۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دموکراسی یا چلی کراسی؟

یکی از شگفتی های جنگ علیه ترور اینست که هر قدر طالبان با بگیر و ببند, وحشت و دهشت, سر بریدن و انتحار، جو ارعاب و خشونت غیرقابل تصور را بر جامعه ایجاد و با نمایش فجیع‌ترین اعمال غیرانسانی (بدار آویختن و سنگسار) و پخش عمدی صحنه‌های تکان دهنده، قصدآ بذر وحشت و ترس را در جامعه میکارند به همان اندازه در سطح ملی و بین المللی مطرح تر میگردند. در حالیکه اثرات مخرب فجایع این فاجعه آفرینان فقط در طول همین سال با تاثیرات اشعه مجهول ایکس در جسم هر انسان با درد قابل مقایسه بوده و حقا که تا چندین نسل درون استخوان ما را خواهد آزرد!عجیب تر اینکه: چرا آنانیکه دیروز با شعار محو" تروریست و تروریست پرور" جبهه جهانی ساختند امروز خود برای بقدرت رسیدن دوباره آنان زمینه چینی میکنند؟ آیا جنایت در این کشور مباح است؟آیا مبارزه با تروریزم یک شعار دروغین است؟ آیا جامعه جهانی قباله کشور ما را برای همیشه به پاکستان داده است؟آیا دعوت دوباره طالبان بقدرت سیاسی بخشی از استراتیژی احیای فاشیزم نیست. زیرا بمقتضای (گر حکم شود که مست گیرند) در جهان کنونی کمتر رژیمی را میتوان یافت که از اتهام ارتکاب و یا حمایت از تروریزم مبرا باشد, چی فرق میکند طالبستان هم یکی از آن ؟؟؟؟؟.

هرچند آگاهان سیاسی اینکار راناشی از توافقات قبلی و تطبیق مرحله بمرحله استراتیژی ای اس ای که در تبانی با سازمان استخباراتی انگلیس جهت پاکستانیزه کردن افغانستان صورت گرفته است میدانند.زیرا بر مبنای این توافق پاکستان پس از فروپاشی بی سر و صدا رژیم طالبان, متضمن و متعهد به همکاری و تطبیق"سیاست پیگرد ساختگی و سرکوب ملایم" گردیده بود.در عوض خلع سلاح قوت های ضد پاکستانی؛ راندن آنها از تمام صحنه های سیاسی و نظامی, کشانیدن آنها به پای محاکمه بحیث جنایتکاران جنگی و ارگ نشین نمودن نیرو های طرفدار پاکستان راجامعه جهانی متقبل و تضمین نموده بودند. چنانچه سخنگوی اتحاد ضد ترور تونی بلیر در مصاحبه با بی بی سی قبل از سقوط طالبان با صراحت گفت:" ما نگرانیهای پاکستان را در مورد افغانستان کاملا درک مینمایم و به آنها از این جهت اطمینان کامل دادیم"البته در آنزمان حتاکسی به این امر نمی اندیشید که نگرانی های پاکستان چی میتواند باشد و تونی بلیر از چه چیزی به پاکستان اطمینان داده است؟اما امروز زمانیکه رئیس جمهورپس از شش سال مشق دموکراسی و تبلیغ جامعه مدنی, در بدر بدنبال آدرس طالبان و تروریستان است و برای دادن حق پدری آنها حتا با توصل به دسیسه و نیرنگ زمینه چینی میکند؛مبتوان نگرانیهاآنزمان پاکستانیها و اطمینان تونی بلیر را بخوبی حدث زد
سیاست مداران کهنه کار پاکستانی که بمقتضای " هرکسی از ظن خود شد یار من "ناگذیر در این مبارزه جهانی ثبت نام کرده بودندا با شناخت کامل از بگفته نصیر اله بابر (سوسایتی و کلچرافغانها)چنان نقش شان را در این" گروگانگیری" ماهرانه بازی کردند که همگان انگشت حیرت بدندان گزیدند آنها با فعال نمودن دوباره شبکه طالبان در وزیرستان, همراه با دست آورد های سلیقوی شش ساله, که با منافع پاکستان همخوانی زیادی داشت و بوسیله طالب طلبان مفت و رایگان بدست آمده بود؛ در واقع قمار باخته را بردند
از سوی دیگر طالب طلبان نیکتائی پوش نیز طی این شش سال بطور آگاهانه ویا هم ناآگاهانه در راستای پاکستانیزه کردن کشور,برای جابجایی مهره های ای اس ای در سطح دولت و حتا انجوها مطابق به خواست دشمن حرکت کردند.تلخبختانه آنها باچنان مهارت و تر دستی خاص و پیچیده،به بخش‌بندی جامعه, تحکیم و گسترش حاکمیت قومی, نجات تروریستان به هر بهانه ای از زندانهای کشور و بین المللی وبالاخره طبقه‌بندی دشمنان خود پرداختند, که آب از آب تکان نخورد. سپس هر نیرویی را که تصور میشد روزی سرآغاز جنبش فراگیرملی گردد با موفقیت به کمک نیرو های بیگانه از سر راه خود برداشتند.

ملیگرایان ارگ نشین(؟) که کشور را پهنه ی ِ ذوق آزمایی های ِ گوناگون ِ خود قرار داده اند, با حمایت خارجیها بشکل مرموزی در صحنه سیاسی و اجتماعی کشور ظهور؛ و در نخستین روز ها با سر دادن شعارهاي میان خالی چون دموکراسی ؛ حقوق شهروندی, شایسته سالاری خوب درخشیدند. اما جنب جوش موقتی زمانی جای خود را به ناامیدی و یأس خالی کرد که آنها بدون هیچ آزرمی برخلاف شعار های نخستین خویش با شتاب محیر العقول در راه قومی شدن دولت و حکومت حتا مرز های آزرم رادر میان ملیت های ساکن کشور شکستانده و سر انجام با مطرح نمودن دوباره نیرو های قرون اوسطائی (طالبان) برهمه تعهدات شان عملا پشت پا زدنند.

آنها نخست خواستار راس هرم " ریاست جمهوری" بودند که باید از چنگ تاجکان(غاصبان) در آورند و سپس خواستار" وزارت خانه های کلیدی" شدند زمانیکه موفق به این مامول گردیدند. متوجه والی ها گردیدند و پس از پاکستانیزه کردن ولایات. به جان عسکر و افسر اردو و پولیس با کارت" توازن قومی "افتیدند زمانیکه کاری تاجکان و دیگر اقوام را در اینجا ها هم یکسره کردند متوجه دفاتر عادی دولتی گردیدند و با انتشاری احصائییه از مامورین گرسنه به اصطلاح عالی رتبه دولتی چنین وانمود کردند که قوم اکثریت باز هم زیر ظلم قرار گرفته و تاجکان فیصدی بالاتری را به سطح مامورین رتبه 4 و 3 در ادارات دولتی دارند. این احصائییه که اوج فاشیزم را بنمایش میگذاشت در هیچ کجای دنیا معمول نبوده و حتا روی طالبان را سفید کرد

از سوی دیگر این حرکات فاشیزمابانه که با دشمنی , عداوت و عقده و با توصل به هزاران نیرنگ و ترفند چون اصلاحات اداری و.. در جهت سرکوبی دشمنان ای ایس ای به عنوان آخرین پره مورد استفاده قرار گرفت جامعه را چنان بیدار کرد که امروز از نشریات سرکاری گرفته تا نشریات مستقل و مدعی تسامح؛ از چپ های ِانترناسیونالیست داس و چکشی گرفته تا- مسلمانان ِ سه آتشه، همگان بر قومی شدن دولت با نشر بیوگرافی والیان؛ سفیران واعضای کابینه علنا برسیاست فاشیستی دولت انگشت میگذارند. حتا آنهائیکه دیروز با خیال پردازی از" پان اسلامیزمِ" سخن زدن در اینگونه موارد را جرم و گناه کبیره میپنداشتند امروز از خواب سنگین تکان وحشت ناکی خورده اند
افشای 19 والی منسوب به یک تبار خاص توسط روزنامه هشت صبح و یا هم افشای مشاورین ریس جمهور توسط نشریات بیرونمرزی و یا هم کابینه شاید حرف تازه و جالبی نباشد اما افشای سفرای کشور توسط سایت کابل پرس انسان را به حیرت و تعجب می اندازد زیرا آقای وزیر خارجه که با همین پره کارت "توازن قومی" آغاز بکار نمودند, آیا توازن قومی را همینطور بر قرار ساختند؟آیا جناب شان به عنوان شاگرد مکتب فرانکفورت, در پروژ ه فاشیزم و ظیفه نبهلیسم ( خرد گریزی) رابراساس نظریات "نیچه " به عهده نگرفته اند؟. زیرا ایشان شاید بهتر از دیگران آگاهند که: نخست.دکارت و سپس کانت به این نکته اعتقاد کامل داشتند که آدمیان با یاری از" خرد" میتوانند بی آموزند و به یاری از آموزش میتوانند خوشبخت زندگی کنند.
آنهائیکه دیروزبه این باور بودند که با بر پایی یک دولت (ملی؟), رشد اقتصاد ملی,دموکراسی, ایجاد شغل و بهرمندی از دست آورد های تخنیکی میسرمیگردد.امروز به چشم سر میبینند که ایجاد(دولت ملی؟) در کشور ما نه تنها به روندشگوفایی اقتصاد و تکنولوژی شتاب نبخشید بلکه خود این روند دموکراسی را نیز به بیراهه برد.این دموکراسی نا کار آمد بود که در اندک زمان مبدل به "طالبکراسی و یا چلیکراسی" گردید.از سوی دیگر با ایجاد این دموکراسی در بستر فرهنگی کشورما عده ای با سرمایه ای باد آورده توانستند حتا با خرید رای مردم برای سالیان دراز نفوذ سیاسی خویش را داشته باشند. و امروز بخاطر رسیدن به هدف میتوانند حتا باعث سازماندهی ترور های سیاسی گردند! در حالیکه جامعه ما پس از این همه التهاب شدیدآ نیازمند آرامش و رفاه است.متاسفانه دولتمداران ما بابرخورد سلیقوی جامعه را علنآ به فاشیزم میکشانند

پس میتوان به صراحت حکم کرد, همانگونه که موسوليني و هيتلر با پايه ريزي نظامی که در مخيله هيچ انديشمند صاحب نامي نقش نبسته بود؛بر اساس6 مفهوم ذیل:(1- اصل رهبری واحد,2- خرد ستیزی, 3-دولت بظاهر فراگیر اما یکه تاز4-نژاد پرستی , 5- داروینیزم اجتماعی 6-ملت گرایی و ارج گذاری به زبان خاص) استوار بود, تهداب مکتب فاشیزم را ریختند, دولت بظاهر منتخب ما نیز طی کار نامه شش ساله اش با اجرای مو بموی مفاهیم فوق الذکر به اثبات رساند که به ساختار و استخوان بندي فاشيسم و ناسيونال سوسياليسم بیشتر متهعد است تابه رعایت دموکراسی و حقوق شهروندی

آریانا و مافیا

هواپیمای توپولوفTU- 154
شرکت آریانا چی شد؟



گروه های مافیائی درشرکت هواپیمائی آریانا, در سالهای اخیر دولت دوکتورنجیب الله از وضعیت خوبی برخوردار نبودند.زیرا گرفتاری یکتن پیلوت و یکتن فلایت انجنیر این شرکت درسال1370خورشیدی بجرم قاچاق 27 کیلوگرام خشت طلا از دبی به دهلی جدید توسط دولت هندوستان وگرفتاری یکتن از فلایت انجنیران این شرکت بجرم تعویض صد هزار دالر تقلبی در دبی در همان سال ؛علاوه بر اینکه ضربه ای کاری رابه پرستیژ شرکت آریانا وارد نمود فعالیت های مافیائی را نیز مختل گردانید؛ طوریکه برای آنهاپس از سپری نمودن زندان در خارج کشور؛از جانب دادگاه عالی(ستره محکمه )فقط حق اشتراک در پرواز های داخلی داده شده بود؛بنابرین عده ای کشور را ترک نموده بودند و عده ای موجود نیز با احتیاط گام برمیداشتند.

پیروزی مجاهدین و ضرورت شدیدآنها به خدمات این شرکت به عنوان یگانه محور ترانسپورت هوائی؛قرار گرفتن مرحوم داکتر عبدالرحمن به عنوان وزیر قدرتمند کابینه؛سبب گردید شبکه مافیائی نه تنها رونق گیرد؛ بلکه گناه های سابقه شان نیز بخشیده شود. آنها در زمره بااعتماد ترین اشخاص مورد تفقد و دلجوئی آمرین قرارگرفتند,عده ای که حرص و طمع زیادی داشتند با کمک افرادبلندپایه مجاهدین دست به ایجادایرلاین های شخصی زدند و عده ای دیگری که در آریاناباقی ماندند چون شهر را شغالی یافتند و میدان را خالی چنان جسور شدند که با یک تهدید کوچک هر چه میخواستند به سهولت بدست میآوردند.بطور نمونه باری در پروازانتقال پول فزیکی از مسکوبه کابل یکتن از پیلوتان از آوردن پول به کابل ابا ورزید و گفت که ازجانب جنبش شمال به من تهدید شده که اگر این طیاره را به کابل ببری ما طیاره را سرنگون میکنیم من از" روت مزار" نمیروم.


دولتمردان بی تجربه بدون آنکه در مورد صحت و سقم این خبر تحقیق کنند وبا خونسردی کسی دیگری را به این وظیفه بگمارند راه گم گردیدند و راضی به دادن هرنوع امتیاز به وی گردیدندطوریکه وی ازسطح یک معاون پیلوت به سرعت به پله های بلندترقی با چنان سرعت عجیبی بالا کشیده شدکه حتا میتوانست به سهولت از طیاره ها شرکت استفاده شخصی نماید.

باسقوط مجاهدین و پیروزی طالبان عده ای از این افراد که در پای و جان این دولت برای مقاصد شخصی خویش چنان تنیده بودند که رهایی از آن ناممکن بودناچار بادولت به شمال فرار کردند.و در آنجا در ایرلاین جنرال دوستم بادل ناخواسته مصروف گردیدند.

سازش جنرال ملک باطالبان و سپس رو گردانی و قیام علیه آنها سبب گردید تا طیاره توپولوف 154 آریانا که سران طالبان و ای ایس ای رااز کابل به مزار آورده بود به غنیمت جنرال ملک در آید. و گریختگی های آریانا یکباردیگر جان تازه یافتند و در صدد احیای شرکت آریانا در مزار افتادند اما جنرال ملک بدلایل نامعلوم این طیاره رااز مزارشریف به ایران منتقل کرد تادریکی از فرودگاه های ایران پارک و نگهداری گردد.

پس از شکست جنرال ملک متاسفانه این طیاره به وسیله افراد معلوم الحال در کمین نشسته هدف قرار میگیرد و اینگونه بفروش میرسد:



بسمه تعالی



تهران: 13/10/79

شماره: (79/1

قرار داد خرید هواپیمای توپولوف 154 ام


این قرار داد بین شرکت هواپیمائی کاسپین از ایران به مدیریت عامل آقای محمودرجبیان که خریدار نامیده میشود از یکطرف و دولت اسلامی افغانستان به نمایندگی مهندس عبدالرحیم سیدجان سرقونسل د-ا-ا در مشهد که منبعد فروشنده نامیده میشود با شرایط و مشخصات ذیل منعقد میگردد:


یک- موضوع قرارداد

1-1: فروش یک فروند هواپیمای توپولوف154 ام به شماره ای سریال کارخانه85748و ثبت هواپیمائی کشوری ایرانEP_QOGکه در این قرار داد هواپیما نامیده میشود.


قیمت قرارداد و نحوه پرداخت:

1-2-: بنابر اعلام کارشناسان ذی ربط و بررسی و توافق طرفین هواپیمای اورهال شده فوق برابر به(3/303/500)سه میلیون و سیصد هزارو پنجصد دالر اعلام گردید.

2-2: از مبلغ تعین شده فوق مبلغ 726000$ (هفت صدو بیست و شش هزار دالر) جهت باز سازی اولیه هواپیما در اوکراین باتوافق مقامات معرفی شده از طرف د-ا- ا به نمایندگی

آقای شاجهان توسط شرکت هواپیمائی کاسپین هزینه و پرداخت شده است.

2-3: همچنین مبلغ2172500$(دو میلیون و صد و هفتاد دوهزار دالر) در ماه مارچ 2007 از بابت اورهال کامل هواپیما در کشور روسیه (کارخانه فرنوکوا-400) و با حضور

نماینده دولت اسلامی افغانستان آقای روکی نعیمی توسط شرکت هواپیمائی کاسپین هزینه و پرداخت شده است.

2-4: با توجه به هزینه های فوق جمعآ به مبلغ 2898500&(دو میلیون هشتصد ونود و هشت دالر) مورد تائید مقامات د-ا-ا- قرار گرفته و مبلغ باقیمانده 450000&(چهارصدو پنجاه هزار دالر) را به نماینده د-ا-ا- مهندس عبدالرحیم سید جان سرقونسل این دولت در مشهد پرداخت میگردد.

تعهدات فروشنده:

با امضای این قرارداد د-ا-ا به نمایندگی آقای عبدالرحیم سیدجان سرقونسل خود در مشهد کلیه حقوق هواپیمای مذکور را به شرکت هوا پیمائی کاسپین واگذار نموده وبه هر دلیل منبعد هیچکس نمیتواند ادعایی نسبت به هواپیما داشته باشد و هرگونه پاسخ گوئی درآینده درمورد هواپیما به عهده د-ا-ا میباشد.(آمضای محمود رجبیان بحیث خریدار و انجنیر رحیم بحیث فروشنده)1

اگر به متن قرارداد دقت صورت گیرد متوجه میشوید که باچه مهارتی مافیاکارش را انجام میدهد. درحالیکه مالک طیاره افغانستان است و طیاره هم پارک میباشد و هیچگونه استفاده ای از آنصورت نمیگیرد شرکت کاسپین (دایه بهتر از مادر ) ازجیب خود آنرا به مبلغ دومیلیون و ششصدهزار دالر دوبار در حضور نمایندگان د-ا-ا ترمیم میکند.چرا؟وجالبتر از همه اینکه سند ومدرک این ترمیم را هم باید مطابق بند اخیر قرارداد انجنیر رحیم جوابگوباشد نه کاسپین چون چنین ترمیم اصلا خارج از عقل است و امکان ندارد بلکه این پول حق مافیا است.

بالفرض اگر از طیاره برای شرکت کاسپین استفاده صورت میگرفت و طیاره پارک نبود, مگر افغانستان ملانصرالدین است که پول ترمیم اساسی را خود به عهده گیرد.

بدین ترتیب هواپیمای نه میلیون دالری ملت فقیر افغانستان توسط کپتان صاحب روکی و انجنیر صاحب شاهجهان با همدستی محمود رجبیان سه میلیون دالر قیمت گذاری میشود وهرکدام با گرفتن سهم بزرگ خویش بدون دادن هیچ گونه سند و مدرکی اولی به کانادا دومی به هالند پناهنده میشوند والله و بلا را میگذارند با گردن انجنیر رحیم بدبخت که یک طیاره جت را به چهار لک دالر فروخته(بخشیده) و پولش را هم نه در حساب سفارت بلکه در حساب شخصی خویش (630343) بانک ملی مشهد واریز نموده است.
از مطالعه این یک نمونه از قرارداد فروش که در دسترس ماقرارگرفته است مغلوم میگردد که چگونه بندناف مافیا آریانا آگاهانه و زیرکانه به مادر(دولتمردان بی تجربه) بسته است.و اگر احیانآفردا بازخواستگری پیدا شود هیچگاه دنبال این نوزادان خونخوار را نمیگیرد,زیرا این نوزاد ظاهرآ دوران بلوغ و رشد را تجربه نکرده و مستحق مجازات نیست بلکه این مادراست که باید مجازات شود. در حالیکه حقیقت عکس آن است.حالا از هیاهوی که درمورد اختلاس محراب الدین مستان در صفحات انترنت مطالعه نمودم بعید میدانم که محراب الدین جرآت چنین معامله را داشته باشد, مگر اینکه مادر کدام نوزاد خون آشام دیگری شده باشد

خوانندگان عزیزإ

بدون تردید تامین عدالت در کشور نیازمند یک سلسله افشاگری است که سایت وزین کابل پرس در این راستا گام نخست را برداشته است, ایشان بمثابه ابرازکننده ای امانتدار و بی هراس از همان حقایق(ناگوار) پرده برمیدارد.و همین کار ایشان سبب گردید تا منهم قلم بردارم و آنچه را میدانستم به دامن دفتر ریزم زیرا عدالت خواهی به عنوان یک ارزش و عدالت طلبی به عنوان یک تفکر سرمنشا تمام دعوا های روشنفکری است.امروز در جهان معاصر از "عدالت بمثابه انصاف", را بهترین نحوه ای اصول عدالت میدانند.جالب اینست که عدالت به عنوان یکی از جذاب ترین و پرمناقشه ترین وازه ها در جهان مدرن قابل قبول همگانی است.اما چگونگی تطیق آن متفاوت است.

و آیا این عدالت است که کسانیکه دونیم میلیون دالر را اختلاس کرده اند اما رد پای از خود بجا نگذاشته اند دوباره به عنوان تکنوکرات با پول و معاش IOMبه آریانا بر گردند وسر افراز زندگی کند و کسی که به علت نا فهمی با پول کبال قناعت کرده به دادگاه سپرده شود؟







1-ماهنامه میهن شماره سوم

مقصر کیست؟ راه نجات چیست؟


افغانستان, این سرزمین حادثه ها و حماسه ها, با آنکه در گذشته ها سر تاج مدنیت خاورزمین بوده و علما و دانشمندان متعددی به سطح جهانی از این خطه باستانی سربلند نموده است متاسفانه در گذر سده های تاریخی حوادث المناکی را پشت سر گذرانده و مظالم بیشماری را متحمل گردیده است. طوری که هر بار جهان گشایان بیداد گر با چنگ اندازی چنگیزی بر حریم مقدسش فرزندانش را وحشیانه قتل عام کرده! و مدنیت هایش را به آتش کشیده حتی زمانی که کورباوران سیه دل و سیه اندیش سیه دستار با دستان خون آلود خود به جان تندیسه های بی زبان از جمله شهمامه و سلسال افتیدند, این مظلوم خانه تاریخ به مثابه شاهد صبور و ساکت فقط ناظر جفای دهر بر فرزندانش بود و خموشانه اشک حسرت می ریخت.

خوشبختانه در تمام زمانه ها و در تمامی زمینه های زندگی, آزادگی, پر گشایی و پرواز طبیعتی است وابسته به طبع زنجیر شکن مردم آزاده این سامان که برای حصول آ ن آماده هر نوع فداکاری اند و اگراحیانا از مصایب و قتال ها جان سالم بدر آورند برازنده تر قد می افرازند و با نثار نفرین بر دشمن با هزاران امید بنای زندگی را بارها از نو می آغازند. غافل از اینکه شبهای تاریک, شوم, غمگذاز و خفقان آور ما را پایانی نیست مگر صبح کاذب که آ نهم تسلسل یلدای دیگری است که تاریکتر است و جانکاه تر
چنانچه پس از سقوط دایناسور طالب انتظار همگانی بر این بود که تن خونین مادر وطن از چنگال شب سیاه جنگ برای همیشه برهد و خورشید تابان صلح جسم خسته و رنجیده اش را بنوازد و فرزندانش بتوانند با همیاری جامعه جهانی هسته های امید را در دل زمین سوخته و خشکیده اش بکارند و سرانجام گلشن خاور زمینش گردانند
اما پس از گذشت تقریبا پنج سال معلوم گردید که متاسفانه نه تنها این رویا ها تحقق نیافت بلکه کشور عملا در پرتگاه یک فاجعه و در تنگناه یک بحران قرار دارد, وضع امنیتی روز تا روز ملتهب تر می گردد, ظهور نسل جدیدی از داوطلبان مرگ در پشت درهای کاذب صلح وجهه دولت را به عنوان یک دولت قانونی زیر سوال برده و چهره آن را به عنوان یک دولت دست نشانده نمایان کرده است. همچنان حضور نیروهای بین المللی ضد تروریزم و نیروهای حافظ صلح در کشور اکنون به عنوان نیروهای اشغالگر متبارز گردیده است.
پس در یک چنین جامعه التهابی طبیعتا شایعه به عنوان یکی از ابزار روانی در بستر جنگ نشر و نمو می نماید, احساس شهروندان شدیدا آسیب می بیند و اعتماد کامل جایش را به شک و تردید عوض مینماید که در نتیجه جامعه دست خوش حوادث وحشتناکی می گردد.

مفسران سیاسی بر این عقیده اند که آمریکایی ها درست در همان نقطه ای قرار دارند که شوروی ها پس از حضور پنج ساله خویش در کشور ما قرار داشتند( بن بست) شوروی ها پس از پنج سال حضور درافغانستان دریافتند که آنها در یک جنگ فرسایشی گرفتار شده اند آنان با تغییر در رهبری (خلع ببرک کارمل) و ملیشه سازی خواستند خود را از بحران نجات دهند که امریکاییان نیز میخواهند این تجربه ناکام را بیازمایند
اما پرسش اینجاست در صورتیکه برای بار نخست در تاریخ کشورما اراده ملی در توافق با اراده بین المللی قرار دارد چرا پایه های این توافق روز تا روز مستحکم تر نمی گردد که بر عکس به شکست مواجه می گردد؟ چه کسانی و یا گروه هایی در عقب این درامه قرار دارند؟ و در یک کلام مقصر کیست؟
هر چند همه از مداخلات همسایه صحبت می کند حتی دولت افغانستا ن که تا دیروز هر نوع دهشت افگنی را با محافظه کاری طی صدور بیانیه های گنگ و مبهم به دشمنان مردم افغانستان نسبت می داد امروز واضحا از پاکستان نام میبرد.
عده ای از روشنفکران مزید بر مداخله پاکستان برخورد نادرست و تحقیر آمیز آمریکاییها را که در برابر عرف و عنعنات مردم محل صورت می گیرد علت اصلی تنش های جاری قلمداد میکنند. در حالی که ناسیونالیستهای طالب طلب همه تقصیرات را به گردن کرزی می اندازند. به عقیده آنها چون جبروت جعلی گلبدین و طالبان به وسیله نیروهای شمال خدشه دار گردیده است پس بایستی کرزی بوسیله نیروهای امریکایی نیروهای مقاومت شمال را به کلی از صحنه سیاسی و نظامی افغانستان حذف ونابود می کرد تا زمینه وحدت ملی (قومی )با طالبان و گلبدین میسر میشد و آنگاه دلیلی برای مداخله پاکستان وجود نمی داشت.(1)

در حالی که این بیخران شاید ندانند که ایجاد پروسه صلح بدون در نظر داشت جوانب درگیر جنگ غیر ممن و غیر عملی میباشد. اما روزنامه های انگلیس و امریکا از جمله واشنگتن پست علل اصلی ناکامی های اخیر را در ضعف رهبری دولت می بینند.

به هر حال ممکن در هر یکی از قضاوتهای بالا بخشی از حقیقت موجود باشد در نوشتار کنونی سعی گردیده تا از نقاط ابهام و اشکال که در قضاوت های بالا به چشم می خورند بازگویی کلی صورت گیرد.

مداخله پاکستان

مداخلات پاکستان در امور کشور ما از دوران محمد داود خان آغاز و پس از میزبانی جهاد طی سه دهه اخیر استراتژی پاکستان در افغانستان همانا ایجاد و تشدید بحران در کشور ما بوده است که نه تنها تغییر مهره های سیاسی بلکه تغییرات متعدد قدرت در پاکستان نتوانست هیچ دگرگونی را در استراتژی افغانی پاکستان به وجود آورد البته همکاری وهمنوایی پاکستان در مبارزه با تروریزم یک تغییر تاکتیکی بود نه یک تغییر استراتژیکی
مداخله پاکستان در امور کشور ما حرف پنهان و جدیدی نیست چنانچه رهبران مذهبی و دولتی پاکستان بار ها با افتخار به آن اعتراف نموده اند. در پی سقوط کابل به دست طالبان مولوی فضل الرحمان رهبر جمعیت اسلامی پاکستان گفت:( طالبان پر کابل که قبضه پاکستان که سب سی برا کامیابی هی)(2)
و جنرال مشرف بارها افغانستان را عمق استراتژیک پاکستان دانسته و مداخله در افغانستان را برای منافع دموگرافی و ارضی خویش لازم می بیندهمچنان در پی سقوط طالبان جنرال حمید گل طراح تخریب افغانستان در برابر پرسشی که آیا پاکستان در افغانستان شکست خورده است؟ زیرا کابل عملا در دست دشمنان پاکستان قرار دارد. با عصبانیت گفتL نه! ابدا! نماینده سر منشی ملل متحد برای ما اطمینان داده است که آنها منافع پاکستان را در افغانستان در نظر دارند و همین اکنون ما از طریق حرکت افغانی موسوم به گروه پیشاور در کنفرانس بن حضور داریم(3)
اما جالب اینجاست که چگونه پاکستان می تواند برای منافع خود این چنین از ما بهره گیری کند؟ چرا ما اجازه می دهیم که مورد استفاده دیگران قرار بگیریم؟ ما که با داشتن فرهنگ چند هزار ساله خویش بر دال و چپاتی و بی فرهنگی و بی هویتی پاکستان می خندیم چگونه پاکستان می تواند بر ما بتازد و همه داشته هایمان را به آتش کشد؟ آیا ما در سیاست خارجی خویش در قبال پاکستان برنامه ی مشخصی داریم ؟ چرا رییس جمهور ما گاهی جنرال مشرف را برادر خطاب می کند و گاهی هم مثل اینکه کشف بزرگی کرده باشد به جهانیان دستور می دهد! که ریشه تروریزم را در خاک پاکستان جستجو کنند.
مبرهن است که مداخله پاکستان در امور داخلی کشور ما ناشی از ضعف و ناتوانی قوتهای دفاعی و امنیتی ما است و گرنه هر گونه پلان تخریبی دشمن را می توانستیم با راپور های دقیق استخباراتی در نطفه خنثی سازیم و به هر گونه رویارویی دشمن با قوه مسلح قوی جواب دندان شکن بدهیم.

سال گذشته حامد کرزی از وجود جواسیس خارجی در دستگاه دولت خبر داد آیا وجود این جواسیس سبب نمی گردد تا پاکستان با سیاست دو پهلو ما را از پشت خنجر زند؟ آیا اگر همین جاسوسان نمیبود پاکستان می توانست به این سادگی اردوی مقاومت ملی افغانستان را که سربازان و افسرانش همچون آهوان تیز پر بهتر از هر کماندوی صخره های بلند سنگین را با شکم گرسنه می پیمودند در برابر ملت قرار دهد و نا ملی گفته طردش نمایند؟

این اردو که هم گوریلایی عمل می کرد و هم لشکری, هم پارتیزان بود و هم منظم, هم بر اراضی کشور خود حاکم بودند و هم بر اراضی قسمتی از خاک پاکستان و در جنگ ها شجاعانه می رزمیدند هیچگاه فرار نمی کردند و تا ریشه دشمن را نمی سوزاندند همچون کنده بلوط می سوختند. به استشاره پاکستان توسط همین جواسیس به بهانه اینکه شی خوا گور- کین خوا گور را یاد ندارند متفرق و پراگنده شدند
پس در صورتی که ما بدست خود دیوارهای قصر دفاعی خویش را نابود می کنیم و هیچگونه برنامه ای هم در قبال دشمن نداریم توقع اینکه پاکستان در امورداخلی ما مداخله نکند اگر احمقانه نباشد خوشبینانه است.
خود سری ها و برخورد نادرست نیروهای آمریکایی با مردم محل:

امریکایی ها معتقدند که آنها سازنده تمدن جهانی هستند جهان باید بدون هیچ دلیلی به عنوان الگو از آنها پیروی کنند طوری که آنها عملا با رفتار شان در ویتنام, خاور میانه, عراق و افغانستان نشان دادند که استراتژی جهانی آنها ایجاب می کند تا تمدن امریکایی به عنوان معیار و مقیاس برای سایر ملل دنیا قرار داده شود و فرهنگ بومی خود آنها عجیب غیر طبیعی و حتی غیر انسانی جلوه داده شود لهذا تحقیر ملت ها بخشی از این استراتژی است که به طور طبیعی امریکاییان به خود حق می دهند تا به نام صلح ودموکراسی منادی خشونت باشند.

این نکته در فلم های هالیوودی به وضاحت مشاهده می شود چون سینما خود منبع بزر گ تبلیغ تمدنی است و هالیوود نیز به عنوان ابزار نمایش قدرت آمریکا در جهان وظیفه دارد تا لباس, فرهنگ, طرز صحبت, موسیقی و سایر کاروایی های آمریکاییان را به عنوان معیار و مقیاس تمدن بشری به نمایش گذارد و در مقابل دیگران را اگر عرب باشد یا عجم و یا حتی روس عقب مانده, نیمه وحشی جلوه دهد. که متاسفانه همین سیاست شدیدا به وجهه امریکا در سطح جهانی آسیب رسانده و دولت امریکا را به عنوان منفورترین دولت روی دنیا قرار داده است.

ارسطو معتقد است( میتوان بر ملتی ظلم کرد اما تحقیر به هیچ وجه) در حالی که برعکس رفتار و برخورد امریکاییان با تمام جهانیان و به خصوص مسلمانان مغرورانه و متکبرانه است.

شعار ( هر که با ما نیست با تروریستان است) ز شت ترین نمونه ء دعوت به عبودیت و انجماد فکری طراحان سیاست های صهیونیست مسیحی کاخ سفید را به نمایش می گذارد که باز هم ریشه در غرور, تکبر و تحقیر دارد.

اما علت بر خورد نادرست امریکاییان در کشور ما این است که ما متاسفانه بدست خود ابتکار عمل را از خویشتن سلب و به آنها سپردیم در حالی که اگر می خواستیم می توانستیم در عرصه امنیت و بازسازی در کشور خویش جامعه جهانی را مشورت و حتی مدیریت کنیم! امریکاییان به این نظر هستند که ما استعداد برقراری ثبات و همزیستی مسالمت آمیز را ندا ریم, فاقد تحمل اندیشه های گوناگون هستیم و حتی قدرت تحمل پذیری موجودیت فیزیکی مخالفین خود را نداریم چه رسد به اتحاد و یکپارچگی,تخصص نداریم, رهبری واحدی نداریم و در پی ایجادش هم نیستیم, فقط بلدیم بجنگیم بدین صورت آنان از ما به حیث عناصر تاکتیکی پروسه صلح کار گرفتند و بس.
بنا براین از اینکه ما خود را وسیله قرار دادیم برای به سر بردن اهداف آنها خارج از بازی (اوت ساید) پس توقع این که آمریکاییها ما را جدی بگیرند غیر منطقی است.

خلاء زعامت

مرحوم غبار می فرماید ( افغانستان پس از هر غسل خون پیراهن چرکین و کثیفش را دوباره به تن می نماید) حقا که این عمل برایند جامعه استبدادی و تآثیر فرهنگ غیر دموکراتیک است که هر بار پیشینه تاریخی مانع رویکرد به آینده بهتر می گردد.در واقع تاثیر فرهنگ استبدادی ما را در چنگال تکرار تاریخ اسیر ساخته است.
تلخ بختانه ملت ما در طرد دشمن بیگانه تا پای جان فداکاری می کنند ولی سرانجام تن به اطاعت از زعیم و یا رهبر بیگانه پرستی می دهند که جز تنفر ملت, روسیاهی تاریخ,عاطل ساختن چرخ تعالی و ترقی کشور,ویرانی و تباهی مدنیت,ایجاد ترور و وحشت و اعدام شخصیت های ملی دستاورد دیگری ندارد!

زعیم یا رهبری که بتواند با پشتیبانی اکثریت ملت مورد اعتماد عامه قرار بگیرد و به حیث یک قاید ملی گروه های متفرق و متعدد قومی,قبیلوی,سیاسی و مذهبی را گرد هم آورده و با هم وفق و سازگاری دهد متاسفانه تا امروز در میان جامعه ما بروز نکرده است. رهبران ما معمولا به شکل تحمیلی و یا پوشالی به قدرت می رسند سپس با گزینش شیوه توتالتری توسط ترور دسته جمعی ایدیولوژی گرانه دیگران را از صحنه می راند و پس از پیروزی بر حریفان با عبور از مرز های قناعت و اعتدال به سوی افراط گام بر می دارند. اینها کبوتران تار به پا بسته ای اند که فقط تا آنجا حق پر واز دارند که صاحبانشان اجازه بدهند از این رو ما در کشور خود تا امروز باسیاست دانها سروکار داریم و نه سیاست مدار ها این سیاست دان ها بر سبیل گلدان, نمکدان, خاکدان خود تهی و همچون ظرف سفالی اند که در آن سیاست نهاده شود اینها زهری اند که مسوولیت مسموم کردن جامعه خویش وملت خویش را دارند.

انتخاب زعامت ملی بحث پیچیده و دشواری است که انتخابات آزاد به عنوان معیار و حضور مردم به عنوان استوانه اصلی این فرایند پذیرفته شده است.در غیر این صورت ما با خلاء زعامت ملی سر دچاریم که همین خلاء زعامت موجب خلاء قدرت می گردد و برایندی به جز محو ارزشهای اجتماعی و فرهنگی جامعه, از هم گسیختگی و انارشی ندارد.
هر چند از خلال کنفرانس بن با رقه امیدی میبارید انتظار می رفت توازن قدرت سیاسی در یک کشور اقلیتها برای بار نخست به همکاری سازمان ملل برقرار گرددزیرا دموکراسی خود یک نوع توزیع و تقسیم قدرت است.اما متاسفانه که بازهم ملت ما در برابر یک شبخون فرهنگی دیگرقرار گرفتند. آقای قانونی در اینباره می گوید((در جریان روند بن استاد عبدالستار سیرت که با روابط قومی و خویش دارد بیشترین آرا را در بین ما بدست آورد اما به خاطر تقویه وحدت ملی از بین برادران پشتون حامد کرزی را انتخاب کردیم)) (4)

در واقع چپاول آراء مردم و زیر پاگذاشتن معیار های دموکراسی از همین نقطه آغاز می شود. حامد کرزی وقتی متوجه میشود که معرف شخصیت او در قرن 21 همچنان معیار های سنتی و فرتوت قبیلوی میباشد و نه انتخابات آزاد بنابراین باید به ایشان حق داد تا به جای اینکه برای داعیه بقای کشور, صلح به هر قیمت ممکن جلوگیری از سقوط دوباره کشور به کام بی اعتمادی,افراط و تروریزم را ه کارهای مناسبی جستجو کند نخست از همه اقوام و خویشاوندان خود را بدون هیچگونه ضابطه ومعیاری در راس امور کشور قرار دهد برای نهادینه شدن فرهنگ استبدادی مبارزه کند, سرود قومی بسازد و.........

اصلا انتظار رعایت دموکراسی و ایجاد وحدت ملی از چنین رژیمی مسخره است زیرا دموکراسی در نزد اینها جویبار عواطف قبیلوی و حس قوم پرستی است نه توزیع عادلانه قدرت!

و وحدت ملی در نزد این رژیم همانا ایجاد یک تیم از افراد و گروه های ناسیونالست, ما کیاولست و اپارچونست به دور مدار رهبریت حاکم بوده که بدون شک تجمع عده ای ساده اندیش و کج برداشت را نیز به دنبال دارد.

چنانچه این تیم پس از ایجاد با ژست ها و حرکات کاملا نمایشی و ظاهرا دلسوزانه مقوله وحدت ملی را به عنوان گام نخست در سطح یک شعار به بازی گرفتند. آنها از وجود نفاق و شقاق به عنوان بیماری مهلکی که صرف در ضمیر دیگران نهفته است هشدار می دادند و نوش داروی توصیوی آنها به ملت شعارهای ظاهر فریب ملت سازی اجباری,ایجاد اردوی ملی, پلیس ملی,مطبوعات ملی و در نهایت قبول رهبری ملی (؟) می باشد.
آدمهای شامل این تیم که به گفته سارتر((تمیز نیت از عملشان و تمیز عمل از هدف واقعی شان محال است)) پس از عنوان کردن خلع سلاح افراد غیر مسوول که واقعا خواست همگانی بود مورد توجه قرار گرفتند اما بزودی محور و محراق بیانیه ها, مشوره ها, قطعنامه ها و فیصله ها ی آنها را تورم تشکیلاتی در قوت های دفاعی و استخباراتی,کمبود و کسر بودجه دفاعی ایجاد پلیس سرحدی قومی تشکیل میداد. به این ترتیب این تیم بدون اینکه میکانیزمی را برای ملی شدن ارایه کند با تناقص در رفتار و عمل نشان دادند که آنها خیر خلق الله را صرف در خیر ایدیولوژی قومی خویش می بینند و بس وگرنه چرا اردوی مقاومت ملی افغانستان که ای اس ای ضربات شست آن را چشیده بودند و تروریست های بین المللی مقاومت آن را آزموده بودند و طبعا از نهیب آن به خواب آرام نمی رفتند به بهانه این که ملی نیست متفرق کردند!از سوی دیگر تحمل آگاهانه و صبورانه, ملاحظه کاری آمیخته با نیات در هم و برهم ناشی از سمپاتی های قومی در زیر چتر دموکراسی و فرهنگ تحمل سبب گردید تا حجرات مرده و پارچه های متلاشی شده و منزوی شده جرثومه های تروریزم یکبار دیگر سربالا کند و امنیت را به چالش کشد.
زرلشت رنان دانشمند فرانسوی می گوید(( برای موجود یت یک ملت وجدان واحد اجتماعی و روح مشترک ملی ضروری است)) پس با این تعریف آیا موجودیت ملت ما زیر سوال نمی رود؟
هر چند طی این سه دهه سنگ ملامت بر سر هم کوفتن, یکدیگر را مقصر دانستن و به بهانه های گوناگون دشمنان ایدیولوژیکی خویش را شلاق کاری کردن تبدیل به یک عرف و عنعنه در بین ما گردیده است با آنکه در کشور ما هیچگاه مقصر به گناه و بازنده به ضعف خود اعتراف نمی کند!اما در پنج سال اخیر که واقعا قرعه فال به حال ملت بیچاره ما زده شده بود فکر می کنم دولت ما بیشترین تقصیرات را در ناکامی های اخیر به عهده دارد گر چه مسوولین دولتی همچون ساعت های واتر پروف, انتقاد پروف شده اند و صدای اعتراض و انتقاد کوچکترین اثری بالای آنها ندارد.

اما دست روی دست گذاشتن و صبر ایوب را پیشه کردن, از مرداب توقع آب شیرین داشتن و به انتظار برقراری صلح و ثبات به شکل معجزه آسا در گوشه خلوت نشستن هم کار درستی نخواهد بود به نظر این هیچ مدا ن برای رهایی از وضعیت کنوننی گامهای عملی ذیل میتواند گره گشا باشد:

الف بلند بردن توان دفاعی و امنیتی کشور و اجتناب از ملیشه سازی.
برو قوی باش اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پا مال است.

گرچه این امر با لای شانه های ملت سنگینی می کند اما لازمه امنیت در کشورنیاز مند قوای دفاعی قوی در کشور میباشد اگر به کشورهای همسایه نظری بیفگنیم اولادهایشان در سرک ها به دنیا می آیند مگر بم اتم می سازند مقروض عالمند سود می دهند راکت های قاره پیمای به نام سلطان محمود می سازند. با وصف داشتن دموکراسی هیچ کسی اعتراض نمی کند که شما آموزش و پرورش را بالای اولاد ما می فروشید اما وسایل نظامی می خرید چرا؟

ب / حل معضله دیورند با پاکستان

ج تعدیل برخی از مواد قانون اساسی که باعث ایجاد درز و شکاف در میان اقوام ساکن کشور گردیده است.
د سهم گرفتن فعال دولت افغانستان در نحوه اجرای عملیاتهای امریکاییها برای جلوگیری از صدمه دیدن شهروندان عادی زیرا میکروب تروریزم را نمی توان با انتی بیوتیک کشتاربیگناهان مداوا کرد.

پی نوشتها:

مصاحبه حبیب الله رفیع با بی بی سی در سال 2002 که واکنش شدید فیض الله ذکی را در پی داشت
تلویزیون رنگین آلمان هامبورگ صدای فضل الرحمان در برنامه افغانستان کردستان دیگر
مصاحبه جنرال حمید گل با تلویزیون پی تی وی پرای
هفته نامه مجاهد جمعیت اسلامی افغانستان شماره 32 مورخ 22 دلو 1382

نفاق ملی یا وحدت ملی؟



احمد شکیب حمیدی

لاد را بر بنای محکم نه
 که نگهدار لاد بنلاد است

لاد در فارسی قدیم دیوار و بنلاد تهداب دیوار را میگویند. گزینش این بیت از رودکی بزرگ در این نوشتاردر واقع پرداختن و کندوکاو در خصوص این پرسش هاست 

- کیها و چرا از ما بمثابه سنگ؛خشت و سایر مصاله ساختمانی؛ دیواری(لاد )را؛ نه آنطوریکه ما میخواستیم بنا نموده اند و آنرا بر"بنلاد" خام و سطحی البته طوریکه خودشان میخواستند گذاشته اند طوریکه از همان ابتدا همچون برج پیتزا ایتالیا کجی آن از دور هویدا بود؟

- چرابجای اصلاح و ترمیم این لاد کج؛ سعی در کج نگهداشتن آن بطور مرموز؛پیدا و پنهان دوامدارد؛ در حالیکه این لاد نه تنها همچون برج پیتزا ایتالیا توریست نمی آورد بلکه تبدیل به یکی از دعواها و دغدغه های جنجال بر انگیز روشنفکری در جامعه ما گردیده است؟

- روشنفکر ما در شرایط کنونی به چی می اندیشند؟ " وحدت ملی و ملت سازی یا نفاق ملی؟"

اصولا وحدت ملی مقوله ایست مربوط به علم جامعه شناسی؛ که برای استحکام و تکوین پروسه ای ملت سازی بکار میرود.هرچند از این مقوله در ادبیات سیاسی جنگزده ما طی سه دهه اخیر از روی اغراض خاص فقط در سطح یک شعار استفاده گردیده است.زیرا در کشور ما هیچگاه وحدت ملی بصورت درست و واقعی آن تحقق نیافته و آنچه هم که بوده شبیه یک بسیج عمومی بوده است بطور نمونه میتوان از جهاد برعلیه اتحاد شوروی و یا مبارزه علیه استعمار انگلیس نام برد .زیرا انگیزه دفاع از کشور سبب گردید تاعجالتا مسایل اختلاف برانگیز داخلی کنار گذاشته شود و زمینه ای تجلی وحدت نسبی در میان توده های مردم مساعد گردد؛ اما باختم جهاد و مبارزه بار دیگر منافع قومی و گروهی بر منافع همگانی رجحان پیدا نمود و سبب کشمکش و فاجعه گردید.و در نتیجه ثابت گردید که بدون گذشتن از نظر خویش و تسلیم به نظر همگانی وحدت ملی یک رویا باور نکردنی میباشد.

اصولا "ملیت و قومیت" اجزای لاینفک یک ملت بوده و نسبت به ملت؛ "ملیت و قومیت" پایه های مستحکمتر دارد. ملت را میتوان از هم پاشاند همانطوریکه میتوان آنرا ساخت هم به زور هم به رضا. ملت اگر به زور ساخته شود بزودی از هم میپاشد بطور نمونه اتحاد شوروی هفتاد سال از هفده ملت و شاید نزدیک به دهها ملیت مختلف ملتی را به اسم شوروی ساخت اما امروز حتانامی از ملت شوراها در جهان نیست و همین طور یوگوسلاویا؛ اما المانها که یک ملت واحد هستند با وجود فاصله هفتاد ساله دیوار جدایی"برلین" دو باره باهم طوری گره خوردندکه به گفته دوستان فارسی زبان ایرانی ما انگار نه انگار.

ابن خلدون جامعه شناس نامور دنیای اسلام عقیده دارد که هیچ ملتی را نمیتواند تجاوز خارجی از میان بردارد مگر اینکه آنرا در میان خویش به نیرو های متخاصم تقسیم کند, وی در مقدمه معروف خود پیرامون عروج,نزول و زوال ملت ها مینویسد:"ملتها نیز مانند افراد رشد و نمو میکنند؛ جوان میشوند به پیری میرسند و بالاخره میمیرند ولی همنطوریکه فقر و مرض عمر فرد را کوتاه و محیط سالم و آب و هوای پاک به افزایش طول عمر انسان می انجامد ملتها نیز در شرایط سالم ملی عمر دراز میکنند و دیر می پاینداما ملتهای در حال زوال آنگاه که تاریخ بخواهد نقش هستی شانرا از دیوار زمان بزداید نخست در میان خویش تقسیم میشوندو سرانجام عصبیت های قومی گریبان شانرا میگیرد و بدین ترتیب به پروسه زوال خویش سرعت میبخشند .پس یگانه راه زوال قومیت و ساختار ملت همانا رشد و انکشاف متوازن و عادلانه آنها در چار چوب ملت واحد میباشد وبس.

هرچند قوم گرایی یا پارتیکولاریسم در هر جامعه ای با هر سطح رشد؛اجتماعی و سیاسی یک عمل واپسگرایانه هست،امابدون شک شکوفایی فرهنگ محلّی , منطقه ای و خود گردانی ادارات محلی و دولتی؛ خواسته هایی دموکراتیک هستند که با،رعایت اصول دموکراسی , جزء برنامهء سیاسی هر حکومتِ دموکراتیک و مردمیست. تحقق این خواسته ها باعث شکوفایی و غنای فرهنگی؛ ملّی میگردد.

 هویت ما اکتسابی است یا تحمیلی؟

از گذشته ها تاامروز مردم ما در داخل کشور با منشا های قومی و محلی تشخیص میشوند و نامهای "فارسی وان" اوغان" "هزاره"؛ "ازبک"؛ هندو و نورستانی یا شمالی وار, جنوبی وار؛ کابلی؛ غزنیچی؛ هراتی و لوگری بر آنها اطلاق میگردد.لهذا به یقین میتوان حکم کرد که نتنها کلمه( افغان) در بر گیرنده تمام ملیت های شریف و ساکن کشور ما نیست بلکه این نام در نزد سایر ملیتها کشور ما تنها و فقط مربوط به ملت شریف پشتون میباشد؛ دقیق بیاد دارم در شهر خود من(شهر غزنه) منزل محترم سارنوال وردکی را که از سالیان دور در شهر ما میزیست "قلاع اوغانا" یاد مینمودند و تا همین حالا به همین اسم یاد میشود.پس سوال اساسی اینجاست که چرا بعضی ها با وصف دانستن حقایق باز هم برافغان بودن و آریائی بودن و اصیل بودن اینقدر اصرار میورزند و حتا فخر میفروشند؟چسپیدن به افغان و افغانیت و جلوگیری از ذکر نام ملیت های دیگر چی سودی بحال زار ملیت های ساکن کشور ماخواهد داشت؟چرا حتا اجازه نمیدهند بحث و گفتمانی در این مورد صورت بگیرد؟چی فرق میکند اگر ما هویت پنجهزار ساله دروغین نه بلکه هویت پنج روزه واقعی داشته باشیم؟

آیا کشور آمریکا که بیش از چند صد سال تاریخ ندارد، یک ملت بی هویت است؟ آیا دنمارکیها که اجدادشان به روایت "ویل دورانت" تا قرن 11 پس از میلاد آدمخوار بوده اند، امروز یک ملت مدرن نیستند؟ آیا گاهی در پارلمان اروپا زمامدار ایتالیااز عظمت تاریخی روم باستان سخن گفته تا به اروپاییان فخر فروشی کند؟! آیا کشورهای اسکاندناویا که تازه ملت شده اند، متمدن تر و مدرن ترند یا ایتالیائیان وارث امپراتوری روم؟در پاسخ به تمام این پرسشها میتوان گفت که طرفداران هویت تحمیلی افغان به دو دسته منقسم میشود. دسته اول آنهای اند که در حاکمیت های قبیلوی گذشته به نان و نوا رسیده بودند و امروز مطمئن شده اند که آنگونه حاکمیت ها دیگر قابلیت زیست خود رادر بستر جامعه ما کاملا از دست داده است لهذا میخواهند با خدعه و تزویر؛دسیسه و توطئه با تکیه بر شمشیر بیگانه یکبار دیگر با استفاده از درامه اکثریت و اقلیت برای خویشتن نقش برادر بزرگ کمائی کنند و همین طور هم کردند. در حالیکه خود شان هم به پایداری آن بدیده شک مینگرند.اما دسته دوم عده ای بی خبر و عاشق لاف و گزاف میباشند. این آدم ها به اصطلاح سنگک ذهن شده و تلخبختانه رویا های خیالبافانه عده ای از ملت ماناشی ازهمین گونه پندار های واهی است که بنابر عوامل متعدد میراث دیرینه ای ما گردیده است.بطور نمونه بسیار شنیده ایم که میگویند هتلر گفته بود که اگر عسکر از افغانستان؛ صاحب منصب از ترکیه باشد من دنیا را در چند روز شکست خواهم داد.



و فرجام سخن اینکه:

استفاده از ميوه ممنوعه آگاهي به بي تفاوتی و بی اعتنائی انسان به زندگي ‏روزمره خاتمه میدهد.هرچند تجربه نشان داده است که اعتراض و انتقاد از مسولین و رهبران انتفاد ناپذیر یا به اصطلاح " انتقاد پروف" ما  در این خصوص بی نتيجه است اما لااقل امروز میتوان درچارچوب اعتراض و انتقاد سالم علمی و مستند دراینگونه موارد بطور جدی به روشنگری پرداخت و درصحنه سیاسی و اجتماعی حضوریافت.

هرچند نقش نهایی را " مردم" بازی می‌کنند.و آنها هستند که سرانجام مهر خود را بر هر حرکت و رویداد مهم سیاسی و اجتماعی می‌کوبند.اگر آنها پذیرفتند افغان باشند ما نیز باید آنرا محترمانه بپذیریم ولی تجربه نشان داده است که مسئولیت بزرگی بر دوش روشنفکر وجود دارد که هیچگاه نمیشود از آن طفره رفت و آنهم روشنگریست.

تساهل و تسامح نیز نمیتواند جوابگوی نیازمندی امروزی باشد

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

پيشکشم براي تو يه سبد محبته


چند ماه است که بجز دنبال کردن اخبار, علاقه ای چندانی به نوشتن ندارم. در خلال این مدت سوژه هایی بسیاری چون افتتاح پارلمان ؛ انتخاب رئیس مجلس ,تشکیل دادگاه ویژه انتخاباتی ,ایجاد پایگاه نظامی امریکا در کشور و ده ها موارد دیگر به سرعت برق و باد آمدند. و با همان سرعت در هاله از ابهام ,با رویدادهای جدیدتر از یاد ها رفتند و جای خود را به مسئله نه چندان تازه و جدیدی چون " مصالحه با طالبان!! " عوض کردند ،
اما سوژه اصلی حکومت افغانستان ,آی ایس آی و انگلیس ها در چند ماه اخیر تنها و فقط " بزرگنمائی از طالبان و صلح با آنان" تشکیل داده است. پاکستان در هردو جبهه جنگ گرم و جنگ نرم موفقیت های چشمگیری در کشور ما داشت. ابزار جنگ گرم پاکستان با وحشت و دهشت صدها تن فرزندان این مرز و بوم از جمله فرمانده سیدخیلی را به شهادت رسانیدید . و ابزار جنگ نرم پاکستان در اروپا و امریکا تحت نامهای فریبنده صلح خواهی با برپایی راهپیمائی ها خواهان خروج نیرو های غربی از افغانستان گردیده و با جلب حمایت افکار عمومی غربیان میدان را برای پنچابی ها و چوهدری ها خالی میکنند در داخل کشور متاسفانه " شورای عالی صلح " نیز به عنوان ابزار جنگ نرم پاکستان عمل میکند طوریکه بار ها اعلان کردند که حاضر به پذیرش هر نوع امتیاز و پیش شرط از جانب طالبان میباشند. بمصداق آهنگ گوگوش عزیز

چه به پاي تو بريزم لايق پاي تو باشه
چه بخونم که بتونه جاي حرفاي تو باشه

پيشکشم براي تو يه سبد محبته
از تو یک تبسمی برایم غنیمته

اما عوامل ای ایس ای که تا مغز استخوان در درون دستگاه حکومت نفوذ کرده است جواب اینهمه محبت ها را با انفجار و انتحار وحشت و بربریت میدهد. و بر ناامیدی رئیس جمهور می افزایند اما رئیس صاحب جمهور همچون پتر کبیر که میگفت من راه شکست دادن را از شکست خوردن می آموزم از پشت نمی افتد و هر دو ماه یکبار بالای برادران ناراضی خود صدا میکند . هفته قبل خبری عجیبی در میدیا پخش شد که گویا ملا عمر به افرادش دستور داده که دیگر مکاتب را نسوزانند. این خبر که معلوم شد از ارگ بوسیله عوامل ای ایس ای پخش شد چنان رئیس صاحب جمهور را شادمان و دیوانه ساخته بود که :


مراتب تشکرات و تمنیات و سپاس گذاری خود رادر اسرع وقت بدون اینکه صحت و سقم خبر را معلوم کند ابراز کرد.و یکبار دیگر به ریش خود و ملت خود خندید. بیخبر ار آن که چوهدری ها چند لحظه بعد توسط ذبیح الله مجاهد به تکذیب خبر پرداخته و آب سردی را روی دستان رئیس جمهور ریختند.

اما پرسش اساسی اینجاست که چرا آقای کرزی که خود را رئیس جمهور منتخب میخواند از دیناسور طالب در ذهن خود بت ساخته و شب و روز به پرستش آن بت میپردازد؟.چرا شکستن این بت برایش دشوار است؟. آیا او که خود مسخ این نیرو، تفکر و یا گروه شده است، در عالم خود می پندارد که دیگران هم باید او را دنبال کنند؟. آیا گاهی با خود اندیشیده است که شاید دیگران این طور فکر نخواهند کرد و حتا امکان دارد که بر ضد افکار او هم باشند. آیا گاهی در عالم رویا از دایره ترسیمی خود پا بیرون گذاشته تا بفهمد که چقدر آدم خوش باور است.؟

تلخبتانه در کشور ما از سالها رسم بر این است تا دوسیه ها ناگشوده بماند و گره ها بدون اینکه باز شوند جای خود را به گره های جدید داده  و ابهامات همچنان بر جای می مانند و سرانجام هم بدون اینکه معلوم شود که مسئله یا رویداد اصلی از چه قرار بوده چگونه اتفاق افتاده به آرشیف ذهن ها و تاریخ سپرده می شود. بطور نمونه قتل و یا خودکشی میوند وال هنوز در میدیا ما پس از 38 سال تازگی دارد چون هنوز روایت های مختلف و بسیار متضاد نقل می شود . اما همین رسم دیگر آنقدر آزار دهنده گردیده است که محال است آدم تا ابد ناروا بیند و صبوری ورزد !لهذا در این صلح یک جانبه و پر از ابهام که بنظرم هزاران نکته باریکتر از مو دارد نباید نظاره گر بود! نباید منتظر ماند تا انگلیس و پاکستان در عقب در های بسته باز هم گره دیکری را بر مشکلات ما بی افزایند! تصور بر قراری صلح در " افغانستان آزاد" توسط سرسپردگان ای ایس ای خیال فریبنده بیش نیست و بنظرم آنقدر مشکل است که درخت کیله در انترکتیکا ثمر دهد!!!!

،

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

گیرم که فلک جامه دهد کو اندامش؟



با نزدیک شدن دور دوم انتخابات ریاست جمهوری،نه تنها اپوزیسیون بلکه، فریب خوردگان و حتا حامیان و همدستان کرزی، شرکاء، و حاشیه نشینان قدرت با کشیدن شمشیر انتقام علیه ایشان صف بسته ویا هم به گونه ای از وی بریدند و در انتظار بدست آوردن مدال های رنگارنگ از کاخ سفید لحظه شماری میکنند.زیرابه پندار اکثریت از شخصیت ها و گروه ها، اوراق رآی دهی ملت بطور داوطلبانه در صندوقی واریز میگردد که دارنده بیشترین و بهترین مدال از کاخ سفید باشد، جالب اینجاست که اینبار حتا خشونت ورزان از بکار گیری ادبیات خشن علیه پروسه انتخابات در گفتار و کردار پرهیز وبا کنار گذاشتن تهدیدات تروریستی، عملآ با امریکا وارد مذاکره (معامله) شده اند.هرچند سفیر امریکا شایعه ای هرگونه مذاکره و تماس با گلبدین و طالبان را رد نمود اما حمایت ضمنی واشنگتن از تمدید دوره کار کرزی در حالیکه انزجار و نفرت نسبت به رژیم موجود در سطح ملی و بین المللی در اوج خود قرار دارد، خیلی شگفت آور و معمایست !زیرا رژیمی که ذکر خیرش در مطبوعات جهان عنوان" فاسدترین" رژیم جهان را کسب نموده و راهپیمائی های اعتراض آمیز هر از چند گاهی علیه والیان رژیم در شهرهای مختلف افغانستان،، خیزابه های اعتراضی جنبش های محصلین در دانشگاه ها علیه قوانین تبعیضی رژیم و ابراز انزجار مردم از مسگر و آهنگر گرفته تا افسر و .مامور و مجاهد و طالب نسبت به این رژیم در اشکال گوناگون همه حکایت از این امر دارد که مردم می خواهند از شر چنین رژیمی فاسد هر چه زودتر رهایی یابند و تغیری در زندگی شان بوجود آید.هر چند هر تغییری الزاما به معنای تحول نیست و مردم کاملا به این نکته واقف اند که شعار تغییر توسط اوباما بمنظور رهائی مردم ما از مشکلات موجودنبوده و نیست!بلکه ا وباما با شعار تغییر و اساسا برای پیدا کردن راهی برای برون رفت از بن بست بمیدان آمد.

نقش و رسالت اوباما تحقق تغییری که مردم متنفر از بوش و سیاستهایش خواهان آن هستند نیست بلکه ایجاد بلنداٰژخاکریز در برابر تغییرات واقعی و مطلوب مردم است. اکنون بر همه روشن شده است که اوباما در واقع همان اهداف و سیاستهای دوره بوش را به طریق دیگری به پیش میبرد. تفاوت در شیوه ها است و نه در مضمون. اهداف و مضمون سیاست اوباما نیز تامین هژمونی و سرکردگی آمریکا به رقبای جهانی اش در دوره بعد از جنگ سرد میباشد.

بنابرین حمایت ناکهانی امریکا از تمدید غیر قانونی دوره کار رژیم کرزی برای ملت ماخیلی هم غیر منتظره نبود؛هویداست که انگشت گذاشتن بالای حکومتی که خود بنیادگر آن هستند نوعی از بازی جدید موش و پشک میباشد که بنابرنداشتن بدیل مناسب از جانب امریکایی ها جهت فریب اذعان عامه براه انداخته شده بود ؟!بهر حال گرچه تحلیل چون و چرایی این ماجراها و اهدافی که از این رهگذر توسط قدرتهای بزرگ پی جویی می شود بدون شک مساله بی اهمیتی نیست امامن توان واکاوی آنرا در خود نمیبینم، هدف از این نوشتار تنها و فقط پرداختن به علل پافشاری بیش از حد رژیم موجود، در حفظ قدرت که خود به معضله و درد سر بزرگ تبدیل شده است میباشد.بنظرم خیلی جالب است که رژیمی که منفور عالم و آدم گردیده و حتا( افغان ملت) از آن رو گرداند چگونه و بکدام رو آرزو دارد با چال ونیرنگ و دسیسه پنج سال دیگر بر سریر امارت افغانستان تکیه زند و بر گرده این ملت سوار شود؟چنانچه از عنوان این نوشتار پیداست،


گیرم که فلک جامه دهد کو اندامش ؟؟

هر چند کرزی وتیم تمامیت خواه حاکم بخوبی میدانند که،اگردر آینده، روزی به نیکی از آنان یاد شود،تنها و فقط به خاطرنقش برجسته انان در، دامن زدن به تبعیضات قومی خواهد بود،زیرا سیاست های فاشیستی همین رژیم سبب بیداری اقوام ساکن در کشور از خواب طولانی و در نهایت تخریب فرهنگ "گوسفندیزم" در کشور گردیده ومیگردد، لهذا ابقا،انتخاب یا انتصاب مجدد کرزی و شرکاء،در مقام ریاست جمهوری ایجاد زمینه برای یک طغیان وسیع اجتماعی خواهد بود!

اما بازهم همانگونه که میگویند قدرت حماقت بار میاورد کرزی و حواریون علیرغم تمامی این زمینه ها همچنان خواب رهبری جامعه افغانستان را میبینند و"ایلا دادنی " نیستند !!از سوی دیگر همین تیم بیشتر و بهتر از هر گروهی بخوبی میدانند که اکثريت جريانات روشنفکري و سياسي در کشور،در طول هفت سال گذشته از دوران انقلابیگری عبور و به دوران بلوغ و خردمداري پا گذاشته اند و به این سادگی نمیشود کسی را فریب داد.از سوی دیگر فضای رقابت های انتخاباتی، همزمان با راپور دهی سالانه ( مدیران اجرایی) حکومت نیز هست. بنابراین مردم با چشم های باز و گوش ها ی تیز میبینند، میشنوند و ارزیابی خواهند کرد.بنابرین پایان دوره کار حامد کرزی فرصتی خوبیست برای ارزیابی عملکردها و میزان اثربخشی اقدامات هفت سال گذشته جناب ایشان در مقایسه با سایر کاندیدان احتمالی برای سنجش امکان تحقق وعده ها و شعارهای انتخاباتی و نیز فرصتی برای محک زدن و مقایسه کردن.!

ولسمشر مادام العمر

کرزی که دوره های موقت، انتقالی و انتخابی را بدون هیچ دست آوردی بحیث رئیس جمهور به پایان میرساند، اکنون خیال شاهی ویا احتمالآ شاهنشاهی دارد بنابرین پرسشی که پاسخ دادن به آن مستلزم هیچگونه درنگ جدی و عمیق در چرایی و چگونه گی آن نیست.برنده بودن مجدد کرزی در دور دوم انتخابات ریاست جمهوریست!این مطلب را بسیاری از نویسندگان و سیاسیون خیلی عالمانه از طریق سایت های انترنتی تحلیل و موشگافی نموده اند که:

در میان اسامی که بعنوان نامزدان احتمالی یاد میشود، کرزی چانس بیشتری دارد!! منهم چانس کرزی را بدلایل ذیل نه تنها بیشتر بلکه مادام العمر میپندارم :.

-- نبود رهبر محبوب و قابل اعتماد که بتواند اقشار مختلف جامعه را به خود جذب کند و قادر باشد تاثیرات همه جانبه ای بر آنها بگذارد، یکی از معضلات اصلی جامعه ما محسوب می شود. نبود آلترناتیف دارای نفوذ که با طرح های عملی و عینی خود، توده های مردم را به میدان مبارزه بکشاند، از جمله فکتورهایی است که بدون شک نیروهای سیاسی از نبود آن رنج، و کرزی از نبود آن گنج میبرد.

- از سالیان جهاد تا اکنون هیچگونه گفت و شنود و نشست و برخاست، برای اتحاد و ائتلاف نیروهای سیاسی نه تنها به نتیجه مطلوبی نرسیده است، بلکه صفوف ها، ناهماهنگ تر، فاصله ها بیشترو انشعاب و تفرقه بیشتر شده است؟

هرچند افراد و احزاب متشکل در " جبهه ملی " – با وجود برخی کمبودها و ناتوانی ها- با گونه گونی اندیشه و سلیقه،توانستند همدیگر را تحمل کنند و چالشی جدی فرارای کرزی قرار گیرند، اما عدم پیوند و نبود رابطه منظم، همه جانبه و ارگانیک شخصیت های داخل جبهه با همدیگر و توده های مردم، خود خواهی ها، زمینه را برای رشد جریانات مشکوک، وابسته و گسسته از رژیم، فراهم ساخت که نتیجتآ نمیتوان انتظار جدی از آنها داشت!
- دور پيشين، افق انتظارات بيش از توانايي و حدود اختيارات کرزی بود- امااينك هرچند سقف انتظارات چنان پائين آمده است كه عده ای به کرزي و امكان آمدن او ناباورانه مي‌نگرندابر عکس کرزی دارائی چندین برگ برنده است او با در دست داشتن دادگاه عالی از یکسو و امکانات دولتی از سوی دیگر نه تنها اکنون بلکه تا زنده است میتواند حکومت کند، همه ما بیاد داریم زمانیکه استاد ربانی دوره کارش را بوسیله دادگاه عالی تمدید کرد از همه اولتر ملا تره خیل صدایش را از بی بی سی بلند کرد که قاضی حق ندارد امیر مقرر کند بلکه امیر میتواند قاضی انتخاب کند ولی اکنون همان ملا تره خیل در پارلمان نشسته و آن وجیز ه اش را فراموش کرده است!شاید هم قاضی در تقرر امیر محدودیت داشته باشد اما در تقرر " ولسمشر"مانعی نباشد.

کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکر در برابر رژیم و پذیرفتن داوطلبانه نکبت سیاسی و فرهنگی که توسط قوانین قبیله بر جامعه ما تحت عنوان" وحدت ملی" حاکم گردیده، خود بمعنی تسلیم شدن بمرگ تدریجیست،در حالیکه رسالت روشنفکر، روشنگریست و نه تسلیم شدن به قوانین قبیله.!! هویداست که آزاد شدن جامعه نخست از آزادمنشی روشنفکران آن رنگ میگیرد وبدون جدا شدن آنها از قید و بند هر نوع نازائی فکری.هیچ تغیری ممکن نیست!!،

، طبعیتآ بدون اصالت فکر، بدون ازادی بی حد و حصردر اندیشیدن و بدون شجاعت در ابراز آن، روشنفکر، بعنوان تنها قشر مسئول روشنگری در یک جامعه و عامل حرکت فکری آن وجود خارجی نخواهد داشت و شوربختانه که در کشور ما، بسیاری از روشنفکران هنوز نمي‌دانند؛ که کار روشنفکر روشنگريست و لازمة روشنگري، رعايت اصل دکارتي جدا ديدن هر چيز از همه چيز؛ يعني ديدن يک کل در اجزاي از هم تفکيک شده ا

بنابرین فرضیه " مشارکت مردم یعنی جدی گرفتن آنان" در کشور ماچندان صدق نمی کند زیراکرزی وتیم تمامیت خواه حاکم، جامعه را علنآ به سمت «بدویت»فکری، قومی و نژادی سوق میدهند،و در این راه موفق هم هستند چون ملت های توسعه نیافته طبعیتآ بستر خوبی برای برگشت هایی تعصب آلود و غیر خرد مندانه به «بدویت» حتااز نوع طالبی بوده، و به سادگی حاضر نیستند تااز وابستگی های غیر عقلانی خود از مفاهیم چون عقیده، قوم، نژاد،صنف و طبقه کاسته و پیوند های جدیدی را بامفاهیم چون دموکراسی و حقوق شهروندی برقرار نمایند. زیرا این یک فرایند تاریخی و یک الزام اجتماعیست که حاصل، مدارا و تحمل دیگران میباشد. بنابرین گرچه فضای رقابتی و فرصت تبادل نظرات و تضارب دیدگاههای مختلف در آستانه هر انتخابات برای رشد و بالندگی فکری و سیاسی هر جامعه و گسترش و تعمیق مشارکت مردم بسیاربا اهمیت است اما نقش (توطئه و دسیسه رانمیتوان نادیده گرفت و یا هم انتظار داشت، «سوژه» خارج از آن قابل تصور باشد...

لکه های روشنائی در افق تاریک خراسان کهن


10 دي 1387,ساعت 12:00
بدون هیچکونه تردیدی کارروائی هفت ساله اخیر رژیم موجودآئینه حقیقت نمائیست که وجود فاشیزم قومی را بطور عریان و آشکار بنمایش میگذارد!متاسفانه عده ای هنوز هم نمیخواهند در این آئینه بنگرند چونکه نمیتوانند بر فقر فرهنگی و بی نوائی سیاسی خویش بگریند, بلی آنهائیکه هفت سال قبل " از ظن خود با این رژیم یار شده" بودند تا مسیر مدینه فاضله را با رهنمائی آنها دریابند پس از گذشت ماه عسل رژیم بتدریج به این نکته پی بردند که سرنوشت ملتی را بدست شعبده باز ماهری سپرده اند که در تمامیت خواهی دست اجداد و اسلافش را از پشت بسته است!

این مداری قومپرست با دیدگاه واپسگرایانه که دارد هنوز هم به جامعه به عنوان یک قبیله مینگرد, بطوریکه پس از بقدرت رسیدن بزودی ماشین ترور هویتی,تاریخی,فرهنگی ,روانی و حتا شخصیتی را توسط یک تیم تمامیت خواه و تازه بدوران رسیده با سرعت محیر العقول براه انداخت, تا بزعم خودش بعنوان یک فرمانروائی بلامعارض عرض اندام نماید.هرچند این حرکات شتابزده که توسط دارالاماره سازمان و از پشتیبانی بیدریغ جامعه جهانی برخوردار بود توانست نوعی یآس و ناامیدی را در اذهان استبداد پذیر سران گروه های مطرح در کشور مستولی کند اما بزودی جامعه منفعل ما را از خواب سنگین بیدار و زر ورق بظاهر زیبایی وحدت ملی را بیرنگ ساخت این سناریوی کهنه که ذریعه بازیگران شیاد با همان تکتیک های زنگ زده غرض نفی و انکار دیگران براه انداخته شده بود مرز افراط را شکست و جامعه ما را مجبور نمود تا بجای انفعال رویکرد نسبتآ فعالی داسته باشند.اینجاست که امروز تشکلات چون اتحادیه خراسان , تلویزیون خراسان , هفته نامه خراسان , حزب سوسیال دموکرات خراسان ,مرکز تحقیقات خراسان , تاجیک میدیا, اتحادیه تاجیکان, اتحادیه ترک تباران, و جنبش های دانشجوئی در داخل و خارج کشور فعال گردیده اند.جالب اینجاست که این حرکات از پتانسیلی نسبتآ خوبی نسبت بگذشته برخوردارند. زیرا از یکسو برای نخستین بار با استفاده از دموکراسی امریکایی بخشی عظیمی از نیرو های داخل کشور با بخشی از نیرو های پرتجربه در خارج کشور در یک حرکت عملی و کار ساز باهم نزدیک شده اند و از سوی دیگر چنانچه در بالا تذکر دادیم این حرکات زائییده همان بستر فرهنگیست که بطور واکنشی شکل گرفته است و اگر نیرو های سیاسی اجتماعی این خطوط برآمده از بطن جامعه را که در حال برجسته شدن و خودنمایی است بموقع درک ومحور حرکت های خویشرا بر همین اساس تنظیم نمایند مطمئنآ امیدواری زیادی وجود دارد

زنده باد پوهنتون مرگ بر دانشگاه

این شعار بشکل انتحاری توسط فرزندان ناخلف که برآیند فرهنگ واپسگرای فاشیزم طالبیست در برابر شعار زنده باد دانشگاه و زنده باد پوهنتون عنوان گردید و اوج بینوایی و درماندگی یک فرهنگ آشفته و درهم آمیخته را که ناشی ازیک چنین تفکر ابلهانه و تنگنظرانه است به نمایش گذاشت, مضاف براین ,این شعار در واقع نشانه بن بست فکری و فقدان رابطه شهروندی گارگذاران این رهپیمایی را نشان میدهد , زیرا هیچ سندی خفت بار تر و ضد انسانی تر از این نیست که زبان شهروندان خودت را واژه های بیگانه خطاب کنند و حکومت مرکزی کشور حتا تحمل وجود تابلو به زبان غیر از زبان قبیله را نداشته باشد و برای نابودی آن از نیرو های مسلح ,جریمه و حتا سبکدوشی از وظیفه استفاده کنند این عمل حکومت دقیقآ یاد آور برخورد نازیها آلمان با شهروندان یهود آلمان میباشد.! از سوی دیگر این شعار "وحدت ملی " را برای ما چنین بتصویر میکشد
"وحدت ملی یعنی انحصار حقیقت توسط من, وحدت ملی یعنی اطاعت بی چون و چرا از من, وحدت ملی یعنی دشمنی با پلورالیزم فکری , سیاسی, عقیدتی, وحدت ملی یعنی بستن چشمان دیگران با دستمال فریبنده که در نهایت به حذف یا به خدمت گیری دیگران می انجامد!"
این رهپیمائی که بخاطر ارضای عقده کارگذاران حقیر مبتنی بر عصبیت ایلی سازماندهی شده بود برای بیداری ملیت های ساکن بسیار مفید و موثر تمام شد که باید از کارگذاران آنها تشکر کرد.

جنبش محصلین و چالشها

یکی از اخلاقیترین اصول زندگی بشر مبارزه با کژیهاست, بقول برتولدبرشت " آنکه حقیقت را نمیداند نادان است و آنکه میداند و دروغ میگوید تبهکار است" بر روی همین اصل محصلین عزیز دانشگاه های کشور ما در راستای مبارزه با عصبیت حاکم قبیلوی در گام نخست خواهان نصب تابلو بزبان فارسی آنهم در سرزمین که از سپیده دم تاریخ بشریت زیستگاه, خواستگاه و زادگاه زبان فارسی میباشد گردیدند. ویژگی این جنبش شعار " زنده باد پوهنتون- زنده باد دانشگاه" بود.آنها با این شعار در واقع خواستار همزیستی و همکاری با کسانی بودند که عملآ با شعار نابودی آنها در مقابل آنها صف کشیده بودند .مبرهن است که از ویژگیهای بارز عصبیت قبیلوی یکی هم ایستادگی و انعطاف ناپذیری در مقابل هرگونه دگرگونی اجتماعی سیاسی و فرهنگیست.مضاف برآن هرگونه ,حق خواهی را نتیجه توطئه بیگانه پنداشتن, و با ساختن یک دشمن فرضی خود را بحالت تدافعی قرار دادن و در نهایت به همه چیز حکم سانسور را دادن از خصوصیات و قوانین نافذ شده ای فاشیزم قبیله میباشد, زیرا حاکمیت قبیلوی از به اصطلاح هجوم فرهنگی وحشت دارد چون ادامه حیات و بقای خود را در ادامه و استمرار وضع موجود میبینند و همچنان وجود همیشگی یک دشمن فرضی برای تداوم عصبیت قبیلوی و ایجاد یکپارچگی جوانان ناآگاه برای فرمانروائی رئیس قبیله یک فکتور اساسی و الزامی بشمار میرود!اما با تمام اینها شوونیزم قبیله نمیتواند در مقابل فریاد حق خواهی یک ملت سد واقع شود و چالشی بشمار آید زیرا همانطوریکه آقای ریگستانی در مقاله خود تحت عنوان "بحث دانشگاه در پارلمان" نگاشته است, تمامیت خواهان در اینگونه موارد وارد بحث تحلیلی نمیشوند و از دیالوگ و گفتگو نیز پرهیز مینمایند اگر بخواهی دلیل بیاوری رگان گردنش را میپندانند و اتهام ستون پنجم دشمن را برایت میزند, اما این بهانه ها در این زمان پوسیده و نخ نما شده اند و چاره جز گردن نهادن بخواست ملت ندارند,و اما مهمترین چالش در شرایط موجود در برابر هر گونه خواسته های بر حق و هرگونه حق خواهی وجود لمپن های غیر پشتون در میان ماست ! این لمپن ها که با عناوین چون پوهنمل, پوهاند , پوهنیار , دگروال , حارنوال, صوبهدار و علاقه دار و با مدال های نظیر امیر کرور, شیخ تیمن سپین ادی, درخانی مفتخرند, شدید ترین دشمن هرگونه دگرگونی ونقد گذشته میباشند زیرا هر گونه دگرگونی , گذشته ای پرافتخار انها را از هاله ای تقدس خارج میکند, وظیفه این لمپن ها فقط صیقل دادن مدالی عتیقه است که بر سینه دارد فرق نمیکند که این مدال را از کدام وطنفروش بدست آورده باشد انها سخت به این مدال نیاز مند دارند. این گونه آدمها فقط برای فصل کردن می آیند و محصلین عزیز باید در برابر لمپنیست ها خیلی محتاط باشند زیرا آنها با رابطه کاکا و برادرزاده وارد میدان میشوند و نخست سخن از رادیکالیسم میزنند و پس از آنکه همه را از آن نهاد یا سازمان بیزار ساخت تمام پلانها تان را نقش بر آب میکند.البته بحث لمپنیزم بحث مفصلی است که از حوصله این نوشتار خارج است ومنظور بنده از لمپن تمام اساتید محترم دانشگاه ها و افسران و مامورین ملکی نیست! لمپن کسیست که یک رتبه و یا مقام علمی را نه از روی لیاقت بلکه بوسیله چاپلوسی و هزاران نیرنگ بدست می آورد و این رتبه یا مدال شیشه عمر اوست, زیرا با داشتن همین پیشوند ها وی خود را آدم شکست ناپذیری احساس میکند!البته لمپن های مذهبی نیز در جامعه ما وجود دارد,یک نگاهی گذرا بتاریخ چند دهه اخیر نشان میدهد که امان الله خان بوسیله همین لمپن ها وادار به فرار شد و حبیب الله کلکانی بوسیله همین لمپن ها به چوبه دار کشیده شد!

بهر حال با نخستین حرکت این جنبش که نمایانگر فرهنگ والای خراسانی بود معلوم گردید که جوانان ما پتانسیل قوی برای خیزش علیه استبداد را دارند و حتا بدبین های حرفوی از خیزابه نوید بخش آن در امان نماندند !


خود را بشناس

این عبارت در جبین معبد قدیمی بنام "دلفی" در آتن پایتخت یونان باستان نقش بسته است. بنابرین میتوان بصراحت حکم کرد که "هویت گرایی "حتا قبل از دوران ارسطو به عنوان یک اصل در جوامع کهن مطرح بوده است.پس هر نوع حرکت در راستای هویت یابی نه تنها از منظر قانونی مانعی نخواهد داشت بلکه یک گام مثبت نیز شمرده میشود اما نگاهی گذرا به تاریخ مبارزات چند دهه اخیر در کشور ما نشان میدهد که معمولآ ما یا برای مبارزه با "حذف رقیب"که در فرهنگ سیاسی ما "نابودی کامل دشمن " خوانده میشود بپا میخیزیم ویا هم به دلایل نه چندان روشن وارد کار زار سیاست میشویم و همینکه چند گامی پیش گذاشتیم مفتون شیوه خود میشویم این شیفتگی بر خود یعنی ندیدن دیگران, دیگرانی که قرار بود برایش فداکاری کنیم و حقش را برسمیت بشناسیم اما پس از مطرح شدن و یا پیروزی دیگر نه تنها اینکه انها را بحساب نمی آوریم بلکه اگر به شیوه خود پافشاری کنند درصف دشمنان جایش میدهیم
لهذارمز موفقیت در این خواهد بود که بعنوان نخستین کار باید با این شیوه ها برای همیشه وداع گفت زیرا در زیر چتر خراسان بزرگ باید صمیمانه و صادقانه با حقوق برابر گردهم آمد! و از این پس نباید از واژه های " صمیمانه و صادقانه" همانند 
گلبدین استفاده کرد

در ثانی گردانندگان سازمانها و اتحادیه های که برای باز پس گیری هویت خراسانی مبارزه میکنند باید بدانند که در این راه مشکلات و چالشهای فراوانی وجود دارد که باید در مقابل هرکدام آنها از نهایت دقت و تآمل کارگرفت مسلمآ دموکراسی جاده طولانی است و تا یافتن این جاده چالشهای زیادی فراروی مان قرار دارد زیرا ملت ما را چنان در کوچه بندان اسطوره پردازی و افتخارات جعلی به بن بست کشانیده اند که در انظار عامه هرگونه هویت طلبی , قدرت طلبی تفسیر میگردد!

هرچند بدلایل که در ابتدا این نوشتار برشمردم اغلب این حرکت ها حرکت های واکنشی است که در برابر فرهنگ قبیله قد علم نموده اما پیروزی این حرکت ها سیاسی و اجتماعی زمانی ممکن میگردد که هرچه زودتر قالب بسته و جامه سرخگون عادت گذشته را همانند پوست مار بدور اندازیم زیرا در دنیای مدرن مبارزات سیاسی معمولآ با پوشیدن جامه و کلاه آبی رنگ منشور ملل متحد و دموکراسی کاراست نه حذف فزیکی حریف,از سوی دیگر آنچه میتواند در تحقق همبستگی و پاراستن یکپارچگی موثر باشد پذیرش گوناگونی قومی,زبانی و مذهبی در گستره کشور و تاکید براشتراکات عمیق فرهنگی و میراث های مشترک تاریخیست نه ترویج سیاست های شئونیستی صرفنظر از هر قومی که باشد!! و حقا که محصلین جوان دانشگاه های ما پختگی و درایت خود را در این زمینه نشان دادند.

بدون شک شکل گیری اینگونه نهاد ها و سازمانها در مجموع لکه های روشنیست که در افق تاریک خراسان زمین با نور هرچند ضعیف به تابیدن آغاز کرده است و این خود میتواند مایه امیدواری ها باشد,بشرطیکه با واقعگرایی و به دور از هر نوع آرمانگرایی و امید های واهی مصممانه تلاش و مبارزه کرد.