۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

نوشیدن شراب عشق و معادله ثابت و سکون




از علامه یزدی کتابی خواندم در مورد ( عشق مولانا ) پشتی کتاب با دستنویس قلمی زیبا نوشته بود (– شمس من و خدای من – پیر من و مراد من) از اینکه خوانش این کتاب در همان سالهای اول نوجوانی  بود بخش های از آن در حافظه ام مانده زیرا بخش هایش را در عالم نا امیدی در کتابچه ام نوت کرده بودم بویژه اشعارش را. بهر صورت کتاب با سوژه ای یک سوال از یک شاگرد علوم دینی در مورد بهشت به نگارش آمده بود. مولف مینویسد: شاگردی از من پرسید آیا بهشت جای خسته کن نیست؟ آیا زندگی یکنواخت و ملالت آور نخواهد شد؟ اینکه تمام نعمات را آدم داشته باشد!و هرچه آرزو کند به آن برسد!وقتی من از آبادان به دانشگاه تهران امدم دانشگاه برایم بهشت بود درختانش خلد برین بود ! نان که در خوابگاه میداد بهترین غذا و جز از آرزویم بود اما بودند تهرانی های که شیر لیلیه را چپه میکردند و تهران را کثیف و شلوغ میگفتند و از آن همه نعمات خسته شده بودند در حالیکه من خواهان استمرار این نعمات بودم و بعد ها من هم در جمع آنها پیوستم دیگر از آن لیوان شیر برایم لذتی نبود پس در عجبم این بهشت جاودانی را بهشتیان تا چه وقت تحمل میکنند آخرش چه؟.
یزدی میگوید: پاسخ این سوال ساده نبود موکولش کردم به فردا ! چرت و پرت گفتم اما نگاه کنجکاوانه ای آن طلبه علوم دینی بمن میگفت به ریش خود میخندم او قانع نشده! بنابرین همان روز رفتم دنبال لسان الغیب تفعل زدم و این بیت حافظ آمد
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
از این ابیات از خواجه شیراز یاد گرفتم که مطلوب واقعی انسان یعنی آنچه که در آرزوی انسان است، غیر از غریزه هاست . غریزه یک نیروی تقریبا مادی و حیوانی است که انسان را بسویش می کشاند و پس از سیراب شدن عاروق میزند اما چیزی که به صورت هدف و ایده در کمال آرزو در انسان بروز میکند سیرابی ندارد . اما به این قانع نشدم رفتم دنبال شیخ اجل سعدی

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
سعدی در این غزل تلویحآ آدم را سوی مالک نه فلک صاحب جهان و سودای بنی آدم برد! هدف از سعدی مسلم است که عشق به خداست اما این چگونه؟او
آنچه که( در سر سویدای بنی آدم ) می دانند همین است که او با خدای خودش از کسی جایی پیوند واقعی پیدا میکند
دیگر یادم نمانده ولی لب و لباب کتاب این بود که پولدار شدن نخستین آرزوی هر انسان است اما بعد از دارا شدن، شوقش کاهش می یابد و به این دلیل که، آنچه انسان در عمق دلش می خواسته پول نبوده خیال می کرده آرزویش پول بوده ولی در اصل دنبال چیز برتر میگشته باز دنبال چیز دیگر می رود مثل معشوق به آن هم که رسید چون اشباع نمی شود، مجددا از آن دلزده شده و دنبال دیگری می رود و . . . حال اگر انسان به چیزی یا جایی رسید که در نهادش قرار داده شده است در آنجا آرام می گیرد، دلزدگی هم دیگر پیدا نمی کند، طالب تحول هم نیست . درست مانند رود خروشانی که به اقیانوس می رسد و یکمرتبه از خروش می افتد و آنجا آرام میگیرد دیگر خودش مبدل به اقیانوس میگردد .
ولی چیزی که در نهاد انسان نهادینه شده چیست؟ نویسنده دنبال کتاب ( از بلخ تا قونیه میرود) و نتیجه میگیرد که به آن نهاد آدمی عرفا (کمال مطلق) نام نهاده اند! و این کمال مطلق نهاد آدمی همان عشق است .و چه کسی بیشتر از مولانا معرف عشق؟

با ذکر یک مقدمه در پاسخ به سؤال فوق میپردازد : و میگوید اگر عشقت را یافتی به دارالقرار میرسی دارالقرار یعنی همان اقیانوس شدن و همین دارالقرار شباهت های بهشت است تو در دارالقرار به خدا میرسی تو به دارالقرار به
شباهت‌هایی بین این عالم و آن عالم با وصف تفاوت‌هایی که وجود دارد میرسی. همین شباهت‌ها سبب می‌شود تا شناخت و درک عالم دیگر برای ما در این عالم، ممکن و میسر گردد؛
چرخ با این اختران، نقض و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد، آن چه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
و اینجاست که بهاالدین ولد رسیدن مولانا به شمس را بهشت مولانا و رسیدن به دار القرار میداند کتاب شمس که میگوید شمس من و خدای من و ( بروید ای حریفان بکشید یار ما را- بمن آورید یکدم صنم گریز پا را ) بیانگر معنای ثبات و سکون میشود. دیگر مولانا با شمس است که یگوید ( رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن- ترک منی خراب شبگرد مبتلا کن) و انگار او در کنار شمس به دارلقرار میرسد دریا میشود و اقیانوس
! ا 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

حالا خراب شده!



هالند-  سخیمیرت

صنف هفتم مکتب بودم که آرزو میکردم مکتب را در لیسه حبیبیه به پایان برسانم! البته قصه های جاوید جان کاکازاده ام که تقریبآ هر جمعه میدیدمش در برپا نمودن این آرزو در دلم نقش بسزائی داشت! اما چون خانواده ما در غزنی زندگی میکرد این آرزو بیشتر  به یک سراب و خیال میماند! ولی  با شکل گرفتن مقاومت در برابر انقلاب ظفرنمون و شکست ناپذیر ثور و آغاز جنگها در غزنی باالاجبار بکابل کوچیدیم و این آرزوی محال  من نیز تحقق یافت!
آری! نخستین روز تعلیمی را در این لیسه میگذراندم که عبدالله نوابی "شادکام "استاد دری ما  وارد صنف گردید . دقیق یادم هست موضوع درس سبک ادبی کوبیزم و سوریالیزم بود! وی پس از مکثی کوتاهی گفت: تعجب نکنید! پروگرام درسی ای مکتب در بعضی مضامین با سایر مکاتب فرق دارد ما هنوز سعی داریم تا  پروگرام های خود را به معیار های بلند جهانی مثل سابق حفظ کنیم! بنظر من فهمیدن سبک های ادبی بسیار مهمتر از دانستن بدیع و بیان که در مکاتب دیگر جز پروگرام تدریسی است میباشد! سابق ما کتابخانه غنی داشتیم! خو افسوس که حالا خراب شده!نمی مانن!   

 سپس نجف علی خان استاد کیمیا به صنف آمد ! زمانیکه همصنفی هایم ازش خواستند که لابراتوار برویم! سرش را با تاسف شور داده گفت: مسوول لابراتوار برایش گفته که پتاشیم  و .... نداریم سپس آهی سردی از جگر کشید و گفت : یکزمان فاکولته ساینس تجربیاتش را گاهی در لیسه حبیبه اجرا میکرد ولی افسوس که : حالی خراب شده !!!!!!! ازشنیدن  این سخنان  اندکی متاسف شدم! اما هنوز امیدوار بودم!
مکتب تمام شد و برای اینکه انقلاب ظفرنمون به مدافع ضرورت داشت برای نخستین و شاید هم آخرین بار در تاریخ کشور امتحان کانکور بر فارغین ذکور 1361 نظر بفرمان رئیس شورای انقلابی قدغن گردید و من در حالیکه 16 ساله بودم باید با سایر فارغان 1361 جبرآ بخدمت زیر بیرق سوق میگردیدم آنهم برای 4 سال! و از اینکه 16 ساله را عسکری هم قبول نمیکرد نتیجه این شد که بدون هیچگونه علاقه ای شامل پوهنتون هوائی شدم!
در همان هفته نخست با وجودیکه هیچ علاقه ء با فضای بسته نظامی نداشتم اما  از محیط اکادمیک دانشگاه خوشم آمده بود پارک های تعلیمی که لاشه های انواع و اقسام هواپیما های الوشن, میگ, انتونوف, و هیلیکوپتر ها در آن گرد آوری و غرض استفاده محصلین ساخته شده بودند نظرم را جلب کرد! موجودیت  انجن های بزرگ هواپیما ها, سرعت نما, ارتفاع نما,و سایر آلات بارومتریک در داخل کابین و کاکپیت های تعلیمی, توآم با چارت ها و نقشه های منظم انجنیری در درسخانه ها محیط  دانشگاه را اکادمیک تر مینمود!   اما بزودی دانستم که اینجا هم ناوقت رسیده ام! استاد آئرودینامیک ناصر خان وردک روزی در صنف بالای یکی از همصنفی هایم قهر شده و خطاب به او گفت: اوبچه اینجه سابقا کسی را نمیگرفتند!جای محمدزائی ها بود!!! سلطان محمود غازی خودش رئیس ای پوهنحی بود!!! ایتالیائی ها و چک ها در اینجا درس میدادند! خدایته شکر کو که ده اینجه شامل شدی!  درسیته بخوان!!! هی !! هی !! ده او وقتها اگه اندک بی انظباطی میکدی از فاکولته اخراج میشدی ولی  حالا خراب شده!!!!!

دوران تحصیل باتمام رسید مدتی در میدان هوائی کابل و سپس در میدان هوائی بگرام در فابریکه ترمیم طیارات و هیلیکوپتر ها در بخش انجنیری شعبه نواقصگیری و اندازه گیری پرزه جات انجن شامل وظیفه شدم! وسر و کارم با کمپاس و کله پاس و اندیکیتر ها شد. روزی که از اندازه گیری با آن دقت خسته شده بودم از  دوست و همکار گرامی ام جناب انجنیر عارف جان گلدره ای پرسیدم چند سال است در اینجا مصروف خدمت میباشد و این مکان را چی گونه یافته است؟ ایشان در پاسخ گفتند:  شکیب جان سابقا اینجه در هر سه ماه یکبار شوروی میرفتیم!رنج ما گل میشد! حالی خودی ای پدر نالت ها " اشاره به مشاور روسی" ده اینجه لنگر انداختن! و در سه سال هم یکبار نوبت نمیرسه!  موتر های ملی بس صبحانه ما را از کابل به اینجا میاورد و دیگرانه واپس به کابل میبرد! سیل گل لاله و سبزی تاکها در دند شمالی آدمه نیرو بیشتر بری کار کدن میبخشید و اصلآ احساس خستگی نمیکدیم! ولی حالا خراب شده !!!  

پس از دو سال خدمت در قوای هوائی ارتش به جمع مهاجرین پیوستم و به پاکستان مهاجر شدم! در نخستین روزهای ورود به پشاور بدنبال کار و همچنین برای گرفتن کارت هویت در صحن دفتر تنظیم جمعیت با سرگردانی قدم میزدم که  دوست عزیزم لالا عارف پیلوت هیلیکوپتر –می -17 پیدا شد و پس از مصافحه پرسید چه وقت آمدی ؟؟ گفتم:  یک ماه میشود گفت:   او  لالا! شش ماه پیش که میامدی کل کار ها جور بود من یکماه میشود از امریکا بر گشته ام. پس از عقد موافقتنامه ژنیو کل کار ها خراب شد.!! ما قرار بود دوباره بریم امریکا و لی هنوز معلوم نیست  بخیالم امریکاییها دیگه پای خوده پس کشیدن!!!

هرچند بزودی کار و سرپناهی یافتم اما دست و دلم بکار نمیرفت و دلم هوای رفتن به غرب را داشت و هیچ نمیفهمیدم چه باید کرد و از کجا شروع کنم! هیچ کسی را هم نداشتم که حتا برایم مشوره دلسوزانه بدهد!

سرانجام نعیم جان رادیو ساز برادر حلیم جان را پیدا کردم دور و نزدیک ازش پرسیدم گفت رفتن به غرب از طریق هند نسبت به اینجا  آسانتر و ارزانتر است. وی آدرسی را برایم لطف کرد و بزودی بسراغ آن آدرس به اسلام آباد رفتم! اما عزیز جان آتش که کار انتقال مسافرین را در اسلام آباد میکرد و از کابل آشنائی اندکی با هم داشتیم!  با تاسف گفت راه سیالکوت بند شده یکماه پیش که میامدی روانت میکدم حالا خراب شده!!! در عوض ازم خواست از راه ایران اتریش بروم! گفتم آخر چگونه؟ گفتند پاسپورت ساختگی در بدل پنج هزار کلدار در کراچی میسازند و سپس  آدم دیگری هست در تهران! من  معرفی ات میکنم ! وی  ببهانه اینکه افغانها با جرمنی ویزه کار ندارند تکت اتریش را برایت میگیرد و با  25000 کلدار البته بزور خدا به اتریش میرسم ! خوشحال شدم در حالیکه همان پول را هم تمام و کمال نداشتم  قبول کردم و بسرعت با دوستان عزیزم سید طاهر و حبیب جان احمد زی روانه کراچی و سپس تهران شدم! اما در آنجا نیز با عین جمله بر خوردم حالا خراب شده!!! سابقا پولیس تهران نمیفهمیدند! حالا میفهمند که او قانون لغو شده!!!!!
در ایران که دیگر همه دار و ندارم را از دست داده بودم! مجبور شدم حدود کمتر از 4 ماه بکار های ثقیل کارگری در یک فابریکه دست بزنم و همینکه پول برگشت را یافتم دوباره به پشاور برگشتم!

خوشبختانه اینبار پشاور جمع و جوش تر شده ! شماری از دوستان از کابل و غزنی به این شهر مهاجرت کرده بودند! خزان سال 1368 خورشیدی بود. بهرصورت به عجله دنبال کار دوباره بدفتر جمعیت رفتم! دوستان و همکارانم با شگفتی پرسیدند تو چی شدی؟ بیخبر چرا رفتی؟ بهانه ء درست کرده بودم ولی از اینکه چندان بدروغ گفتن مهارت ندارم انگار همه میفهمیدند که سخن از چی قرار است! اما کسی برویم نیاورد که گویا آهنگ ملک کفار کرده بودم و  با دلسوزی کمکم کردند  تا با حکومت عبوری تازه تاسیس مجاهدین عز تقرر حاصل کنم! و اما دریغا که این حکومت هم شش ماه قبل آغاز بکار کرده بود تمام بست ها و پست های خوب در بین مامورین تنظیم های هفتگانه تقسیم و  پر شده بود و باید در یک پست معمولی ماموریت میکردم! بخوشی پذیرفتم و قناعت کردم! چون دیگر خودم هم فهمیده بودم که حالا خراب شده!!! من همیشه نا وقت میرسم!
نزدیک به سه سال به همین منوال در پشاور گذشت! که انقلاب ظفر آفرین اسلامی در کشور بپیروزی رسید! و منهم در قطار حامل فاتحین و رهبران ارشد جهادی الله اکبر گویان بکابل رسیدم! اما  اینبار  ظاهرآ بوقت ولی در واقع خیلی ناوقت رسیده بودم .هرچند  اینبار برای نخستین بار خودم حق انتخاب داشتم! رفقا و دوستانم همه در پست های خوب و بلند لمیده بودند!اما این بار نه تنها که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم ! بلکه اصلآ توان و حوصله کارکردن در همه عرصه ها بویژه در چار چوب نظامی را بکلی از دست داده بودم!  علاقه ای چندانی به ماموریت در خارج از کشور آن هم بدون هیچگونه تجربه و تحصیل نداشتم! به دزدی و زر اندوزی هم هیچ علاقه ای نداشتم! لهذا راه میانه برگذیدم و پس از مشوره با کلاهم به این نتیجه رسیدم که  در مسلک خودم اما  در بخش پرواز های خارجی شرکت آریانا کار کنم! بنابرین با فرمان استاد ربانی  از رتبه نظامی  به رتبه ملکی تعدیل و از وزارت دفاع به وزارت هوانوردی ملکی تبدیل شدم!

اما من شنیده بودم علی آباد شهر است از دیوانه خانه اش خبر نداشتم منکه اینکار را بخاطر سادگی, سهولت و مهارت خودم از مسلک پذیرفته بودم.با پا گذاشتن در دفتر رئیس آریانا فهمیدم که خود را به چه درد سر بزرگی انداخته ام! در اینجا باید هواپیمای بوئنگ امریکایی را از نوک بینی تا دم و از یک بال تا بال دیگر با تمام پرزه و وسایل تخنیکی بزبان انگلیسی یاد میگرفتم! هزاران واژه جدید را از نو می اموختم ! و پس از سپری کردن امتحان در خارج از کشور مجوز کار بین المللی دریافت میکردم ! 
  درس خواندن و آمادگی گرفتن برای امتحان در خارج کشور توآم  با  تنهایی , شرایط جنگ , دل ویران , افکار نا آرام محال بنظر میرسید! نزدیک بود فریاد بکشم! اما مقوله که میگوید "مرد باید در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد!" در نظرم مجسم شد و تصمیم گرفتم باید تا آخر خط بروم و بجنگم! بنابرین پس  از جابجا نمودن کتابها  با حوصله مندی بسراغ انجنیر بسام رفتم  و پس از ملاقات تعارفی مکتوب آپریشن دایرکتر را برایش دادم: قبول کرد و برنامه درسی ام  را ترتیب کردیم.  ایشان با نگاهی دلسوزانه بسویم خیره شده فرمودند:" سابق آریانا شریک پان امریکن  بود ! وقتی ما هواپیمای  دی -سی -10 داشتیم در منطقه کس نداشت کیترینگ"نان" آریانا دو سال در جهان مقام اول را بدست آورد! تریننگ های ما به سطح امریکا بود ولی حالا خراب شده!! از روزیکه روسهای گشنه آمدند آریانا خراب شده ! از دست مه چیزی بیایه دریغ نمیکنم خو ناحق خوده بند کدی! برو در یک کشور سنیشن منیجر شو – رئیس جمهور ره میشناسی وزیر ره میشناسی- حیف جوانیت نکده ده ای شرایط تریننگ دیدن ؟ خودت چی فکر میکنی برایت مشکل نیست؟باز هم دلیت!

هرچند با شنیدن این جمله عادت کرده بودم! اما اینبار این جمله  منحوس را هم از راه گوش و هم از راه دهن چون زهر هلاهل قرت کردم و اه  نکشیدم بهر صورت دروس نظری را در زیر باران راکت و گاهگاهی آرامش قبل از طوفان در داخل و  امتحانات را در  خارج کشور تمام و شروع بکار کردم! زندگیم آهسته آهسته بهتر میشد, از تنهایی  برآمدم که ناگهان دیو های دستار سیاه جزام آور پیدا شدند! اینبار دیگر  مجبور شدم تن به مهاجرت اجباری بدهم! ولی از اینکه  تمام اندوخته زندگیم در مراسم عروسی و ساختن خانه مصرف شده بود پول که بتوانم با آن بجای مناسبی مهاجرت کنم در اختیار نداشتم لهذا ماسکو را برای زندگی انتخاب کردم! زیرا دوست و همصنفی عزیزم احسان جان کاکر که از سالها در آنجا بسر میبرد و همسر روسی داشت سال گذشته ازم دعوت کرده بود که اگر در بزنیس همرایش همکاری کنم!عاید بهتری نسبت به آریانا خواهم داشت! بهر صورت خانه ای را در ماسکو از زنی که سی سال پیش همصنفی خسرم بود بپاس همان آشنائی به نرخ ارزان بکرایه گرفتم وفردایش  بدنبال احسان جان در مارکیت سویستاپول رفتم اما وقتی به تجارت خانه  احسان رسیدم دیدم  آدم های دیگری در آنجا نشسته اند و دوکان کاملا شکل یک دفتر رسمی  را بخود گرفته آنسو تر متوجه شدم که حبیب جان فریدون در پشت میز نشسته ! بزرگمرد خدا با دیدنم از جا برخاست و با  کوچکنوازی و مهربانی در آغوشم فشرد و با  صدای بلند  پرسید تو کجا اینجا کجا بچه عموی؟ داستان را برایش گفتم و پرسان احسان را کردم گفت: احسان دو ماه است جرمنی رفته و هیچ اطلاعی ازش ندارد!  از کار و بار پرسیدم گفت ! هوش کو که خوده بند نکنی که حالا او ماسکو سابق نیست! حالا خراب شده!
همان بود که پس از آزمودن بختم در این شهر دانستم که راستی هم حالا اینجا خراب شده و باید برون کشید از این  ورطه رخت خویش! لهذا برای نخستین بار در زندگی احساس کاملا ناتوانی کردم! و سرانجام با قرض و وام خود را به هالند رساندم ! یکسال  در جنوب هالند در یک لاکر زندگی کردم! مهاجرین همه میگویند! سابق اوغان ضرورت به کیس نداشت میگفتی اوغان همو روز قبول بودی ولی حالا خراب شده !!!!!
18جنوری 1999 لاگر سخیمرت – هالند

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
یادداشت:
همین اکنون که این یادداشت را از روی کتابچه یادداشتهایم که در 13 سال پیش نوشته بودم,تایپ میکردم بیادم آمد که در این 13 سال پسین نیز بار ها  به این جمله بر خورده ام که اگر همه اش را بنویسم مثنوی و صد من کاغذ خواهد شد اما ذکر دو مورد را لازم میدانم ! از جمله شش ماه قبل که از نیوزیلاند تکت آسترالیا را میخریدم تکت فروش گفت سابق برای رفتن به استرالیا با پاسپورت های اروپائی ویزه کار نبود !  حالا خراب شده!!! باید ویزه بگیری! و در ثانی تا پریروز گمان میکردم در  یک مورد  یعقوب زمانم اما پریروز دانستم که در همان مورد نیز  کسی  از من قرنها جلوتر است ! متاسفانه  همین خیال هم خراب شد!!!!!!! 19 می 2012 زوترمیر- هالند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

داوری


گرداده بود ایزد مرا در حسن منصب  داوری
میدادم این تصویر را بر مهر و مه صد برتری
از نور رخسارت شده چشم سحر کور و کبود
رنگ از رخ گل برده ای تاب از کف انس و پری
 یاد آیدم پیراهنت با موج رقص انگیز سرخ 
خورشید شد خلوت ز رشک و ماه شد خاکستری
 از آب دریا ها صفا وز چشمه سارانش جنون
گل کرده در رخسار تو افسون و عشوه دلبری 
 آویزۀ گوش تو شد بود و نبود کهکشان
 زهره زند چشمک زحل، با اختر  و با  مشتری
خوشتر ز نقش روی تو کی دید آئینه بچشم
خال زنخدانت مهی تابنده همچون آزری
پرسید از حوران خدا، کو را چی باشد مدعا
گفتا شوم زیب تنت آویزه  یا انگشتری 
بگشا برویم چهره ات با یک طلوع ناشکیب
دستم بگیر و وارهان از عالم اغواگری
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

مخمس بر غزل شهریار


دیده عمریست, که در راه تو بر در کردم
داغ هجران ترا بر دلم اخگر کردم  
سوختم خون دل خویش بساغر کردم
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم"
"حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

خاطرت هست ؟ که گفتی بمن از فصل خزان
سایه ات بودم و دنبال تو همواره روان
لیک رفتی و من از هجر تو گشتم نالان
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران"
"ساده دل من که قسم های تو باور کردم

آرزو مرد!  دریغا چو به هنگام بهار
طعنه ها میزند اغیار به هر لحظه دوبار
این منم با دل افسرده ,  تن لاغر و زار
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار"
 "گشتم اواره و ترک سر و همسر کردم

چشم من از غم هجران تو یک عمر گریست
بیقراری بجهان چون من نالان کس نیست
قصه بی سر و سامانی من دانی چیست
در و دیوار به حال دل من زار گریست"
"هر کجا ناله ناکامی خود سر کردم

ساعت هجر تو یکسال ملالم افزود
قرن ها گریه نمودیم ازین مویه چه سود
گوئیا گشته ای همباز تو با چرخ کبود
بخدا کافر اگر بود به رحم آمده بود"
"زان همه ناله که در پیش تو کافر کردم

همه دم دیدۀ ماراست رجا کی دانی
هوس منزل لیلاست مرا کی دانی
دل سودا زده شیداست بتا کی دامی
زیر سر بالش دیباست ترا کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم

روز صد بار کشم تا دم مردن هوسی
ناله و ضجه و فریاد چو بانگ جرسی
نیست در زمره ما دادگری داد رسی
بعد از این گوش فلک نشنود آواز کسی"
"که من این گوش زفریاد و فغان کر کردم

چون "حمیدی " شده از گردش ایام ملال
انتظاری نکشد بهر تمنای وصال
فارغ از حلقه زلفین تو بودست محال
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال"
"آنکه من خاک رهش را بسر افسر کردم




اول چوزا 1371/ کابل میکرورویان 3

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

فلورانس کلگیت زیباترین چهره در بریتانیا






کارشناسان زیبایی شناسی در بریتانیا دیشب معیار زیبایی را با خط کش سنجیدند و
فلورانس کلگیت در مسابقه معرفی زیباترین چهره در بریتانیا از بین هشت هزار شرکت کننده به مقام نخست دست یافت! بر اساس نظر داوران معیارهای جذابیت و زیبایی بر اساس فاصله اعضای چهره تعین شده است.
.


این مسابقه که توسط یکی از کانال های تلویزیونی داخلی بریتانیا برگزار شد فلورانس 18 ساله را به عنوان دارنده زیباترین چهره طبیعی معرفی مینماید..

موصوف پس از پیروزی در این رقابت گفت:" فکر نمی کردم چهره من اینقدر مهم باشد... هر بار که به چهره خود در آینه نگاه می کنم معیارهای علمی اعلام شده را برای انتخاب خود نمی توانم ببینم!

سالها قبل کتابی را در مورد زیبائی شناسی بخوانش گرفته بودم! در آن کتاب استدلال شده بود که زیبایی در هر جامعه تعریف خود را دارد! به طور نمونه درک از زیبایی در جامعه چین بسیار متفاوت تر از جامعه هند, افریقا و یا روسیه میباشد! اما بهر صورت میتوان نکات مشترکی را برای تعریف زیبایی در نظر داشت! مثلآ گل در همه دنیا و در چشم همه آدم های دنیا گل است! اما در مورد انتخاب فلورانس جان حتا دیگر به هر دو چشمم هم بد گمان شده ام! خلیل جان بخیالم راست میگفتی!!!! حتمن عقلم را از دست داده ام !

فلورانس جان مبارک! ولی اگر من در جمع داوران بودم زیبائی را برایت درست تعریف میکردم !!!!!!!!!!!

به بام آسمان- در آئينه دریا

در ساحل بحر مواج شهر کوپنهاگن در فاصله 500  متر دور تر از ساحل دریا مجسمه دختری را ساخته اند که امواج خروشنده دریایی عاشق 

 در هر لحظه با شوق بر سر و رویش بوسه میزنند! مردم کوپنهاگن آنرا مجسمه پری دریایی مینامند.   20 سال قبل زمانیکه برای نخستین بار  به دعوت مسئول تریننگ سنتر با دیگر همکاران غرض تفریح به آنجا رفتم . آقای ارنست شنور مسئول ارشد فلایت سنتر در این مورد چنین گفت" در افسانه ها  فولکولوریک مردم ما  در این مورد میگویند که:  پری دریایی که کتی نام داشت و یونانیان آنرا پری آسمانی میگفتند روزی در هنگام آببازی در امواج ملتهب یونان گم میشود و سرانجام آن پری  بهنگام غروب در همین منطقه پیدا میشود! از همان روز به بعد وی هر روز بهنگام غروب در همینجا  ایستاده میشده و با یک دست موهای طلائی اش را شانه میکرده و عکسش را خرامان در آب میدیده است! لهذا این مجسمه یاد بودیست ار همان پری دریایی آتنی یا پری کتی! با شنیدن این قصه بیاد کتابهای افسانه های پارسی افتادم ! اینکه در اشعار پارسی مواج بودن آب را عاشق بودنش تلقی میدارند! اینکه میگویند آب اگر صد پاره گردد باز با هم آشناست بدین لحاظ که آب ها درد دل خود را به یکدیگر به هر گوشه میرسانند و درد خویش را با موج خروشان بیرون میکشند اینکه میگویند آب هیچگاه آتش نمیگیرد مگر اینکه عکس زیبا روی را در دل خود جا دهد! چنانچه ظاهر هویدا میخواند ( در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است- مهر در آئیینه یا آتش در آب افتاده است) شبی دیگری که به معیت جلیل جان نورمحمد و تنی چند دیگر به این محل آمدم متوجه شدم که  دیدن عکس ستاره گان در آب یا بهتر بگویم تماشای بام آسمان و بویژه تک ستاره اش در آئینه بحر زیبایی دیگری دارد که احمدظاهر آنرا  با آهنگی جاودانی کرده


امشب به بام آسمان
چشمک زنان، دامن کشان
با عشوه های دختران
پروین من شو تو هم

ستاره ی تابان 
من

عاشق تو چشمان  من
پروین من، پروین من
عشق تو شد ایمان من
آه، پروین 

مه پرتوی تو 
سیمگون

مه گشته از حسنت زبون
ای دخت شوخ نیمه شب
یک دم به چشم من خرام
آه، پرویم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

دانته الیگیری و الهام از سنایی غزنوی


زادهٔ فلورانس ایتالیا بوده و در سپتامبر ۱۳۲۱ میلادی در روانا در گذشته است. نوشته‌های دانته در ادبیات ایتالیا مشهور و در سراسر اروپا خیلی مؤثر و جا افتاده‌است
 فلورانس در آن زمان، یکی از جمهوری‌های متعددِ ایتالیا بود که مانند شهرهای ونیز، پیزا، سیه‌نا، جنوا، راونا و غیره برای خود استقلال داشت؛ این شهرها از لحاظ بازرگانی شهرهایی آباد و مُرفه بودند.

دانته سالیان کودکی و جوانیِ خود را در دوران قرون اوسطا و جنگ‌های صلیبی و آشوب در اروپا گذراند. از تحصیلات اولیۀ او چندان اطلاعی در دست نیست؛ ظاهراً وی در دانشگاه «بولونیا» که در آن عصر شهرتِ خاص داشت و نیز در دارالتعلیم فرقۀ مذهبی «برادران کهتر» در شهر سنتا کروچه تحصیل کرد، ولی قسمت عمدۀ رشد فکری و فلسفیِ خود را مرهون دانشمند بزرگی به نام «برونتو لاتینی» بود که چندین کتاب و یک ‌نوع «دایره المعارف» علوم آن عصر را به زبان‌های فرانسه و ایتالیایی و لاتینی نوشته بود، و دانته در سرود پانزدهم «دوزخ» خود به تفصیل و با احترام از او نام می‌برد.

در این دوران کودکی بود که عشق افسانه و معروف دانته به «بیاتریکس» آغاز شد. بیاتریکس دختر مردی به نام «پرتیناری» بود که نزدیکی خانواده‌گی با دانته داشت، و در یک میهمانی فامیلی بود که دانته برای اولین‌بار با دختر او ملاقات کرد. دانته معتقد است که عشق سوزانِ او به بیاتریس از همین هنگام آغاز شد، و چنان‌که در کتاب «زنده‌گانی نو»ِ خود می‌گوید: «از این هنگام بود که پا به قلمرو سلطان عشق نهاد.»
ده سال بعد وی نخستین نغمه‌های عاشقانۀ خود را به‌خاطر این دختر سرود. ولی این عشق تا آخر به صورتی افلاطونی باقی ماند؛ زیرا بیاتریکس  مردی دیگری را به شوهری برگزید و اندکی بعد در جونِ سال ۱۲۹۰، در ۲۴ سالگی مرد. این مرگ نابه‌هنگام، روح دانته را تکان داد و او را که هنوز شاعری تازه‌کار و ناپخته بود، چنان آمادۀ شاعری کرد که عاقبت به صورتِ یکی از بزرگترین شاعران تاریخ جهانش درآورد.
در ادبیات جهان، ستایشی که دانته از این زن کرده، نظیر ندارد؛ زیرا هیچ شاعری هنوز محبوبۀ خود را تا درجۀ الوهیت بالا نبرده است. دانته بیاتریس را در «کمدی الهی» مقام «مظهر حق» و «نمایندۀ لطف الهی» داده و او را تا به حد فرشتگانِ ملکوت بالا برده و در عالی‎ترین طبقۀ فردوس، که آدمیان بدان راه می‌توانند یافت، جای داده است.
با این وصف، عشق دانته به بیاتریس مانعِ از آن نشد که وی پس از مرگ محبوبۀ خود، روی به عشق‌هایی دیگر آورد و سراغ زیبارویانی دگر رود.
در این زمان دانته شاعر مشهوری شده بود و یکی از رهبران مکتب ادبی تازه‌یی به‌نام «سبک ملایم نو» به‌شمار می‌رفت که در عالم ادب به‌وجود آمده بود. این مکتب، نظیر مکتب رمانتیک قرن نوزدهم طرفدار بیان احساسات و عواطف قلبی بود، و اساس کار آن دوری از تصنع و سادگی بیان و توجه به الهامات شاعر بشمار می‌رفت ، و از این حیث نقطه مقابل مکتب ادبی رایج آن‌ زمان بود که «مکتب ادبی سیسیل» نام داشت و اساس کارش سبک نویسندگی پیچیده و پر از سجع و قافیه‌یی بود که تا حد زیادی به مکتب نظم هندی ما شباهت داشت.
در همین احوال دانته در چندین زدوخورد بین قوای فلورانس و همسایگان این شهر شرکت کرد که خاطرۀ آن‌ها جابجا در «کمدی الهی» آمده، و مهمترین‌شان نبرد «کامپالدینو» بود.
دانته در دوران زندگی خود دست به انتشار کتاب‌های متعددی زد که معروف‌ترین آن‌ها «کمیدی الهی»، «زندگانی نو»، «ضیافت»، «سلطنت»، و «آهنگ‌ها» است. کتاب «کمدی الهی» در سه بخش نگاشته شده‌است: دوزخ، برزخ و بهشت
سنایی غزنوی-شاعر قرن ششم- در سیرالعباد الی المعاد و آلیگیری دانته- شاعر ایتالیایی قرن پانزدهم میلادی- در اثر مشهور خود کمدی الهی، با استفاده از تمثیل های گوناگون و تأثیرشان بر روح، به آیین آخرت شناسی تأکیدی بیشتر دارند و در حقیقت، این دو اثر، آرمان شهر یا مدینۀ فاضله ای هستند که انسان کامل را توصیف می کنند.از آنجا که اساس داستان هر دو اثر، ماجرای روح است که از نوعی پدیده شناسی روح در یک سفر طولانی و پر مشقت حکایت می کند، می توان به مضامین و اهدافی مشترک میان آن دو دست یافت. ، در این دو اثر، موارد زیادی از شباهت ها و تفاوت های وجود دارد. که تقریبت همه آنها توسط بسیاری از نویسنده ها به بر رسی گرفته شده است. از جمله اقبال لاهوری هم تا حدی ازین دو اثر در نوشته هایش 
استفاده کرده  است


مثنوی سیرالعبادالی المعاد

یکزمان از زفان بینش من - گوش کن رمز آفرینش من

منظومه ی رمـزی و عرفـانی، اثـر سنایی غزنوی، شاعر، حکیم و عارف است. این مثنوی سیر انسانی را از مبدأ خویش به سوی معاد و به عبارتی سفر روح از مرحلـه هبـوط در عـالم سفلی را تا بازگشت به عالم علوی شرح میدهد. در ادبیات جهانی شرق و غـرب نمونـه های مشابه دیگری با موضوع سفر به جهان پس از مرگ میتوان یافت. در سنت اسلامی مهمترین نمونۀ چنین سفرهایی داستان معراج رسول خدا (ص) است که در ادب فارسی به صورت معراج نامه های منظوم و منثور نمود پیدا کرده است (نکـ : ابـن سـینا، )١٣٦٦،
از میان آثار ابن سینا "حی بن یقظان"، "رسالة الطیر" و "سـلامان و ابـسال نیز نمونه هایی هستند که مراتب سلوک عارف را تا مرحلۀ گذر ابدی از ایـن دنیـا نـشان میدهند. در ادب مسیحی "کمدی الهی" اثر دانته، "بهشت گمشده" اثر جان میلتون و رمان مشهور "سلوک زائر" نوشته جان بانی ین، نیز مشابه سیرالعباد چنـین روایتـی از زندگی پس از مرگ دارند

===========

Durante degli Alighieri


When I made answer, I began: "Alas !
How many pleasant thoughts, how much
desire,
Conducted these unto the dolorous pass !"
 Then unto them I turned me, and I spake,
And I began: "Thine agonies, Francesca,
Sad and compassionate to weeping make me.
118 But tell me, at the time of those sweet
sighs,
By what and in what manner Love conceded,
That you should know your dubious desires?"
And she to me: "There is no greater
sorrow
Than to be mindful of the happy time
In misery, and that thy Teacher knows.
But, if to recognise the earliest root
Of love in us thou hast so great desire,
I will do even as he who weeps and speaks.


 آن گاه كه توان پاسخگويي يافتم، چنين گفتم افسوس !
چه انديشه هاي نابي، چه آرزوهاي ژرفي،
! آنان را به چنين گذرگاه دردآوري كشانده است
***
 آن گاه روي سخنم را به آنان گرداندم،
عذاب شما، ،Francesca فرانچسكا » : و چنين شروع كردم
مرا واداشته است تا از فرط اندوه و دريغ بگريم.
***
 اما مرا بگو، هنگام آن آههاي شيرين،
چگونه و با كدام آيين عشق پذيرفت
؟ تا دريابيد آرزوهاي پنهانتان را
***
هيچ اندوهي بزرگتر نيست »و او چنين گفت
از انديشيدن به دور هي شادكامي
هنگام شوربختي، و استادت نيك م يداند.
***
 اما اگر اين سان مشتاقيد كه دريابيد
سرچشمه ي عشق ما را، پس خواهم گفت
سرگذشتم را به شما آن سان كه آدمي گريان سخن مي گويد.
بر گرفته از کتاب همبازیان گمشده
برگردان: شاپور احمدی