره موجها از ساحل به سوی دریا زیباست هرچند میان این رفت و آمد ها دلهای هم خواهی نخواهی میشکند و به آغوش تنهایی پناهنده میشوند.

 بلی! جنگل ، باد ، کویر و کوه هرکدام مرموز صبور و زیبا هستند، اما دریا با آنکه هیبت، جلال و جبروت دارد مرموز، عشوه گر، مقدس و پاک است،هرچند گاهی متعفن از لاشۀ جانداری هم میشود. باد و ماه هردو مثل دریا عشوه گر و مواج می آیند،اما در تماشای دریا بویژه وقتی صدای امواج سخره شکن را از لابه لای حفره های روح زندگی میشنوی در چشم انداز تا بی نهایت نیل فامش گاهی تجلی آرزوهایت را میبینی. از این رو کنار دریا رفتن بنحوی دعوت شدن به میعادگاه عشق را ماند


در اصل دلم برای کشف خودم در آئینۀ دریا تنگ شده بود. بنابرین صبح زود آمدم روی ساحل مرطوب، چهره به چهره این دریای ناآرام که اسخیفیننگن می نامندش نشستم، تا لحظه ای دنیا را لااقل از این آئینه مسطح ببینم. اما برخورد موجها با روح نا آرامم با آنکه آرامش بخش بود.چشمهایم را به یاد سواحل که از آنها خاطره دارم بست تا فراموش نکنم گذشته ها را


و حرف آخر اینکه: هرچند در تماشای بحر ساکت، بی صدا، مغروق و محو تمثیل تیاتر دریا میشوم ولی همزمان با آن هزاران هزار واژۀ مختلف در ذهنم با هم در جدال است.واقعن از حجم جملاتی که در مغزم راه میروند و از اینهمه گفتگوی درونی باخود سر در گم و هوش پرکم. چه میدانم؟ شاید هستۀ سلولهایم از واژه ساخته شده باشد،زیرا این همه حرف که در درونم لنگر انداخته نمیتواند کار یک سلول معمولی باشد. بنابرین تماشای دریا را برای آدمهای درونگرا و تنها توصیه میکنم. حس میکنم در دریا یک شیردهن تخلیه اضطراری برای آدمهای که همیش مثل اژدهای زخمی به خود مپیچند تعبیه شده است. دلیلش همین که چند لحظه قبل نگاهم را از آئینۀ دریا که میخکوبش مانده بود گرفتم و خانه آمدم سپس این همه جملات را با این غزلی که سالها قبل نوشته بودم نوشتم

شور دل جذر و مد امواج اقیانوس داشت

یعنی از دیدار خالی هم دل مأیوس داشت

آه،پشت آه کشیدن بعد ذکر اسم تو

زخمهای بیشماری پشت هر افسوس داشت

در طیاره خواب دیدم گیسویش را دست باد

عطر مویش کرد بیدارم، مگر کابوس داشت

عطر گیسوی زلیخا آمد و آزاد کرد

یوسفی کو در حصارش خویشتن محبوس داشت

رفته بودی وز سر غفلت ندانستم فغان

آهوئ عشقم ببر لاله پر طاووس داشت




۱۴۰۲ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

.شریک غم جانکاه کسی

 در حالیکه از شدت خستگی راه در حال شرحه شرحه شدن بودم، از مینی بس پشاور - کابل در منطقه پل چرخی پیاده شدم. سفر دوازده ساعته در جادۀ خاکی و بشدت ناامن، تکه تکه و بند از هر بندم گسیخته بود. طوریکه گاهی فکر میکردم اگر بتوانم صرف ذرات بدنم را طوری کنار هم نگهدارم تا از هم متلاشی نشوند برایم کافیست! در شهر جنگ جریان داشت و کمتر تکسی به طرف شهر میرفت. اکثرا تکسی ها و موتر ها از جادۀ قصبه کارگری بسوی خیرخانه میرفتند. در حالیکه نه تمرکز هوش و حواس برایم مانده بود و نه آرامش خیال،لاری سنگین بار با هارن دلخراش از کنارم طوری رد شد که آسفالت زیر پایم را همراه با پردۀ دلم لرزانید. چنان عصبی شدم که هر کدام از سلول های بدنم، به واکنش های جداگانه ای فکر میکردند. اما لاحول گفته سوار تکسی شدم.با نشستن در سیت تکسی، نخست تلاش کردم تمام ذرات عقل و هوشم را روی یک هدف متمرکز کنم اما از اثر خستگی و ابهامات اوضاع شهر و زندگی بی سرو سامان خودم مثل آیس کریم که در گرمی های پشاور بهر طرف وا می رود، به هر سو میلمبیدم. بویژه پس از شنیدن قصۀ های تکسی ران از اوضاع شهر، ترس در برابرم طوری قد میکشید و شجاعتم را لحظه به لحظه می بلعید.که توضحیش اینجا نمیگنجد. آخر آدمیزادم جان شیرین است و نمیتوانم تک بعدی باشم. از سوی دیگر صدای محزون و گرفته ظاهر هویدا که از بلند گوی موترپخش میشود غمی مبهم را بر قلبم می نشاند. بویژه وقتی میگوید:-"تادم مرگ هوا خواه تو ام گریه مکن". انگار هویدا در این آهنگش با پیام ویژۀ، بطور تلویحی بقای زندگی را به تکیه کردن ها و رئ نزدن ها وابسته میداند. آری! درست است که بخش زیادی از دیدنی های زندگی که تقدیر مینامندش محصول تدبیر خود ماست،اما همان قسمتهایی که به اختیار ما نیست، گاهی چنان آدم را بیچاره و فلج میکنند که دیگر نفسی برای خلق بخشهای دیگر نمیماند و آن وقت است که عنان اختیار را رها کرده باقی را هم به خود کاتب تقدیر میسپاریم تا هر رقم که دلش خواست رقم زند.


به هر حال تکسی ران با کاکه گی مرا تا به درب خانه سرد و خاموشم رساند، همینکه دروازه را گشودم چون امکانات دوش گرفتن میسر نبود تمام خستگیم را همراه با ویرانۀ تنم روی بستر خواب فرو ریختم، ولی بوی تهوع آور عرق و خاک که از تنم متصاعد میشد آرامش خواب را از چشمانم می ربود.اندک اندک فهمیدم که این چهارده ساعت سفر، بیخوابیِ هولناک را در پی خواهد داشت! چرا که تراکتور خشن افکارم، نیز چالان شده بود و سراپای وجودم را تا آذان صبح بی رحمانه شخم یاس و ناامیدی میزد. طوریکه سحرگاه وقتی با چشمان نیم سرخ و خسته از بستر بلند شدم نخست از همه حقیقت رابروی آئینه در صورت خودم تف کردم و بعد دنبال آوردن آب از بمبه که تازه در بیرون نصب کرده بودند رفتم و آماده دوش گرفتن شدم. .

معمولن این وقت صبح تنها من و خروس همسایه بیداریم. من خموشانه اشعار منتخب مجموعه گلبرگها را میخوانم و او از خانه عقبی با تمام قوت قوقوقو- قو فریاد بر می آرد.اما امروز بجای صدای خروس صداهای خشن جنگ و دعوا از خانه همسایه شنیده میشد. افسر جوانی که کارمند وزارت دفاع بود و با کسی جز سلام به اشاره سر مراوده ای نداشت در همسایگی ام میزیست. خانمش زنی بود سخت کوش، لبخند ملایمی برلب، که تلخی خاصی را در آن لبخند حس می کردی! درگذشته ها هم گاهگاهی صدای بلند اینها را میشنیدم اما قصه آن روز فرق فاحشی با روزهای دیگر داشت. انگار آنروز صبح بگفته ایراینها زده بودند به سیم آخر! زن با فریاد که بلند تر از آن نمیشد خطاب به شوهرش میگفت: من زن تو ام یا کالا شوُئ دیگران؟ شوهرش با تضرع و نوعی تهدید میگفت لچری نکو خو بیا درون گپ میزنیم! ولی او درب خانه اش را باز کرده بود و به چند تا همسایه محدودی که مانده بود درد دلش را فریاد میزد. بالاخره طاقتم نیامد درب اپارتمان را گشودم و پرسیدم خواهر چه گپ است؟ این برافروختگی از چیست؟ باشنیدن صدایم، تازه متوجه حضور من شد، گویی با دیدنم ، روح به جان هلاکش، برگشت! گویی همدلی، گوش شنوائ و دست یاری گر، را یافته باشد چون من بیشتر از دو هفته پشاور بودم. درحالیکه در چشمهایش اشک جمع شده بود و معلوم بود تا لحظه ی دیگر با یک پلک زدن فرو میریزد ملتمسانه فریاد زد او بیدر چه بگویم؟ چشمهای ملتهبش بالاخره از اثر فریاد زدن اشک ریز شد و بر لخک دروازه روی زمین افتاد، در حالیکه مویه کنان، مشت های پر غضب اش را بر زمین می کوبید، میان تمنا و اعتراض گفت دیگر دیوانه شده ام از دست این نامرد( اشاره به شوهرش). معلوم بود دیگر کارد به استخوانش رسیده بود و تصمیم به خروج از دایرۀ زندان زنگار گرفته زندگی که از او مرده متحرکی ساخته، طوق بردگی بر گردنش انداخته، به هرسو می کشاندش، گرفته بود. هرچند درست نمیدانست در طلب رهایی از چه کسی در این دریای پرتلاطم هستی دست و پا می زد، چرا که وقتی خوب متوجه شدم هنگامیکه نگاهش در چشمهای شوهرش گره خورد، انگار در لای گریه به او هنوز باور داشت و میگفت: من همان خورشید خاموش تو ام، همان دریای آبی رنگ تو، همان برف سپید که دیگر اب شده ام، شوهرش هم با اندک کوتاه امدن او کورسوی امیدی، در دلش پیدا شد اول با سیاست بما همسایه ها گفت بروید بخانه هایتان یک دعوای خانواده گی بود حل شد و سپس رو بزنش کرده گفت فقط همین امروز برای بار آخر دیگر تمام! با این سخن انگار زن دوباره آتش گرفته دنیا دور سرش چرخید. انگار فهمید که اکنون دیگر هیچی برای از دست دادن ندارد گفت : میبینید برادران ! مرا خانه پیژنوال .. آمرش میبره میگه خانم او نیست خانه اش را پاک کن بعد خودش میرود و .. ای وای تازه فهمیدم که چه مردمان در ظاهر بلند پایه در باطن فرو مایه چرخ این مملکت را میچرخانند!!! چرا این زن، همیشه از زندگی ناامید، خسته و لحظات زیادی از روز عصبانی و از خود متنفر معلوم میشد؟. حسرتا که آنزمان مجرد بودم و از روی عرف نمیتوانستم با صلابت کنارش باایستم و بگویم : خواهرم من شریک غم جانکاه تو ام گریه مکن!با سکوت منگ و مات ایستاده بوده که خانمی از منزل بالا آمد و او را بخانه اش برد و من با ذهن بسته و مبهم در حالیکه دیگر چیزی نمانده بود که خستگی، بی خوابی و از هم گسیختگی، مرا در خود هضم کند، سرم چنان درد میکرد که نیمی از جمجمه ام منقبض شده بود، مجموعه گلبرگها را گشودم.غزل زیبائ محمد قهرمان "مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی"دراین مجموعه، چنان متحولم کرد که دیگر نفهمیدم بعدا چه اتفاق افتید. چرا که هرگز پیگیر مسئله نشدم.

اماآنروز به این نکته سخت معتقد شدم که واقعن آدم شناختن کار سختی است.زیرا آنچه ما در ویترین ظاهر هر انسان میبینیم، مشمول باطن همان آدم نیست،شاید عظمت یا کهتری یک انسان وابسته به رازهای نهفته در درونش باشد، لهذا نباید هیچ انسانی را بر اساس ویترین نمایانش قضاوت کرد. شاید پشت هر چهره مهربان، آدم خبیث روباه صفتی که بوی کثافت میدهد نشسته باشد! چرا که ظاهرا انسانها هرکدام شبیه یک توته یخ در اقیانوس یخ بستۀ زندگی بنظر میرسند و تمامیت زندگی کسی برای دیگران معلوم نیست.بدون شک آدمهای دروغگو و دو قطبی همچون زمین یخزده و لغزندۀ باعث سرنگونی ما خواهند شد .

۱۳۷۲ - کابل 

 

۱۴۰۲ فروردین ۱۲, شنبه

درد مطبوع

 هفته قبل در فیسبوک، از دوست همشهری ام محمد شهزاده پیام و ویدیویی گرفتم مبنی بر اینکه خانۀ پدری ما در شهر قدیمی غزنی از اثر برف و باران ویران شده است. بلافاصله با خواهران و برادرانم مشورت کردم. از اینکه عقیق خاطرات آن خانۀ قدیمی بر نگین جان تک تک ما دلربا نشسته است، همه با هم به این نتیجه رسیدیم که تا اعمار مجدد، باید آخرین قطرات خاطرات زندگی با پدر و مادر مان، را با حفظ همین خانه در مشت خویش محکم نگه داریم تا نشانی جد ما و زحمات پدر مرحوم ما هدر نرود. بنابرین با برادر خوانده ام نصیر جان فیضی در تماس شدم. ایشان لطف کردند یک هفته وقت شانرا برای جمع ریخت و پاش و آبادی دوباره آن نشانی پر ارزش جد بزرگوارم مرحوم قاضی صاحب عبدالحمید خان بما گذاشتند،از اینکه رسم برادری تنها سپاسگذاری نیست و اگر باشد هم برای زحمات و اخلاص لالا نصیر کافی نیست، لهذا دعا میکنم خداوند فرصت جبران این خوبی اش را بمن بدهد.

ایشان روزانه برایم از جریان تخریب،شروع آبادی و چهار گوشۀ خانۀ ویدیو میفرستادند! طوریکه با دیدن هر ویدیو با پاهائ که گاهی بار تن، رویشان سنگینی می کند، دلم هوای کوچه و همان بازارک دروازۀ سنایی صاحب را میکرد.به جادۀ کناره دریای غزنه که حال تنها خاطره ای از آن مانده بر میگشتم. صدائ پای آب دریائ غزنه را میشنیدم.هرچند میدانم آب دریا خشک شده و باشندگان مهربان آن بازار چون پطره گر، رنگریز، بچه لالی، برگد ، گل بقال و باقی دوکاندارانی که آنوقت سایه ای از مهر، کار و تلاش را بر این بازارک انداخته بودند دیگر هیچکدام نیستند و جملگی با هفت هزار سالگان همسفر شده اند. اما با دیدن این فلمها تک تک آنها با تمام زیبائی در ذهن من حضور دوباره پیدا می کردند و هوس سفر رویاُئی به این مکان، در همان برهۀ از زمان برایم به تکرار پیدا میشد.انگار لالا نصیر با فرستادن هر فلم دریچه ی را میگشود تا تک تک ساکنان این جاده و این بازار را در پردۀ ذهنم حاضر کند. لحظه های شیرین و تلخ حک شده بر ستون های ذهنم، که مثل دیوار های لال قلعه پر از یادگاری و مثل دروازه جمع اولیا میخ تکان میباشد، با رژۀ ای از خاطره ها تازه شود.

من در این خانه سه سال آنهم در دوران کودکی زندگی کرده ام. از همین خانه بمکتب ابتداُئیه رفتم. قندآغا پسر همسایه که دیروز او را از برکت لالا نصیر پس از نیم قرن تصویری دیدم همصنفی ام بود. باری تخته مشاقی ام را در هنگام شستن در جوی از پیشم آب برد همین قندآغا به مددم شتافت. خلاصه اینکه دیروز در حالیکه در پشت شیشه برف میبارید، خاطرات همانزمان در سکوت سینه ام دانه دانه اندوه میکارید. اندوهی که درد مطبوع و جانانه داشت نه جانگداز! باری انگشت شست پای راستم را در بوت گیتش دار عسکری گل میخک زده بود. وقتی به آن دست میزدم درد مطبوعی در وجودم میپیچید. درد مطبوع درد مزمن و آرام است که وقتی به آن دست میزنی حس از رنج پذیرفتنی به آدم دست میدهد. حسی که میخواهی با دست زدن مکرر، دوباره تجربه اش کنی. من با هر تماس به گل میخک پایم، گِزس مطبوعی را در بین انگشتانم حس میکردم و نیرونهای عصبی مغزم تحریک به نوعی آرامش با مزه میشدند. تا اینکه معلم متماتیک متوجه حرکاتم شد و علت دست زدن مکرر به پایم را پرسید. از پاسخ من همۀ همصنفانم خندیدند. آریخیلی عجیب است. گاهی انسان با درد معنای زندگی را می‌فهمد. متاسفانه این مسُله را بار ها در زندگی تجربه کرده ام. اما خانه قدیمی پدری ما با این آوار، نه تنها یک تکرار احسن از درد مطبوع بود بلکه پرده گشائ رازی هم شد. براستی بعضی چیز ها، برخی از آدمها، هر موقع و با هرگذشتۀ که داشته باشند وقتی پیدا شوند! در زندگی آدم با ارزش اند. درست مثل پیدا کردن پول چملک شده بعد از سالها در جیب لباس خود آدم 

هرچند در توضیح مسئلۀ درد های زندگی، وقتی قرارست واژه ها را طوری کنار هم بنشانم تا همۀ افکارم روی کاغذ آیند و مفهوم ذهنی ام تصویر پیدا کند،به مشکل بر میخورم. اما صرف اینقدر میتوانم بنویسم که نظارۀ آوار همین خانۀ مخروبه اجدادی،بمن این نکته را فهماند که: زندگی را میتوان به کتابی تشبیه کرد که از کتابخانه امانت میگیری؛ ولی بدون اینکه وقت خواندنش را پیدا کرده باشی، خودت میروی و سربسته به مسئول کتابخانه تسلیمش میکنی.! آری! فقط نود سال پیش از امروز پدر کلانم در همین محوطه با چهار زن و عیالش در کمال عیش و اقتدار میزیست! طبیعتن همین مخروبه امروزی برایش مثل کاخی بود! او قاضی شرع و شهر بود. بقول میرغلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، او با پدرش عبدالرشید خان هر دو از سرداران لشکر جنگ استقلال بودند. پسر ارشدش کاکای بزرگم مرحوم رئیس عبدالسلام خان زمانی شهردار همین شهر بود و احتمالن در همین خانه بدنیا آمده است. پسران دیگرش همه حاکم، قوماندان، سرطبیب و مامورین ارشد دولت بودند مطمئنآ همه در همین خانه بدنیا آمده اند و امروز همۀ آنها برحمت حق پیوسته اند. حتا نواسه ها و کواسه های این مرد بزرگ که زمانی شاید در دل آرزو میکرد همه در همین محوطه بزرگ شوند و زندگی کنند امروز در چهار قارۀ کرۀ زمین تیت و پرک شده اند. آری ! دلم میخواهد حقیقت هست و نیست آدمیزاد را با کمک کلمات و واژه ها دریابم و بنویسم! به مفهوم حرص آدمیزاد از گرد کردن مال پی ببرم. اما تلخبتانه هر حقیقت در دل حقیقتی دیگر نهان شده و دریافت حقیقت زندگی آدمها شبیه پیدا کردن یک دانۀ سیاه روی یک سنگ سیاه در یک شب تاریک میباشد.

 به عباره دیگر حقیقت مانند حریری نرم، مانند گلبرگهای قرار گرفته بر روی هم در یک غنچه گل صدبرگ، در هزار لائ رمزآلود و وهم انگیز گلبرگ ذهن آدمی پنهان است. که برای دیدنش در روز روشن و در پرتو خورشید نیاز به مشعل تابان است. به قول سیاوش کسرایی: زندگانی خودش از آدم شعله میخواهد، آری ! شعله اش بجا بخواهد ولی نه آنقدر داغ و سوزنده که حس کنی داخل کوره ی آدم سوزی هولوکاست زندگی میکنی! تشکر نصیر عزیز


۱۴۰۱ اسفند ۲۹, دوشنبه

نوروز روی دفترچه خاطرات

پس از تر برف شدید دیشب، هوا، آن هوای آلودۀ همیشگی نبود، سبک، پاک و خالص شده بود. شش ها تنفس عمیق میطلبیدند. آنقدر عمیق که تا بدان روز اصلن تجربه نکرده بودم. تا همین دیروز در اتموسفیر کابل یخ حکومت میکرد اما امروز فقط اثر انگشت آسمان بر صفحه صفحۀ دفتر کابلزمین هویداست. درختان، جاده ها و چمن ها همه پاک شسته شده اند و چقری ها غرق در آب تر برف اند. در بالکن اپارتمان برای هواخوری و تماشا ایستاده ام. رهگذری را میبینم که با دقت از جادۀ مقابل از روی برف آب میگذرد و با تکان دست سوی بلاک می آید، نزدیکتر که میشود میشناسمش در دهلیز پهلو زندگی میکند. مردی مهذب، مودب، جوانتر و لاغر تر از من است که سابق پولیس بوده و حالا در مندوی دوکان دارد، موهای تاب خورده و مجعد به اصطلاح کابلی چنگ چنگی دارد، گوئی پوست بره قره قل را بر سرش کشیده باشد؛ با دهانی تقریبن همیشه باز شده از خنده تا بناگوش که او را حین خنده گوگوش وار زیبا تر میکند، بسویم دست تکان میدهد انگار با زبان اشاره از دور بمن میفهماند که کارم دارد و پیش من می آید. او که حین مکالمه از راه دور تمام توجه اش به من است اصلن متوجه نمیشود که تایر تکسی لادا که در کنارش به آرامی در حرکت است با لولیدن در چقری غرقاب شده، آب جاده را لاجرعه سر میکشد! و لاجرم قطراتش را بر پاها و بوتهای او میپاشد. میبینم خشمگین میشود. اما چون سردی باد ماه حوت از بالکن در تنم رسوخ میکند نمیتوانم باقی ماجرا را ببینم. درب بالکن را میبندم و منتظرش در خانه مینشینم. لحظه بعد در میزند و خانه می آید. پس از تعارفات معمول در حالیکه با دو انگشت دو سوی بینی اش را میفشارد، با نفسی عمیق و صدا داری از راه حلقش، صدایش را صاف کرده میگوید: یکهفته است که ریزش دارم. هنوز دماغم بند است. سپس با همان دماغ بند درحالیکه تبسمی محو بر کنج لبش ظاهر میشود دو باره شروع به صحبت کرده میگوید: نخست فلمی عکاسی دارم از شیرینی خوری برادر زاده ام که فامیلی است اگر آنرا برایم در دهلی چاپ کنی! دوم اینکه شب سال نو "حفیظ وصال" را لالایم در خانه اش در کارته پروان برای موسیقی دعوت کرده، محفل خانگی اس تعداد مدعوین کم اند، اگر دلت است و پرواز نداری!از سوی من دعوت هستی! در حالیکه نگاهم به انگشتر فلزی بزرگ با نگین عقیق که بر انگشت لاغرش طوری سنگینی میکند که سنگینی اش را من احساس می کنم معطوف میشود،الساعه هردو خواهشش را میپذیرم.

  آری! "حفیظ وصال" هنرمندی که اگر لااقل اورا یکبار در حال اجرای آهنگ بطور زنده دیده باشی!حتا اگر یکبار برایت آواز خوانده باشد بدون شک به راز آن قناری عاشق، نشسته بر گلوگاهش، پی میبری که چسان رگه های باریکی از مهر و عاطفه را با فریاد احساسی بوسیله واژه ها، این جادوی عشق و زندگی، به تار و پود آدم منتقل می کند.! بویژه سرود عاشقانۀ "دوستت میدارم میدانی یانی؟"، آدم را تا ژرفای احساس غرق میکند.آنشب نیز پس از آهنگ "لیلا نوروز است" این آهنگ را چنان پر احساس خواند که همه به حیرت و سکوت فرو رفتند. اما انگار من با هر سرود حفیظ وصال با آنکه دلم میلرزید، دستانم انرژی میگرفت. نمیشه گفت با شنیدن هر آهنگ اندوهگین میشدم! بلکه انگار من خود آنشب اندوه عالم بودم و سرزمینی در سینه ام گریه میکرد. با اینحال پر شورتر از گذشته به استقبال نوروز رفته بودم . چونکه آنشب تا آخرین آهنگ جانانه کف زدم و پیهم در دلم از اینکه فقط همین چند ماه پیش در محفل دیگر این هنرمند، که برادر خوانده هایم انجنیر تمیم جان و کپتان فرید جان میزبانش بودند، غیر حاضر بودم. خیلی حسرت خوردم. واقعن عطری که در اهنگ های احساسی جریان دارد خیلی خیلی قوی تر از عطرهای حقیقی هست .

امروز که دهها نوروز از آن شب خاطره انگیز میگذرد به استثنای یک نوروز که آنرا میتوانم نوروز واقعی گفت مابقی نوروز اگر از یکسو مژده نو شدن و تازه شدن می آرد، از سوی دیگر خودش نیز چین تازۀ است بر چهره، که با گذر زمان بر سیمای آدم می چسپاند.افزوده شدن این چین های رمز آلود در پیشانی، اطراف چشمها و حتا ذهن آدمی، طرح های محرمانه هستی را در خود نهان دارد که پس از پی بردن به آن چون فوارۀ از نور درخشان و سیال، لوتوس پیهم پیش چشمت میدرخشد و این نکته را به آدم تفهیم میکند که: هیچ چیز در این دنیا دائمی و پایدار نیست؛نه روزهای نو، نه روزهای کهنه، نه نفرت، نه خشم، نه حس بدبختی، نه آرامش و خوشبختی، نه ناداری و نه هم ثروتمندی! پس هفت سین دلت را هر سال آنگونه بچین که نه تنها امسال ، بلکه عمری را زیبا و سبز به پایان برسانی !

 به دوستانم ضمن تبریکی نوروز، توصیه میکنم سعی کنید در نوروز ها بیشتر از روز های دیگر آرام و خونسرد باشید. بجای تصامیم عجولانه تفکر عاقلانه کنید. سلامتی را در بالاترین نقطه دل تان بگذارید که هیچ چیز برتر از آن نیست. دیگر اینکه بنظرم راز آتش بازی در چهارشنبه سوری همینست که گاهی باید احساست را همچون تکه ذغالی نیم سوخته از منقل زندگی برداشته و علیحده بسوزانی تا مابقی چوب های دور و برت آتش نگیرند. آری! تجربه ثابت کرده که دامن زدن به احساسات حتا در نوروز به بهانه پویایی و تحرک هیچ جای زندگی را آباد کرده نمیتواند. بهترست گاهی اجازه دهید زمان خودش برایتان آنچه آرزو میکنید را درست کند، شاید راز آرامش زندگی در همین تجربه و حرف نهفته باشد. هر روز تان نوروز - نوروز تو پیروز

نوروز 1402 خورشیدی مبارک


۱۴۰۱ اسفند ۲۰, شنبه

حوتی حوت و سفر برهوت

 امسال در اروپا حوت واقعن حوتی کرد. ولی خوشبختانه بعد چندین روز همین امروز باوجود سردی هوا آفتاب عاشقانه میدرخشد و آسمان صاف است. صبح با کشیدن پرده از روی کلکین، اشعه سبک و درخشان آفتاب ماه حوت را به داخل خانه دعوت کردم. از پشت شیشه نگاهم به برگهای گلها و درخت حویلی که از شوق دیدن دوباره ی آفتاب پس از چندین روز شادمانه در دست نسیم میرقصیدند افتاد. برای حس کردن بوی بهار پلۀ ارسی را باز کردم. نسیمی که نه لطافت بهار را دارد و نه زمختی زمستان را دست برویم میکشد. طوریکه سعی میکنم با گرفتن نفس تازه تمام غصه های دیروزِ زمستان زندگی را به دست نسیم فراموشی بسپارم که برود و دیگر هرگزبرنگردد. اما انگار همین نفس عمیق مرا بسوئ غوطه زدن در حوض خاطرات و شنا در دریائ زندگی وادار می کند. تا با مرور دوباره خاطرات، زندگی را با تمام تلخی هایش ببویم ومز مزه کنم.

آری! به یکباره گی سفینۀ ذهنم بسوی حوت سال شصت و یک خورشیدی پرواز میکند. زمانیکه ما در دهمزنگ کابل میزیستیم.من از صنف دوازده فارغ شده بودم و دیگر از انتظار امتحان کانکور و ورود به دانشگاه ناامید شده بودم. پدرم تقصیر را بگردن خودم می انداخت که چرا صنف دهم را امتحان سویه دادم. مادرم علنن مرا تیره بخت و ناقبول میگفت. سردی ماه حوت همینگونه بیداد میکرد . منهم در شانزده سالگی عسکر گریز و خانه نشین شده بودم! پیش از این، معمولن در این ماه پر از شور زندگی میشدم. اما آنروزها احساس میکردم کم کم تبدیل یک آدم منفعل، کسل، بدردنخور و عصبی میشوم. دقیق یادم هست مثل همین امروز بیست ماه حوت بود. هوائ سپیده دم سحری چنان مه آلود و غبار انگیز بود که انگاری هر دو کوه شهر ما بطور متداوم سُرفه می کردند. آنروزها معمولا هر صبح از قبرغۀ بی حوصلگی بلند میشدم. خیلی دلتنگ بودم و هوای حوصله کاملا مه آلود بود، درست مثل هواي داخل پوقانۀ كه ظاهرا بنظر نمیرسد ولي پوقانه را در معرض ترقانیدن میرساند. در واقع دلم یا بهتر بگویم حوصله ام از چرخش دوران كه هرگز به مراد نميچرخید، به کفیدن رسیده بود. اما چارۀ نبود. همه دور دسترخوان مشغول صرف چای صبحانه بودیم که کاکای مرحومم با لباس نظامی در همان صبح زود وارد خانه شد. دستش را در جیبش کرد و کاغذی را کشیده گفت: دیروز از لوی درستیز جنرال بابه جان برایت امر گرفتم شامل فاکولته شوی و امروز صبح زود آمدم که دیگر کار هایت را با تو یکجا خلاص کنم. خدایش ببخشاید و روانش شاد باشد. حالا که فکر میکنم او یگانه کسی است که دستم را در زندگی گرفته است. بنابرین هر سال حوتی های حوت تصویر مردی مهربانی را که هنوز در خلوتم صدای مهربانی هایش می ‌پیچد بطور ویژۀ منجسم می کند.

او دو سه روز پیاپی مهربانانه با من در حوتی های دیوانه وار حوت کابل، که گاهی بدون مبالغه دانه های برف مثل نصف قطی گوگرد میبارید و گاهی هم از سردی تن آدم را میلرزاند در مثلث دارالامان (ریاست تعلیم و تربیه اردو) ، مهتاب قلعه (حربی شونحی تولی فاکولته) و پوهنتون کابل (فاکولته طب) در رفت و آمد سرگردان بود. نزدیک های شام هم بخاطر نجات من از تلاشی عسکری، تا پشت محبس و بلندی تپه دهمزنگ با من می آمد و سپس با لبخندی که رضائیت از چشمانش می تراوید، در حالیکه بر اوج آسمان خیره میشد و بر ستیغ قله، کوههای شیر دروازه و آسمایی بر دور دست ها نظری می انداخت با من وداع میکرد و خودش سوی کارته نو میرفت. نه سال بعد در همین ماه حوت بطور غیر منتظره خبر المناک وفاتش را در پشاور شنیدم . خدایش بیامرزد. خاطرات هر چند کوتاه که از او در این چند روز بطور ویژه دارم این نکته را بمن می آموزاند که تنها طولانی بودن یا کوتاه بودن زمان خاطرات را در ذهن آدم دیر پا و ماندگار نمی سازد بلکه صدائ اخلاص و آوای محبت است که در قلب آدمیزاد جاودانه نقش می زند و هرگز فراموش نمیشود. آری او انتهای سعی اش را کرد تا مرا مطابق آرزوهایم در جایگاه خودش بیآورد اما بخت با من یاری نکرد! خدایش ببخشاید. با اینحال توانست در لحظاتی که حسی پیوسته بمن میگفت دیگر به آخر خط رسیده ام درب دنیای دیگری را برویم بگشاید.جان تازۀ در تنم بدمد و امیدهای تازه ای زیرپوستم با خون عجین شود. تا من بدون هراس بتوانم نغمه زندگی سر دهم و اندوه بزدایم. آری! یادم آمد در حوتی های سال شصت و یک خورشیدی، بطری حوصله ام از آستانه هشدار هم گذشته بود و فقط با یک درصد چارج به زور بزندگی ادامه میدادم و هر لحظه امکان داشت به صورت کامل خاموش شوم ولی کاکایم که خداوند هفت در جنت را برویش باز کند به عنوان یگانه تکیه گاهی به دادم رسید. اما امروز حوت چهارده صد و یک خورشیدی، در حالیکه در سفر به برهوت چه مرارت ها که زندگی بر سر راهم ننهاد و سرانجام در غربت پیر شدم، حس میکنم گرچه هنوز فول چارچ نیستم، ولی خدا را شکر حدقل به اندازۀ حوت های قبل خسته و مایوس هم نیستم. شاید به قول میشل دو مونتی فیلسوف فرانسوی، برای کشتی که معلوم نیست به کدام بندرگاه می رود، دیگر باد موافق چندان معنائ ندارد.

 

۱۴۰۱ اسفند ۱۰, چهارشنبه

سگ های افسردۀ و آدم برفی ذوقزده

 زمین تقریبن سفیدپوش شده بود. چند سگ ولگرد در گِل و لای یخزده صحن حویلی شرکت مهندسی پاما، پوزه به برف ،پارس میدادند. لابد دنبال غذایی که نبود سرگردان بودند و مطمئنآ به آدمهاییکه،آنها را به امید خدا رها کرده،عوعوکنان نفرین میفرستادند. بیخبر از اینکه چرت این آدمها با اینگونه نفرینها خراب نمیشود زیرا همه بر این امر معتقدند که: خداوند خالق، خیر الرازقین است.اما نمیدانم چرا انعکاس و ارتعاش پیهم این پارس ها، با نفوذ در لایه لایۀ ذهن من، پیکرم را میلرزاند؟ نمیفهمم چرخش متداوم این نفرین های معنی دار، در دهلیزهای گوشم،چرا برای لحظه ها میپیچد؟ولی میفهمم که سرانجام همین پارس های نفرینی منقلب و منفجرم خواهند ساخت

آری! دلتنگم! بیقرارم!، آشوبم! بویژه پس از تماشای این منظرۀ تاثر آور، حس میکنم انگار در خانۀ خودم گم شده ام.درست مثل اسپی که بین کوه ها گم میشود، گاهی سرش را به دیواره ها میکوبد و شیهه میکشد، گاهی هم به آرامی مسافۀ کوتاهی را می نوردد و در جایی ساکت می ایستد. منهم دلم درنوردیدن می خواهد اما کجا؟ نمیدانم! لابد مسافۀ آشپزخانه تا صالون را.!

آوخ که با این افسرده حالی مجبورم، با اضطراب، تنهایی و نومیدی بجنگم، وظایفم را درست به انجام برسانم. پسمانی وحشتناک درس های مسلکی را بگونۀ جبران کنم، همکاران همسلک را راضی نگه دارم، روابط اجتماعی ام را طوری سامان دهم، که به ناراحتی های خانواده، دوستان و خودم نینجامد.علاقمندی و غلیان احساساتم را مدیریت کنم. تایپ ریتنگ هواپیمائ بوئنگ را بدون هیچ معلمی بخوانم وآماده امتحان شوم. در کنار آشپزی و باقی کارهای خانه، سیمیلیتر،نیز در راه هست که فقط سه هفته برایش فرصت دارم

بروی خود نمی آوردم اما میفهمم در جنگ روزگار شکست خورده ام .احساس ناتوانی و فشار می‌کنم. مثل کرم کوچک ابریشم که پیلۀ دور خودش را می بافد و دوباره باز می کند،با سر در گمی در مرداب زندگی دست و پا می زنم. و متاسفانه هر روز بیشتر فرو میروم. مبارزۀ من با زندگی بسان ماهی کوچکی که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را با تمام نیرو و آخرین رمق ها تکان می دهد ولی نرسیده به آب فقط دریا را بو میکند، میماند. یگانه موفقیتم در برابر اینهمه مشکلات، نقش خوب بازی کردنست! آری! در هنر وانمود کردن و تمثیل واقعن موفقم.زیرا توانسته ام به همه وانمود کنم با حوصله ام، خوشحالم، خوشبختم در حالیکه کاملن برعکس دلتنگ، خسته، افسرده و بدبختم.

خلاصه اینکه مشکلات و بدبختی های من در یک پاراگراف جمع نمیشود.دل نگرانیها و غصه ها پیهم میآیند و بر صفحۀ ذهنم می‌نشینند و سپس آرشیف میشوند. شوربختانه مدتیست که به راه حل هم نمی اندیشم، اصلن خودم هم نمیدانم از این زندگی چه میخواهم؟ دردم و حرفم چیست؟. فقط میفهمم که: چرخ های سخت و خشن زندگی به استخوان های من یکی هرگز رحم نمیکند، پس دیگر نمیشه در برابرش با بی تفاوتی تا ابد غفلت کودکانه کرد.! اما کاش لااقل زودتر این امید واهی تازه ایجاد شده بنحوی تمام شود.! کاش میتوانستم لااقل از پشت همین کلکین به تمام همسایه ها از جمله همین سگان بانگ بر آورده اعلام کنم که: آهای اهالی شهر آشنا! چشم به راه، برآورده شدن آرزوئ تان نباشید. مطمئنم برف شادی هرگز برهوائ این شهر نخواهد رقصید. زیرا در کشتی شما یونسی که طعمه نهنگ است نشسته! آری! اینگونه از خویش متنفر، منزجر و اندوه گینم.

 نیمه شب از صدای مهیب شلیک پیاپی راکتها بیدار شدم و تا صبح مثل ماری خسته هردم به خود پیچیدم و نخوابیدم. ولی در دلم حتا شلیک گر راکت را نفرین نکردم، زیرا درد و بیخوابی من نه از شلیک گر خمپاره ها، بلکه از تنهاییست.دردناک است وقتی میفهمی سن کم کم بالا میرود و داشتن کسی برایت از امکان تبدیل به ضرورت میشود.

کتابی از نصایح بودا را که برای مطالعه از دوستم عارف گرفته بودم.دیشب تمام کردم. محتوی کتاب بر( امیدواری) و ( پرهیز از ترس ) میچرخد. کتابی خوبی است اما با نویسنده چندان همنظر نیستم! چراکه از نظر من "امید" مثل "ترس" از بتۀ عجز جوانه میزند. امید به نحوی در انتظار عبث نشستن بکمک هاتف غیب است اما ترس بطور منجمد منتظر فاجعه نشستن میباشد! فقط با این فرق که در امید بالاخره حرکتی است هرچند به تجربه من نود در صد ناکام !. من وقتی با امیدواری بر آرزوئ مکث میکنم همزمان ترسی نیز به جانم،میدود.درست مثل جوانۀ عشقه پیچان که روی دیوارها و دور درختها میخزند. یعنی هرچه امیدم بیشترمیشود، ترسم نیز بیشتر میگردد. چه بسا آرزو هائ که چشمهایم به امید بر آورده شدنش توام با ترس پلک زد، قدمهایم با دیدن رویایش از ترس کندتر شد، آسمان بالای سرم رنگ دیگر گرفت و سرانجام همراه با حرکت امیدوارانه یکجا به گل نشست. غرق همین افکار متناقصم که ناگهان از رادیو صدائ ملکوتی احمدظاهر با الحان داوودی و مطلع "باز آی" پخش میشود!

باز آی و کنارم بنشین تا بتو گویم

  آنرا که بصد نامه و دفتر نتوان گفت

حاشا! چه نیازی بسخن زانکه نگاهم

  گوید بتو آنرا که نشاید به زبان گفت

دور از تو در ین خانه شادی کُش خاموش

  روزان و شبانم همه آئینه ی غم بود

ای هستهء هستی ده هر نیستی من

  دور از تو وجودم همی از ابر عدم بود

باز آی و کنارم بنشین خامش و خندان

  با گونه گلگون شده با چشم پر از ناز

بگذار دهان بسته بهم خیره بمانیم

  تا فاش کند هر نگهی بر دگری راز

فریاد احمدظاهر همچون مسکن اسپرین بایر درد خشمم را بطور آنی و موقتی تسکین میبخشد. طوریکه هارمونیه را میگیرم و اهنگ را باخود تمرین میکنم. تلخبتانه روزگاریست بنحوی بر خود خشمگینم! تنها مسکن احمدظاهر باعث میشود تا لحظه یی فکر کنم هنوز دل گرمی یی در جهان وجود دارد. و برآیند چنگ زدن به همین دلگرمی، جمع شدن با رفقا، شب نشینی و موسیقی، پناه بردن به خنده های مصنوعی، چرخ زدن در شهر ارواح و حرف زدن از اوضاع را برایم مقدور و میسر میسازد.

 هرچند هیچ نقطهٔ اتکا و ساحۀ امن در این شهر برایم وجود ندارد.با اینحال خوشبختانه آدمهای با مرام و خوبی هنوز در دور و برم هستند. بنابرین نهایت سعی و تلاشم را میکنم تا از رفاقت پیش شان کم نیاورم. اما تلخبختانه به هیچکس احساس همدلی و اعتماد نمیتوان کرد. زیرا مطمئن نیستم کسی در این میان اهل دل باشد و درد دل را درست فهمیده بتواند.درد آور اینکه حتا نمیدانم این حس را چطور توضیح دهم؟

جالبست که در یک چنین لحظات پر از آه و افسوس، ناگهان عقل با خودنمایی، آغاز به دلداری کرده میگوید:رئ نزن! تو افسار زندگیت را بدست دل دادی! اگر دل، معترف به اشتباه و تو پشیمان از برداشتن گامی اشتباه استی، سعی در بازگشت اش به مسیر اصلی از طریق من ممکن است.وگر نیست اهل دل بمان! رعیت کشور دل باش. چرا که دیوانۀ دل خوشبخت و پارساست!

 به چوب خط اشتباهاتم که دیگر پر شده و اصلن جایی برای خط کردن در آن نمانده خیره میمانم. اما دفعتن نگاهم را آدم برفی که بچه ها دیروز در زیر بلاک ساخته اند بخود جلب میکند. دلم بحالش میسوزد. زیرا چکه چکه در حال آب شدنست. اما انگار او ذوقزده بمن مینگرد و با حسرت دهان باز کرده میگوید: دلت بحال خودت بسوزد! تو هم دقیق مثل منی! تو نمیفهمی که تولد، زندگی و مرگ هیچ کدام حقیقت مطلق نیستند! بلکه از خوابی به خواب دیگری رفتن اند، مطمئن باش خودت قبل از آنکه به دنیا بیایی همینجا بوده ای و زمانی هم که بمیری همینجا خواهی بود. تو تکرار بینهایت چهره هایی هستی که قبل از تو آمدند و رفتند. بعد تو نیز خواهند آمد و خواهند رفت. منهم مثل تو!حالا میمیرم ولی دوباره خواهم آمد! این را میگوید و به پهلو میلغزد. در این میان میخواهم سوال عقل را از دل بپرسم که اینبار عقل بی‌آنکه سرزنش گری های گذشته اش را به رخم بکشاند به سوی آرامش و خواب راحت رهنمونم میکند. چشمهایم سنگین میشود بدین ترتیب نیمی از روز تعطیلی را پشت کلکین در میلودی عوعو سگان چرت زدم و نیم دیگرش در زیر لحاف با همین افکار که نوشتم گذشت ! آه خدایا .چرا چنین؟؟

دلو-1371-کابل

 

آدم برفی به خورشید التماس کرد تا با شدت بیشتری به او بتابد.

زندگی در دنیای آدم های نفرت انگیز او را آزرده می‌کرد.

آدم هایی که او را با دست های خودشان خلق کرده و شکل داده بودند.

و کمی بعد رهایش کرده بودند.

آنها حتی برای او لبخند احمقانه‌ای درست کرده بودند.

او غمگین بود اما لبخند میزد! او محکوم به زدن لبخند بود.

کمی بعد خورشید در حال رفتن بود.

نزدیک غروب بود.

آدم برفی دیگر آنجا نبود.