۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

انتظار و قرعه فال

 هرچند امیدم را چنگال خونین دهر به نسیم ملس بهاران سپرد و در دستهای باد گم شد با آنهم عمری منتظر نامه رسان ماندم.بهتر بگویم به انتظار نشستم. شاید نمی دانستم مسافران کشتی باد را بازگشتی نیست!! روزی شمس خط سوم را ورق میزدم درجایی از آن چنین خواندم: معنی صبر افتادن نظر است بر آخر کار!! آخ !آخرکار؟؟؟ لابد مقصدش عاقبت کار!! آنهم که معلوم بود 
و آخرالامر به حافظ رجوع کردم و تفعل به حضرت لسان الغیب را زدم.این غزل آمد
حافظ 
دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پـیـکی ندوانـیـد و سلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
وز آن خط چون سلسه وامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچــم خبر از هـیـچ مـقـامی نفرستاد
حافظ بادب باش که او خواست نباشد
گـرشـاه پـیـامی به غــلامـی نفرستاد

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

سفر به برمنگهم

 دیدار از شهرک شکسپیر

در تابستان سال ۲۰۰۴ میلادی برای یک هفته بدیدن دوست؛ برادر و همصنفی عزیزم انجنیر شاه محمود همت به برمنگهم انگلستان رفتم. شاه محمود را پس از شش سال میدیدم.مرد خدا هیچ چیزی از میزبانی کم نگذاشت و برای سیر و سیاحت هر روز برایم برنامه های از قبل ساخته بود از موسیقی گرفته تا تفرج و کباب خوری! آری انگار آسمان آنروز ها پس از سالها میزبان رنگین کمان همدلی گردیده بود و لب های مان فرصتی دوباره برای خندیدن پیدا کرده بود! یادش بخیر

لهذا در میان اینهمه لطف ازش خواهش کردم اگر ممکن باشد مرا به آرامگاه ویلیم شکسپیر در شهر استراتفورد  انگلستان ببرد.  شکسپیر به عنوان شاعر، نویسنده، ممثل و نمایشنامه‌نویس منحصربه‌فرد را پس از مطالعه رومان نمایشنامه رومیو و ژولیت سخت دوست داشتم و مورد احترامم بود و هست  و او را  که برخی  بزرگ‌ترین نمایشنامه‌نویس تاریخ می‌دانندش به عنوان شاعر عاشق دوست دارم.


شاه محمود پیشنهادم را با پیشانی باز پذیرفت و فردا صبح زود عازم  شهرک استراتفورد منصوب به شهرک شکسپیر که در ۵۰ مایلی برمنگهم واقع بود شدیم. تمام راه را با مرور خاطرات دوران محصلی خندیدیم، طوریکه نخست شاه محمود از دشبورد موترش یک قطی سگرت مالبرو و یک قطی شکلات روسی بیرون آورد و با خنده گفت: بگی کدامش را میپسندی؟ بعد خودش انتخاب کرد و با خنده گفت: برو بیادماما خیل ها!! دست روی سینه می نهم و به  شوخی در زبان روسی می گویم سپه زیفه و سپس شکلات را در دهن میگذارم. می نوشم  در حالیکه وضعیتم شبیه آشپزی است که قدرت چشیدنش را از دست داده است

سفر عاملی برای دگرگونی اندیشه، تجربه و رفتار آدمهاست. سفرهای آفاقی خیلی زیبا و دلچسپ اند. دیدن مناظر و پدیده های شگفت آفرین، آدم را به تحسین وامیدارد و درس خداشناسی و آدم شناسی میدهد. شنیدن صداهای طبیعت ، قلب آدمی را متحوّل می کند. نمیدانم کدامیک از زیبایی های هستی را بگویم که بزرگان ادب، همه را گفته اند.

شامحمود از بزرگراه عمومی به طرف جاده شهرک آرام استراتفورد پیچید با کاهش سرعت منظره زیبائ سبز تابستانی این شهرک نگاهم را جلب کرد. همه جا سبز و آرام و در عین حال از عبور و مرور موتر ها قسمآ مزدحم بنظر میرسید. ! به مشکل پارکینگ پیدا کردیم. و عابری که همراه ما با پارکینگ کردن موترش چند قدم یکجا آمد بمن گفت شما حتا اگر در زمستان به این شهر بیائید، اینجا را مملو از گردشگرانی  که برای دیدن خانه و تمام چیزهایی که مرتبط با شکسپیر است میبینید، .  لهذا هنوز هم طالع کردید که پارکینگ مناسب یافتید
اما نسیم به آرامی شاخه های نرم بید مجنون خم شده برگوشه پارکینگ  را در هوا می رقصاند.اندکی دورترچنارهای کهنسال به تنبلی خمیازه می کشند.دو تا موش خرما کوچک با شوخی تمام از شاخه ای به شاخه می پرند ودر چشم زدنی داخل سوراخی کوچک شده از نظرم پنهان می شوند. و ما قدم زنان بسوی خانه شکسپیر در حالی راهی میشویم که این سخن مشهور او در پیش چشمانم مجسم و در گوشم طنین می انداخت:
دنیا بسان صحنه ای است و زنان و مردان بازیگران یک نمایش نامه! آنان به روی صحنه می آیند و از صحنه خارج می شوند. هرکس در طول حیاتش نقش های متعددی را در هفت پرده‌ نمایش ایفا  می کند
(ویلیام شکسپیر).
خانه شکسپیر
 آنچه در لوحه موزیم خواندم شکسپیر در سال ۱۵۶۴ به‌دنیا آمده است. پدرش شهردار  انتخابی استراتفورد بوده. و همین  خانه قدیمی که در عکس زیرین میبینید را شکسپیر از پدرش به ارث برده. پس از مرگ شکسپیر خانه به دختر بزرگش  و بعد از فوت دخترش به نواسه بزرگش به ارث مانده. ولی بعد از مرگ نوه‌ی شکسپیر، «الیزابت»، چون او هیچ فرزندی نداشته خانه به نواسه های خواهر شکسپیر رسیده. تا سال ۱۸۴۷ این خانه در اختیار آن خاندان بود تا اینکه در همین سال توسط موسسه‌ای به نام «ودیعه‌ی زادگاه شکسپیر» خریداری شد.



این موسسه‌ی خیریه، که دفترش بسته بود و نتوانستم با مسولین آن صحبت کنم قرار معلوم به حفظ و نگهداری محل تولد شکسپیر، موزیم، کتابخانه، نسخه‌های خطی، سوابق مهم تاریخی، تصاویر، عکس‌ها و اشیای عتیقه‌ای پرداخته است. که به زندگی و عصر و زمان ویلیم شکسپیر مربوط است. همچنین این خانه دفتر مرکز انجمن بین‌المللی شکسپیر میباشد. .
هنر عظیم شکسپیر نشان دادن انسان است در موقعیت هائی که زندگی در برابر او می گذارد .کند وکاو ی است در دهلیز های پر وپیچ خم روح آدمی زمانی که جسم وروح در کشمکش "بودن یا نبودن"میجنگند 
 شکسپیر بزرگ‌ترین نویسنده در زبان انگلیسی، و به‌طور خاص در نمایش‌نامه‌نویسی است. او را  شاعر ملی انگلیس و «سخن آرای آون»  می‌خوانند
. و آثار او شامل ۳۸ نمایش‌نامه، ۱۵۴ غزل، ۲ شعر بلند داستانی و چند بیت از اشعار دیگر او را شامل می‌‌شود. نمایش‌نامه‌های او به تمام زبان‌های زنده‌ی دنیا ترجمه شده است و از جمله شعر هیولا را با ترجمه فارسی آن که توسط الهی قمشه ای ترجمه شده اینجا بر میگزینم

هیولا: ... و آنگاه خود را نیز فرو می بلعد

"مراتب و معیارها"

مراتب و معیارهای انسانی را به کناری نِه 

آن سیم شرافت و انسانیت را از لحن بینداز 
و گوش فرادار که چه اصوات ناموزونی خواهی شنید 
در این حال، هر چیزْ خود را در قدرت خلاصه می کند 
و قدرت به اراده بدل می شود 
و اراده به اشتها و شهوتِ بی انتها میل می کند 
و شهوت گرگی است جهانگیر 
که وقتی چنین مجهز به دو سلاح قدرت و اراده گردید 
بی گمان جهان را لقمۀ خود می کند 
و آنگاه خود را نیز فرو می بلعد.

ویلیام شکسپیر 



Take but degree away, untune that string,
And, hark, what discord follows! each thing meets
In mere oppugnancy: the bounded waters
Should lift their bosoms higher than the shores
And make a sop of all this solid globe:
Strength should b0e lord of imbecility,
And the rude son should strike his father dead:
Force should be right; or rather, right and wrong,
Between whose endless jar justice resides,
Should lose their names, and so should justice too.
Then every thing includes itself in power,
Power into will, will into appetite;
And appetite, an universal wolf,
So doubly seconded with will and power,
Must make perforce an universal prey,
And last eat up himself.
William Shakespeare 

این قطعه از بدایع حکمت شکسپیر است که سرنوشت تاریخ را در صورت میل کردن به ابتذال و فساد به زیباترین و منطقی ترین وجه رقم زده است وقتی معیارهای اخلاقی و انسانی از لحن افتاد و هر سیمی برای خود نواخت و هرکس تنها در سودای خود بود طبیعتاً همه به دنبال کسب مال و قدرت می روند و هر کس با هرکس رقیب و دشمن می گردد و قدرتها به اراده ها و اراده ها به شهوات بدل می شود و انسانها چون گرگ یکدیگر را می درند و در پایان خود را نیز نابود خواهند کرد. این است خلاصۀ کتاب "سقوط غرب" اثر اشپنگلر آلمانی که در سال ١٩١٧ به طبع رسید و این است علت سقوط امپراتوری روم و این خواهد بود سرنوشت ما اگر معیارها را چنین از لحن بیندازیم. 
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین" شعر از ویلیام شکسپیر ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای

Contentment  قناعت

یک جایی هم نصیحتی از شکسپیر در مورد قناعت را به خط درشت نوشته بودند که هیچ نپسندیدم و حالم را بد کرد. از نظر من به درد نخورترین صفتی که از کودکی در گوش های ما بتکرارطی همین دو ضرب المثل  خوانده اند حس خمودی و قناعت است : شوله ات را بخور و پرده ات را بکن ! پایت را از گلم پدرت دراز تر مکن ! من به اطمینان میگویم که قناعت صفت خوبی نیست. قناعت یعنی نق خور بودن، قناعت یعنی سواری دادن،پس گردنی خوردن، بازنده و بدبخت بودن و به بدبختی راضی بودن.

 ساعتی در مسیر جاده مقابل و عقب خانه شکسپیرقدم زدیم. بیاد پیاده روی های طولانی راه بی بی مهرو در گریز های دوران محصلی افتادیم. همان هوا، همان صدای پرنده ها، همان خنکی باد ولی آدمهای موی زرد ناشناس. حسی داشتم غیرقابل وصف. و با گرفتن چند قطعه عکس با شکسپیر وداع گفته دوباره راهی برمنگهم شدیم .  شاه محمود با چرخاندن کلید استارت در موترش این آهنگ را نیز در موتر پخش و مرا تا آنسوی خاطره ها برد
********************
اگست ۲۰۰۴
برمنگهم
کی ز یادت برد قلب ما

شور عشقت فتاده بر سر

طفل اشکم ز غم دربدر

بردی از یادم ای بیوفا


کی ز یادت برد قلب ما





آرزویم شده پایمال

هیچکس نیست آگه ز حال

لب فرو بسته ام از فغان

خون دل میخورم در نهان

بی مروت نگارم چرا

بردی از یادم ای بیوفا

کی ز یادت برد قلب ما

عشق من شد فراموش تو
غیر بینم در آغوش تو
این چه رسم دیار شماست
یک دل و صد خریدار ها
طرفه حالیست ای دلربا
بردی از یادم ای بیوفا


کی ز یادت برد قلب ما
********************

آون در شهر استراتفورد انگلیس زادگاه شکسپیر است

منابع

یاد داشت های خودم
یوتیوپ
و در مورد تاریخچه منزل شکسپیر از ویکی پیدیا استفاده کردم

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

سخنانی از چارلی چاپلین





 خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است 
 نقاش کامل آنست که از هیچ برای  خود سوژه بسازد 
 حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است 

 ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو 
 انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد 

 بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد 
 درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است 

 مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند 
 شکست خوردن ناراحتی ندارد . آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد 

 اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود
 این یکی از تضادهای زندگی ما است ،که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهد 

 وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید
 من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم 

 فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد
 شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای  تا میتوانی زیبا برقص

 دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید





۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

طنز یا خندستان


طنز چیست ؟ 

طنز واژۀ عربی است، در پارسی کهن به آن فسوس، خندستان  و ریش‌خند گویند و آن نوعی شعر و نثری‌ست همراه با کنایه ؛ مجاز ؛ تشبیه و بعضی از صنایع ادبی.
 طنز گاهی برای عیب‌جویی و گاهی در فارسی بر عکس عربی،   
برای وصف بکار میرود، بسان این چهار بیتی حنظلۀ بادغیسی 
یارم سپند اگرچه بر آتش همی فکند
از بهر چشم تا نرسد مرورا گزند
او را سپند و آتش ناید همی به‌کار
با روی هم‌چو آتش و با خال چون سپند
وی به کنایه، یارش را زیبا دانسته و رویش را چون آتشِ سرخ خوانده که 
سوزنده‌گی آن را اراده نکرده است.


طنز در شاهنامۀ فردوسی

شاهنامه این شهکار پارسی نیز، خالی از این هنر زیبا و دلنشین نیست که ما به چند مورد آن اشاره می‌کنیم.
*وقتی که سام نامه‌یی به منوچهرشاه می‌نویسد و به زال می‌دهد تا ببرد و از وی اجازه بگیرد تا با رودابه همسری کند، شاه نیز پس از رای منجمان از موبدان می‌خواهد که از زال پرسش‌هایی بکنند تا ببینند شایسته‌گی وی چه‌گونه است. چون آن کارها پایان می‌پذیرد، زال از شاه می‌خواهد که هرچه زودتر به شهر خود برگردد؛ زیرا دلش برای سام تنگ شده است (ابیات ۱۳۵۵ و۶):
بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد
یک امروز نیزت بباید شمرد
تو را بویه دخت مهراب خاست
دلت را هُشِ سام و کابل کجاست!
شاه به طنز گوید تو برای عشق دختر مهراب کابلی این‌گونه شتاب داری، نه برای سام و شهر کابل.
باز وقتی که زال از نزد منوچهر برمی‌گردد و با سام می‌خواهند به کابل بروند، به پدرش سام می‌گوید سپاه از پیش برود تا با هم در راه به گفت‌وگو بپردازیم (ابیات ۱۴۴۸ تا ۱۴۵۰):
به دستان نگه کرد فرخنده سام
بدانست کو را درین چیست کام
ورا داد پاسخ به شیرین‌زبان
که این نامور نیک پی پهلوان
سخن هرچه از دخت مهراب نیست
شب تیره مر زال را خواب نیست
سام گفت: هر سخنی که از دختر مهراب نباشد، به شب تیره مانسته است که زال در آن نخوابیده، پس بیت آخر یک طنز زیباست که سام به زبان آورده است.
*دیگر در جشن پیوندی زال و رودابه، که در کابل برگزار شد، آن‌چنان جشنی که تا آن روزگار مانند نداشت؛ سیندخت، رودابه را پس از آرایش تمام در خانه‌یی زرنگار بر تخت نشانید و کسی را به نزد او بار نداد تا زال از راه برسد و عروس زیبا را ببیند. لیکن سام که بسیار آرزومند بود تا رودابه را برای نخستین بار ببیند، با خنده از سیندخت پرسید که دختر را تا کی باید پنهان نگاهداری و او را به من نشان ندهی، که در شاهنامه بدین‌گونه آمده:
بخندید و سیندخت را سام گفت
که رودابه را چند باید نهفت؟
بدو گفت سیندخت هدیه کجاست؟
اگر دیدن آفتاب هواست
مادر به تعریض که گونه‌یی از طنز است، به سام پاسخ می‌دهد و می‌گوید: اگر می‌خواهی آفتاب را ببینی، پس رونماییِ آن کجاست؟ (سیندخت هم به کنایه گفته که رودابه زیباست و هم رونمایی که یک سنت است، فراموش نشود.)
*باز در آنجا که مادر سیاوش را با دیبای زرد و یاقوت و پیروزه می‌آرایند، فردوسی می‌گوید که آن‌چه را از آفرینش ایزدی می‌خواستی و می‌بایستی باشد، آن دختر آن را داشت و بود، طنز است بر این‌که دختر را هر چند آرایش کنند، آن زیبایی خدادادی بیش از آن خواهد بود:
بیاراستندش به دیبای زرد
بیاقوت و پیروزه و لاجورد
دگر ایزدی هرچه بایست بود
یکی گوهری سرخ بُد نابسود
بیت آخر طنز است که وصف می‌کند زیبایی خدادادی را.
*باز طنز بسیار زیبایی در آن‌جایی است از داستان سیاوش و سودابه که پس از پیوندی کردن سیاوش با فرنگیس (فلورانس: فریگیس، فری + گیس، یعنی خوش مو)، در زمین توران، جایی که خوش آب‌وهوا و کوهستانی و دریا بوده، دژ سیاوش گرد را می‌سازد و به آن دل می‌بندد. افراسیاب چون به وی مظنون شده بود، می‌خواست با فرنگیس به دربار بیایند تا افراسیاب از اندیشه‌های سیاوش آگاه شود، پس به گرسیوز گوید برو و پیام مرا به سیاوش برسان:
بپرسی و گویی کز آن جشنگاه
نخواهی همی کرد کس را نگاه؟
بهشتی همانا نجنبد ز جای
یکی با فریگیس خیز ایدر آی

معنی این بیت و بیت پیش، گونه‌یی از مطایبه و طنز است. افراسیاب با ظرافت به گرسیوز گوید که به سیاوش بگوید: اگر آن شهر را رها کردی و به نزد ما آمدی، بی‌گمان آن دژ از جای خود تکان نخواهد خورد و به جای دیگر نخواهد رفت. (چنان‌که می‌بینیم همۀ نسخه‌های خطی و چاپی آن را نفهمیده و به چیز دیگر برگردانیده‌اند.)
*موردی دیگر از طنز در آن جایی است که در داستان فرودِ سیاوش اتفاق می‌افتد و آن رفتن طوس نوذر است به توران برای کین‌ستانی سیاوش، در راه از نزدیک دژ فرود که در بالای کوه بلند بوده، می‌خواهد بگذرد. فرود و تخوار برای سرکشی در روی قله‌یی می‌نشینند و سپاه ایران را تماشا می‌کنند، چون طوس سپهبد آنان را می‌بیند، خشمگین می‌گردد و دستور می‌دهد یکی با اسب برود و آن دو تن را کشان‌کشان به پایین بیاورد.
در این میان، چند نفر یکی یکی به بالا می‌روند، لیکن یا خود و یا اسب‌شان کشته می‌شود. در پایان زرسب، پسر طوس، به بالا می‌تازد و از تیر فرود بی‌جان می‌گردد. آنگاه طوس که پر غرور بود، خشمگین شد و به بالا تاخت و اسب وی را فرود هلاک کرد و طوس سپر در گردن و نژند و پر خاک، به پس برمی‌گردد. اکنون به این بیت بنگرید (متن خالقی مطلق، ج۳ ص ۴۷):
به لشکر گه آمد به گردن سپر
پیاده پر از گرد و آسیمه‌سر
گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود!
که ایدون به‌پای آمد از یک سوار
چه‌گونه چمد در صف کارزار؟
پرستنده‌گان خنده برداشتند
همی از جَرَم نعره بگذاشتند
عبارت «این نامور پهلوان را چه بود» و «چه‌گونه چمد در صف کارزار» تماماً طنز است و ریش‌خند. «گواژه زدن»، طعنه زدن است.
*یکی از طنزها در داستان رستم و اسفندیار است که چون گفت‌وگو سودمند نمی‌شود، رستم ناامید از اسفندیار می‌گردد (ابیات ۸۴۴ و ۵):
بدو گفت رستم که ای نیک‌خوی
تو را گر چنین آمدست آرزوی
به گرد پی اسب مهمان کنم
ببینی به گوپال درمان کنم
که رستم گوید: ای اسفندیار اگر چنین می‌خواهی پس تو را فردا به مهمانی گرد اسبم فرا می‌خوانم و خواهی دید که خودکامه‌گی و غرور تو را چه‌گونه با گرز مداوا می‌کنم. چنان‌که می‌بینیم طنزی زیبا و دلنشین در آن به کار رفته است.
*در خطاب رستم به پرده‌سرای اسفندیار، طنز خوبی رقم زده شده، مانند 
چو رستم بیامد ز پرده‌سرای
ز مأمن همی بود بر در بپای
به کرباس گفت ای سرای امید
خنک آن‌که بُد در توشه، جمشید
همایون بُدی گاه کاووس کی
همان روز کیخسرو نیک پی
در فرهی بر تو اکنون ببست
که بر تخت تو ناسزایی نشست
مراد از «ناسزا» گشتاسب است و طنز اشاره به بی‌لیاقتی وی دارد.
*دیگر این‌که دو طنز در چند بیت نزدیک به‌هم در داستان رستم و اسفندیار اتفاق می‌افتد: یکی این‌که چون بهمن در شکارگاه به نزد رستم می‌رسد، خوان را پهن می‌کنند، لیکن بهمن از گوشت گور، که کباب شده کم می‌خورد. رستم با صدای بلند می‌گوید: ای شاه اگر غذا کم بخوری تنت ناتوان می‌شود، آن‌گاه به سپاه بیشتر نیازمند می‌شوی (بنا بر متن لنینگراد). طنز دوم پاسخ بهمن است که می‌گوید شاهزاده‌گان غذا کم می‌خورند و حرف کمتر می‌زنند، اما در جنگ کوشش بیشتر می‌کنند که اشاره به پرحرفی رستم نیز هست و ابیات چنین است (ابیات (۳۴۵ تا ۳۵۱):
همی خورد بهمن ز گور اندکی
نبد خوردنش پیش او صد یکی
بخندید رستم بدو گفت: شاه
ز بهر خورش بیش دارد سپاه
خورش چون برین‌گونه داری بخوان
چه‌گونه شدی بر ره هفت‌خوان؟
تا جایی که پاسخ بهمن بدین‌گونه است:
خورش کم بود کوشش جنگ بیش / به کف بر نهیم آن زمان جان خویش
که همه ابیات، سبک طنز و ریش‌خند دارد و پاسخ بهمن هم طنز است علیه رستم.
*طنز دیگری هست در آن‌جایی که خواهر بهرام چوبینه به برادر پند می‌دهد و می‌گوید خسرو پرویز که تند و خشمگین می‌شود، آن حالت از جوانی است و تو روی از وی بر مگردان و آشتی کردن را پیشۀ خود بساز، بهرام به خواهر گوید که نباید وی را از شاهان بدانی؛ زیرا هیچ صفتی نیکو از سواری و بخشنده‌گی و دانایی در وی نمی‌بینی. لیکن اگر کسی هنر داشته باشد، یعنی آداب و آیین نبرد بی‌گمان از گوهر و نژاد شاهان برتر می‌باشد(مراد خود بهرام چوبینه است
چنین گفت داننده خواهر بدوی
که ای پر هنر مهتر نامجوی
تو را چند گویم، سخن نشنوی
به پیش آوری تندی و بدخوی
نگر تا چه گوید سخن‌گوی بلخ
که باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آن کس که آهوی تو با تو گفت
همه راستی‌ها گشاد از نهفت
مکن رای ویرانی شهر خویش
ز گیتی چو برداشتی بهر خویش
برین بر یکی داستان زد کسی
کجا بهره بودنش ز دانش بسی
که خر شد که خواهد ز گاوان سروی
به یک‌باره گم کرد گوش از دو روی
دو طنز در این ابیات وجود دارد: یکی «سخن راست تلخ است، مثل الحق مُرّ» که به برادر می‌گوید تو نمی‌خواهی سخن حق را بشنوی و حرف ناساز و نادرست می‌گویی. طنز دیگر این است: خر رفت تا از گاوان شاخ طلب کند، آن‌ها دو گوشش را هم کندند.
بود مست خری که دم نبودش
روزی غم بی‌دمی فزودش
ناگه نه ز راه اختیاری
بگذشت میان کشتزاری
دهقان مگرش ز گوشه‌یی دید
برجست و ازو دو گوش ببرید
بیچاره خر آرزوی دم کرد
نایافته‌دم دو گوش گم کرد.
از نوشته د اکتر عزیزالله جوینی منتشره روزنامه ماندگار تلخیص شده