۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

واکنش مرحومان سیاسی در برابر ترور فرماندهان


هرچند در توافقنامه بن از سران مقاومت, ظاهرآ به عنوان قهرمانان آزادی کشور نام برده شده است اما, در حقیقت تهدید, تضعیف و حذف این قهرمانان از همان روز های نخست در دستور کار دشمنان قرار داشت! چنانچه  با  چسپانیدن این قهرمانان در مدار حکومت مستعمراتی آنها را قسمآ تطمیع و تبدیل به مردگان سیاسی نمودند! مرحومانی كه ظاهرا" هنوز نفس می کشند! و  با اينكه هنوز هم   نقشي در قدرت دارند، و   جز از «رجال سياسي زنده» محسوب مي شوند، اما از نگاه جامعه کاملآ يك «مرده سياسي» بشمار میروند.بسیاری از آنها ديگر حضوري در جامعه زندگان ندارند و در كهكشان فكري مردمشان حتي به اندازه يك ستاره دوردست هم نوري نمي افشانند!! اما در این میان هستند و بودند فرماندهانی جوانی چون شهید سید مصطفی کاظمی , شهید فرمانده سید خیلی , شهید جنرال خانمحمد خان و شهید جنرال داوود که خیلی زیرکانه از ارزشهای انسانی کشورشان پاسداری مینمودند و به همین دلیل به عنوان خار چشم دشمنان قرار گرفته بودند و سرانجام دشمن جبون توانستند  آنها را یکی پی دیگر هدف قرار داده و به سهولت از سر راه شان بردارند.

بنظرم یگانه دلیلی که  دشـمـنـان  میتوانند با جرئت در قلب ما نفوذ و عزیزترین فرماندهان ما را به سهولت از ما گیرند اینست که نخست آنها کاملآ امـيـدوارنـد که روزى دوباره به  قدرت برمیگردند و نیات شيطانى خود را دوبـاره از سـر میگـيـرند، سالهاست که این باور به آنها القا و هر لحظه از سوی برادران خویش از داخل ارگ چراغ سبز  میگیرند.  ثانیآ وجود مرحومان سیاسی که همانند يك  سایه سر پالیز  بيروح در گوشه عاطل و باطل که کار دیگری جز  چاپلوسی به بادار و فخر فروشی بر ملیت و گروه خودشان ندارند دشمنان را جسور و بیباک تر نموده است . این مرحومان از دنیا بیخبر در طول ده سال گذشته گاه گاهي  اگر چیزی به ذوق خودشان  نبوده  همایشی را براه مي اندازند و با گله و شکوه از  به حاشیه راندن مجاهدان و ملت سخنان انتقاد آمیزی در مذمت حکومت مي گويند و شبح وار مي روند،  اما همینكه اين مرحومان سياسي،میفهمند که در حال  از دست دادن  قدرت خيالي و توهمي خویشند،حاضرند حتا بر مردگان چهار طرف و همرزمان دیروزی خویش هم لگدي  زنند. بیخبر از اینکه دشمن  نعش تمام مردگان سیاسی را یکسان لگد مال خواهد کرد تا مطمئن گردد هیچ زنده ای در میان جماعت نیست و اینکار پلانیزه شده است چنانچه جنرال حمیدگل رئیس اسبق استخبارات پاکستان  پس از سقوط طالبان طی مصاحبه با سی ان ان امریکا گفت : امریکا یک گروه جنایتکار را حذف و گروه دیگری از جنایتکاران را در افغانستان بقدرت رسانیده است ! چنین گستاخی از یک دشمن شناخته شده ملت ما چیزی تازه و دور از تصور نبود اما آنچه همه را شگفت زده کرد این بود که همین قهرمانان آزادی نه تنها کوچکترین واکنشی در برابر اظهارات مغرضانه  یک دشمن شناخته شده  خویش نشان ندادند بلکه به عنوان مرحومان سیاسی روزانه عین اظهارات حمیدگل را که دیکر تبدیل به یک وجیزه افغانی شده بود از حنجره عوامل داخلی آنها به تکرار میشنیدید و خمی به ابرو نمی آوردند!!  

روشن است که دشمن  با بکار گیری از  ابزار های  چون  تـطـمـيع ، تهديد و تبليغ توانسته است  موفقانه در بیخ گوش ما جا گیرد  و اکنون نوبت به حذف فزیکی رسیده است  . و این هم بر همگان هویداست که  نقش مستقيم را در اینگونه ترور ها عوامل داخلى ايفا مى كنند.تا مسير دموکراسی را در کشور  مـنـحـرف و رژیم قرون اوسطائی را در کشور حاکم سازند . اما در این میان آیا مردم خواهند توانست کاری را انجام دهند؟ آیا مردگان سیاسی باز هم منتظرند تا گوساله وار با رضایت کامل به مسلخ روند ؟؟ آیا زمان آن فرا نرسیده تا این مرحومان سیاسی و اقعیات و حقایق را بپذیرند؟تجربه نشان داده آدمهای که حقیقت را بشناسند دیگر محال است به دگماتیسم رو آورد. چون وقتی آدم راهی را بلد باشد دیگر بجائی رهپیمائی در عالم خیال میتوان بر زمین با قدم های استوار گام نهاد مطمئنآ آنرا میگزیند.

اما ای مرحومان سیاسی بدانید و آگاه باشید  که : خوشبختانه دایره دید مردم با دیدن حقایق زندگی  هر روز باز تر میگردد و مردم دیگر مثل انسانهای مسخ شده   در برابر حقایق قرار نخواهند گرفت . اگر پس از این شما ها به هر دلیل که دارید  در برابر هر نوع حقیقت چشمهایتان را  ببندید  و خود را از مخمصهء قبول آن برهانید . تا در  درون  دیوارهایی که ایجاد کرده اید احساس راحتی کنید.
و مانع از تابش
آفتاب حقایق شوید. و در برابر امواج هم به هر نحوی بیاستید
مطمئن باشید که ره بجائی نخواهید برد .










۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

در سوگ گلهای پر پر شده غزنه


عکسی که مشاهده میکنید در صبح زود امروز بعد اینکه مرا در ژرفای غصه و قعر الم پیچانید؛ به آن سالها ی برد؛  که مثل همین کودکان؛ کودکی بودم  خورد سال و متعلم مکتب ابتدایی در غزنه؛  شهر در صلح و آرامش بسر میبرد. معلم ما  شعر استاد مایل را با صدای بلند زمزمه میکرد

ز خانه مور و ملخ، گشته روان سوی کار
تو هم بدو پشت کار، ای پسر هوشیار

 متعاقبن به سالهای دربه دری نوجوانی و جوانی، که در پی پناهگاه امنی  متنفر از جنگ   و عسکر گریز بودم برگشتم  و در نهایت به سالهای میانسالی،  که با مهاجرت ، بدبختی  و آواره گی در هر شهر و روستاهای  این گیتی، همراه بود سفینه وار پرواز ذهنی کردم. در این سفر حزین جدائیها، پیوستنها، شکستهای پیاپی و امثالهم یکایک از پیش چشمانم رژه رفتند.  
بهر صورت با یادآوری از آن دوران های صلح و آرامش بغض گلویم را گرفت؛ دلم از اندوه لبریز شد؛
و سرانجام خط اشک روی صفحه ای قلبم الف  آه را ترسیم کرد
واقعن نمیدانم در حق این فرشتگان مظلوم که امروز از سوی دهشت افگنان بدون هیچ گناهی پر پر شدند و دستار سیاهی جزام آور و قلدر؛ هم مسئولیت این حادثه را با تبختر به عهده گرفته چه بگویم و بنویسم؟ تسلیت؟ آرزوی بهشت برین برای رفتگان و بهبودی برای زخمیان؟ و یا
تلخبختانه که اکنون، «اختلافات» نسل نو با نسلهای دوران ما بیشتر شده است.  خودم شاهد بوده ام  در نسل جدید هستند کسانی که از نظر ذهنی با دستار سیاهان همدل اند. هر نوع اعمال شانرا توجیه میکنند.
تحولات برق آسای اجتماعی در چهار دهه اخیر،که با  گسترش آموزه های افراطی طالبی، مهاجرتهای داخلی و خارجی، همراه بوده تغییر شگرفی را  در آرمانها؛ دید گاه ها و نگرش دو نسل، بوجود آورده است. تا جائیکه دوستی حکایت کرد بسیاری از جوانان در این جنایت طالب را مقصر نمیدانند!! شگاف یا گسست نسل ها مسئله خیلی طبیعی است

حتا قرآن  به گُسست نسلها  در داستان «اصحاب کهف» اشاره ظریفی کرده و میگوید: وقتی  آنها از خواب طولانی خود بیدار میشوند، به قدری از نسل جدید فاصله گرفته اند که  ادامه ی حیات با  نسل جدید را ناممکن میبینند
از سوی دیگر کلانتر خود گمارده بین المللی نیز حاضر است به آنها زنده یک کشور تمدنی را باج دهد. با اینحال اما آیا می شود مصلحت را بر خموشی و ترس گذاشت و هیچ نگفت؟
گرچه که متاسفانه   نه تنها در شهر من بلکه در سطح کل کشور ؛ فاجعه ی پلید
 مصلحت پرستی ،  فراگیر که نه حتا همه کس گیر شده ، وقاحتش بکلی از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم هم مانده باشد، بیمار مینماید.
متاسفانه در دنیای امروز  از دموکرات تا تروریست و از موجود دوپا و پابند به هرگونه آئین انسانی بعید نیست  به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکند
آقای اکرام اندیشمند در فیس بوک شان نوشته اند :
طالبان امروز در غزنی 200 نفر که بیشترشان کودکان بودند را به خاک و خون کشیدند تا در مذاکرات بین الافغانی قدرت و هیبت خود را تثبیت کنند. طالبان برای تثبیت هویت و هیبت خود به مدنیت و راه مدنی باور ندارند. آن ها و تمام گروه های افراطی و ستیزه جوی تکفیری و تفسیقی، خشونت و خون را معرف هویت و عامل قدرت و اجرای شریعت تلقی می کنند. اما نکته ای که در این اواخر این باور و تلقی آن ها را با وحشت مضاعف نشان می دهد، روی آوردن به کشتار عالمان دینی و کودکان در مکتب و مسجد است!!!)
واقعن چنین است که دوست بزرگوارم جناب اندیشمند فرموده اند.




 بهر صورت اندوهِ مرگ مظلومانه کودکان و عالمان دین آدم را به فکر میبرد که «چرا ننویسم»، حتا در همین حدِ کوچکِ حرمت گذاشتن و پاسداری از افکاری که آدم  پیش خود راجع به همنوع و هموطنش دارد؟ چه رازی دارد مرگ مظلومانه که بعد از آن قلم با اندوه اما راحتتر میچرخد؟ چرا مرگ چهره ها را صمیمی میکند؟ چرا دل آدم میشه با وجودی که میداند کسی نمیشنود بگوید بیدار شوید ای برادرانم! این گرگان خونخوار با تلبیس دماسنج شما را میکشد! هرچند که اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد
 ای وای و بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش  فرا رسيده باشد، بيداركند.!!اما بنظرم حالا دیگر از هر جهت وقت بیدار شدن فرا رسیده است
!درس ما به این نونهالان، باید درس محبت می بود از زمزمه عشق! نه درس نفرت درس ما درس هم گرائی ونزدیکی برای یافتن زبان مشترک و کاری مشترک میبود 
در فلم که از محل حادثه تلویزیون طلوع نشان داد متوجه شدم که درختان آن مسیر بزرگتر شده اند و گوشه هایی از جاده پر از ساختمان های رهایشی را نشان میدهدانگار آب دریای غزنه برخی از مسیرها از جمله شامیر صاحب را تغییر داده است.اما آسمانش  همان رنگ باقی مانده است
با رباعی از دوست و همکار سابقم کپتان سلیم رگبار که در صفحه فیس بوک شان منتشر کرده اند به بازمانده گان این مصیبت صبر تمنا میکنم
غزنينِ من به آتشِ آيينِ شوم سوخت
آوخ چه شد كه زينتِ اين مرزوبوم سوخت
جهل و جهاد سوخت سراپاى غزنه را
چون نفرتِ "نرون" كه ابَرشهرِ روم سوخت
سليم رگبار

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

ریشۀ پارسی واژۀ عشـق

«اِشق»
«عشق» که در فارسی «اِشق» تلفظ می‌شود، در ادبیات و عرفانِ فارسی جایگاهی برجسته دارد. شاید بتوان گفت که شاعرانِ گوناگون فارسی‌زبان کمتر واژه‌یی را به اندازۀ عشق به‌کار برده باشند. با این حال، چنین می‌نماید که تا کنون چندان پژوهشی که بر پایۀ دستاوردهای نوین زبان‌شناسی تاریخی استوار باشد، دربارۀ آن نشده است. در این نوشتۀ کوتاه داتار (= مؤلف = author) این اندیشه را پیش می‌نهد که واژۀ عشق ریشۀ هندواروپایی دارد. این پیشنهاد بر پایۀ پژوهش‌های ریشه‌شناختی استوار است. داتار امیدوار است که این نوشته انگیزه‌یی باشد برای جست‌وجوهای بیشتر دربارۀ این واژه و دیگر واژه‌های کم‌شناختۀ زبان فارسی، تا فارسی‌زبانان زبان خویش را بهتر بشناسند و به ارزش‌ها و توانمندی‌های والای آن پی ببرند.


ریشه‌ شناسی
نویسنده بر این باور است که «عشق» می‌تواند با واژۀ اوستایی -iš به معنای ِ «خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن» پیوند داشته باشد، که دارای جدا شده‌های زیر است: -aēša «آرزو، خواست، جست‌وجو»؛ išaiti «می‌خواهد، آرزو می‌کند»؛ -išta «خواسته، محبوب»؛ -išti «آرزو، مقصود». هم‌چنین پیشنهاد می‌کند که واژۀ عشق از اوستایی -iška یا چیزی همانند آن ریشه می‌گیرد. پسوند ka- در پایین باز‌نموده خواهد شد.
واژۀ اوستایی -iš هم‌ریشه است با سنسکریت -eṣ «آرزو کردن، خواستن، جُستن»؛ -icchā «آرزو، خواست، خواهش»؛ icchati «می‌خواهد، آرزو می‌کند»؛ -iṣta «خواسته، محبوب»؛ -iṣti «خواست، جستجو»؛ واژۀ ِ زبان ِ پالی -icchaka «خواهان، آرزومند». هم‌چنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی ِ میانه به دیسۀ ِ (= صورت ِ) išt «خواهش، میل، ثروت، خواسته، مال» باز مانده است. — برای ِ آگاهی ِ بیشتر از واژۀ ِ «دیسه» = form به «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» رجوع کنید.
ما دربارۀ ریشۀ سنتیِ عشق. لغت‌نامه‌نویسان واژۀ عشق را به عَشَق (ašaq”) عربی به معنای «چسبیدن» (منتهی‌الا‌رب)، «التصاق به چیزی» (اقرب‌الموارد) پیوند داده‌اند. نویسندۀ غیاث‌اللغات می‌کوشد میان «چسبیدن، التصاق» و عشق رابطه بر قرار کند: «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند. چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود، صاحبش را خشک و زرد کند.»
از آن‌جا که عربی و عبری جزوِ خانوادۀ زبان‌های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی بیشترینه در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که «عشق» همتای عبری ندارد. واژه‌یی که در عبری برای عشق به‌کار می‌رود، احو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژۀ دیگر عبری برای عشق «خَشَق» (xašaq) است به معنای «خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن؛ لذت»، که در تورات عهد عتیق بارها به‌کار رفته است (برای نمونه: سِفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بنا بر اُستاد سکات نوگل، واژۀ عبری xašaq و عربی ašaq” هم‌ریشه نیستند. واک ِ «خ» عبری برابر «ح» یا «خ» عربی است و «ع» عبری برابر «ع» یا «غ» عربی، ولی آن‌ها با هم درنمی‌آمیزند. هم‌چنین، معمولاً «ش» عبری به «س» عربی می‌ترادیسد و بر‌عکس. از سوی دیگر، همانندی معنایی این دو واژه در عربی و عبری تصادفی است، چون معنای ریشۀ آغازین آن‌ها یکی نبوده است. خشق عبری به احتمال در آغاز به معنای «بستن» یا «فشردن» بوده است، چنان‌که برابر آرامی آن نشان می‌دهد. هم‌چنین، اُستاد ورنر آرنولد تأکید می‌کند که «خ» عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به «ح» می‌ترادیسد و هرگز «ع» نمی‌شود.
نکتۀ جالب دیگر این‌که «عشق» در قر‌آن نیامده است. واژۀ به‌کار‌ رفته همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش، برای نمونه دیسۀ اسمی حُبّ (hubb). هم‌چنین دانستنی است که در عربی نوین واژۀ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و دیسه‌های جداشدۀ آن به کار می‌روند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب، و دیگرها.ها.
نگاهی به فردوسی
چنان‌که می‌دانیم، فردوسی برای پاسداری و پدافند از زبان فارسی از به‌کار بردن واژه‌های عربی کوشمندانه خودداری می‌کند. با این حال واژۀ عشق را به آسانی به کار می‌برد با این‌که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد واژۀ دیگری را جایگزین عشق کند. می‌توان پرسید، چرا فردوسی واژۀ حُب را که واژۀ اصلی و رایج عشق است در عربی و مانند عشق یک هجایی است، و بنابر‌ین وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد؟ نویسنده به این باور می‌گراید که خداوندگار شاهنامه با این‌که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هندواروپایی نداشته، به احتمال می‌دانسته که عشق واژه‌یی فارسی است.
بخندد بگوید که ای شوخ چشم
ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال
نهال سر‌افکنده گردد همال
پدید آید آن‌گاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یک‌باره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت
جالب است بدانیم که فردوسی خود واژۀ عشق را چه‌گونه می‌نوشته است. به احتمال بی «ع»، به دیسۀ «اِشق» یا حتی «اِشک»! اما پی بردن به این نکته آسان نمی‌نماید؛ زیرا کهن‌ترین دست‌نوشت بازماندۀ شاهنامه به حدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق‌تر گفته باشیم، نسخه‌یی است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۵۹۶ گاه‌شماری خورشیدی فارسی و ۱۵ ماه می ۱۲۱۷ میلادی).
بر‌آیند
کوتاهانه، ما روال زیر را برای هست شدن واژۀ عشق پیش‌نهاد می‌کنیم: پوروا-هند-و-اروپایی -ais «خواستن، میل داشتن، جُستن»، -aisska «خواست، خواهش، جستجو»، اوستایی -iš «خواستن، آرزو کردن، جُستن» و -iška «خواست، خواهش، میل».
پسوند ka- در اوستایی کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود: -mahrka «مرگ»؛ -araska «رشک، حسد»؛ -aδka «جامه، ردا، روپوش»؛ -huška «خشک»، -pasuka «چهارپا، ستور» (در پهلوی pasu و pah «چهارپا، گله، رمه»؛ در گویش تاتی کرینگانی «پس» = «گوسفند»؛ در فارسی رسمی «شبان» و «چوپان» از pasu.p n؛ -drafška «درفش»؛ -dahaka «گزنده(؟)، ضحاک (با -aži)؛ و دیگرها.
واژۀ اوستایی به احتمال واژۀ išk را در فارسی میانه پدید آورده است که به عربی راه یافته است. در‌بارۀ چه‌گونگی گذر این واژه به عربی، می‌توان دو امکان به تصور آورد. نخستین آن است که išk در دوران ساسانیان، که پارسیان بر جهان عرب تسلط داشتند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتی حجاز) به عربی وارد شده است. برای آگاهی بیشتر از چه‌گونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام رجوع کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش «راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی»، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴. ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ «ک» به عربی ِ «ق» کمیاب نیست، چند نمونه: کندک = خندق، زندیک = زندیق، کفیز = قفیز، کوشک = جوسق، کاسه = قصعَه (به نوشتۀِ المعرب جوالیقی، منتهی‌الا‌رب، اقرب‌الموارد).
جالب است که در این واپسین واژه (قصعَه) نه تنها «ک» به «ق» ترادیسیده شده، دو واک ِ «ص» و «ع» هم، که ویژۀ ِ زبان‌های ِ سامی‌اند، پدید آمده‌اند. نمونۀ دیگری از ترادیسی به «ع» را در نام جزیره و شهرِ آبادان می‌بینیم، که در عربی عبّادان خوانده می‌شود. باید گفت که دیسۀِ کهنِ آبادان، بنا بر بطلمیوس (Ptolemaeus)، اخترشناس و جغرافیدان نامور سدۀ دوم میلادی Apphana یا، به نوشتۀ مرسیان (Marcian)، جغرافیدان سدۀ چهارم میلادی، Apphadana است. در این‌جا نیز مصوتِ نخستین به «ع» ِ عربی دگرگون شده است. بنا بر پژوهش زندۀ فره‌وشی، دیسۀ اصلی نام این جزیره از فارسی ِ باستان ِ -āppā گرفته شده است، از āp به معنای «آب» و -pā «پاییدن، نگهبانی کردن»؛ روی‌هم‌رفته به معنای «پاسگاه ِ (کرانۀ) آب» (پاسگاه ِ ساحلی ِ خلیج ِ فارس). و آخرین نمونه از این دست «قرقومعما» یا «قرقومعنا»است «دُرد ِ (کنجارۀ ِ) روغن ِ زعفران»، که دیسۀ عربیدۀ واژۀ یونانی ِ krokomagma است، از krokos «زعفران» و magma «دُرد، کنجاره، روغن». این دارو در پزشکیِ یونانی (جالینوس) به‌کار می‌رفته است.
به کوتاهی، چند نمونه هم از جایگزینی ِ واک‌هایِ «غ» و «ط» در واژه‌ها‌یی که عربی از زبان‌های بیگانه به وام گرفته، حال آن‌که این آواها در زبان ِ اصلی وجود ندارند. از یونانی: فیثاغورث (Pythagoras)؛ قاطیغوریا (kategoria)؛ ارغنون (organon)؛ مغناطیس (magnesia-lithos)؛ اسطرلاب (astrolabos)؛ طالس (Thales)؛ ارسطو، ارسطاطالیس (Aristoteles). از فارسی: طاس (tašt)؛ طسّوج (tas y)؛ طسق (tašk)؛ طَبَق (tab k). از فرانسه در عربی ِ کنونی: غاز (gaz)، که در فارسی گاز است، حالتی از ماده (جامد، مایع، گاز).

باز‌گردیم به موضوع راهیابی واژۀ išk به عربی. هم‌چنین ممکن است که این واژه در آغاز‌های دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد. از آنجا که لغت‌نویسان و کاتبان از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند که مفهوم «خواستن، جست‌وجو کردن» را در بر دارد، آن را با عربی عَشَق، که «چسبیدن» است، در‌آمیخته‌اند. روی‌هم‌رفته، لغت‌نویسان سنتی بارها ریشه‌های عربی برای واژه‌های فارسی تراشیده‌اند، شاید بیشتر به سبب نا‌آگاهی‌شان.
امید است که این یادداشت کوتاه، دوستداران زبان فارسی را سودمند افتد، و آغازی باشد برای پژوهش‌های بیشتر در این زمینه. یکی از موضوع‌های جالب در این رابطه، کندوکاو در مفهوم عشق در عرفان فارسی است، که عشق را با «جست‌وجو» و «گشتن» پیوند می‌دهد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جست‌وجوی مرغان را در طلب سیمرغ، یا بیت معروف مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت/ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. آیا این مفهوم عشق هیچ پیوندی با ریشۀ پارسی عشق، که «خواستن» و «جُستن» است، ندارد؟
محمد حیـدری/ شنبه 14 حوت 1395/ ماندگار

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

غوغاسالاران در جستجوی آب از سراب

باتاسف که کشور عزیز ما در طول سه دهه اخیر قربانی بازیهای جیوپلتیک قدرتهای جهانی و مطامع ناروای کشور های همسایه قرار گرفته است.و هر حرکتی در راستای نجات کشور از بحران خواه نظامی, خواه سیاسی خواسته و ناخواسته در مدار سیاست های جهانی و همسایگان چرخیده و سرانجام به ضرر ملت ما تمام گردیده است. چنانچه در گذشته ها هرگونه حرکت ملی که با شعار ایجاد تفاهم بین الافغانی یا وحدت ملی,تشکیل نیروی مردمی ,مراجعه به آرای ملت با هزاران امید درخارج از کشور شکل میگرفت پس از برگزاری چند کنفرانس و همایشها سرانجام با تکرار شعار های همیشگی باکلی گوئی و کلیشه پردازی با چند پند موعظه و نصیحت با دعای تجلی وحدت ملی ختم جنگ در صف رویاهای طلائی مان قرار میگرفت و برآیند اینگونه همایشها فقط گرفتن امتیاز های سیاسی برای روز مبادابرای برخی از افراد و گردانندگان اینگونه حرکتها بود وبس. البته نمیتوان از حسن نیت و صداقت برخی از کوشندگان راه نجات از بحران افغانستان انکار کرد.
اشغال افغانستان توسط کلانترخود گمارده بین المللی,ظاهرآبه اینگونه تحرکات و همایشات نقطه پایان گذاشت زیراباتدویرکنفرانس صلح بن با اشتراک گروه های بزرگ سیاسی و روشنفکری در واقع زمینه ایجاد یک حکومت انتقالی مهیا گردید تا با پیاده کردن دموکراسی غربی در یک کشور فقیر و حاشیه نشین مذهبی از یک سو جنگ علیه ترور به پیش برده شود واز سوی دیگر بازسازی صلح و امنیت رادر کشور به ارمغان آرند.امادریغا که ستراتیژی امریکائیان در جنگ علیه تروراینست تا ویروس تروریزم را با انتی بیوتیک کشتار بیگناهان معالجه نمایند که این عمل آنها بدون شک سبب واکنش های مردمی گردیده و این چیزی بود که همسایه درکمین نشسته مکار ما نیز از خدا چنین میخواست و سخن کوتاه اینکه بحران در کشور ما بجای اینکه پایان یابد از سر آغاز شد و این امر بار دیگرمیدان را برای غوغا سالارانیکه در پی مطرح کردن خویش بودندهموار ساخت.
بنابراین در اواخر سال 2006 م بار دیگر کنفرانس شاندار و پر دبدبه ای در هالند دایر گردید. این کنفرانس در ذات خود کنفرانس منحصر به فرد بود زیرا مشمولین این کنفرانس برای بار نخست از " کلی گوئی و کلیشه پردازی" اجتناب کردند و برای اولین بار داشته های ذهنی بیمار شان چنین بروی کاغذ ریختند.

طالبان یک گروه دهشت افگن نیستند سربریدن و آدمکشی جز از مقاومت مردم افغانستان محسوب گردد
 چرا در شمال بازسازی میشود و در جنوب ویرانی؟-
و افغانستان کشور افغانهاست دیگران کشور های اتنیکی خود را دارند باید تاجکان به تاجکستان و ازبکان به ازبکستان برگردند و این میراث کبیر از پشتون هاست و کسی دیگر حق ندارد, و تحقق وحدت ملی صرف در اطاعت بی چون و چرای اقلیت های قومی از به اصطلاح اقلیت کلان نهفته است و بس
بزرگان و همسالان من اگر دوستدار تیاتر بوده باشند لابد اجرای نمایشنامه کم نظیر "تک و تکمار" را که در سال 1356 در کابل ننداری برای چندین ماه بنمایش گذاشته شده بود بخاطر دارند اما جالب اینجاست که برخلاف نمایش , ما شاهد جان گرفتن خبث شیطانی در وجدان به اصطلاح روشنفکران خود میگردیم.متاسفانه روشنفکران مادر قرن 21 چنان اسیر غل و زنجیر کوته بینی و تنگ نظری گردیده است که از اهداف و آرمانش مفتخرانه فاصله گرفته و برای متلاشی شدن ملت و تجزیه کشورشان داوطلبانه توطئه میچیند.مبرهن است زمانیکه جنایتکاران طالب نما سر جوان بیگناه اجمل نقشبندی را همانند صله ای ضیاالملت والدین از تنش جدا کردند وجدان همه بشریت تکان خورد از خداپرست تا خود پرست این جنایت را محکوم کرده و به عاملین آن نفرین فرستادند اما شرم و ننگ بر ما که خود با پوست و گوشت این جنایت را لمس مینمایم ولی هنوز هم همصدا و هم آوا میخواهیم در زیر همین لوا جنایت فقط بخاطر وابستگی قومی چشم پت حرکت کنیم و در کشور هالند با نیم متر نیکتائی اکت تکنوکراتی کنیم تا با هیزم کینه ای اینجا آتش فتنه آنجا را افروخته داریم. خوشبختانه حرکت های سیاسی در داخل کشور از جمله ایجاد "جبهه ملی" تمام منفذ ها, مجرا ها و زمینه های توطئه چینی راموقتآ بروی این دجالان سکتاریست بست.و برای چندین ماه یک سکوت پر رمز و راز دیگری در جامعه روشنفکری ما حکمفرما گردید که حتا غوغاسالاران معروف خاموشند و نظاره گر وچیزی برای گفتن ندارند

مسکینیار و کمیته نجات از بحران
آقای مسکینیار گرداننده تلویزیون آریانا افغانستان یکی از منتقدین بظاهر سرسخت حکومت کرزی میباشد. دشمنی جناب شان با جنگ سالاران شمال و دوستی شان با محمد داود خان رئیس جمهور سابق و سلطنت پایان ناپذیر میباشد. ایشان نیز که از جمله اشتراک کنندگان کنفرانس هالند درسال پار بودند بطور غیر مترقبه در هفته گذشته طرحی را برای نجات از بحران افغانستان در برنامه تلویزیونی خود شان "برنامه نگاه"ارائه کردند که بر مبنی این طرح افراد مخیر و دلسوز از داخل و خارج کشور زیر نظر و نظارت خود شان توسط مردم انتخاب میگردد و این گروه بخاطر رسانیدن "آرزوها و احساسات نیک مردم افغانستان" هر دری از جمله کاخ سفید را دق الباب خواهند کرد.هنوز ایشان میکانیزم و اسم این حرکت را اعلان ننموده بودند که زنگ های تیلفون به صدا در آمد و بگفته خود شان تمام خط ها پر شد و تاچشم بهم زدن همانهای که در سال پار در هالند تجمع نموده بودند دوباره منتخب گردیدند.همینکه حق به حقدار رسید شرایط پذیرش کاندیدان نیز مشکلتر گردید زیرا دیگر نیازی به جمع آوری نظریات مختلف وجود نداشت.چون سناریو ادامه همان سریال ناتمام هالند میباشد. که اینباردر کاخ سفید مورد بحث قرار میگیرد.

جالب اینجاست که آقای مسکینیار در حالیکه سیاسی ترین مسئله ای را رویدست قرار داده است, خود از هنجار های سیاست طفره میرود ,همچنان ایشان ادعا دارند که به هیچ وجه در پی تضعیف رژیم موجود نیست و خود شان نیز کاندید نیستند. پس هدف شان از انجام این کار اسلامی و افغانی البته به گفته خودشان صرف رضای خدا و خدمت برای صلح و نجات کشورش از بحران نهفته است و بس اما با در نظرداشت دیدگاه ها و نظریات اشخاص و افراد شامل این حرکت میتوان به سهولت حدس زد که هدف از تدویر این گرد همآئی نخست کشانیدن جنگ سالاران به دادگاه (البته بزعم آنها جنگ سالار فقط در بین تاجکها ازبکها و هزاره ها قرار دارند)و جلوگیری از کشتار افراد ملکی (منظور نجات طالبان)میباشد.بدین ملحوظ میتوان به صراحت حکم کرد که این کنفرانس (اگر دایر شود) همانند کنفرانسهای دیگر از محدوده سخنرانیها و سرگرمی های محفلی و دل خالی کردن ها بیرون نخواهد رفت و تنها مفاد آن گرفتن امتیاز سیاسی برای برخی ها که بتوانند خوب بدرخشند آنهم در روز مبادا خواهد بود زیرا امریکائیان بخوبی میدانند که جنگ سالاران در جامعه افغانستان یک واقعیت موجود میباشد.در این هم هیچ جای شک نیست که جنگ سالاران یک پرابلم جدی فراروئ دولت افغانستان و جامعه جهانی میباشد اما در شرایط فعلی امریکا نمیتواند بدیل و الترناتیف آنها را در میان طالبان جستجو نمایند.زیرا همین جنگ سالاران در شرایط فعلی با دولت و جامعه جهانی کنار آمده اند اماطالبان با اعمال ضد بشری شان در جهت نابودی افغانستان مصروف عملی نمودن پلان پاکستان درکشور خویشند.

و اما تجربه ثابت نموده که امریکا در مبارزه علیه تروریزم از استراتیژی" ترور و ارعاب" در يک مقياس بزرگ کار میگیرد.زیرا پس از ويتنام، ديگر قرار نیست جامعه آمريکا شاهد بازگشت تابوت هاى حاوى جنازه سربازان اعزامى به جبهه هاى دوردست باشد. و بهاى اين را اکنون بايد غير نظاميان در آن کشورى بپردازند که از بخت بد در تیزس هاى شوراى امنيت ملى و وزارت خارجه آمريکا عجالتا پايگاه امن تروریستان یا "امپراطورى شر" تعريف شده است. به این لحاظ جلوگیری از کشتن غیرنظامیان نیز مشکل به نظر میرسد به اینصورت یگانه راه حل حرکت همگام و متحد نیروهای مختلف کشور در مقابل توطئه های پاکستان شاید باعث از هم گسستن تار های عنکبوتی و ریاکارانه تروریستان و متحدان منطقه ای شان از دست و پای ملت مظلوم ما گردد و بس.

و اما


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمائید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدّهر بماند

شاید هم :

آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود گاو به صحزا بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
آن به که رود جسم به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با رشوه و پارتی خرک خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در پُست ریاست ابدالدّهر بماند!

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

لزوم ایجاد یک برنامه تلویزیونی به اسم قهرمان ملی

تاريخ: پنجشنبه ۳۰ قوس ۱۳۸۵

هرچند وجود فزیکی مسعود، این قامت بلند و پربار جهاد و مقاومت، این مثمرترین نخل نخلستان آزادگی، این دربان و ناطور دشتهای پر از گل و لاله، این کلیددار درب شهرگمشده خاطرات روزگاران ما، بیشتر از پنج سالیست که پایان یافته است ولی این پایان را بهتر است آغاز دوران "رنسانس" مسعود نامید.زیرا او با این مرگ در واقع به جاودانگی رسید.
تجربه نشان داده است که بشر در درازنای تاریخ پیوسته مردانی چون مسعود را به عنوان الگو و رهبر خویش برگزیده اند و از کارنامه های درخشان آنان به عنوان بهترین درسی که به عینیت رسیده و به تجربه نشسته با مراسم با شکوهی تجلیل بعمل می آورند. و با تحلیل و ارزیابی همه جانبه روی شخصیت آنها در معرفی آنان به نسل آینده میکوشند. تانسل های آینده با شور و شوق راه آنها را بروند.
بادرنظرداشت همین اصل خوشبختانه ملت ما به عنوان مردمان قدرشناس همه ساله در اکثر نقاط این گیتی پهناوراز مقام شامخ مسعود به عنوان قهرمان ملی شان تجلیل به عمل می آورند، بنیاد شهید مسعود بر مبنای اینکه تجلیل و تحلیل مکمل یکدیگرند، در بخش تجلیل با راه اندازی کنفرانس های جهانی مسعود شناسی و در بخش تحلیل با چاپ ده ها عنوان کتاب و مجلات، راه اندازی سایت های انترنتی و سیمینار های علمی توانسته است ابعاد گوناگون شخصیت مسعود را مورد مطالعه و بررسی قراردهند و در تشخیص راز های که در محبوبیت و مؤفقیت ایشان تا اکنون از نظر ها مکتوم مانده بود مؤفق شوند.

اما متأسفانه دستهای مرموزی بیگانه و خودی در سطح کشور و بین المللی در کارند تا آنانی که بدون غرض و مرض در پی دریافت حقایق تاریخی بخصوص سه دهه اخیر[علتها] هستند، بطور غیر مستقیم در برابر[معلولها] قرار گیرند تا در برخورد با انگیزه های دست چندم خود را در بن بست ارزشها و ارزشکاویها یابند و بدون دریافت سرنخ عقب نشینی کند.زیرا مسعود در دوران پربار زندگی خویش بدون شک دشمنان قسم خورده ای ایدیالوژیکی منطقوی و بین المللی فراونی دارد، هرچند دندان های به ظاهرتیز و سوهان شده آنان هرگز قادر به پاره کردن اندیشه و افکار پاک او نبوده و نیست.اما با سم پاشی دراذهان عامه بخصوص مجاهدین اسبق تاثیرات قابل ملاحظه ای را وارد نموده اند

بطور نمونه در محفلی، یکی از مجاهدین که سالها در سنگرتفنگ و قلم به جهاد مصروف و معروف بود مؤفقیت های قهرمان ملی را زیر سوال برد و از روابطش با روسیه، موضوع آتش بس با روسها،ویرانی کابل،از هم پاشی اردوی ملی، سخت انتقاد کرد وی که شدیدأ عصبانی شده بود مکررأ تأکید میکرد که من از مستندات سخن میگویم ورنه من خود یکی از رهروان شهید مسعود بودم، من در کمال خونسردی از مستنداتش پرسیدم:ایشان در حالیکه هنوز هم عصبانی بود از کتاب دسایس پنهان نوشته گلبدین،مسعودوپیژني از دگرمن رحمت اله ساپی و مقالاتی از اعظم سیستانی عضوشورای انقلابی ح د خ نام برد. سپس با عصبانیت کتاب گروموف را از بکسش کشید و به طرفم پرتاب کرد و گفت آیا اینهم غلط است؟ من در حالیکه هنوز خونسردی ام را حفظ کرده بودم برایش گفتم : مستندات شما صرف نظر ازاینکه تا چه حد صحت و سقم داشته باشند ولی نگاه به آن نگاه منفی گرایانه است سپس در کمال خونسردی وی را دعوت به خوانش چند عنوان کتب دیگری کردم که در رد این به اصطلاح مستندات نوشته شده بود، هفته قبل وقتی ایشان را ملاقات کردم دیدگاه وی کاملا در مورد قهرمان ملی عوض شده بود
منظورم از ذکر این مطلب اینست که مطالعه کتب ومجلات، رفتن به سایت های انترنتی کار همگان نیست، فقر دانش و معرفت در کشوربیداد میکند و این خود میتواند یکی از انگیزه های ایجادی باشد که مؤجد و منشأی بدبختی های جامعه ماست زیرانشر آمار دو فیصد با سواد در شرایط امن و امان گذشته آنهم در سرزمینی که پیشینه تاریخی آن مشحون از افتخارات فرهنگی بوده است واقعأ قابل تأسف و خجالت آور است. از سوی دیگر نقش مخرب رادیوی بی بی سی به عنوان معلم روشنفکر نمایان نباید نادیده گرفته شود. پس ایجاد یک کانال تلویزیونی ماهواره ای جهانی میتواندهم در بی اثر ساختن فعالیت های مخرب دشمنان مؤثرباشد و هم به کسانیکه به نوعی از دوران بقدرت رسیدن مجاهدین متضرر شده اند ثابت کند که: مسعود با داشتن آنهم شجاعت و شهامت یک مردصلح طلب بود نه جنگ طلب، آگاه بود نه غافل، جان بخش بود نه قاتل و بالاخره ناجی بود نه بحران آفرین، علاوه بر آن این تلویزیون میتواند نقش دشمنانه و انتقام جویانه برنامه های تلویزیونی ذیل را خنثئ کند
- تلویزیون پیام افغان{ پیام طالب} متصدی این تلویزیون شخصی است به اسم عمرخطاب. وی هفته واربرنامه های متنوعی را از طریق "کانال یک" ایرانیان پخش میکند. عمرخطاب عده ای از طالب طلبان دیروزی را تحت عنوان صاحب نظردر برنامه های سیاسی دعوت مینماید،وظیفه این آقایون را تحریف و تصرف حقایق، عقده گشائی و انتقاد تشکیل میدهد.اینها همان مرام داران سیاسی و منفعت طلبان روزگار فریبکاری،بیدادگری و عاجزکشی اند که میخواستند بلافاصله پس از سقوط طالبان از امریکا به عنوان ابزار استفاده کنند اما برعکس خودشان به حیث ابزار استعمال شده و چون پرزه های بیکاره دور افگنده شده اند واکنون مبدل به بیماران روانی شده اند که با همه حتا با خود شان نیزگاهگاهی در جنگ و ستیز قراردارند.این صاحب نظران که پیشوند نام شان پروفیسور،دوکتور،استاد و روزنامه نگاراست بدون اینکه سیمای روشن و صفحه بازی را از اوضاع کشور پیشروی بینندگان تلویزیون بگذارند هر نوع مشکلات سیاسی، اجتماعی،فرهنگی کشور و حتا جهان را به گردن به گفته خود شان"شمالی تل وال"می اندازند، در واقع عصاره گپ شان را یک موضوع تشکیل میدهد که حکم نصحیت به ملت؟کرزی و جهان را دارد. شمالی تل وال باید نابود گردد ولو به هر قیمت

2- برنامه تلویزیونی مردم افغانستان متصدی این برنامه آقای وحدت میباشد و از طریق تلویزیون آریانا افغانستان از امریکا پخش میگردد.آقای وحدت نیز عده ای را تحت نام صاحب نظر و منتقد به تلویزیون می آورد و به این ترتیب وقت خود و خلق الله را بیهوده تلف میکند. این آقایون گمراه و افسون شدیی بی خبر ازمتن جریان و حوادث، که از نقد هیچ نمیدانند و از بررسی سطحی ترین قضایای کشور عاجزند پس از اولین پرسش دفعتأ تیغ تهمت و دشنه دشنام شان متوجه شخصیت قهرمان ملی کشور میگردد.

و سخن آخر با مسؤلین بنیاد شهید مسعود هدف من ازاین نوشتاردادن پند و اندرز نیست،همچنان ایجاد تلویزیون را به عنوان واکنش در برابر دشمنان پیشنهاد نمیکنم. مصارف تلویزیون را نباید بنیاد به عهده بگیرد بلکه رهروان و دوستداران مسعود که ماشالله کم نیستند میتوانند با ماهیانه نا چیز این برنامه ها را سرپانگهدارند انشأالله . فقط تمنای من از بنیاد اینست تا در این راستا نقش مدیریتی داشته و با فراخوان دادن و مدیریت سالم به این مو.ضوع ارجحیت بخشد، زیرا مبرهن است که تلویزیون به عنوان بزرگتزین خورشید اطلاعاتی در خانواده مطبوعات که امروز جایگاهش را بمثابه قوه چهارم در ساختار قدرت تثبیت نموده در
تأثیرگذاری بالای مردم از اهمیت ویژه برخوردار است، از سوی دیگر مطالعه کار نخبگان است نه همگان

تجزیه!،برنامه مدون استعمار

 تجزیه!،برنامه مدون استعمار یا پی آمد خودمحوری و وابستگی مطلق
17 شهريور 1389,ساعت 17:21:10


میگویند آخر زمان مصادف است با پیدایش خردجال ! یکی از ویژگیهای خر دجال فریفتن آدمهاست ! چنانچه وی با سر دادن آهنگ های دلنشین و با پیشکش خرما تازه که از پشتاره ئ خورجینش به زمین میریزد همه آدم های ساده را زمزمه کنان تا درب جهنم بدنبال خود میکشاند و سرانجام با داخل شدن در جهنم همه را با خود به جهنم میبرد.ذکراین داستان را بخاطر وجه تشابه آن با حوادث که در چند سال اخیر در کشور ما اتفاق افتاد لازم دانستم زیرا در این 9 سال بعضی ها مخمور و سرشار از نشئه خرما چنان دجال را همراهی و آهنگ هایش را طوطی وار کور کورانه زمزمه کردند و آنچنان برایش دلسوزی ها کردند که حتا مایه تعجب دجال گردیده است!
بلی در طول این سالها اگر دجال عصر ما از دموکراسی سخن گفت ما همگی دموکرات شدیم و اکت گاندی گونه کردیم اگر دجال آهنگ برابری حقوق ملیت ها را زمزمه کرد ما همه مارتین لودر کینگ شدیم . اگر دجال منابع زیرزمینی ما را یک میلیارد دالر اعلان کرد ما فردا آن بدون هیچگونه شک و تردیدی آنرا چهار چند اعلان کرده به داوطلبی گذاشتیم انگار خود ما قیلآ از وجود این ذخایر زیر زمینی اصلآ خبر نداشتیم و یا هم در این مورد نه سروی داشتیم نه براورد نه وزارتخانه ای! جنگ های زرگری را که گاهگاهی دجال با سرسپرده ترین پیروش برای فریب ما راه می اندازد بدقت دنبال کردیم و در مورد نگرانیهای عمیق خود را ابراز کردیم و سرانجام امروز که با چشمان بسته با همراهی "دجال" به دهن درب جهنم رسیدیم و "دجال "عصر ما آخرین نسخه " تجزیه کشور" ما را توصیه میکند!متوجه عمق فاجعه گردیده ایم زیرا اینجا دیگر به آخر خط رسیده ایم و در این یک مورد هر کدام آهنگ خویش را میخوانیم !
جالب اینجاست که آنهائیکه از برکت خیرات سر دجال به نان و نوا رسیده اند وتا امروز جز همرهی کور کورانه از دجال کوچک ترین علاقه ئ به ملت و کشور نداشتند در این یک مورد با چشم سفیدی حتا بالای دجال غر میزنند.اما دجال که ما را ازخود ما بهتر میشناسد آرام نشسته و نظاره میکند.و شاید هم بر ساده لوحی ما میخندد



  • آیا خطر تجزیه یک تهدید جدیست و یا هم یک توهم توطئه
آنهائیکه گیرنده های ذهنی و روانی قویتر دارند و از قدرت بینش و پیش بینی بیشتر نسبت به دیگران برخوردارند از خیلی ها قبل پیش موج های یک زلزله و توفان بزرگ اجتماغی سیاسی و شاید هم وقوع یک آتش فشان مهیب را در جغرافیای سیاسی کشورحس میکردند و همواره از آن به عنوان یک خطر جدی و نگران کننده هشدار میدادند.افشای نقشه جدید خاورمیانه به وسیله جنرال «ک. ورژن» در مارچ 2007 بخوبی نشان دهنده برنامه‌های بلندمدت استعمار برای تجزیه بسیاری از کشور های منطقه از جمله کشورما بود. و بمثابه نخستین زنگ خطر قابل مکث و دقت بود اما پیروان دجال مثل امروز آنرا جدی نگرفتند. در حالیکه در پلان مذکور تقسیم کشور ها بر اساس ملیت ها صورت گرفته است و یگانه راه مبارزه با اینگونه ترفند های استعمار ایجاد وحدت و یکپارچگیست! اما متاسفانه بر خلاف قدرت طلبان بجای ایجاد پروسه ملت سازی یکبار دیگراز تیوری افسانه ای "اقلیت و اکثریت" استفاده ابزاری نمودند و با موج سواری سعی در حفظ و تصاحب صد در صدی قدرت کردند و برای حفظ به اصطلاح وحدت ملی به تابو تراشی تابو پرستی و حفظ تابو های ننگین گذشته اکتفا کردند و بس!! و اخیرآ که سفیر اسبق امریکا در دهلی پرده از پلان" آخر خط " برداشت و تجزیه کشور ما را یک امر حتمی و یگانه راه رسیدن به صلح قلمداد کرد باز هم میخواهند با برخورد های شعاری عاطفی و لاف و گزاف های دروغین استعمار را بچه ترسانک کنند. غافل از اینکه اسنعمار دیگر کار خود را کرده است . من به عنوان یک شهروند عادی در حالیکه به نظر آنهای که موافق تجزیه کشورند احترام میگذارم اما خودم مخالف نجزیه کشورم میباشم و کشورم را با جغرافیای موجودش دوست دارم اما تجزیه کشور را در صورت ادامه چنین وضع با دلایل زیر حتمی میدانم:

  • ویکی لینکس و سیاست توهم توطئه
سیاست توهم توطئه عبارت از محدود کردن رهبران و نخبگان یک جامعه و حتا ملیت ها به "صادق "و "خائن" و حتا به"وطن دوست" و "وطن فروش" میباشد. زیرا در دنیای سیاست کسی نیست که اشتباهی را در گذشته مرتکب نشده باشد و یا هم در آینده مرتکب اشتباهی نگردد. لهذا برای از دور خارج کردن و بدنام کردن آنها بر رخ کشیدن اشتباهات شان یک امر حتمیست چنانچه ویکی لینکس دقیقآ اینکار را کرده است.مطابق به گذارش ویکی لینکس در افغانستان هیچ رهبر وطن دوستی را نمیتوان یافت همه کسانیکه از آنها به عنوان رهبران اقوام یا گروه ها یاد میشود به نوعی مزد بگیر سی آی ای و دشمن افغانستان نشان داده شده بر خلاف مظلوم نمائی عجیبی از طالبان صورت گرفته است که عمق توطئه را نشان میدهد!
  • - استعمار پایبند هیچ گونه قانون و مقرارت ملی و بین المللی نیست
رای دادگاه دن هاخ (لاهه) در برسمیت شناختن استقلال کوسوو نشان داد که استعمار نه تنها هرچه دلش خواست انجام میدهد بلکه به آن جنبه قانونی و حقوقی نیز میبخشد. آری رای تاریخی دادگاه لاهه در تائید استقلال کوسوو در سال 2008 آنقدر غیر منتظره و عحیب بود که حتا باورش محال بود! زیرا سازمان ملل توسط ملت های صاحب دولت تاسیس شده و ملتهای بدون دولت نماینده در آن ندارند و در قوانین دولت ها "اصل تمامیت ارضی کشور ها" مقدم بر اصل "حق تعین سرنوشت ملت ها" بوده و این امر در قوانین بین الملل به عنوان یک اصل پذیرفته شده بخط درشت تسجیل گردیده است.بنابرین هرگونه حرکت استقلال طلبانه در تضاد با اصل تمامیت ارضی کشور ها قرار میگیرد. اما با وجود چنین تضاد آشکار چون استعمار تصمیمش را گرفته بود سرانجام عملی گردید.ویا هم تجزیه افقازیا از بدنه گرجستان نیز مثال دیگری از اینگونه موارد است بنابرین حرف های مفت و واهی چون هیچکس نمیتواند ما را از هم جدا کند و یا هم چنگ زدن به پیوند ها و خویشی های ملیتی در نزد استعمار به پشیزی هم نمی ارزد.
  • - تفاوت دیدگاه ها و درز میان مردم و دولت
معمولآ در سرآغاز هر بحران فرهنگی اجتماعی سیاسی هویتی و اقتصادی در هر جامعه ای " چه باید کرد؟" به عنوان نخستین تاپیک در یک گفتمان ملی توسط اندیشمندان فرزانگان و فرهیخته گان همان جامعه براه می افتد. اما در کشور ما متاسفانه دیدگاه ها و نظریات نخبگان از زمین تا آسمان فرق دارد.

از سوی دیگر نبود یک استراتیژی منطقی بر پایه منافع ملی از سوی دولت به گونه‌ای که بتواند با یک تعامل مثبت در راستای ایجاد یک همگرایی منطقه‌ای در همه زمینه‌های اقتصادی ـ تجارتی، دفاعی ـ امنیتی، فرهنگی و سیاسی گام بردارد، و سرانجام بتواند به عنوان یک راهبرد بازدارنده و موثر برای تقویت جایگاه کشور در منطقه تثبیت گردد!به عنوان یک چالش جدی فرا راه کشور قرار دارد.فلهذا اگر دیر بجنبیم کار از کار گذشته است!! با این برگردان شعر هاینرش هاینه که نمیدانم چی زمان و از کجا آنرا در کنابچه ام بدون ذکر ماخذ نوشته ام این نوشتار را به پایان میرسانم

چه باید کرد؟
چه باید کرد؟
کدامین راه را باید به سوی صبحدم پیمود؟
کدامین راه مارا تا دیار دوستی ها پیش خواهد برد؟
عبور از مرز های تیره دیروز خواهد کرد؟
رها از ظلمت شب های پر اندوه خواهد شد؟
نجات از اشک های رنج خواهد داد؟