۱۳۹۵ اسفند ۲۸, شنبه

چرا دلنویس؟ غزل فروردین

 مینویسم اما با حس حضرت یونس نبی

اینکه گاه و بیگاه آب و هوای دل را مکتوب می کنم، اسمش اصلن "غم نویسینیست.بلکه روایت از راه ها و کژ راهه هائ به بن بست خورده،آرزو های خاکستر شده و پیروزی های به چنگ و دندان بدست آمده، از نظر من بیشتر "دلنوشتهاست تا غم نویسیگرچه بعضی از داستانهای که با هزینه بخون دل، در مقام صبر بالاخره از سنگ لعل،ساخته ام، آزار دهنده و بنحوی غم نویسی میباشداما بیشتر جالب و خواندنیست

گرچه مطمئنم بعضی ها، این نوشته ها را فاقد ارزش و روزمره گی های بهم‌ ریخته تلقی کرده، از نظر فن نویسنده گی، جملاتم را بی ربط، دارائ پراکنده گی متن و خارج ازاصول نوشتاری بدانند، اما سرخوشی‌ یی که واژه‌ ها پس از اتصال و بافت بهم در قالب جمله و متن، هنگام مرورمجدد به خودم میدهند، آنقدر فوق‌العاده‌ و اغراق‌آمیزست که‌ انگار در سکوت مهتاب شب چهارده، آفتابی برایم قصه گل آفتابگردان میگوید.لهذانه تنها ترکدلنویس یا غم نویسینخواهم کرد، بلکه نوشتن را به عنوان تحسین‌برانگیزترین هنر آرامش دوام خواهم دادهرچند خود را به پیچیدگی‌هایش پابند نکنمچراکه این نیاز و علاقه خودم است.

اما سعی خواهم کرد تا با نگاه مکعبی یا شش جهته، همان مسیر های سنگلاخی که بار ها در آنجا ها به شدت افتاده و زخم برداشته ام، سپس با همان زخم خونی بسختی بر خاسته و ادامه مسیر داده ام را اکنون، پس از طی کردن مجدد با قدم های مجرب پیری طوری رو نوشت کنم.تا خواننده حین مرور دلایل افتادن هایم و لغزش کارم را نیز بداند و انتباه بگیردحتا برای خودم روشن شدن این نکته خیلی ضروریست که بدانم چرا با هر لغزیدن وزخم برداشتن، نتوانستم یا نخواستم بر خطا ها و اشتباهاتم بدیده نقاد و منصفانه بنگرم و در صدد اصلاحم باشمدرحالیکه برعکس بیخیال براهم ادامه دادم؟

شاید زُق زدن و سوزش همان زخمهای کهن، همان خراش های که سیم خاردار تقدیر روی پاهایم در همان مسیر های سنگلاخی نا آشنا کشیده،باعث نوشتن این دلنوشته ها برای پیدا کردن علت و معلول میشود وشاید هم صاعقه ئ که مسیر های پرخم و پیچ طی شده در ذهنم بطور مداوم میزند، باعث نوشتن این دلنوشته ها و بردنم به نستالوژی در تونل تاریک زمان میشود.! چرا که انگار گاهی خود همان مسیر های که در اوج پریشانی با حسرت و پشیمانی،طی کرده امحتا در خواب و رویا پیوسته بمن میگوید:بخاطر تشریک و تبادل تجارب با علاقمندان نوشتن دفترچه خاطراتت ضروریست. .

گپی مهمتر اینکه عمریست میخواهم پاسخی به یک بسته علامت سوال و چرا های گنگ همیشگی ذهنم پیدا کنم کهچرا همیشه سخت به دست آوردم و راحت از دست دادم؟، چرا همیشه در نشد ترین و دشوار ترین حالتِ روزگار بسر بردم؟، چرا همیشه قسمت، حکمت، قضا و قدرِ خداوندی مرا نشانه گرفته و سعی من در هیچ کجا نتیجه نمیدهد؟، چرا هر حرکت و جرئتم همیشه داغی نشسته بر دل بوده‌؟ چرا همه زنده گیم در انتظار بیهوده عبث سپری شد و به عنوان نا قبول ترین فرد در هیچ ساحه ای نتوانستم بدرخشم؟،چرا همیشه برای امتحان من انتخاب (شکنجه میشوم؟، چرا همیشه با وجود سعی و تلاش بسیار به عنوان پسمان ترین، ناکام ترین و نادارترین در هر جمع شکنجه میشوم؟، چرا همیش چیزی حتمن از دیگران کم دارم و پای روزگارم در هرکجا بنحوی میلنگد؟چرا بجای پیشکش اخلاص به هر کس و ناکس، بدی و بخل میبینم؟چرا همیشه قسمت پر گیلاس را من میبینم؟چرا تلاش می کنم نکات وصل را در هرآشنائی جستجو کنم حال آنکه برای طرف نکات فصل و نیمه خالی مهم تر است ولی من پس از گذشت سالها به نیت طرف مقابل پی میبرم! "

مدت‌هاست که در جدال با همین چرا های گنگ و تاریک باخود کلنجار میروم و هیچ پاسخ قانع کننده ای به هیچکدام اینها نمی یابمدر نهایت همین بسته سوالات بی پاسخ هر روز افسرده ترم میکنددر خوشبین ترین حالت بجای پیدا کردن پاسخ میخواهم بنحوی از شر این چرا ها خلاص شوم بنابران گاهی همه ای این چرا ها را، همچون جسم سیال ، داخل یک بوتل فرضی میکنم و سرپوشش را تا آخرین چوری میبندم و با آرامش پی کارم میروماما همینکه از کار فارغ شده و بگوشه ای دراز میکشم انگار دهانه بوتل بشکل نامرئی سرچپه می چرخد، سر پوش بوتل آهسته باز می‌شودو هر چرا سیالی شده سوت و لوغوت از دهانه بوتل کله می کشددرنتیجه میبینم تلاش و اراده‌ای که برای نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن آنها داشتم ضرب صفر شده استیعنی که،فقط در روشنی روز و در بیر و بار آدمها و جنجالهای روزگار میتوانم به راحتی از شر این چراها بگریزم اما شبها وقتی چشمهایم را می بندم در گرداب بی انتهای همین چرا ها گیرمیکنمانگار زنجیره بافت شده از این چرا ها، در چاهی تاریکی معلق طوری می چرخاندم که در پیچاپیچ چاه چنگالهای خون آلود حسرت به سویم دراز شده، پاسخ می طلبند.

تلخبختانه اکنون که از هر زمان دیگری خالی‌تر از انگیزه و انرژی‌امبیشتر روی شکستهایم تمرکز میکنمشکست رخداد تلخ زندگیستشکستهای پیاپی منبع یا روزنه ای، برای حمله مجدد هیولاهای درونی آدمیزاد ست که در شکستن اراده آدمی نقش بسزایی داردهر شکست این موضوع را به آدم تلقین میکند تا خود بگویی من آدم خوشبختی نیستم، لایق هیچ چیز نیستمشانسی در زندگی ندارم و با این حس آدم خیلی بی پناه میشودطبیعتن در همچو موارد دل آدم شکست خورده می خواهد دستهای پرقدرت دوستی دستش را بگیرد و بگویدعیبی ندارهمن کنارت هستم !هرجایی از فرش زندگیت که پاره شده باشه و هرجایی از قلبت که شکسته باشد را با دستهای خودم سرش می زنمیکبار نه ده بار سرش خواهم کرد غم مخور آخر خواهد چسپید و تو روزی سرخ رو از این امتحان بدر می آییداشتن همچون کسی در زندگی نعمت است که تلخبختانه من از این نعمت کاملن محروممدر تمام زندگیم فقط یکبار کاکای مرحومم که خداوند بهشت برین را نصیبش کند دستم را گرفت و در اوج نومیدی بی آنکه مرا خبر کند مرا در فاکولته طب شامل کرد که متاسفانه از آنجا نیز رانده شدم و تمام زحمات آن مرحومی نیز هدر رفت.

حال که نیش های مسموم جبر زمان، با هر نفس، بر پیکر ملتهبم در این میان سالی زهر میریزد، این خاموشکده بی تلاطم را که بارها از بیستونهای خیالات و آرزوهای نافرجام دل کنده اما نتوانسته، در آتش کاش ها و حسرتها می سوزاندلهذا چاره ای جز این نمیبینم که با تیشه قلم دست به خاطره نگاری زده و بگفته هنرمند پراناتهه 

مینویسم نامه و از غم شکایت میکنم 

 راز خود با غمگسار خود حکایت میکنم

ای سلامت تو مزن سنگ ملامت بر سرم-

 با سلام ات هر نفس خود را ملامت میکنم

گرچه هر دلنوشته را که مینویسم در پایانش حسی بمن دست میدهد که گویی من همان مزرعه ای هستم که در آن تنها علف هرز میروید،احیانن اگر به اشتباه میان آنهمه علف، دانه گندم یا جواری هم بروید، دست تقدیر آنرا از ریشه در می‌آورد و اجازه نمیدهد در بیهودگی ام امید بدرخشداما مطمئنم اگر دیگر دست بقلم نزنم و ننویسم کمتر حس میکنم زنده‌ام. چرا که ننوشتن هم به اندازه‌ی نوشتن برایم طاقت‌فرساست.! لهذا ترجیح میدهم اگر با مرور وقایع در اثنای نوشتن معذب هم شوم بهترست سوختنم را در لهیب آتش خودم نبینم، شاید هم ترجیح می‌دهم ابراهیم باشم که بجز آذر از گلستان هیچ نمی‌داند،اما نمیشوددریغا که برایم ثابت شده من کیمیا نیستم که با تغیرات و تبدلات دایمی یکبار تبدیل به خاکسترشده و بروم پشت کارمبلکه من فزیکم که صدبار یخم میزند دوباره تبدیل به آب میشومو سپس بخار میشوم و دوباره میبارم و مجبورم شکل هر ظرف ، دریاچه و جوی را بگیرم. اما نه ولله من در میان کیمیا و فزیک قرار دارم.چرا که شبیه مرغ بریانی، که در داش پشت و رو تکه‌های مختلف بدنش،راست و چپ میچرخد و صدای غژغژ غضروف هایش شنیده میشودمرغ داغست فقط شاریده و سرش کنده شدهپر نداره و تمام تکه‌های بدنش روی شعله آتش اشکریز میچرخدلهذا از اینکه امیدی و بهاری ندارم، دیگر خسته ام از عالم و آدمحس حضرت یونس نبی را دارمنینوا کدام سو است؟ نهنگ من کجاست؟؟؟ در شکم ماهی زندگی آسانتر خواهد بود

فروردین
کاش ماه حوت در پی هیچ فروردین نداشت
کاش رسم آدمیت یک چنین آئین نداشت
فصل ها، تقویم ها، گل ها فریبم داد و حیف
روزه های آرزو افطاری آمین نداشت
عشق  گر انِکار یا تکذیب میشد لا اقل
طعنه های خلق دنیا اینهمه نفرین نداشت
روی تابوت سکوتم قاری یی حرمان نخواند
گوئیا حتا بذهنش سوره ی یاسین نداشت
فاصله درد عجیبی داشت با شوق امید
کاش اشکست سکوت آوازه ئ سنگین نداشت
راه اول بود نومیدی،دوم حرمان سوم مرگ امید
قصه کوتاه اینکه چرخ دون سرِ تمکین نداشت
شعله ور در باد حسرت میسرایم با سکوت

اسپ معیارم حمیدی زین و هم خورجین نداشت







۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

دیدار از گلدره

در حسرت گل در گلدره
من از طریق ولسوالی گلدره به پاکستان مهاجرت کرده ام. بار اول که گلدره رفتم زمستان بود و نتوانستم جلوه هائ از طبیعت زیبائ این منطقه را ببینم، لمس کنم و حظ ببرم. صرف میلودی آرام، ناشی از خش‌ِخشِ، حاصل از سائیده شدن برگ‌های خشک چنارها، هنوز بگوشم هست، چنار های که دو طرف راه باریک منتهی به دره با ناله وزش باد سرد زمستانی شور می خوردند و گاهگاه میلودی متفاوت تری را پخش میکردند، بویژه وقتی صدای بر خورد پاهایم به سرک خامه در فضا می پیچید و با این میلودی همراه میشد، برای هر تازه واردی مثل من عجیب تر و فراموش ناشدنی تر میگردید. آنزمان خیلی استرس داشتم، با دوازده تن امثال خودم، بالاجبار از منافذ، گذرگاه های خلوت و کوره راه های متروک که سالها نه تنها آدمیزاد، بلکه خزنده و پرنده‌ای، از آنجا ها عبور نکرده بود، باید میگذشتیم. از مسیر گلدره،شکردره، غازه به پغمان از طریق کوه ها و بیابانها پیاده طی طریق می‌کردیم. آنوقت علی‌رغم انگیزه ها و دلایل فرار همه در یک مسئله با هم مشترک بودیم. تمرکز به فرار مصئون و بس
اما چهار سال بعد، پس از پیروزی دولت مجاهدین، خیلی علاقه و آرزو داشتم که اینبار در یک روز تابستانی و در یک آرامش مطلق این منطقه زیبا را سیاحت کنم. چرا که نخستین چیزی که مردمی را در ذهن آدم پررنگ میکند معرفت و مهربانی آنهاست! و حقا که من از این مردم خیلی معرفت و مهربانی دیدم. بدین لحاظ یک سپاس گذاری ویژه ای از " انجنیر عصمت، ضابط منصور" فرمانده مجاهدین و مردم این دیار که چهار سال پیش میزبانم بودند در صدر برنامه هایم بود.
مضاف بر این دوستان زیادی در آنجا دارم. انجام الدین هم صنفی ام، برادرش قلم الدین خان که در فابریکه ترمیم طیارات همکارم بود وخواجه صاحب سردار دوست و همکار عزیزم که اکنون مرا برای انگور خوردن و سیاحت بطورخاص در یک جمعه تعطیلی تابستانی دعوت کرد و قسمت بود رفتم.
بلی تا منطقه بنام میدانک به سواری مینی بس لینی رفتیم. از هر دو بازارک پیاده گذشتیم.متاسفانه از اثر جنگهای خانمانسوز دیگر خبری ازشاخه‌های آویخته بیدهای مجنون، چنار های ردیف‌شده در پشت دیوار باغها؛ و دو طرف جاده تنگ منتهی به گلدره نیست. اما خوشه های بزرگ ورسیده انگور که خود را برچیله سبز رنگ ساخته از چوب بم تا انتهای حویلی خواجه صاحب گسترده بودند، خبر از غلیان درون تاک میدادند. نان چاشت آماده شد خوردیم و پس از نان گرچه چای آماده بود اما من به خواجه صاحب گفتم برویم بیرون گردش کنیم تا چای مزه بدهد،! با خوشروئی پذیرفت و به استقامت روستای استالف قدم زنان روانه گشتیم . نخست بسوی قرارگاه اتحاد اسلامی مربوط به ضابط منصور رفتیم. تغیرات زیادی آمده چیزی بیادم چندان نمی آید! دلم برای آن مجاهد لاغر اندام که فکر میکنم ماهر نام داشت و لباس بر تنش زار میزد تنگ می شود.اما نسل نوی ظهور کرده و انگار دیگر حتا چندان کسی، مثل سابق کسی را نمی شناخت. حس کردم همه در این شهرک مثل من بودند حتا خواجه صاحب. چرا که چهار سال پیش همه به یکدیگر سلام و احوالپرسی میکردند. تنها در پوشش مردم اندک تغییراتی دیده میشد، آنهم چندان چشم نواز و روح نواز نبود. دره سبز و زیباست، همینگونه قصه کرده از گورستانی میگذریم و با گذشتن از این قبرستان و زیارت کننده گان میفهمم این جا هنوز تمامی فصل ها زمستان در زمستان است و شوخ چشمی نرگسها تنها اشک است که بر سیمای درد آلوده مادران جاری شده است. مادرانی که بوی عطر تن فرزند را درگورستان های متروک، در میان گور های گمنام جستجو می کنند! بهر حال با تنی آغشته به بوی شلم درختان، آغشته به بوی پودینه های روئیده بر کناره های جوی باغها و دره ها بخانه برگشتیم
. حتا احساس میکردم تنم بوی شیر، بوی عسل و بوی معطر نان چپاتی برخاسته از قلعه های دوردست میدهد.
بزودی غروب آفتاب فرا میرسد. غروب زیبا و دل انگیزی که گوئی حریری بافته شده از رشته های نقره و طلا بر تن زیباروئ دامن کشان از روی شاخه های چیله تاک عبور و از پیش چشم ما میگذرد. شب برادر خواجه صاحب میزبانی خوبی از ما کرد. بساط طرب را هم گشود و چند تا آهنگ محدودی که آنوقت یاد داشتم با هارمونیه خواندم و تشویق زیادی شدم..سپس اختلاط و قصه ها شروع شد. از میان مدعوین ریش سفید مجربی، حکایات خارق العاده ای از دوران جهاد با روسها ارائه میکرد و سامعین بشمول من بدون آنکه حتا بدانند سرچشمه این فرموده ها از کجاست تا نیمه های شب بالاجبارسر میجنباندیم.در بالا خانه جائیکه میتوانستم ستاره گان را در آسمان خدا بطور کافی ببینم خوابیدم. در بستر خواب یادم آمد که: چهار سال پیش، همراه با حس شرم از این‌که‌ ناخوانده مهمان بودم در همین دهکده، چسان شبها به جستجوی رویاهایم می رفتم و به تفسیرش با ستاره گان می نشستم،.رویای تازه ای که شوق پروازم میداد. برای دست یافتن به گوهر زندگی، برای پرواز تا اوج آسمانم می کشاند.تا سینه بر ابرهای سنگین حاصل از کاهلی وایستائی بکوبم. از روز مره گی بگذرم. پرده وهم پندارم را بدرم! دست بر زنم و پای از بست بگشایم. تا با پادشاه نفس خویش همنشین گردم! آنگاه دیوارهای سنگی بنا شده از خشت حرمان و هجران را حتا به بهای زخم های سنگین برتن و شکستن استخوان هایم بپذیرم .تا جرعه ای از شراب عشق را سر کشم . جرعه که دریا بر آن حسادت کند.، ولی اکنون جز اینکه در  حسرت آن رویا ها بگیریم و بر خود لعنت بفرستم. اصلن چیزی دیگری بفکرم نمی آید.با همین خیالات سپیده صبح میدمد، حس میکنم انگار کلکین و روشنائی از من فاصله می گیرد! با حسی از زندگی پر از یاس واندوهی تلخ که تمامی شب خواب را از چشمم ربوده است بر میخیزم و دوگانه یگانه را ادا میکنم. سپس با صرف چای صبح در حالیکه درخت بزرگ سنجد همپای طلوع آفتاب، سرگرم پهن کردن سایه خود بر پل چوبی که عرض آب روان جوی را میپوشاند بود با میزبانم وداع و بسوی کابل براه افتیدم. آری! در حالی بخانه بر میگردم که حس عجیبی دارم. چون همزمان یک شخصیت بظاهر شاد با یک روح غمگین در بدنم زندگی میکنند. بیلتون در تایپ مینی بوس میخواند: چکنم غیر تو ای شوخ نگاری دیگری؟نرگس مست ترا هست خماری دیگری



۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

زیستنامه مختصر مرحوم قاضی عبدالحمید غزنوی

 قاضی عبدالحمید غزنوی  یکی از غازیان  جنگ سوم افغان-انگلیس
1919 – 1921

غزنی که از آن در منابع تاریخی غزنه و غزنین نیز یاد کرده‌اند، شهری است در فاصله 145 کیلومتری جنوب غربی کابل
این شهر در گذشته ای دور صدها شاعر، نویسنده، فیلسوف، کیهان‌شناس، عارف ادیب همچون ابولمجد مجدود بن آدم سنایی ؛ فردوسی طوسی، فرخی سیستانی، عنصری بلخی، علی هجویری؛ سمرقندی، ابوریحان بیرونی، ابوالفضل بیهقی را در آغوش خود پرورانده است که با خلق آثار 
گرانبها و بی نظیر خویش غزنی را به مرکز تمد ن شرقی و اسلامی مبد ل کرده اند
اما در تاریخ سده اخیر غزنه دانشمند محترم استاد سید مسعود کتابی بنام (غزنه گنجی از آدمها) نوشته اند که به تعداد هشت صد 
نفر از شخصیتهای درشت این سده  را به معرفی گرفته است که قاضی صاحب یکی از آنهاست 

همچنان مرحوم قاضی غلام حضرت شهیم نیز کتابی منظومی برای معرفی بزرگان و فضلا سده اخیر غزنی نوشته  اند که ذکر مختصری از قاضی صاحب شده بهر صورت در هر دو کتاب  قاضی صاحب را با زبان شعر ونثر هر دو بزرگوار به معرفی مختصر گرفته است

هنگام ورود به مرکز شهر باستانی غزنه کنگره‌های قلعه تاریخی بالاحصار غزنه  بیش از هر چیز دیگری نمایانگر وجود یک اثر تاریخی بسیار زیباست که چشم هر بیننده‌ای را مجذوب خود می‌کند

بیرون قلعه که شهر قد یمی را در بر دارد اکنون به حالت نیمه مخروبه قرار دارد   و زمانی همین  شهر نیمه مخروبه  دارای سه دروازه بوده که یکی از آن دروازه کینک است. در دهن دروازه کینک منزل مرحوم جنت مکان  قاضی عبدالحمید عالم جید و فقیه این شهر با عمارت ظریف قدیمی سه دانه که کلکینهایش بسوی دریای پر از آب غزنه  قرار داشته است و  اکنون تنها روی دیوارهای این خانه یک مشت خاطرات نقش بسته و منزل متروک گردیده است
بگفته سنایی بزرگ :
شهر غزنه نه همانست که من دیدم پار-
 چه فتادست که امسال دگرگون شده کار
پدر قاضی عبدالحمید ـ ملاعبدالرشیدـ عالم دانشمند و مرد غازی مؤمن بوده که قاضی صاحب مقام تک فرزندي وی را داشته است.
بقلم مرحوم غلام محمد غبار   افغانستان در مسیر تاریخ در مورد این دو  
: چنین مینویسد
عبدالرشید و عبدالحمید با مجاهدین غزنی در جبهه وزیرستان در جنگ سوم
افغان-انگلیس بانادر خان بحیث  رهبران مجاهدین مصروف فعالیتهای جهادی
بودند.
جنگ سوم طوری آغاز میگردد که دولت انگلیس توافقات جنگ دوم را نهایئ   نمیسازد. وقتیکه محمد نادر خان در 24 اپریل 1919 وارد شهر گردیز شد و مفکوره دولت انگلیس را با مرد م آشکار نمود در سر تا سرپکتیا جنبش عمومی از همه اقوام افغان شروع شد قبل ازینکه دولت افغانستان جنگ را اعلان کند. مردم بسیج گردیدند.                                                                                                                موکب قوماندانان افغانی
در خط عبور و تمام جبهات با فریادهای هزاران شلیک تفنگ و صدای طبل و نای مرد و زن استقبال میشد. چنین احساس میشد که اعلان جنگ با دولت انگلیس بمنزله جشن عروسی در بین این مردم قهرمان بر پاشده باشد.مردم منتظر ثبت نام نگردیده با بیرقها بمیدان جنگ تاختند بدون آنکه از طرف دولت سلاح و آذوقه برایشان حواله گردد.این احضار به حرب عمومی از مختصات و مشخصات ملی افغانستان بوده هست که در طی تاریخ برای حفظ آزادی و طرد تجاوز اجنبی نشان داده اند.این طوفان سراسر افغانستان را فراگرفته بود.
در نومبر 1921 انگلیس بار دیگر آزادی افغانستن را تائید مینماید ولی مشکلات 
 سرحدات بصورت گنگ باقی میماند
  صفحه۷۶۳
بنابر گفته مرحوم سید محبوب غزنوی سناتور سابق غزنه در شورای ملی جنگ استقلال نقطه عطف در زندگی اجتماعی قاضی
صاحب میگردد و از همینجاست که ایشان به عنوان یک شخص نظامی یک عالم دین و یک آدم سیاست مدار پا به عرصه رسمیات دولتی میگذارد ایشان نخست
  در چهار صد قریه از ولایات غزنه پکتیا پکتیکا و خوست میروند و مردم را به غزا علیه انگلیس بسیج مینمایند وسپس  زیر فرمان شورای علما قیادت جهاد را بدست میگیرند! و پس از ختم جنگ و متارکه آغاز زندگی سیاسی و ماموریت دولتی قاضی جوان فرا میرسد
طوریکه اعلیحضرت امان الله خان خطاب به مردم پکتیا میگوید:  من عبدالحمید غزنوی را که
فقیهی متبحر عصر است طور تحفه بشما میدهم تا  امور قضایی شما را مدیریت کند و از همان آغاز دوران امیر امان الله تا اغاز دوران حبیب الله کلکانی ایشان قاضی  تمام ولایت پکتیا و بامیان بودند.
عبدالقیوم کاردگر پسر خلیفه صمدکاردگر به پدرم حکایت کرده که هنگامیکه امیرحبیب الله خادم دین رسول الله در غزنی آمدند مستقیمآ نزد قاضی صاحب آمدند و قاضی صاحب او را تا بالاحصار غزنه مشایعت کردند
اما  در دوره کوتاه حبیب الله کلکانی ایشان از کار رسمی کناره گیری نموده برای مد تی مصروف امامت در مسجد دروازهء سنایی میشوند تا اینکه نورالمشایخ  مجد دی از فراست و دانایی او در نزد نادر خان تمجید مینماید و نادر خان    ایشان را بحیث قاضی (دادگر) در قره باغ غزنی میگمارند
مرحوم مولانا عبدالباقی آزادالکلام که همکار قاضی صاحب در قره باغ  بوده در مورد ایشان به پدرم گفته است
قاضی صاحب آدمی بسيار باهوش، جدي، با انرژي، اهل مطالعه و كنجكاو بوده، در مد ت كوتاهي تمام دروس مربوط به ادبيات زبان فارسي و عربي را  فرا گرفته بود، حتي ممكن است برسم قديم  فنون رزمي را هم آموخته باشد، ایشان در فقه دست توانا داشتند که بعضی مسایل قضائی دیگر و لایات به او محول میشد.
بد بختانه زیاده از همین دو منبع شفاهی و یک منبع رسمی در مورد تاریخ تولد ؛ دوران کودکی؛  تحصیلات و نوجوانی قاضی صاحب مرحوم  معلوماتی در دسترس نیست اما مبرهن است که  ایشان از همه دانشهاي روزگار خود باخبر بود ولي حوزه
دروس ایشان به فقه و حديث و بيشتر به فلسفه اختصاص داشته است
کتابهايي كه از  ایشان بجا مانده بود بخوبي معرف علاقه مرحومی را به  
  ادبیات عرفانی به ویژه اشعار پارسي فريدالدين عطار، جلال الدين مولوي ؛عراقي؛  حافظ ؛سعدی ؛ جامی؛  داستان های حماسی رزمی و عشقی ؛  فقه و  تصوف  نشان مي دهد
پس این نکته کاملا مشهود است که ایشان در دوران نوجوانی علاوه بر دروس رایج در حوزه های آن عصر، دروسی مثل ادبیات فارسی، عربی، منطق، اصول فقه، فقه، کلام و...، فلسفه را نیز آموخته بوده است.
بخشي از اين آموزشها مسلماً در غزنه بوده ولي بخش عمده آن را ـ بظن قوي ـ در پايتخت  (شهر کابل) گذرانده است.
پسران صالح تقدیم جامعه نموده است که همه عمری در خدمت وطن گذ شتانده اند. 
و از آنجمله فقط پسر خورد شان در قید حیات است
 تاریخ غزنه تالیف وکیلی پوپلزایی نیز ذکر مختصری از قاضی صاحب کرده است
این مرد بزرگ در سال 1945 چشم از جهان بستند.
تصویری از مرحوم الحاج عبدالرازق پسر قاضی صاحب که ازیشان اولادی باقی 
نمانده
در ضمن عکس بالای وبلاگ دروازه کنک منزل مسکونی جد من مرحوم قاضی عبدالحمید خان است 
------------------------------------------------
نکاتی را که درج وبلاگ کردم بر اثر تشویق مستمر و همکاری استاد ذبیح الله حمیدی تهیه کردم.
پی نوشتها
افغانستان در مسیر تاریخ غلام محمد غبار
غزنه گنجی از آدمها پوهنمل سید مسعود
مشعلداران ملک سنایی قاضی غلام حضرت شهیم
تاریخ صد سال آخر غزنه: صفحات 189و215 وکیلی پوپلزایی

۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

هموطنی در آنسوی دنیا

خاطرۀ پیچیده در لای شگفتی

زمان بسرعت برق و باد در گذر است! جالب اینکه با همین گذر سریع، ما را نیز با دنیائ از خاطره و آرزو، آرام آرام، به کرانه ها و کناره های حاشیوی زندگی رانده، سرانجام بکلی از دور خارج و تبدیل به خاطره میسازد. قبول این مسُله کار آسانی نیست زیرا اگر همه این حقیقت را بپذیریم شاید بتوانیم حتا مشکلات زندگی را هم فرصت مغتنم شمرده، مد و جذرش را با ضرب و ریتم آهنگ یاد بود از خاطره ها آرامتر سازیم. اما حیف که خیلی دیر بدین نکته میرسیم..
آری! مثل همین دیروز بود ولی دوازده سال از گرفتن این روز و این عکس خاطره انگیز میگذرد. یاد تک تک این جوانان و کسانی که در عکس نیامده و طبعن مصروف میزبانی بودند بخیر
آنروز دوستان لطف کردند و مرا برای میلۀ در خارج شهر آکلند در یک تفرجگاه سر سبز بردند. وقتی از شهر خارج شدیم، دشت های وسیع سبز و آسمان آبی آنروز، احساس شور و هیجان خاصی را در هر بینندۀ تقویت میکرد.واقعن از یکسو نظارۀ آن مناظر زیبا و زیبنده به لباس پاکی و سبزی، عقل را تسلیم دل می کرد و دست احساس را بالا میبرد. از سوُئ دیگر با پیشروی موتر در جاده حس میکردی سرحدات زمین دیگر به آخر و دست آدم به آسمان میرسد. واقعن طبیعت زیبائ دارد کشور نیوزیلند!.
به هر حال با شور و گپ و گفت و خنده و هلهله در میانۀ راه رسیده بودیم که تعمیر تانگ تیل کوچکی در این دشت سبز از دور نمایان شد و دوستان ترجیح دادند آنجا سوخت گیری کنند. بنابرین لحظۀ که انها مصروف تیل گرفتن بودند. من برای خریدن سگرت از موتر پیاده شدم و بداخل فروشگاه تیل فروشی رفتم. به فروشنده که جوان شیک پوش با روی سپید گرد، چشمهای بادامی که نوعی شیطنت دلنشین از آن بیرون میزد. دو ردیف دندانهای اندکی خم شده به پیش که لبهایش را میکشید و خنده ی دائمی را بر چهره اش مینشاند و با ظاهر مرتب و آراسته درست مثل یک شهزادۀ جاپانی بچشم میخورد سلام کرده، نوت بیست دالری را پیش رویش گذاشته، سگرت طلب کردم. در این اثنا مجتبی جان داخل فروشگاه شد و پولم را از سر میز برداشتهُ، پولی را از جیبش کشیده روی میز ماند و گفت ولله گه بمانم تو مهمان هستی در دقایقی دوستان دیگر یکایک وارد فروشگاه شدند و هر کدام لطف به میزبانی من کردند تا پول سگرت مرا بدهند. ما به دعوُئ دوستانۀ خود مشغول بودیم که یکبار فروشندۀ شیک پوش جاپانی که پطلون نیم ساق سپید و لباس بسیار تمیز و مارک دار سپید براق به تن داشت عینکش را نیز در میان موهایش به استایل خاصی زده بود و در یک گوشش چند حلقۀ طلایی میدرخشید با خوشروئی بسوی ما خندید و بزبان فارسی گفت: "برین هیچ کدام تان ندهید مهمان که هستی مهمان من باشین!"همه حیران و هک و پک مانده باشگفتی غرق تماشای فروشنده اینبار با چشمهای خارج از حدقه شدیم. او نیز بدون حرکت، انوار مِهر نگاه مهربانش را به وجود تک تک ما می پاشید و لبخند میزد گویی از انقلاب درون هر کدام ما آگاه بود. سخن نمی‌گفت ولی انگار برای دقایقی منتظر برگشتن ما از عالم حیرت بود .
آری بخدا! باور کردنی نبود دیدن آنچه باید باورش میکردیم.ولی واقعیت نه، بلکه خود حقیقت همان بود که میدیدیم. این جوان هزاره بچۀ از ولسوالی جاغوری غزنی بود که در ایران متولد و همانجا بزرگ شده بود. سه سال پیش از راه قاچاق خود را بدآنجا رسانده بود و در آن سرحد آخر دنیا برایش کار هم دست و پا کرده مثل شهزاده گان جاپانی آنجا میزیست.واقعن این اتفاق را نه پیشگوئی های ده صدۀ نوستراداموس فرانسوی حدس زده و نه در رمالی های صدیق افغان قابل پیش بینی بوده است. همه ما از سر تعجب خندیدیم و ازش تشکر کرده پس از پرداخت پول به میلۀ خود رفتیم
این خاطره را به پاسخ دوستی نوشتم که برادرش را این اواخر کشور چیلی بحیث پناهنده قبول کرده و میگوید : در چیلی هم هموطنی را خواهد یافت. رفتیم
عکسی دیگری را هم یافتم در پشت این عکس است


محصول این سفر تاریخی این غزل است

 تولد طلوع

زبناگوش تو زهره قدحی ز نور نوشید

ز فروغ گردنت مه سر خود به سجده سائید
سر گیسوی زر افشان زر ناب نور پیچان
زده شبنم محبت به طلایه هاي خورشید
چه قشنگ می‌نویسد به شراب نور خامه
به بیاض روی و مویت سو و سو ز جلوه ناهید
شده خالکوب اسمت به حواس پنجگانه
چو فروغ عکس ماهت دل من بدید لرزید
زیر نور واژۀ عشق مدتی نشسته مسکوت
غزل و هزار آهنگ بدرون سینه جوشید
شده ام به کار ایزد بشگفت آن چنان کو
ره و رسم موحدان بست چو ترا خودش نگارید
جام جم تخت سلیمان زیب دست تو ست انگار
تو تولد طلوعی؛ بخدا بدون تردید
آذرخش پنج کلکت مطلع سپیدی صبح
خضر را حیات دیگر به بهار و فجر تجدید
گل یاسمن نشسته به سریر گلستانها
زیب تن نموده یی چون همه شور و شوق و امید
اثــری ز غـم نباشد به کویـر تشــنۀ دل
که گـل امیــد وصلت بدل شکیب روئیــد


۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

خورشید دریایی


تصویر تماشایی خدا به ساحل است
بی مد و جذر ساحل دریایی دل است
پژواک بحر و نالۀ باد و نسیم نیست
انگشت در دهان فلک با دلایل است
دریا و التهاب نجیب و سکوت و درد
ویکتور عاشقانه به نقش حمایل است
شنها ز نقش پای تو محراب می شود
هر نقش کو به پاکی فضل الفضایل است
بر محور مثلث شاه بروج جمع
دستان مهر سوی تو محتاج و مایل است
این سیم ساق ساقی رضوان زندگیست
با نقد خنده اش در فردوس حاصل است
با جلوهای پیرهن آبی چو نیل
این ساربان عشق فلک را محمل است
احساس من به پای خودش زیر ریگ کرد
این اشک شمع بزم شبستان مهمل است
افسردۀ خیال و شکیبایی ام بتا
این دل که می تپد تپش مرغ بسمل است


۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

سال جدید بر همگان مبارک



سال 2016 در مجموع سال خوبی بود


 به تعبیرحافظ دوباره «مزرع سبز فلک و داس مه نو» هویدا شد-  باز به آخر سال رسیدیم. عمری گذشت و فرصتی شد تا نگاهی به پشت سر بیندازیم، نگاهی به آنچه بود و آنچه کردیم و آنچه میکنیم
باید بگویم:« سالی که گذشت، برای من سال اتفاقات خوب بود». بگفته شاملو :« مردگان این سال، عاشق ترین زندگان بودند» نمیشه بیاد خاطره هایش اشک شادی نریخت.
تجربه های ناب و بی نظیری داشتم که تمام ابعاد وجودم را در بر می گرفت… چه احساسی چه کاری و چه حتا جسمی.
کار جدیدی را از اول سال پار شروع کردم. ماه نامه سومین مجموعه اشعارم از چاپ برآمد و ...
پس در کل اگر بخواهم جمع بندی کنم سال خوبی داشتم… امیدوارم سال جدید برای تک تک مان نوید بخش و پیام آور بهترینها باشد
آرزو برای سال جدید؟ نمیدانم چی بخواهم… ولی یک هوس آمیخته با آرزو را  بیان می کنم … امیدوارم حداقل سال جدید هم مثل سال 2016 باشد




۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

ناشناس با غزل خسوف و کسوف

    داکتر ناشناس و بی مهری ها

نویسندۀ معروف روسی دستایوفسکی میگوید: بنظرم سخت ترین کار دنیا این است که در یک فضای خفقان آور و غیر قابل تحمل، در حالیکه احساساتت هر لحظه خفه ات کند باز هم بتوانی منطقی رفتار کنی.! واقعن بسیار سخت است اینکار، اما دیپلومات نکته سنج، ادیب و هنرمند والای کشور ما داکتر ناشناس، توانست همین کار دشوار را با متانت، صداقت و شجاعت در کمال خونسردی با مجری گستاخ برنامه تلویزیون بهار بوجه احسن انجام دهد.من که این برنامه را با نگاه ژرف دیدم از رفتار منطقی و عالمانه داکتر ناشناس در پهلوی آموختن خیلی چیز ها به مفهوم اصلی واژۀ "شجاعت" پی بردم.

 آری شجاعت فقط در همان لحظه نخست که با ترس مواجه میشوی دیده و تعریف نمیشود بلکه وقتی به گذشته نگاه میکنی و میبینی از پس معمای بس ترسناک که اکنون با وجود بزرگنمایی ها دیگر برایت به اندازۀ روز اول معمایی،هیولایی و ترسناک نیست، پیروز برآمده ای و میتوانی در برابر هر نوع تهدید در موردش منطقی تر حرف بزنی، دیده و تعریف میشود.هرچند او پیهم از سوئ مجری تشویق به پذیرش اشتباه و معذرت خواهی میشد، اما ایشان با شجاعت تمام از آنچه در گذشته گفته بودند با استدلال دفاع کردند و در برابر هر اتهام واهی و پوچ به عنوان یک دانشمند آگاه، در حالیکه لبخند شجیعی را لبانش به طور عجیبی در نگاهش منتقل مینمود پاسخ گفتند.انگار او تصمیم گرفته بود برای بنمایش گذاشتن صداقتش امروز بهترین خودش باشد نه بهترین دیگران! چون بهترین خود بودن هنر است و بهترین دیگران بودن رنج ناتمام

  داکتر ناشناس نیاز به معرفی و تعریف ندارد! کیست که او را نشناسد و خاطرۀ از آهنگ هایش نداشته باشد.او که

 در رشتۀ ادبیات دوکتورا دارد، شعر و تصنیف هم میسراید، آهنگ میسازد و آواز جادویی اش در قلبهای چند نسل حکمروایی میکند، هنرمندیست که منش و بینش اش، نیز مکتب زندگی، عشق ورزی، پارسایی، صداقت و پاکدامنی میباشد. دانش، هنر و صدای سحرآمیزش، شیرازۀ از شعر، شور و شعور است؛او وقتی در کوهستان و دره ها روی سبزه مینشیند، فریاد توصیف قبای چیت گل گل یارش را در آهنگ دره به دره سر میدهد. از گل بادام آهنگ شیر و شکر میسازد! لب دریای کابل مینشیند تا از جادوی نگاه یک جفت چشمان سیاه بنالد آشناترین همراز ترین هر دل میشود!.این وارستۀ صادق و رستگارفطرت ،با آنکه ساز و آوازش ذکر یار و عاشقانه است، در عین حال از ترانه هایش، عرفان، پند و حکمت نیز چون باران، باریدن میگیرد. چنانچه از به نوا آمدن نی مولانا میخواند، از فلسفه بود و نبود انسان در اندیشه اقبال میسراید. از شبلی آن پیر طریقت ارشاد و سوختن در داغ نامرادی میخواند. بدون شک او اهل دل و عارف شوریدۀ است که همۀ این ترانه ها به مدد آن نم چکیده بر خاک دل که چون یمی، بی تاب و بی‌قرار، در جوش وخروش میباشد الهام میگیرد.او بهترین آموزگار زبان و ادبیات پشتو و فرهنگ پشتو برای همه فارسی زبانان و از جمله برای خودم است. دوستانی که مرا میشناسند میفهمند که من تمام آهنگهای پشتوی ناشناس را از حفظ دارم و همیشه با هارمونیه آنها را عاشقانه میخوانم.ناشناس توانسته فرهنگ و ادب پشتو را از طریق عشق نه از طریق فرمان و زور به ما بشناساند .

مضاف بر اینها آنچه این شخصیت را عزیز دلها کرده، پرتو نگاه این هنرمند روشن بین و پاک باور به عشق و عرفان است آری به یقین کامل میتوان گفت که او بیش از هر تعلق قومی سمتی هم تبار عشق است . مضاف بر این شکسته نفسی و مهربانی خاصۀ شخصیت اوست. متاسفانه من او را از نزدیک ندیده ام، اما دوست بزرگوارم استاد عتیق فقیری یک چنین ازیشان تعریف کردند و برادر عزیزم شاه محمود جان که با ایشان از نزدیک آشنائی دارند میگویند ناشناس شخصیتیست که مثل"دایره" با آمدنش موج مثبت میدهد و از این رو میتواند با همه کنار آید. واضح است که انسان ها محبتی بزرگترین ضربه ها را از محبت زیاد به دیگران میخورند. چرا که تجربه نشان داده در این دنیا ناکسان، بزرگترین و مهلک ترین ضربات شکننده تاریخ را آدم نما های ناکس بر قلب کسانی زده اند که در برابر آنها صادق و مهربان بوده اند و این نکته در لای همین مصاحبه بخوبی پیدا ست.

 آری! آهنگهای ناشناس همیش خاطراتی را در ذهنم تازه میکند تا فراموش نکنم دیروز را، یاران و دوستانم را، لااقل هر بار که آهنگی از ناشناس میشنوم، یاد استاد نعیم جان همصنفی مکتب ابتداُئیه، خانمحمد هاشمی پیلوت همصنفی دوران فاکولته و سایر عزیزانی که مثل من عاشق آهنگهای ناشناس هستند می افتم،اما بصیر سرباز آمریت میدان بگرام، که بر بام پهره داری میدان، برای ماه برآمده در آسمان با توله نغمۀ بیا شب های مهتاب اس را می‌نواخت و «رحیم بدخش» که برای ماه به رقص درآمده در حوض آب فارم مرغداری، همین آهنگ بیا شبهای مهتابست را با دوتار مینواخت و اعتقاد داشت مهمان عزیز از آسمان آمده،هرگز از یادم نمیرود. انسان موجود اجتماعی،است هرچند همین اجتماعی بودن گاهی کار دست آدم میدهد. ولی دور از دیگران در حصار خود زیستن هم عذاب خودش را دارد. حکایت آدمهای چون داکتر صادق فطرت از همه فرق میکند. در جمع و اجتماع کسانی که بگفته گاندی عمری سر بر بالشت نادانی مانده، خواب آرام میکنند بودن طبعن موجب ناراحتی از دست و زبان آنها میشود. چرا که سخنهای او برای آنها قابل درک نمیباشد.اما بحیث یک هنرمند مشهور جدا از هیاهوی اجتماع بویژه در این سن و سال، پیش درآمد افسردگی دارد. هرچند اندیشه ناشناس، هنر ناشناس و تجارب ناشناس همچون فولاد آبدیدۀ است که با اینگونه اتهامات نه می پوسد و نه هم میسوزد . گرچه عده ای پختگی همین فولاد آبدیده را مثل شمشیر صیقلی بران در برابر خویشتن تجسم میکنند. ولی حتا با داشتن چنین پندارهای مزخرف مثل آفتاب روشن و هویداست که این شمشیر نه کسی را می بُرّد و نه هم به سمت کسی نشانه میرود. زیرا این شمشیر با تفته تجربه و علم صیقل شده است. متاسفانه بزرگ ترین انسان ها رنج هایی بیکرانی را به نا حق به دوش می کشند ولی خوشبختانه که نمیشکنند. قامت ناشناس عزیز رسا باد! خدایش عمر دراز همراه 

ماه بیند گر ترا افتد به چنگال  خسوف
وا کند در روی تو چشم آفتاب؛ آید کسوف
در نماز عشق خوانم وصف و حمد تو همیش
حسن تو شد مظهر ِاوصاف  یزدان رئوف
از قشنگی یی گلویت آب میگردد عیان
می سرایم بعد ازین صد ها غزل اندر لهوف
بهر این معجرَ که سبزَ ست و کنار آبشار
آیه ی توصیف پالم واژه کم آرد حروف
از پس کلکین درخشد روی بر مویت چنان
آفتابی و طلوع درساحل دریای سوف1-
در لبانت؛ در نگاهت؛ در بناگوشت خداست
بسته اوصاف خدا در چهره ات امشب صفوف
میچکد زان آبشاران طلا  یک قطره  اشک
شد معلق در بناگوشت کنون این بی وقوف
قطره ئ اشک شکیبای نگین آویزه ات
شد سیه زان شعلۀ رقاص تن  دودِ مخوف
====================
دریای سوف=بحر احمر . دریای قلزم
لهوف= جمع لهف بمعنی حسرت