۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

بیمار عشق


سریال شباهت اندکی به زندگی من و شباهت صد در صدی با خیالات و آرزو های من داشت. دختر و پسری دوست خانواده گی هستند پسر (شی غاک) دلداده دختر(جیل ین یا ژیلین) است اما دختر فقط علاقمند پسر است نه دلداده ! عشق پسر به دختر به حدیست همینکه از دختر میشنود فوتبال را دوست دارد علرغم بی علاقه گی میرود به تیم فوتبال میپیوندت و سرانجام با عشق ژیلین فوتبالیست خوبی میشود. حتا مربی و سر تیم میگردد. روزی که به حیث مربی فوتبال در یک باشگاه ورزشی در مونشن المان با یک عاید سرشار مقرر میشود بخانه معشوقه اش میاید و میخواهد ضمن خدا حافظی مکنونات قلبی اش را به معشوقه اش بگوید اما در خانه آنها مهمانان فامیلی شان که یکی از لارد های خانوادگی انگلیس است آمده و معشوقه اش چنان با خواهرخوانده ها مصروف است که فقط با یک جمله ( موفق باشی ) بسنده میکند و او را جدی نمیگیرد. شیغاک به وظیفه جدیدش میرود اما پیش از رفتن نامه ای به ژیلین مینویسد و در آن نامه احساسش را نسبت به او مینویسد نامه را به خانم یک دوستش که اسمش نانسی میدهد تا به ژیلین بدهد اما نانسی وقتی بخانه ژیلین میرود محفل نامزدی او با لارد سریستون است و وی فقط در گوش جیلین میگوید من فکر میکردم با شی غاک عروسی میکنی زیرا او ترا دوست داشت ولی از دادن نامه به او صرفنظر میکند. درست برعکس نانسی
 . شیغاک در مونشن مشهور میشود و ده ها دختر آلمانی عاشقش میشود و برایش پیشنهاد ازدواج میدهد اما او فقط با یاد ژیلین در میدان ها میدود و آنچنان عاشقانه میدود که همگان شیفته او میگردد. ژیلین با پسر همان لارد ازدواج میکند و به برمنگهم عروس میشود و شیغاک با شنیدن این مسئله میشکند دیگر حوصله دویدن در میدانها فتبال را ندارد فقط مربی بزرگ جهانی فتبال میشود و با بی میلی تمام زندگی را به پیش میبرد! داستان خیلی طویل است و فکر کنم بیش از ۴۴ قسمت است شخصیتهای عجیبی در این عشق پیوند و نقش آفرینی میکند که از حوصله نوشتن در وبلاگ خارج است 
 .بهر حال میروم دنبال شباهت های نسبی تا قصه ما پیوند نسبی پیدا گند. بهر صورت در این میان ژیلین به سختی بیمار میگردد هر دو گرده اش از کار می افتد هرقدر انتظار میکشند کسی پیدا نمیشود گرده اش را به او اهدا کند این خبر به شیغاک میرسد و ی به عجله میرود انگلیس آنگاه بین بلجیم و انگلیس ویزه ضرور است وی به صد خون جگر ویزه میگیرد و گرده اش را به ژیلین بطور پنهانی اهدا میکند! وقتی ژلیین اطلاع میابد گرده شیغاک در بدنش است بیاد دوران کودکی و نوجوانیش می افتد و بلافاصله برای دیدن شیغاک به بروکسل می آید در نخستین نگاه عشق را از دیده گان ملتمس شیغاک حس میکند طوری که وی احساس بالمثل شیغاک را پیدا میکند و با دو دست بر وی حمله میکند و این جملات را میگوید: خدا کند ترجمه من مطابق اصل از روی انگلیسی باشد
چرا اینکار را کردی شیغاک ؟ تو یک فتبالیست هستی تو با اینکار دیگر فوتبال نمیتوانی ! آخر من بتو چه داده ام که تو زندگی ات را بمن تسلیم دادی! سپس با دو دست بر روی سینه اش میکوبد و با تاثر میگوید مگر تا حالا گنگ بودی؟؟؟ اشک در چشم شیغاک حلقه میزند و میگوید! این که چیزی نیست زیرا من دو تا گرده دارم یکی اش را بتو دادم و با یکی آن زندگی نارمل دارم ولی قلب یک دانه داشتم ایکاش روزی که آن یک قلب را دو دسته برایت تقدیم کردم اندکی بمن توجه میکردی و با یک ( گود لک) مرا از خود نمی راندی ! good luck
وی با تاثر ادامه میدهد: من به فوتبال بر اساس علاقه تو رفتم بخاطر جلب توجه تو فتبالیست شدم با عشق تو با تمام قوت در میدانها دویدم آرزویم بود زیبائیت را آنگاه که در میدان میدوم و تو برایم کف میزنی نقاشی کنم فکر نکن من نقاشم و از این راه میتوانم امرار معاش کنم فقط تو خوش باش که خوشی تو آرزوی منست! تو خوشبخت باش حتا با نام خانوادگی لارد!

پروا ندارد من فقط خوشبختی ات آرزویم بود و هست و پاسخ نامه ای که نگرفتم..بعد بر خود مسلط میشود و با زهر خند میگوید. عشق تو بمن آموخت که زندگی چیزی نیست جز یک آرزوی برباد . در ضمن یاد گرفتم زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده ومیستاند. بی غم باش بی تو زنده میمانم اگر بدانم تو خوشبخت هستی ! من از تو هیچ چیزی تمنا ندارم مگر پاسخ همان نامه نخستم که ندادی! و گریه بلند جلین و ادامه سریال که از حوصله خارج است اما ......

بیمارم و غیر از جگری پاره ندارم
جز آنکه بمیرم زغمت چاره ندارم

گر ناله کنم باعث آزار تو گردم
...ور صبرو نمایم دل از سنگ ندارم
گر دور روم از غم دیدار بمیرم
نزدیک و روم طاقت نظاره ندارم

بیمارم و غیر از جگری پاره ندارم




جز آنکه بمیرم زغمت چاره ندارم

۱۳۹۷ مرداد ۱۱, پنجشنبه

دیدار از آرامگاه پیشوای عاشقان تاریخ



قونیه - ۳۰ جولای ۲۰۱۸

در تعطیلات تابستانی امسال در شهرک منوگت از مربوطات ولایت انتالیا ترکیه رفتم. و با استفاده از همین فرصت در صبح زود فردایش یکجا با بشیر جان بختیار؛ شهزاد جان ؛ بهار جان و دخترم کرانه جان آهنگ سفر به قونیه پایتخت معنوی و فرهنگی ترکیه را کردیم.

قونیه شهری است مذهبی که در مرکز کشور ترکیه و در شمال  آنتالیا و جنوب آنقره واقع شده است. در قرن ۱۳ میلادی، پایتخت علاءالدین کیقباد پادشاه سلجوقیان روم بود. و در همین زمان  پدر مولانا ( سلطان العلماء بهاء الدین ولد ) از بلخ به این شهر می آید و یکی از مراکز بزرگ تدریس علوم دینی را در اینجا تاسیس میکند. مولانا نیز بعد از فوت پدر، مدتی به وعظ و تدریس علوم دینی ادامه میدهد. اما دیدار شمس تبریزی مولانا را شوریده حال نموده و در وصل و هجران او دیوان شمس را میسراید. او در این دیوان با شوریده گی گاهی حتا از خطوط قرمز میگذرد و میگوید:
 ای منجم اگرت شق قمر باور شد 
 بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

 پس از ناپدید شدن شمس تبریزی، بنا به درخواست حسام الدین چلبی، مولانا مثنوی معنوی را به نظم درآورد. مولانا که از ۱۴ سالگی به همراه پدر در قونیه سکنی گزیده بود در ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی مصادف با ۲۷  جمادی الاول سال ۶۷۲  هجری قمری در سن 59 سالگی در قونیه وفات یافت. مقبره ی مولانا همه ساله زیارتگاه عاشقان طریقت می باشد خاطرات دیدار هر چند کوتاه از این شهر  که قلندر مست و عاشق؛  حضرت خداوندگار بلخ  زمانی بر روی آن زیسته و سالهاست که در دل آن با چشم بیدار خفته است را ذیلا یادداشت و تقدیم دوستان عزیزم میکنم امیدوارم مورد علاقه تان قرار گیرد.
آری مولانا شخصیتی اندیشمند و چند بعدی است که  تمام عمر شریفش را در جستجوئ راهی برای یافتن و معنی کردن انسان و تفسیر مفهوم انسانیت سپری کرده است. ایشان سعی کرده اند تا با ترویج اندیشه والائ انسانی اش ، انسانِ امیدوار، عاشق ، شاد و پویا را از نو بسازد. مولانا، انسان آینده نگر و آزاده بود .وی آزاده گی را درنوگرایی ؛ پویایی و  در تلاش برای تغییر می دید. او تغیر را از خود شروع کرد و توانست نخست خود را دگرگون کند تا بدینوسیله زمینه ای برای دگرگونی دیگران  فراهم شود. طوریکه خودش در گام نخست بیزار از " فسانه های دنیا " گشت و  مستانه و شادمانه سرود : " ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت -  هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ..." و سرانجام با همین مستانگی عقل را آتش زد و بر خرابه آن دل را آباد کرد. تا اینکه پیشگویی شیخ عطار را محقق کرد و آتشی را بر پختگان عالم زد


رویائ دیدار از قونیه

محصل بودم که با مطالعه کتاب گرانسنگ ( از بلخ تا قونیه) مولوی این عارف شوریده و اندیشمند بزرگ  هموطنم را شناختم. از همآن آوان سفر از بلخ که برایم ممکن بود تا شهر رویایی قونیه که تقریبن دیدارش نا ممکن مینمود؛ مبدل به آرزوئ بزرگی در دلم شده بود. انگار دیدار از قونیه با اینهمه دغدغه های زنده گی برایم به سراب میماند تا حقیقت. هرچند در بیست سال اخیر بار ها ترکیه آمدم. اما اصلن فکرش را هم نمیکردم روزي در  پياده روي های این شهر بیاد دوست و همصنفی عزیزم اسحاق خان غفوری که نخستین باب آشنایی ام را با اندیشه مولانا بزرک  در دوران دانشجویی استادانه گشود؛ قدم زنم و در كوچه پس كوچه هاي این شهر شریف با همان سرابهای نوجوانی غوطه ور گشته و بار ها گم و پیدا  شوم. هر چند توقفم در این شهر خيلي كوتاه بود و فرصت جا افتادن و وفق پيدا كردن با محيط که اصلن ممکن نبود. حتا نتوانستم  با درویشانی که دور خود  می چرخیدند و سماع می کردند، برای لحظه ای هم کلام  شوم و ازیشان بپرسم که : گرچه این نکته کاملن روشن و هویداست که روح سرکش و ناآرام مولانای بزرگ هیچگاه با خلوت گزینی و عزلت میانه یی  خوبی نداشته، اما آیا این انسان عاشق ،با آن  ذهن پویا و بیقرار خویش، تنها  همین رسم درویشی را در قونیه از خود بیادگار مانده است؟ (راستش از زمانیکه در تلویزیون کابل؛ هنرمند عزیز ناشناس آهنگ (چون نی به نوا آمد ) را میخواند و درویشانی در آن ویدیو کلیپ میچرخیدند؛ همانزمان این سوال در  ذهنم خطور میکرد آیا براستی مولوی پایه گذار اصول دراویشی در جهانست که فقط دور خود می چرخند؟) مضاف برین خیلی آرزو داشتم بدانم آیا تمثیل  و تفسیر رقص و سماع همینست که در قونیه مروج شده است؟ آیا همین جمع سماع گران از اصل و نسب این اندیشمند بزرگ چیزی میدانند؟  آیا از افکار و اندیشه هایش ؛ از دیوان غزلیات و مثنوی هایش ؛ از فیه مافیه اش که بزبان فخیم پارسی است در این شهر کسی چیزی میداند؟ و دهها سوال دیگر 
اما شوربختانه که پرسش هایم بدلیل ضیقی وقت  و دلیل دیگری که بعدا به آن خواهم پرداخت، بی پاسخ ماند. زیرا از یکسو بالاجبار  بسان  یک راهرو، بدون توجه به اطرافم ، بسرعت از پیش هر جسم ساکن و جنبندهء  رد  شدم تا زودتر بدیدار معشوق برسم. وقتی به داخل مزار رسیدم سلامی دادم و زیر لب گفتم : یا حضرت خداوندگار بلخ ! از شهری هستم که به حکیمش گفته بودی ( ترک جوشی کرده ام من نیم خام - از حکیم غزنوی بشنو تمام).  آرزوئ درد دل و خلوتی با تو دارم. اما  دیدم بیرو وبار داخل مزار فرصت درد دل با پادشاه عارفان و شوریده گان را از من سلب کرده فقط  دو بار با صدائ بلند  از محضرش خواستم : ای عارف شوریده مرا دریاب!! و بعد خاموش ماندم . سپس در حالیکه نظرم بسوی آرامگاه خیره مانده بود دوباره زیر لب گفتم : یا حضرت مولانا! سالهاست که عزم سفر بسویت را داشتم. اما مشغله روزگار نمیگذاشت. سه سال قبل سفرم را از غزنه به بلخ به امید همین روز آغاز کردم و میبینی که اکنون در حضورت هستم. آرزومندم مرا دریابی !! و. 
بنابرین در قونیه بدون آنكه متوجه کدام تابلوی قديمي يا مجسمه خورد و بزرگ شوم و یا  کدام منار و آسمان خراشی توجهم را جلب کند پس از عرض درود به عارف شوریده وطنم بلافاصله آهنگ پدرود به انتالیا  را خواندم . متاسفانه بجز از مرا دریاب! نشد از مفهوم انتظار؛  از شمس و خدایش ؛ از شمس من و خدای من چیزی از محضرش بخواهم و بخوانم. 
شوربختانه نتوانستم اسم هیچ محله و کوچه را دراین شهر که پایتخت کشور اهل دل و عاشقان تاریخ است به ياد بسپارم حتا چهره ئ هیچ آدمی را در  راهرو سفر یک روزه ام به خاطر ندارم.
از سوی دیگر شگفتا که با نخستین دیدار از درب آرامگاه و در نخستین سلام به امپراتور سرزمین دلهای عاشق، حسی عجیبی برایم دست داد! حسی همدلی و همدردی! حسی شاگردی و آموختن، حسی فهمیدن مفهوم عشق و انتظار! آری! من انگار نه تنها که حس کردم بلکه دیدم که هنوز چشم بیدار این شوریده عاشق  بر در است تا " شمس و خدایش" از راه برسند.!!! و این همان فلسفه انتظار کشیدن تا لایتناهی را برایم معنی و تفسیر کرد.در ضمن این همان دلیل دومی بود که سبب شد از خیر پاسخ به پرسشهایم بگذرم.

تصویری از شهر توریستی قونیه

  طوریکه قبلن نوشتم نقطه بارزی را در این شهر بخاطر ندارم. فقط آنچه در این شهر توجهم را جلب کرد این بود که این شهر یک شهر پر از مهمان یا بهتر بگویم شهر میزبان است: در هرگوشهء این شهر هوتل ها و مسافرخانه های بزرگی وجود دارد، سرویس ها شب و روز در حرکت اند تا صد ها هزار مسافر را از چهار گوشه جهان بدیدار مولانا بکشاند. همینکه سرویس یا موتری توقف می کرد دسته یی از مسافران پیاده  و دسته یی هم دوباره سوار موتر و یا سرویس خود می شدند.  موبایل ها و ندرتا کمره های عکاسی فلش زده عکس های یادگاری میگرفتند. راهنمای ما گفت: سال گذشته نزدیک به چهارده میلیون نفراز قونیه دیدن کرده است.  جالب است انسانی که  عمرش را در بی نانی و  بی نامی  زیست، چه " نام و نانی " برای قونیه و مردمش  دست و پا کرده است! تصورش را بکنید ۱۴ میلیون توریست در یکسال. در حالیکه سه سال پیش در سفری که به  زادگاه این شوریده به معیت برادر و برادر زاده هایم در بلخ باستان داشتم حتا این تصور برایم ایجاد نشد که آیا زادگاه مولانا هم توریست دارد یا نه ؟    
 بهر حال نکته جالبی که در مزار حضرت مولانا توجهم را بخود معطوف کرد این بود که بازدیدکنندگان  کنجکاوانه بی آنکه اصل و اندیشه صاحب آرامگاه را به درستی بدانند، از اندیشه هایش ، از مثنوی اش که قران پارسی لقب دارد چیزی بگویند یا بخوانند، به حجره های کوچکی که گنجایش چند نفر را بیشتر ندارد، هجوم می بردند و فلش های عکاسی دمی نمی آسایند تا آدمها و اشیای دور و بر را تصویری سازند . 
Image may contain: 2 people, people standing and outdoor
قونیه و مولانا
   قونیه؛ از لحاظ مساحت بزرگترین ولایت ترکیه بوده و شهریست با جمعیت  بیش از یک میلیون نفر میزبان و مسلمان طوریکه روزی پنج بار صدای اذان از گوشه و کنار و از مساجد متعدد، زیبا و قدیمی آن شنیده می شود.
موتر حامل ما در قسمت مرکزی شهر قونیه موسوم به  تپه ی علاءالدین  که در بالای آن پارک زیبایی بنا شده است و چشم انداز خوبی دارد. توقف کرد. جاده ای که در روبروی تپه واقع شده به مقبره ی مولانا ختم می شود را با پای پیاده رفتم. شهری که  پیر طریقت ، قلندری مست عاشق ؛ هموطنِ همزبان من در آن آرمیده؛ بحق شهریست که  در جبین مردمانش سرود همدلی و عشق را میخوانی. براستی اگر چنین نمیبود بدون تردید مورد پسند این آزاده ائ عاشق قرار نمیگرفت. در دو طرف همین خیابان مراکز متعدد برای خرید وجود دارد. پیاده روها وسیع و پاک بودند. در کوچه ی پشت مقبره مولانا می توان انواع سوغاتی های تزئینی از قبیل قاب عکس، مجسمه های کوچک، کریستل های چرخان با تصاویری از مولانا، مقبره یا دراویش چرخان را تهیه کرد. قیمت آن ها از 6 تا 20 لیره متغیر است.اما ما در آنجا فقط آیس کریمی همانند شیریخ وطنی  در آنجا خوردیم 
 زمانی که وارد این فضای روحانی شدم، گام به گام درصف عاشقان مولانا، با نوای نی و بوی عود، آهسته آهسته حرکت کردم بیاد زیارتگردی های شهر خودم غزنه افتادم  و با همان خیال  از پیشروی  مزار یاران و مریدان مولانا ادای احترام نموده   به مقبره ی مولانا، پسرش بهاء الدین و پدرش سلطان العلماء رسیدم. بعد افراد دیگری از خاندان و یاران وی را پشت سر می گذاشته پس از بازدید از موزیم، در نهایت  این فضای معنوی را پشت سر گذاشتم
چیزی تازه ای را که در اینجا متوجه شدم این بود که  روی هر سنگ قبر کلاه و دستاری که در گذشته مورد استفاده قرار می گرفته به رسم یادبود و احترام قرار داده بودند. قبرهایی هم بود که فاقد این کلاه مخصوص بود احساس کردم متعلق به زنان باشد. اما مهمتر از اینها در این شهر جاذبه دیگری هم هست. من حس کردم گرچه خودم نیافتم! بشما دوستان اهل دل توصیه میکنم بویژه به مولوی دوستان: بشتابید و یکبار به محضر سلطان سلاطین عشق روید! شاید شما بیابید آنچه را من حس کردم ! با مسئولیت میگویم پیشیمان نمیشوید.
و اما جلال الدین محمد بلخی رومی

ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
اندیشه بزرگ این مرد فاضل را میتوانی در آئینه همین دوبیت بنگری؛ حدس زنی و قیاس کنی 
مولوی شخصیتی فرزانه ء بود که آبشخور اندیشه اش را محدود به هیچ  دین و آیین نکرد. اندیشه هایش  تمامی مکاتب  شناخته شده جهان حتا پیش  از اسلام را در بر می گیرد
مولوی برای  آموزش مثنوی اش ما را دعوت به نیستان میکند. او حتا برعکس پیشوایان آغاز سخنش را نه با بسم الله؛ حمد و نعت  بلکه راسآ با (نی) می آغازد 
بشنو از نی چون حکایت می کند - از جدایی ها شکایت می کند
بزعم مولوی ( نی ) چوب میان تهی است که از خود هیچ ندارد؛ به عباره دیگر (نیست) است، اما اگر معشوق در آن دمیده باشد (هست) میشود. کدام معشوق؟‌ همان معشوقی که در(نیستان) منزل و مأوی دارد. آن جا که دیار نیستی و بی رنگیست. مولانا بر عدم عاشق است و مست نیستی است. 
بر عدم باشم نه بر موجود مست-  زان که معشوق عدم وافی‌تر است
(مثنوی، ۵/۳۱۵)
دولت عشق در نیستی خیمه زده است . هر که دولت را در هستی بجوید ابلهی بیش نیست
همین فلسفه (هست) و ( نیست) که من از آن تعبیر خیلی ظریف و زیبائ خود را دارم را علامه اقبال نیز خیلی فیلسوفانه بیان داشته و میگوید : ( در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت- از عشق هویدا شد این نکته که هستم من) ا
مثنوی خوانی آدم را بدین باور میرساند که فوران  اندیشه های ناب انسانی  از دل قدیس مولوی گاهی مبدل به کوه آتش فشان عشق  و گاهی   مبدل به اقیانوس  مواج آزاده گی میشده و این بیختن آب و آتش خونش را به  جوش می آورده!  و لابد او هم  بالای این آتشفشان و  اقیانوس یکجا از  " شعر رنگی بر آن می زده" و همین رنگ زدن شده امروز شهکار بشریت! شده قران پارسی؛  شده فرهنگ تفسیر انسان و انسانیت، شده قوانین نافذه آزاده گی پویایی و حرکت .  
هرچند بکلی مشهود و هویداست که یک چنین کوه آتش فشان و اقیانوس مواج با مد و جذر های اندیشه ی مولوی را واژه ها  نمیتوانستند به تنهایی تاب آوردند. بکسی که تجربه دیدن بیختن  آب و آتش را دارد معلومست که بیختن این دو انسان را متحول میکند و اینجا در گام نخست یک مسئله را برملا میسازد که : زبان اندیشه ای مولوی فراتر از واژه ها بود،بنابرهمین اصل است که اشعارش در هیچ قالب و الگویی نمی گنجد، مولانا در شعر از اسطوره ها ، قصه ها ، احادیث و  روایات دینی تنها بحیث ابزاری برای  بیان  اندیشه کار می گیرد، اندیشه یی که در بطن و  متن خود دغدغه انسان را دارد.

زبان مادری مولانا جلال‌الدین محمد بلخی زبان پارسی بود اما در دوران تحصیل و دانش اندوزی در دمشق به زبان عربی هم تسلط پیدا کرد.  قونیه در آن زمان جمعیت فارسی زبان زیادی داشت و شاگردان و اطرافیان مولانا هم به همین زبان سخن می‌گفتند. اما به خاطر وجود ترک زبانان و بومیان یونانی زبان در این شهر، مولانا با این دو زبان هم آشنایی پیدا کرد و در شعرهایش به ویژه در غزل‌های دیوان شمس واژه‌هایی از این دو زبان به کار برده است. 
درباره‌ی آشنایی خود با زبان ترکی مولانا به روشنی چنین گفته است: 
تو ماه تُرک ای و من اگر ترک نیستم 
 دانم من این قدر که به ترکی ست آب «سو»

در ضمن قافیه های غزل ذیرین کاملن  به زبان یونانی است

غزل شماره‌ی ۱۲۰۷

نیم شب از عشق تا دانی چه می‌گوید خروس
خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه‌ام 
 روزگار نازنین را می‌دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش 
 نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا 
او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس
من غلام آن خروس ام که او چنین پندی دهد 
خاک پای او بِه آید از سر واسیلیوس
 گَردِ کفشِ خاکِ پای مصطفی را سرمه ساز 
 تا نباشی روز حشر از جمله‌ی کالویروس
رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار 
 گر عرب باشی و اگر ترک و اگر سراکنوس 
بهر حال غروب میشود و صدای پای شب جمع ما را از هراسی غریبی لبریز می کند و بناچار  در حالیکه از عجله ترم وای را نیز اشتباها در سمت مخالف سوار شده بودیم أهنگ برگشت زدیم

و سخن آخر... اینکه
 تلخبختانه دیدار از  " قونیه " برایم با  وصف  شادی در هاله ای از کاشها؛ غمها؛ حسرتها و افسردگیها پنهان و غوطه ور بود: شاد بودم از اینکه رویا هایم محقق شد و از نزدیک به دیدار خانه و کاشانه یکی از بزرگ ترین اندیشمندان تاریخ نایل شدم و اندوهگین بودم از اینکه چرا هر گوشه ای از  زندگیم تلخبختانه با کاش ها گره خورده است؟ حتا همین سفر قشنگ و رویایی  زمانی محقق شد که در میان همه این سفر دل انگیز پیوسته حرف سال پار پدرم پیش چشمم و در گوشم طنین انداز بود.  پارسال به پدر مرحومم در همین تعطیلات تابستانی گفتم: بیا سفری بسوی شمالی ترین منطقه ای اروپا کنیم که انگار زمین آنجا به آخر میرسه. با شوخی گفت: بچیم اگر سفر رفتیم بخیر بدیدار مولانا میرویم. ایکاش امسال درین سفر با من میبود تا در جا هايي بیر و بار این شهر که نظیر کوته سنگی  و هياهوی بازار فروشگاه  بود ؛ کبابی میخوردیم و دمی راست میکردیم. حسرتا بر من همیشه شکسته و پر حسرت!!! روحش شاد    
 هفت اختر بی‌آب را کین خاکیان را می‌خورند 
 هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم






۱۳۹۷ تیر ۱۱, دوشنبه

شورچای بدخشان و یک پرسش نمکی


 آیا اگر نمک نبود زنده گی بود؟

دیشب دوست و برادر بزرگوارم جناب شمس کیبی  از سر لطف سر زده بدیدارم
 آمدند  بقول حافظ : منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز                      
 تا نا وقتهای شب با هم صحبت کردیم  از هر دری گفتیم  و خندیدیم از دوستان سابق و مشترکمان، از وطن مان، از تحولات سیاسی منطقوی و فرامنطقوی از فرهنگ و زبان مان و بالاخره دامنه صحبت ها و حرفها آمد سر شورچای بدخشان و ارزش نمک در زنده گی آدمها! طوریکه واژه ای (نمک)   شد موضوع  و  اجندای  بحث  مان! جناب کیبی بسیار استادانه واژه های نمک ،  با نمک ،  بی نمک ،  پاس آب و نمک  را داشتن ،  نمکی  و امثالهم را مورد کنکاش و بررسی قرار داده و معلوماتی مفصلی از شورچای بدخشان و طریقه ساختن آن ارائه کردند در حسن نمک فرمودند: گرفتن نمک برای بدن خیلی ضروریست! نمک ضربان غیر عادی قلب را ثابت نگهداشته ؛ فشار خون را تنظیم، تعادل مقدار قند خون را حفظ ، انرژی لازم برای بدن را فراهم  و برای ساختن استخوانها مهم است.
 ایشان در حالیکه  ارتباط واژه های شاعرانه و رومانتیک نمکی و با نمک را سوال گونه مطرح کردند سرانجام گپ را به این پرسش کشانیدند که:  آیا اگر نمک نبود زنده گی بود؟ من به جناب شان گفتم با توجه به اینکه آب بحر شور است و سه بر چهار حصه ای کره زمین را آب گرفته این خود معلوم است که اگر نمک نبود از حیات و زنده گی خبری نبود! چون آب شیرین اگر باایستد گندیده و فاسد میشود و هزاران حشره و مکروب در آنجا پیدا شده حیات را تهدید میکند. بنابرین حکمت آب شور در ابحار یا به عباره دیگر حکمت وجود نمک در ابحار بدین پیمانه فقط بخاطر ادامه حیات بشر است. در ضمن به ایشان گفتم محک مردانگی و جوهر نیکی و بدی و حتا مردانگی آدمها را در فرهنگ پارینه ما و حتا هندوستان بر محک نمک گذاشته اند طوریکه نمک حلال و نمک حرام علاوه بر اینکه نام دو فلم هندی است در حقیقت دو نوع انسان است و نماینگر از دو ذهنیت خوبی و بدی میباشد. ایشان در حالیکه بگفته هایم یکایک مهر تائید زدند  از من دوستانه خواهش کردند تا این موضوع را از طریق فیس بوک و وبلاگ دوباره مورد بحث قرار دهم، تا دوستان با نوشتن نظرات و دیدگاه های شان این بحث را تکمیل کنند. نوشته حاضر بنابر دستور دوستانه ایشان است. 

و اما دستور استفاده از نمک از منظر دینی

در حدیثی روایت شده که  خداوند  به‌ حضرت موسی (ع ) وحی کرده که "ای موسی ابتدا کن به ملح و ختم کن به ملح طعام خود را، به‌درستی که دوا است 70 مرض را که کمترین و ضعیفترین آنها جنون و جذام و برص و درد گلو و دندان و شکم است.
و در حدیث دیگری روایت است که  حضرت رسول الله ص را  گژدمی گزید و آن حضرت، لعنت فرمودند عقرب را و فرمودند که "نگذاشتی تو هیچ مؤمنی را که اذیت نرسانیدی و نه هیچ کافری را" پس نمک طلبیدند و بر آن موضع مالیدند درد ساکن شد
و اما نمک و رومانس
در اشعار عاشقانه آدم با نمک ؛ خنده ای با نمک ؛ لبخند ملیح آشوب زیبایی هاست مثلن ظاهر هویدا در آهنگی میخوانه ( سرو نازی بخدا! ماه رخی!  با نمکی) یا هم احمدظاهر در آهنگی تو برایم مقدسی وقتی تشبیه شاعر تا خط آخر اوج میگیرد و میگوید ( مثل باران به چمن، مثل بوی یاسمن- مثل مهتاب بهار-مثل کوهای جنوب - رنگ مقبول غروب  بعد میگه  مثل لبخند ملیح- ای سراپا همه خوب ) و
زیرا نمک را در عربی ملح میگویند و ملیح به شیرینترین و جذاب ترین لبخند و چهره گفته میشود.
فرهنگ فارسی معین  با نمک را جذاب ، گیرا، ملیح برخوردار از ویژگی های جالب و خوشایند که دیگران را به خنده وامی دارد معنی میکند 

و نکته اخیر اینکه شاعران ثابت کرده اند که نمک یعنی زنده گی چنانچه 
هرچه بگندد نمکش میزنند
وای بروزی که بگندد نمک  
Image may contain: one or more people and people sitting
بدین مناسبت یک آهنگ ملیح و نمکی از فرهاد دریا تقدیم تان




مهرباني سخت مي‌خواند به چشمانت صنم                                    
تا زگي‌ها دارد اين گل در گريبانت صنم                                            
بر من نا ديده و ناكــــــرده كار عاشقي                                   
از تو هر چيزي دل انگيز است قربانت صنم                                           
با خيالت از غزل سر شار مضمو ن مي‌شوم                                    
رنگ رنگي‌هاست در هرساز و سامانت صنم                                           
اندك اندك خاطر از دوريت فارغ مي‌شود                                       
اندك اندك مي‌گذارم سر به دامانت صنم                                            
دامن از اميد بي پايان و دستم كوته است                                               
اين سر و اين هم تو اين دل، چيست فرمانت صنم                                          

۱۳۹۷ خرداد ۲۱, دوشنبه

احمدظاهریزم یا هویت عشق

در  ۳۹ همین سوگ احمدظاهر

 از نظر من سی و سه سالگی سنِ است که فهرست آرزوها و کارهایی که باید در زندگی انجام داد ، هنوز خیلی تر و تازه و حتا گاهی بکر و نا نوشته است. از محبوب الله دوست مرحوم  احمد ظاهر از طریق تلویزیون بهار شنیدم که  دو آهنگ ( همچو نی مینالم از سودای دل ) و ( هرگز کسی به روز من ناتوان مباد ) یکی از دو گزینه‌های همان فهرست آرزو های بکر و یادداشت شده گنجینه غنامند هنر احمد ظاهر عزیز بوده که متاسفانه اجل مهلتش نداده تا این دو آهنگ زیبا را به ستدیو ثبت کند. بگفته ایشان آهنگ نخست که شعر از رهی معیری است- توسط شخص محبوب الله پاچا  کمپوز شده و آهنگ شور انگیز. دومی که شعر از ابوالحسن ورزی است توسط  برادر محبوب الله پاچا  کمپوز شده و بشکل مجلسی بطور امتحانی ثبت شده است. این دو آهنگ کاملن آماده ثبت به ستدیو بوده است.
مضاف بر اینها احتمالن آهنگ زیبائ ( در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم) که غزل شور انگیزیست از  سعدی ع  نیز در ردیف آرزوهای بکر و جز همین گنجینه دست ناخورده احمدظاهر عزیز بوده است. این آهنگ را با کیفیت نسبتآ بالاتر واسع جان حمیدی برایم ثبت و ارسال کرده که جا دارد همینجا ازیشان تشکر کنم. لازم به تذکر میدانم که در این سالها  همین آهنگ را از حنجره دهها هنرمند عزیز میهنم شنیده ام اما هیچکدام به اندازه فریاد حنجره احمدظاهر عزیز در من اثر گذار نبوده است . 


از بس راجع به احمدظاهر دراین سی و نه سال گفته شده فکر میکنم دیگر نوشتن تک تک  واژه ها و جملات تکراری باشد اما فقط میخواهم این نکته را اگر تکراری هم است بنویسم که : احمدظاهر عزیز فریاد آرزو هائ بی سرانجام چند نسل است. آرزو های سوخته اما با انتظارات جاویدانی! امید های واهی اما فراموش نشدنی ؛ کاش ها و حسرت های تا لایتنهاهی....و

هرچند طرفداران صدای احمدظاهر در موقع حیاتش  هم اندک نبوده اما  بعد از مرگش بود که تازه وسعت طرفدارانش کشف شد و هر سال که از آن میگذرد این باور بر من یکی بیشتر القا میشود که حتا علاقه به صدا و موسیقی احمدظاهر، بهانه شده برای یافتن یک هویت جمعی که من این هویت را هویت (احمدظاهریزم ) میخوانم. هنوز که هنوز است، یکی از سلایق مشترک آدم‌های عاشق و رفقای جان جانی، میتواند همین صدای روح انگیز احمد ظاهر باشد 

افسوس بر فهرست آرزو های نوشته شده ای که ناخواسته از سرنوشت آدمها خط میخورند. و دریغا بر فهرست آرزو های مقدس نا نوشته ای که اگر شاید مینوشتی شاید اجرا میشد.
نکته دیگری که لازم به تذکر میدانم و از نظر من حرف نسبتآ تازه است . اینکه یافته های من نشان میدهد که: احمدظاهر عزیز بسیاری از آهنگهای هنرمندان دیگر را با عین کمپوز با اندکی تغیر در اشعار  چنان زیبا باز خوانی کرده  که دیگر نه تنها آن آهنگ از احمد ظاهر شده بلکه آن هنرمندان هم هیچگاه در مورد تاریخ و مالکیت آهنگ های شان هیچ ادعای نکردند. بطور نمونه ایشان از حبیب شریف  دو آهنگ ( از دستت فغان فغان دارم ) و ( بیوفایی مکن ای نگارم) را باز خوانی کرده اند ؛ از اکبر رامش ( یاد روزگار شیرین) ؛ از زلاند ( ای شعله حزین)؛  از مسحور جمال ( نداند رسم یاری)؛  از استاد ارمان ( دست از طلب ندارم ) و  از استاد شادکام ( ای دل ای دل دل دیوانه) را .... این آهنگها در ستدیوهای افغان موزیک یا موزیک سنتر ثبت و نشر شده است. علاوه بر این آهنگهای از دهها هنرمند دیگر را که احتمالن آنها نیز جز از گنجینه فهرست آرزو های نوشته شده اش بوده ولی اجل مهلتش نداده بزیبایی در مجالس اش خوانده بطور نمونه آهنگ بیلتون ( گنگه شوی یار) و آهنگ های از ایوب (لیونی گرحم غم د هجران دی) و

من از تک تک آهنگهای احمدظاهر خاطره دارم. با تک تک آهنگهایش خندیده و گریسته ام اما سه آهنگش خاطرات دوران کودکی ام را از مکتب ابتدائیه شهر نو غزنی تداعی میکند. ( بیوفا یارم- کرده غم بارم) که برادر عزیزم انجنیر ودود (ودید) آنرا در روز های جشن داوود خان خیلی زیبا در محضر معلم اسد خان و ما شاگردان گروپ ترانه خواند ! ایشان احتمالن همین نوشته مرا مرور خواهد کرد.و خاطره اش را از گروپ ترانه ( ای وطن ای وطن گلشن خاور زمین ) و آهنگ بیوفا یارم خواهد نوشت.( شعر و کمپوز آهنگ بیوفا یارم  از احمدشاه ازهر فیضیار غزنوی است که تلخبتانه در همان سال ۱۳۵۶ بر اثر ابتلا بر بیماری سرطان چشم از جهان پوشید)  آهنگ ( زیم زیم ) که محترم معصوم عشرتی در جشن روز معلم ۱۳۵۶ آنرا در کنسرتی در لیسه سنایی اجرا کرد  و استقبال پر شکوهی شد و آهنگ ( از برای غم من سینه دنیا تنگ است) که یکی دیگری از شاگردان لیسه سنایی در همان جشن اجرا کرد نامش احتمالن نصیر یا بشیر بود. در همان سالها در محافل خانگی شکور جان نیز آهنگ مره مره مره می بده - جام پیاپی بده را میسرود.
و گپ  اخر یا جان گپ ..
درود بر روان این هنرمند عاشق که چه سلیقه ای لطیفی در انتخاب اشعار داشته و چه عاشقانه خودش در قالب همآن اشعار لطیف تجلی و حلول میکرده 
یقینآ شعر از ارتباط شاعر با زندگى متولد مى شود، و به سان يك تشنگى آتشين از ژرفاى وجود شاعر سرچشمه مى گيرد تا مقدس ترين پیام دل  را كه  زبان گويای او نیز است بیان کند. شعر اگر با موسیقی همراه شوند ، عنصر تخیل دران افزون تر میشود . و هنرمند واقعی کسی است که در قالب آن شاعر بتواند حلول کند و آن فریاد شاعر را چنان از دل برخیزاند تا بر دلها بنشاند   و بدون تردید که احمد ظاهر این هنرمند یکتا یک چنین توانایی را داشت تا  با حنجره ای طلایی  اش هم فریاد حافظ  را برآرد هم از مولانا را ؛ هم در روح سعدی حلول کند و هم  در تن رهی  هم ازهر شود هم استاد خلیلی  هم عبدالاحمد ادا و سیمین و فروغ ..... و دهها  شاعر دیگر  ..... 
   لازم به تذکر است که بزرگترین شاعران ما نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند . ازینرو اشعاری که آفریده اند ، بسیار موسیقیایی بوده است از رودکی که چنگ مینواخت و   از مولانای بزرگ بلخی که در علم موسیقی دست توانائ داشته و حتا نوازنده چیره دست رباب نیز بوده است تا جائيکه میگویند خود دران پرده یی افزوده است. و این امر سبب شده که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف عروضی ، شعر بسراید که نمونه های آن در دیوان کبیر مشاهده می شود .  از اینرو همینکه از مرحوم مسحور جمال شنیدم احمدظاهر قبل از آواز خوانی نوازنده چیره دستی بوده و قبل از آواز خوانی  تنبور مینواخته و در ضمن مصرع های شعری را افزون و یا کم میکرده روی بعضی از پارچه ها خارجی خودش تصنیف درست میکرده برایم ثابت شد هویت احمدظاهریزم و مولانائيزم با هم گره خورده اند. و بدون هیچ تردیدی او یک ابر مرد موسیقی بوده است

بهر صورت این دو شعر و این دو  آهنگ مجلسی از فهرست دست نخورده احمدظاهر عزیز را همینجا تقدیم تان میکنم با چشم دل بخوانید و با گوش دل بشنوید نه با چشم و گوش جان! روحش شاد 

هرگز

هر گز کسی به روز من ناتوان مباد
مانند من فسرده دلی در جهان مباد
بس رنج دیدم ز دل مهربان خویش
یارب دلی دگر به جهان مهربان مباد
گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک
ای گل ترا بهار جوانی خزان مباد
هر کس که میرود نهد از خود نشانه ای
از من بجز فسانه ی عشقت نشان مباد
سوزد اگر چو شمع زبانم زسوز عشق
حرفی بغیر عشق مرا بر زبان مباد
هر کس که ناله های دلم را شنید گفت
مرغی شکسته بال و جدا ز آشیان مباد
خوش آشیانه ایست برای وفا دلم
  جز برق عشق آفت این آشیان مباد
شاعر : ابوالحسن ورزی



دل -  رهی معیری

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل 


۱۳۹۷ خرداد ۱, سه‌شنبه

دلم اس سر از فردا روزه نگیرم

دوستان گرامی ! جمله بالا حرف من نیست! لطفن نا خوانده مرا به گناه ترک فریضه سوم اسلام به کُفر نگیرید! من عزمم جزم است. اگر زنده بودم و سالم؛ روزه را تا آخرین دقایق اش انشالله و تعالی خواهم گرفت! این جمله را دیروز همسایهء کردستانی ام که فارسی بلد است پس از احوالپرسی مختصر بمن گفت: وی در حالیکه از ضرر کمبود آب در روز های طویل تابستانی بالای گرده و در کل تمام بدن بدلایل عقلی از داشتن روزه شاکی بود عوارض و نقایص اش را از منظر علمی و ذهنی یکایک با اختصار بر شمرد و پس از توجیه عقلانی در ختم صحبتش گفت: دلم است سر از فردا روزه نگیرم!!! من بدون تائید یا رد سخنانش پس از خدا حافظی با وی دفعتن به این فکر افتادم که: این لالا کیوان ما بقول حافظ در حالیکه از عقل می لافد چرا طامات می بافد؟ بقول دیگر چرا داوری عقلش را بر دوش دلش می اندازد؟در حالیکه عقلش میگه روزه گرفتن برایش ضرر داره اما همین عقل نمیتوانه بگویه روزه نگیر! برعکس دلش این توته گوشت متحرک و تپنده برایش میگوید سر از فردا روزه را افطار کن؟ آخر این ( دل ) که بگفته معلم بیولوژی صنف هفت مکتب ما شهید اکبر خان قلعه آهنگرانی دارائی دو دهلیز راست و چپ و دو بطن است و وظیفه ای جز پمپ کردن خون ندارد. از چه رو حکمران تن آدمها مقرر شده که به حکم او آٔدمیزاد حتا فرایض اش را هم جا میگذارد!؟؟ عجبا! خودم هم گاهگاهی همینگونه میگویم دلم نیست فلان جا بروم!!!! دلم نیست اینکار را بکنم یا به این کار ادامه دهم . در سالهای جنگ برای تعقیب یک کورس تحصیلی به دنمارک آمدم آنوقتها رسیدن به اروپا یک موهبت الهی و یک نوع خوشبختی بشمار میرفت تمام دوستان مقیم دنمارک که احتمالن همین پست را حالا میخوانند بویژه عتیق جان بکاولی و جلیل جان پیهم بر ماندنم در دنمارک اصرار میکردند. عقلم هم میگفت با این وضعیت جنگ بکجا میروی؟ همینجا بنشین! اما همین دل سبیل مانده قبول نکرد!! به اصطلاح دلم نشد و به اوغانستان بر گشتم! که تا هنوز پیشیمانم. در ادبیات فارسی چه تعاریفی نیست که از همین یک توته گوشت بنام دل نخواندم و نشنیدم! در اشعار پارسی یکی میگه دل دشت جنون اس! دیگری میگه دل دیوانه ام غرق بخون اس! یکی با سوز میخوانه مرغ دلکم وای وای رمیده امشب و .. استاد مهوش از پر زدن دل چنین میخوانه( وقتی هوائ تو بسر میزنه مرغ دلم به سینه پر میزنه احمد ظاهر عزیز ازین دل خیلی حکایه ها داره گاهی ( مرغک تیر جفا خورده گکم) خطابش میکنه و وقتی سر این مرغک تیر خورده قهر میشه میگه دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا! و زمانی هم خطاب به همین آواره تیر خورده میگه : دلا ! بباغ برو مشرب از انار آموز-که موج خون به دل و خنده در دهان دارد. استاد بزرگوارم عبدالله نوابی شادکام که معلم مضمون دری ما در لیسه حبیبیه بود در آهنگی سر این دل بی اندازه قهر است تا جائيکه میخوانه بمثل غنچه تنگی ای دل ای دل - به ما دایم به جنگی ای دل ای دل اگر دستم رسد خونت بریزم- ببینم تا چه رنگی ای دل ای دل دوست دانشمند و هم صنفی عزیزم اسحاق جان غفوری نخستین کسی بود که در شبهای لیلیه دوران دانشگاه از درد دل؛ از حسام الدین چلپی از اینکه چگونه مولانا بلخی عقل را سوزانده و در خرابه های آن دل را آباد کرده برایم چیز های میگفت و بعد کتاب از بلخ تا قونیه را برایم هدیه داد که جا دارد ازیشان همینجا نیز تشکر کنم. ایشان گاهگاهی میگفتند مریضم! اما مریضی دل! امیدوارم در همینجا از پیام عالمانه شان مستفید شوم بیادم آمد روزگاری که در کابل میزیستیم و مختار مجید در تلویزیون سیاه و سفید ما میخواند ( خدایا دل ندارم دل ندارم- عمارت ساخته ام کاگل ندارم) برادر کوچکم جواد جان که حالا نام خدا مردی شده با دو فرزند مثل آنزمان خودش بلافاصله با اشاره به شکم مختار مجید گفت : اونه دل خو داری!! و ما همه خندیدم چونکه ما در اصطلاح غزنی (دل ) همان ( معده یا شکم ) را میگوئیم. جناب فقیر احمد عزیزی شاعر واراسته و دوست عزیزم که در علم شعر بمن حق استادی دارد برایم توصیه کرده که بجای واژه (قلب) همیشه واژه (دل) را بکار برم و راجع به حضور دل و مقام دل حرفهای از او شنیده و آموخته ام . مضاف بر اینها آنچه حتا در بس های مسافری ۳۰۲ ایران دیده ام این جمله است. دل به دریای محبت بز ن و در ادبیات عارفانه بسیار خوانده ام دلت را پاک کن! ولی آخر چطور؟ نمیدانم و اما دلگیری!!! دلگیر شدن دنیای عجیبی دارد که از دیپریشن یا افسردگی ذهنی فرق دارد ! دلگیر شدن از درد دل شکستن دل و بیماری دل فرق دارد. مطمئنم هرکدام ما آدمها از آن کم و بیش تجربه های داریم. اما تجربه ای که من دارم اینست که : دلت اگر گرفته باشد شادترین آهنگها ، بگوشت سرود حزن شده و جز روضه خوانی بیش نیستند. بیر وبار ترین مکانها،تنهاییت را به رخت میکشاند شادترین روزها ،برای آدم دل گرفته غمگین ترین روزهاست!! وقتی دلت گرفته باشد،میخواهی همه قانونهای دنیا نقض شود! شاید به همین خاطر است که عهدیه هنرمند فقید ایرانی بسیار زیبا میخواند ( بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیس! آخر جز گریه مرا کاری نیست! چون آرامبخش دلگیری ناپیداست کاری نمیتوان کرد بقول ایرانیهای عزیز دل اسـت دیگه !شــعـور نداره ! اگـر داشـت که نـمـی گـرفت


۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

آب معدنی و غزل نیلوفری

برداشته شدن خط فاصل بین معتبر و گدایگر
احادیث زیادی را از رسول خدا(ص) خوانده ام که به مسلمین تاکید کرده در اين ماه رمضآن به فقرا و مساكين به قصد قربت و احترام نه با تحقير و ترحّم افطاري بدهید. در این افطاری دادن هم فقط از سیر کردن شکم گرسنه یاد آوری شده نه از آب معدنی دادن به تشنه
در اصل تا اوایل حکومت کرزی کسی در وطن ما به استثنای شرکت هواپیمایی آریانا آب معدنی را نمیشناخت! باری حتا در در ریاست قونسلی وزارت خارجه وقتی رئیس صاحب تعارف چای کرد! با سپاسگذاری گفتم لطفن یک گیلاس آب! ایشان زنگ روی میزش را فشار داد و پیاده دفتر پیاله ای از آب نل برایم آورد. رئیس خود ما در ریاست آریانا از نل آب مینوشید. فلمهای از احمدشاه مسعود است که او با دو دستش از چشمه ها آب مینوشد. زیرا یگانه چیزی که در افغانستان بطور بسیار وافر پیدا میشد همین نوشیدنی آب بود. مرحوم ظاهر هویدا برنامه ای تلویزیونی تهیه کرده بود از نل های که شیردهنش باز بود و آبش بی جهت روان! او آنرا به طنز مفت آ کولا مینامید! راستی خودم از غزنه تا کابل و مزار و هرات در هیچ کجای وطنم ندیده بودم کسی برای خرید آب نوشیدنی پول بدهد. فقط خداگردنم را نگیرد باری دوست عزیزم که مدیر شعبه سرویس آریانا بود را دیده بودم که بوتل های آب معدنی را از دهلی خریداری کرده بود و بکابل منتقل میکرد صرف برای نوشیدن مسافرین در هوا و بس! اما پس از هجوم امپریالیزم امریکا این بوتلهای آب معدنی اول به کلاس داران رواج پیدا کرد و حالا دیگه مود همگان شده حتا به گدا! عده ای حتمن سرم قهر میشود که خی آب نخورند؟ بلی بخورند هزار بار بنوشند نوش جان شان شوه ! اما صدقه جاریه صرف برای نان است آنهم از این سبب که کسی که قادر به پیدا کردن لقمه نانی نباشد شکمش را سیر کنیم.و بدون شک همگی قادر به پیدا کردن جرعه آب هستند! نباید تنبل پروری کرد! زیرا با پول همین بوتل ها میشه چند قرص نان اضافی به چند گرسنه دیگر تهیه کرد. زیرا هیچ جای در مبانی دینی ندیده ام که گفته باشد سیراب کنید! بلی آب دادن ثواب دارد اما در دشت ها نه برای زدن عاروق پس از قابلی در شهر!
متاسفانه یکی از ویژگی های زشت نادانی مدرن در همین نکته نهفته است که عده ای پس از بلعیدن استفراق عقاید دیگران از فضای مجازی، بلافاصله به تقلید رو می آورند و با همان تقلید کور کورانه و احمقانه ادعای فرهیخته گی هم میکنند. ده ها کانال همی رقمی را من دیده ام و جالب اینکه همینها با لجاجت عاروق میزنند و با افتخار آنرا صبغه دینی و انسانی داده به دیگران نیز تعارف میکنند. ای وای از این مردم
نیلوفر آبی
معکوس خواند هاتفی تعبیرِ فال را
طرح سر انگشت خرامِ و خیال را
ماهی سرخ عشق شناور به شعر یافت
در حوض خشک آرزو آبِ محال را
چون باد با نوازش آرام روی برگ
فرصت نداد  تحفه ی دست شمال را
از درد حرف گفتن و رنج نویشتن
دردیست جانگداز دلی پر ملال را
از من نگاه خویش نهان کرد عاقبت  
مثلی که حدس میزدم این احتمال را
آنروز ها که چتری احساس روی دل
باران شعر داد همین حسّ و حال را
مَه قول داده بود شبانگه نشان دهد
در امتداد حسنِ حضورش کمال را
با انعکاس عکس تو بربوده چشم ماه
وز کهکشان علامتِ گنگِ سوال را
جاریست اشک شوق ز چشمان من هنوز
بنگر دمی تو پرتو حُسن و جمال را
در بیکران آبی سقف کبود دل
پر میزنم به عمق بحار زلال را
از غم رها کنی چو پرستوی شاد مهر
این آرزوی یخ زده حکم  زوال را
یک آسمان صاف بزیر درختِ کاج
 پهلوی من نشسته و بوسیده خال را
چون دزد آرزوی من و دست سرنوشت
کوته نموده  بر کنم این دست و  بال را
دلشوره میزنم به غروب و طلوع و نیز
بینم چو  شمعدانی و ماهِ هلال را
عکس کسی به دیده کشیدم شکیب وار
تصویر بی بدیل بت بی مثال را






۱۳۹۷ اردیبهشت ۹, یکشنبه

تجلیل شب برات در غزنه



 خاطراتی از  فیلک  و چهلچراغ افروزی

از  زمان  آمدند  بهر  ثنات 
جمعه و بيض و قدر و عيد برات
سنایی-  رح

ماه هشتم  سال قمري را ماه شعبان میگویند که ما آنرا در شهر غزنی ماه برات میگوئیم  و نيمه شعبان را که برابرست با شب ۱۵ ماه شعبان  در متون کهن پارسی، «شب برات» ناميده اند. از این شب در تمام کشور بطور عام و در غزنی بطور خاص تجلیل می شود. شایان ذکر است که  در سالهای کودکی و نوجوانی من تجلیل  از شب برات  در غزنی بطور گسترده تر و  شایان تری صورت میگرفت طوریکه از اول ماه برات که فیلک و چهلچراغ به بازار می آمد ما کودکان روزهایمان را با اشتیاق خیلی زیاد به دستان تاریک شب میسپردیم و با ثانیه های بی تکلف و آرام منتظر شب برات میماندیم
امشب که  مصادف است به شب برات سال ۱۴۳۹ هجری - قمری؛ همینکه تاريکی‌ دَرتنيده‌ی شب؛ آسمان ما را فرا‌گرفت  یکباره سفینه ذهنم بسوی تجلیل از شبهای برات غزنی پرواز کرد و مثل پرده ای تیاتر ؛ عذابِ گذر روزگار پر از پریشانی و پشیمانی ام را با تصویری از دهها عید و برات بی تجلیل بر من مجسم و تحميل ‌کرد. 
در تنهايی، همين فضای دلگير و تهی از حوصله؛  خواستم خاطراتم را از تجلیل این شب مقدس به رشته تحریر در آرم . خاطراتی که با خرید فیلک و چهلچراغ - روشن کردن شمع ؛ براتی بردن  و شنیدن صدای باروت که بنام توپچه ؛ فشنگ و پاچه خزک  یاد میشد گره خورده است. خاطرات آن شامی روشن و دل انگیزی که زیبائی و روشنایی اش از روشنایی روز روشنتر در اذهان باقی مانده است.
  
  
آری! تا جائیکه یادم می آید تا سال ۱۳۵۸ خورشیدی از شب برات تجلیل ویژه ای در غزنی صورت میگرفت! تقریبن یک هفته پیش از آمدن شب برات فیلک ها و چهلچراغ ها به بازار می آمدند. فیلک  از گلِ خمیر شده با  موی حیوانات بشکل و قیافه یک چهارپا بطور دستی ساخته میشد و با گلِ سفید رنگ آمیزی میگردید. برای ساختن بعضی از فیلک های فیشنی از رنگهای دیگر هم برای تزئین استفاده میکردند.  در گوش ها و یا پشت فیلک جای برای افروختن شمع و نقل دانی میساختند  و نرخ آنها از یک تا ۴ افغانی بود. اما چهل چراغ بسیار بلند و با چوب های که رویش را گل سفید میزدند بشکل مخروط چند منزله مثل گیس آراسته میشد و جای دهها شمع را داشت و فی دانه تا ۴۰ افغانی هم بفروش میرفت چهلچراغهای خاصه برای عروسان را خیلی زیبا میساختند! دقیق یادم هست یک چهل چراغ فروش در نزدیک زیارت کلاه سبز بود و یکی هم در جاده ای نزدیک به بهلول درملتون! یک ترکاری فروش پیش زیارت موی مبارک هم فیلک ؛ شمع و نقل و شیرینی گک میفروخت. 
سالها بدین فکر بودم که مردم غزنی که نه فیل دیده اند نه چوچه ای فیل چرا این مشعلدانی حیوان شکل را فیلک میگویند ؟.  پاسخ این سوال را قسمآ موقعی ماموریتم در شرکت اریانا فهمیدم طوریکه برای اجرای وظیفه در شهر امرتسر هند رفته بودم در صحن عبادتگاه (گولدن تیمپل) چراغکهای دیدم پیشرفته تر از فیلک های غزنی و ساخته شده از گچ به آن پیلهک میگفتند. حدس میزنم البته مطمئن نیستم اسم فیلک  و ساختنش از همانجا آمده باشد. چونکه روزی  میخواستم فیلک دلخواهم را از یک زن فیلک فروش دهکده ما که در پشت مسجد گدول آهنگران تازه به این کسب دست زده بود بخرم ریش سفیدی قهر آلود و غضبناکی را دیدم که خطاب به همان زن بیوه و بیچاره گفت : در قیامت همی حیوان از تو دم میطلبه!!!  داده میتانی؟؟؟؟ و ما همه هک و پک ماندیم.... اینجاست که فکر میکنم یک نسل پیش از ما بدلایل دینی؛ میانه خوبی با فیلک نداشته و هنوز ندارند.... بهر حال بیایم سر اصل موضوع یعنی خاطرات  تجلیل از شب برات! و آن اینکه در خریدن؛ سالم ماندن؛  یا شکستن فیلک و چهلچراغ و حتا در خاموش شدن شمع شگونهای نیک و بدی گرفته بودند  
مادر مرحومم موقعی افروختن شمع ها میگفت سعی کنید شمعی خاموش نشود که شاگوم(شگون) بد دارد و برای هر کدام ما یک دانه شمع می افروخت
پسر عمه ام مرحوم الحاج محمد ظاهر خان که  با ما چند سال در یک حویلی زنده گی میکرد این شب را بطور شاندارتری با مناجات و ذکر جشن میگرفت باری یک ریش سفید را بنام آغا صاحب سربند مهمان کرده بود و باری در موقع افروختن شمع ها پنجه بر تار رباب هم میزد انگار با کلام خداوندگار بلخ که میفرماید ( هیچ میدانی چه میگوید رباب؟ - از اشک چشم و از جگر های کباب) آشنا بود و باری هم بگوش خود شنیدم که پیوسته زیر لب میگفت ( شب شب برات است - قند قند نبات است)
پیش از سال ۵۸ خورشیدی در این شب مثل شب سال نو اروپا باروت بازی هم میشد چنان پتاقی پرانی بود که یا رب العالمین یکبار یادم هست خیلی خورد سال بودم ماما قادرم با توپچه دستش را درین شب افگار کرده بود. اما بعد ها دیگر سایه منحوس جنگ کار صد برات را میکرد یادم است حیدر جان صنفی عزیزم که خداوند صحت و سلامت داشته باشدش کستی را در سال ۱۳۵۹ ثبت کرده بود و در پشت کست نوشته بود فیته ای تق و توق 
جالبتراینکه این شب؛  شب بردن براتی به نوعروسان هم بود. که قاب براتی نام داشت و اینهم یک جشن دیگری بود. 

اما از سال ۱۳۶۰ وقتی که به کابل کوچیدیم دیگر از چهلچراغ و فیلک در کابل خبری نبود و گویی رسم بکلی عوض شد . معمولن همه ساله در این شب شماری از شمع ها را پدرم در پطنوسی که پر از نقل بود می افروخت و خاموشانه فرارسیدن برات را با دعا جشن میگرفتیم. حتا در پشاور پاکستان نیز یکسال این شب را با سه برادر و مادرم تجلیل کردم آنوقت پدرم و خواهرانم هنوز در کابل بودند. سپس هزار و یک لیل ونهار دیگر آمد که از وطن دور و در غرب غروب کردم و دیگر حتا تجلیل این شب از خاطرم فراموش شد و اکنون که این کلمات را مینویسم انگار عاطفه‌های انتحاری گلویم را فشار میدهند و تمام آدمهای را که دیگر در میان ما نیستند از  پیش چشمانم عبور میدهد. 
حتا دعا ها؛  نیایش ها و آرزوهای پدر و مادرم که در اینشب به درگاه خداوند صورت میگرفت را انگار که میشنوم. از  دعای پدر مرحومم که به عربی بود چیزی یادم نمانده اما نیایش مادرم که بزبان فارسی بود و آرزو های نه چندان بزرگی برای خوشبختی اولادهایش از خدا داشت نه به خودش امشب در گوشم طنین دارد. 
جالب اینکه در این شب مقدس به این نکته نیز پی بردم که مفهوم مهاجرت برای من تنها یک جا به جایی جغرافیایی نبوده بلکه درکی ناروشن از دگرگونگی های فرهنگی ای نیز بود  که به ناچار زندگیش کردم،‌ اینکه نفسی به آسودگی کشیدم یا نه  باشد سر جایش 
  
 خلاصه آنچه در بالا ذکر کردم بیشتر وجهه فرهنگی دارد و بیشتر تجلیل فرهنگی غزنویان از شب برات بود اما تحلیل این شب از نظر فرهنگی و دینی نیز حایز اهمیت فراونی است که امیدوارم دوستانم در همین فیس بوک به آن بپردازند و بنابر همین  دلایل بی مناسبت نیست اگر  تجلیل از این شب بزرگ را از منظر دینی هم اندکی به بحث گیرم 
نخست از همه اینکه بنا به روايات متعددی  برات به معنی ( برائت) است و  خداوند در اين شب «برات آزادي »از دوزخ را به بندگان خود پس از ثنا خوانی مي بخشد!  بهترين شاهد در اين مضمون، همان شعرشيرين و شورانگيز حضرت سنایی رح است که در آغاز سخن بدان اشاره کردم . حضرت سنایی رح این شب را شب( ثنا)  ذکر کرده است؛ اما حضرت لسان الغیب حافظ،  شب برات را مثل شب قدر میشمارد و هنرمندانه چنین مي سرايد
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي 
آن «شب قدر» که اين تازه « براتم» دادند  
 مولانای بلخ نيز در« ديوان شمس» شب برات را شب قدر دانسته، مي گويد
شب «قدر» است او ،درياب او را 
امان يابي چو برخواني «براتش

يا در غزل ديگري در همان ديوان مي گويد:
آمد شعبان عمداً، از بهر «برات »ما 
تا روزي و پيروزي از بخشش رب بيند
ولی سعدي شیرین سخن علاوه بر اینکه  شب برات را شب قدر میداندو دروازه هاي هفت آسمان را در چنين شبي گشوده مي بيند. آدميان را به غنيمت شمردن آن لحظه ها هشدار مي دهد.

شبي چنين، در هفت آسمان باز 
زخويشتن نفسي اي پسر به حق پرداز
مگر زمدت عمر، آنچه مانده دريابي 
که آنچه رفت به غفلت دگر نيايد باز
چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس 
شبي به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز

نکته ای خیلی جالب و قابل تذکر اینست که: بنابر اظهارات آگاهان علم واژه شناسی نام عربی این ماه (شعبان)  از واژه های (اضدادی) است. یعنی شعبان از ريشه «شعب» یا شعبه گرفته شده که هم  افتراق و شاخه و بخش معنی میدهد و هم بر فراهم آمدن و اجتماع دلالت دارد ( شعوبآ و قبائلآ) پس با این اوصاف حیرانم به سوراخ دعا که چگونه راهش را در می یابد؟ باز دعای مادر مرحومم در پشاور یادم آمد که برای نصف دیگر خانواده که در کابل مانده بود میگفت ( خدایا تا برات دیگه همه ای ما را یکجا کنی)    
از اوصافي که براي اين ماه پر فضيلت  منقول است یکی  « شعبان المعظم» دیگر «شهر الشفاعه است 
قابل یاد آوریست که : ابوريحان بيروني در کتاب «التفهيم »در اين باره چنين نوشته: «و شب پانزدهم از ماه شعبان، بزرگوار است و او را «شب برات» خوانند و همي پندارم، اين از قبيل آن است که هر که اندرو عبادت کند و نيکي به جاي آورد، بيزاري يابد از دوزخ
..............................................................
«غياث اللغات »به نقل از« بهار عجم» و« سراج اللغات» آورده که :«شب چک به معني شب برات است که در آن چراغاني و آتش بازي(= جشن و شادماني )کنند»

ليله الصک :شب برات را «ليلة الصک» نيز گفته اند. صکّ، معرب چک فارسي و مترادف با برات است، آن روز چهاردهم و در واقع شب پانزدهم شعبان است.
با تشکر از داکتر صاحب هادی سلام غزنوی که عکس چهلچراغ را برایم از غزنی فرستادند و دنبال عکس فیلک هنوز سرگردان اند
و با تشکر از دوست عزیزی دیگری که عکسی از تجلیل برات در غرب را طور تحفه برایم فرستاده است