۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

مباحثه کل و کور

مباحثه برای وحدت زبانی

شب های شنبه دربرنامه اندیشه ؛ تلویزیون ملی ( خرم)؛  یکنفر مجری کل و سر درازی موظف گردیده است تا ظاهرآ برای وحدت زبانی و وحدت ملی به اجرای برنامه های  ملی؟ بپردازد. این کل سر دراز که پیشوند داکتر را نیز در کنار اسم خود دارد با حرف های بی مسئولیت و مضحک برای تملق به اربابش چنان با جعلسازی ره افراط میپیماید؛ که اکنون برنامه های این نابغه به یک برنامه تفریحی و خنده داری بدل شده و شمار بیشتری از بینندگان را به خود جلب نموده است !
 این برنامه  که برای تنفیذ و فرهنگسازی جو حاکم و سیاست کشمش نخودی حکومتی  تهیه میشود، تلویزیون ملی ظاهرآ صرفا در مقام اشاعه دهنده ؛ عمل میکتد. ولی اینکه چه کسی در پشت این برنامه به عنوان فرهنگ سازِ و پالیسی سازعمل میکند هنوز معلوم نیست 
شب گذشته این داکتر جعل وتزویر آدمی  را با عینک های دودی پیدا نموده بود و وی را به عنوان صاحبنظر و استاد گویا در بحث مسخره خود مسخره تر نمود از ویژگیهای ژورنالیستیکی این کل سر
دراز اینست که سوالات وی بیشتر به بیانیه ها میماند و از صاحب نظر فقط تائید کار دارد! بطور نمونه دیشب یکی از سوالات ژورنالیست کل از صاحب نظر کور چنین بود:
استاد محترم بحث ما در رابطه به وحدت زبانی زبانهای آریائی پشتو و دری است! که ما چطور میتوانیم در ویکی پیدیا و دائره المعارف های جهان ای ره ثابت کنیم که مثلا حالی میگن که در کتیبه بیستون در ایران بزبان پشتو است و ما چرا میگن که از کمک ها در راه زبانهای آریائی استفاده نمیوانیم میگن از ای کمک ها صرف هفت فیصدش به فرهنگ است ما چطو باید بفهمانیم که ما زبان اوستائی داریم میگن زبان خروشتی زبان پشتو است همچنان سرود های زردشت به پشتو است استاد محترم آیا نظر شما چیست و ما چطور میتانیم که بدنیا قناعت بدهیم که یونسکو زبان ما را برسمیت بشناسد  همی حالی متاسفانه زبان ما ره فارسی دری میگن که بسیار جای تاسف است ما باید در ویکی پیدیا معرفی شویم تا حالی خوهمسایه های هرچی که دلشان شده همطور نوشته کده بفرمائید:

  (اینه سوال)          " فاعتبرو یا اولی الابصار"
البته استاد کور پاسخ همه ای این سوالات کل را بزبان دیگر آریائی میداد و کل سر دراز که ده فیصد زبان استاد را نمیدانست به علامت تائید سر میجنباند و منتظر توقف استاد بود که باز سوال پنج ورقه اش را بزبان بدل آریائی " دری " از استاد مطرح کند و این مباحثه دلچسپ دوام داشت اما بطور خلاصه اهداف کل و کور دربین برنامه عبارت بود از:
  در جهان باید زبان جدیدی بشکل کشمش نخود پشتو ودری مخلوط شود و بعنوان قدیمی ترین زبان آریائی برسمیت شناخته شود؛ پولش را نیز یونسکو بدهد؛ از منابع کمکی جهانی باید هزینه دریافت شود و به جهان گفته شود که از زرتشت گرفته تا بودا و از سره کوتل گرفته تا سور کوتل هر آنچه در این جهان بوده وهست بزبان پشتو بوده و است.
این هزیان گویی داکتر حلیم تنویر که همچون سیلی تا ختم برنامه برروی هر آدم با منطق میخورد نمیدانم  آقای خرم را هم نگران ساخته است یا خیر زیرا تا جائیکه من دیده ام آقای خرم در بسا موارد مسئولانه برخورد مینمایند چنانچه من خود شاهد بودم که زمانیکه استاد مجاور احمد زیار در هوتل انترکانتیننتال کابل مقاله میخواند چند بار از دانشگاه تهران نام برد در ختم جلسه حلیم جان با همان خم چشمی و بی آبروئی گفت  " زیار صاحب ترمینولوژی ملی ره مراعات نکدی" اما آقای خرم جواب دندان شکن به این ملعون داد !

و اما یک نکته را باید به کسانیکه طرفدار پشتونیزه کردن افغانستان هستند تفهیم کنم که چهل سال پیش چاپلوسانی همچون حلیم خواستند بحیث  مداحان عمل کنند اما بعد ها دیده شد که آنها دشمن پشتو بودند نه دوست

معمولن پالیسی این برنامه که اسمش (اندیشه) است و در اصل مجری و مهمانانش فاقد کوچکترین اندیشه میباشند؛ اینست که : سعی شود فرد ناشناسی را که هیچگونه سابقه ی علمی؛ ادبی  و سیاسی نداشته و  فاقد تحصیلات تخصصی باشد به عنوان تحلیلگر و کارشناس یک موضوع دلخواه، دعوت کنند و گپ های حکومتی را از زیر زبانش نشخوار کنند. زیرا تجربه نشان داده که اینگونه گپ ها حتا از زبان یک آدم عادی ولی از ورای یک رسانه ی پرتیراژ به اصطلاح ملی؛ به عنوان کارشناس احتمالاتی را در ذهن مخاطب مینشاند که شاید همین گپها تا اندازه ای درست باشد! 

لهذا این آقای کور که نمیدانم در کدام رشته تخصص دارد و هر روز و به هر بهانه ای او را از طریق تلویون خرم به عنوان متخصص زبان شناسی نشان میدهند. با کمترین توانایی و تخصص، کم کم به عنوان یک محقق؛ زبان شناس؛ ادیب و تحلیلگر سیاسی از طریق تلویزن ملی مطرح  و شناخته میشود. افکار عامه به تدریج او  و تحلیل هایش را جدی میگیرند. و اینجاست که هدف حکومت محقق شده است. یعنی کالا یا باوری کاملن حکومتی (کشمش نخود) که باید تولید میشد؛ دیگر تولید شده است! تولیداتی که پیش از این وجود نداشته است. در اینجا تلویزیون نه تنها در مقام وسیله ی درجه دوم برای تبلیغ و تنفیذ، بلکه در مقام «وسیله ی درجه اول» برای تولید هم ظاهر شده است.
بهتر اس با یک غزل شیخ بهایی تمنای وصال کنیم نه با گپ کل و کور 
تمنای وصال
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

شیخ بهایی




Translation in English by M. Dilmaghani

So long, in plead of unison with thee
my eyelids are drowned in the deluge of tear.
So long, in plead of unison with thee,
Thou, the sole beloved!

The arrow of thy sorrow pierced all lovers' heart...
For how long, how long shall we be kept apart?
We are countless, all occupied by thy thought
Helas! thou be'est concealed of our sight.
Thou, the sole beloved!

The bird found thy fine face in every turf
The butterfly enlightened in core of the flame
The mystic recognized thy essence
In every scene and each face.

It means that one can see thee at every glance,
In every instance.

It means that I am not mad that I knock every door,
I knock every door.

In every sea I dive, thou be'est the sole host.
In every route I walk, thy shine is the lone light,
In the tavern and mosque thou be'est the only Lord,
Thou be'est the only Lord.

Thou be'est the destination, thou be'est the pledge.
The reason is thee when I wander drunk,
The reason is thee when I meet with the monk,
The reason is thee when I am praying in the mosque.
They are all pleas and thou be'est the pledge.
Thou be'est the sole pledge.

The reason is thee when I wander drunk,
The reason is thee when I meet with the monk,
The reason is thee when I am praying in the mosque.
They are all pleas and thou be'est the pledge.
Thou be'est the sole pledge.
~Poetry of Sheikh Baha'i born 1546 C.E

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

گلبدین و هشت ثور


اما سخنان گلبدین مرا خیلی شگفت زده کرد!

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که این روز ثمره ای جهاد بر حق مردم ماست؛ که لااقل حزب او هم بخشی از آن شمرده میشود اما چون او خود در این روز به مراد دل نرسیده اصلا آن گپهای که در مخابره با آمر صاحب در پنج ثور سال هفتاد و یک گفته و تاکید کرده که :مجاهدین باید با فتح و نصرت و الله و اکبر گویان داخل کابل شوند را امروز نگفت. او مثل رهبران غربت نشین حزب خلق سخن میزد!  از ناکامی طرح بنین سیوان؛ کودتا علیه نجیب ( فاعتبرو یا اولی الابصار)؛ از کودتای ناکام اش! که علت ناکامی همان کودتا هم بدوش همصنفی عزیزش که اصرار کرده این کودتا را بدیگران شریک کن و از اشتباه خودش که آنرا با رهبران شریک کرده و یکی از آن رهبران که جاسوس نجیب بوده و معلوم بود کی را میگوید!!!! آنرا به نجیب فاش کرده است. او از نظر من با تمام تناقض گویی ها نشان داد که با وصفی که به حقیقت رسیده و خیلی چیز ها را میفهمد هنوز سخت عقده دارد. هنوز ریگ در کفش و کیک در شلوار دارد! او اجازه سخنرانی اش را هم با تبختر فقط از ریس جمهور خواست !! او برای رسیدن به هدف چون ماکیاول برای خود هر عمل را مجاز و آنرا به نوعی توجیه کرد. او از ترور، به عنوان کشتار سیاسی که به غیرنظامیان هم رحم نمیکند، قسمآ دفاع کرد و آنرا برای حزب خودش مجاز شمرد. گلبدین نابترین شیوه ی استفاده از این قاعده ی سیاه (ترور) را؛  که  تروریست، با توسل به این قاعده، ابایی ندارد که جان انسانهای بیگناه و غیرنظامی را، ولو کودکان، را وسیله رسیدن به هدف خود کند بار بار درست اسلامی و استشهادی خواند! او میگوید کسی داوطلب شد حزب هم اجازه داد. او خود را عالم جید مولف ۱۲۴ کتاب و مفسر قران خواند
با اینهمه دعوای عالم بودن این آدم شعری از حضرت سنایی یادم آمد
کُله آن گه نهی که در فتدت
سنگ در کفش و کیک در شلوار
علم کز تو ترا بنستاند
جهل از آن علم به بود صدبار
آب حیوان چو شد گره در حلق
زهر گشت ار چه بود نوش و گوار
نه بدان لعنتست بر ابلیس
کو نداند همی یمین ز یسار
بل بدان لعنتست کاندر دین
علم داند به علم نکند کار
باز چاچا ماروفی و عده ای محکم میگیرند که ریگ در کفش بودن ایرانیست شلوار ایرانیست وطندار خودم ۹۰۰ سال پیش این گپها را زده
شاید برای هر یک ما پیش آمده باشد که در لحظاتی از عمر خود به انتقام و یا مجازات ظالمان و جنایتکاران علیه بشریت اندیشیده باشیم. البته ریشه و انگیزه ی این تلافی جویی
ها هم  همیشه جنبه ی شخصی نداشته و در بسیاری از موارد ممکن است ما با فرد و یا افراد مورد نظر که خواهان اعمال بدترین مجازات در حقشان هستیم هیچگونه مشکل شخصی نداشته باشیم بلکه ارتکاب جنایت علیه بشریت بوده است که این انگیزه را در وجود ما زنده کرده است! مثلا خودم قصه های که از جنایات صدام و پسرانش هدی عظی خوانده و شنیده بودم در مجازات او نه تنها که غمگین نبودم بلکه خوشحال بودم. اما این آدم را با این پر رویی مگر خدا مجازات کند! آیا همین آدم نبود که در بی بی سی اعلان کرد برای بیست و پنج سال میجنگد! ؟؟ آیا همین آدم نبود که در بی بی سی اعلان کرد ( اگر استاد ربانی استعفا نکند فردا شهر را کت باران میکند و کرد !!! آهنگی از احمدظاهر است که میگه : مگر خدا ز رقیبان ترا جدا بکند – عجب خیالی خوشی کرده ام خدا بکند


۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

تلویزیون ملی و ادامه دکترین خرم خانی

دریغ و درد! که در این دور زمانه در کشور ما اصطلاح روشنفکر و نخبه " ملی" فقط به کسی اطلاق میشود که قادر باشد به مانند سلفِ قکری خویش , سخن گوید و به شیوه "پاسداران استبداد" عمل نماید. بر روی همین اصل امروز به فرهنگ زور اقتدا کردن , ناروا دیدن و صبوری ورزیدن ، بی هويتی و نکبت پرستی را نشانه روشنفکری و وحدت ملی پنداشتن و بالاخره از روی مدارا کتمان حقیقت کردن , عملیست مطلوب , مرسوم و بجا !
از موضوع دور نمیشوم. هدف من در این نوشتار همانا پالیسی پارسی زدائیست که به بهانه وحدت ملی سالهاست از سوی یک جریان سمجع، عبوس و جزمیگرا حکومتی بطور مستمر و پیگیر طی سه مرحله ساندویچ سازی پارسی بااستفاده از ترمینولوژی ملی ؟, کشمش نخود سازی پشتو و دری, و در نهایت ایجاد دیوار زخیم بین دری و پارسی رویدست گرفته شده و دنبال میگردد.این رهروان دو پای قافله روزگار ما, لجوجانه بر شانه های حقایق نشسته و با سماجت ناشی از جهل مرکب مشغول خفه نمودن پیکر خوشخرام حقیقت مطلق اند .. 
تلخبختانه که چاپلوسان ولمپن ها ی درباری نیز در تطبیق مرحله به مرحله این فرایند پا به پای این قافله سمج در حرکت اند . چنانچه از همان آوان موازی با جریان فوق الذکر عده ای از مرام داران سیاسی و منفعت طلبان روزگار فریبکاری و بیدادگری, آگاهانه و از سر چاپلوسی با تمام استعداد و توانائی در جهت توجیه و تطبیق این فرایند بطور مستمر در تلاشند تا با سفسطه پردازی این توطئه واضح و مشهود را حتی المکان صبغه علمی داده و در رو کش "وحدت ملی " پوشش دهند ! مضاف بر این هستند گروهی افسون شده و بی خبر از متن و جریان حوادث که از روی صدق و صفا و بی خبر ی میخواهند با تراشیدن توجیهات عجیب و غریب در برابر حقایق پنجه کشند و ایستادگی لجوجانه نمایند تا به اینگونه پالیسی ها ضد علمی و ملی وجهه فرهنگی بخشند ! این گروه چک چکی و از دنیا بیخبر با این کار عبث و مضحک , فقط به شعله افروخته شده توسط دیگران نا سنجیده روغن میریزند.

از سوی دیگر خاموشی و بی تفاوتی ناشی از ترس در میان کتله پارسی زبان, بویژه در مصاف با شعار فریبنده "وحدت ملی " و پالیسی های توطئه آمیز حکومتی , سبب بروز و تجلی تفکر تساهل و تسامح در میان آنان در برابر شوونیسم متهاجم حاکم گردیده است که تا حدودی طبیعی هم است.زیرا آغاز این پروسه بر میگردد به دوران نادر خان و حکومت اختناق برادران نادری که در آن زمان بمقتضای " ترس برادر مرگ " هر آدم بی پناهی طبیعتآ از وحشت آن رژیم مستبد میترسید. زیرا در رژیم های دکتاتوری از دست دادن سر در برابر شور زبان یک امر معمولی و طبیعیست ! چنانچه در همین زمینه حکایتی دلچسپی را راویان اخبار و ناقلان آثار از کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سابق،چنین روایت میکنند: در جریان جلسه کنگره در حالیکه خرسچف به شدت از دوران زمامداری استالین انتقاد میکرد، ناگهان صدائی ضعیفی از میان جمعیت شنیده شد که پرسید "همان وقت چرا این گپ ها را نمیزدی؟" خرسچف با کمال خونسردی کامل پرسید: " چه کسی این سوال را پرسید؟" هیچ کس شهامت نشان دادن خود را نداشت. در این هنگام خرسچف گفت: من در همان جایی بودم که تو اکنون هستی، یعنی مثل تو میترسیدم  !!!!!!!!و
با در نظر داشت حکایت بالا میتوان به صراحت گفت که مردم ما همیشه حاضر به پاسداری از زبان پر بار خویش بوده و هستند اما بدلیل ترس از فضای اختناق مجبور به خاموشی , تسامح و مدارا در برابر این جریان زورگو و سمج گردیده بودند. ورنه مبرهن است که مردم حتا در همان دهه پنجاه از عمق این توطئه بخوبی اگاه بودند . چون همین کتله خاموش در دهه دموکراسی با استفاده از حق آزادی بیان بی پرده از سیاست پارسی زدائی حکومت بشدت انتقاد میکردند چنانچه میر محمد صدیق فرهنگ از اعتراض سناتور جاغوری در برابر پالیسی پارسی زدائی حکومت در دهه شصت از میان مجلس شورای ملی پرده بر میدارد (رجوع شود به افغانستان در پنج قرن اخیر جلد دوم ) طوریکه امروز نیز در برابر این روند گاهگاهی مقاومتهای پراگنده در داخل و خارج کشور موجود است. اما متاسفانه خلا محوریت سبب گردیده تا از تمام استعدادها و توانمندی‌های فکری و فرهنگی با شیوه‌های معقول، منطقی و مؤثر بهره‌برداری لازم صورت نگیرد.


آغاز دوباره و گام های مصممانه

جالب اینجاست که با وصف اعتراضات مدنی و چاپ ده ها عنوان مقالات علمی در واکنش به امواج عصیانگر و ویرانگر این توطئه هشتاد ساله, امروز امواج سرکش این پالیسی تباه کن بجای فروکش کردن چنان با بی حیائی گسترش می یابد! که اکنون تبدیل به یک طوفان عظیمی گردیده و بدون شک امواج ملتهب این طوفان ، قلب , روح و روان آدم را از درون می شکند . بویژه وقتی بچشم سر میبینی که پالیسی ویرانگر خرم خانی حتا مورد تائید وزیر فرهنگ پرور "اطلاعات و فرهنگ" ما قرار گرفته است دیگر همه دلهرهها , نفرتها و نوميدىها يك بار ديگر از نو آغاز میشود. دلهره نفرتبار نوميدانه ئ كه اين بار حجمش بيشتر , وزنش سنگينتر و تحملش خرد كننده تر است. بطور نمونه اگر دیروز خرم با یک فرمان , اخبار ساعت 8 تلویزیون را خلاف تمام معیار های علم زبان شناسی در جهان " کشمش نخود " کرد لزومی ندارد که امروز این کار حتمن کماکان ادامه یابد ! چرا که مجریان امور از نورم های زبان شناسی و ژورنالیستیکی در جهان بیخبر نیستند .

تساهل و تسامح، بی تفاوتی و بی اعتنائی مرز مشخص دارد. تحمل از روی ناچاری و یا با ملاحظات سیاسی، اجتماعی و تکتیکی که در مغایرت با منطق و عقلانیت و در تضاد با علم و دانش قرار گیرد " تساهل و تسامح " نه بلکه چاپلوسی است! بدون شک مردم حق دارند بدانند چرا برنامه که بیشتر از 30 سال است بنام "ساعتی باشما " از طریق رادیو تلویزیون ملی نشر میشود.بطور ناگهانی در چنین زمان و زمن بخط درشت "یو ساعت له تاسو سره" برگردان میشود ؟ البته که نوشتن برنامه ها به هر دو زبان رسمی کشور حسن خود را دارد بشرطی که این کارعاری از تبعیض و با حقایق موجود سازگار باشد! در این قرن 21 مردم کور نیستند و میدانند که چطور زبان پارسی با پیشینه هزاران ساله, اش بیکبارگی در جایگاه دوم یا برادر اندر قرار داده میشود. در حالیکه حتا ویکی پیدیا و تمام منابع داخلی و خارجی بدون غرض و مرض بر این امر معترف اند که: زبان بین القوامی و زبان اکثریت مردم افغانستان در حال حاضر زبان پارسی است!پس اگر تعصب در کار نیست حد اقل چرا جایگاه و حق اولیت این زبان در تمام لوایح و اسامی مراعات نمیگردد و بکدام دلیل یکشبه اسم یک برنامه 35ساله پارسی عوض میگردد؟ جالبتر اینکه امروز در فاکولته ساینس دانشگاه کابل پس از نیم قرن تمام لکچر ها جبرآ به پشتو داده میشود و محصلین هم حق ندارند از لام تا کام چیزی گویند تا به وحدت ملی ضرر نرسد!!!

البته منظور من از این نوشتار هیچگاه مخالفت با تعمیم و گسترش زبان پشتو نیست بلکه بر عکس من خواهان انکشاف زبان پر بار پشتو بشکل متوازن و طبیعی آن هستم! اما بنظر من ایستادن در صف و مراعات نوبت در همه امورات سیاسی و اجتماعی از مضایای هر جامعه انسانیست که باید در جامعه ما نیز نهادینه گردد! چرا که نخستین انتباه از ایستادن در صف اینست که آدم برای رسیدن به مقصود باید صبر داشته باشد. ولی با تاسف تلویزیون ملی ما با اتخاذ به اینگونه پالیسی خود مبلغ زور گوئی و حق تلفی بوده و کاملآ بر عکس عمل مینماید ! اولیای امور نیز یا این نکته را نمیدانند و یا خود را بکوچه حسن چپ میزنند که برای حذف یک مؤلفه‌ی فرهنگی و تثبیت یک عنصر فرهنگی دیگر، گذر نسل‌ها لازم است!! بنابرین نیست انگاری یک پدیده مطرح به این آسانی ها نیست! بنابرین خیلی طبیعی است که هر آدم با احساس با اندکترین شعور متوجه درشتی این جاگزینی غیر ضروری آنهم در یک برنامه پر بیننده تلویزیونی میگردد ! و از ترس اینکه مبادا فردا تطبیق این پالیسی زور گویانه بر همگان تحمیل و واجب الاجرا گردد مجبور به واکنش جدی خواهد شد .

هویداست که فرهنگ‌ها به صورت درون‌زاد در بستر تاریخ دچار تغییر و تحول می‌شوند. اما زمانی میتوان از تضادهای فرهنگی جلوگیری کرد که مردم، خود عناصر فرهنگی دلخواه خویشرا بطور داوطلبانه پسندیده و استفاده نمایند.بعباره دیگر نوعی انطباق و سازگاری میان دو پدیده جدید و کهن فرهنگی زمانی حاصل می‌گردد که نه تنها بر فرهنگ بومی هیچکونه آسیبی نرسد بلکه مردم تطبیق آنرا داوطلبانه به عنوان "وجیبه ملی " و وظیفه دینی و اخلاقی بپذیرند !!!!..



ناگفته نماند که امروز مردم , موفق به تشخیص و شناسائی همه افراد و گروه های فرهنگ زدا و زور گو شده اند. خوشبختانه دیگر حنا آنانی که در درون نظام موجود کمین و لانه کرده و با فرهنگ زدائی مثل همیشه جامعه را بسوی وحشت و اطاعت سوق میدهند در نزد مردم رنگی ندارد. همچنان لمپنی ها و افراد چاپلوس که برای سود , مصلحت و بقای خویش هر نا روا را روا میدانند, نیز بخوبی در نزد ملت شناسائی شده اند ! اما شوربختانه راه رویارویی با این گروه زور گو،و آن گروه سود جو هنوز مشخص نگردیده است! مردم هنوز مطمئن نیستند که آیا در چنین روزگار فاجعه,مقاومت مدنی, اعتراضات قانونی,ره بجایی خواهد برد؟ آیا واقعآ میتوان فقط و فقط از طریق برخورد با فرهنگ مدارا و خموشی گزیدن از فرهنگ و زبان مان پاسداری کرد؟ آیا ایستادن و مقاومت کردن سودی خواهد داشت؟ هرچند گاهگاهی در میان همین خاموشی ، بازهم خبرهای خوشی از بیداری مردم در داخل کشور هست که عطرش تا اینجا ها میرسد. چنانچه امروز حتا هر کودکی بی محابا و بدون کوچکترین اشکالی پی به ماهیت اصلی این توطئه برده و کاملا از قضیه آگاه میباشد.

حاصل این مزرع بی بر چیست؟

اینکه چرا تمام تلاش ها نتوانست زبان پر بار پارسی , این سپر تمام عیار یک سرزمین تاریخی و این سقف بزرگ حکمت و معنویت را با سقوط مرگ زا بزانو بکشاند و تمام توطئه ها برای از هم گسستن این ریسمان یگانگی سرزمین ما با وجود لابی های فراوان توام با امکانات دولتی با وصف موجود یت پخش و اشاعه فرهنگ گوسفندیزم به نتیجه دلخواه نرسد بستگی به عواملی گوناکونی دارد که در ذیل میتوان از میان عواملی که هر یک به سهم خود در ناکامی این توطئه مشهود نقش بسزائی دارد فقظ به دو عامل کلیدی اشاره کرد:
نخست اینکه با توطئه و تبانی و توجیه اعمال ضد فرهنگی امکان ندارد در برابر یک زبان پربار و باستانی که بدون شک محصول یک حوزه تمدنیست ایستاد. اینکار معنی شنا کردن در سمت مخالف آب را دارد.
در ثانی تجربه نشان داد که اشتها سیری ناپذیر این گروه عقده مند با وصف موفقیت نسبی در مرحله نخست"ساندویچ سازی پارسی ", که در واقع محکی بود برای سنجش آستانه حساسیت پارسی گویان ؛ نه تنها تسکین نیافت بلکه , افزایش چشمگیری پیدا کرد. چنانچه با خشونت ناشی از تکبر و حسادت , تلاش های شانرا در این راستا دو چندان نمودند و موازی با تطبیق مرحله دوم "کشمش نخود سازی" توطئه دیگری چیدند! چنانچه با سو استفاده از حربه های چون "هجوم فرهنگی ایران","جلوگیری از ورود واژه های نا مانوس " در دری خود ما ودها بهانه دیگر, بعنوان وصلهء های اتهامی علیه شخصیت های آزاده و فرهنگی به سرکوب و یا حد اقل خاموشی آنان پرداختند ! و زمینه " مثله کردن زبان پر بار پارسی را"که در واقع میتوان آنرا فرهنگ یک حوزه تمدنی نامید مخالف تمام معیار های زبان شناسی زیر نام " شیر و شکر" فراهم نمودند که این امر بر عکس , خود سبب بیداری مردم و آغاز شکل گیری مقاومت های مدنی گردید و اینجاست که حاصل نا چیز این مزرع بی بر را ضرب صفر نمود!و
و سخن آخر: اینکه بیائید از این پس کندی و کهالت, جبن بی جهت و بی میلی بی لزوم را بدور افگنیم و با دیدگان بینا و گوشهای شنوا مراقب توطئه ها علیه خویشتن باشیم و بر ضد اینگونه پالیسی های تخریبی بپا ایستیم!کوته بینی ,توهم و درهم اندیشی تمام جانفشانی ها را نقش بر آب خواهد ساخت.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

سفر به علاقه غیر

تصویر ببرک کارمل در تاقچه ولی خان کوکی خیل

سال ۱۹۸۹ م بود، مجاهدین پس از شکست در جنگ جلال آباد، عقده شانرا بالائ کسانی که از اثر این جنگ تازه به پشاور آواره شده بودند میگشودند. هر کجا آنها را بنام سکر ۲۰ تحقیر میکردند. چندین جنگ و پرخاش را در همین روز ها شاهد بودم. هرچند من از جمع این آواره گان نبودم. اما نوعی همدردی با این تازه آواره شده گان داشتم و کاری هم از دستم ساخته نبود. بنابرین دلم نمیشد از دروازه حویلی بیرون روم. در همین اوضاع و احوال، روزی صبغت جان از اسلام آباد به قصد دیدن دوستش که در علاقه غیر صوبه سرحد مربوط پشاور زندگی میکرد و از کابل در ریاست کشف باهم آشنا شده بودند به پشاور آمده بود ولی برای گرفتن معلومات بیشتر و قسمآ مشورت پیش من آمد و گفت : دوستم ملک کوکی خیل ها اس! آدم خیلی خوب است. اگر میخواهی بیا با هم بدیدنش برویم؟ کوکی خیل ها یکی از قبیله های مربوط به قوم افریدی اند که در خیبر پاس در مسیر جمرود رود مشغول حمل و نقل اشیای معمولن قاچاق به بازار کارخانو و کسب و کار دیگر نظیر تجارت اسلحه و مهمات بودند. جرئت رفتن به آن منطقه که مسمی به علاقه غیر بود آسان نبود اما گپ کاکا زاده ام را نمیشد بزمین انداخت، لهذا باهم بسوی آن علاقه روان شدیم. از حیات آباد به کارخانو و از آنجا به بس جمرود نشستیم. بس در شاهراه خیبر به راه افتاد و پس از تقریبن ساعتی منزل به منطقه خیبر ایجنسی رسید. در بازار مزدحمی پیاده شدیم و آنجا فهمیدیم که در این بازار از مردمان اصحاب کهف کرده هم بیگانه تریم. دیگر اصلن نمیشد خود را همرنگ جماعت جا زد، بنابرین پیش دوکانداری رفتم، پاکت سگرتی خریدم و با جرئت بزبان پشتو گفتم: ما از کابل هستیم و در اسلام آباد زنده گی میکنیم. ملک ولی خان کوکی خیل دوست ماست. دیدن او آمده ایم. آیا میدانید چگونه پیش او برویم.؟ دوکاندار با شنیدن این حرفها انگار کشفی بزرگی کرده باشد با خوشحالی ستری مشی گفت و از سر دخلش برخاست و ما را به مسیر خشک یک رودخانه که یک موتر نوع سوزکی در آنجا ایستاده بود رهنمون کرد. راننده هم ما را در پهلوی خودش جا داد و براه افتاد. از جاده منتهی به ورودی یک دهکده که درختان قشنگ ناجو روی آن سایه پهن کرده بود و نسیم خنک گوارا از شیشه بمشامم میرسید گذشتیم و داخل یک بیابان برهوت که خاک مایل به سرخ مریخی داشت و صخره های مریخی مانند مه آلود،از دور دستها نمایان بود شد. بزودی مناظرجادوئی مریخ کهکشانی پشت سر هم گذشت و از طریق جاده ای پرپیچ و خم که انتهائ آن به یک تپه بلند می انجامید، رسیدیم و موتر همانجا ایستاد. روی تپه قلعه بلندی بمشاهده میرسید.، که انگار مسافران ناشناس را بسویش فرا می خواند! از موتر پائین میشویم اما چندان یارای رفتنم نیست! بهر حال بسوی درب قلعه ئ اساطیری که دروازه اش از دیوار هایش بلند تر اس گام بر میداریم . ملک در دهن قلعه به استقبال صبغت ایستاده واز هر دوی ما با بغل کشی پذیرایی کرد و سپس ما را بداخل برد.. او چنان بزبان پارسی کابلی مسلط اس که پاسخ های مثبت را به " بلی آ " و منفی را به " نخیر نی " میدهد. متعجب میشوم. چنان با صبغت از بادام باغ، دارالامان، میکروریان و شارنو حرف میزند، شماری جنرالان ارشد را نام میبرد که عقل از سرم پرید. جالب اینکه در صالون مخصوص اش عکس خودش در کنار ببرک کارمل بمشاهده میرسد. عکسی که اگر در پشاور از آن نام ببری سرت را لیلام کرده ای . نان چاشت آماده میشود و در فضائ دوستانه صرف و صحبت میکنیم. من که آنوقت خیلی جوان بودم و خیلی خام می اندیشیدم در یک لحظه فکر کردم اینها بدون شک رهنوردانی هستند که سختی راه رسیدن به رویاهای دا پشتونستان زمونژ را با درد آگاهی عجین کرده و بجان خریده اند تا به گوهر زندگی که همان آزادی وبریدن از ناف وابستگی با پاکستان است دست یابند.
بیخبر از اینکه این مردم بطورعجیبی سیاسی، رِند و درونگرا بودند. انگار سیاست در رگ و پی آنها همراه با خون جاری شده بود. مردمان بی نهایت جستجوگر بودند، زیاد میپرسیدند اما از پاسخ دادن، به سوالهای من همه بشمول ملک طفره میرفتند. از تلویزیون پاکستان شنیده بودم که افریدی ها مردان بزرگی در عرصه سیاست داشتند و در جنگ کشمیر به ارتش پاکستان کمک زیادی کرده بودند وقتی این سوال را با ملک کوکی خیل مطرح کردم، با طفره رفتن هایش دیگر بیخی باور کردم که ،جواب در آستین داشتن و به جواب های حاشیه یی پرداختن ویژگی مختص این هاست.
 بهر حال اختلاط و گفتگوی میزبان با صبغت تا عصر ادامه یافت. اما من با دیدن این قلعه احساس عجیبی پیدا کرده بودم. گاهی هوشم را داستان فلم پاکستانی ( دیوی شپی ناوی) که سالهای پیش در کابل دیده بودم با خود میبرد، گاهی هم بفکر قلعه نوشیروان عادل می افتادم،  که  دخترش مهرنگار شبی با لباس مبدل از آن قلعه خارج و به خیمه امیر آمده  بود و به او اظهار عشق کرده بود. آری! عشق سرآغاز اوج گرفتن و پرواز آدمیست. تنها با عشق میتوانی زیبایی زندگی و پهنائ خوشبختی را بطور عریان ببینی و لمس کنی! غرق همین افکارم که نسیم بازیگوش عصرانه بشوخی دور تن خسته و عاشقم می پیچد، به آرامی فشارم می دهد، بوسه سردی بر چشمان خمار نیم گشوده ای عاشقم می زند و میگوید از خواب بر خیز که شام میشود.بیاد داشته باش که مهرنگار عاشق حمزه بود! آری ! عصر شده از ملک کوکی خیل اجازه رفتن میگیریم. قبول کرد اما جوانمردی هم کرد و ما را با موتر شخصی خودش که افراد مسلحش نیز بودند تا ناحیه کارخانو بدرقه کرد. و شامگاهان از هم وداع کردیم.


۱۳۶۸ خورشیدی پشاور









You are my sunshine, my only sunshine
You make me happy when skies are gray
You'll never know dear, how much I love you
Please don't take my sunshine away
The other night dear, as I lay sleeping
I saw you in my dreams, That you are in my arms
As I was woke up, I was mistaken
So I hung my head and I cried


I'll always love you
And make you happy
If you will only say the same
But if you leave me
To love another
You'll regret it all some day;

Louisiana my Louisiana
the place where I was borne.
White fields of cotton
-- green fields clover,
the best fishing
and long tall corn;

You told me once, dear
You really loved me
And no one else could come between
But now you've left me
And love another
You have shattered all my dreams;

.

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

حیوان ناطق و دو پا


آیا اگر انسان حیوان ناطق نمیبود؛ جنایات بشری وجود نمیداشت

دوست بزرگوارم جناب عزیزی غزنوی؛ امروز برایم زنگ زد و بعد احوالپرسی و تعارفات معمول 
پرسیدند: از وطن چه حال و احوال؟ در پاسخ گفتم: جگرخونم ! از اخبار شنیدم امروز یک حمله انتحاری در نزدیک دانشگاه نظامی کابل؛ جان دهها محصل را گرفته ! من از دل آن محصلین خوبتر میایم. چون همانجا تحصیل کرده ام. ما پنجشنبه ها را گل شنبه میگفتیم! و برای محصلین نظامی روز رخصتی و زیبا است. هر دو تاسف کردیم و سپس با یاد آوری از خبر تلخ روز پیش؛ که یک خانواده را با کودکان شان در کابل قتل عام کرده بودند؛ با تعجب از او پرسیدم: مگر می شود از بعضی از انسانهای امروزی  اینهمه سبعیت  و از بعضی  دیگر اینهمه  رخوت و بی تفاوتی را انتظار داشت؟.  آخر چرا انسان باصطلاح متمدن امروزی نمی تواند روابط با همدیگر را بر اساس تفکر و تعقل تنظیم نماید؟ آخر چرا همدیگر خود را بدون گناه میکشند؟ آخر چرا عده ای از انسان نما ها فقط سیل بین و تماشاگرند! آیا بقول سعدی بنی آدم اعضای یک دیگر نیست؟؟ آخر چرا بعضی دیگر از این موجودات  ناطق دوپا با بی تفاوتی  از میان آب خون آلود هم نوع شان؛ ماهی مراد میگیرند؟مگر بنی آدم اعدای یکدیگرند؟
عزیزی بدون درنگ پاسخ داد  و گفت: ریشه  اینهمه سبعیت و مشکلات آدمیزاد در همین زبان آدمیزاد نهفته است. اگر این موجود دو پا فقط زبان نمیداشت؛( ناطق نمیبود) ؛ پس واضح است که حرفی زده نمیتوانست. لهذا دنیا خیر و خیریت بود! هیچ تجاوزی ! هیچ قتلی؛ هیچ  تعدی و هیچ کشتاری هم صورت نمیگرفت! عزیزی آدم شوخ طبع و شاعرست نمیدانم این حرف را بخاطر اینکه مرا از غصه برهاند گفت و یا هم کاملن معتقد  به این حرف بود؛ گرچه من پس از خداحافظی گفتم این موضوع را در فیس بوک مینویسم  و او تائید کرد! از آن لحظه ببعد پیوسته به این سوالات می اندیشم که :
نخست: اگر قرار باشد موجود ات  بدون عاطفه و درک و تفکر را حیوانات وحشی بنامیم، پس آیا عملکرد بعضی از انسانهای امروز؛ مثلا طالب و داعش چیزی متفاوتتر از این  تعریف خواهد بود؟.
 ثانیآ: اگر انسانها بر اساس عقل و تفکر تصمیم می گیرند و حیوانات بر اساس تمایلات غریزی. در اینصورت آیا عملکرد انسانها بیش از نود و پنج  درصد ناشی از تمایلات نفسانی  که همان غرایز حیوانی است نمیباشد؟ .
ثالثا:از بازتاب اخبار و حوادث کشور این نکته پیداست که در راس همه ی کشتارها، جنایات، وحشیگری، سرقت و تعدی به حقوق دیگران  که ضعف انسانیت و غلبه حیوانیت را بنمایش میگذارد حیوانات ناطقی قرار دارند که با افتخار با همان زبان ناطق شان؛ نطاقی کرده و مدعی وحشیگری میشوند و آن جنایت را بدون کدام آزرمی به عهده میگیرند  آیا نمیشه اینها را با همکاری مشترک انسانی به سزای اعمال شان رساند؟  
تا زبان نطاقان (سخنگویان) وحشیان کوتاه گردد و کسانی که خود جنایت می آفریدند لااقل ، قفلی بر زبان خود میزدند و این حیوانات ناطق نمک بر زخمها نمی پاشیدند.
اما مهمتر اینکه در این جهان حرف  شعرا ؛ علما؛ اساتید دانشگاهها ، حقوقدانان؛ متخصصین علوم بشری و فیلسوفان نسبت به نطق زورمداران و جنایتکاران کمتر شنیده میشود. بجز تلویزیون پاکستان که با سخنان علامه اقبال آغاز و پایان میافت بیاد ندارم در تلویزیونهای دیگر نقطه نظرات افرادی چون گویته و شکسپیر و کانت و نیچه را پخش کنند برعکس هرچه میشنویم از ترامپ و پوتین وابوبکر بغدادی و... و.. است
هرچند سالهاست که از اینهمه بی عدالتی چنان خسته و دلسردم که دیگر تمایلی ندارم  در مورد روابط انسانها حرفی بر زبان آورم و یا سطری بر روی کاغذ بنویسم ولی از آنجا که نمیتوان بی تفاوت ماند، فکر کردم با نوشتن این مطلبی از دوستان متفکر؛ اندیشمندان و مدعیان انساندوستی  بپرسم آیا پاسخ سوالهایم همین است که جناب عزیزی گفتند یا راه حلی دیگری هم وجود دارد؟؟
گرچه خودم بر این نتیجه رسیدم  که در  جهان که نتوان مدعی انسانیت بود! بهترست زبان  خود را کاملا در بند کشیم و همانقدر از آن استفاده کنم که فقط نشان متفاوت از حیوانات غیر ناطق داشته باشیم! بقول مولانا
من کسی در ناکسی در یافتم

پس کسی در ناکسی در بافتم
 د




۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

آواره تر ینم

دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا

تنم از بيدلي بيچاره شد بيچاره تر بادا
به تاراج عزيزان زلف تو عيارييي دارد
به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا
رخت تازه ست و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گر اي زهد، دعاي خير مي گويي مرا اين گو
که آن آواره از کوي بتان آواره تر بادا
همه گويند کز خونخواريش خلقي به جان آمد
من اين گويم که بهر جان من خونخواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زانگونه که به گردد
وگر جانان بدين شاد است، يارب، پاره تر بادا
چو باتر دامني خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

 گاهی  در آسمان قلبم  مثل پرنده ای پرواز میکنی ، اوج میگیری در آسمان آبی احساسم و مرا به

 بالاترین نقطه  عشق میرسانی گاهی هم، مثل باران  بر کویر تشنه ی قلب عاشقم میباری و عاشقترم  میکنی

شبانگاهان وقتی در آسمان قلبم، مثل ستاره میدرخشی و شبهای تیره و تارم را روشن    احساس خوشبختی میکنم.

 سحرگاهان  وقتی مثل خورشید در سرزمین قلب عاشقم طلوع میکنی  زنده میشوم احساس

 آرامش میکنم 








۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

سران مقاومت در منجلاب فرهنگ انحطاط



 انحطاط، بمعنی فرود آمدن، و به پستی گراییدن است. و انحطاط فکری یعنی زندگی کردن به سبک و روش خوک!. زندگی خوکی  دایره‌ای بسته و تکراری است که در آن همه چیز به سطح نیازهای اولیه  غرایز انسان تنزل یافته و خواست‌ها و ارزش های  انسانی در آن کاملآ رنگ می‌بازند تا آنجا که حتا منزلت انسان تا سرحد زندگی خوک سقوط می‌کند  که جز خوردن و خوابیدن کاری دیگری ندارد.

 در انحطاط فکری یا اندیشوی که  بحران اخلاقی و در نهایت ضعف اخلاق از مولفه های آن است دیگر. مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، وفاق و همبستگی ملی، پابندی به اصول و ارزش های معنوی , ایستادن در سنگر مبارزه و فضیلت‌های سنتی روزبه‌روز بی معنی میگردد. که در نهایت سبب گسترش رذالت‌ اخلاقی میگردد .

تجربه استعمار نشان داده است که در جوامع سنتی , چون جامعه ما که  سالهاست بشکل پارادوکسی در آسیاب سنت و تجدد گرد و خاک خورده است؛ تنها و فقط  از طریق نفوذ بر نخبگان, ترور آزادگان و آزاداندیشان  و مسموم سازی اذهان عامه, میتوانند آن جامعه  را به  انحطاط بکشانند.بنابرین برای اینکار نخست باید سم لازم فراهم گردد.و سپس کار سم پراگنی و مسموم سازی بدقت از نخبگان و رهبران همان جامعه آغاز گردد. طوریکه امروز ما شاهد ذهنهای مسموم در مقیاس تقریبآ تمام نخبگان و رهبران خویش هستیم و متاسفانه سایه شوم این بحران وحشتناک در کشور ما در حال گسترش است چنانچه در گام نخست با توزیع دالر و دادن مقام و منزلت به نخبگان فکری و رهبران سیاسی ما توانستند به سهولت آنها را به دام انحطاط فکری بکشانند.تا بجای دفاع از اصول و ارزش‌های والای میهنی، دینی , انسانی و اجتماعی، به ریاکاری و مال‌اندوزی بپردازند .و سپس زمینه گسترش این بحران را در بین جامعه فراهم کردند طوریکه همگان بچشم سر میبینیم که این بحران آرام آرام فراگیر گردیده و به صورت خزنده و موریانه‌ وار  پایه‌های نظام اجتماعی و تمام معیار های اخلاقی و حتا ساختار های مبارزوی و سیاسی جامعه ما را در حال فرو پاشی قرار داده است . سپس حذف فزیکی آنعده از نخبگان که یا کاملآ در جهت مخالف این روند در شنا بودند و یا هم به نحوی هوشیارانه در پهلوی این کاروان  حرکت میکردند رویدست گرفته شد که با ترور های سازمان یافته زمینه تحقق آنرا فراهم کردند.تلخ بختانه تمام این توطئه ها و " ترور های زنجیره ای " بدون کوچکترین واکنش از سوی نخبگان و رهبران  سیاسی ما بسان یک امر کاملآ طبیعی و پذیرفته شده بر ملت آزاده ما تحمیل گردید. اگر هم در بسا موارد ملت  شاهد شنیدن  صدا  های نحیفی  از "مرده گان سیاسی" امروزی بوده فقط تقبیح و هشدار است و بس!

 اما همگان میدانند که این " غر و فش " ها ناشی از ترس بوده  و این تبخترها هم تلاش دیگریست  تا   خویشتن را بر آنانیکه سرنوشت شان دیروز توسط همین ها به معامله گذاشته  شده است یکبار دیگر مطرح نمایند.

در برابر  این گروه منحط   که نه  توان سکوت کردن را  بر ما  باقی گذاشته اند  و نه  توان شکستن آن را , متاسفانه کاری دیگری جز زهر خند از ما ساخته نیست!!!! چونکه ما  درتحمل  ظلم , ره افراط و ابتذال پیشە کردە ایم !!

هویداست که  با چرخیدن ارابه جنایت که بطور روزمره از ما  قربانی می ستاند هر آدم با احساس , حس کسی را  پیدا میکند که انگار درد جان سپردن را تحمل می کند,  زیرا چاره ای جز پناه بردن به مرهم " صبر و دعا " نیست. اما آیا جامعه باید در انتظار معجزه بماند و دست روی دست ، نظاره گر تدابیر غیرانسانی و توحش موجود باشد تا این رهبران خیالی  روزی آنان را نجات دهند؟

 نخبگان  وفرهنگ تساهل و تسامح

شوربختانه با وصف اینکه در طول این سالها ما شاهد جان گرفتن خبث شیطان در وجدان  بعضی از روشنفکران و نخیگان سیاسی خویش بوده و هستیم  و , بارها و بارهااین  آزمودە ها را  آزمودە ایم , اما هنوز که هنوز است  بسیاری از ما ها , از روی ناگذیری یکبار دیگر چشم امید به آنها دوخته ایم  !!!در حالیکه عده ای از این نخیگان نگون بخت که دیروز شعار شان " آزادگی " حتا  به قیمت خون  بود , امروز باتوطئه های مستمر رژیم به زانو در آمده اند و راهی بهتر از  چسپیدن در اطراف "هرم قدرت" جهت تصرف مقامهای دولتی و کرسی های پارلمان را سراغ ندارند,!!!  زیرا زمانیکه واژه" حصار " در نزد کسی بی مفهوم گردد , آنگاه واژه " آزادگی"  نیز  مفهومی جز تصاحب  مقام دولتی , موتر رینجر, دالر و بلند منزل ندارد, لهذا  اینها باید بسان   پرنده‌ای كه چشمانش را بر روی میله های قفس میبندد  و تفاوتی میان قفس و گلستان را نمیداند, از"  راس هرم " تقلید میمون وار بنمایند. طوریکه امروز همینها به عنوان کاسه داغ تر از آش "شعار مذاکره با دشمن" را سر میدهند  و به صراحت دلیل می آورند که چاره ای دیگری نیست !!!  اما امروز کیست که نداند  نشستن در پای ميز مذاکره با آنهائی که مسوول خونهای به ناحق ريخته مردمان بيگناه در طول این سالهاست نه تنها کار عقلانی و  منطقی نمیباشد بلکه حتا این عمل نمیتواند اقدام خداپسندانه و یا ملی محسوب گردد!

 عده ای دیگر که امروز اسم اپوزیسیون را بخود گرفته اند و متشکل است  از گروه متشتت و شکست خورده بویژه از سران مقاومت اند, با پالیسی غلط و تصميمات کم مايه، واکنشی  و تکتیکی از يک نیرو مطرح  متشکل، پرتوان و بالقوه دیروزی  به يک قرباني ناتوان و شکست خورده امروزي مبدل گردیده است. رقيب بیچاره ای که گاهگاهی فقط با براه انداختن "  جنگ های زرگری"  بمقصد " قدرت نمائی " البته  نه بخاطر" تصاحب دوباره قدرت"  از دست رفته,  بلکه بخاطر "مشارکت در قدرت"  میپردازند و بس!  در حالیکه استراتژي هاي شکست خوردهً همین آقایان از یکسو باعث از هم پاشی صفوف مقاومت و ترور بهترين شخصیت های سياسي گردید و از سوی دیگر باعث بالا کشيدن و روي کارآمدن  اپرچونیست ترین و  جاني ترين آدم ها در  حکومت گردیده است.

 مهمترین گروه مطرح سیاسی "ائتلاف تغیر و امید" پس از سپیدار نشین شدن حتا ، نتوانست اتحاد یا اجماع کامل و تمام عیاری را در میان جناح‌های مطرح حفظ نماید . چنانچه  پس از دوسال، اختلافات  اجزای تشکیل دهنده این ائتلاف تا سرحد از هم پاشی تشدید گردیده است. از آن زمان ببعد بعضی از شخصیت های  دیروزی این ائتلاف به طور مداوم دست به اقداماتی میزنند که   با هیچ منطق  سیاسی سازگار نیست.و در نتیجه منجر به عقب نشینی و تحقیر بیشتر این ائتلاف در برابر ارگ نشینان  گردیده است؛ و حتا محبوبیت سیاسی و  پایگاه اجتماعی ناچیز آنها را ضعیف تر نموده است..

بنابرین تمام نشانه ها حاکی از آن است که متاسفانه هادیان منحط , دانسته یا ندانسته جامعه را بسوی انحطاط میکشانند و این امر شاید برای خود آنها فرقی نداشته باشد اما این مسئله برای یک آدم , آن آدمی که سعدی فرزانه ما آنرا اعضای یکدیگر گفته است حتا یک آدم کور که فرق میان شب و روز را نمیداند نهایت اسف بار و رنج آور  است.