۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

سفر به علاقه غیر

تصویر ببرک کارمل در تاقچه ولی خان کوکی خیل

سال ۱۹۸۹ م بود، مجاهدین پس از شکست در جنگ جلال آباد، عقده شانرا بالائ کسانی که از اثر این جنگ تازه به پشاور آواره شده بودند میگشودند. هر کجا آنها را بنام سکر ۲۰ تحقیر میکردند. چندین جنگ و پرخاش را در همین روز ها شاهد بودم. هرچند من از جمع این آواره گان نبودم. اما نوعی همدردی با این تازه آواره شده گان داشتم و کاری هم از دستم ساخته نبود. بنابرین دلم نمیشد از دروازه حویلی بیرون روم. در همین اوضاع و احوال، روزی صبغت جان از اسلام آباد به قصد دیدن دوستش که در علاقه غیر صوبه سرحد مربوط پشاور زندگی میکرد و از کابل در ریاست کشف باهم آشنا شده بودند به پشاور آمده بود ولی برای گرفتن معلومات بیشتر و قسمآ مشورت پیش من آمد و گفت : دوستم ملک کوکی خیل ها اس! آدم خیلی خوب است. اگر میخواهی بیا با هم بدیدنش برویم؟ کوکی خیل ها یکی از قبیله های مربوط به قوم افریدی اند که در خیبر پاس در مسیر جمرود رود مشغول حمل و نقل اشیای معمولن قاچاق به بازار کارخانو و کسب و کار دیگر نظیر تجارت اسلحه و مهمات بودند. جرئت رفتن به آن منطقه که مسمی به علاقه غیر بود آسان نبود اما گپ کاکا زاده ام را نمیشد بزمین انداخت، لهذا باهم بسوی آن علاقه روان شدیم. از حیات آباد به کارخانو و از آنجا به بس جمرود نشستیم. بس در شاهراه خیبر به راه افتاد و پس از تقریبن ساعتی منزل به منطقه خیبر ایجنسی رسید. در بازار مزدحمی پیاده شدیم و آنجا فهمیدیم که در این بازار از مردمان اصحاب کهف کرده هم بیگانه تریم. دیگر اصلن نمیشد خود را همرنگ جماعت جا زد، بنابرین پیش دوکانداری رفتم، پاکت سگرتی خریدم و با جرئت بزبان پشتو گفتم: ما از کابل هستیم و در اسلام آباد زنده گی میکنیم. ملک ولی خان کوکی خیل دوست ماست. دیدن او آمده ایم. آیا میدانید چگونه پیش او برویم.؟ دوکاندار با شنیدن این حرفها انگار کشفی بزرگی کرده باشد با خوشحالی ستری مشی گفت و از سر دخلش برخاست و ما را به مسیر خشک یک رودخانه که یک موتر نوع سوزکی در آنجا ایستاده بود رهنمون کرد. راننده هم ما را در پهلوی خودش جا داد و براه افتاد. از جاده منتهی به ورودی یک دهکده که درختان قشنگ ناجو روی آن سایه پهن کرده بود و نسیم خنک گوارا از شیشه بمشامم میرسید گذشتیم و داخل یک بیابان برهوت که خاک مایل به سرخ مریخی داشت و صخره های مریخی مانند مه آلود،از دور دستها نمایان بود شد. بزودی مناظرجادوئی مریخ کهکشانی پشت سر هم گذشت و از طریق جاده ای پرپیچ و خم که انتهائ آن به یک تپه بلند می انجامید، رسیدیم و موتر همانجا ایستاد. روی تپه قلعه بلندی بمشاهده میرسید.، که انگار مسافران ناشناس را بسویش فرا می خواند! از موتر پائین میشویم اما چندان یارای رفتنم نیست! بهر حال بسوی درب قلعه ئ اساطیری که دروازه اش از دیوار هایش بلند تر اس گام بر میداریم . ملک در دهن قلعه به استقبال صبغت ایستاده واز هر دوی ما با بغل کشی پذیرایی کرد و سپس ما را بداخل برد.. او چنان بزبان پارسی کابلی مسلط اس که پاسخ های مثبت را به " بلی آ " و منفی را به " نخیر نی " میدهد. متعجب میشوم. چنان با صبغت از بادام باغ، دارالامان، میکروریان و شارنو حرف میزند، شماری جنرالان ارشد را نام میبرد که عقل از سرم پرید. جالب اینکه در صالون مخصوص اش عکس خودش در کنار ببرک کارمل بمشاهده میرسد. عکسی که اگر در پشاور از آن نام ببری سرت را لیلام کرده ای . نان چاشت آماده میشود و در فضائ دوستانه صرف و صحبت میکنیم. من که آنوقت خیلی جوان بودم و خیلی خام می اندیشیدم در یک لحظه فکر کردم اینها بدون شک رهنوردانی هستند که سختی راه رسیدن به رویاهای دا پشتونستان زمونژ را با درد آگاهی عجین کرده و بجان خریده اند تا به گوهر زندگی که همان آزادی وبریدن از ناف وابستگی با پاکستان است دست یابند.
بیخبر از اینکه این مردم بطورعجیبی سیاسی، رِند و درونگرا بودند. انگار سیاست در رگ و پی آنها همراه با خون جاری شده بود. مردمان بی نهایت جستجوگر بودند، زیاد میپرسیدند اما از پاسخ دادن، به سوالهای من همه بشمول ملک طفره میرفتند. از تلویزیون پاکستان شنیده بودم که افریدی ها مردان بزرگی در عرصه سیاست داشتند و در جنگ کشمیر به ارتش پاکستان کمک زیادی کرده بودند وقتی این سوال را با ملک کوکی خیل مطرح کردم، با طفره رفتن هایش دیگر بیخی باور کردم که ،جواب در آستین داشتن و به جواب های حاشیه یی پرداختن ویژگی مختص این هاست.
 بهر حال اختلاط و گفتگوی میزبان با صبغت تا عصر ادامه یافت. اما من با دیدن این قلعه احساس عجیبی پیدا کرده بودم. گاهی هوشم را داستان فلم پاکستانی ( دیوی شپی ناوی) که سالهای پیش در کابل دیده بودم با خود میبرد، گاهی هم بفکر قلعه نوشیروان عادل می افتادم،  که  دخترش مهرنگار شبی با لباس مبدل از آن قلعه خارج و به خیمه امیر آمده  بود و به او اظهار عشق کرده بود. آری! عشق سرآغاز اوج گرفتن و پرواز آدمیست. تنها با عشق میتوانی زیبایی زندگی و پهنائ خوشبختی را بطور عریان ببینی و لمس کنی! غرق همین افکارم که نسیم بازیگوش عصرانه بشوخی دور تن خسته و عاشقم می پیچد، به آرامی فشارم می دهد، بوسه سردی بر چشمان خمار نیم گشوده ای عاشقم می زند و میگوید از خواب بر خیز که شام میشود.بیاد داشته باش که مهرنگار عاشق حمزه بود! آری ! عصر شده از ملک کوکی خیل اجازه رفتن میگیریم. قبول کرد اما جوانمردی هم کرد و ما را با موتر شخصی خودش که افراد مسلحش نیز بودند تا ناحیه کارخانو بدرقه کرد. و شامگاهان از هم وداع کردیم.


۱۳۶۸ خورشیدی پشاور









You are my sunshine, my only sunshine
You make me happy when skies are gray
You'll never know dear, how much I love you
Please don't take my sunshine away
The other night dear, as I lay sleeping
I saw you in my dreams, That you are in my arms
As I was woke up, I was mistaken
So I hung my head and I cried


I'll always love you
And make you happy
If you will only say the same
But if you leave me
To love another
You'll regret it all some day;

Louisiana my Louisiana
the place where I was borne.
White fields of cotton
-- green fields clover,
the best fishing
and long tall corn;

You told me once, dear
You really loved me
And no one else could come between
But now you've left me
And love another
You have shattered all my dreams;

.

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

حیوان ناطق و دو پا


آیا اگر انسان حیوان ناطق نمیبود؛ جنایات بشری وجود نمیداشت

دوست بزرگوارم جناب عزیزی غزنوی؛ امروز برایم زنگ زد و بعد احوالپرسی و تعارفات معمول 
پرسیدند: از وطن چه حال و احوال؟ در پاسخ گفتم: جگرخونم ! از اخبار شنیدم امروز یک حمله انتحاری در نزدیک دانشگاه نظامی کابل؛ جان دهها محصل را گرفته ! من از دل آن محصلین خوبتر میایم. چون همانجا تحصیل کرده ام. ما پنجشنبه ها را گل شنبه میگفتیم! و برای محصلین نظامی روز رخصتی و زیبا است. هر دو تاسف کردیم و سپس با یاد آوری از خبر تلخ روز پیش؛ که یک خانواده را با کودکان شان در کابل قتل عام کرده بودند؛ با تعجب از او پرسیدم: مگر می شود از بعضی از انسانهای امروزی  اینهمه سبعیت  و از بعضی  دیگر اینهمه  رخوت و بی تفاوتی را انتظار داشت؟.  آخر چرا انسان باصطلاح متمدن امروزی نمی تواند روابط با همدیگر را بر اساس تفکر و تعقل تنظیم نماید؟ آخر چرا همدیگر خود را بدون گناه میکشند؟ آخر چرا عده ای از انسان نما ها فقط سیل بین و تماشاگرند! آیا بقول سعدی بنی آدم اعضای یک دیگر نیست؟؟ آخر چرا بعضی دیگر از این موجودات  ناطق دوپا با بی تفاوتی  از میان آب خون آلود هم نوع شان؛ ماهی مراد میگیرند؟مگر بنی آدم اعدای یکدیگرند؟
عزیزی بدون درنگ پاسخ داد  و گفت: ریشه  اینهمه سبعیت و مشکلات آدمیزاد در همین زبان آدمیزاد نهفته است. اگر این موجود دو پا فقط زبان نمیداشت؛( ناطق نمیبود) ؛ پس واضح است که حرفی زده نمیتوانست. لهذا دنیا خیر و خیریت بود! هیچ تجاوزی ! هیچ قتلی؛ هیچ  تعدی و هیچ کشتاری هم صورت نمیگرفت! عزیزی آدم شوخ طبع و شاعرست نمیدانم این حرف را بخاطر اینکه مرا از غصه برهاند گفت و یا هم کاملن معتقد  به این حرف بود؛ گرچه من پس از خداحافظی گفتم این موضوع را در فیس بوک مینویسم  و او تائید کرد! از آن لحظه ببعد پیوسته به این سوالات می اندیشم که :
نخست: اگر قرار باشد موجود ات  بدون عاطفه و درک و تفکر را حیوانات وحشی بنامیم، پس آیا عملکرد بعضی از انسانهای امروز؛ مثلا طالب و داعش چیزی متفاوتتر از این  تعریف خواهد بود؟.
 ثانیآ: اگر انسانها بر اساس عقل و تفکر تصمیم می گیرند و حیوانات بر اساس تمایلات غریزی. در اینصورت آیا عملکرد انسانها بیش از نود و پنج  درصد ناشی از تمایلات نفسانی  که همان غرایز حیوانی است نمیباشد؟ .
ثالثا:از بازتاب اخبار و حوادث کشور این نکته پیداست که در راس همه ی کشتارها، جنایات، وحشیگری، سرقت و تعدی به حقوق دیگران  که ضعف انسانیت و غلبه حیوانیت را بنمایش میگذارد حیوانات ناطقی قرار دارند که با افتخار با همان زبان ناطق شان؛ نطاقی کرده و مدعی وحشیگری میشوند و آن جنایت را بدون کدام آزرمی به عهده میگیرند  آیا نمیشه اینها را با همکاری مشترک انسانی به سزای اعمال شان رساند؟  
تا زبان نطاقان (سخنگویان) وحشیان کوتاه گردد و کسانی که خود جنایت می آفریدند لااقل ، قفلی بر زبان خود میزدند و این حیوانات ناطق نمک بر زخمها نمی پاشیدند.
اما مهمتر اینکه در این جهان حرف  شعرا ؛ علما؛ اساتید دانشگاهها ، حقوقدانان؛ متخصصین علوم بشری و فیلسوفان نسبت به نطق زورمداران و جنایتکاران کمتر شنیده میشود. بجز تلویزیون پاکستان که با سخنان علامه اقبال آغاز و پایان میافت بیاد ندارم در تلویزیونهای دیگر نقطه نظرات افرادی چون گویته و شکسپیر و کانت و نیچه را پخش کنند برعکس هرچه میشنویم از ترامپ و پوتین وابوبکر بغدادی و... و.. است
هرچند سالهاست که از اینهمه بی عدالتی چنان خسته و دلسردم که دیگر تمایلی ندارم  در مورد روابط انسانها حرفی بر زبان آورم و یا سطری بر روی کاغذ بنویسم ولی از آنجا که نمیتوان بی تفاوت ماند، فکر کردم با نوشتن این مطلبی از دوستان متفکر؛ اندیشمندان و مدعیان انساندوستی  بپرسم آیا پاسخ سوالهایم همین است که جناب عزیزی گفتند یا راه حلی دیگری هم وجود دارد؟؟
گرچه خودم بر این نتیجه رسیدم  که در  جهان که نتوان مدعی انسانیت بود! بهترست زبان  خود را کاملا در بند کشیم و همانقدر از آن استفاده کنم که فقط نشان متفاوت از حیوانات غیر ناطق داشته باشیم! بقول مولانا
من کسی در ناکسی در یافتم

پس کسی در ناکسی در بافتم
 د




۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

آواره تر ینم

دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا

تنم از بيدلي بيچاره شد بيچاره تر بادا
به تاراج عزيزان زلف تو عيارييي دارد
به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا
رخت تازه ست و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
گر اي زهد، دعاي خير مي گويي مرا اين گو
که آن آواره از کوي بتان آواره تر بادا
همه گويند کز خونخواريش خلقي به جان آمد
من اين گويم که بهر جان من خونخواره تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زانگونه که به گردد
وگر جانان بدين شاد است، يارب، پاره تر بادا
چو باتر دامني خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

 گاهی  در آسمان قلبم  مثل پرنده ای پرواز میکنی ، اوج میگیری در آسمان آبی احساسم و مرا به

 بالاترین نقطه  عشق میرسانی گاهی هم، مثل باران  بر کویر تشنه ی قلب عاشقم میباری و عاشقترم  میکنی

شبانگاهان وقتی در آسمان قلبم، مثل ستاره میدرخشی و شبهای تیره و تارم را روشن    احساس خوشبختی میکنم.

 سحرگاهان  وقتی مثل خورشید در سرزمین قلب عاشقم طلوع میکنی  زنده میشوم احساس

 آرامش میکنم 








۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

سران مقاومت در منجلاب فرهنگ انحطاط



 انحطاط، بمعنی فرود آمدن، و به پستی گراییدن است. و انحطاط فکری یعنی زندگی کردن به سبک و روش خوک!. زندگی خوکی  دایره‌ای بسته و تکراری است که در آن همه چیز به سطح نیازهای اولیه  غرایز انسان تنزل یافته و خواست‌ها و ارزش های  انسانی در آن کاملآ رنگ می‌بازند تا آنجا که حتا منزلت انسان تا سرحد زندگی خوک سقوط می‌کند  که جز خوردن و خوابیدن کاری دیگری ندارد.

 در انحطاط فکری یا اندیشوی که  بحران اخلاقی و در نهایت ضعف اخلاق از مولفه های آن است دیگر. مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، وفاق و همبستگی ملی، پابندی به اصول و ارزش های معنوی , ایستادن در سنگر مبارزه و فضیلت‌های سنتی روزبه‌روز بی معنی میگردد. که در نهایت سبب گسترش رذالت‌ اخلاقی میگردد .

تجربه استعمار نشان داده است که در جوامع سنتی , چون جامعه ما که  سالهاست بشکل پارادوکسی در آسیاب سنت و تجدد گرد و خاک خورده است؛ تنها و فقط  از طریق نفوذ بر نخبگان, ترور آزادگان و آزاداندیشان  و مسموم سازی اذهان عامه, میتوانند آن جامعه  را به  انحطاط بکشانند.بنابرین برای اینکار نخست باید سم لازم فراهم گردد.و سپس کار سم پراگنی و مسموم سازی بدقت از نخبگان و رهبران همان جامعه آغاز گردد. طوریکه امروز ما شاهد ذهنهای مسموم در مقیاس تقریبآ تمام نخبگان و رهبران خویش هستیم و متاسفانه سایه شوم این بحران وحشتناک در کشور ما در حال گسترش است چنانچه در گام نخست با توزیع دالر و دادن مقام و منزلت به نخبگان فکری و رهبران سیاسی ما توانستند به سهولت آنها را به دام انحطاط فکری بکشانند.تا بجای دفاع از اصول و ارزش‌های والای میهنی، دینی , انسانی و اجتماعی، به ریاکاری و مال‌اندوزی بپردازند .و سپس زمینه گسترش این بحران را در بین جامعه فراهم کردند طوریکه همگان بچشم سر میبینیم که این بحران آرام آرام فراگیر گردیده و به صورت خزنده و موریانه‌ وار  پایه‌های نظام اجتماعی و تمام معیار های اخلاقی و حتا ساختار های مبارزوی و سیاسی جامعه ما را در حال فرو پاشی قرار داده است . سپس حذف فزیکی آنعده از نخبگان که یا کاملآ در جهت مخالف این روند در شنا بودند و یا هم به نحوی هوشیارانه در پهلوی این کاروان  حرکت میکردند رویدست گرفته شد که با ترور های سازمان یافته زمینه تحقق آنرا فراهم کردند.تلخ بختانه تمام این توطئه ها و " ترور های زنجیره ای " بدون کوچکترین واکنش از سوی نخبگان و رهبران  سیاسی ما بسان یک امر کاملآ طبیعی و پذیرفته شده بر ملت آزاده ما تحمیل گردید. اگر هم در بسا موارد ملت  شاهد شنیدن  صدا  های نحیفی  از "مرده گان سیاسی" امروزی بوده فقط تقبیح و هشدار است و بس!

 اما همگان میدانند که این " غر و فش " ها ناشی از ترس بوده  و این تبخترها هم تلاش دیگریست  تا   خویشتن را بر آنانیکه سرنوشت شان دیروز توسط همین ها به معامله گذاشته  شده است یکبار دیگر مطرح نمایند.

در برابر  این گروه منحط   که نه  توان سکوت کردن را  بر ما  باقی گذاشته اند  و نه  توان شکستن آن را , متاسفانه کاری دیگری جز زهر خند از ما ساخته نیست!!!! چونکه ما  درتحمل  ظلم , ره افراط و ابتذال پیشە کردە ایم !!

هویداست که  با چرخیدن ارابه جنایت که بطور روزمره از ما  قربانی می ستاند هر آدم با احساس , حس کسی را  پیدا میکند که انگار درد جان سپردن را تحمل می کند,  زیرا چاره ای جز پناه بردن به مرهم " صبر و دعا " نیست. اما آیا جامعه باید در انتظار معجزه بماند و دست روی دست ، نظاره گر تدابیر غیرانسانی و توحش موجود باشد تا این رهبران خیالی  روزی آنان را نجات دهند؟

 نخبگان  وفرهنگ تساهل و تسامح

شوربختانه با وصف اینکه در طول این سالها ما شاهد جان گرفتن خبث شیطان در وجدان  بعضی از روشنفکران و نخیگان سیاسی خویش بوده و هستیم  و , بارها و بارهااین  آزمودە ها را  آزمودە ایم , اما هنوز که هنوز است  بسیاری از ما ها , از روی ناگذیری یکبار دیگر چشم امید به آنها دوخته ایم  !!!در حالیکه عده ای از این نخیگان نگون بخت که دیروز شعار شان " آزادگی " حتا  به قیمت خون  بود , امروز باتوطئه های مستمر رژیم به زانو در آمده اند و راهی بهتر از  چسپیدن در اطراف "هرم قدرت" جهت تصرف مقامهای دولتی و کرسی های پارلمان را سراغ ندارند,!!!  زیرا زمانیکه واژه" حصار " در نزد کسی بی مفهوم گردد , آنگاه واژه " آزادگی"  نیز  مفهومی جز تصاحب  مقام دولتی , موتر رینجر, دالر و بلند منزل ندارد, لهذا  اینها باید بسان   پرنده‌ای كه چشمانش را بر روی میله های قفس میبندد  و تفاوتی میان قفس و گلستان را نمیداند, از"  راس هرم " تقلید میمون وار بنمایند. طوریکه امروز همینها به عنوان کاسه داغ تر از آش "شعار مذاکره با دشمن" را سر میدهند  و به صراحت دلیل می آورند که چاره ای دیگری نیست !!!  اما امروز کیست که نداند  نشستن در پای ميز مذاکره با آنهائی که مسوول خونهای به ناحق ريخته مردمان بيگناه در طول این سالهاست نه تنها کار عقلانی و  منطقی نمیباشد بلکه حتا این عمل نمیتواند اقدام خداپسندانه و یا ملی محسوب گردد!

 عده ای دیگر که امروز اسم اپوزیسیون را بخود گرفته اند و متشکل است  از گروه متشتت و شکست خورده بویژه از سران مقاومت اند, با پالیسی غلط و تصميمات کم مايه، واکنشی  و تکتیکی از يک نیرو مطرح  متشکل، پرتوان و بالقوه دیروزی  به يک قرباني ناتوان و شکست خورده امروزي مبدل گردیده است. رقيب بیچاره ای که گاهگاهی فقط با براه انداختن "  جنگ های زرگری"  بمقصد " قدرت نمائی " البته  نه بخاطر" تصاحب دوباره قدرت"  از دست رفته,  بلکه بخاطر "مشارکت در قدرت"  میپردازند و بس!  در حالیکه استراتژي هاي شکست خوردهً همین آقایان از یکسو باعث از هم پاشی صفوف مقاومت و ترور بهترين شخصیت های سياسي گردید و از سوی دیگر باعث بالا کشيدن و روي کارآمدن  اپرچونیست ترین و  جاني ترين آدم ها در  حکومت گردیده است.

 مهمترین گروه مطرح سیاسی "ائتلاف تغیر و امید" پس از سپیدار نشین شدن حتا ، نتوانست اتحاد یا اجماع کامل و تمام عیاری را در میان جناح‌های مطرح حفظ نماید . چنانچه  پس از دوسال، اختلافات  اجزای تشکیل دهنده این ائتلاف تا سرحد از هم پاشی تشدید گردیده است. از آن زمان ببعد بعضی از شخصیت های  دیروزی این ائتلاف به طور مداوم دست به اقداماتی میزنند که   با هیچ منطق  سیاسی سازگار نیست.و در نتیجه منجر به عقب نشینی و تحقیر بیشتر این ائتلاف در برابر ارگ نشینان  گردیده است؛ و حتا محبوبیت سیاسی و  پایگاه اجتماعی ناچیز آنها را ضعیف تر نموده است..

بنابرین تمام نشانه ها حاکی از آن است که متاسفانه هادیان منحط , دانسته یا ندانسته جامعه را بسوی انحطاط میکشانند و این امر شاید برای خود آنها فرقی نداشته باشد اما این مسئله برای یک آدم , آن آدمی که سعدی فرزانه ما آنرا اعضای یکدیگر گفته است حتا یک آدم کور که فرق میان شب و روز را نمیداند نهایت اسف بار و رنج آور  است.

 

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

واکنش مرحومان سیاسی در برابر ترور فرماندهان


هرچند در توافقنامه بن از سران مقاومت, ظاهرآ به عنوان قهرمانان آزادی کشور نام برده شده است اما, در حقیقت تهدید, تضعیف و حذف این قهرمانان از همان روز های نخست در دستور کار دشمنان قرار داشت! چنانچه  با  چسپانیدن این قهرمانان در مدار حکومت مستعمراتی آنها را قسمآ تطمیع و تبدیل به مردگان سیاسی نمودند! مرحومانی كه ظاهرا" هنوز نفس می کشند! و  با اينكه هنوز هم   نقشي در قدرت دارند، و   جز از «رجال سياسي زنده» محسوب مي شوند، اما از نگاه جامعه کاملآ يك «مرده سياسي» بشمار میروند.بسیاری از آنها ديگر حضوري در جامعه زندگان ندارند و در كهكشان فكري مردمشان حتي به اندازه يك ستاره دوردست هم نوري نمي افشانند!! اما در این میان هستند و بودند فرماندهانی جوانی چون شهید سید مصطفی کاظمی , شهید فرمانده سید خیلی , شهید جنرال خانمحمد خان و شهید جنرال داوود که خیلی زیرکانه از ارزشهای انسانی کشورشان پاسداری مینمودند و به همین دلیل به عنوان خار چشم دشمنان قرار گرفته بودند و سرانجام دشمن جبون توانستند  آنها را یکی پی دیگر هدف قرار داده و به سهولت از سر راه شان بردارند.

بنظرم یگانه دلیلی که  دشـمـنـان  میتوانند با جرئت در قلب ما نفوذ و عزیزترین فرماندهان ما را به سهولت از ما گیرند اینست که نخست آنها کاملآ امـيـدوارنـد که روزى دوباره به  قدرت برمیگردند و نیات شيطانى خود را دوبـاره از سـر میگـيـرند، سالهاست که این باور به آنها القا و هر لحظه از سوی برادران خویش از داخل ارگ چراغ سبز  میگیرند.  ثانیآ وجود مرحومان سیاسی که همانند يك  سایه سر پالیز  بيروح در گوشه عاطل و باطل که کار دیگری جز  چاپلوسی به بادار و فخر فروشی بر ملیت و گروه خودشان ندارند دشمنان را جسور و بیباک تر نموده است . این مرحومان از دنیا بیخبر در طول ده سال گذشته گاه گاهي  اگر چیزی به ذوق خودشان  نبوده  همایشی را براه مي اندازند و با گله و شکوه از  به حاشیه راندن مجاهدان و ملت سخنان انتقاد آمیزی در مذمت حکومت مي گويند و شبح وار مي روند،  اما همینكه اين مرحومان سياسي،میفهمند که در حال  از دست دادن  قدرت خيالي و توهمي خویشند،حاضرند حتا بر مردگان چهار طرف و همرزمان دیروزی خویش هم لگدي  زنند. بیخبر از اینکه دشمن  نعش تمام مردگان سیاسی را یکسان لگد مال خواهد کرد تا مطمئن گردد هیچ زنده ای در میان جماعت نیست و اینکار پلانیزه شده است چنانچه جنرال حمیدگل رئیس اسبق استخبارات پاکستان  پس از سقوط طالبان طی مصاحبه با سی ان ان امریکا گفت : امریکا یک گروه جنایتکار را حذف و گروه دیگری از جنایتکاران را در افغانستان بقدرت رسانیده است ! چنین گستاخی از یک دشمن شناخته شده ملت ما چیزی تازه و دور از تصور نبود اما آنچه همه را شگفت زده کرد این بود که همین قهرمانان آزادی نه تنها کوچکترین واکنشی در برابر اظهارات مغرضانه  یک دشمن شناخته شده  خویش نشان ندادند بلکه به عنوان مرحومان سیاسی روزانه عین اظهارات حمیدگل را که دیکر تبدیل به یک وجیزه افغانی شده بود از حنجره عوامل داخلی آنها به تکرار میشنیدید و خمی به ابرو نمی آوردند!!  

روشن است که دشمن  با بکار گیری از  ابزار های  چون  تـطـمـيع ، تهديد و تبليغ توانسته است  موفقانه در بیخ گوش ما جا گیرد  و اکنون نوبت به حذف فزیکی رسیده است  . و این هم بر همگان هویداست که  نقش مستقيم را در اینگونه ترور ها عوامل داخلى ايفا مى كنند.تا مسير دموکراسی را در کشور  مـنـحـرف و رژیم قرون اوسطائی را در کشور حاکم سازند . اما در این میان آیا مردم خواهند توانست کاری را انجام دهند؟ آیا مردگان سیاسی باز هم منتظرند تا گوساله وار با رضایت کامل به مسلخ روند ؟؟ آیا زمان آن فرا نرسیده تا این مرحومان سیاسی و اقعیات و حقایق را بپذیرند؟تجربه نشان داده آدمهای که حقیقت را بشناسند دیگر محال است به دگماتیسم رو آورد. چون وقتی آدم راهی را بلد باشد دیگر بجائی رهپیمائی در عالم خیال میتوان بر زمین با قدم های استوار گام نهاد مطمئنآ آنرا میگزیند.

اما ای مرحومان سیاسی بدانید و آگاه باشید  که : خوشبختانه دایره دید مردم با دیدن حقایق زندگی  هر روز باز تر میگردد و مردم دیگر مثل انسانهای مسخ شده   در برابر حقایق قرار نخواهند گرفت . اگر پس از این شما ها به هر دلیل که دارید  در برابر هر نوع حقیقت چشمهایتان را  ببندید  و خود را از مخمصهء قبول آن برهانید . تا در  درون  دیوارهایی که ایجاد کرده اید احساس راحتی کنید.
و مانع از تابش
آفتاب حقایق شوید. و در برابر امواج هم به هر نحوی بیاستید
مطمئن باشید که ره بجائی نخواهید برد .










۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

در سوگ گلهای پر پر شده غزنه


عکسی که مشاهده میکنید در صبح زود امروز بعد اینکه مرا در ژرفای غصه و قعر الم پیچانید؛ به آن سالها ی برد؛  که مثل همین کودکان؛ کودکی بودم  خورد سال و متعلم مکتب ابتدایی در غزنه؛  شهر در صلح و آرامش بسر میبرد. معلم ما  شعر استاد مایل را با صدای بلند زمزمه میکرد

ز خانه مور و ملخ، گشته روان سوی کار
تو هم بدو پشت کار، ای پسر هوشیار

 متعاقبن به سالهای دربه دری نوجوانی و جوانی، که در پی پناهگاه امنی  متنفر از جنگ   و عسکر گریز بودم برگشتم  و در نهایت به سالهای میانسالی،  که با مهاجرت ، بدبختی  و آواره گی در هر شهر و روستاهای  این گیتی، همراه بود سفینه وار پرواز ذهنی کردم. در این سفر حزین جدائیها، پیوستنها، شکستهای پیاپی و امثالهم یکایک از پیش چشمانم رژه رفتند.  
بهر صورت با یادآوری از آن دوران های صلح و آرامش بغض گلویم را گرفت؛ دلم از اندوه لبریز شد؛
و سرانجام خط اشک روی صفحه ای قلبم الف  آه را ترسیم کرد
واقعن نمیدانم در حق این فرشتگان مظلوم که امروز از سوی دهشت افگنان بدون هیچ گناهی پر پر شدند و دستار سیاهی جزام آور و قلدر؛ هم مسئولیت این حادثه را با تبختر به عهده گرفته چه بگویم و بنویسم؟ تسلیت؟ آرزوی بهشت برین برای رفتگان و بهبودی برای زخمیان؟ و یا
تلخبختانه که اکنون، «اختلافات» نسل نو با نسلهای دوران ما بیشتر شده است.  خودم شاهد بوده ام  در نسل جدید هستند کسانی که از نظر ذهنی با دستار سیاهان همدل اند. هر نوع اعمال شانرا توجیه میکنند.
تحولات برق آسای اجتماعی در چهار دهه اخیر،که با  گسترش آموزه های افراطی طالبی، مهاجرتهای داخلی و خارجی، همراه بوده تغییر شگرفی را  در آرمانها؛ دید گاه ها و نگرش دو نسل، بوجود آورده است. تا جائیکه دوستی حکایت کرد بسیاری از جوانان در این جنایت طالب را مقصر نمیدانند!! شگاف یا گسست نسل ها مسئله خیلی طبیعی است

حتا قرآن  به گُسست نسلها  در داستان «اصحاب کهف» اشاره ظریفی کرده و میگوید: وقتی  آنها از خواب طولانی خود بیدار میشوند، به قدری از نسل جدید فاصله گرفته اند که  ادامه ی حیات با  نسل جدید را ناممکن میبینند
از سوی دیگر کلانتر خود گمارده بین المللی نیز حاضر است به آنها زنده یک کشور تمدنی را باج دهد. با اینحال اما آیا می شود مصلحت را بر خموشی و ترس گذاشت و هیچ نگفت؟
گرچه که متاسفانه   نه تنها در شهر من بلکه در سطح کل کشور ؛ فاجعه ی پلید
 مصلحت پرستی ،  فراگیر که نه حتا همه کس گیر شده ، وقاحتش بکلی از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم هم مانده باشد، بیمار مینماید.
متاسفانه در دنیای امروز  از دموکرات تا تروریست و از موجود دوپا و پابند به هرگونه آئین انسانی بعید نیست  به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکند
آقای اکرام اندیشمند در فیس بوک شان نوشته اند :
طالبان امروز در غزنی 200 نفر که بیشترشان کودکان بودند را به خاک و خون کشیدند تا در مذاکرات بین الافغانی قدرت و هیبت خود را تثبیت کنند. طالبان برای تثبیت هویت و هیبت خود به مدنیت و راه مدنی باور ندارند. آن ها و تمام گروه های افراطی و ستیزه جوی تکفیری و تفسیقی، خشونت و خون را معرف هویت و عامل قدرت و اجرای شریعت تلقی می کنند. اما نکته ای که در این اواخر این باور و تلقی آن ها را با وحشت مضاعف نشان می دهد، روی آوردن به کشتار عالمان دینی و کودکان در مکتب و مسجد است!!!)
واقعن چنین است که دوست بزرگوارم جناب اندیشمند فرموده اند.




 بهر صورت اندوهِ مرگ مظلومانه کودکان و عالمان دین آدم را به فکر میبرد که «چرا ننویسم»، حتا در همین حدِ کوچکِ حرمت گذاشتن و پاسداری از افکاری که آدم  پیش خود راجع به همنوع و هموطنش دارد؟ چه رازی دارد مرگ مظلومانه که بعد از آن قلم با اندوه اما راحتتر میچرخد؟ چرا مرگ چهره ها را صمیمی میکند؟ چرا دل آدم میشه با وجودی که میداند کسی نمیشنود بگوید بیدار شوید ای برادرانم! این گرگان خونخوار با تلبیس دماسنج شما را میکشد! هرچند که اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد
 ای وای و بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش  فرا رسيده باشد، بيداركند.!!اما بنظرم حالا دیگر از هر جهت وقت بیدار شدن فرا رسیده است
!درس ما به این نونهالان، باید درس محبت می بود از زمزمه عشق! نه درس نفرت درس ما درس هم گرائی ونزدیکی برای یافتن زبان مشترک و کاری مشترک میبود 
در فلم که از محل حادثه تلویزیون طلوع نشان داد متوجه شدم که درختان آن مسیر بزرگتر شده اند و گوشه هایی از جاده پر از ساختمان های رهایشی را نشان میدهدانگار آب دریای غزنه برخی از مسیرها از جمله شامیر صاحب را تغییر داده است.اما آسمانش  همان رنگ باقی مانده است
با رباعی از دوست و همکار سابقم کپتان سلیم رگبار که در صفحه فیس بوک شان منتشر کرده اند به بازمانده گان این مصیبت صبر تمنا میکنم
غزنينِ من به آتشِ آيينِ شوم سوخت
آوخ چه شد كه زينتِ اين مرزوبوم سوخت
جهل و جهاد سوخت سراپاى غزنه را
چون نفرتِ "نرون" كه ابَرشهرِ روم سوخت
سليم رگبار

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

ریشۀ پارسی واژۀ عشـق

«اِشق»
«عشق» که در فارسی «اِشق» تلفظ می‌شود، در ادبیات و عرفانِ فارسی جایگاهی برجسته دارد. شاید بتوان گفت که شاعرانِ گوناگون فارسی‌زبان کمتر واژه‌یی را به اندازۀ عشق به‌کار برده باشند. با این حال، چنین می‌نماید که تا کنون چندان پژوهشی که بر پایۀ دستاوردهای نوین زبان‌شناسی تاریخی استوار باشد، دربارۀ آن نشده است. در این نوشتۀ کوتاه داتار (= مؤلف = author) این اندیشه را پیش می‌نهد که واژۀ عشق ریشۀ هندواروپایی دارد. این پیشنهاد بر پایۀ پژوهش‌های ریشه‌شناختی استوار است. داتار امیدوار است که این نوشته انگیزه‌یی باشد برای جست‌وجوهای بیشتر دربارۀ این واژه و دیگر واژه‌های کم‌شناختۀ زبان فارسی، تا فارسی‌زبانان زبان خویش را بهتر بشناسند و به ارزش‌ها و توانمندی‌های والای آن پی ببرند.


ریشه‌ شناسی
نویسنده بر این باور است که «عشق» می‌تواند با واژۀ اوستایی -iš به معنای ِ «خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن» پیوند داشته باشد، که دارای جدا شده‌های زیر است: -aēša «آرزو، خواست، جست‌وجو»؛ išaiti «می‌خواهد، آرزو می‌کند»؛ -išta «خواسته، محبوب»؛ -išti «آرزو، مقصود». هم‌چنین پیشنهاد می‌کند که واژۀ عشق از اوستایی -iška یا چیزی همانند آن ریشه می‌گیرد. پسوند ka- در پایین باز‌نموده خواهد شد.
واژۀ اوستایی -iš هم‌ریشه است با سنسکریت -eṣ «آرزو کردن، خواستن، جُستن»؛ -icchā «آرزو، خواست، خواهش»؛ icchati «می‌خواهد، آرزو می‌کند»؛ -iṣta «خواسته، محبوب»؛ -iṣti «خواست، جستجو»؛ واژۀ ِ زبان ِ پالی -icchaka «خواهان، آرزومند». هم‌چنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی ِ میانه به دیسۀ ِ (= صورت ِ) išt «خواهش، میل، ثروت، خواسته، مال» باز مانده است. — برای ِ آگاهی ِ بیشتر از واژۀ ِ «دیسه» = form به «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» رجوع کنید.
ما دربارۀ ریشۀ سنتیِ عشق. لغت‌نامه‌نویسان واژۀ عشق را به عَشَق (ašaq”) عربی به معنای «چسبیدن» (منتهی‌الا‌رب)، «التصاق به چیزی» (اقرب‌الموارد) پیوند داده‌اند. نویسندۀ غیاث‌اللغات می‌کوشد میان «چسبیدن، التصاق» و عشق رابطه بر قرار کند: «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند. چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود، صاحبش را خشک و زرد کند.»
از آن‌جا که عربی و عبری جزوِ خانوادۀ زبان‌های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی بیشترینه در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که «عشق» همتای عبری ندارد. واژه‌یی که در عبری برای عشق به‌کار می‌رود، احو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژۀ دیگر عبری برای عشق «خَشَق» (xašaq) است به معنای «خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن؛ لذت»، که در تورات عهد عتیق بارها به‌کار رفته است (برای نمونه: سِفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بنا بر اُستاد سکات نوگل، واژۀ عبری xašaq و عربی ašaq” هم‌ریشه نیستند. واک ِ «خ» عبری برابر «ح» یا «خ» عربی است و «ع» عبری برابر «ع» یا «غ» عربی، ولی آن‌ها با هم درنمی‌آمیزند. هم‌چنین، معمولاً «ش» عبری به «س» عربی می‌ترادیسد و بر‌عکس. از سوی دیگر، همانندی معنایی این دو واژه در عربی و عبری تصادفی است، چون معنای ریشۀ آغازین آن‌ها یکی نبوده است. خشق عبری به احتمال در آغاز به معنای «بستن» یا «فشردن» بوده است، چنان‌که برابر آرامی آن نشان می‌دهد. هم‌چنین، اُستاد ورنر آرنولد تأکید می‌کند که «خ» عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به «ح» می‌ترادیسد و هرگز «ع» نمی‌شود.
نکتۀ جالب دیگر این‌که «عشق» در قر‌آن نیامده است. واژۀ به‌کار‌ رفته همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش، برای نمونه دیسۀ اسمی حُبّ (hubb). هم‌چنین دانستنی است که در عربی نوین واژۀ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و دیسه‌های جداشدۀ آن به کار می‌روند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب، و دیگرها.ها.
نگاهی به فردوسی
چنان‌که می‌دانیم، فردوسی برای پاسداری و پدافند از زبان فارسی از به‌کار بردن واژه‌های عربی کوشمندانه خودداری می‌کند. با این حال واژۀ عشق را به آسانی به کار می‌برد با این‌که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد واژۀ دیگری را جایگزین عشق کند. می‌توان پرسید، چرا فردوسی واژۀ حُب را که واژۀ اصلی و رایج عشق است در عربی و مانند عشق یک هجایی است، و بنابر‌ین وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد؟ نویسنده به این باور می‌گراید که خداوندگار شاهنامه با این‌که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هندواروپایی نداشته، به احتمال می‌دانسته که عشق واژه‌یی فارسی است.
بخندد بگوید که ای شوخ چشم
ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال
نهال سر‌افکنده گردد همال
پدید آید آن‌گاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یک‌باره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت
جالب است بدانیم که فردوسی خود واژۀ عشق را چه‌گونه می‌نوشته است. به احتمال بی «ع»، به دیسۀ «اِشق» یا حتی «اِشک»! اما پی بردن به این نکته آسان نمی‌نماید؛ زیرا کهن‌ترین دست‌نوشت بازماندۀ شاهنامه به حدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق‌تر گفته باشیم، نسخه‌یی است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۵۹۶ گاه‌شماری خورشیدی فارسی و ۱۵ ماه می ۱۲۱۷ میلادی).
بر‌آیند
کوتاهانه، ما روال زیر را برای هست شدن واژۀ عشق پیش‌نهاد می‌کنیم: پوروا-هند-و-اروپایی -ais «خواستن، میل داشتن، جُستن»، -aisska «خواست، خواهش، جستجو»، اوستایی -iš «خواستن، آرزو کردن، جُستن» و -iška «خواست، خواهش، میل».
پسوند ka- در اوستایی کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود: -mahrka «مرگ»؛ -araska «رشک، حسد»؛ -aδka «جامه، ردا، روپوش»؛ -huška «خشک»، -pasuka «چهارپا، ستور» (در پهلوی pasu و pah «چهارپا، گله، رمه»؛ در گویش تاتی کرینگانی «پس» = «گوسفند»؛ در فارسی رسمی «شبان» و «چوپان» از pasu.p n؛ -drafška «درفش»؛ -dahaka «گزنده(؟)، ضحاک (با -aži)؛ و دیگرها.
واژۀ اوستایی به احتمال واژۀ išk را در فارسی میانه پدید آورده است که به عربی راه یافته است. در‌بارۀ چه‌گونگی گذر این واژه به عربی، می‌توان دو امکان به تصور آورد. نخستین آن است که išk در دوران ساسانیان، که پارسیان بر جهان عرب تسلط داشتند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتی حجاز) به عربی وارد شده است. برای آگاهی بیشتر از چه‌گونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام رجوع کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش «راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی»، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴. ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ «ک» به عربی ِ «ق» کمیاب نیست، چند نمونه: کندک = خندق، زندیک = زندیق، کفیز = قفیز، کوشک = جوسق، کاسه = قصعَه (به نوشتۀِ المعرب جوالیقی، منتهی‌الا‌رب، اقرب‌الموارد).
جالب است که در این واپسین واژه (قصعَه) نه تنها «ک» به «ق» ترادیسیده شده، دو واک ِ «ص» و «ع» هم، که ویژۀ ِ زبان‌های ِ سامی‌اند، پدید آمده‌اند. نمونۀ دیگری از ترادیسی به «ع» را در نام جزیره و شهرِ آبادان می‌بینیم، که در عربی عبّادان خوانده می‌شود. باید گفت که دیسۀِ کهنِ آبادان، بنا بر بطلمیوس (Ptolemaeus)، اخترشناس و جغرافیدان نامور سدۀ دوم میلادی Apphana یا، به نوشتۀ مرسیان (Marcian)، جغرافیدان سدۀ چهارم میلادی، Apphadana است. در این‌جا نیز مصوتِ نخستین به «ع» ِ عربی دگرگون شده است. بنا بر پژوهش زندۀ فره‌وشی، دیسۀ اصلی نام این جزیره از فارسی ِ باستان ِ -āppā گرفته شده است، از āp به معنای «آب» و -pā «پاییدن، نگهبانی کردن»؛ روی‌هم‌رفته به معنای «پاسگاه ِ (کرانۀ) آب» (پاسگاه ِ ساحلی ِ خلیج ِ فارس). و آخرین نمونه از این دست «قرقومعما» یا «قرقومعنا»است «دُرد ِ (کنجارۀ ِ) روغن ِ زعفران»، که دیسۀ عربیدۀ واژۀ یونانی ِ krokomagma است، از krokos «زعفران» و magma «دُرد، کنجاره، روغن». این دارو در پزشکیِ یونانی (جالینوس) به‌کار می‌رفته است.
به کوتاهی، چند نمونه هم از جایگزینی ِ واک‌هایِ «غ» و «ط» در واژه‌ها‌یی که عربی از زبان‌های بیگانه به وام گرفته، حال آن‌که این آواها در زبان ِ اصلی وجود ندارند. از یونانی: فیثاغورث (Pythagoras)؛ قاطیغوریا (kategoria)؛ ارغنون (organon)؛ مغناطیس (magnesia-lithos)؛ اسطرلاب (astrolabos)؛ طالس (Thales)؛ ارسطو، ارسطاطالیس (Aristoteles). از فارسی: طاس (tašt)؛ طسّوج (tas y)؛ طسق (tašk)؛ طَبَق (tab k). از فرانسه در عربی ِ کنونی: غاز (gaz)، که در فارسی گاز است، حالتی از ماده (جامد، مایع، گاز).

باز‌گردیم به موضوع راهیابی واژۀ išk به عربی. هم‌چنین ممکن است که این واژه در آغاز‌های دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد. از آنجا که لغت‌نویسان و کاتبان از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند که مفهوم «خواستن، جست‌وجو کردن» را در بر دارد، آن را با عربی عَشَق، که «چسبیدن» است، در‌آمیخته‌اند. روی‌هم‌رفته، لغت‌نویسان سنتی بارها ریشه‌های عربی برای واژه‌های فارسی تراشیده‌اند، شاید بیشتر به سبب نا‌آگاهی‌شان.
امید است که این یادداشت کوتاه، دوستداران زبان فارسی را سودمند افتد، و آغازی باشد برای پژوهش‌های بیشتر در این زمینه. یکی از موضوع‌های جالب در این رابطه، کندوکاو در مفهوم عشق در عرفان فارسی است، که عشق را با «جست‌وجو» و «گشتن» پیوند می‌دهد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جست‌وجوی مرغان را در طلب سیمرغ، یا بیت معروف مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت/ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. آیا این مفهوم عشق هیچ پیوندی با ریشۀ پارسی عشق، که «خواستن» و «جُستن» است، ندارد؟
محمد حیـدری/ شنبه 14 حوت 1395/ ماندگار