۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

نخستین پهلو زدن برای بیداری


بیداری از خواب هزار ساله

در کودکی، هر بار وقتی به صحبت های بزرگان خانواده و محاسن سپیدان برجسته شهر بدقت گوش میدادم.نخستین نقل و نبات مجلس آنها، یاد و حسرت ایام گذشته، بویژه فراوانی خوراکه باب و چیز های که اکنون به ندرت میتوان یافت، بود. گاهی تا حدی در این خصوص مبالغه میکردند که ما کودکان بوی میوه‌ها بویژه یخ ناک، قیسی، پری کوک و رواش تازه را در زمستان و قروت روغنی ، پنیر و قیماق کشک را در تابستان حس می کردیم.آشک تهیه شده از گندنه دست کنده در پیش چشم ما مجسم میشد و صدای زنگوله گردن اسپها و خرها ی حامل بارهای بادرنگ، تره و ترکاری باب به شهر را حتا در گرد صندلی و سر سرخی خیالی می شنیدیم. در ثانی بیشترین صحبت ها، بر محور حس قناعت و جمودی نسل شکر گذار و خدا بیامرز گذشته دور می‌زد.، نسل بی درد و به اصطلاح خوشبخت که حتا تعبیر خوابهای شان را بدست معبران حاکم سپرده بودند. نسلی که نه تنها کاری با کار حکومت نداشتند، بلکه حتا با لالائی حکومت در خواب می رفتند. نسلی از دنیائ به اصطلاح آزاده ولی بی خبر و بی باز خواست! کسانیکه ظاهرآ نه همنشینی با شاه را میپسندیدند و نه یاری با گدا را در شآن خود شان میدیدند.

خلاصه اینکه از دنیای یکنواخت خدا آمرزیده گانی که فراتر ازخور وخواب چیزی دیگری در زندگی نداشتند با هزاران حسرت و نیکوئی ها یادآوری میشد. از دنیای تسلیم شده گان به سرنوشتی که امثال حاکم سید عباس خان برایشان رقم می زدند تقدیر ها بعمل آورده میشد، از کسانی که در تمام عمر هرگز به مرز های خطر نزدیک نشده بودند و پیش از افتادن نخستین برف بر زمین در سر سرخی بستره پهن میکردند تقدیر و در برابر کسانیکه برای بدست آوردن لقمه نان بهتر، مانند شهید نقشبند که مادرم او را "نخ چوبند"میگفت ریسک کرده و پی تجارتش در قندهار کشته شده بود، بنام طماع و حریص مذمت میشد.

از این لحاظ خاطرات و رویاهای کودکی من نیز مانند کوچه پیچاپیچ گاو کشی شهرم،که مادرم هر بار با ترس از آنجا یاد میکرد آگنده از رنگهای متنوع، بوها و صداهای مختلف آدمی و حتا اجنه و کونتی است.تصاویری گاه روشن و گاه کم‌رنگ افتاده بر دیوار های شهر خاطرات که مرا کوچه بکوچه و سرائ به سرائ و حتا قریه به قریه می پیچاند.

در واقع برای نسل پیشتر از من، عقبگرد به گذشته و زیستن در دایره ئ بسته فرهنگ نیاکان، خوابیدن و لوت خوردن در زیر لحاف بسته جایداد و ارث پدری رویای بزرگ و سعادت دارین شمرده میشد! بریده نشدن از بند ناف اجداد و تن دادن به رزق و روزی ناچیز تا حدی مرسوم بود که کسی برادرش را که قاری قران هم بود بخاطرصاحب شدن ارث مکمل پدری کشته بود و جنازه اش را در پشت خانه خسرش انداخته بود. مادر مرحومم این داستان را با دقت همراه با معاونین قاتل که نام یکنفرش تا اکنون یادم هست میکرد. خلاصه اینکه تاآغازین سالهای جمهوریت داوود خان عقب مانده ترین لایه های اجتماعی، صرف در تابستانها از حجره های نمناک زمستانی با تفکراتی بغایت عقب مانده ومتعصب سر بیرون می آوردند و حسرت آرامش زمستان گذشته را میخوردند و بس! نسلی که هیچگاه دیده برواقعیت ها نمی گشودند و مخالف هر نوع تغیر بودند

اپوظبی میریم بخیر

خوشبختانه که همچنین بودند کسانی که زحمت بیداری و فرا رفتن از مرزهای بسته سنت را بر لذت خور وخواب ترجیح داده و با اینگار توانسته بودند تا جامعه را آبستن تغیر کنند. آنها با سعی و تلاش و آوردن دستمزد های زیاد ثابت کرده بودند که خوشبختی، حاصل تلاش و رنج کسانی است که آتش نا میرائی تغیر و تحول در درون شان شعله میزند.آتشی که بهای آن پذیرفتن رنج ، ریختن عرق و سوختن جگر است. یکی از این قهرمانان و پهلوانان روزگار مردی بود از قریه سنجتک که با پسر عمه ام مرحوم حاجی محمد ظاهر دوستی و خویشاوندی داشت. وی پس از مدتی کار در ابوظبی با پول فراوان به غزنه برگشته بود. او در برابر سوال اینکه چگونه تصمیم گرفت مسافر شود. مسافری و پردیسی که در آن وقت سخته خواری شمرده میشد را بر خلاف عرف معمول بر گزیند میگفت: راستش از خیلی وقت پیش احساس کردم که قناعت بر ارث پدر خود را بازی دادن است. فکر کردم اینگونه شیطان ما را گول میزنه بیا پناه برخدا! بعد حاجی صاحب مشتاقانه رو به پدرم کرده میگفت : میریم ابوظبی ! گمشکو در ای کاتبی چیزی نمیشه و هر دو با رضائیت میخندیدند. یعنی نخستین هسته ای جنبش های بیداری ار سنت و رفتن بسوی مدرنیته آغاز شده بود. یعنی اکثریت دیگر پذیرفته بودند که هرچند شمایلی از خوشبختی را، تقدیر برای دوام آوردن در برابر زهر زجر زندگی، گاهگاه بطور هدیه بشکل واکسینی میبخشد. اما این شفائ موقت به هیچ وجهه برای عبور از ملال و مصیبت همیشگی نیست!! باید پوستین تحجر را بیرون کشید. و دیگر قناعت به لقمه ای نان وزیستن در چهار دیواری محقر بدون داشتن گیس و تیپ کاری درستی نیست.

هنگامیکه این سطور را مینوشتم یکبار حس کردم، پدرم زیر درخت توت روی گلمچه، قدیفه ی را بر رویش کشیده و تن بخواب آرام ظهر تابستانی داده است. در پهلویش پشک اش نشسته سرتاپای خود را می لیسد. آنسوتر نور زرد خورشید بر رخسار سرخ چگه (گیلاس های کوچک) آویزان شده بردرخت بشکل زیبایی تابیده و منعکس میشود.درست بسان بناگوش کسی،.زنبورهای عسل در فضا می چرخند و صدای وز وز و ریتم آرام شان باغ را پر کرده است. همه چیز در آرامش است. نفس جوانی می کشم، درخت شعرم گل میکند چنان مشتاقانه که لذت آنرا دربند بند تنم، تا مغز استخوان هایم حس می کنم.

میخواهم پدرم را بیدار کنم. که رفیقش آمده و تصمیم رفتن به ابوظبی قطعی شده است. قدیفه را بر میدارم آه، افسوس کسی زیر آن نیست. فضائ خالی، سایه‌ای محو و اندوهی عمیق. پشتم را می لرزاند! اینجا جز خودم هیچکس نیست! هیچ صدائ بجز صدای موتور یخچال شنیده نمی شود. زمان زیادی سپری شده و این تنها یک رویاست.،.خاطرات این ناظران خاموش اما گویای تاریخ، در دیوار های خانه می پوسند و محو می شوند. دیوارهائ که دورتر و دورتر می گردند وتاآب زلال کاریز خواجه احمد جاری میشوند. از آن آب دو لپ میگیرم و بر رویم میزنم عبدالمحمد صنفی ام از درب مظفری درملتون میبراید و میگوید چه میکنی اوبرادر؟ میگویم چپ باش که  در همین کاریز زلال، عکسی را دیده ام. گفته بودم شعرم گل کرده اما همین شعر  که در سابق سروده بودم بر لبم جاری شده همین را با آب میخوانم.

عکس به قاب 
گلِ  نیلوفر آبی تو مانند شهاب 
جلوۀ قامت زیبا و قشنگت جذّاب 
رفعت کاخ جلال تو بود خلسۀ نور
شرر عشق تو در سینۀ عشاق مذاب 
من بدریای تو با جذبه فرو ریخته ام
درد عشق تو نموده ست مرا بی تب و تاب
هرگزم دیدۀ نمناک به آرام نخفت
در يمِ آرزو امید بود همچو حباب 
شب تاریک نمو کرده بشهر رؤیا
هست استارۀ من عكس بروی یک قاب 
دست دل آئینۀ طاقچۀ یادت هست
چونکه چشم تو مرا قبله بود هم  محراب 
ساغر شب شده جاری به گلوی غم و درد
 قصه هجر من و مثنوی و شهر کتاب 
گل لبخند چو مهمان لبت میگردد
عسلِ بوسۀ شيرين، به دهن  گردد آب 
با نفس هاي اهورايي توعالم دل
گشت مجنون و نویسا قلمم مصرع ناب
موی رگهای هوا مست به پیشت رقصید
چون دل مردۀ من غرق بود در مرداب
چشمۀ نوری،گلی ماهی و هم زمزمه  ای 
پای صد خلد برین با نگه افگندی طناب  
چشم خاموش مرا بینی و نظاره کنی 
این تغافل به شکیبایی من بست قلاب

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

نمیدانم ستون پنجم دشمن کیست؟

نمیدانم؟
تا کی در پهنه ی این جغرافیا اینگونه سرنوشت های تلخ برای آدم هایش رقم خواهد خورد ؟. دیگر از طالب وحمله های انتحاری اش زیاد تعجب نمی کنیم چون این وحشی گری تازه ست با زبان خشن معاصر! و حالا دیگر الفبای این زبان را می فهمیم! دیگر وقتی میشنویم که عده ای تفنگی به نام « طالب » سر شاهراه می ایستند و هر آدمی را که مثل خود شان نیست از موتر پیاده و نابود میکنند شگفت زده نمی شویم
حتا حالا اگر تصویر ضجه های فرخنده و شقایق معصوم را که به لطف ویدئوهای منتشر شده در شبکه های اجتماعی در همه دنیا دیدیم دوباره ببینیم بگفته فرنگی ها سرپرایز نمیشویم! چرا که همه ما حس میکنیم تاریخ به گستره ی ملموس تری از جنایت زیر نام طالب و داعش قساوت های منسوخ شده را به هر اسمی بازسازی خواهد کرد
اما از نظر من طالب یک گروه تروریستی نیست ، یک فرهنگ است ومنشأ آن هم در درون همه ی انسان هایی است که به هر اسمی از مرزهای انسانیت خارج شده اند. به نظر من ممکن است هر انسانی یک یا چند طالب در درون خودش داشته و دارد! وگاهی به آن طالب درون حق میدهد که کاررا به آن درجه ازنهایت پلشتی و قساوت برساند که با سر های بریده ی کسانی که با او به زعم خودش تفاوت ایدئولوزیک دارند، توپ بازی کند و با افتخار از آن فلم بگیرد و منتشر کند. با جسد بیجان فرخنده جهاد اعلان کند آنرا آتش زند و موتر را از سرش الله اکبر گویان بگذراند ! حلق شقایق معصوم را ببرد
خدایا بداد این ملت بیچاره برس
نمیدانم ستون پنجم دشمن کیست؟
اصولن ستون پنجم یک اصطلاح سیاسی است و معنی محتوایی دارد  نه
  لغوی!  در محتوا  به عوامل پنهان و جاسوس یک کشور در کشور دیگر گفته میشود که بشکل پنهانی در لباس دوست به تضعیف دولت یا گروهی که ظاهرا باید به آن وفادار باشند می‌پردازند. این اصطلاح از زمان جنگ داخلی اسپانیا در عرصه نظامی و سیاسی رایج شده‌است.
به عباره دیگر ستون پنجم یعنی خائنین!یعنی همکاران  دشمن چه به واسطه ی جهالت ! چه به دلیل عناد!و تلخبختانه کاری که از ستون پنجم  بر می آید  از چهار ستون اصلی دشمن بر نمی آید بطور نمونه 
در جنگهای سه ساله اسپانیا ( 39-1936 میلادی) هنگامی که جنرال مولا با ارتش خود به سوی مادرید پایتخت اسپانیا پیش می رفت برای کمونیست ها که بر شهر مسلط بودند پیغام فرستاد که:" من با چهار ستون سرباز و تجهیزات از شرق و غرب و شمال و جنوب به سوی مادرید پیش می ایم ولی شما فقط روی این چهار ستون حساب نکنید بلکه ستون دیگری به نام ستون پنجم هم داریم که در مادرید و حتی در میان جمع شما هستند که دانسته یا ندانسته برای ما فعالیت می کنند. شاید هم با ما موافق نباشند ولی چون با  شما مخالف هستند اعمالشان غیر مستقیم به نفع ما تمام می شود .اگر از چهار ستون اعزامی واهمه ندارید از این ستون پنجم بترسید که در تمام امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهار ستون را به داخل شهر هموار می کنند۱. "
همین طور هم شد و بالاخره ژنرال  با کمک همین ستون پنجم و خرابکاری آنها توانست پایتخت اسپانیا را که کابوس قحط غله و گرسنگی بر آن سایه انداخته بود تصرف کند و سلطه و سیطره کمونیستها و جمهوری خواهان را از سراسر خاک اسپانیا بر اندازد . از این تاریخ است که اصطلاح ستون پنجم وارد اصطلاحات سیاسی شد و به عاملان اجنبی و به طور کلی هر فرد و دسته ای اطلاق گردید که اعمالی به زیان و ضرر خودی و سود بیگانه انجام دهند. 
حالا باین مقدمه نسبتآ طویل میپردازم به اصل مطلب و عنوان این نوشتار که ستون پنجم در کشور ما کیست؟ چرا پس از سقوط کهندژ در مطبوعات ما این اصطلاح رسانه ای شد و ورد زبان همگان گردید. اما پیش از این توجه شما را به سخنان کمال صافی نماینده مردم کندز در شورای ملی جلب میکنم ایشان بنمایندگی از مردمی که ناموس شان بتاراج رفته و چور و چپاول شده اند از تربیون همان مردم چنین فریاد میزدند : در کندز هیچ چیز چور نشده ! بلکه برای چور آمادگی گرفته شده حالا چور میشود دروغ اس دروغ اس دروغ اس
یعنی بگفته این ستون پنجمی آی ایس آی ؛ اردوی ملی افغانستان که برای حفاظت از مردم آنجا بدانجا رفته  اند ارتش نه بلکه گروهی از دزدان است و وحشیان قرن دستار سیاهان جذام آور پاک پاک اند در کندز آب از آب تکان نخورده ! اینست چشم سپیدی ! این است سیاه را سپید کردن! اینست ستون پنجم ! اینک مردمی که نماینده اصلی فضل الرحمن ملا عمر حمید گل و جنرال راحل شریف را بنمایندگی خویش برگزیده اند بچشم سر میبینند که در زیر زنخ شان مار خوش خط وخال را جا داده اند. شما باور کنید که اگر افشاگریهای همین فیس بوک و تکنالوژی نوین نمیبود هاشمیان روستار تره کی نبی مصداق و چاپلوسان حرفوی همه به تائید ازین مار آستین سر میجنباندند و میگفتند العیاذ بالله! طالبان فرشته های صلح اند چند نفر از ایران آمده بوده از موقع استفاده کده گد ودی جور کرده و مزدوران ایران که در ارتش جا گرفته اند حالا برای چور رفته اند افغان اصلی بچیان گاهی از اینکار ها را نمیکنند بلکه این سقوی ها هستند که بر خلاف پروسه صلح افغان اصلی بچیان را از آن شهر میرانند
بلی متاسفانه این واقعیت کشور ماست! افغانستان بروایت تاریخ غبار (افغانستان در مسیر تاریخ) از گذشته ها محل امنی برای جاسوسان بیگانه بوده است. از قاضی قادرو و شاه جی گادیوان دیروزی گرفته تا جاسوسان امروزی نظیر کمال صافی در  میان این ملت  پاکدلان  پناهگاه امن؛ نام و نان عزت و حرمت دارند. نان میخورند و حرمت نمک میشکنند. و این دایره خبیثه جریان دارد. بهمین دلیل پس از شکست رژیم مزدور طالبان در ۲۰۰۱ پاکستان این گارنیزیون انگلیس با شماری زیادی از جاسوسان کار کشته  در یک لایه  مهاجم وارد عمل شد و بسهولت از ارگ گرفته تا دستگاه های امنیتی و  پارلمان و  حتا تا کمیته المپیک کشور نفوذ خود را تعمیم وگسترش داد. رشد ستون پنجمی ها در این سالها بحدیست که در تاریخ هیچ کشوری بچنین سهولت مساعد نبوده و نیست مثلن همین حالا من با چندین تن از فارغین فاکولته حقوق و علوم سیاسی افغانستان صحبت کرده ام که اول نمره از آن فاکولته فارغ شده اند پدران شان در جهاد و مقاومت سهم داشته اند ولی برای گرفتن یک ماموریت عادی به وزارت خارجه هفت خوان رستم را باید بگذردند ده جای امتحان داده اند و بالاخره کاتب هم مقرر نشده اند اما شخصی مجهول الهویه  بنام جانان موسی زی مثل ملی در چشم مردم یکشبه سبز میکند در ۲۳ سالگی سخنگوی دستگاه دیپلوماسی افغانستان میشود و در ۲۶ سالگی سفیر کبیر و نماینده دایمی افغانستان در اسلام آباد ! وی حتا مثل شاه جی گادیوان دیروزی که در رکاب شاه محمود خان سفر میکرد و بجای او امر و نهی میفرمود؛ در ر
کاب اشرفغنی همسفر او در هند وستان بود ! 
همینطور لایقترین پیلوتان و انجنیران که لیاقتشان در قوای هوایی دیروز زبانزد عام و خاص بود در این رژیم جا ندارند یا به تقاعد سوق شده اند  و یا هم در پست های پسیف گماشته شده اند اما عبدالوهاب که به طرفداری آی ایس آی در کودتای تنی  شهر کابل را بمبارد کرده بود . قوماندان قوای هوایی افغانستان است . در سال ۲۰۰۷ رسانه  ها از گرفتاری آصف ننگ و زندانی شدن او  از سوی امنیت ملی در حال جاسوسی در نزدیکی سفارت پاکستان گذارش دادند اما وی بزودی تبرئه شد و چنان نردبان ترقی را پیمود که هیچ تعلیم یافته ای تا حالا حتا در خاندان محمد زائی نه پیموده است ایشان بزودی با عزت  و شان رها و سخنگوی پارلمان افغانستان شدند سپس سخنگوی وزیر تعلیم و تربیه و بزودی معین مسلکی آن وزارت و با جلوس اشرفغنی والی فراه گردید! ایشان در ۱۳۵۷ تولد هم نشده بود بنابران نه در جهاد سهم داشته و نه تحصیلات عالی دارد! در حالیکه هزاران مجاهد تحصیل یافته و هزاران نفر دارائی تحصیلات عالی وزارت بوزارت برای یک ماموریت عادی سرگردان اند این سه نمونه ای سوال براانگیز پیش خودم هست . که خدمت تان تقدیم کردم. از همه جاسوسان نقابدار و ستون پنجمی ها پنهانی که امیدوارم خداوند روزی تمام آنها را خلق و رسوا سازد. هنوز کسی با اسناد محکمه پسند آگاه نیست.فقط در اخیر میخواهم این نکته را اذعان کنم که هر چند:.
اصطلاح ستون پنجم از نظر معنی و مفهوم مجازی همان جاسوسی است؛ اما  با این تفاوت که جاسوس به ضرر و زیان بیگانه و نفع و مصلحت ملت و کشور خویش کار میکند . در حالی که ستون پنجم  کاملن بر عکس دانسته یا ندانسته برای زیان  خود و نفع بیگانگان کار می‌کنند.

۱ - ویکی پیدیا

۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

شرط آفتاب


بستگی دارد !!!!


دوباره سوئ رودخانه محله ما رفتم و روی همان دراز چوکی،در حالیکه بر لبم ترانه ابوالقاسم لاهوتی "خورشید من کجایی؟" را زمزمه میکردم، نشستم و بر آسمان رویا ها غرق شدم.، شگفتا که امروز ، از  در و دیوار خانه ها و اپارتمان های کنار دریا تا افقهای دور و بی در و پیکر، هیچ صدائ بر نمیخیزد.همه در سکوت مطلق فرو رفته اند.،آسمان مملو از ابر و پر از بغض است! کسی مثل من با دل تنگ در کنار دریا نیست! چند زاغ پیر با نگاهی غمناک و گرسنه، در عقبم روی درختی نشسته اند و به عابران غمزده ئ، چون من خیره میشوند تا شاید صدقات نیاز ها را با پرتاب تکه نانی بسویشان بدهند.
آری! انگار امروز هیچ امیدی نیست. خورشید در لحاف ابرها پیچیده و رفته! زیرا خدائ خورشید برای خوشحال کردن دل عاشقش شرط گذاشته و  میگه:  بستگی دارد
  It depends

رو به آسمان پر بغض و ابر هایش میکنم! دلی پر از بغضم را اینسان نصیحت و خالی میکنم: همانگونه که خورشید اشعه زرینش را پس از بارش قطرات زیبای باران با مهربانی بر گلاب و مرداب یکسان می تاباند و بر سکوئ آفتاب پرستان و شب پرستان، همسان چهره خندانش را نمایان میکند، چه زیباست اگر تو هم پس از بارش ابر های تیره و تار اندُه ات ، در کنار همین دریا بدون ناراحتی، همانند خورشید باشی!گرمتر و امیدوارانه تر از گذشته سویش بتابی! بازتر و تموزی تر آغوش بگشایی! با بال های زرین آفتابی، آفتاب پرست تر خشوع و خضوع کنی! بیا فقط همین امروز تو هم خورشید بودن را تجربه  کن هم خورشید پرستی را !  

در سکوت مطلق، درنگ میکنم و از خود میپرسم آیا توان خورشیدی کردن در من هست؟ گلویم را عقده میگیرد.میخواهم ببارانمش اما مثل همیش قرتش میکنم. زیرا من کوه های از عقده را قرُت کرده ام. با اینحال خوشبختانه، آدم عقده ای نیستم. من با توصل به نخستین درسی از کتاب صنف سوم ابتدائی "نابرده رنج گنج میسر نمیشود" باور پیدا کرده ام که: بهترين تجربيات انساني و زیباترین هدیه های الهی از رهگذر پذيرفتن رنج بدست می آید.، لهذا  براي گذار از عقده ها و حسرت ها، لازمست آدم، رنج را بپذيرد  تا آرامش را بسازد.بنابر همین اصل من پس از تحمل خیلی رنج ها، به گنج آغوش خورشید، به نوازش دستهای نوازشگرش، به گرفتن تحفه های خورشیدی و سرانجام به عقد خورشید نائل شده ام.
 پس ای ابرهای تیره آسمان! ای لحاف سیاه خورشید خدا! بصراحت و صداقت میگویم  که :آری من آدم بشدت رنج ديده ام، با اینحال هیچگاه آدم رنجوری نيستم ؛ شاید نوعی به گناه آلوده باشم سهوآ یا عمدآ اما گناهكار نيستم !!! گوش ات را باز کن ای خورشید اگر اینجا بمن نمیتابی آنجا به خدایت بتاب و بگو!ما هیچگاه گنهکار نبوده ایم و نیستیم.! ، من همیشه درد میكشم اما هیچگاه خود را زخمي و طلبكار نشان نمیدهم ( همین حالا روی همین دراز چوکی برای درد کشیدن نشسته ام)، متاسفانه محیط ناپاک را بسیار تجربه كرده ام اما ، پاکی و تميزي ام را نگه داشته ام و از این سبب با همين روش ساده و معمولي ،  همراه با رنج و گناه ، در کمال بي عقده گی به گنج خورشید دست یافته ام،  گنجی که در بي كسي و غربت دوباره منتظرش هستم.
نمیدانم غیر از من چه کسی توانسته ، با یک چنین دردی،در کمال آرامش با بی عقده گی تمام، سنگ صبور دست نوازشگر خورشیدشده باشد و طوری به او نزدیک گردد تا در مدارش ، کاملن مثل او یا لا اقل قمرش گردد.

آری من از بوی تنش، از شعاع مهرش، از بوسه های عاشقانه اش، و از نوش شراب تنش مبدل به او شده ام.ولی خورشیدی بودن را هنوز بلد نیستم. چونکه خورشیدی بودن کمال میخواهد نه جمال! بیا ای خورشید خدا دستم را بدون قید و شرط بگیر و مرا خورشیدی بیاموز! زیرا همین خورشید گون بودن، آدم را یاری می رساند که در جستجوی معنی زندگی، تا ژرفنای هستی نظر افگنم و نقش خود را در چرخه حیات عاشقانه ببینم آنچنان که در این دو برگردان هندی میخوانی شاعر نبودم اما زیبایی شعاع تو،شاعرم ساخت!عاشق نبودم اما چنبر نوازشگر طلایی تو!  خیال تو و تابش خورشیدی تو خورشید عشقم ساخت



دو برگردان از دو آهنگ هندی

برگردان آهنگ مین شاعر تو نهی 

شاعر نیستم
شاعر نیستم اما همین زیبایی
پس از آن لحظه ای که دیدمت
قادر بسرایش شعر و شاعری شدم
عاشق نیستم اما همین زیبایی
پس از آنکه ترا دیدم
عاشقانه ها بسویم آمد
من اسم عشق را بسیار شنیدم اما
اینکه عشق چیست؟ نفهمیدم
در این مسئله گیچ شدم
همانند اینکه دشمنی در میان دوستان پنهان شده باشد
دشمن نیستم
دشمن نیستم اما همین زیبایی 
از لحظه ای که ترا دیدم
فهمیدم دوستی یعنی چه؟
فکر کردم اگر به نیایش رو آورم
زمانیکه دست تو را در دست گیرم دیگر از خدا چه خواهم خواست؟چه آرزویی
زیرا پس از آنکه عاشقت شدم
شروع به پرستش و عبادات کردم
کافر و منکر نیستم
اما همین زیبایی! 
پس از آنکه ترا دیدم
مرا به دنیای بندگی و باور کشاند
مین شاعر تو نهی مگر یی حسین
جب سی دیکا مینی توجکو موجکو شاعری آگهی
مین عاشق تو نهی مگر یی حسین
جب سی دیکا مینی توجکو موجکو عاشقی آگهی
پیار کی نام مینی سونا تا مگر
پیارو کیا هی یی موجکو نهی پهی خبر
مین تی اوجلا رها اولجنون کی تیرا
دوستو مین رها دشمنو کی ترا
مین دشمن تو نهی مگر یی حسین
جب سی دیکا می نی توجکو موجکو دوستی آگهی
 سوچ تا هو اگر مین دعا مانگتا
هات اپنی اوتاکر مین کیا مانگتا
جب سی توج سی محبت مین کرنا لگا
تب سی جیسی عبادت مین کرنی لگل
مین کافر تو نهی مگر یی حسین
کبهی کبهی میری دل مین خیال


گاه گاه  خیالاتی در دلم میگذرد
که تو فقط برای من ساخته شدی
نخست در جایی  میان ستاره گان پنهان بودی
و سپس تو را بزمین فقط برای من پائین آوردند
این جسم؛ این نگاه ها و این دستها گنجینه ئ امانت منست
حتا سایه ضخیم این موهای زیبا تنها و فقط برای منست
این لبهای قشنگ و این بازوان زیبا گنجینه امانت منست
گاه گاه این خیالات در دلم میگذرد
صدای شهنایی در جاده ها نواخته میشود
نخستین باریست که پرده (حجاب) را از رویت میبردارم
و تو با کمی خجالت در آغوشم می آیی
 با تمام محبت در تمام عمر
 بسویم میبینی  با عین نگاه در تمام عمر
میدانم از من بیگانه ای 
 اما همین شیوه افکار منست



کبهی کبهی میری دل مین خیال آتا هی
کی جیسی توجکهو بنایا گهی هی میری لی یی
تو اپ سی پهلی ستارو مین بس رها تی کهین
توجهی زمین پی بولایا گهی یی میری لی یی
کی یی بدن یی نگاهین میری امانت هی
کی هونت اور یی بهاهین میری امانت هی
یی گیسوون کی کنیچان میری خاطر
کی جیسی بیجتی هین شهنایوون سی رهاهون مین
سهاگ رات هین گنگهات اوتا رها هون مین
 سمت رهی هی تو شرما کی اپنی بهاهون مین
کی جیسی تو مجهی چاگی عمر بها یاهون
اوتاگی میری طرف پیار کی نظر یاهون
مین جانتاهو کی تو غیر هی مگر یاهون

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

مخمس بر غزل استاد نظام وفا



این نیم قرن عمر به حسرت هدر گذشت
محکوم عشق و ماتم و بی سیم و زر گذشت
دلواپسی  بدوش سکوت و سفر گذشت 
پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت
دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت

چون ساقه ی حساس بخشکید از الست
اینک غروب تار ببین  لنگرش ببست
امطار اندوه  از دل ابریی من گسست 
ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است 
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

خمیازه بود گویی که اوقات شاد من
خاکسترست عقده  و کین و عناد من
در فصل انجماد شکست اعتماد من
گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من 
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

لبخند تلخ  و پردەۀ شور و شرار و تب
در شام تیرەه ماتم کبرا مرا طلب
بی عاطفه ست مرگ و نیآید جز امر رب
ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب 
در بحر آب دیده و خون جگر گذشت

چون نسخه ی خزان مرا از مطب رسید
قرص جدایی حسرت و غم از حلب رسید
نومیدی بر حریم تنم هر وجب رسید
از دست کار من شد و جانم بلب رسید 
از پا در اوفتادم و آبم ز سر گذشت

شایستگی کجاست خدا ؟ کیست اهلتر
بایستگی به جعل و فریب است و جهلتر
اکنون حمیدیا چو رسیدی به کهلتر
با سادگی بساز نظاما که سهلتر 
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت








۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

آوا های خوش و خاطرات

میرا سایه ساتهه هوگا


واقعن اشعار  و آوائ بعضی از آهنگها با میلودیی خوش شان؛ میتوانند هر زمان خاطرات آدم را در مفهومی خاص از زمان-مکان  متفاوت تر از سایر پدیده ها بیان کنند؛ آهنگی میرا سایه ساتهه هوگا ( سایه ام همراهت هست) برای من یکی از همین آوا های خوش؛ خاطره انگیز و فراموش نا شندنیست!!آه
  در نزدیک به سی سال اخیر؛ هر بار این آهنگ را میشنوم؛ همآنروز گرم که انگار از کوره خورشید بارانی از آتش می بارید و بادهای گرم تنوره کشان بر تن خسته ام شلاق میزدند را بیادم می آرد.
بلی همین آهنگ و میلودی همآنروزی را که    بدون مبالغه حتا پاهای خسته ام دیگر یارای پیدا کردن راه خانه ام را هم نداشت! فرسوده  و بی رمق بودم و انگار تونل تاریک هجران دیگر دهانش را بیرحمانه برای بلعیدنم گشوده بود را بیادم می آرد.
آری! اما در همان روز همانطور که بی مقصد و بی جهت گام بر میداشتم؛  هذیانی گنگ و دود اندود محصورم کرده بود انگار  در قعر تنهایی. کسی در ژرفا ژرف وجودم زمزمه میکرد میرا سایه ساتهه هوگا!! از همینرو این آهنگ را برگردان کرده بدوستانم همینجا میگذارم

سایه ام همرای توست

لتامنگشیکر
هر جا که بروی!  فراموش مکن سایۀ من با تو همراه است
آنگاه که در خاطراتت یادم میکنی  سیل اشکم روان میشود
 همانجا گاهی توقف میکند و گهی  روان میشود
من و  چشم من  اشک
به هر سمتی که رخ  میکنی روان است
تو هر جا که بروی سایۀ من همراهت میباشد
تو اگر غمگین باشی من هم غمگین میباشم
دیده شوم یا نشوم پیش تو هستم من هم
من اگر نابود شوم هرگز غم مرا نخور
عشق مرا یاد کرده هرگز چشمت را نمناک نکن
تو که برگردی و بیبینی سایۀ من همراهت هست
غم من شامل است در اندوه تو و در غم تو
عشق من  در هر تو لد  با تو یکجا بوده است
تو در هرجا که تولد شوی سایۀ من همرای توست







۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

خدا نگهدار – به امید دیدار


 جاده ئ امید بصورت کامل به بن بست رسیده بود. دیگر متیقن و معتقد شده بودم که هرگونه  تلاشی در این راستا بیهوده است. بنابرین با حس عجیبی خود آزاری، خمودی و قناعت میخواستم بزندگی عادی برگردم. لهذا برای تطبیق همین تصمیم دشوار در نخستین روز از میان  برگهای باریک  گل،  برای دیدن آشنائ؛  با بی میلی گام زنان فاصله میپیمودم. اما همین که از کوچه تنگ و باریک و تاریک بسمت چپ بسوی منزل آشنا پیچیدم، ناگهان منظره ای محو کننده و وهمناکی در برم گرفت. منظره ای که میشه آنرا حادثه  گفت. حتا میتوان حادثه ای وحشتناک، توصیفش کرد. منظره ای که توانست این جانور دو پا و هفت جان را طوری از پا در اندازد که با سینه بخزد؛ اما از ترس روبرو شدن بالاجبار بدود. آری پاهایم توان رفتن نداشتنتد. اما باید بی جهت ، بدون تشخیص سمت و سو مخالف بدر منیر میدویدم! در امتداد کوچه حدود صد تا دوصد متری دکانی بود همانجا با توقف دم راست کردم سگرتی افروختم. 
در کوچه ماه بود با دو همراه!!  لای برگهای گل خرامان قدم میزد. در همانجا که من قصد داشتم تازه بروم پیش از من رفته بود. شاید نمیگذاشت من بزندگی عادی برگردم! اما نه !  حسی نزدیکتر و از خود تر از من را با این آشنایان پیدا کرده بود. من کی باشم؟ با همین افکار غم آلود نگاهم را ازش گرفته و به دود سگرت دادم. همینکه سگرت مبدل به خاکستر شد سرم را بالا کردم دیگر ندیدمش! سپس با گامهای لرزان سوی همان کوچه بدنبال رد پایش رفتم. برگ ها و گلها در خم و پیچ بوی او را میدادند. در حویلی پس از مصافحه کوتاه با صاحب خانه، و چند خنده ای ساختگی، بی اختیار به جایش نشستم. صاحبخانه با نیشخند گفت: اندکی پیش ماه همینجا در جایت نشسته بود و حالا رفت! ظاهرا حرفش را ناشنیده گرفتم. در برابربا سوال سیاسی از میزبان بحث را عوض کردم و برای اینکه کس نبیند
 سرم را اندکی پاهین کرده و قطره اشک بیرون شده  از چشمم را با دستهای لاغرم پاک کردم .
 واقعن وقتی اشک در چشم میجوشد؛ در واقع این نشانه ای لطیف و صریح ایمان عمیق به احساس درونی و عشق راستین آدمی مباشد که قصدآ تبلور پیدا میکند. بهر حال نگاهم را از پشت پنجره  به آسمان تاریک و بی ستاره شامگاهان دوختم  
در چشمهایم اندوهی بی پایان موج میزد و با مغروق شدن در ژرفنای بیهودگی زیر لب با خود گفتم
هرگز نرسیدند خطوط که موازی ست 
چون پیرهن خط خطی راه به راهت
از منزل آشنا پس از نماز شام با تمام اصرار میزبان برای ماندن به نان شب بیرون شدم. یکبار تاریکی همه جا را فراگرفت! انگار برق رفت. شاید فیوز برق را قفس دلگیر روح من پراند. در همان تاریکی هوای سگرت کردم سوی همان دکان پناهگاه پیشتر اینبار با نفس های آرام دور خوردم دوکاندار شمعی کوچک نیم سوخته ای را روشن کرده بود و در کنارش تپ تپ کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند میشد. او در حالیکه پیاله چای در دستش بود و یک توته قند گر پیاله اش را سرکشید و پرسید: خوب هستی برادر؟؟ گفتم: بلی بهایی جان! در حالیکه طعنه ای آشنا که بمادرم گفته بود در دلم منفجر میشد از دوکاندار سگرت جاپانی خواستم . افروختمش و بعد با همان دود؛ آهی کشیده  و  بغض آلود با خود گفتم: خدا نگهدار! به امید دیدار! انگار سایه اش در پیش چشمم ظاهر شد و  خندیده گفت: دو ساعت پیش از دیدارم گریختی باز میگویی 
به امید دیدار! از خجالت آب شدم. پاسخی غیر از این در آن لحظه  نداشتم!

 چو در بازی شطرنج مات گردم شاد میگردی
ز بردن کرده کوشش میکنم در باختن با تو

اما امروز که این یاد داشت را از حافظه مینویسم میدانم او هم شاید آنروز آرزوی سخت تر از من را داشت! شاید زیر لب حافظ خدا تمها را خواند! او خدا حافظی برای ابد را میخواند از همین  سبب این آهنگ  برایم الهام بخش است و آنرا چند سال پیش به همین نستالوژی برگردان کرده بودم
حافظ خدا تمهارا

خدا حافظ برای ابد
آواز : لتا منگیشکر

گذشته هرگز بر نمیگردد
برای همیش خدا نگهدارت باشد

خوشیها فقط برای چند روز بود
و اشک  تنهایی  برای تمام عمر
من برای روز های که با تو گذشتاندم میگریم 
برای همیش خدا نگهدارت باشد

قول بده  هیچگاه در مورد بیوفایی من فکر نکنی
 من بیوفا نبودم
من مجبورم رنج بکشم برای همه اینها
حالا دیگر پیوند با زندگی برای همیش گسسته شد
برای همیش خدا نگهدارت باشد

روز برایم مبدل به شب شده بود 
زمانیکه جسد بیجانم به عنوان عروس آراسته شد
خوب شد تو این حالم را تماشا نکردی
برای همیش خدا نگهدارت باشد

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

محمس بر غزل ابوالحسن ورزی


یارب!بهار عشق بدست خزان مباد
سوز شرار مهر به قلبی نهان مباد
محکوم در سلول سوای  زمان مباد
هرگز کسی به روز من ناتوان مباد
مانند من فسرده دلی در جهان مباد

نشگفت گل  به باغ  دل بسمل پریش
ویرانە های این دل زخمی ز طعن و نیش
محکوم آیه های صبوری ست دل همیش
بس رنج دیده ام ز دل مهربان خویش
یارب دلی دگر به جهان مهربان مباد

هر فصل درد خط زرین می کشد بخاک
در قعر یآس و ورطۀ نومیدی و مغاک
سگرت کنیم دود و بنوشیم خون تاک
گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک
ای گل ترا بهار جوانی خزان مباد

شیرازۀ  کتاب نگاهم ترانه ای
خواند بگوش ناز تو هردم فسانه ای
در تنگنای دوری خود با بهانه ای
هر کس که میرود نهد از خود نشانه ای
از من بجز فسانه ی عشقت نشان مباد

این شام تیره را ز چه رو نیست روز عشق
خیاط آرزوی کهن کهنه دوز عشق
بشکسته دل ز ضرب و شط  کینه توز عشق
سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق
حرفی بغیر عشق مرا بر زبان مباد

تحقیر روح من شد و هرگز ُدر ی نسفت
عشق ستاره ایست که در سینه ام نهفت
زین غم  بجز  ز قصه و افسانه دل نگفت
هر کس که ناله های دلم را شنید گفت
مرغی شکسته بال و جدا ز آشیان مباد

داروغۀ غضب شده  رویای پر الم
خفاش خاطرات فشارد گلو گلم
اسطورە ی شکیبم و ققنوس بسملم
خوش آشیانه ایست برای وفا دلم
جز برق عشق آفت این آشیان مباد