۱۴۰۱ اسفند ۲۰, شنبه

حوتی حوت و سفر برهوت

 امسال در اروپا حوت واقعن حوتی کرد. ولی خوشبختانه بعد چندین روز همین امروز باوجود سردی هوا آفتاب عاشقانه میدرخشد و آسمان صاف است. صبح با کشیدن پرده از روی کلکین، اشعه سبک و درخشان آفتاب ماه حوت را به داخل خانه دعوت کردم. از پشت شیشه نگاهم به برگهای گلها و درخت حویلی که از شوق دیدن دوباره ی آفتاب پس از چندین روز شادمانه در دست نسیم میرقصیدند افتاد. برای حس کردن بوی بهار پلۀ ارسی را باز کردم. نسیمی که نه لطافت بهار را دارد و نه زمختی زمستان را دست برویم میکشد. طوریکه سعی میکنم با گرفتن نفس تازه تمام غصه های دیروزِ زمستان زندگی را به دست نسیم فراموشی بسپارم که برود و دیگر هرگزبرنگردد. اما انگار همین نفس عمیق مرا بسوئ غوطه زدن در حوض خاطرات و شنا در دریائ زندگی وادار می کند. تا با مرور دوباره خاطرات، زندگی را با تمام تلخی هایش ببویم ومز مزه کنم.

آری! به یکباره گی سفینۀ ذهنم بسوی حوت سال شصت و یک خورشیدی پرواز میکند. زمانیکه ما در دهمزنگ کابل میزیستیم.من از صنف دوازده فارغ شده بودم و دیگر از انتظار امتحان کانکور و ورود به دانشگاه ناامید شده بودم. پدرم تقصیر را بگردن خودم می انداخت که چرا صنف دهم را امتحان سویه دادم. مادرم علنن مرا تیره بخت و ناقبول میگفت. سردی ماه حوت همینگونه بیداد میکرد . منهم در شانزده سالگی عسکر گریز و خانه نشین شده بودم! پیش از این، معمولن در این ماه پر از شور زندگی میشدم. اما آنروزها احساس میکردم کم کم تبدیل یک آدم منفعل، کسل، بدردنخور و عصبی میشوم. دقیق یادم هست مثل همین امروز بیست ماه حوت بود. هوائ سپیده دم سحری چنان مه آلود و غبار انگیز بود که انگاری هر دو کوه شهر ما بطور متداوم سُرفه می کردند. آنروزها معمولا هر صبح از قبرغۀ بی حوصلگی بلند میشدم. خیلی دلتنگ بودم و هوای حوصله کاملا مه آلود بود، درست مثل هواي داخل پوقانۀ كه ظاهرا بنظر نمیرسد ولي پوقانه را در معرض ترقانیدن میرساند. در واقع دلم یا بهتر بگویم حوصله ام از چرخش دوران كه هرگز به مراد نميچرخید، به کفیدن رسیده بود. اما چارۀ نبود. همه دور دسترخوان مشغول صرف چای صبحانه بودیم که کاکای مرحومم با لباس نظامی در همان صبح زود وارد خانه شد. دستش را در جیبش کرد و کاغذی را کشیده گفت: دیروز از لوی درستیز جنرال بابه جان برایت امر گرفتم شامل فاکولته شوی و امروز صبح زود آمدم که دیگر کار هایت را با تو یکجا خلاص کنم. خدایش ببخشاید و روانش شاد باشد. حالا که فکر میکنم او یگانه کسی است که دستم را در زندگی گرفته است. بنابرین هر سال حوتی های حوت تصویر مردی مهربانی را که هنوز در خلوتم صدای مهربانی هایش می ‌پیچد بطور ویژۀ منجسم می کند.

او دو سه روز پیاپی مهربانانه با من در حوتی های دیوانه وار حوت کابل، که گاهی بدون مبالغه دانه های برف مثل نصف قطی گوگرد میبارید و گاهی هم از سردی تن آدم را میلرزاند در مثلث دارالامان (ریاست تعلیم و تربیه اردو) ، مهتاب قلعه (حربی شونحی تولی فاکولته) و پوهنتون کابل (فاکولته طب) در رفت و آمد سرگردان بود. نزدیک های شام هم بخاطر نجات من از تلاشی عسکری، تا پشت محبس و بلندی تپه دهمزنگ با من می آمد و سپس با لبخندی که رضائیت از چشمانش می تراوید، در حالیکه بر اوج آسمان خیره میشد و بر ستیغ قله، کوههای شیر دروازه و آسمایی بر دور دست ها نظری می انداخت با من وداع میکرد و خودش سوی کارته نو میرفت. نه سال بعد در همین ماه حوت بطور غیر منتظره خبر المناک وفاتش را در پشاور شنیدم . خدایش بیامرزد. خاطرات هر چند کوتاه که از او در این چند روز بطور ویژه دارم این نکته را بمن می آموزاند که تنها طولانی بودن یا کوتاه بودن زمان خاطرات را در ذهن آدم دیر پا و ماندگار نمی سازد بلکه صدائ اخلاص و آوای محبت است که در قلب آدمیزاد جاودانه نقش می زند و هرگز فراموش نمیشود. آری او انتهای سعی اش را کرد تا مرا مطابق آرزوهایم در جایگاه خودش بیآورد اما بخت با من یاری نکرد! خدایش ببخشاید. با اینحال توانست در لحظاتی که حسی پیوسته بمن میگفت دیگر به آخر خط رسیده ام درب دنیای دیگری را برویم بگشاید.جان تازۀ در تنم بدمد و امیدهای تازه ای زیرپوستم با خون عجین شود. تا من بدون هراس بتوانم نغمه زندگی سر دهم و اندوه بزدایم. آری! یادم آمد در حوتی های سال شصت و یک خورشیدی، بطری حوصله ام از آستانه هشدار هم گذشته بود و فقط با یک درصد چارج به زور بزندگی ادامه میدادم و هر لحظه امکان داشت به صورت کامل خاموش شوم ولی کاکایم که خداوند هفت در جنت را برویش باز کند به عنوان یگانه تکیه گاهی به دادم رسید. اما امروز حوت چهارده صد و یک خورشیدی، در حالیکه در سفر به برهوت چه مرارت ها که زندگی بر سر راهم ننهاد و سرانجام در غربت پیر شدم، حس میکنم گرچه هنوز فول چارچ نیستم، ولی خدا را شکر حدقل به اندازۀ حوت های قبل خسته و مایوس هم نیستم. شاید به قول میشل دو مونتی فیلسوف فرانسوی، برای کشتی که معلوم نیست به کدام بندرگاه می رود، دیگر باد موافق چندان معنائ ندارد.

 

۱۴۰۱ اسفند ۱۰, چهارشنبه

سگ های افسردۀ و آدم برفی ذوقزده

 زمین تقریبن سفیدپوش شده بود. چند سگ ولگرد در گِل و لای یخزده صحن حویلی شرکت مهندسی پاما، پوزه به برف ،پارس میدادند. لابد دنبال غذایی که نبود سرگردان بودند و مطمئنآ به آدمهاییکه،آنها را به امید خدا رها کرده،عوعوکنان نفرین میفرستادند. بیخبر از اینکه چرت این آدمها با اینگونه نفرینها خراب نمیشود زیرا همه بر این امر معتقدند که: خداوند خالق، خیر الرازقین است.اما نمیدانم چرا انعکاس و ارتعاش پیهم این پارس ها، با نفوذ در لایه لایۀ ذهن من، پیکرم را میلرزاند؟ نمیفهمم چرخش متداوم این نفرین های معنی دار، در دهلیزهای گوشم،چرا برای لحظه ها میپیچد؟ولی میفهمم که سرانجام همین پارس های نفرینی منقلب و منفجرم خواهند ساخت

آری! دلتنگم! بیقرارم!، آشوبم! بویژه پس از تماشای این منظرۀ تاثر آور، حس میکنم انگار در خانۀ خودم گم شده ام.درست مثل اسپی که بین کوه ها گم میشود، گاهی سرش را به دیواره ها میکوبد و شیهه میکشد، گاهی هم به آرامی مسافۀ کوتاهی را می نوردد و در جایی ساکت می ایستد. منهم دلم درنوردیدن می خواهد اما کجا؟ نمیدانم! لابد مسافۀ آشپزخانه تا صالون را.!

آوخ که با این افسرده حالی مجبورم، با اضطراب، تنهایی و نومیدی بجنگم، وظایفم را درست به انجام برسانم. پسمانی وحشتناک درس های مسلکی را بگونۀ جبران کنم، همکاران همسلک را راضی نگه دارم، روابط اجتماعی ام را طوری سامان دهم، که به ناراحتی های خانواده، دوستان و خودم نینجامد.علاقمندی و غلیان احساساتم را مدیریت کنم. تایپ ریتنگ هواپیمائ بوئنگ را بدون هیچ معلمی بخوانم وآماده امتحان شوم. در کنار آشپزی و باقی کارهای خانه، سیمیلیتر،نیز در راه هست که فقط سه هفته برایش فرصت دارم

بروی خود نمی آوردم اما میفهمم در جنگ روزگار شکست خورده ام .احساس ناتوانی و فشار می‌کنم. مثل کرم کوچک ابریشم که پیلۀ دور خودش را می بافد و دوباره باز می کند،با سر در گمی در مرداب زندگی دست و پا می زنم. و متاسفانه هر روز بیشتر فرو میروم. مبارزۀ من با زندگی بسان ماهی کوچکی که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را با تمام نیرو و آخرین رمق ها تکان می دهد ولی نرسیده به آب فقط دریا را بو میکند، میماند. یگانه موفقیتم در برابر اینهمه مشکلات، نقش خوب بازی کردنست! آری! در هنر وانمود کردن و تمثیل واقعن موفقم.زیرا توانسته ام به همه وانمود کنم با حوصله ام، خوشحالم، خوشبختم در حالیکه کاملن برعکس دلتنگ، خسته، افسرده و بدبختم.

خلاصه اینکه مشکلات و بدبختی های من در یک پاراگراف جمع نمیشود.دل نگرانیها و غصه ها پیهم میآیند و بر صفحۀ ذهنم می‌نشینند و سپس آرشیف میشوند. شوربختانه مدتیست که به راه حل هم نمی اندیشم، اصلن خودم هم نمیدانم از این زندگی چه میخواهم؟ دردم و حرفم چیست؟. فقط میفهمم که: چرخ های سخت و خشن زندگی به استخوان های من یکی هرگز رحم نمیکند، پس دیگر نمیشه در برابرش با بی تفاوتی تا ابد غفلت کودکانه کرد.! اما کاش لااقل زودتر این امید واهی تازه ایجاد شده بنحوی تمام شود.! کاش میتوانستم لااقل از پشت همین کلکین به تمام همسایه ها از جمله همین سگان بانگ بر آورده اعلام کنم که: آهای اهالی شهر آشنا! چشم به راه، برآورده شدن آرزوئ تان نباشید. مطمئنم برف شادی هرگز برهوائ این شهر نخواهد رقصید. زیرا در کشتی شما یونسی که طعمه نهنگ است نشسته! آری! اینگونه از خویش متنفر، منزجر و اندوه گینم.

 نیمه شب از صدای مهیب شلیک پیاپی راکتها بیدار شدم و تا صبح مثل ماری خسته هردم به خود پیچیدم و نخوابیدم. ولی در دلم حتا شلیک گر راکت را نفرین نکردم، زیرا درد و بیخوابی من نه از شلیک گر خمپاره ها، بلکه از تنهاییست.دردناک است وقتی میفهمی سن کم کم بالا میرود و داشتن کسی برایت از امکان تبدیل به ضرورت میشود.

کتابی از نصایح بودا را که برای مطالعه از دوستم عارف گرفته بودم.دیشب تمام کردم. محتوی کتاب بر( امیدواری) و ( پرهیز از ترس ) میچرخد. کتابی خوبی است اما با نویسنده چندان همنظر نیستم! چراکه از نظر من "امید" مثل "ترس" از بتۀ عجز جوانه میزند. امید به نحوی در انتظار عبث نشستن بکمک هاتف غیب است اما ترس بطور منجمد منتظر فاجعه نشستن میباشد! فقط با این فرق که در امید بالاخره حرکتی است هرچند به تجربه من نود در صد ناکام !. من وقتی با امیدواری بر آرزوئ مکث میکنم همزمان ترسی نیز به جانم،میدود.درست مثل جوانۀ عشقه پیچان که روی دیوارها و دور درختها میخزند. یعنی هرچه امیدم بیشترمیشود، ترسم نیز بیشتر میگردد. چه بسا آرزو هائ که چشمهایم به امید بر آورده شدنش توام با ترس پلک زد، قدمهایم با دیدن رویایش از ترس کندتر شد، آسمان بالای سرم رنگ دیگر گرفت و سرانجام همراه با حرکت امیدوارانه یکجا به گل نشست. غرق همین افکار متناقصم که ناگهان از رادیو صدائ ملکوتی احمدظاهر با الحان داوودی و مطلع "باز آی" پخش میشود!

باز آی و کنارم بنشین تا بتو گویم

  آنرا که بصد نامه و دفتر نتوان گفت

حاشا! چه نیازی بسخن زانکه نگاهم

  گوید بتو آنرا که نشاید به زبان گفت

دور از تو در ین خانه شادی کُش خاموش

  روزان و شبانم همه آئینه ی غم بود

ای هستهء هستی ده هر نیستی من

  دور از تو وجودم همی از ابر عدم بود

باز آی و کنارم بنشین خامش و خندان

  با گونه گلگون شده با چشم پر از ناز

بگذار دهان بسته بهم خیره بمانیم

  تا فاش کند هر نگهی بر دگری راز

فریاد احمدظاهر همچون مسکن اسپرین بایر درد خشمم را بطور آنی و موقتی تسکین میبخشد. طوریکه هارمونیه را میگیرم و اهنگ را باخود تمرین میکنم. تلخبتانه روزگاریست بنحوی بر خود خشمگینم! تنها مسکن احمدظاهر باعث میشود تا لحظه یی فکر کنم هنوز دل گرمی یی در جهان وجود دارد. و برآیند چنگ زدن به همین دلگرمی، جمع شدن با رفقا، شب نشینی و موسیقی، پناه بردن به خنده های مصنوعی، چرخ زدن در شهر ارواح و حرف زدن از اوضاع را برایم مقدور و میسر میسازد.

 هرچند هیچ نقطهٔ اتکا و ساحۀ امن در این شهر برایم وجود ندارد.با اینحال خوشبختانه آدمهای با مرام و خوبی هنوز در دور و برم هستند. بنابرین نهایت سعی و تلاشم را میکنم تا از رفاقت پیش شان کم نیاورم. اما تلخبختانه به هیچکس احساس همدلی و اعتماد نمیتوان کرد. زیرا مطمئن نیستم کسی در این میان اهل دل باشد و درد دل را درست فهمیده بتواند.درد آور اینکه حتا نمیدانم این حس را چطور توضیح دهم؟

جالبست که در یک چنین لحظات پر از آه و افسوس، ناگهان عقل با خودنمایی، آغاز به دلداری کرده میگوید:رئ نزن! تو افسار زندگیت را بدست دل دادی! اگر دل، معترف به اشتباه و تو پشیمان از برداشتن گامی اشتباه استی، سعی در بازگشت اش به مسیر اصلی از طریق من ممکن است.وگر نیست اهل دل بمان! رعیت کشور دل باش. چرا که دیوانۀ دل خوشبخت و پارساست!

 به چوب خط اشتباهاتم که دیگر پر شده و اصلن جایی برای خط کردن در آن نمانده خیره میمانم. اما دفعتن نگاهم را آدم برفی که بچه ها دیروز در زیر بلاک ساخته اند بخود جلب میکند. دلم بحالش میسوزد. زیرا چکه چکه در حال آب شدنست. اما انگار او ذوقزده بمن مینگرد و با حسرت دهان باز کرده میگوید: دلت بحال خودت بسوزد! تو هم دقیق مثل منی! تو نمیفهمی که تولد، زندگی و مرگ هیچ کدام حقیقت مطلق نیستند! بلکه از خوابی به خواب دیگری رفتن اند، مطمئن باش خودت قبل از آنکه به دنیا بیایی همینجا بوده ای و زمانی هم که بمیری همینجا خواهی بود. تو تکرار بینهایت چهره هایی هستی که قبل از تو آمدند و رفتند. بعد تو نیز خواهند آمد و خواهند رفت. منهم مثل تو!حالا میمیرم ولی دوباره خواهم آمد! این را میگوید و به پهلو میلغزد. در این میان میخواهم سوال عقل را از دل بپرسم که اینبار عقل بی‌آنکه سرزنش گری های گذشته اش را به رخم بکشاند به سوی آرامش و خواب راحت رهنمونم میکند. چشمهایم سنگین میشود بدین ترتیب نیمی از روز تعطیلی را پشت کلکین در میلودی عوعو سگان چرت زدم و نیم دیگرش در زیر لحاف با همین افکار که نوشتم گذشت ! آه خدایا .چرا چنین؟؟

دلو-1371-کابل

 

آدم برفی به خورشید التماس کرد تا با شدت بیشتری به او بتابد.

زندگی در دنیای آدم های نفرت انگیز او را آزرده می‌کرد.

آدم هایی که او را با دست های خودشان خلق کرده و شکل داده بودند.

و کمی بعد رهایش کرده بودند.

آنها حتی برای او لبخند احمقانه‌ای درست کرده بودند.

او غمگین بود اما لبخند میزد! او محکوم به زدن لبخند بود.

کمی بعد خورشید در حال رفتن بود.

نزدیک غروب بود.

آدم برفی دیگر آنجا نبود.

۱۴۰۱ بهمن ۲۸, جمعه

رویائ میلیونری با لاتری بخت آزمایی

 ننگیالی نام داشت! در برنامۀ شمولیت در مارکیت کاریابی، یکجا با هم آموزش میدیدیم. این برنامه از سوی شهرداری لاهه،برای سه ماه دایر شده بود و خوشبختانه ما سه هموطن و یکنفر هم زبان در این صنف در کنار هم کمتر احساس بیگانگی میکردیم. اما ننگیالی خان اصلن علاقۀ به پیوستن در جمع ما و فرا گیری این برنامه که هدفش کاریابی بود نداشت. انگار پشتش به جایی گرم بود. زیرا نه برای خود سی-وی،میساخت. نه در قصۀ یاد گرفتن نامۀ درخواستی برای تقرر بود و نه هم روش مصاحبه کاری را با ما تمرین میکرد. هنگام لکچر معلم در صنف، غالبن بروتهای نازک شبیه به بروتهای استالینی خود را با دو انگشت تاب میداد و با اینکار بی اختیار مرا بیاد صلاح الدین پیلوت طیاره حربی می انداخت، بویژه وقتی لبخند خفیفی از زیر بروتش بیرون می زد خیلی به صلاح الدین خان پیلوت وطندارم که هرجا هست خداوند یار و مددگارش باشد چهره میداد. جالب اینکه انگار با آن لبخند،چشمان و بینی خوش تراشش نیز میخندید و بنحوی گل امید میپاشید. طوریکه بیشترمحسور چشمان امیدوار، مصمم و لبریز از مهرورزی اش میشدی. با اینحال وی مثل "خط موازی" در راه خودش روان بود و با هیچ کس از جمله ما سه هموطنش کاری نداشت حتا در ساعت تفریح هم، جدا از ما، کنار حوض کوچک ورمز آلود که پای فوارۀ آب در صحن حویلی دفتر،قرار داشت تنها می ایستاد و همزمان با کشیدن سگرت، گل نیلوفر آبی قد کشیده از حوض را لمس کرده برویش لبخند دود آلود میزد.

روزی یکی از همصنفی ها دل بدریا زد و به بهانۀ برنامه آینده، دلیل بی پروایی اش را پرسید؟ او در پاسخ گفت:قصد کار شخصی ندارم، چون سرمایۀ برای دوکانداری ندارم. اما هر ماه لاتری میخرم! سر از این ماه سه تا لوتو دارم! خداس میلیونر شوم!سپس با یک دنیا امید به آسمان نگریسته گفت: اگر میلیونر شدم. اول قصد دارم به برادر مجردم در افغانستان زن بگیرم، دوکانی برایش باز میکنم و همراه با زنش به حج میفرستمش! به دختر خاله ام که در راه امدن به هالند یک هزار دالر کمکم کرده یک موتر مرسیدس بنز تا ده هزار ایرو میخرم و کلید موتر را در پاکت برایش سرپرایز میفرستم. به خواهرم یک اپارتمان میخرم، بتمام کودکان مکتب و لیسه که از آن فارغ شده ام در کابل یک چاشت نان میدهم و قرطاسیه میخرم. خلاصه با همین رویا های خوشبینانه گنجشک ناگرفته از هوا را نصف برابر تقسیم کرد تنها پنج لک اش را مال خود دانست که با آن برای خودش دو خانه و یک دوکان در عالم خیال خرید درحالیکه نیم میلیون اول را سخاوتمندانه به همه عزیزانش بخشید. در عین حال پیهم برای برآمدن لاتری اش از ما سه نفر التماس دعا کرد! ما سه نفر پس از نگریستن به همدیگر او را بدنیای خودش گذاشتیم. چرا که فهمیدیم او با ما از نظر"اشکال هندسی" بکلی یک "موازی" تام بود که تا لایتناهی بهم نمیرسیدیم. .صرف دوست همزبان ایرانی همینقدر گفت: متاسفم از اینکه با رو در واسی هرگز نمیتوانیم ناامیدی را به کسی که نگاهش در رسیدن به منزل واهی مقصود اینقدر امیدوارانه و پیروزمندانه اما ابلهانه است منتقل و کمکش کنیم. بنابرین ما هم گذاشتیم تا همانجا ایستاده در اوهام خودش زندگی کند. اما مسئولان کورس او را به استمرار رویاهایش نگذاشتند و پس از مدت کوتاهی وی را به پسته خانه مرکزی شهر لاهه فرستادند و همانجا مشغول به کار شد. تا پیش از کرونا هم دیدمش مشغول همان کار بود. پس از احوالپرسی مختصر شوخی گونه ازش پرسیدم برادرت زن گرفته یا هنوز مجردست؟ بامتانت گفت: من هنوز میلیونر نشده ام. اما برادرم در افغانستان میلیونر شده است عروسی و چوچ و پوچ زیاد داره، حج هم کرده و با داوی شریک است. دوباره به شوخی گفتمش پس احتمالن لکی خو شده ای؟! گپم را یا نفهمید یا فهمیده تیر کرد و از احوال من پرسید.اما از احوالش فهمیدم که نوشیدن اجباری قهوه تلخِ انتظار، با چاشنی نه چندان خوش طعم صبر، چه احساسی بدی در آدم میزاید و شگفتا که وی هنوز با شکیبایی مصمم و ناامید نشده بود ولی اینکه هنوز هم بختش را با لاتری می آزماید یا خیر نپرسیدم، اما تصور میرفت هنوز لایعقلِ بخت آزماُئی باشد و سر مست از میِ نابِ امید. چراکه نگاه آرام اش حاکی از رضایت انتخابش بود. من چون خودم از بخت غیر حاضرم هیچ علاقۀ به خرید لاتری و باوری به بخت آزماُئی ندارم، صرف یکبار یک آشنا را دیدم که حدود هفتاد ایرو از لاتو میلیونر برنده شده بود! در افغانستان هم شنیده بودم یکی از دوستان حدود دوصدهزار افغانی برنده شده ولی اطلاعی از صحت و سقم این خبر ندارم.

اما از افکار و سخنان بظاهر ساده لوحانۀ این آدم به مفهوم واقعی خیلی چیز ها از جمله صداقت و قناعت پی بردم. مضاف بر این میزانِ وابستگی، اوج اخلاص، از خود گذری با مهرورزی، عیاری، قدر شناسی، راضی نگهداشتن خانواده و اجتماع از جایگاه یک آدم نادار اما غنی از عاطفه، در سخنان و امید های آقای ننگیالی به عنوان یک اصل و یک حقیقت مسلم مشهود و به اثبات میرسید. آری این وابستگی ها فقط جزء از زندگی ساده ی روزمره یک آدم نادار میتواند باشد که پنج  ناخنش را مستحق دهنش میداند نه یک میلیونر خسیس که بر فرو کردن هر ده ناخن در دهان هم قانع نیست.

۱۴۰۱ بهمن ۱۲, چهارشنبه

آشنائی اتفاقی - جدایی اجباری

 بطور خیلی اتفاقی در یک محفل عروسی، مرد آشنائ را دیدم که بیست و پنج سال پیش از امروز، در شهر "زیوینار" هالند، یکجا باهم درخواست پناهنده گی دادیم، و سپس برای مدت دو ماه در یک اتاق مشترک میزیستیم. در مجموع هر دو از همه ی این مدت آشنایی خاطرات قشنگ و زیبایی داریم. ولی شوربختانه که بعدا، دست سرنوشت ایشان را در شمال و مرا در جنوب هالند پرتاب و تا همین دیروز رشته ارتباط ما بکلی قطع و بیخبر از هم بسر میبردیم. طبعن آنزمان هردو جوان بودیم و امروز که آئینه زمان، ظاهر هر دوی ما را به دو میان سال تمام عیار تبدیل کرده با دیدن یکدیگر پس از اینهمه سال با شگفت زده گی به یک زبان همزمان گفتیم: خوشا که دو تا کوه نبودیم چراکه واقعن آدم روزی به آدم میرسد

آری! با استاد حیدری که فارغ رشته ریاضی فاکولته ساینس است، کاملا اتفاقی و بدون هیچگونه شناخت قبلی آشنا شدم. ولی پس از یکماه چنان رفیق شفیق هم شده بودیم که حتا وقتی نظریاتش در تقابل با نظریات من قرار میگرفت بدون هیچگونه عصبانیت به شوخی مرا نظر به مسلکش به شکل هندسی"مربع"تشبیه میکرد و میگفت:از اینکه در چارچوب منظم و خشک شبیه به مربع افکار لامتغیری داری! چارۀ جز کوتاه آمدن با تو ندارم. شاید راست میگفت چرا که خودش شبیه"مثلث"بود،از سه گوشه تند و تیز، رکُ و راست! شجاع و نترس، درست مثل اشاره های هشدار دهنده ترافیکی و به معنی واقعی هم یک آدم با محاسبه

شاید از روی همین شباهت های حدسی به اشکال هندسی همدیگر را پس از یک ربع قرن بسهولت شناختیم هرچند او ادعا داشت برگهای سبز درخت وجودم،همچنان با طراوت مانده و از نظر منهم فصل پاُئیز ایشان هنوز دور مینمود!

 بهر حال پس از احوالپرسی مختصر،با اشتیاق تمام به طرح انبوه سوالات از همدیگر پرداختیم. ولی پس از لحظۀ فهمیدیم که صحبت و تبادل اطلاعات در صالون عروسی آغشته به نوای چنگ و رباب تقریبا محال است! چرا که گپهای ما در میان نت های پر هرج و مرج موسیقی شانه پرانک گاه در اعماق صالون شناور میشد و گاه هم بگوش دیگری نرسیده دود هوا میگردید، بنابرین تصمیم گرفتیم صالون را ترک و در بیرون هوتل با هم اختلاط کنیم. لهذا پس از سالها، نه بر روی صحن لاگر بلکه اینبار روی صحن چمن بیرونی هوتل، روبروی هم دوباره ایستادیم! نخست از اینکه دوری اجباری از همدیگر، مثل هر امرِ روزمره، در محیط جدید مهاجرت، به هردوی ما دشوار و تبدیل به چالش عاطفی شده بود از جور ایام نالیدیم، سپس از اینکه آنروزهای خیال و امید، با گذر سریع خود، عمر ما را هم به هدر برد تاسف کرده حسرتها خوردیم. بعد بر (چه باید کرد) های که نکردیم مکث و انگشت گذاشتیم. ایشان در میان صحبتهای شیرین و محاسبه گرانه شان، دلسوزانه ولی بطور انتقاد آمیزی بمن گفتند: خودت جوانتر، مستعد تر، برنامه ریز تر و با پشتکار تر از من بودی! در عجبم چرا نخواستی یا نتوانستی نهایت استفاده را از آن شرایط نسبتا سهل ببری؟ یادت هست چه خیالات بلند پروازنۀ داشتیم؟بشوخی و خنده ملیح میگوید: پس از اینهمه سال باید بورخیمیستر (شهردار) میدیدمت! در حالیکه به تائید سخنش سرمیجنباندم به چرُت عمیقی فرو میروم،به اسمان نگاه میکنم. شب تازه چادر سیاهش را گسترده و نفس میکشد، نبض ماه منیرانه می زند، سرانجام با سینۀ پر از بغض در پاسخش چنین لب به سخن گشودم

آری! حتا اگر بتوانم همۀ خاطرات زندگیم را به لایه های زیرین یادهایم بسپارم و ققنوس وار با بی خیالی به سوی آسمانها بال گشوده،از بالا نظاره گر خوشبختی آدمها باشم،باز هم ممکن نیست یاد و خاطرات روزهای نخست پناه جویی که نه تنها بر صحیفه روزگارم ثبت شده بلکه همچون لوحی بر سینه ام نقش بسته است را فراموش کنم! چرا که خواهی نخواهی روزانه به زنجیر محکم پولادین خاطرات آنروزگار، که حلقۀ طلایی اش خودت هستی بنحوی متصل میشوم.

نمیدانم خودت آنزمان چند ساله بودی، اما من دقیق همانوقت سی ساله شده بودم، شوربختانه آنزمان تصور میکردم سی سالگی سنِ است که فهرست آرزوها و کارهایی که باید در زندگی انجام داد، هنوز تر و تازه و حتا بکر و نا نوشته میباشد. اما تجربه نشانم داد سی سالگی مثل روز سه شنبه است یعنی نه اول هفته اس و نه هم آخرش! سی سالگی را مثل ساعت سه بعد از ظهر یافتم. برای انجام هرکاری هم زود است و هم دیر! سی سالگی در واقع حباب عهد شباب است که ترس هر لحظه ترقیدنش آدم را محافظه کار کرده اجازۀ عملی کردن هیچ تصمیمی را نمیدهد. سی سالگی آغاز روزهای بی حس، بی‌اتفاق، بی هیجان، بی دم و همدم است. سی سالگی آغاز روزهای تنهایی است که باید سر در گریبان خود ببری و بین خواسته ها و داشته هایت تعادل ایجاد کنی!آدم سی ساله شبیه قاصدک های آرزو، گاهی تا مرز رسیدن به مقصد پیش می رود؛ اما اندک نسیمی پشیمانش میکند! چرا که اصولا در سی ساله گی،دیزاین قبای زندگی هر آدم دوخته می شود و زندگی مثل منظرۀ یک فرش دستباف، تکمیل و پیش رویش بنمایش گذاشته می شود. زیرا در این سن فصول و دوران مکتب، دانشگاه، ازدواج و حتا عشق به پایان میرسد و ثمرۀ همه اینها مثل قالین دست باف زیر پای خودت فرش میشود. تنها خودت میدانی در بافت این فرش، چند گره روی گره از پیشت غلچک افتیده و نقصان دارد. حتا اگر کور گره های غلچک افتاده ات به چشم دیگران قشنگ بنماید ویا اصلن کسی متوجه آنها نشوند باز هم خودت میفهمی کجای این قالین عیب دارد! عیوبی که تا آخر عمر روحت را با چنگال یاس، دندان میگیرد و با سر و کله زدن به هریکی از آنها، هر از گاهی بالاجبار کمرت را خم خواهد کرد. چرا که بعد از سی سالگی با محافظه کاری فقط تصمیم به ترمیم خرابی ها گرفته میتوانی نه به اعمار مجدد! لهذا حتا اگر گاهی دلت بخواهد بخشی از آن کلاف های سر درگم غیلچک افتاده را که مطمُنی به هیچ سعی و تلاشی درست نمیشود،لااقل از غلچک باز کنی تا در دست آبی باد،مثل چند تار سرخ، شاد و آزاد برقصند، باز هم نمیشوند.مطمئنأ بزودی میفهمی،این کار مثل تیر در تاریکی رها کردن و مشت در هوا کوبیدن است! خلاصه آئینه سی سالگی برایت برای بار اول میفهماند که دیگر کار از کار گذشته و ضرب المثل تازه بودن ماهی گرفته شده در هر زمان از آب، حرف مفت و مزخرف میباشد.مگر ممکن است آدم مکتب، تحصیل،عمر نوجوانی،عشق و پیشه اش راسر از دوباره در سی سالگی بسازد و در ذکر و فکرش خیلی چیزها را عوض کند؟ لهذا همانگونه که کلکینها با همۀ حسنش،زخم هميشگي روی ديوارها پنداشته میشوند،عیوب قالین دستباف شما هم پس از سی سالگی ابدیست

 آری استاد عزیز! آنزمان با وجودیکه تظاهر به یک جوانه سبز مینمودم،ولی حس و حالم مثل، حس و حال آخرین برگ لرزان در شاخۀ یک درخت فراموش شده بود. جوانۀ یخزدۀ که در تلاش بود با تظاهر از زیر برف به آسمان دست تکان دهد و میداند که آسمان حالش را بهتر از خودش میفهمد. باور کن عزیز برادر با همان تلاشی که دیده بودی دویدم، با حس برنده بودن در میدان مسابقه زندگی ایستادم، اما شاید مشوق نداشتم، شاید اماتور، بی یار و مدد گار بازی کردم، شاید شانس نداشتم یا قواعد بازی را نمیدانستم، گرچه از نظر خودم هیچ گونه غفلت نکردم،اما عاقبت تقدیر دست دهر را بالا برد و نشد! دوست همسرنوشت که از سوالش پشیمان شده بود و بل بل بمن نگاه میکرد گفت: گپم را پس گرفتم . چهارچوب مربع خشک نظریاتت تا هنوز لامتغیرست و این عادتت خیلی خوشم می آید لطفن بدون هیچ انحنای در همین مسیر ادامه بده

 در حالیکه بوی تند دود سگرت هر دوی ما، اکسیجن هوا را فراری داد بود!با تلخ خندی افزودم، مضاف بر همۀ اینها که عرض کردم سی سالگی سنی است که تازه میفهمی در راه راست پا نهاده ای یا در تۀ چاه افتادۀ؟ اگر بفهمی ثمره سی سال عمرت ره به چاه برده باشد، آنگاه مطمُنآ نیاز به دستی داری که به یاری ات بشتابد و ترا از چاه بیرون بکشد، نه به زبانی که بگوید خیرباشه، همانجا صبر کن، همه چیز درست می شه، اول خیر، دوم صبر! آری صبر کار درست است اما صبر کردن، باید نسبت منطقی، با طول عمر آدم داشته باشه، مثل نسبت ظرف به مظروف که من دیدم ندارد. دوستم با تلخ خندی گفت: در آن اوایل آشنایی من بیست و هشت ساله بودم کاش این حسن های سی سالگی را در همان دو ماه اول میگفتی حالا از حسن و عیب پنجاه ساله گی بگو که این گپهایت را در موبایلم ثبت خواهم کرد! خندیدم و گفتم: آدم پنجاه ساله به پرهای پرندگانی که در مسیر رهایی روی خاک ریخته اند میماند!پر است اما پریده نمیتواند! گپ دوم اینکه پنجاه ساله به کلاشینکوف واقعی در روز رسم گذشت میماند که روی سینه عسکر با جل و بل فخر فروشی میکند اما جاغورش خالی از مرمی است. همه هم از این راز آگاه اند.دوستم خندۀ با ابهامات لیمت تابع میکند و میگوید کم سعادتی ما بود که آنوقت هر دو حتا پیسۀ یک موبایل کوچک را نداشتیم و بنابرهمین علت عمری از هم دور ماندیم . من نیز گفتم کاش آنزمان انترنت میبود!تا ختم محفل همینگونه هر دو گاهی به گذشته به روزهای تاریک و روشن که خاطره شده اند نگریستیم! گاهی هم به فردا به روزهای مبهم و نامعلوم که در آن همین امروز را خاطره میدیدیم خیره میشویم! اما هر دو به این اعتقاد میرسیم که اولا دوستی واقعی با تعلیقِ رابطه، جغرافیا و زمان گسستنی نیست؛ دوما چه خوبست نگاهی به پایین بیندازیم و داشته های خود را شکر کنیم، زیرا حسرت خوردن، چیزی جز ذلت و حقیری عاید کسی نمیکنه! وتس اپ ها را تبادله کردیم و ایشان وعده دادند بزودی فیس بوکش را دوباره فعال کند.

 

۱۴۰۱ دی ۱۱, یکشنبه

دل آدم میشه باور بکنه زندگی ره

هر چند این اواخر، اکثر دوستان بر این باور جمعی رسیده اند؛ که عقربه زمان با شتاب و شدت هرچه بیشتر از تصور به پیش حرکت می کند. اما برعکس من فکر می کنم سرعت فرو رفتنم به عمق گذشته بیشتر از نیروئ است که مرا به پیش روی و گذر متمایل می کند.! حتا گاهی حس میکنم با حرکت عقربه ها درست شبیه دانه ی ریگی در بستر دریا فرو رفته و غرق شده میروم.

اگر اندک فلسفی تر گپ بزنم در حول و حوش سال جدید، بیشتر با تفکر ساکن و کم تحرک میتافیزیکی، خود را در حال خزیدن به دایرۀ برگشت به نقطه آغازین میبینم تا تحرک و پویایی مارپیچ و رو به جلو دیالکتیک که در تقابل با متافیزیک قرارست چند ساعت بعد مرا با گردش چرخ به سال دو هزار بیست سه میلادی ببرد.

آری!انگار امسال در جای پایم ایستاده، قدم می زنم. حس میکنم بیش از همان یک قدم برایم ردی نیست. انگار پایم را پس از برداشتن دوباره در جایش میگذارم. و این یعنی که مرا دیگر اصلن به چرخیدن سال و ماه کاری نیست! من فقط تماشاگر سکوت و فریادم و این شاید دردناک ترین پشیمانی عمر باشد. گاهی فکر میکنم اینکه آرامم و هنوز متلاطم از "نشدن ها" نیستم، شاید نشانه ی بلوغ حسرت هایم باشد. زیرا دیریست دیگر حتا چشمانم به زیبائی یک رویا گشوده نمی شوند. مدتیست که مطمُن شده ام تاریکی،هرگز پیام آور روشنی برای من نخواهد شد.ولی جالب اینجاست با اینکه اخرین باریکه نور امید را در دلم کشته ام، با اینکه دورنمای زندگی را تاریک می بینم! با اینکه میدانم دیگر به هیچ مرامی آرزو هایم آبستن نمی شوند. با اینکه دیگر توشه امید ها بر دوشم سنگینی نمی کند، با اینکه گیچ ام! با آنهم گاهی هنوز چشم به معجزه چرخش میمون سال میدوزم تا اگر نیک قدمی سال، "ناممکن"را برایم "ممکن" کند! شاید به همین دلیل امروز از سر صبح به نحوی دنبال قاصدکها میگشتم. تا بار دیگر در گوش های تک تک شان، تنها آرزویم را بخوانم. گرچه میفهمم قاصدکها دروغ اند و با پریدن سریع از شانه ام آرزو ها در دل پیچ پیچه های باد دفع و نهایتآ راهی سمت کوه قاف خواهد شد. ولی امید بستن به قدم سال نو نوعی رسم شده است!.

 چنانچه در روز آخر سال ، بی اختیار سوی آسمان با نیاز و نوعی حدیث آرزومندی مینگرم. ولی بزودی نگاهم را دو تا کبوتر سفید که در آبی بی پایان آسمان قشنگ در پرواز اند بخود جلب میکند. آرزو از یادم میرود. نگاهی بر چهار اطرافم می اندازم متوجه میشوم همراه با من چوچه پشک سیاه همسایه نیز از روی حویلی به کبوتران اوج گرفته نگاه میکند،درحالیکه آفتاب غروب بر پرهای هر دو کبوتر بوسه میزند، پشک دم می جنباند و حسرت میخورد.شاید میداند که بهای کفران نعمت هایش هزینۀ در حد رسوایی خواهد داشت ولی سرکوب نیاز هایش هم در نهایت غوغا برانگیز و گرداگردش را پر از لعن نفرین خواهدکرد. دلم میشود آزارش دهم اما حسی میگوید در فرا رسیدن سال نو سعی کن اگر باعث دلگرمی کسی شده نمیتوانی حداقل برای کشتن انگیزۀ و چرت اش کاری نکن! لهذا دقایقی بمثابه یک مجسمه بی جان نظاره گر پشک همسایه میشوم. آفتاب زمستانی در سراشیبی مغرب قرار دارد، چنانچه حتا متوجه نمیشوم که با چه سرعتی سایه کلاغهای نشسته بر کاجها از دیوار خانه های روبرو بالا می خزند..

سالهاست که به همین منوال، زندگی با هراس روزانه فرا می رسد و به اضطراب سریع در گذر است! پس تا نفس در سینه هست بالاجبار باید کوله بار سنگین آرزو را نومیدانه به دوش کشم. به قول شاعر : ز بس فتاده به هر گوشه پاره‌های دلم--/فضای دهر به دکان شیشه گر ماند .

تلخبختانه من در دورانی جوان شدم که  بنای استواری، سرگردانی شده بود. بنابرین سعی کردم تا در دنیائ آواره گی و سرگردانی خو بگیرم و عادت کنم. هیچوقت از قصه های وحشتناکی  چون زنجیر آتشین و دود آلود دیوها، از جادوگران پیر عصا به دست، از کودک سخن ور در غنداق و از برف کوچ و گرگ با تمام بی پناهی نترسم و در برابر مشکلات ثابت قدم باشم. لهذا عمری همچون اسپند روی آتش به دنبال تکیه گاه نداشته بالا و پایین پریده، آه کشیدم و دود شدم تا استوار بمانم.اما به دلم نشد.چندیست این بیت شعر استاد قاریزاده که آهنگ زیبائیست از ناشناس مرتب مثل سوزن گرامافون های سابق در ذهنم چرخ خورده تکرار می شود"اگر دانسته بودم اینهمه تکلیف هستی را - نمی ماندم برون از راحت آباد عدم گامی.

بلی!از اینکه در زندگی گاهی گفتن برخی افکار سخت و نگه داشتن اسرار آنها دشوارتر میباشد پس مرز میان "سکوت و سخن" را میتوان زندگی نامید. هرچند زندگی کردن بنحوی کنار آمدن با یک دروغ بوده و طبعن کار آسانی نیست.

 آرزویم از تک تک دوستانم فقط همینست تا بفهمند دوست شان دارم و آرزوی صحت و سلامتی و کامیابی شانرا دارم . لهذا فرا رسیدن سال نو را به همه عزیزانم ذریعه همین پستکارت دزدیده شده از گوگل مبارکباد میگویم

۲۰۲۳ مبارک .

۱۴۰۱ آذر ۱۸, جمعه

حقوق بشر یا دروغ شاخدار

تجلیل از یک دروغ بین المللی

از دفتر سابقم ایمیلی گرفتم که بطور متحدالمال خبر از روز جهانی حقوق بشر در دهم دسامبرمیدهد. عکسی که فکر میکنم سمبول یا لوگو باشد و در آن چند آدم با رنگ پوست متفاوت، دستان خود را به علامت حقوق برابر یکجا بلند کرده، همراه با لینک معلوماتی در ضمیمه ایمیل سنجاق شده است. لینک را میگشایم از تاریخچه این روز، از حقوق انسان، به عنوان موجود آزاد، از آزادی های انسانی مثل آزادی بیان و امثالهم مطالب مفیدی را میخوانم ولی وقتی میرسم به بند پنجم که در آن از منع شکنجه انسان میگوید، دیگر حسی ناشناخته ای فرمان بستن ایمیلم را صادر میکند. به چرت فرو میروم. حوادث هولناک چند دهه اخیر با شتاب وسرعت غیر قابل تصور از پیش چشمم می گذرند. انگار خاطره های دوران تلخ،آمیخته با درد،لبریز از اندوه و بی عدالتی، تبدیل به حنجره ای بغض آلودی میشوند و فریاد کنان ازم میپرسد: آیا باورت میشه بشر حقوق همدیگر را رعایت کنند؟ آیا انسان در کشور ما هم حق و حقوقی دارد؟آیا حتا در دنیای متمدن امروزی شعار «برابری انسان ها» تزویری برای فریب مردم نیست؟ واقعن در برابر این پرسشها برای یک لحظه کاملا گیچ میشوم

 آری! خیلی کوچک بودم که مادر مرحومم از زبان خانم شهید میوندوال صدراعظم سابق، شکنجه های جسمی و روحی رژیم قلدر جمهوری شاهانه داود را به شیوه بسیار آزار دهندۀ توصیف میکرد.بویژه که این شکنجه حتا بعد از مرگ زندانی بر خانواده اش تحمیل میشده چنانچه خانم میوند وال اجازه دیدار از میت شوهر را هم نداشته است..

متعلم ابتداُئیه بودم اما یادم هست که به چه تعداد از فرزندان این مرز و بوم، به فرمان مجنون خود شیفته و خود کامه ی که خود را نابغه شرق میخواند بیگناه شکنجه و سر به نیست شدند! حداقل لیست دوازده هزار نفر از سر به نیست شدگان را شاگرد وفا دارش در دیوار ها آویزان کرد و کسی هم نپرسید بکدامین گناه؟ ای وای از این بشر بی حقوق! آری! رژیم تازه به دوران رسیده، برای ادامه حکومت ننگین شان از هیچ جنایتی برای پایمال کردن حقوق بشر فرو گذاری نکرد. و سرانجام آن جانیان چنان مهر باطل بر رویا های بشر زد، که اصلن شکنجه جز از حقوق بشر در نسل من محاسبه میشد حتا شکنجه اقارب زندانی.

لازم میبینم خاطرۀ و چشمدیدم را از رعایت حقوق بشر در زندان پلچرخی بطور مختصر مینویسم. بدیدار پسر کاکایم شهید برید جنرال خلیل الله حمیدی (جان آغای) که آنجا زندانی بود در یک روز جمعه رفتم. همینکه از ملی بس لین پلچرخی پیاده شدم. استاد حمیدی و داکتر صاحب حفیظ حمیدی هم آنجا بودند. از ایستگاه بس تا دروازه محبس فاصله زیادی بود که یکجا باهم پیاده رفتیم. من تا آندم فکر میکردم ملاقات حتا از پشت میله ها شاید حضوری باشد. اما سرباز دستور داد که فقط نامه ای کوچکی را با بسته لباس ها میپذیرد. استاد حمیدی(شیرآغای) در حالیکه از چشمهای مهربانش خشم پنهان شراره میکشید مطابق دستورسرباز عمل کرد؛ نامۀ نوشت و یکجا با لباسها تحویل زندان بان کرد، با دلهره، منتظر پاسخ ماندیم که سرباز برگشت نامه کوچک از آن مرحومی را که در سطر اخیرش سلامی بمن هم نوشته بود آورد و رفت! در واقع سرحد رعایت حقوق بشر در وطن ما تا همین اندازه بود! صرف دیدن و خواندن خط زندانی برای چند دقیقه و تبادله لباس! اینکار موهبت بزرگی پنداشته میشد. چراکه مسترد شدن لباس یک زندانی به معنی اعدام آن زندانی بود و کسی حتا حق چرسان و اعتراض را هم نداشت! لهذا ما هر سه هم از اعاده حقوق خود و زندانی ما آنروز راضی بودیم.شهید بریدجنرال خلیل الله حمیدی ریس کشف اسبق وزارت دفاع یکی از قربانیان آن رژیم جنایتکارست که گرفتار دام فتنه دجالان فتنه گر مزدور و اسیر جال تنیده شده ای از دسیسه گران و توطئه چیننان خاُئن شده بود. ایشان تا آخرین رمق حیات، در پای محکمه جنایتکار انقلابی با جرئت در برابر قاضی به دفاع از فضیلت تحلیف به ارتش و میهن فضیلت پای بندی به قانون و حقیقت پرداختند. به همه معلوم بود که آن مرحوم به عنوان لایقترین جنرال در ارتش افغانستان با بالهای شجاعت تا اوج بیکران آسمان صداقت پرواز میکرد و همانندعقابان بلند پرواز هرگز تن به ذلت نمیداد. اما سرانجام همین صفت آزاده گی جان عزیزش را ازش گرفت. و امروز همانند هزاران شهید خفته راه آزاده گی، حتا مزاری ندارد. هرچند بگفته شاعر :

وضع ما در گردش دنـیا چه فرقی میکند؟

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی میکند؟

ماهیان روی خاک و ماهـیان روی آب

وقت مردن، سـاحل و دریا چه فرقی میکند؟

از ارتشی های که او را درست میشناختند یک دهه بعد از شهادتش شنیدم که حتا کاربرد واژه "مستعد" شاید برای او اصلن کلمه ی مناسبی نباشد چرا که او "نبوغ" ذاتی داشت. ارکانحرب (دوکتورای نظامی) را به عالیترین درجه بدست آورده بود روحش شاد و یادش گرامی باد

مجاهدین نیز در راه اعاده حقوق بشر از خلقی ها پس نماندند آنها نیز زندان های شان را لبالب از هزاران انسان عاشق به میهن کرده بودند .هزاران مادر در سلول سرد خانه فقیرانه اش به عزای فرزند گم شده اش نشسته بود. یکی از این قربانیان همصنفی عزیزم شهید احمدالله میرزا زاده بود. که هنوز غنچۀ از نخل جوانی اش نشگفته پر پر اش کردند. در پاکستان میگفتند بیش از هزار نفر محصل را در شمشتو به جرم هیچ سر به نیست کردند. و در جنگهای میان گروهی مجاهدین هزاران بیگناه از جمله فواد پسر دل آغا مظلوم را بجرم هیچ نیست و نابود کردند.

 مردم در اوایل جنبش طالبان را یک اداره نسبتآ منصف برای اعاده حداقل حقوق شان فکر میکردند. بعدها معلوم شد که آنها نیز درست پا در جای پای خلقیان گذاشتند و هنوز میگذارند.دیروز از تحویل جسد احمدخان رسولی و پسرش در غور به خانواده اش در مطبوعات خواندم. نامبرده مدتی ناپدید شده بود. وجهه تشابه این جنایت با جنایات رژیم کمونیستی سوال برانگیزست.مضاف بر این طالبان به اسم «دین» هر ستم و بیعدالتی در حق مردم ستم دیده روا می‌کنند.هر معترض و عصیان گری که از حقوق بشر گپ بزند را تاپه کافر، مرتد و زندیق زده زندانی و سرکوب می کنند. هیچ پرسشگری هم وجود ندارد

از امریکایی ها و ناتو توقع اعاده رعایت حقوق بشر بسیار بالا بود. زیرامردم فکر میکردند همانطور که بالاخره نور در آغوش تاریکی متولد می شود! طلوع امریکا و ناتو با شعار دموکراسی و حقوق بشر؛ از قعر سیاهی تروریزم در نهایت حق را به حقدار خواهد رساند ولی متاسفانه که باز هم همان آش بود و همان کاسه

 چند سال پیش وقتی رومان تربلینکا یا اردوگاه مرگ را میخواندم باری در ذهنم وضعیت هولناک یهودیان آن اردوگاه را با وضعیت هموطنان خودم؛ به مقایسه گرفتم.اما ندایی در سرم میگفت: نه این مقایسه اصلن درست نیست چونکه ناقضین حقوق بشر در کشورما هم زبان؛ هم نژاد و افراد شرور خود ملت ما هستند که فقط بخاطراختلاف سیاسی و قومی دست به نقض حقوق بشر میزنند اما، سرنوشت یهودیان را نژاد آنها معین میکرد. برای یهودیان فاشیسم تصمیم میگرفت. ولی گذشت زمان معتقدم کرد که همان مقایسه هایم بکلی درست بوده و در وطن من حتا به خاطر نژادت تحقیر میشوی. بخاطر اندیشه ات کشته میشوی به فرمان جنرالان آی ایس آی که میگویند کابل را داغ نگاه کن اما مسوزان حتا اگر دست فروش بیگناه باشی؛ در اثر فیر راکت کور پاره پاره میشوی! این چه فرقی با کوره آدم سوزی یهودان دارد؟..

در سطح جهان هم با وجود امضاهایی که کشورهای دنیا در پای اعلامیه جهانی حقوق بشر نهاده‌اند، در عمل در سراسر جهان از امریکا گرفته تا روس و چین و عربستان هر روز این حقوق را نر واری نقض می‌کنند. لهذا من نمیدانم تجلیل از این روز یعنی چه

بنابرین در این اوضاع ملتهب و دردمند جهانی، حیرانم کدام آدم عاقل در این دنیاُئ پر از نیرنگ قادر خواهد بود لااقل گلیم خود را در روز دهم دسامبر با بی دردی از اقیانوس رنج و اندوه بیکران بشر بیچاره سده بیست و یکم کرونا زده بیرون کشیده، سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند و برای اعاده حقوق هم نوع خود به لافزنی بپردازد و به دروغ جشن بگیرد و چکش واره بر سرِ حقایقی که نمیداند با کوبیدن اش چه سود می‌برد بکوبد

۱۴۰۱ آذر ۱۰, پنجشنبه

درسی که از یک روسی سفیدآموختم

بخارِ که با فشار از نوله و دایرۀ سرپوش چاینک نکلی،بیرون میزد، نخست شبیه شلیک تیر، به هوا بلند و سپس روی بخاری چوبی چرخیده خود را به شیشه ارسی میچسپاند. شیشۀ ارسی، از اثر بخارِ آب در حال جوش کاملن مکدر، اشک آلود و پر از بغض شده بود. اما قطرات لغزان که ناگذیر به حکم جاذبه راه سقوط را در پیش میگرفتند؛ گاهی با کشیدن یک خط صاف خبر کاذبی از آنسوی شیشه میدادند.شعله های داخل بخاری دیوانه وار لهیب میکشیدند و آب داخل چاینک با فریاد مستان در جست و خیزمیرقصید. در همین اثنا بابوشکۀ (پیرزنی) وارد اتاق شد به من و خانمم که از دیروز مهمان آنها بودیم سلام داد و مستقیم به سمت بخاری رفت، صدای ریختن آب جوش از چاینک بداخل پیاله اش، سکوت مرطوب اتاق را شکست. سپس سرش را که روی سینه‌اش خم بود، بلند کرد و گفت:"وده - نیزکه" یعنی آب کم شده، اما دوباره چاینک را سر بخاری بجایش گذاشته، با لته ای که در دستش بود شیشه کلکین را پاک و از اتاق خارج شد. خوشبختانه من که در کنار کلکین نشسته بودم تازه متوجه شدم هوائ بیرون آفتابیست!

 آری! ما با یک گروۀ ده نفری دیروز شام از ماسکو به عزم کشور اکراُئین وارد شهر مینسک شدیم و راه بلد ما که آشنائ دوست عزیزم انجنیر عزت الله صدیق بود بنابر سفارش او ما را در خانه خسرش که از مردمان روس سفید بود و در حومه شهر مینسک در یک حویلی روستایی میزیستند آورد، ولی سایر همسفران را جایی دیگری برد تا فردا به مقصد مان درشهر کیف برویم. در این خانه پدر کلان (افسر باز نشسته ارتش سرخ) با یک پسر و دو دخترش؛ عروس، داماد و نواسه ها در فضای صمیمیت یکجا زندگی میکردند. آنها گاو، مادیان، قاطر سگ و مرغ ها داشتند. در تاقچه های هر اتاق و راهرو کدو های بزرگ و در دهلیز مقداری کچالو (کرتوشکه) در سبد ها مانده بودند. اتاقی را که بما دادند حتا در تاقچه هایش تولیدات زراعتی انبار شده بود. زندگی‌ این خانواده آمیختۀ از سنت و مدرنیته گون بود؛ بدین لحاظ پذیرایی آن‌ها از ما چنان گرم، سنتی و صمیمانه بود، که وقتی از خواب بیدار شدم؛ اندک طول کشید تا هشیار به مکان و زمان واقعی شوم و بدانم اینجا دهات اطراف غزنی نه بلکه دهکدۀ از اروپاست‌.گرچه از بد حادثه آنجا به پناه آمده بودم اما واقعن جائ جالب، زیبا و دیدنی بود.افسوس که در اعماق وجودم رعد وبرق؛طوفان ها و ابر های بارانی شدیدی که حتا علم هواشناسی قادر به کشف آن‌ها نیست همیشه در جریان است و از همین سبب نه تنها در آنجا بلکه در هیچ جای دنیا یک دل خوش ندارم. لهذا بر حسب عادت از دیشب بدینسو؛ در سلول‌سلول بدنم احساس گم گشتگی عجیبی میکردم. انگار مرغ دل را در قعر توفان بلا، جایی گم‌کرده و به اشتباه اینجا امده بودم، شایدم در همین ویرانه منزل، کسی، گنجی، امیدی،شانسی، خودم و بگفته آهنگ احمدظاهر اگر کفرگویی نشود، همه را یکجا گم‌کرده بودم! فقط این نکته را میفهمیدم که در فراموشی همه اینها جاودانه ام و بس

بگذریم! با پاک شدن شیشه؛ وقتی به بیرون نظر انداختم از پشت پنجره، طبیعت این دهکده خیلی آرام بنظر میرسید. ابرها بر یال باد، نرم نرمک خستگی به در می‌کردند. تا چشم کار میکرد دشتهای وسیع ماله شده از شخم پاییزی با لکه های سفید برف که هر چه به سمت کوه نزدیک تر می شد، سپیدی اش وسعت بیشتر می یافت بنظر میرسید.بنابرین هم از اشتیاق تماشا و هم برای کشیدن سگرت از اتاق بیرون شدم اینسوی حویلی در دور دستها تنها منظرۀ که بچشم میخورد؛ دیوار سیم خار دار سرحد کشور بیلا روس با کشور پولند که یاد آور پکت وارسای بتاریخ پیوسته است بود. متابقی بیابان برهوت و دشت کویر! فقط در انتهای راست همین دشت وسیع و صاف شماری از درختان وحشی با شاخه های لخت یخ زده و یک مادیان افسردۀ ئ که به روح گم شده روسهای سپید می‌ماند بچشم میخورد. اما انگارکه همین منظرۀ بکر و ماقبل تاریخ،با همه زیبایی اش، در عین حال بر سر و روی این دهکده رنگ کسالت باری از سرب و خاکستر می پاشید یا اینکه من اینطور حس میکردم. حسی که پیهم بمن می‌گفت بیگانه‌ام! کویرم ! برهوتم!

 سگرت خشکی کامم را دوچندان کرد، در دلم گفتم شاید یکی دیگر بهتر بگیراندم. چراکه اصلن میل به چای صبحانه نداشتم. با افروختن سگرت دومی دهانم خیلی تلخ شد، ولی خوشبختانه میزبان آشنا هموطن، با شیرینی کلام و سلام دوستانه همزمان از راه رسید و پس از احوالپرسی صمیمانه گفت: چای تیارست. آدم شریفی که اسمش یادم رفته، تحصیلات عالی در حقوق بین الدول داشت. کابلی الاصل که با یکی از دختران این خانواده نامزد بود. هرچند آن موقع سن و سالی چندانی نداشتم اما از اثر تهذیب،اخلاق اجتماعی و خانوادگی با من با احترام بسیار سخن می‌گفت خداوند یارش باشد. جا دارد از دوست عزیزم انجنیر عزت که بانی این آشنایی بود تشکر کنم. بهر حال دوباره وارد اتاق شدیم رادیو روشن بود و خبرگو در حال خواندن مشروح اخبار! روسی نمیدانستم اما باز هم از اخبار اینقدر فهمیدم که یلتسن پول تازه چاپ میکند و معاش های عقب افتاده مامورین را اجرا میکند.روی میز سیمیتان و پنیر روسی با چای و تخم مرغ بود.بدون تعارف یکدانه تخم مرغ را میبردارم و به پوست کردن شروع میکنم. صاحب خانه که افسر باز نشستۀ ارتش سرخ است رو بمن کرده بزبان روسی میگوید: من در تپۀ بیمارو (بی بی مهرو) و در غند رادار مدتی در خدمت بودم ولی از افغانستان خاطرات خوبی ندارم. من که آنزمان جوان احساساتی؛ بی تجربه و بی سنجشی بودم بلافاصله با روسی شکسته و ریخته در پاسخش گفتم. بانی تمام بدبختی وطن ما و عامل آواره گی من و نسل من، همان ارتش سرخ و نظام کمونیستی است. سکوت در فضائ اتاق پیچید داماد و خسر بچشمان هم نگریستند و خموشانه بمن خیره شدند. متاسفانه در جوانی مقتضائ طبیعتم همین گونه بود.! مثل چراغ چوب بسرعت آتش میگرفتم و در برزخ احساسات شعله زده،همه جا را با دود گپم آلوده میکردم. گرچه سخنانم بی ریا و از عمق صداقتم سرچشمه میگرفتند اما در جهان دو رنگی ها و مملو از ریا کاران حرف بی ریا زدن، نه تنها که خریدار ندارد بلکه طبیعتن فضا را تیره و تار ساخته اشک آدمها را جاری میسازد. اینکه عاقبت سخنم چه به روز خودم می‌آورد فقط به خودم معلوم بود و همین آواره گی نتیجه یکی از همینگونه عکس العمل های ابلهانه ام بود.تلخبختانه اینجا نیز با تکرار عادت، ناپخته و نا سنجیده حرف زدم و بنظر خودم خیلی هم حق بجانب بودم. اما حالا میدانم که در این جهان حق فقط زور است و زر! من خیلی در اشتباه بودم.ولی خوشبختانه این افسر تقاعدی مجرب و با اندیشه، بر عکس من آدمی از جنس عود بودِ دانستم از حرفهایم ناراحت و حتا آتش گرفته،اما عصبانیتش را بروز نمیداد. زیرا فرق چراغ چوب تا چوب عود درهمینست که.وقتی عود میسوزد، ذاتآ بوی خوب میدهد. لهذا این آدم نیز عود گونه با وصف سوختن بوی جوانمردی و انصاف میداد،بنابرین او با لبخند تلخی بمن گفت:“چون مهمان منی! پس حق هم با توست!اما مطمئنم وقتی مثل من متقاعد شدی اینگونه قضاوت نمیکنی“ این جملات کوچک، در فضائ سکوت معنی دار،مثل بوُئ دود عود دوکان جیتندر در آئينه مارکیت دهلی بمشامم خورد و مجبورم کرد نخست خجالت زده با خنده ازش معذرت خواهی کنم.در ثانی از این برخورد هوشیارانه بفهمم که من خود به یک انقلاب فکری نیازمندم.زیرا با افکار نیمه روشن و نیمه تاریک حالم از این بدتر خواهد شد. حتا عجالتن به یک کودتای درونی نیازمندم. باید نیروهای بخش روشن افکارم نیمه شبی سلاح بگیرند و نیمه تاریک وجودم را از پا در آوردند.

مضاف براین از پاسخ این مرد مجرب فهمیدم که حرمت مهمان و وجیبه میزبان چگونه است؟ برخورد در برابر جوانانی با افکار محدود و محصور در برزخ احساسات، چگونه باید باشد؟ اصولن بزرگ منشی با سخت گیری، بد زبانی و نامردی در تضاد میباشد.برعکس بزرگان با جملۀ کوچک وتبسم رنگین یک چنان می آموزانند و این چنین خاموش میسازند که خودم تا شبهنگام موقع خداحافظی بجز (دس ویدانیه) نتوانستم حرفی دیگری بزنم! حتا شب که از روی دریائ یخ بستۀ دنیپر در تاریکی میگذشتم غرق در همین خیال بودم و درحالیکه آهنگ احمدظاهر "ز دیگ پخته گان ناید صدائی- خروش از مردمان خام خیزد" را زیر لب زمزمه میکردم. روی یخ لغزیدم و بشدت بزمین خوردم.

اما جالبتر اینکه در راه کیف بفکر مقایسه عکس‌العمل این میزبان با مسئول مسافرخانه کویته افتادم.چند سال پیش جوان ورشکستۀ مثل من که روندۀ ایران بود با آهی فقط گفت: بدبختی ما از دست پاکستان با این پولیس رشوت خورش است!اما میزبان افغان با شاخ و شانۀ کشیدنها؛ تحقیربا کلمات خادیست خلقی و سپس تحقیق از آن جوانک بد بخت بی گناه با برخورد دور از جوانمردی و انصاف؛نزدیک بود او را به جرم تیل فروشی در کابل؛ همردیف مارکس لینن و انگلس در کرسی اندیشه بنشاند و در پای مینار پاکستان قربانی کند. زیرا قرار استدلال آن میزبان؛ تیل او باعث روشنی چراغهای خلقیان و پرچمیان میشد. لهذا او هم کمک کمونیست و سزاوار کشتن بود! ببین تفاوت ره از کجا تا بکجاست؟

 ۱۶ جنوری سال 

سال ۱۹۹۸ میلادی