۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

سیرت الپری


مقدمه
 من در آن گردش چشمان چند چیز عمده را همانشب تشخیص داده بودم که نخستین اش خود باوری بود! دومش؛ شجاعت و رهبری خردمندانه و پر از تعقل؛ سومش  اخلاص به عاشق تا سرحد از خود گذری. چهارمش عشق بی انتها تا سرحد پیمان و میثاق بستن؛ پنجمش قدسیت  تبرک و ... ! اینها پنج مولفه زندگیست. اینها میتوانند مردی را اسیر و عاشق خود بسازند. اینها مولفه های اصلی سیرت یک زن اند. اینها همیشه میتوانند ظواهرت را نیز زیبا نگهدارند. از اینجاست که میخواهم در این نوشتار سعی کنم بر هرکدام این مولفه ها به تفصیل وارد بحث گفتمانی شوم و سیرتت را واکاوی کنم.

اول- خود باوری

پری در صبحگاه روز وداع با قاطعیت و خود باوری گفت: از آنچه گذشت نه تنها پیشیمان نیستم. و نخواهم شد. بلکه همیشه آنرا در صدر خاطرات خوبم قرار خواهم داد. من خاموش بودم تا جائیکه  متوجه شدم  از آسمان  صاف و بی ابر آنروز صدای رعد وبرق آمد و شهابی از جنس  صداقت ؛ حسن نیت و عشق در آن فضای پر از مهر درخشید. هر بار به این جمله زیبایش می اندیشم از خودم؛ از عاشق بودنم؛ خوشم میاید. میگویند وقتی عزت نفس و اعتماد به نفس در کنار یکدیگر قرار گرفت به خودباوری می انجامد. از این جمله اش هویدا بود که او بودن با من را عزت نفسش میشمرد. او چنان اعتمادی برمن روا داشته بود که پا بپای همان اعتماد خودش به اعتماد به نفس رسیده بود و درنتیجه هم به خود باوری. اما اگر واژه به واژه  خودباوری را معنی کنم به این جمله ساده می رسیم که ( خودت را باور کن) سوال اصلی اینجاست خودت را باور کن یعنی چه؟منظور از خود چیست؟ منظور از باور کردن چیست؟ او خودش را باور کرده بود که در جایی معشوق کسی است و در جائ هم عاشق کسی و این انتهای حدود خود باوری است که باور پیدا کنی دیگر نه تنها معشوقی بلکه خود عاشقی! و عین احساسش را با سیرت مملو از اخلاص بمن فهماند! که ای آواره عاشق! دیگر معشوق منی! من هم عاشقم و این برای من عاشق انتهای یک پیروزی انتهای لذت بردن از زیستن و به انتهای آسمان عشق پریدن و رسیدن بود
از این جمله قشنگش همچنان من چنین استنباط کردم که او در مجموع نه تنها خود باوری بلکه به  (ما باوری) رسیده بود. او عشق ما را باور کرده بود. او به مذهب عشق داخل شده بود! او نماز عشقم را از دل و جان پذیرفته بود. او به  مستی می ناب عشق از انگور شیرین  تاکستانهایی  پیچاپیچ محبت رسیده بود. او به دریدن پرده  حقیقت سوزان که آتشها بر خواهد افروخت رسیده بود. بنابرین او با دو جمله فوقانی اش  نه تنها خودش بلکه مرا هم  به حسی پنهان،  که درتمام زندگی در درونم زمزمه میکرد،که روزی در باغی از کشور آفتاب جوانه خواهم زد. شاخ و برگ خواهم گسترد و در توفان واژه ها به شعر خواهم نشست! آفتاب را غرق بوس خواهم کرد و او را متعلق بخودم خواهم ساخت رسانیده بود. هر دو ما را به خودباوری رسانیده بود. نکته دیگری که میخواهم تذکر دهم اینست که من عمری با احمد ظاهر عزیز یکجا فریاد کشیدم ( من آن نه یم که تو دانی!!! چو برگهای خزانی) او بدون فریاد با جرآت و جسارت برایم چنین فریاد کرد ( ای بیدل آواره منهم آن نه یم که تو دانی) 
میگویند در عشق جرآت معمولن در اول به خفقان میرود. از اینرو عشاق در ابتدا معمولن روابط پنهانی میگیرند اما وقتی عشق در خم باده محبت به جوش آمد با غلیانش به جسارت می انجامد و جسارت  در عشق بر مبنای تعادل صورت میگیرد - وقتی نيازی واقعی و برحق وجود داشته باشد، معمولن عاشق و در نادر اوقات معشوق از خود جسارت نشان میدهد و درخواست خود را بازگو میکند،حتا درخواست خود را علنی و عملی اجرا میکند و او اینکار را کرد. همانگونه که من او را از او خواستم او نیز با جرآت چنان کرد. او جسارت را چنان آب مقدس زد  که دیگر ؛ اگر  ایرانیها در بعضی موارد جسارت را دوباره به معنی  پر رویی و اضافه خواهی استعمال کنند؛ پیروان مکتب عشق بر آن خط بطلان خواهد کشید! آنها معمولن میگویند جسارت نباشد این کار را چنین میخواهم. اما پری با ظهور سیرتش به واژه جسارت  جایگاه (تقدسی) داد! او عشقش را با جسارت چندین بار در ملاء عام ابراز کرد و شهامت این را داشت بدنیا اعلام کند من عاشقم و از هیچکس نمی هراسم در حالیکه من دهه هاست چنین می لافم اما جرآتش را ندارم.
 واژه جسارت  در فرهنگ فارسی؛ دلیری،بی باکی، بیم پروایی امعنی میدهد . اما پری بمن و به نسل های بعدی که اگر این دست نوشته ها را میخوانند این واژه را  در صدر سیرت پاکش با خط زرین بنوشت: (تقدس) و آنگاه آنرا چنین توضیح و تفسیر کرد : جسارت داشتن از ملزومات زندگی هر انسان عاشق در روی این  کره خاکی است و از آن دسته ویژگی هایی است که بدست آوردن ویژگی های دیگر در سایه داشتن آن محقق می شود. حتا او بمن فهماند که او از اول چنین جسارتی داشته ولی ترجیح داده بمن بفهمانه گاهی سکوتش، یعنی جسارت؛ گاهی صبر کردن،مسئولیت پذیری در برابر امر پدر و مادر یعنی جسارت ، گاهی عاقلانه رفتار کردن؛ تحمل و مدارا یعنی جسارت؛ گاهی مثل همین ده روز  فریاد زدن یعنی جسارت  و گاهی صداقت داشتن در مکتب عشق یعنی جسور بودن.
در تعریف انسان آزاده که عاشق هم باشد میگویند: کسی  که جسم و روح و تفکرش آزادی داشته باشد را عاشق آزاده میگویند. او بمن بهترین نمونه از درسهای آزادگی را بنمایش گذاشت. درسی که نه از امام حسین ؛ نه از ارنست چگوارا نه از احمدشاه مسعود آموخته بودم او بمن آموختاند . او بمن نا گفته فهماند که میشود مطابق با احساس ات آزاده زیست و از هیچ قانون زندگی نه هراسید. او بمن تفهیم کرد میتوان حتا از زندان تن ؛ از زندان اجتماع از زندان شرع و عرف به آزادگی رسید! او بمن هر روز درسی تازه ای میداد. درسی که اگر آدم به صدای قلبش گوش دهد  میتوان با جرآت و جسارت کاخ های بیداد را شکست و زندگی را بمیل خویشتن عیار ساخت. از «هیتلر» خوانده بودم: که به سربازانش گفته بود: گر چه ما ظاهرا زنده بودیم، اما در حقیقت چون اجسام بی روح؛ که تمام ارزشهای زندگی را از ما گرفته بودند زندگی میکردیم. آدمی که خود را تسلیم دیگری کرد تا او برایش تصمیم بگیرد، این آدم  لیاقت شکست و بدبختی را خواهد داشت بنابرین بشورید در برابر قوانینی که دست و پای تانرا بسته و آزاد باشید او این موضوع را تا سرحد ملتها قابل تطبیق میدانست.  آری! دیدم پری من هتلر وار می اندیشید و روی سرنوشت هردومان که دیگر( ما ) شده بودیم کسی را حتا اجازه مهربانی نمیداد چه رسد به دخالت.

 شجاعت و شهامت

شجاعت و شهامت یکی دیگر از فضایل اخلاقی مندرج در سیرت پری است که با ژرف نگری میتوان از سیما و نگاه  های نافذش بروشنی تشخیص داد . من حتا در ستاره این فضیلت را دیدم . اما اکنون چنانچه در آغاز این نوشتار نوشتم میخواهم دیدگاه خود را از تجربه هایم در شناخت او در بخش (سیرت ) شریک و مطرح کنم. بطور خلاصه من شجاعت را در دو جمله خیلی صاف و پوست کنده تعریف میکنم : شچاعت عبارت از
- نترسیدن از آنچه نباید ترسید، و با قوت قلبی به استقبال آنچه را درست میپنداری و دلت گواهی میدهد رفتن
- دوری کردن از آنچه باید از آن با شجاعت و شهامت دوری جست.
پیش از اینکه جمله اول  را واکاوی و به بر رسی گیرم میخواهم به جمله دوم که عبارت از (دوری کردن از آنچه باید  با شجاعت و شهامت از آن  دوری جست) بپردازم! زمانیکه بعد چندین سال؛  پری را بار نخست در میان ابرهای حریری خیالی دیدم و دستم به او هنوز نمیرسید. فقط میدیدم با بالهای زیبایش در محوطه ای که پر میزد نوشته بود ( مرنجان دلم را که این مرغ وحشی – زبامی که برخاست به مشکل نشیند) . این تنها ترین جمله اش بود که  بدان باوری چندانی نداشتم. چون دیده بودم دل رنجیده ای پریان؛ نه تنها به مشکل؛ بلکه به سهولت و حتا داوطلبانه به بام های که روزی از آنجا با خشم برخاسته بود؛ مینشیند. حتا در زیر آن سقف خانه میسازند و آن بام را رویایی میسازند. این حرف را هرگز در طول همین سالها هم برایش نگفتم. فقط گاهی در قالب کنایه ها  میگفتم تو خیلی مهربانی ! بخشش گری میتوانی ببخشی و بس! اما چند ماه قبل پری بمن نوشت: از تروریستان پیچیده شده در دست و پایم سندی دریافت کرده ام که تصمیم گرفتم برای ابد از آنها دوری جویم. او با شجاعت بی مانند افزود: حتا امروز افراد میانه رو را احضار کردم  و مثل جورج بوش با قاطعیت گفتم یا با من یا با تروریستان! فقط دو آدم را بنابر بعضی معاذیری بخشیدم. انگار او از ته ء دلم با خبر بود و بمن تفهیم کرد که : من از این بام بر خاسته ام ! شاید اینبار حتا به مشکل هم ننشینم! زیرا او با من در این مورد کوچکترین مشورتی نکرد؛ بلکه فقط تصمیمش را  اعلام کرد. اما این تصمیم شجیعانه برایم همانزمان نوعی فوران غضب و لهیب احساسات جلوه کرد. و حس کردم پری با این دیگ جوش غلیان احساسات مجبور به مصاف  در رزمگاه نابرابر شده است.  از یکسو جگر خون شدم  زیرا حسی میگفت در این جنگ به احتمال زیاد متاسفانه کم خواهد آورد. زیرا شجاعت؛ در مرحله اول مهار غضب توسط عقل  وسپس اطاعت غضب توسط عقل با اقدامات عملی است مشروط بر اینکه  رأى عقل آنرا مقتضى بداند. و من  نمیدانستم پری این تصمیم را با مهار غضب توسط عقل انجام داده یا از روی احساسات؟ به همین دلیل از اسناد بدست آمده استخباراتی هیچ نپرسیدم و پیش خود دعا کردم خدایا! فقط غنچه اش را پژمرده مکن! کاری بکن تا نوعی با این مشکل در نیفتند! بعد وقتی آن اسناد را برایم رونمایی کرد. بر تصمیم اش مهر تائید زدم اما باز هم وقتی روی واژه شجاعت فکر کردم! از اینکه شجاعت معمولن در میدانهای جنگ بروز میکند طوریکه  قوه غضب با اطاعت از قوه عقلانیت به مصاف دشمن ترازو شده میرود. بار ها از خود پرسیدم آیا او چنان ترازو و محکی داشته؟ نمیدانستم!هنوز نمیدانم! نگرانش بودم. اما همینکه روی شجاعت آن گردش چشمان که دنیا را کن فیکون میکرد فکر میکردم. در دلم میگفتم خداست در این نبرد نابرابر آن جفت خدایاگان همان کاری را بکنند.که با من میتوانند. باری هم اشکی نا امیدی در چشمان نشست .با خود گفتم: نه پری نمیتواند در این جنگ نا برابر ایستادگی کند. زیرا من دیگرم و هرکس من نمیشود! کاش همرایم از اول صحبت میکرد نمیدانم او مرا چقدر همرکاب زندگیش میداند اما اگر او در هر میدانی شکست بخورد من پاش پاش میشوم. بهر صورت زمان گذشت و مطمئن شدم  پری در اینکار با شهامت و شجاعت بی نظیر موفقانه عمل کرده و دشمنانش را زبون کرده و پوزه شان را بخاک مالیده انتظارم بالا رفت و همین مسئله محوری بود که مرا هم تشجیع نمود تا خودم با شجاعت قدم به کوه وصال بگذارم و خاک پای چنین بت شجاعی را ببوسم
- نترسیدن از آنچه نباید ترسید
شجاعت، همانا قوت قلبیست هر قدر قوت قلبی شدیدتر و بیشتر باشد، ارزش و اهمیت شجاعت بیشتر می گردد. شجاعت مقوله ای است که افراط و تفریط در آن راه ندارد. شجاعانه حرکت کن ! حتا با احتیاط ! بدینترتیب من نخستین قدم شجاعانه را زمانی گذاشتم که 
چند روزی بود آفتاب من ابری شده بود ، زمین و زمان برایم تیره و تار و شکل عبوس به خود گرفته بودند. وقتی هم میتابید نگاههایش خسته و بی حوصله بود. انگار سرم خیلی قهر بود. با وجودیکه دلیل قهرش از سهل انگاری در چک کردن نامه ها توسط خودش بود. اما هیچ قبول نمیکرد و پیوسته مرا ملامت میکرد. منهم چون تحلیف بندگی کرده ام نمیتوانستم برایش برهان و دلیل آورم. پس برای بدست آوردن  دلش حیله ای سنجیدم از همان راهی که هنوز بر من قهر بود. بار دیگر کار گرفتم.ولی این بار نیز حیلت ام را که رنگ شهامت نیز داشت نادیده انگاشته بود و هیچ خیالش را نمی آورد. تا برایش گفتم من رونده سرزمین آفتابم. بعد آنکه برایش خط راه داری ام را هم  در همان آدرسی که از آن قهر بود نشان دادم . بمن نوشت: من فقط خطی را میبینم که تو به سواری شتر به بلخ میروی؛ من که در بخارا هستم. بمن چه؟ این تجاهل العارفانه پوتانسیل صبرم را لبریز کرد. برایش گفتم پس هیچ نمی آیم. نه بلخ نه بخارا!  فردایش گفت: نه بیا من برایت موملایی بدخشان تحفه خریده ام. خوشحال شدم. اما وقتی برایم برنامه ساخت و آنرا چنین اعلام کرد : در دروازه جنوبی شادیان بلخ که آمدی من هستم و یکی دو روز باهم میباشیم به خجند میبرمت و .... وای خدایا ! با این سخنان انگار  رایحه سواحل سبز محبت، درکوچه های خاکی انتظار  پیچید وعطر بهار نارنج در زیر آسمان امید ورجاء مستم کرد.  از یکسو شجاعت و شهامت ازاین  سخنان میتابید و از سوی دیگر زندگی برویم دریچه هایش را گشوده بود. با اینحال یک دلهره عجیبی در دلم بود. مگر چگونه؟ آیا میتواند؟ آیا واقعن نمیترسد؟بلی! زمان موعود سر رسید و دیدم شهامتش را! دیدم شجاعتش را! اصلن من با رفتنم در بخارا زره پوشیده بودم و برای جنگیدن آماده رزم شده بودم. من برای بدست آوردن پری بسان بچه پاچا اسپ و سمند آراستم زره پوشیدم و شهامت کردم. اما شهامت او شجاعت او مرا اثیر و اسیر خود کرد من دو برابر عاشقش شدم و ارادتمندش! او در صف اول محاربه با شجاعت پرچم آزادگی و عشق بر افروخت! کاری که من نتوانستم هیچگاه! او خیالاتم را تحقق بخشید و شجاعت و شهامت را در سیرتش برای ابد بنوشت



اخلاص به عشق و عاشق تا سرحد از خود گذری

مولوی عبدالباری در فضیلت اخلاص، از روی کتاب کنز الدقائق میگفت : اخلاص کبریت احمر و اکسیر اعظم است.  اخلاص مانند گوگردی است که باید با شعله سرخ روشن کنی تا مهرت را در دل اخلاصمندت اکسیر کنی. و من با چه آرزوئ این درس ها را می آموختم!!! آرزوئ که چه وقت و چگونه پری بفهمد من همآن کبریت اخلاص پری ام. چگونه به او بفهمانم که: همین پلته ناتوان کبریت؛ با همین بی کلاسی؛ ناداری و کمبود تحصیلات عالیه میتوانم  با کوچکترین تماس به زرنیق عشق تو نه تنها به شعله سرخ  بلکه  با لهیب هفت رنگ بدورت اکسیر مهر کشم. مولوی آیه ای«و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین ) را از قران مثال میزد بدین معنی که: بندگان، فقط مامور به اوامر الهی از روی اجبار نیستند، مگر به آن جهت که از روی اخلاص عبادت کنند خدای خود را)  در  آن حالت  که عشق در دلم طوفان بپا میکرد موضوع اجبار و اخلاص به یک چالش بزرگی در زندگیم مبدل شده بود. مگر چگونه میشه پیش رویش ایستاد وبدون نشان دادن کوچکترین اضطراب برایش گفت: من همان کبریت اخلاص تو ام. من همسر بالاجبار را دوست ندارم. من همسفر بالاخلاصم. لطفن یکبار محک بزن. اگر اخلاص کلبه فقیرانه ام را بر اجبار کاخ سلیمان ترجیح ندادی من پا پس میکشم بعد  مرا راهی ترا راهی! اما کی میتوانست نپسندیدنش را تحمل کند. حرف زدن و گفتن بعد اینهمه سال کار آسانی است. اما هر چیز در وقتش
مولوی عبدالباری میگفت: اخلاص ، از بالاترین صفات کمالیه و با فضیلت‌ ترین ملکات نفسانیه یک مرداست
 بیاد ندارم گاهی مولوی در پهلوی صفات یک مرد یک زن یا هم در مجموع یک انسان را هم مشمول صفات ذاتی اخلاص کرده  باشد. یادت بخیر مولوی اگر هنوز زنده باشی و این سیرت الپری را بخوانی حالا برایت میگویم چرت های آنروز هایم را و ترا سبق میدهم اخلاص چیست ؟ و اخلاص پری را چگونه یافته ام؟ .
همین دیروز دوست عزیزم آفتاب خان معتقد بود و مصرانه میخواست این نکته را بمن بفهماند که  «عشق» پدیده ای است زمینی بین دوانسان و در محدوده حالات بشری قابل تفسیر است، من چون غزنیچی و پیرو حضرت سنایی ام با غزلی از حضرت سنایی که عین و شین و قاف است تفسیر نیست برایش استدلال کردم که  از نظر من گرچه «عشق» گوهری تابناك از عالم علوی در قالب حركت انسان به سوی خداوند پنداشته میشود و تا اندازه ای  قابل توضیح و تفسیر هست. اما  عشق ماهیتاً روحانی است این حرف را با قلب خویشتن لمس کرده ام. عشق مراحل و درجاتی دارد كه از عشق زمینی آغاز میشود و تا مرحله عشق ربانی رشد میکند. اما تجربه نشان داده که عرفا و عشاق بشمول مولانا و ابوسعید وقتی عشق زمینی را برای خود كامل ندیده اند؛ به سوی عشق آسمانی حركت  كرده اند. ولی بعد متوجه شده اند که همان عشق زمینی اش خود عشق آسمانی بوده است. بگفته مولانا ( شمس من و خدای من) .بزرگمرد فیلسوف و ادیب آفتاب خان پذیرفت و نظرش بکلی عوض شد و تعهد داد دیگر از من در این مورد بشنود. و اما این عشق زمینی و آسمانی را پایه و ستون چیست؟ بنظر من اولش اخلاص! دومش اعتماد است. و عشق من سرخیل خوبان؛ پیامبر اعتماد و الهه اخلاص است
از نظر من اخلاص هم مثل هر چیز دنیا درجه و مراحل دارد. او وقتی بمن با اخلاص گفت: ببخش که فلان شعله ای افروخته در دلت را نتوانستم خاموش کنم! بعد با نگاهی که اخلاص از آن فوران میکرد بمن دید و گفت :میخواستم و آرزو داشتم اما.... این منتهای اخلاص در معاشقه بود  که فقط از او در جهان عشق بوقوع پیوسته و بس!و ایکاش موقعی دست دهد که صرف بخاطر همین جمله اش بر روی پاهایش به سجده افتم. او واقعن اهل سجود است. او لیاقت پرستیدن را دارد. وقتی با چنین ازخودگذری حاضرست در عشق وارد شود و دل عاشق بدست آرد. به تعبیری به عاشق بگوید اکنون من عاشقم تو معشوق  با همین جمله ( میخواستم و آرزو داشتم.)وای خدایا از چه گنجی در این دنیا بی بهره ام
روزی دیگر برایش از افسانه بال سبز پری گفتم موقعی که از ابرهای نمدار میگذشت جسمش تر میشد حبابهای روی بدنش میلغزیدند و با نور مرمرین بدنش هم منور و هم معطر میشدند. او با نگاهی که اوج آسمان اخلاص را درنوردیده بود بسویم دید و گفت: میخواهم آرزو دارم اما میبینی که وقت مساعد نیست! زمان اجازه نمیدهد و بعد ها بار ها همین آرزو را از راه دور با سبد پر از اخلاص روبرویم گذاشت. اینست دلبری! اینست با اخلاص دلبری! اینست اعتماد! اینست ازخود گذری در ره عشق و اعتماد بی انتها که فقط در سیرت زیبائ فرشته پری من میگنجد.

بنابر این، فهم من حکم میکند که اخلاص مظهر شجاعت  و برخاسته از خرد و منتهای عقلانیت است ؛ آن که بیش از هر چیز همیشه به خویشتن خویش و خواسته‌های گوناگون خود تسلّط دارد و هرگز به سراب پشت آب نرفته  و همه انرژی و توانایی‌های خود را به صورت کامل و حساب شده در اختیارخود  دارد، هرگز عنان از کف نداده ؛  وقتی با اعتماد بنفس میگوید: مرا ببخش! میخواستم و آرزو داشتم! آیا جز اخلاص بی انتها؛ جز اعتماد بی منتها چیزی دیگری در این جمله میابی؟ آیا این جمله یک جمله احساسی میتواند باشد؟ بنظرم هرگز نه.



عشق بی انتها تا سرحد پیمان و میثاق تازه بستن

وفا داری در عهد

اوایل سال پار فرصت مساعد شد تا با او خیلی نزدیک شوم. البته نه از نظر مکانی و جسمی ؛ بلکه از نظر قلبی! تا جائيکه او،  مثل عطر باغ محبت هر لحظه در کلبه ام میوزید و شبها و روزهای تنهایی ام را با حضور خود منور و معطر میکرد. زندگی چنان زیبا شده بود که بچشم سر میدیدم از طنین آهنگ دلکش صدای زیبایش تاکستانهای آرزو سر برمی آوردند و زنده گی و نفس کشیدن مبدل به  شراب  عشق و امید میشود . در همان هوای سرد وقتی او با چهره متبسم با من صحبت میکرد؛ حس میکردم از شاخسار پرتلاطم ابرها؛ ققنوسها بر میخیزند و ستاره  ای را بدهن گرفته پشت کلکین خانه ام می آیند تا با حنجره های آتشین عاشقانه برایم سرود  بخوانند و بگویند: روز وصل دوست داران مبارک! 
وقتی هم تبسم کنان میرفت و به امید دیدار میگفت: میدیدم
در نهانخانه تنم عشق و زیبایی اش به  تغزل می نشیند و سپس او را عاشقانه در فراخنای بی انتهای مهر و عشق  حلول داده فریاد میکردم  و از سروش ابدی دوستت دارم گفتن سرشارش میکردم!برایش میسرودم! زمزمه میکردم  مینوشتم ؛ میگریستم و .... او با غمهایم میگریست و غزلهایم را میپسندید و تشویقم میکرد.
خلاصه که دیگر پرده از روی تقریبن همه راز هایمان  برداشته شده بود. شبها و روزها با هم درد دل میکردیم . در واقع بعد یک عمر فرصتی پیدا شده بود تا دور از هم ولی در کنار هم زندگی کنیم.عشق مان؛ پیوند مان به حدی گره خورد که از هر حرکت هر اتفاق و هرلقمه یکدیگر باخبر بودیم. اما متاسفانه و تلخ بختانه که چشم تنگ دنیا همین خوشی را هم از ما گرفت. وقتی با دلی پر و از روی ناگذیری مجبور به ترک حتا همین فرصت طلایی شدم. نفسم بند شده بود. زمانیکه هواپیما جسم نیمه زنده ام را بسوی محبس تنهایی ام منتقل میکرد؛ در هر لحظه و در هر فرصت احوالگیرم بود . اما وقتی در هوا در فضای خدا بیاد آن روز های شیرین اشکریز شدم دفعتن حرفی یادم آمد و آن اینکه : پری میگفت: من در دوست داشتنت از تو متقدم ترم! در این سخنش تردیدی ندارم. گفته او نزد من وحی منزل است. اما دوست داشتن و عشق تنها در گذشته نمیماند و پایبند تجدید میثاق و عهد میباشد. عهدی که دوستت دارم و خواهم داشت را در پی داشته باشد.زیرا (عهد) عشاق؛ حتّا اگر بر پهنة هیچ کاغذ یا عهدنامه ای نیامده باشد و لفظی باشد. برای جفت عاشق لازم و ملزوم است. چون بدون عهد هیچ حادثه ای در آینده قابل پیشبینی بوده نمیتواند و اصلن اتّفاق نخواهد افتاد. هیچ حرکت عشاقانه در آینده متصور نیست. فرق آدمهای عاشق و آدمهای دیگر در اینست که آدم های معمولی می توانند عهد ببندند؛ به همان سان که می تواند عهد بگسلند؛ یعنی قدرت عقل و اختیار، این امکان را برای آنها فراهم  کرده است ؛ اما عشاق وقتی لفظ دادند؛ دیگر قدرت عهد شکنی را ندارند. زیرا در عشاق عقل نیست که بر حکم زمان عمل کند. بلکه قلب است که با احساس عهد و پیمان میبندد و آن را در هر شرایطی عملی  میکنند.نمونه بارز آن عشق آدولف هیتلر و معشوقش آوابران است . بسیاری ها ؛ هیتلر را مظهر شرّ مطلق می دانند، اما او زندگی عاشقانه ای را نیز سپری کرده و در عشق  خود پابند میثاق به عهد بوده است. او،به عهدی که، به معشوقه اش آوابراون ، داده بود در شرایطی وفا کرد که میدید کاخش میلرزد. دوستش موسولینی اعدام شده ؛ ولی  با اینهمه شرایط سخت؛ با معشوقش در عهدی که بسته بود وفا کرد و فقط برای یک روز همسر او شد، هردو پس از عروسی خودکشی کردند. امّا،  ثمره عشق واقعی و وفا به عهد همینست که این دو در بیوگرافی خویش نوشتند! از اینرو عهد بستن ؛ میثاق بستن در عشق های واقعی نه تنها معمول که مرسوم است. از همین رو حتا در طبیعت تجدید عهد با اسم حی،( زندگی دوباره) آغاز میشود.  نوروز در واقع عهد جدیدی  است که زندگی دوباره را در رگ طبیعت جاری می سازد. همان که فقدانش موجب پژمردگی و افسردگی و انجماد شده است. در خزان عشق هم تجدید میثاق بهار عشق الزامی است  و همانگونه که طبیعت در بهار، عهد تازه می بندند و نشاط مثل خون گرم و تازه در رگهای زمین و گیاه  می دود تا سر از دوباره  زندگی و شادابی آرد و موجب برخورداری همگان از خوان گستردة زمین گردد؛ عشق هم مشمول این تجدید عهدست.
:خلاصه در گیر همین خیالات به محبسم نزدیک شده بودم که دلم خیلی تنگ شد و بی اختیار این اهنگ در لبم نشست.
من اسیرم در پی مهر و وفای خویشتن- ورنه او سنگین دلی نامهربانی بیش نیست
زندگی بر گردنم بار گران بیش نیست- عمرجاودان عذاب جاودان بیش نیست
با پیدا کردن نخستین امکان برایش نوشتم: رسیدم. اما ترا به عشقمان قسم میدهم نجاتم ده! گفت سعی ام را میکنم.اما او که خدای دل منست و انگار حتا آه های دلم را در فضای لایتناهی آسمان شنیده بود بطور ناگهانی و بدون تصور گفت: من با تو عهد میکنم که حلقه ات را روزی در انگشتم بیفگنم تا بتو نشان دهم این آرزوئ مقدمتر من بوده تا تو!!!!! وای خدای من چگونه میشه باور کرد؟ مگر ممکن اس؟نخست ایکه  ازچه فهمید من عهد خواه شده ام؟ مگر میتواند؟ مگرچگونه سیرت او را تا هنوز درک نکرده بودم؟؟ در حالیکه من  به او باور دارم. زمان بشدت میگذشت.روزی رسید و پری آرزو های من؛ عشق من و خدائ من به میثاق که قلب مان سالهای پیش بسته بود. در حضور خداوند و فرشتگان رسمیت بخشید! آری او به عهدش پابند و به میثاقش رنگ واقعیت بخشید. او مرا افتخار بخشید. افتخاری که آرزویش را داشتم
او باشهامت بینظیر در حالیکه خطر را درک کرده بود، پابند به میثاق شد. پری با سیرت من؛ با  میزان ترکیب قدرت شهامت و عقلانیت، وسوسه اش را دفع کرده بود و  با توجه به ارزش های اصلی وفا داری به عهد به میثاقش جانانه عمل کرد. این سیرت هویدای او را من با دیده دل دیدم و با جان دل لمس کردم

اکنون  بهرسوی جهان که روی میکنم به او میرسم . تصور میکنم وقتی اگر دست مرا با همین پیمان بگیرد و تنم را با عشق لمس کند از تن عاشقم جز مهر؛ چیزی برجای نخواهد ماند و مسیح وار در فراسوی وجود؛ تا ابدیت بدون مرگ چشم باز خواهم کرد! و ترا میپرستم گفته نماز عشق حضوری خواهم خواند. خدایا! دستم را بدست پری با صورت و سیرتم رسان


تبرک و قدسیت

تبرك از منظر دینی بركتی است که با توصل به چیز یا شی قدیسی حاصل شدنی است؛ اما با حواس پنجگانه  درك شدنی نیست. مثلا پیراهن یوسف در بینایی چشم حضرت یعقوب یک تبرک است. که با حواس پنجگانه نمیشود آنرا درک کرد زیرا از نظر عقل و حواس؛ پیراهن یوسف نه قطره چکان چشم است نه هم دوای بینایی اما به عنوان یک تبرک در قران آمده و ما هم عقیده داریم که شفا بوده و هست. مضاف بر این بر آب زمزم و پوش کعبه تبرک میزنند بر موی پیامبر و اشیای بجا مانده از پیامبر مثل خرقه مبارک به چشم تبرک دیده میشود. من وقتی چنین درسها را تازه می آموختم؛ دراعماق جهان  ناپیدای عشق پرتاب میشدم . باور من به پیدا کردن متبرک ترین موجود هستی تکمیل شده بود. من قداست و تبرک هردو را در گلتن خورشید خودم یافته بودم. از همین سبب بیاد تبرک در عشق خودم همیشه غرق سیر و سیاحت در کوه قاف میشدم.چنان در تبرک آن تن قدیس متبرک و آشیای زیبنده و پوشنده اش غرق خیال میشدم که بار ها مورد سوال قرار میگرفتم. یکبار پرسیدم دزدی در تبرک جایز است؟ مولوی گفت نه؟ بعد پرسید بخیالم کمر به دزدی کردن خرقه مبارک بستی؟ خندیدم اما در دلم میگفتم کاش آن کارت هویت را میدزدیدم. حالا هم باور دارم که دزدی همان تبرک؛ زندگی ام را زیر و رو میکرد. شاید مرا به آرمان شهر رویا هایم میبرد. اما من متاسفانه از پری هیچ تبرکی نداشتم! سالها نداشتم. وقتی از او نخستین تبرکی را دریافتم هر بار که به عشق بوئيدمش با عشق برایش تبرک بستم. این باور بمن پیدا شد که تبرک در سیرت پری من یک اصل انکار ناپذیرست. تقریبن ۴ سال پیش ازش خواستم پوشیدنی هایش را نگهدارد. بعد خواهان نگهداشت هرچه پری بو و پری لمس بود شدم و سرانجام ازش خواهش ساختار یک موزیم شدم . و همین اکنون که یادم میاید زیارت موزیم پری را روح عاشقم پرواز میکند  برفراز نخلهایی خفته آرزو ؛ زیرآسمان شبنم آلود امید و عشق ، و دررگانم نور عشق جاری میشود. 
پری مرا با مهر تبرک نوشان کرده بود. او پوشش شبانه و تن پاک؛ قدیس حمامش را بمن هدیه داده بود! وقتی آنها را میبوئیدم و میپوشیدم انگار  خوشه های طلایی گندم للمی امید؛ درکوهپایه های تنم  با نسیم عشق تاب میخوردند   . 

اینبار با لمس هر تبرک او حس میکردم با دستهای قدیس خود درمزارع سوخته دلم  سدر و سپیدار عشق غرس میکند و با همان انگشتانی که میپرستمش لبهایم را  مینوازد.  وقتی برایم شراب قدیس تنش را داد و بویژه زمانی که خواهش قداست زمزم ۱۱۰ فیصد کردم و با شهامت و لطافت پذیرفت.من درسرچشمه های عطش ،  با ترنمی بلورین عشق برلب از دریای آرزو ها  به خلیج عشق میریختم و زلال عاشقتر کف آلود؛ پر شور با زمزمه دوستت دارم تا دم مرگ؛ بر لب برمیخاستم ودر آفاقم  درختان مهر و عبودیت شکوفه میکردند.

ادامه دارد


داغ یك عشق قدیمو اومدی تازه كردی
شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردی
آتش این عشق كهنه دیگه خاكستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود

به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی

تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی

به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی

رفته بود هر چی كه داشتیم دیگه از خاطر من
كهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش كرده بودم همه روزای خوبو
اومدی آفتابی كردی تن سرد غروبو


۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

اضمحــلال امپــراتوری آرمــانی لــر و بــر






اضمحــلال امپــراتوری آرمــانی لــر و بــر افغــانســتان توســط گرگـــان بــاران دیــده آی ایس آی
سه شنبه ، 27 دی 1390 ، 14:37



در این روز ها که نور افگن های رکن چهارم دموکراسی بطور پیگیر و مستمر به ابعاد و زوایای پیدا و پنهان کشور ما از جمله، برنامه به اصطلاح مصالحه با درندگان عصر حجری و سیستم نظام آینده کشور پس از سال2014 میپردازند. از یکسو در داخل کشور بازار صاحب نظران و کنکاش گران را گرم نموده اند و از سوی دیگر خوراک تازه ای برای برنامه گذاران تلویزیون های بیرون مرزی لاس انجلسی؛ مطبوعات و صفحات انترنتی تهیه نموده است.
اما پرسشی که از دنبال کردن و شنیدن این حرفهای تکراری، موضع گیری های مبهم سیاسی و بیانیه هائی شعاری و آرمانی که بدون شک بضاعت فکری و فقر فرهنگی تحلیلگران عقده مند و سخنگویان دولتی را بنمایش میگذارد مطرح میگرددد اینست که آیا چه کسی یا گروهی درآینده سرنوشت سیاسی این مملکت را رقم خواهند زد؟ از حکومتی ها که بگذریم آیا این معامله گران که ادای اپوزیسیون را هم مینمایند قابلیت بر اندازی اهرم های فشار قدرت های جهانی و همسایگان رادر کشور ما دارا خواهند بود؟ آیا اینها خود در آینده با یک معامله تازه تبدیل به بخشی از زنجیرهء بحران نخواهند شد؟

هرچند هنوز بسیاری از مسایل و رویدادهای جاری و آینده کشور همچنان در پرده ابهام قرار دارد اما یک مسئله کاملا روشن و هویداست که گرگان باران دیده آی ایس آی با تربیه نمودن چند تا از ابلهان گوسفندی، مطیع اما مغرور در ارگ شهنشاهی توانسته اند از دیگران در این معامله سبقت جویند و به سهولت حق پدری شانرا بدست گیرند.
درک من از شرایط موجود اینست که اوضاع کشور ما در واقع شباهت زیاد به داستانواره "امپراطوری بزرگ گوسفندان" نوشته عزیز نسین نویسنده ترکی دارد که بشکل طنز واره آنرا در دهه هفتاد نوشته و منتشر نموده است من بلحاظ همین بافت منطقی توانستم این داستانواره را با استفاده از جستجوگر گوگل آنرا در وبسایت ایران گلوبل پیدا و خلاصه آنرا ذیلآ تقدیم نمایم امیدوارم خواننده عزیز با من تا فرجام این نوشتار بیاید:


امپراتوری بزرگ گوسفندان
۱۹۷۳ عزیز نسین
 در دوره ای از تاریخ، شیر، پلنگ و ببر، شکارگاه های جهان را بین خودشان تقسیم کرده بودند. اما برای گرگها جائی برای شکار نمانده بود. گرگها که به مناطقی تحت سلطه ی شیران و پلنگان وارد شده نمیتوانستند. روز ها گرسنه می ماندند. بنابرین چاره ای اندیشیدند و کنگره بزرگی را سازمان دادند و در این کنگره در باره چگونگی پیدا کردن راه چاره، با همدیگر بحث و گفتگو کردند..
گرگ پیر دانایی که به کنگره گرگها آمده بود گفت:
” همنوعان گرامی، شیران، پلنگان و حیواناتی مانند آنان استعمارگرانند. این استعمارگران بزرگ بهترین مناطق جهان را تحت سلطه خود در آورده و برای ما گرگها جائی باقی نگذاشته اند. ما نیز جائی را برای زندگی کردن می خواهیم..
-که ما نیز باید مستعمره هایی داشته باشیم.در این خصوص پیشنهاد من این است:
گوسفندان را مجاب کنیم که «امپراطوری بزرگ گوسفندی »را تشکیل دهند. زمانی که همه گوسفندان برای برپا کردن امپراتوری بزرگ گوسفندی در منطقه ای جمع می شوند، آن منطقه را احاطه کرده و به دست می گیریم و هنگام گرسنگی، تا زمانی که سیر نشدیم از آنها می خوریم
این پیشنهاد در کنگره گرگها تصویب شد و بر این اساس و برای عملی کردن آن دانایان گرگها مجمعی تشکیل دادند و تصمیم گرفتند که برای جمع کردن و گردهم آوردن گوسفندان در یک منطقه، باید آنها را فریب داد چنانچه
باید به آنها ضرورت برپایی « امپراتوری بزرگ گوسفندان» را توضیح داد واسم این آرمان را « گوسفند گرایی » میگذاریم.
بنابرین. گرگها، از میان گوسفندان سودجو ترین، خودخواه ترین واحمق ترینشان را یافته، و به آنها به عنوان رشوه، بهترین چراگاهها و وسیع ترین مراتع را نشان می دادند. بدین صورت دربین گوسفندان جریان « گوسفند گرایی» گسترش یافت. و کتاب های جریان گوسفند گرائی برشته تحریر درآمد. در آن کتاب ها این چنین نوشته شد
 ما گوسفندان از همه حیوانات دیگر برتریم. در حالیکه از موی شیر و پلنگ پشمی به دست نمی آید، موی ما برای پشم بهترین است. حتی مدفوع ما بعنوان کود مورد استفاده قرار می گیرد، حال آنکه مدفوع شیر و پلنگ جز کثیف کردن این دنیای زیبا به چه درد دیگری می خورد؟ ما گوسفندان برترین هستیم. پس ما باید «امپراتوری بزرگ گوسفندان» را برپا کنیم. و برای برپایی این امپرا توری بزرگ گوسفندان باید که در کانونهای آرمانگرایان گوسفندی متحد شویم. باید در برابر دشمنانمان، دست بدست همدیگر بدهیم! ما امپراتوری بزرگ گوسفندان را برپا خواهیم کرد. تمامی جنگلها، چراگاه های وسیع و چمنزارهای بی پایان از آن ما خواهند شد
گرگها، از گوسفندانی که چنین افکاری داشتند، حمایت و به آنان کمک می کردند. گروهی از گوسفندان با مشاهده این کمک ها و حمایت ها به فکرفرو رفته و می اندیشیدند:
« ما چه اندازه درباره گرگها اشتباه می کردیم حال آنکه آنها بی اندازه خیرخواه و یاری رسان بوده اند…. اکنون می دانیم که گرگها دوستان ما هستند…..»
گرگها که بسیار کار آزموده، دانا و سازمانگربودند، متخصصینی برای گوسفندان می فرستادند. و این گرگهای متخصص، گوسفندان را راهنمایی ها می کردند و نظرها می دادند.
گرگها علاوه براین متخصصین، جاسوسانی نیز به میان گوسفندان فرستادند و این جاسوسان، گرگانی بودند که خود را در پوست گوسفند پنهان کرده بودند. این گرگها خوب آموزش دیده بودند ودقیقا مانند گوسفندان بع بع میکردند. گوسفندان، آنهارا نیز همانند خود می پنداشتند. این جاسوسان هر سخنی را با این جمله آغاز می کردند که: «ما اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند اتحاد و همبستگی و وحدت ملی هستیم » و پس از این مقدمه گوسفندان را برای اتحاد و گردهمایی در یک منطقه دعوت میکردند.
آرمان امپراتوری بزرگ گوسفندان که بسرعت میان آنها پخش شده بود، از گله ای به گله ای دیگر بی وقفه منتقل میشد..
پنداشتن اینکه تمامی گوسفندان چنان احمق بودند که این حیله گرگها را باورکنند، اشتباه خواهد بود. گوسفندان عاقلی نیز بودند که تلاش می کردند تا همنوعان خود را هوشیار سازند.. این گوسفندان عاقل در ضمن خیالی بودن امپراطوری بزرگ گوسفندی را توضیح میدادند وتاکید میکردند که گوسفندان در آن امپراطوری خیالی، در رویای چراگاه های فراوان و چمنزارهای سبز و مراتع گسترده دریده شده وطعمه گرگهای گرسنه خواهند شد. این تلاش های گوسفندان دوراندیش راه به جایی نبرد. زیرا اندیشه یگانگی، اندیشه اتحاد و وحدت ملی و تفکر برپایی امپراتوری بزرگ گوسفندان، بسیار گسترش یافته بود. به کسانی که برخلاف این فکر می کردند به چشم خائن و دشمن گوسفندان نگاه می کردند. در امپراتوری بزرگ گوسفندان، چراگاه ها و چمنزارها حتی در سرمای زمستان و در زیر برف ها نیز سرسبز بود. آنجا یک بهشت است. بهشت گوسفندان….
و سرانجام این تلاشها آن روز تاریخی فرا رسید. خبرها از گله ای به گله ای دیگر پخش شد و گله های گوسفندان از سراسر جهان برای پیوستن به همدیگر، و برپایی امپراتوری بزرگ گوسفندان، برای زندگی در آنجا شروع به حرکت کردند.
راه پیمایی خیلی سخت گذشت. تمامی گوسفندان در دره ای وسیع و طولانی که گرگ های متخصص نشانشان داده بودند، گرد آمدند. آنها بی وقفه و یک صدا فریاد می زدند:
- در چنین روزی که بیش از هر زمان دیگری محتاج اتحاد و همبستگی هستیم…
- امپراتوری گوسفندان را بر پا خواهیم کرد!
همه گرگان گرسنه، گوسفندانی را که در آن دره گرد هم آمده بودند در میان گرفتند. گرگها به راحتی گوسفندان را می دریدند، خفه می کردند و می خوردند. چونکه گوسفندان را دیگر نه چوپانی بود و نه سگان گله ای که از آنها محافظت کنند. گوسفندان دیگر فهمیده بودند که خطر واقعی از کجاست، دانسته بودند که دشمن واقعی کیست و چگونه فریب خورده اند ولی دیگر کار از کار گذشته بود.
در نتیجه حماقت گوسفندان، گرگ ها نیز دیگرصاحب سرزمین، صاحب مستعمره شده بودند. حالا گرگ ها نیز سرزمینی داشتند که بر آن فرمانروایی کنند.
گوسفندان هشیاری که این دروغها را باورنکرده و فریب نخورده بودند در گوشه و کنارقایم و پنهان شده، و نسل بعدی گوسفندها را دوباره پرورش دادند. اگر آنان نبودند، گونه ای از جانداران که گوسفند نامیده می شود جملگی از بین میرفتند.
واقعه ای که روایت شد، هرچند در تاریخ گوسفندان، بصورت مکتوب ثبت شده است، ولی این فریبکاری گرگها در جهان همچنان ادامه دارد. زیرا در جهان امروزهم، چه در میان گوسفندان وچه در میان جانداران دیگر، صد افسوس که سودجویان، احمق ها و اشخاص پست هنوز هم وجود دارد"بر گرفته از ایران گلوبال

حالا مطمئنآ خواننده عزیزشباهت کامل این داستان را با اوضاع کشور ما بویژه در ده سال اخیر میپذیرد. چنانچه در اوایل کشور ما بین کشور های قوی دنیا(پلنگ-شیر-ببر) تقسیم شده بود و واقعآ برای گرگ ( پاکستان) جائی وجود نداشت اما این گرگ ماهر و باران دیده با دیسانت کردن رمه ای از آدم نما های گوسفندی در ارگ ریاست جمهوری توانستند در طی این ده سال آزگار نخست با ترسیم کردن دشمن خیالی آنها را از ملت شان دور نگهدارند در ثانی آنها را با شعار لر و بر و لوی افغانستان مجاب و بفریبندد و آرمان لغو معائده دیورند و رسیدن با سواحل بحر هند را در سر این ابلهان زنده نمایند اما پس از ده سال خواب غفلت برعکس امروز این گوسفندان ابله باگزینه های چون فدرالیزم، تجزیه و یا سپردن مقدرات ده ولایت بدست تروریستان مواجه اند و خود چنان در این گیر و دار هک و پک مانده اند که حیرانند به گله های که در طول این مدت از آنها دنباله روی میکرد چه بگویند؟ زیرا کشور را گاملآ به پرتگاه نابودی نزدیک ساخته اند!!!!!!! اما سرانجام کار کاملآ معلوم است و آن اینکه زمان شکار و دریدن خود این ابلهان نیز فرارسیده است.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

تولستوی و افکار توحید

  
تولستوی دانشمند شهیر روسی

تولستوی یکی از دانشمندان بزرگ جهان است که در سال 1820 در یک خانواده اشرافی و ثروتمند در روسیه متولد و در سال 1910 میلادی از جهان رخت سفر بست  
  ا در آن زمان حیات او روسیه کاملا غرق در جنگ با امپراطوری عثمانی و کشورهای اروپایی بود. تولستوی سیزده سال بیشتر نداشته که پدرش را از دست داد و پیش از آن مادرش هم از دنیا رفته بود. سپس تحت سرپرستی پدرکلانش به قازان در قفقاز که دارای اکثریت مسلمان بود مهاجرت کرد.
وی در سال هزده چهل و چهار وارد بخش مطالعات شرقی در قفقاز شد و زبانهای عربی ، تاتاری و ترکی را در کنار زبانهای اروپایی فرا گرفت
وی پیش از آنکه به سن پنجاه سالگی برسد کتابهای «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» را نوشت؛ یکی از ناقدان درباره ی این آثار نوشته است که اینها بخشی از هنر نیست بلکه بخشی از زندگی است.
تولستوی کسی بود که دشواریها زنده گی مرتب به او ضربه میزدند و باعث میشد همانند کودکی گریه کند و از جمع دوری گزیند؛ افکار زندگی و معنای و هدف از آن در سرش دور میزد و همواره در کشمکش روانی بین پیشینه ی مسیحی خود و تأثیری که در قفقاز از مسلمانان گرفته بود روزگار میگذراند.
تلاشهای تولستوی بر آموزه های کلیسا تمرکز کرد و در پایان دهه ی هشتم قرن هفده کتاب «اعتراف» و به دنبال آن کتاب «نقد دین مبتنی بر نصوص» را تألیف کرد. وی در همین زمان همچنین یکی از مهمترین کتابهای خود را با عنوان «پژوهش و مقایسه بین انجیلهای چهارگانه» را نیز به رشته ی تحریر درآورد و در آن حجم دوگانگی موجود بین انجیلها را تشریح کرد. وی در این کتاب مراحل اعتقادی خود و شک و تردیدی را که به وی دست داده بود توضیح داد . تولستوی در تمام این آثار به شدت و با شجاعت به باورهای کلیسا حمله کرد و این مسأله بر کسی پوشیده نیست؛ وی نشان داد که بسیاری از این باورها عین بت پرستی است و عالمان دینی همگی خودکامه اند و احساسات مردم را به بازی گرفته اند.
تولستوی داستان مشهور «حاجی مراد» را با الهام از مسلمانان قفقاز نوشت و در آن واژه های عربی و اسلامی همانند مرشد، مرید، امام، غزوه، شریعت و طریقت و نام های چون جمیل بک، محمد، حمزه را با تلفظ روسی آن آورده است و در آن بسیاری از نمونه های شجاعت بر اساس همکاری و از خودگذشتگی در راه عقیده را ذکر کرده است که مجموعا از زیباترین داستانهایی است
از مطالعه این داستان بر می آید که فکر توحید در قلب تولستوی ریشه دوانده بود؛ او با تمام مخالفانش درافتاد و مشکلاتش با روحانیون و کلیسا افزایش یافت بنابراین با جرأت نوشت: «این حقیقتی است که کلیسای موسوم به کلیسای ارتدوکس آن را انکار میکند؛ من  بر این باورم که آموزه های کلیسا به لحاظ نظری دروغی آشکار و زیانبار است و در عمل نیز مجموعهای از خرافات و پندارهای پست و بی ارزش است. در وصیتنامه ام به نزدیکانم نوشته ام وقتی مُردم نگذارند کاهنی به من نزدیک شود و پیکرم را به سرعت و بدون اینکه دست کاهنی به آن برسد دفن کنند. همه ی اسرار دینی شبیه جادوی پست و بی ارزش است اما من به خدایی ایمان دارم که روح و خاستگاه و اصل و اساس همه چیز است. بر این باورم که اراده ی خدا در آموزههای مسیح برای انسان کاملا آشکار است. این منتهای بیدینی است که خدا را معبودی تصور کنی که برای او نماز میخوانی. من نمیتوانم به این فکر بازگردم همانند پرندهای که نمیتواند پس از پرواز به شکنج تخمی که از آن بیرون آمده است باز گردد»

در حقیقت این احساس فطرتگرایی از زمان جوانی در وی وجود داشت و در کتاب «اعتراف تولستوی» آورده است که وی در سن هجده سالگی احساس میکرد که شعایر دینی که به جای میآورد و نشست و برخاستهایی که به قصد بندگی و احترام در نمازش انجام میدهد هیچ دلیلی ندارد و دیگر نمیتواند به دروغگویی علیه خود ادامه دهد به همین خاطر از آن دست کشید
چیزی که بر پایداری تولستوی بر عقیده ی توحید و ایمان به رسالت محمد (ص) تأکید میکند آن است که وی مجموعه کارهای بزرگش را در کتاب «حکمتهای محمد» پایان برد. این کتاب در سال ۱۹۱۰ یعنی همان سال وفاتش به چاپ رسید. وی در مقدمه ی کتاب درباره ی اسلامی که محمد (ص) آورده است میگوید: «این دینی است که اعتقاد اصلی اش بر آن است که خدا یکتا است و معبوی جز او نیست و به همین خاطر پرستش اربابان فراوان جایز نیست؛ خداوند رحیم و عادل است .
احادیثی که تولستوی در کتابش آورده است به شدت بر او تأثیر گذاشته است؛ بوستانی پر از گلهای زیبا است که همه به خوش اخلاقی و برخورد زیبا با مردم دعوت میکند و این جملات تأثیر شگرفی بر ایمانش گذاشته است. او به یقین دانست که مسحیتی که به آن فرا میخوانند هیچ شباهتی با آموزه های ناب مسیح ندارد و همه ی پیامبران و آخرینشان محمد (ص) بر شیوه ی واحدی بوده اند که هیچ اختلافی در آن نیست.
تولستوی در برخی مسایل به دقت مینگرد و برخی از اسباب فساد در جامعه را ناشی از بیعفتی زنان و بی احترامی به شوهران میداند؛ وی در راستای ساخت خانواده ی اصیل بر اساس زن صالح تلاش میکند و این امر در جوامع مسیحی و دیگر جوامع کاملا شگفت انگیز است.
وی فروپاشی خانواده را به باد انتقاد میگیرد و درباره ی طبیعت جامعه ی غربی میگوید: «همسران مردم را میفریبند و وانمود میکنند که با هم زندگی میکنند اما هر یک به گونه ای به دیگری خیانت میکند در عین حال مسلمانان را به خاطر چند همسری به باد انتقاد میگیرند
بر گرفته از تار نمای پایگاه جماعت و دعوت

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

کنار آمدن با دروغ

نمیخواهم از تاریخ،جامعه شناسی و سیاست تاجیکان بنویسم بلکه از تجربیات خودم، بحیث یک تاجیک غزنوی که چگونه با ترس نهادینه شده برای کنار آمدن با استبداد دروغ بزرگ شده ام مینویسم، ترسی که از مکتب به دلم  ریشه دوانده بود و تنها مقاومت مسعود جرئتی ابرازش را برایم داد. و این ترس را از سرود منصوب به خودم می آغازم

دوران جمهوریت محمد داوود خان بود. در مکتب ما دستور بر این بود که همه پیش از رفتن به صنف های درسی سرود ملی را در صحن مکتب بخوانند ما میخواندیم ( سوچی دا محکه آسمان وی – سوچی دا جهان ودان وی)  این سرود تسجیل شده در قانون بنام ملت من بود. اما نه تنها از این سرود به اصطلاح ملی، من و هم صنفانم، بلکه حتا سرمعلم،مدیر  و معلمان جز واژه آسمان و جهان از آن چیزی نمیدانستیم. ولی از اثر همگانی شدن ترس و ایجاد رعب از سوی دستگاه حکومت، در طبقات مختلف جامعه از جمله کودکان،آنرا از دل و جان پذیرفته بودیم  و همگی به یکدیگر حتا به خویشتن دروغ میگفتیم. :
صنف هفت بودم که سرود ملی با تغیر رژیم تغیر کرد و این بار میخواندیم ( گرم شه لاگرم شه – ته ای مقدس لمره ) اینجا اندک واژه گان بیشتری را میفهمیدیم اما باز هم با آنکه میفهمیدیم که این سرود زبان ما نیست و نه میفهمیم چه میگوئیم فهمیده دروغ میگفتیم.
من کوچک بودم ولی شاید شهروندان  تاجیک می‌دانستند نشان دادن “خودِ واقعی” در تضاد کامل با شرایط سیاسی-اجتماعی  حاکمیتها قرار دارد، لهذا بناچار  خود سانسوری میکردند و یا هم برای رسیدن به هدف خاص، شرایط و سرودی را که مقبولشان نبود می پذیرفتند.
اما بالاخره فصل دموکراسی فرا رسید و اینجا دیگر زور داشتیم.”خودِ واقعی” با قدرت نظامی را همه در آئینه میدید. آرزو بود با تصویب قانون اساسی جدید لااقل به این دروغ تاریخی نقطه پایان گذاشته شود اما اینبار نیز سران تاجیک با کنار آمدن با استبداد با وصف اینکه داوطلبانه تسلیم دروغ شدند ۲۰ سال دیگر هم به خود دروغ گفتند و چه بسا که بسیاری ها در پی نگهداشتن همین سرود دروغین و همین قانون جان های عزیز شانرا گذاشتند تا از این سرود و این قانون متعصبانه که با افتخار میگفتند ما سازنده نظام هستیم دفاع کنند
آری! سرود متعصبانه و فرقه گرایانه را خود ما با اکثریت چاپلوس آرا با پسوند ملی به تصویب رساندیم. این سرود که ابزار فشار روانی برای خادم یا نادم شدن انسان این سرزمین از یک سیستم ناحق و زور پرور بود،ضامن صحه گذاشتن  تمام دروغ ها تاریخی و فرهنگی نیز میباشد. با خواندن این سرود، باید بر روی تاجیک، فرهنگ پارسی، مثلث فرهنگی هرات- غزنه- بلخ دانشمندان چون سنایی ، جامی، مولانا و هزاران افتخار فرهنگی خط بطلان کشید. تاجیکانی که محتوای این سرود را قبول داشتند و آنرا ملی میدانستند، یا از  فرقه  ذوب شده در استبداد بودند، یا بدلیل چشم طمع به کرسی و مقام مجبور به پذیرفتن آن شده بودند.! نفهمیده تیشه بر ریشه خود زدند. کسانی هم بودند که نادم عقیده خویش در تصویب این سرود بودند!. قبولش نداشتند اما نمیتوانستند آنرا نخوانند و رد کنند . در این مورد،  تمکین کننده گان را محکوم یا مطرود نمیدانم ، فاشیزم و شرایط مجبور کننده از نظر من محکوم است.  
بهر حال دیدن متن این سه سرود هر فرهیخته تاجیک را دچار اختناق میکند. در این سرود  خط، در خط تعلق این سرزمین را به فرقه ی خاصی بیان و مسجل میکند، و تحمیل کننده ترین سرود در تاریخ سرودهای جهان باید همین ها باشد.. آری خواندن چنین سرودی برای هر آدم دگر اندیش خفت است. در سالگرد های شهادت استاد ربانی و احمد شاه مسعود حتا در خارج کشور کسانی بالاجبار یا زیر فشار دنیای سیاست با این سرود لب می جنباندند و بپا بر میخاستند. گرچه من هیچگاه اینکار را نکردم ولی مطمئنم دوستانی که قربانی شرایط شده و از روی سیاست اینکار را میکردند باید بدانند پذیرفتن این سرود یعنی استحاله فرهنگی و اسیمیلاسیون. اگر برای این سرود بپا بر میخیزید در برابر یون نیز مفتخرانه بپا برخیزید هیچ عیبی نیست!
اما در حالیکه به هیج وجهه عدم آگاهی و ضعف رهبران و ملت تاجیک قابل توجیه نیست، ولی در شرایط کنونی سزاوار کیفر و مجازات در حد دشنام هم نمیباشند بلکه انسان نیازمند بازسازی میباشد. شرط بازسازی، بازشناسی است.لهذا حرفی که کانون فرهنگی نخبگان تاجیک باید در اولویت قرار دهد، از نظر من آگاهی دادن به جامعه فرهنگی تاجیک با همین نکته ای بظاهر پیش پا افتاده است.! و آن اینکه باید هر تاجیکی بداند تا حقیرتر از رقص لبان با رنگ اینگونه سرود ها هیچ خفتی در این قرن بیست و یک برایش نخواهد بود
..هوایداست برای کانون فرهنگ تاجیک دادن این آگاهی کار آسانی  نیست چراکه بقول کتاب کیمیاگر گاهی آدم ترجیح می دهد با گوسفندها که گنگ اند و فقط دنبال آب و غذا هستند زندگی کند تا آٔدمهای زبان نفهم.مطمئنم بسیاری ها با خواندن همین نوشته من خواهند گفت: بیادر کدام سرود ؟ رفت پشت راهش! از جنگهای اندراب و پنجشیر بگو از جوانا و حال زنان بگو و آنگاهست که بازهم بقول کتاب کیمیاگر گاهی آدم ترجیح می دهد خودش مثل کتاب ها باشد. که داستان های باور نکردنی  تعریف کند . چرا که وقتی با آدمها حرف میزنی ، چیزهایی می گویند که نمیدانی چه گونه به گفتگو با آنها ادامه بدهی. واقعن بسیاری از آدم ها حرف های غریبی می زنند و پیش پای خود را میبینند تا دور نما را! بلی سرود و اشرفغنی رفته اما فاشیزم بر روی همین سطر میچلد که تو با حنجره خود زمزمه میکنی ( دا وطن افغانستان دی -) ! آری با خواندن  همین مصرع دیگر تو مردی!
بزعم حافظ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد  ماند باز هم انسان این سرزمین پیروز خواهد شد ولی باز هم حاکمان مستبد با موانع که سر راه حقیقت خواهندتراشیدند، خواسته و ناخواسته جامعه را به سمت تبعیض، دو رویی، چاپلوسی، تملق، دروغ و هر چیز نابهنجار دیگر سوق خواهند ‌داد. اما بر ماست که هوشیار باشیم چرا که حاکم برای تداوم خود نیاز به پوشاندن یک سلسله حقایق دارد و برای مستور کردن آن، نیاز به یک سری برنامه ها دارد

به عمق دره ی مسکوت شب قدوم شکیب
دو دیده محو نگاهی که باز دیدم شد




سه هفته آزگار در نیوزیلند و آسترالیا

سفر به آنسوی اوقیانوس ها

از 6 تا 27 دسامبر 2011
نمیدانم چرا هر زمانیکه بوت هايم  جفت ميشوند بلافاصله دلم هواي رفتن ميكند! و  كودكانه بيقرار  دیدار آنهای میشوم که  صمیمانه دوستشان دارم ، بي انكه لحظه ای بیندیشم که آیا  آنها نیز دلتنگ من خواهد بود و یا خیر دیوانه وار هی میدان و طی میدان آهنگ سفر مینمایم.طوریکه اینبار نیز چنین اتفاق افتید و به یک چشم بهم زدن خود را در نیوزیلاند رساندم . در  فرودگاه آکلند با دیدن سارنوال صاحب ضارع ,  الحاج عبدالهادی جان, الحاج حامد شکران جان پسران خاله ام  و دوست و همکار عزیزم الحاج عبدالخالق مسعود  خستگی دو روزه  را فراموش کردم و تازه و سر حال شدم.بویژه پس از دیدار خاله عزیزم خود را استوار تر احساس کردم. هنوز از دیدن خاله و خاله زاده ها فارغ نشده بودم که همه دوستان و آشنایان مقیم آن دیار بدیدارم شتافتند و چنان اظهار محبت و صمیمیت کردند که حتا باورش برایم دشوار مینمود . بنابرین بزودی دریافتم که این سرزمین, سرزمینیست پر از صفا و صمیمیت و یا هم  غزنی کوچکیست که هنوز رسم فرهنگ خود را در دل غربیان حفظ گرده است ! آدم  های مقیم در این سرزمین از غریبه تا آشنا  و  یا کمتر آشنایان  همه بروی آدم لبخند مهربانانه میزنند و تا اعماق وجود در دل آدم ره باز میکنند.چنانچه چینین کردند و  جا دارد که از همه دوستان و آشنایان مفیم ایندیار ذیلآ اظهار سپاس و امتنان نمایم. از مسعود جان عزیز که با آنهمه جنجالهای کاری همیشه برای من با محبت و صمیمیت وقت میگذاشت  گرفته تا محمود جان و حتا مسیح جان که با محبت بر من منت گذاشتند باید با سپاسگذاری یاد آوری کرد. مجتبی جان با تبسم ملیح و همیشگی لطفی زیادی بر من روا میداشت و همیشه با وجود جار و جنجال های کاری برای من وقت داشت. که جا دارد از او و خانم مهربانش تشکر کرد. همچنان از محبت های انجنیر غلام مصطفی و خانم مهربانش شیما جان , بی بی حاجی جان, ادریس جان ویس جان , ممنون مشکور و قلبآ سپاسگذارم . داکتر صاحب ثریا جان و ضیا جان امانیار نیز بر من منت گذاشتند که از آنها نیز صمیمانه ممنون و  قلبآ سپاسگذارم . حاجی صاحب فاروق جان نیز مثل همیشه لطف داشت و حبیب جان  نیز با لطف بی دریغ بر من منت گذاشت. انجنیر وحید سخا مردی که مهربانی و محبت از سیمایش پیداست همیشه هوایم را داشت و لطف این مرد با هنر نیز بر من بی پایان بود که جا دارد از ایشان تشکر کرد. خلاصه اگر به جزئیات سفر بپردازم مثنوی و صد من کاغذ خواهد شد اما باید یاد آوری کرد که .یکی از ره آورد های این سفر مثل همیشه برایم یافتن دوستان صمیمی است. دوستان عزیز و بزرگی چون انجنیر صاحب صمدی ؛ داکتر صاحب ایمل جان, عمر جان نوا, عمر جان,قیوم جان ,  واسع جان و دیگران! که این خود نعمت بزرگ و عطیه ایزدیست!!!
  در اخیر میخواهم این نکته را یاد آوری نمایم که اگر دیل کارنگی زنده میبود بدون شک به او توصیه میکردم که برای غنا بخشیدن و تکمیل کتاب "آئیین دوست یابی" اش باید به نیو زیلند و استرالیا سفر کند.

آسترالیا

با خروج از دروازه گمرک فرودگاه ملبورن بلافاصله چشمم به داکتر ظریف رفیقی خورد که با تبسم همیشگی بسویم آغوش گشود هرچند او سال گذشته بدون خداحافظی ترک ما کرده بود ولی محبت و لطفش جایی برای اظهار گله نگذاشت.صمیمانه  در آغوشش فشردم. آنسو تر واسع جان رفیق گرمابه و گلستانم  انتظارم را میکشید او را پس از 20 سال میدیدم خوشبختانه گذر زمان چندان تغیری بالایش نکرده بود و مثل همیشه سرحال معلوم میگردید.واسع مردیست که اگر من بجای مندلیف میبودم اسم اورا نیز در جدولم درج میکردم. او به هر کار دسترسی دارد و از 10 کلکش هنر میبارد . وی با خانم مهربانش صالحه جان در طول دوران اقامتم زحمت زیاد کشیدند و مهربانانه بر من منت گذاشتند. اندکی بعد استاد حمیدی بزرگ, شاگل جان, لارا جان, حسیناجان, روح الله جان, صبغت جان و قدرت الله جان بدیدارم آمدند خوشبختانه تصویر که از همه آنها به ذهن داشتم پس از گذر 20 سال همانطور بود و تغیر چندانی در هیچکدامشان رونما نگردیده بود. اندکی بعد داکتر صاحب عنایت بدیدنم آمد وی را پس از 28 سال میدیدم و خوشبختانه وی را همچنان مثل گذشته شاداب و سر حال یافتم.ایشان لطف زیادی در حقم نمودند. برایم در منزلش بزم طرب آراستند و در ویلای ویژه اش صبحانه صرف کردم و در کنار دریا به قدم زدن و راز و نیاز پرداختیم. روح الله جان نیز با راه اندازی بزم طرب از من با گرمی پذیرایی کرد صبغت جان قدرت جان نیز با گرمی از من پذیرایی نمودند که جا دارد از همه آنها سپاس گذاری کنم از استاد حمیدی و شاگل جان نیز جهانی سپاس گذار و مشکورم که لطف بیش از حد بر من روا داشتند. خلاصه چهار روز بسرعت چون چهار ثانیه گذشت و زمان خدا حافظی فر ا رسید و ملبورن را بسوی آکلند در حالی ترک گفتم که یک روز بعد بسوی هالند پرواز میکردم در زمان ترک آکلند در حالیکه  هواپیما اوج میگرفت این شعر فروغ فرخزاد را با خود زمزمه میکردم
 شوق

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

پاکستانی بودن گلبدین و حقانی از زبان حمیدگل


افشاگری مردانه وار جنرال حمیدگل 

  
شنبه ، 30 مهر 1390 ، 12:24

 بدون شک فراگیرترین بحرانی که در بر گیرنده تمام بحران‌ها و آسیب‌های اجتماعی و سرچشمه اختلاف در بین یک جامعه میباشد, بحران گمراهی یا کج راهیست! که سایر بحران‌ های اجتماعی به نوعی محصول و زاییده آنست.در موجودیت این بحران, جامعه دچار سر در گمی گردیده و تشخیص "دوست" از " دشمن" مشکل میگردد.
مردم نسبت به همه نخبگان, سیاست گذاران و گردانندگان امور کشور ظنین شده و در نهایت دوست و دشمن در چشم ملت بطور یکسان در یک ترازو بعنوان "دشمن " سبک و سنگین میگردند بعباره دیگر همه مهره ها در چشم مردم تبدیل به مهره سیاه و احیانآ خاکستری میگردد و دیگر مهره سفیدی بچشم مردم نمیخورد!!.
آری امروز اگر پای صحبت هر هموطن از تحلیلگر سیاسی گرفته تا یک شهروند عادی بنشینی ! نخست از جنگ های به اصطلاح داخلی(؟) یا تنظیمی دهه 1990 مینالد و نفرت و انزجارش را از عاملین این جنگهای خانمانسوز اعلام میکنند و سپس از ویرانی شهر زیبای کابل و از کشته شدن 65 هزار کابلی به اساس سرشماری ملالی جویا فریاد سر میدهد اما وقتی بپرسی مسئول اینهمه کشت و خون و ویرانی بنظر شخص شما کیست؟ میگویند : کلش کد! کدامش نکد! او بیادر کلش چوکی پرست بود! حتا برخی از نخبگان آگاهانه همچنان در شیپور جهالت و بیخبری میدمند و خشک وتر را یکسان مسئول ویرانی کابل زیبا قلمداد میکنند. در این میان مسئولین و مسببین اصلی این همه جنایات هولناک که از برکت باداران خارجی شان هنوز هم صاحب دم و دستگاه و کرسی های دولتی هستند بی تفاوت نظاره گر ناله آنهای هستند که دیروز بخون عزیزان شان وضو گرفته اند و احتمالا بر حماقت آنها میخندد و اگر احیانآ گاهی هم به بازنگري پيشينه رفتار ,كردار , كژرويها و لغزشهایشان ميپردازند،نتنها شهامت و درايت پذيرش خطا وناآگاهي خويش را ندارند،بلکه بطور پیگیر سعی شان بر این است تا جنایات ننگین گذشته شانرا گردن آويز ديگران سازند. و حقا که در این مدت خوب بچشم مردم ماهرانه خاک ریخته اند و آنها را راه گمک کرده اند. زیرا آنها بخوبی میدانند که مردمی که بشدت آسیب دیده اند, برای آنها فرقی نمیکند که متهم اصلی کیست؟ زیرا آنها همه طرف های در گیر را مقصر میدانند و در این میان نام مجاهد و طالب در صف اول قرار دارد!
تلخبختانه این سر درگمی و آشفتگی که بدون شک طعنه ایست به بیداری و خرد روشنفکر و سیاسیون خود ما ! نزدیک به دو دهه تمام و عیار اذهان ملت مظلوم ما را محاصره کرده بود تا آنجائیکه این ملت را تا سرحد استخوان شکنی رهنمون کرد. تا اینکه هفته قبل جنرال حمیدگل رئیس سابق آی ایس آی مرد و مردانه به این پرسش گنگ و مبهم در یک مصاحبه ای با صدای المان پاسخ گفت : او به زاوایای تاریک این بازی پیچیده مثل یک نور افگن روشنی انداخت! و خط فاصل میان" ملامت و سلامت " را ترسیم نمود. پس از شنیدن مصاحبه او احساس کردم اگر از او تشکر نکنم انسانیتم را گم میکنم ! او بطور آشکار اعلام کرد که آنکه از چهار آسیاب کابل را مورد حمله قرار میداد مثل او یک پاکستانسیت! و اینکار را برای منافع ملی پاکستان انجام میداد و آنکه امروز به قتل کودک و پیر و جوان بیگناه دست میزند پاکستانی تر از اوست! اعتراف مردانه و مغرورانه از این بهتر نخواهد بود.(دشمن دانا که غم جان بود-بهتر از آن دوست که نادان بود..)
 لهذا از این اظهارات افشاگرایانه پیداست که حکومت شهید استاد ربانی نه تنها مسئول ویرانی کابل و قتل کابلیان نیست (همانطوری که مجاهدین در طول 14 سال جهاد علیه شوروی مسئوول ویرانی یک سوم کشور و دو میلیون شهید نیستند. ) بلکه همین اداره یگانه مدافع منافع ملی افغانستان در مقابل پاکستانیان بوده و دراين ميان مسعود بارزترين نمونه ونماد یک قهرمان واقعی بوده است، كه بدون هيچ چشمداشت شخصی پاي پيش نهاد و زندگاني خويش را درپيشخوان تاريخ میهنش گذاشت تا ازفروافتادن سرزمين ومردمش از بند اسارت و غلامی و از افتادن هموطنان مظلومش در چاه جهل وجنون وجنايت پيشگيري كند، خوشبختانه تمامي گفتار وكرداراو درپيش چشمهاي تيز بين تاريخ قراردارد،و کسی نمیتواند از آن چشم پوشی کند.
 حمید گل 18 سال پیش نیز اظهاراتی مشابه ای را مبنی بر اینکه استاد ربانی از وی خواسته بود تا با وی بحیث مشاور دفاعی کار کند انجام داده بود. هرچند این اظهارات از جانب دولت اسلامی و شخص استاد ربانی تائید نگردید اما گیرم که این حرف واقعیت داشته باشد این خود درایت و سیاست مداری استاد ربانی را بنمایش میگذارد. زیرا تنها و فقط استاد بود که میدانست افسار چهار آسیاب در دست حمید گل است.لهذا وی را تلویحآ فهمانده باشد که برادر دیگر پاکستانی ات را بفهمان که پاکستانی ها هیچگاه نمیتوانند بزور راکت بر افغانستان حکومت کنند. از سوی دیگر استاد کاملا مطمئن بود که با بستن دل شیر بدل حمیدگل او هیچگاه جرئت آمدن و مشاورت در ارگ افغانستان را با موجودیت مسعود بزرگ نداشت.
در فرجام قابل یاد آوری میدانم که هدف من از این نوشتار فراخوانیست برای روشنگری ملت مظلوم مان
 بنظر بنده بیان, پخش و اطلاع رسانی اظهارات افشاگرایانه حمیدگل وظیفه ملی تک تک ماست! من از تمام روشنفکران نخبگان , نشرات چاپی صوتی , تصویری و انترنتی تمنا دارم که از این اظهارات افشاگرایانه حمیدگل استفاده اعظمی نمایند و در صورت امکان برنامه ای و ستون را تحت عنوان "شکریه حمید گل " برای همیشه در نشرات شان داشته باشند. باکی نیست اگر تا امروز نسبت به هر دلیلی یک چنین واقعیت تاریخی را نمیدانستیم و یا هم عمدآ خود را بکوچه حسن چپ میزدیم. هنوز هم دیر نشده و نباید اجازه داد پاکستانی ها در بین ملت ما استخوان شکنی کنند. با براه انداختن این گفتمان حد اقل مردم شریف مان دوست و دشمن شانرا نیک میشناسند و بیگمان چنین گفتمان ها در پروسه وحدت ملی نهایت مفید و ارزنده خواهد بود.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

شــباهت کـــرزی با امیــرعبــدالرحمــن و امیــر دوست محمــد

اگر بتاریخ کشور عزیز ما در ۱۶۰ سال اخیر نظری بیفگنیم به وضوح در میابیم که در میان دوره امیردوست محمد خان، امیر عبدالرحمن خان و ولسمشر کرزی خان مشابهت های فراوانی وجود دارد. هر سه پس از یک دوران طولانی جنگ برای دفاع از کشور، در اوج بی ثباتی ظاهرآ توسط رهبران ملی بقدرت رسیده اند! هر سه در زمان تجاوز خارجی و در دوران دفاع از کشور در خارج از کشور تشریف داشتند و در دفاع از کشور هیچ نفشی نداشتند و هر سه پس از استحکام قدرت خانوادگی، استقلال کشور را رسمآ بدشمن فروخته و خود بعنوان رئیس ستون پنجم دشمن در دستگاه اداری کشور نقش شان را بخوبی ادا نموده اند و بهمین سبب مثل یک مامور از طرف خارجی ها، گاهی تقدیر و گاهی هم تنبیه گردیده اند.

چنانچه حذف و از بین بردن همان رهبرانی ملی که با شمشیر از وطن شان در برابر دشمن دفاع نموده اند از وظایف اصلی و اساسی اینها بوده و سر انجام توانسته اند همه رهبران ملی میهن را با توطئه، خدعه و تزویر از سر راهشان بر دارند.هر سه در مسئله خاندان پرستی و قوم پرستی دارائی نقطه ضعیفی اند. بنابرین ما در واقع در یک چرخ تسلسل تکراری در درون یک دایره خبیثه تاریخی قرار داریم که متاسفانه هیچ درسی از آن نمیگیریم!

آری! ملت ما توانست در 1843 در میدان جنگ بر انگلیس موفق شود و یکی از رهبران ملی ما (نایب امین الله خان) زمام امور را بدست گیرد، اما همین نایب امین الله خان لوگری که سمت نایب پادشاه را داشت با سایر رهبران ملی، که هیچکدام هوای گرفتن تاج و تخت را نداشتند جهت انتخاب زعامت کشور بدور وزیر محمد اکبر خان جمع شدند و بر او اعتماد کردند! که متاسفانه نتیجه این اعتماد منتج به از دست رفتن استقلال سیاسی کشور و نابودی تمام رهبران سیاسی گردید زیرا وی که تحت تاثیر عاطفه خاندانی و" پدر فرزندی" قرار داشت. پدر جبون و زبونش را که جیره خور انگلیس بود برای زعامت کشور برگزید و سر انجام پس از نثار خون هزاران تن از وطنپرستان واقعی یکدسته از شهزادگان فراری که وطن را در برابر شمشیر دشمن ترک گفته بودند از هند و ایران بکشور ریختند و امیر دوست محمد بقدرت رسید غبار در این مورد مینویسد" زمانیکه امیر دوست محمد خان در 1843 بکابل رسید. رهبران انقلاب را که انگلیسها برای سر هر یک شان جایزه تعین کرده بود به انواع مختلفی از پا در آورد: نائب امین الله خان لوگری دشمن شماره یک استعمار خارجی، بحکم امیر دوست محمد در مکافات خدمات تاریخی و ملی خود مصادره و تاراج و در زندان ارگ بالاحصار محبوس شد و بعد از تحمل آلام زندان امیر، بعمر 72 سالگی بمرد. محمد شاه خان غلجائی مردیکه انگلیسها او را دشمن بزرگ میگفتند بواسطه سوقیات امیر مورد هجوم و تاراج قرار گرفت! سردار سلطان احمد خان که شانه به شانه ملت و رهبران ملی جنگیده بود بحکم امیر در ایران تبعید شد! وزیر محمد اکبر خان پسر امیر در دربار زیر مراقبت قرار گرفت.و بالاخره توسط گولی زهرآگین یک طبیب هندی مسموم و چشم از جهان پوشید همچنان تمام رهبران ملی تحت مراقبت و نظارت قرار گرفتند و نام و نشان شان عامدآ و قاصدآ برافتاد (افغانستان در مسیر تاریخ ص 573)اینجاست که انگلیس ها در تمجید وی نوشتند " امیر دوست محمد مرد زحمت کش، خوش خلق، محبوب مردم و پابند به عهد است. او از شراب دست کشیده و قران مطالعه میکند. همچنان فریزر تتلر در توصیف امیر مینویسد که امیر دوست محمد یک لیدر خوب سواره نظام و مثل سایر اعضای خاندان خود دارائی نبوغ یک اداره کننده مادر زاد است. اما بر عکس وقتی امیر در صدد استرداد پشاور بر آمد و با دولت روس تماس گرفت آقای "سرجان کی" در توبیخ او نوشت " دوست محمد یک سپاهی هرزه بی تعلیم و بیسواد و دائم الخمر است!" افغانستان در مسیر تاریخ ص 471
عبدالرحمن خان و رهبران ملی!1880-1901
داستان فرار عبدالرحمن از زندان بخارا و قرار گرفتن در راس قشون ملی در کوهستان و قطغن بیشتر به داستان فیلم های رامبوئی میماند تا یک حقیقت تاریخی که ذکرش در این نوشتار نمیگنجد.
غبار مینویسد همینکه عبدالرحمن خان پادشاه شد تمام رهبران ملی به استثنای سردار ایوب خان فاتح جنگ میوند به او اظهار اطاعت کردند اما پس از آنکه روش تمایل و سازش او را با انگلیس دیدند همگی به ایوب خان متمایل گردیدند. امیر هم به این واقعیت پی برد و قبل از دعوای تاج و تخت با ایوب خان، بجان رهبران ملی افتاد او جنرال محمد جانخان و عصمت الله خان را محبوس و سپس با 200 سوار بشهر مزار تبعید و همه را اعدام کرد محمد افضل خان و موسی خان صافی سنگسار شد. میربچه خان کوهدامنی فرار کرد و سایر پهلوانان جهاد کوهدامن و کوهستان (کانون انقلاب ملی در جنگ های ضد انگلیس) مانند جلندر خان و غلام محمد خان تتمدرهیی، میر درویش خان بابه قچقاری و دیگران، به هندوستان فرار کردند. ملا مشک عالم لقب " موش عالم" را از جانب امیر کمائی و سپس با تمام خانواده و قومش تاراج و بقتل رسید(غبار ج-1 ص658) به همین دلایل داکتر والتر در یک کانفرانس در تمجید امیر گفت" افغتنستان یک کشور آسیایی نیست زیرا امیر عبدالرحمن خان خورد و خواب را بر خود حرام کرده تا تهداب ترقی و مدنیت افغانستان را گذاشت.." اما لارد کرزن در توبیخ امیر مینویسد " امیر معجون مرکبی از سیاست مداری ظرافت و وحشی گری است" وی خود گفته که 120 هزار نفر را کشته است! ص 474 افغانستان در مسیر تاریخ
ولسمشر حامد کرزی و ادامه بازی سده 18 و 19 در سده 21
جلوس ولسمشر کرزی بر تخت آبایی و اجدادی اش نیز با همان سادگی گذشته صورت گرفت وی توانست در ابتدا با استفاده از نیروی عظیم مجاهدین و مردم خسته از جنگ، حمایت جامعه جهانی، تکنوکراتها و ناسیونالیستهای افراطی را کسب نماید اما شرایط زمانی عصر ولسمشر با روزگار سده های 18 و 19 فرقی فاحشی داشت و ولسمشر نمیتوانست همانند عبدالرحمن خان و دوست محمد خان با مشت آهنین در برابر نیروی آزادیخواه، مجاهد سلحشور و معتقد به تغییر بنیادین بایستد زیرا آزادیخواهی و رهائی از چنگ استبداد حسی است که با طبیعت انسانهای این مرز و بوم درآمیخته شده است.بنابرین در حالیکه وی مجبور است علی الظاهر جایگاهش را به عنوان انسان دموکرات در میان روشنفکران سایر ملیتها با ریا کاری حفظ کند. بر عکس در تمام این مدت در تبانی با تیم همرا ه اش بی باکانه مبادرت به تولید تزهای فاشیستی نموده و راسیستی ترین حرفها را مطرح مینمایند وی موفق شد با سیاست تظاهر و ریا که یکی از ویژگیهای منحصر به فرد جناب ایشان است.در این ده سال آزگار هم به نعل بکوبد و هم به میخ، و موفقیت های بی نظیری را که گلبدین با فیر هزاران راکت و ملا عمر با آتش زدن تاکها و درختان و قتل هزاران نفر نتوانست بدست آرد بسهولت نصیب شود. با اینحال او موفق نشد که آرزوی اربابان و تیم تمامیت خواه اش را در بدنام کردن، به محاکمه کشانیدن و بالاخره از بین بردن سران مبارزین ملی در شش سال اول پادشاهی محقق کند و جاده را برای برادران ناراضش صاف نماید. بنابرین وی که در اجرای نخستین ماموریت در اوایل سلطنت ناکام بود در سال هفتم مورد توبیخ و سرزنش اربابان خارجی و کاسه لیسان داخلی قرار گرفت. میدیا جهانی، که روزگاری در تمجیدش دهن پاره میکرد و چپنش را مظهر وحدت ملی میگفتند و خودش را تکنوکرات و کارفهم با 180 درجه تغیر زبان به توبیخ ایشان گشود و او را شخص بی کفایت، چرسی، معتاد و رهبرمتفلب یک اداره فساد مبدل گردانید. بار ها به او بشکل مستقیم و غیر مستقیم تفهیم کردند که وی بعنوان رئیس جمهور باید شر رهبران ملی " جنگ سالاران" را یکطرفه نماید. اما ولسمشر که در سالهای اول با تشکیل اداره عدالت انتقالی به شدید ترین واکنش ها از سوی مجاهدین مواجه گردیده بود جرات اجرای چنین کاری را بطور مستقلانه نداشت! باداران خارجی نیز از یکسو از وی ناامید شده بودند و از سوی دیگر چون در میان سایر مزدوران خویش بدیل او را پیداکرده نتوانستند بالاخره خود دست بکار شدند اما پیداست که بدون همکاری بی قید و شرط ولسمشر این پروسه به ناکامی می انجامید. سرانجام وی نیز زیر اینهمه فشار ناگذیر مجبور به پذیرش نقش یک مهره عادی در اجرای این دام شوم گردید لهذا با سیاست تظاهر و ریاکاری، که هماناهم به نعل و هم به میخ کوبیدن است با عوام فریبی بکارش ادامه داد. و اینجاست که نقشه ترور های زنجیره ای سران جهاد و مقاومت چهار سال قبل طرح و بمنصئه اجرا گذاشته میشود و اینهم مثل روز روشن است که سر نخ تمام ترور های زنجیره ای که در چهار سال اخیر اتفاق افتاد ریشه در ارگ دارد! بنابرین ملت ما در هر ماه شاهد از دست دادن و بخون غلطیدن بهترین و عزیزترین فرزندانشان است اما حکومت و در راس ولسمشر با تقبیح و محکوم کردن هر حمله تروریستی به شدید ترین الفاظ، به تشکیل کمیته های پیگیری، مبادرت میورزد و در نهایت اشک تمساح میریزد، سفر های کاری خویش را با وارخطایی لغو میکند و در گلیم غم و سوگواری مینشیند. بیخبر از اینکه اعمال و رفتار ریایی مانند درخت بی ریشه ای است که با یک باد نه چندان قوی از بیخ و بن کنده می شود.
ترور استاد ربانی و دستپاچگی تیم
هرچند ستون پنجم دشمن با برنامه ریزی دقیق و مرموز، توانستند نقشه شهادت استاد را موفقانه عملی نمایند و بزعم خود کار جمعیت اسلامی " شمالی تل وال " را برای همیش یکسره نمایند. ولی هوشیاری ملت غیور مان، نشان داد که امروز دوران عبدالرحمن خانی و امیر دوست محمد خانی نیست که با زدن رهبر، بتوان یک تشکل سیاسی را از هم پاشاند ! شاید آنها فراموش کرده اند که ما در عصری زندگی می کنیم که قهرمانان و رهبران را میشود در دنیای مجازی و ارتباطات چون (فیس بوک (Facebook)، توئیتر (Twitter...) جست! از همینرو در تمام دنیا صدای دوستداران و بویژه جمعیتی ها بگونه اعتراض چنان بالا گرفت که دشمن ناگذیر به شکست خویش معترف و از ترس به تمام خواسته ها معترضین برای بار نخست لبیک گفت.از سوی دیگر با شهادت استاد معلوم گردید که حتا آنانی که خود را تافته جدا بافته از جمعیت میدانستند معترف به از دست دادن رهبر عزیز شان گردیدند آری دشمن شکست خورد و امروز تمام مقتضيات برای تشکيل و سر و صورت دادن به تشکل جمعیت اسلامی با یک "همبستگی ملی" موجود است. بشرطیکه این تشکل سراسری از سوی نطفه های نابالغِ سياسی دزدی هوائی (Hijack) نگردد. امروز زمان آن فرا رسیده است که بدشمنان داخلی و خارجی نشان دهیم که در طول این ده سال هرچه آن ها علیه هویت ما، زبان ما، تنظیم ما، رهبران ما، فرماندهان ما، و تکنوکراتهای ما تاختند، مفهوم "هویت " بیش از پیش در وجود ما شعله کشیده و راه های متحد شدن را برای ما روشنتر ساخته است. اتحادی که می تواند سازنده ی افغانستان بی تبعیض فردا باشد. آنها باید بدانند که این رفتارهای فاشیستی تیم تمامیت خواه ارگ بود که سبب شد به صورتی واکنشی دوران بیداری فرهنگی ـ ملت ما آغاز و روز به روز گسترش بیشتری پیدا کند.
و بالاخره زمان آن فرا رسيده که پرده از چهره سياهِ بعضی از عوامل دشمن که اینبار با ترفندها و شگردهای مرموز و بنام ایجاد وحدت و همدلی، به تسلی ما میپردازند بر داشته شود.
نکته جالب و در خور توجه تسلیم شدن بی چون و چرا ولسمشر به خواست ها و آرزو های پیروان استاد است، این موضوع بیشتر از اینکه برای من مشکل گشا باشد، سوال بر انگیز بوده و مرا سر در گم کرده است. زیرا این مداری بزرگ حتا بالای پیکر مطهر استاد با چشم سفیدی و بی حیائی مکنونات قلبی اش را که ادامه سیاست مصالحه با درندگان وحشی عصر حجری بود پنهان نتوانست ولی چی شد که او امروز خود بحیث سخنگوی رهروان استاد معترف به موجودیت ستون پنجم دشمن در داخل نظام گردیده و حتا با 180 درجه تغیر در سیاست، امروز حاضرشده است تا تلاش های به اصطلاح صلح را با برادرانش متوقف سازد
هرچند هویداست که وقتی مداری بزرگ و تیم تمامیت خواه به این نکته پی بردند که مسير حركت فكرى عموم مردم رااینبار با منتر نمیتوان به سمتى دیگر رهنمون کرد، بنابرین علی الظاهر میخواهند با تظاهر نقش بازی کنند و بدینوسیله خود را همراه و هماهنگ با همین جريان عمومى نشان مى دهد؛ اما در باطن خیالی ديگرى در سر مى پروراند؛ هرچند هم مردم و هم تیم حاکم خود میدانند که اين مكنونات، براى هميشه پنهان نخواهد ماند.