۱۴۰۲ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

.شریک غم جانکاه کسی

 در حالیکه از شدت خستگی راه در حال شرحه شرحه شدن بودم، از مینی بس پشاور - کابل در منطقه پل چرخی پیاده شدم. سفر دوازده ساعته در جادۀ خاکی و بشدت ناامن، تکه تکه و بند از هر بندم گسیخته بود. طوریکه گاهی فکر میکردم اگر بتوانم صرف ذرات بدنم را طوری کنار هم نگهدارم تا از هم متلاشی نشوند برایم کافیست! در شهر جنگ جریان داشت و کمتر تکسی به طرف شهر میرفت. اکثرا تکسی ها و موتر ها از جادۀ قصبه کارگری بسوی خیرخانه میرفتند. در حالیکه نه تمرکز هوش و حواس برایم مانده بود و نه آرامش خیال،لاری سنگین بار با هارن دلخراش از کنارم طوری رد شد که آسفالت زیر پایم را همراه با پردۀ دلم لرزانید. چنان عصبی شدم که هر کدام از سلول های بدنم، به واکنش های جداگانه ای فکر میکردند. اما لاحول گفته سوار تکسی شدم.با نشستن در سیت تکسی، نخست تلاش کردم تمام ذرات عقل و هوشم را روی یک هدف متمرکز کنم اما از اثر خستگی و ابهامات اوضاع شهر و زندگی بی سرو سامان خودم مثل آیس کریم که در گرمی های پشاور بهر طرف وا می رود، به هر سو میلمبیدم. بویژه پس از شنیدن قصۀ های تکسی ران از اوضاع شهر، ترس در برابرم طوری قد میکشید و شجاعتم را لحظه به لحظه می بلعید.که توضحیش اینجا نمیگنجد. آخر آدمیزادم جان شیرین است و نمیتوانم تک بعدی باشم. از سوی دیگر صدای محزون و گرفته ظاهر هویدا که از بلند گوی موترپخش میشود غمی مبهم را بر قلبم می نشاند. بویژه وقتی میگوید:-"تادم مرگ هوا خواه تو ام گریه مکن". انگار هویدا در این آهنگش با پیام ویژۀ، بطور تلویحی بقای زندگی را به تکیه کردن ها و رئ نزدن ها وابسته میداند. آری! درست است که بخش زیادی از دیدنی های زندگی که تقدیر مینامندش محصول تدبیر خود ماست،اما همان قسمتهایی که به اختیار ما نیست، گاهی چنان آدم را بیچاره و فلج میکنند که دیگر نفسی برای خلق بخشهای دیگر نمیماند و آن وقت است که عنان اختیار را رها کرده باقی را هم به خود کاتب تقدیر میسپاریم تا هر رقم که دلش خواست رقم زند.


به هر حال تکسی ران با کاکه گی مرا تا به درب خانه سرد و خاموشم رساند، همینکه دروازه را گشودم چون امکانات دوش گرفتن میسر نبود تمام خستگیم را همراه با ویرانۀ تنم روی بستر خواب فرو ریختم، ولی بوی تهوع آور عرق و خاک که از تنم متصاعد میشد آرامش خواب را از چشمانم می ربود.اندک اندک فهمیدم که این چهارده ساعت سفر، بیخوابیِ هولناک را در پی خواهد داشت! چرا که تراکتور خشن افکارم، نیز چالان شده بود و سراپای وجودم را تا آذان صبح بی رحمانه شخم یاس و ناامیدی میزد. طوریکه سحرگاه وقتی با چشمان نیم سرخ و خسته از بستر بلند شدم نخست از همه حقیقت رابروی آئینه در صورت خودم تف کردم و بعد دنبال آوردن آب از بمبه که تازه در بیرون نصب کرده بودند رفتم و آماده دوش گرفتن شدم. .

معمولن این وقت صبح تنها من و خروس همسایه بیداریم. من خموشانه اشعار منتخب مجموعه گلبرگها را میخوانم و او از خانه عقبی با تمام قوت قوقوقو- قو فریاد بر می آرد.اما امروز بجای صدای خروس صداهای خشن جنگ و دعوا از خانه همسایه شنیده میشد. افسر جوانی که کارمند وزارت دفاع بود و با کسی جز سلام به اشاره سر مراوده ای نداشت در همسایگی ام میزیست. خانمش زنی بود سخت کوش، لبخند ملایمی برلب، که تلخی خاصی را در آن لبخند حس می کردی! درگذشته ها هم گاهگاهی صدای بلند اینها را میشنیدم اما قصه آن روز فرق فاحشی با روزهای دیگر داشت. انگار آنروز صبح بگفته ایراینها زده بودند به سیم آخر! زن با فریاد که بلند تر از آن نمیشد خطاب به شوهرش میگفت: من زن تو ام یا کالا شوُئ دیگران؟ شوهرش با تضرع و نوعی تهدید میگفت لچری نکو خو بیا درون گپ میزنیم! ولی او درب خانه اش را باز کرده بود و به چند تا همسایه محدودی که مانده بود درد دلش را فریاد میزد. بالاخره طاقتم نیامد درب اپارتمان را گشودم و پرسیدم خواهر چه گپ است؟ این برافروختگی از چیست؟ باشنیدن صدایم، تازه متوجه حضور من شد، گویی با دیدنم ، روح به جان هلاکش، برگشت! گویی همدلی، گوش شنوائ و دست یاری گر، را یافته باشد چون من بیشتر از دو هفته پشاور بودم. درحالیکه در چشمهایش اشک جمع شده بود و معلوم بود تا لحظه ی دیگر با یک پلک زدن فرو میریزد ملتمسانه فریاد زد او بیدر چه بگویم؟ چشمهای ملتهبش بالاخره از اثر فریاد زدن اشک ریز شد و بر لخک دروازه روی زمین افتاد، در حالیکه مویه کنان، مشت های پر غضب اش را بر زمین می کوبید، میان تمنا و اعتراض گفت دیگر دیوانه شده ام از دست این نامرد( اشاره به شوهرش). معلوم بود دیگر کارد به استخوانش رسیده بود و تصمیم به خروج از دایرۀ زندان زنگار گرفته زندگی که از او مرده متحرکی ساخته، طوق بردگی بر گردنش انداخته، به هرسو می کشاندش، گرفته بود. هرچند درست نمیدانست در طلب رهایی از چه کسی در این دریای پرتلاطم هستی دست و پا می زد، چرا که وقتی خوب متوجه شدم هنگامیکه نگاهش در چشمهای شوهرش گره خورد، انگار در لای گریه به او هنوز باور داشت و میگفت: من همان خورشید خاموش تو ام، همان دریای آبی رنگ تو، همان برف سپید که دیگر اب شده ام، شوهرش هم با اندک کوتاه امدن او کورسوی امیدی، در دلش پیدا شد اول با سیاست بما همسایه ها گفت بروید بخانه هایتان یک دعوای خانواده گی بود حل شد و سپس رو بزنش کرده گفت فقط همین امروز برای بار آخر دیگر تمام! با این سخن انگار زن دوباره آتش گرفته دنیا دور سرش چرخید. انگار فهمید که اکنون دیگر هیچی برای از دست دادن ندارد گفت : میبینید برادران ! مرا خانه پیژنوال .. آمرش میبره میگه خانم او نیست خانه اش را پاک کن بعد خودش میرود و .. ای وای تازه فهمیدم که چه مردمان در ظاهر بلند پایه در باطن فرو مایه چرخ این مملکت را میچرخانند!!! چرا این زن، همیشه از زندگی ناامید، خسته و لحظات زیادی از روز عصبانی و از خود متنفر معلوم میشد؟. حسرتا که آنزمان مجرد بودم و از روی عرف نمیتوانستم با صلابت کنارش باایستم و بگویم : خواهرم من شریک غم جانکاه تو ام گریه مکن!با سکوت منگ و مات ایستاده بوده که خانمی از منزل بالا آمد و او را بخانه اش برد و من با ذهن بسته و مبهم در حالیکه دیگر چیزی نمانده بود که خستگی، بی خوابی و از هم گسیختگی، مرا در خود هضم کند، سرم چنان درد میکرد که نیمی از جمجمه ام منقبض شده بود، مجموعه گلبرگها را گشودم.غزل زیبائ محمد قهرمان "مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی رفتی"دراین مجموعه، چنان متحولم کرد که دیگر نفهمیدم بعدا چه اتفاق افتید. چرا که هرگز پیگیر مسئله نشدم.

اماآنروز به این نکته سخت معتقد شدم که واقعن آدم شناختن کار سختی است.زیرا آنچه ما در ویترین ظاهر هر انسان میبینیم، مشمول باطن همان آدم نیست،شاید عظمت یا کهتری یک انسان وابسته به رازهای نهفته در درونش باشد، لهذا نباید هیچ انسانی را بر اساس ویترین نمایانش قضاوت کرد. شاید پشت هر چهره مهربان، آدم خبیث روباه صفتی که بوی کثافت میدهد نشسته باشد! چرا که ظاهرا انسانها هرکدام شبیه یک توته یخ در اقیانوس یخ بستۀ زندگی بنظر میرسند و تمامیت زندگی کسی برای دیگران معلوم نیست.بدون شک آدمهای دروغگو و دو قطبی همچون زمین یخزده و لغزندۀ باعث سرنگونی ما خواهند شد .

۱۳۷۲ - کابل 

 

۱۴۰۲ فروردین ۱۲, شنبه

درد مطبوع

 هفته قبل در فیسبوک، از دوست همشهری ام محمد شهزاده پیام و ویدیویی گرفتم مبنی بر اینکه خانۀ پدری ما در شهر قدیمی غزنی از اثر برف و باران ویران شده است. بلافاصله با خواهران و برادرانم مشورت کردم. از اینکه عقیق خاطرات آن خانۀ قدیمی بر نگین جان تک تک ما دلربا نشسته است، همه با هم به این نتیجه رسیدیم که تا اعمار مجدد، باید آخرین قطرات خاطرات زندگی با پدر و مادر مان، را با حفظ همین خانه در مشت خویش محکم نگه داریم تا نشانی جد ما و زحمات پدر مرحوم ما هدر نرود. بنابرین با برادر خوانده ام نصیر جان فیضی در تماس شدم. ایشان لطف کردند یک هفته وقت شانرا برای جمع ریخت و پاش و آبادی دوباره آن نشانی پر ارزش جد بزرگوارم مرحوم قاضی صاحب عبدالحمید خان بما گذاشتند،از اینکه رسم برادری تنها سپاسگذاری نیست و اگر باشد هم برای زحمات و اخلاص لالا نصیر کافی نیست، لهذا دعا میکنم خداوند فرصت جبران این خوبی اش را بمن بدهد.

ایشان روزانه برایم از جریان تخریب،شروع آبادی و چهار گوشۀ خانۀ ویدیو میفرستادند! طوریکه با دیدن هر ویدیو با پاهائ که گاهی بار تن، رویشان سنگینی می کند، دلم هوای کوچه و همان بازارک دروازۀ سنایی صاحب را میکرد.به جادۀ کناره دریای غزنه که حال تنها خاطره ای از آن مانده بر میگشتم. صدائ پای آب دریائ غزنه را میشنیدم.هرچند میدانم آب دریا خشک شده و باشندگان مهربان آن بازار چون پطره گر، رنگریز، بچه لالی، برگد ، گل بقال و باقی دوکاندارانی که آنوقت سایه ای از مهر، کار و تلاش را بر این بازارک انداخته بودند دیگر هیچکدام نیستند و جملگی با هفت هزار سالگان همسفر شده اند. اما با دیدن این فلمها تک تک آنها با تمام زیبائی در ذهن من حضور دوباره پیدا می کردند و هوس سفر رویاُئی به این مکان، در همان برهۀ از زمان برایم به تکرار پیدا میشد.انگار لالا نصیر با فرستادن هر فلم دریچه ی را میگشود تا تک تک ساکنان این جاده و این بازار را در پردۀ ذهنم حاضر کند. لحظه های شیرین و تلخ حک شده بر ستون های ذهنم، که مثل دیوار های لال قلعه پر از یادگاری و مثل دروازه جمع اولیا میخ تکان میباشد، با رژۀ ای از خاطره ها تازه شود.

من در این خانه سه سال آنهم در دوران کودکی زندگی کرده ام. از همین خانه بمکتب ابتداُئیه رفتم. قندآغا پسر همسایه که دیروز او را از برکت لالا نصیر پس از نیم قرن تصویری دیدم همصنفی ام بود. باری تخته مشاقی ام را در هنگام شستن در جوی از پیشم آب برد همین قندآغا به مددم شتافت. خلاصه اینکه دیروز در حالیکه در پشت شیشه برف میبارید، خاطرات همانزمان در سکوت سینه ام دانه دانه اندوه میکارید. اندوهی که درد مطبوع و جانانه داشت نه جانگداز! باری انگشت شست پای راستم را در بوت گیتش دار عسکری گل میخک زده بود. وقتی به آن دست میزدم درد مطبوعی در وجودم میپیچید. درد مطبوع درد مزمن و آرام است که وقتی به آن دست میزنی حس از رنج پذیرفتنی به آدم دست میدهد. حسی که میخواهی با دست زدن مکرر، دوباره تجربه اش کنی. من با هر تماس به گل میخک پایم، گِزس مطبوعی را در بین انگشتانم حس میکردم و نیرونهای عصبی مغزم تحریک به نوعی آرامش با مزه میشدند. تا اینکه معلم متماتیک متوجه حرکاتم شد و علت دست زدن مکرر به پایم را پرسید. از پاسخ من همۀ همصنفانم خندیدند. آریخیلی عجیب است. گاهی انسان با درد معنای زندگی را می‌فهمد. متاسفانه این مسُله را بار ها در زندگی تجربه کرده ام. اما خانه قدیمی پدری ما با این آوار، نه تنها یک تکرار احسن از درد مطبوع بود بلکه پرده گشائ رازی هم شد. براستی بعضی چیز ها، برخی از آدمها، هر موقع و با هرگذشتۀ که داشته باشند وقتی پیدا شوند! در زندگی آدم با ارزش اند. درست مثل پیدا کردن پول چملک شده بعد از سالها در جیب لباس خود آدم 

هرچند در توضیح مسئلۀ درد های زندگی، وقتی قرارست واژه ها را طوری کنار هم بنشانم تا همۀ افکارم روی کاغذ آیند و مفهوم ذهنی ام تصویر پیدا کند،به مشکل بر میخورم. اما صرف اینقدر میتوانم بنویسم که نظارۀ آوار همین خانۀ مخروبه اجدادی،بمن این نکته را فهماند که: زندگی را میتوان به کتابی تشبیه کرد که از کتابخانه امانت میگیری؛ ولی بدون اینکه وقت خواندنش را پیدا کرده باشی، خودت میروی و سربسته به مسئول کتابخانه تسلیمش میکنی.! آری! فقط نود سال پیش از امروز پدر کلانم در همین محوطه با چهار زن و عیالش در کمال عیش و اقتدار میزیست! طبیعتن همین مخروبه امروزی برایش مثل کاخی بود! او قاضی شرع و شهر بود. بقول میرغلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، او با پدرش عبدالرشید خان هر دو از سرداران لشکر جنگ استقلال بودند. پسر ارشدش کاکای بزرگم مرحوم رئیس عبدالسلام خان زمانی شهردار همین شهر بود و احتمالن در همین خانه بدنیا آمده است. پسران دیگرش همه حاکم، قوماندان، سرطبیب و مامورین ارشد دولت بودند مطمئنآ همه در همین خانه بدنیا آمده اند و امروز همۀ آنها برحمت حق پیوسته اند. حتا نواسه ها و کواسه های این مرد بزرگ که زمانی شاید در دل آرزو میکرد همه در همین محوطه بزرگ شوند و زندگی کنند امروز در چهار قارۀ کرۀ زمین تیت و پرک شده اند. آری ! دلم میخواهد حقیقت هست و نیست آدمیزاد را با کمک کلمات و واژه ها دریابم و بنویسم! به مفهوم حرص آدمیزاد از گرد کردن مال پی ببرم. اما تلخبتانه هر حقیقت در دل حقیقتی دیگر نهان شده و دریافت حقیقت زندگی آدمها شبیه پیدا کردن یک دانۀ سیاه روی یک سنگ سیاه در یک شب تاریک میباشد.

 به عباره دیگر حقیقت مانند حریری نرم، مانند گلبرگهای قرار گرفته بر روی هم در یک غنچه گل صدبرگ، در هزار لائ رمزآلود و وهم انگیز گلبرگ ذهن آدمی پنهان است. که برای دیدنش در روز روشن و در پرتو خورشید نیاز به مشعل تابان است. به قول سیاوش کسرایی: زندگانی خودش از آدم شعله میخواهد، آری ! شعله اش بجا بخواهد ولی نه آنقدر داغ و سوزنده که حس کنی داخل کوره ی آدم سوزی هولوکاست زندگی میکنی! تشکر نصیر عزیز


۱۴۰۱ اسفند ۲۹, دوشنبه

نوروز روی دفترچه خاطرات

پس از تر برف شدید دیشب، هوا، آن هوای آلودۀ همیشگی نبود، سبک، پاک و خالص شده بود. شش ها تنفس عمیق میطلبیدند. آنقدر عمیق که تا بدان روز اصلن تجربه نکرده بودم. تا همین دیروز در اتموسفیر کابل یخ حکومت میکرد اما امروز فقط اثر انگشت آسمان بر صفحه صفحۀ دفتر کابلزمین هویداست. درختان، جاده ها و چمن ها همه پاک شسته شده اند و چقری ها غرق در آب تر برف اند. در بالکن اپارتمان برای هواخوری و تماشا ایستاده ام. رهگذری را میبینم که با دقت از جادۀ مقابل از روی برف آب میگذرد و با تکان دست سوی بلاک می آید، نزدیکتر که میشود میشناسمش در دهلیز پهلو زندگی میکند. مردی مهذب، مودب، جوانتر و لاغر تر از من است که سابق پولیس بوده و حالا در مندوی دوکان دارد، موهای تاب خورده و مجعد به اصطلاح کابلی چنگ چنگی دارد، گوئی پوست بره قره قل را بر سرش کشیده باشد؛ با دهانی تقریبن همیشه باز شده از خنده تا بناگوش که او را حین خنده گوگوش وار زیبا تر میکند، بسویم دست تکان میدهد انگار با زبان اشاره از دور بمن میفهماند که کارم دارد و پیش من می آید. او که حین مکالمه از راه دور تمام توجه اش به من است اصلن متوجه نمیشود که تایر تکسی لادا که در کنارش به آرامی در حرکت است با لولیدن در چقری غرقاب شده، آب جاده را لاجرعه سر میکشد! و لاجرم قطراتش را بر پاها و بوتهای او میپاشد. میبینم خشمگین میشود. اما چون سردی باد ماه حوت از بالکن در تنم رسوخ میکند نمیتوانم باقی ماجرا را ببینم. درب بالکن را میبندم و منتظرش در خانه مینشینم. لحظه بعد در میزند و خانه می آید. پس از تعارفات معمول در حالیکه با دو انگشت دو سوی بینی اش را میفشارد، با نفسی عمیق و صدا داری از راه حلقش، صدایش را صاف کرده میگوید: یکهفته است که ریزش دارم. هنوز دماغم بند است. سپس با همان دماغ بند درحالیکه تبسمی محو بر کنج لبش ظاهر میشود دو باره شروع به صحبت کرده میگوید: نخست فلمی عکاسی دارم از شیرینی خوری برادر زاده ام که فامیلی است اگر آنرا برایم در دهلی چاپ کنی! دوم اینکه شب سال نو "حفیظ وصال" را لالایم در خانه اش در کارته پروان برای موسیقی دعوت کرده، محفل خانگی اس تعداد مدعوین کم اند، اگر دلت است و پرواز نداری!از سوی من دعوت هستی! در حالیکه نگاهم به انگشتر فلزی بزرگ با نگین عقیق که بر انگشت لاغرش طوری سنگینی میکند که سنگینی اش را من احساس می کنم معطوف میشود،الساعه هردو خواهشش را میپذیرم.

  آری! "حفیظ وصال" هنرمندی که اگر لااقل اورا یکبار در حال اجرای آهنگ بطور زنده دیده باشی!حتا اگر یکبار برایت آواز خوانده باشد بدون شک به راز آن قناری عاشق، نشسته بر گلوگاهش، پی میبری که چسان رگه های باریکی از مهر و عاطفه را با فریاد احساسی بوسیله واژه ها، این جادوی عشق و زندگی، به تار و پود آدم منتقل می کند.! بویژه سرود عاشقانۀ "دوستت میدارم میدانی یانی؟"، آدم را تا ژرفای احساس غرق میکند.آنشب نیز پس از آهنگ "لیلا نوروز است" این آهنگ را چنان پر احساس خواند که همه به حیرت و سکوت فرو رفتند. اما انگار من با هر سرود حفیظ وصال با آنکه دلم میلرزید، دستانم انرژی میگرفت. نمیشه گفت با شنیدن هر آهنگ اندوهگین میشدم! بلکه انگار من خود آنشب اندوه عالم بودم و سرزمینی در سینه ام گریه میکرد. با اینحال پر شورتر از گذشته به استقبال نوروز رفته بودم . چونکه آنشب تا آخرین آهنگ جانانه کف زدم و پیهم در دلم از اینکه فقط همین چند ماه پیش در محفل دیگر این هنرمند، که برادر خوانده هایم انجنیر تمیم جان و کپتان فرید جان میزبانش بودند، غیر حاضر بودم. خیلی حسرت خوردم. واقعن عطری که در اهنگ های احساسی جریان دارد خیلی خیلی قوی تر از عطرهای حقیقی هست .

امروز که دهها نوروز از آن شب خاطره انگیز میگذرد به استثنای یک نوروز که آنرا میتوانم نوروز واقعی گفت مابقی نوروز اگر از یکسو مژده نو شدن و تازه شدن می آرد، از سوی دیگر خودش نیز چین تازۀ است بر چهره، که با گذر زمان بر سیمای آدم می چسپاند.افزوده شدن این چین های رمز آلود در پیشانی، اطراف چشمها و حتا ذهن آدمی، طرح های محرمانه هستی را در خود نهان دارد که پس از پی بردن به آن چون فوارۀ از نور درخشان و سیال، لوتوس پیهم پیش چشمت میدرخشد و این نکته را به آدم تفهیم میکند که: هیچ چیز در این دنیا دائمی و پایدار نیست؛نه روزهای نو، نه روزهای کهنه، نه نفرت، نه خشم، نه حس بدبختی، نه آرامش و خوشبختی، نه ناداری و نه هم ثروتمندی! پس هفت سین دلت را هر سال آنگونه بچین که نه تنها امسال ، بلکه عمری را زیبا و سبز به پایان برسانی !

 به دوستانم ضمن تبریکی نوروز، توصیه میکنم سعی کنید در نوروز ها بیشتر از روز های دیگر آرام و خونسرد باشید. بجای تصامیم عجولانه تفکر عاقلانه کنید. سلامتی را در بالاترین نقطه دل تان بگذارید که هیچ چیز برتر از آن نیست. دیگر اینکه بنظرم راز آتش بازی در چهارشنبه سوری همینست که گاهی باید احساست را همچون تکه ذغالی نیم سوخته از منقل زندگی برداشته و علیحده بسوزانی تا مابقی چوب های دور و برت آتش نگیرند. آری! تجربه ثابت کرده که دامن زدن به احساسات حتا در نوروز به بهانه پویایی و تحرک هیچ جای زندگی را آباد کرده نمیتواند. بهترست گاهی اجازه دهید زمان خودش برایتان آنچه آرزو میکنید را درست کند، شاید راز آرامش زندگی در همین تجربه و حرف نهفته باشد. هر روز تان نوروز - نوروز تو پیروز

نوروز 1402 خورشیدی مبارک


۱۴۰۱ اسفند ۲۰, شنبه

حوتی حوت و سفر برهوت

 امسال در اروپا حوت واقعن حوتی کرد. ولی خوشبختانه بعد چندین روز همین امروز باوجود سردی هوا آفتاب عاشقانه میدرخشد و آسمان صاف است. صبح با کشیدن پرده از روی کلکین، اشعه سبک و درخشان آفتاب ماه حوت را به داخل خانه دعوت کردم. از پشت شیشه نگاهم به برگهای گلها و درخت حویلی که از شوق دیدن دوباره ی آفتاب پس از چندین روز شادمانه در دست نسیم میرقصیدند افتاد. برای حس کردن بوی بهار پلۀ ارسی را باز کردم. نسیمی که نه لطافت بهار را دارد و نه زمختی زمستان را دست برویم میکشد. طوریکه سعی میکنم با گرفتن نفس تازه تمام غصه های دیروزِ زمستان زندگی را به دست نسیم فراموشی بسپارم که برود و دیگر هرگزبرنگردد. اما انگار همین نفس عمیق مرا بسوئ غوطه زدن در حوض خاطرات و شنا در دریائ زندگی وادار می کند. تا با مرور دوباره خاطرات، زندگی را با تمام تلخی هایش ببویم ومز مزه کنم.

آری! به یکباره گی سفینۀ ذهنم بسوی حوت سال شصت و یک خورشیدی پرواز میکند. زمانیکه ما در دهمزنگ کابل میزیستیم.من از صنف دوازده فارغ شده بودم و دیگر از انتظار امتحان کانکور و ورود به دانشگاه ناامید شده بودم. پدرم تقصیر را بگردن خودم می انداخت که چرا صنف دهم را امتحان سویه دادم. مادرم علنن مرا تیره بخت و ناقبول میگفت. سردی ماه حوت همینگونه بیداد میکرد . منهم در شانزده سالگی عسکر گریز و خانه نشین شده بودم! پیش از این، معمولن در این ماه پر از شور زندگی میشدم. اما آنروزها احساس میکردم کم کم تبدیل یک آدم منفعل، کسل، بدردنخور و عصبی میشوم. دقیق یادم هست مثل همین امروز بیست ماه حوت بود. هوائ سپیده دم سحری چنان مه آلود و غبار انگیز بود که انگاری هر دو کوه شهر ما بطور متداوم سُرفه می کردند. آنروزها معمولا هر صبح از قبرغۀ بی حوصلگی بلند میشدم. خیلی دلتنگ بودم و هوای حوصله کاملا مه آلود بود، درست مثل هواي داخل پوقانۀ كه ظاهرا بنظر نمیرسد ولي پوقانه را در معرض ترقانیدن میرساند. در واقع دلم یا بهتر بگویم حوصله ام از چرخش دوران كه هرگز به مراد نميچرخید، به کفیدن رسیده بود. اما چارۀ نبود. همه دور دسترخوان مشغول صرف چای صبحانه بودیم که کاکای مرحومم با لباس نظامی در همان صبح زود وارد خانه شد. دستش را در جیبش کرد و کاغذی را کشیده گفت: دیروز از لوی درستیز جنرال بابه جان برایت امر گرفتم شامل فاکولته شوی و امروز صبح زود آمدم که دیگر کار هایت را با تو یکجا خلاص کنم. خدایش ببخشاید و روانش شاد باشد. حالا که فکر میکنم او یگانه کسی است که دستم را در زندگی گرفته است. بنابرین هر سال حوتی های حوت تصویر مردی مهربانی را که هنوز در خلوتم صدای مهربانی هایش می ‌پیچد بطور ویژۀ منجسم می کند.

او دو سه روز پیاپی مهربانانه با من در حوتی های دیوانه وار حوت کابل، که گاهی بدون مبالغه دانه های برف مثل نصف قطی گوگرد میبارید و گاهی هم از سردی تن آدم را میلرزاند در مثلث دارالامان (ریاست تعلیم و تربیه اردو) ، مهتاب قلعه (حربی شونحی تولی فاکولته) و پوهنتون کابل (فاکولته طب) در رفت و آمد سرگردان بود. نزدیک های شام هم بخاطر نجات من از تلاشی عسکری، تا پشت محبس و بلندی تپه دهمزنگ با من می آمد و سپس با لبخندی که رضائیت از چشمانش می تراوید، در حالیکه بر اوج آسمان خیره میشد و بر ستیغ قله، کوههای شیر دروازه و آسمایی بر دور دست ها نظری می انداخت با من وداع میکرد و خودش سوی کارته نو میرفت. نه سال بعد در همین ماه حوت بطور غیر منتظره خبر المناک وفاتش را در پشاور شنیدم . خدایش بیامرزد. خاطرات هر چند کوتاه که از او در این چند روز بطور ویژه دارم این نکته را بمن می آموزاند که تنها طولانی بودن یا کوتاه بودن زمان خاطرات را در ذهن آدم دیر پا و ماندگار نمی سازد بلکه صدائ اخلاص و آوای محبت است که در قلب آدمیزاد جاودانه نقش می زند و هرگز فراموش نمیشود. آری او انتهای سعی اش را کرد تا مرا مطابق آرزوهایم در جایگاه خودش بیآورد اما بخت با من یاری نکرد! خدایش ببخشاید. با اینحال توانست در لحظاتی که حسی پیوسته بمن میگفت دیگر به آخر خط رسیده ام درب دنیای دیگری را برویم بگشاید.جان تازۀ در تنم بدمد و امیدهای تازه ای زیرپوستم با خون عجین شود. تا من بدون هراس بتوانم نغمه زندگی سر دهم و اندوه بزدایم. آری! یادم آمد در حوتی های سال شصت و یک خورشیدی، بطری حوصله ام از آستانه هشدار هم گذشته بود و فقط با یک درصد چارج به زور بزندگی ادامه میدادم و هر لحظه امکان داشت به صورت کامل خاموش شوم ولی کاکایم که خداوند هفت در جنت را برویش باز کند به عنوان یگانه تکیه گاهی به دادم رسید. اما امروز حوت چهارده صد و یک خورشیدی، در حالیکه در سفر به برهوت چه مرارت ها که زندگی بر سر راهم ننهاد و سرانجام در غربت پیر شدم، حس میکنم گرچه هنوز فول چارچ نیستم، ولی خدا را شکر حدقل به اندازۀ حوت های قبل خسته و مایوس هم نیستم. شاید به قول میشل دو مونتی فیلسوف فرانسوی، برای کشتی که معلوم نیست به کدام بندرگاه می رود، دیگر باد موافق چندان معنائ ندارد.

 

۱۴۰۱ اسفند ۱۰, چهارشنبه

سگ های افسردۀ و آدم برفی ذوقزده

 زمین تقریبن سفیدپوش شده بود. چند سگ ولگرد در گِل و لای یخزده صحن حویلی شرکت مهندسی پاما، پوزه به برف ،پارس میدادند. لابد دنبال غذایی که نبود سرگردان بودند و مطمئنآ به آدمهاییکه،آنها را به امید خدا رها کرده،عوعوکنان نفرین میفرستادند. بیخبر از اینکه چرت این آدمها با اینگونه نفرینها خراب نمیشود زیرا همه بر این امر معتقدند که: خداوند خالق، خیر الرازقین است.اما نمیدانم چرا انعکاس و ارتعاش پیهم این پارس ها، با نفوذ در لایه لایۀ ذهن من، پیکرم را میلرزاند؟ نمیفهمم چرخش متداوم این نفرین های معنی دار، در دهلیزهای گوشم،چرا برای لحظه ها میپیچد؟ولی میفهمم که سرانجام همین پارس های نفرینی منقلب و منفجرم خواهند ساخت

آری! دلتنگم! بیقرارم!، آشوبم! بویژه پس از تماشای این منظرۀ تاثر آور، حس میکنم انگار در خانۀ خودم گم شده ام.درست مثل اسپی که بین کوه ها گم میشود، گاهی سرش را به دیواره ها میکوبد و شیهه میکشد، گاهی هم به آرامی مسافۀ کوتاهی را می نوردد و در جایی ساکت می ایستد. منهم دلم درنوردیدن می خواهد اما کجا؟ نمیدانم! لابد مسافۀ آشپزخانه تا صالون را.!

آوخ که با این افسرده حالی مجبورم، با اضطراب، تنهایی و نومیدی بجنگم، وظایفم را درست به انجام برسانم. پسمانی وحشتناک درس های مسلکی را بگونۀ جبران کنم، همکاران همسلک را راضی نگه دارم، روابط اجتماعی ام را طوری سامان دهم، که به ناراحتی های خانواده، دوستان و خودم نینجامد.علاقمندی و غلیان احساساتم را مدیریت کنم. تایپ ریتنگ هواپیمائ بوئنگ را بدون هیچ معلمی بخوانم وآماده امتحان شوم. در کنار آشپزی و باقی کارهای خانه، سیمیلیتر،نیز در راه هست که فقط سه هفته برایش فرصت دارم

بروی خود نمی آوردم اما میفهمم در جنگ روزگار شکست خورده ام .احساس ناتوانی و فشار می‌کنم. مثل کرم کوچک ابریشم که پیلۀ دور خودش را می بافد و دوباره باز می کند،با سر در گمی در مرداب زندگی دست و پا می زنم. و متاسفانه هر روز بیشتر فرو میروم. مبارزۀ من با زندگی بسان ماهی کوچکی که لب ساحل برای رسیدن به آب خودش را با تمام نیرو و آخرین رمق ها تکان می دهد ولی نرسیده به آب فقط دریا را بو میکند، میماند. یگانه موفقیتم در برابر اینهمه مشکلات، نقش خوب بازی کردنست! آری! در هنر وانمود کردن و تمثیل واقعن موفقم.زیرا توانسته ام به همه وانمود کنم با حوصله ام، خوشحالم، خوشبختم در حالیکه کاملن برعکس دلتنگ، خسته، افسرده و بدبختم.

خلاصه اینکه مشکلات و بدبختی های من در یک پاراگراف جمع نمیشود.دل نگرانیها و غصه ها پیهم میآیند و بر صفحۀ ذهنم می‌نشینند و سپس آرشیف میشوند. شوربختانه مدتیست که به راه حل هم نمی اندیشم، اصلن خودم هم نمیدانم از این زندگی چه میخواهم؟ دردم و حرفم چیست؟. فقط میفهمم که: چرخ های سخت و خشن زندگی به استخوان های من یکی هرگز رحم نمیکند، پس دیگر نمیشه در برابرش با بی تفاوتی تا ابد غفلت کودکانه کرد.! اما کاش لااقل زودتر این امید واهی تازه ایجاد شده بنحوی تمام شود.! کاش میتوانستم لااقل از پشت همین کلکین به تمام همسایه ها از جمله همین سگان بانگ بر آورده اعلام کنم که: آهای اهالی شهر آشنا! چشم به راه، برآورده شدن آرزوئ تان نباشید. مطمئنم برف شادی هرگز برهوائ این شهر نخواهد رقصید. زیرا در کشتی شما یونسی که طعمه نهنگ است نشسته! آری! اینگونه از خویش متنفر، منزجر و اندوه گینم.

 نیمه شب از صدای مهیب شلیک پیاپی راکتها بیدار شدم و تا صبح مثل ماری خسته هردم به خود پیچیدم و نخوابیدم. ولی در دلم حتا شلیک گر راکت را نفرین نکردم، زیرا درد و بیخوابی من نه از شلیک گر خمپاره ها، بلکه از تنهاییست.دردناک است وقتی میفهمی سن کم کم بالا میرود و داشتن کسی برایت از امکان تبدیل به ضرورت میشود.

کتابی از نصایح بودا را که برای مطالعه از دوستم عارف گرفته بودم.دیشب تمام کردم. محتوی کتاب بر( امیدواری) و ( پرهیز از ترس ) میچرخد. کتابی خوبی است اما با نویسنده چندان همنظر نیستم! چراکه از نظر من "امید" مثل "ترس" از بتۀ عجز جوانه میزند. امید به نحوی در انتظار عبث نشستن بکمک هاتف غیب است اما ترس بطور منجمد منتظر فاجعه نشستن میباشد! فقط با این فرق که در امید بالاخره حرکتی است هرچند به تجربه من نود در صد ناکام !. من وقتی با امیدواری بر آرزوئ مکث میکنم همزمان ترسی نیز به جانم،میدود.درست مثل جوانۀ عشقه پیچان که روی دیوارها و دور درختها میخزند. یعنی هرچه امیدم بیشترمیشود، ترسم نیز بیشتر میگردد. چه بسا آرزو هائ که چشمهایم به امید بر آورده شدنش توام با ترس پلک زد، قدمهایم با دیدن رویایش از ترس کندتر شد، آسمان بالای سرم رنگ دیگر گرفت و سرانجام همراه با حرکت امیدوارانه یکجا به گل نشست. غرق همین افکار متناقصم که ناگهان از رادیو صدائ ملکوتی احمدظاهر با الحان داوودی و مطلع "باز آی" پخش میشود!

باز آی و کنارم بنشین تا بتو گویم

  آنرا که بصد نامه و دفتر نتوان گفت

حاشا! چه نیازی بسخن زانکه نگاهم

  گوید بتو آنرا که نشاید به زبان گفت

دور از تو در ین خانه شادی کُش خاموش

  روزان و شبانم همه آئینه ی غم بود

ای هستهء هستی ده هر نیستی من

  دور از تو وجودم همی از ابر عدم بود

باز آی و کنارم بنشین خامش و خندان

  با گونه گلگون شده با چشم پر از ناز

بگذار دهان بسته بهم خیره بمانیم

  تا فاش کند هر نگهی بر دگری راز

فریاد احمدظاهر همچون مسکن اسپرین بایر درد خشمم را بطور آنی و موقتی تسکین میبخشد. طوریکه هارمونیه را میگیرم و اهنگ را باخود تمرین میکنم. تلخبتانه روزگاریست بنحوی بر خود خشمگینم! تنها مسکن احمدظاهر باعث میشود تا لحظه یی فکر کنم هنوز دل گرمی یی در جهان وجود دارد. و برآیند چنگ زدن به همین دلگرمی، جمع شدن با رفقا، شب نشینی و موسیقی، پناه بردن به خنده های مصنوعی، چرخ زدن در شهر ارواح و حرف زدن از اوضاع را برایم مقدور و میسر میسازد.

 هرچند هیچ نقطهٔ اتکا و ساحۀ امن در این شهر برایم وجود ندارد.با اینحال خوشبختانه آدمهای با مرام و خوبی هنوز در دور و برم هستند. بنابرین نهایت سعی و تلاشم را میکنم تا از رفاقت پیش شان کم نیاورم. اما تلخبختانه به هیچکس احساس همدلی و اعتماد نمیتوان کرد. زیرا مطمئن نیستم کسی در این میان اهل دل باشد و درد دل را درست فهمیده بتواند.درد آور اینکه حتا نمیدانم این حس را چطور توضیح دهم؟

جالبست که در یک چنین لحظات پر از آه و افسوس، ناگهان عقل با خودنمایی، آغاز به دلداری کرده میگوید:رئ نزن! تو افسار زندگیت را بدست دل دادی! اگر دل، معترف به اشتباه و تو پشیمان از برداشتن گامی اشتباه استی، سعی در بازگشت اش به مسیر اصلی از طریق من ممکن است.وگر نیست اهل دل بمان! رعیت کشور دل باش. چرا که دیوانۀ دل خوشبخت و پارساست!

 به چوب خط اشتباهاتم که دیگر پر شده و اصلن جایی برای خط کردن در آن نمانده خیره میمانم. اما دفعتن نگاهم را آدم برفی که بچه ها دیروز در زیر بلاک ساخته اند بخود جلب میکند. دلم بحالش میسوزد. زیرا چکه چکه در حال آب شدنست. اما انگار او ذوقزده بمن مینگرد و با حسرت دهان باز کرده میگوید: دلت بحال خودت بسوزد! تو هم دقیق مثل منی! تو نمیفهمی که تولد، زندگی و مرگ هیچ کدام حقیقت مطلق نیستند! بلکه از خوابی به خواب دیگری رفتن اند، مطمئن باش خودت قبل از آنکه به دنیا بیایی همینجا بوده ای و زمانی هم که بمیری همینجا خواهی بود. تو تکرار بینهایت چهره هایی هستی که قبل از تو آمدند و رفتند. بعد تو نیز خواهند آمد و خواهند رفت. منهم مثل تو!حالا میمیرم ولی دوباره خواهم آمد! این را میگوید و به پهلو میلغزد. در این میان میخواهم سوال عقل را از دل بپرسم که اینبار عقل بی‌آنکه سرزنش گری های گذشته اش را به رخم بکشاند به سوی آرامش و خواب راحت رهنمونم میکند. چشمهایم سنگین میشود بدین ترتیب نیمی از روز تعطیلی را پشت کلکین در میلودی عوعو سگان چرت زدم و نیم دیگرش در زیر لحاف با همین افکار که نوشتم گذشت ! آه خدایا .چرا چنین؟؟

دلو-1371-کابل

 

آدم برفی به خورشید التماس کرد تا با شدت بیشتری به او بتابد.

زندگی در دنیای آدم های نفرت انگیز او را آزرده می‌کرد.

آدم هایی که او را با دست های خودشان خلق کرده و شکل داده بودند.

و کمی بعد رهایش کرده بودند.

آنها حتی برای او لبخند احمقانه‌ای درست کرده بودند.

او غمگین بود اما لبخند میزد! او محکوم به زدن لبخند بود.

کمی بعد خورشید در حال رفتن بود.

نزدیک غروب بود.

آدم برفی دیگر آنجا نبود.

۱۴۰۱ بهمن ۲۸, جمعه

رویائ میلیونری با لاتری بخت آزمایی

 ننگیالی نام داشت! در برنامۀ شمولیت در مارکیت کاریابی، یکجا با هم آموزش میدیدیم. این برنامه از سوی شهرداری لاهه،برای سه ماه دایر شده بود و خوشبختانه ما سه هموطن و یکنفر هم زبان در این صنف در کنار هم کمتر احساس بیگانگی میکردیم. اما ننگیالی خان اصلن علاقۀ به پیوستن در جمع ما و فرا گیری این برنامه که هدفش کاریابی بود نداشت. انگار پشتش به جایی گرم بود. زیرا نه برای خود سی-وی،میساخت. نه در قصۀ یاد گرفتن نامۀ درخواستی برای تقرر بود و نه هم روش مصاحبه کاری را با ما تمرین میکرد. هنگام لکچر معلم در صنف، غالبن بروتهای نازک شبیه به بروتهای استالینی خود را با دو انگشت تاب میداد و با اینکار بی اختیار مرا بیاد صلاح الدین پیلوت طیاره حربی می انداخت، بویژه وقتی لبخند خفیفی از زیر بروتش بیرون می زد خیلی به صلاح الدین خان پیلوت وطندارم که هرجا هست خداوند یار و مددگارش باشد چهره میداد. جالب اینکه انگار با آن لبخند،چشمان و بینی خوش تراشش نیز میخندید و بنحوی گل امید میپاشید. طوریکه بیشترمحسور چشمان امیدوار، مصمم و لبریز از مهرورزی اش میشدی. با اینحال وی مثل "خط موازی" در راه خودش روان بود و با هیچ کس از جمله ما سه هموطنش کاری نداشت حتا در ساعت تفریح هم، جدا از ما، کنار حوض کوچک ورمز آلود که پای فوارۀ آب در صحن حویلی دفتر،قرار داشت تنها می ایستاد و همزمان با کشیدن سگرت، گل نیلوفر آبی قد کشیده از حوض را لمس کرده برویش لبخند دود آلود میزد.

روزی یکی از همصنفی ها دل بدریا زد و به بهانۀ برنامه آینده، دلیل بی پروایی اش را پرسید؟ او در پاسخ گفت:قصد کار شخصی ندارم، چون سرمایۀ برای دوکانداری ندارم. اما هر ماه لاتری میخرم! سر از این ماه سه تا لوتو دارم! خداس میلیونر شوم!سپس با یک دنیا امید به آسمان نگریسته گفت: اگر میلیونر شدم. اول قصد دارم به برادر مجردم در افغانستان زن بگیرم، دوکانی برایش باز میکنم و همراه با زنش به حج میفرستمش! به دختر خاله ام که در راه امدن به هالند یک هزار دالر کمکم کرده یک موتر مرسیدس بنز تا ده هزار ایرو میخرم و کلید موتر را در پاکت برایش سرپرایز میفرستم. به خواهرم یک اپارتمان میخرم، بتمام کودکان مکتب و لیسه که از آن فارغ شده ام در کابل یک چاشت نان میدهم و قرطاسیه میخرم. خلاصه با همین رویا های خوشبینانه گنجشک ناگرفته از هوا را نصف برابر تقسیم کرد تنها پنج لک اش را مال خود دانست که با آن برای خودش دو خانه و یک دوکان در عالم خیال خرید درحالیکه نیم میلیون اول را سخاوتمندانه به همه عزیزانش بخشید. در عین حال پیهم برای برآمدن لاتری اش از ما سه نفر التماس دعا کرد! ما سه نفر پس از نگریستن به همدیگر او را بدنیای خودش گذاشتیم. چرا که فهمیدیم او با ما از نظر"اشکال هندسی" بکلی یک "موازی" تام بود که تا لایتناهی بهم نمیرسیدیم. .صرف دوست همزبان ایرانی همینقدر گفت: متاسفم از اینکه با رو در واسی هرگز نمیتوانیم ناامیدی را به کسی که نگاهش در رسیدن به منزل واهی مقصود اینقدر امیدوارانه و پیروزمندانه اما ابلهانه است منتقل و کمکش کنیم. بنابرین ما هم گذاشتیم تا همانجا ایستاده در اوهام خودش زندگی کند. اما مسئولان کورس او را به استمرار رویاهایش نگذاشتند و پس از مدت کوتاهی وی را به پسته خانه مرکزی شهر لاهه فرستادند و همانجا مشغول به کار شد. تا پیش از کرونا هم دیدمش مشغول همان کار بود. پس از احوالپرسی مختصر شوخی گونه ازش پرسیدم برادرت زن گرفته یا هنوز مجردست؟ بامتانت گفت: من هنوز میلیونر نشده ام. اما برادرم در افغانستان میلیونر شده است عروسی و چوچ و پوچ زیاد داره، حج هم کرده و با داوی شریک است. دوباره به شوخی گفتمش پس احتمالن لکی خو شده ای؟! گپم را یا نفهمید یا فهمیده تیر کرد و از احوال من پرسید.اما از احوالش فهمیدم که نوشیدن اجباری قهوه تلخِ انتظار، با چاشنی نه چندان خوش طعم صبر، چه احساسی بدی در آدم میزاید و شگفتا که وی هنوز با شکیبایی مصمم و ناامید نشده بود ولی اینکه هنوز هم بختش را با لاتری می آزماید یا خیر نپرسیدم، اما تصور میرفت هنوز لایعقلِ بخت آزماُئی باشد و سر مست از میِ نابِ امید. چراکه نگاه آرام اش حاکی از رضایت انتخابش بود. من چون خودم از بخت غیر حاضرم هیچ علاقۀ به خرید لاتری و باوری به بخت آزماُئی ندارم، صرف یکبار یک آشنا را دیدم که حدود هفتاد ایرو از لاتو میلیونر برنده شده بود! در افغانستان هم شنیده بودم یکی از دوستان حدود دوصدهزار افغانی برنده شده ولی اطلاعی از صحت و سقم این خبر ندارم.

اما از افکار و سخنان بظاهر ساده لوحانۀ این آدم به مفهوم واقعی خیلی چیز ها از جمله صداقت و قناعت پی بردم. مضاف بر این میزانِ وابستگی، اوج اخلاص، از خود گذری با مهرورزی، عیاری، قدر شناسی، راضی نگهداشتن خانواده و اجتماع از جایگاه یک آدم نادار اما غنی از عاطفه، در سخنان و امید های آقای ننگیالی به عنوان یک اصل و یک حقیقت مسلم مشهود و به اثبات میرسید. آری این وابستگی ها فقط جزء از زندگی ساده ی روزمره یک آدم نادار میتواند باشد که پنج  ناخنش را مستحق دهنش میداند نه یک میلیونر خسیس که بر فرو کردن هر ده ناخن در دهان هم قانع نیست.

۱۴۰۱ بهمن ۱۲, چهارشنبه

آشنائی اتفاقی - جدایی اجباری

 بطور خیلی اتفاقی در یک محفل عروسی، مرد آشنائ را دیدم که بیست و پنج سال پیش از امروز، در شهر "زیوینار" هالند، یکجا باهم درخواست پناهنده گی دادیم، و سپس برای مدت دو ماه در یک اتاق مشترک میزیستیم. در مجموع هر دو از همه ی این مدت آشنایی خاطرات قشنگ و زیبایی داریم. ولی شوربختانه که بعدا، دست سرنوشت ایشان را در شمال و مرا در جنوب هالند پرتاب و تا همین دیروز رشته ارتباط ما بکلی قطع و بیخبر از هم بسر میبردیم. طبعن آنزمان هردو جوان بودیم و امروز که آئینه زمان، ظاهر هر دوی ما را به دو میان سال تمام عیار تبدیل کرده با دیدن یکدیگر پس از اینهمه سال با شگفت زده گی به یک زبان همزمان گفتیم: خوشا که دو تا کوه نبودیم چراکه واقعن آدم روزی به آدم میرسد

آری! با استاد حیدری که فارغ رشته ریاضی فاکولته ساینس است، کاملا اتفاقی و بدون هیچگونه شناخت قبلی آشنا شدم. ولی پس از یکماه چنان رفیق شفیق هم شده بودیم که حتا وقتی نظریاتش در تقابل با نظریات من قرار میگرفت بدون هیچگونه عصبانیت به شوخی مرا نظر به مسلکش به شکل هندسی"مربع"تشبیه میکرد و میگفت:از اینکه در چارچوب منظم و خشک شبیه به مربع افکار لامتغیری داری! چارۀ جز کوتاه آمدن با تو ندارم. شاید راست میگفت چرا که خودش شبیه"مثلث"بود،از سه گوشه تند و تیز، رکُ و راست! شجاع و نترس، درست مثل اشاره های هشدار دهنده ترافیکی و به معنی واقعی هم یک آدم با محاسبه

شاید از روی همین شباهت های حدسی به اشکال هندسی همدیگر را پس از یک ربع قرن بسهولت شناختیم هرچند او ادعا داشت برگهای سبز درخت وجودم،همچنان با طراوت مانده و از نظر منهم فصل پاُئیز ایشان هنوز دور مینمود!

 بهر حال پس از احوالپرسی مختصر،با اشتیاق تمام به طرح انبوه سوالات از همدیگر پرداختیم. ولی پس از لحظۀ فهمیدیم که صحبت و تبادل اطلاعات در صالون عروسی آغشته به نوای چنگ و رباب تقریبا محال است! چرا که گپهای ما در میان نت های پر هرج و مرج موسیقی شانه پرانک گاه در اعماق صالون شناور میشد و گاه هم بگوش دیگری نرسیده دود هوا میگردید، بنابرین تصمیم گرفتیم صالون را ترک و در بیرون هوتل با هم اختلاط کنیم. لهذا پس از سالها، نه بر روی صحن لاگر بلکه اینبار روی صحن چمن بیرونی هوتل، روبروی هم دوباره ایستادیم! نخست از اینکه دوری اجباری از همدیگر، مثل هر امرِ روزمره، در محیط جدید مهاجرت، به هردوی ما دشوار و تبدیل به چالش عاطفی شده بود از جور ایام نالیدیم، سپس از اینکه آنروزهای خیال و امید، با گذر سریع خود، عمر ما را هم به هدر برد تاسف کرده حسرتها خوردیم. بعد بر (چه باید کرد) های که نکردیم مکث و انگشت گذاشتیم. ایشان در میان صحبتهای شیرین و محاسبه گرانه شان، دلسوزانه ولی بطور انتقاد آمیزی بمن گفتند: خودت جوانتر، مستعد تر، برنامه ریز تر و با پشتکار تر از من بودی! در عجبم چرا نخواستی یا نتوانستی نهایت استفاده را از آن شرایط نسبتا سهل ببری؟ یادت هست چه خیالات بلند پروازنۀ داشتیم؟بشوخی و خنده ملیح میگوید: پس از اینهمه سال باید بورخیمیستر (شهردار) میدیدمت! در حالیکه به تائید سخنش سرمیجنباندم به چرُت عمیقی فرو میروم،به اسمان نگاه میکنم. شب تازه چادر سیاهش را گسترده و نفس میکشد، نبض ماه منیرانه می زند، سرانجام با سینۀ پر از بغض در پاسخش چنین لب به سخن گشودم

آری! حتا اگر بتوانم همۀ خاطرات زندگیم را به لایه های زیرین یادهایم بسپارم و ققنوس وار با بی خیالی به سوی آسمانها بال گشوده،از بالا نظاره گر خوشبختی آدمها باشم،باز هم ممکن نیست یاد و خاطرات روزهای نخست پناه جویی که نه تنها بر صحیفه روزگارم ثبت شده بلکه همچون لوحی بر سینه ام نقش بسته است را فراموش کنم! چرا که خواهی نخواهی روزانه به زنجیر محکم پولادین خاطرات آنروزگار، که حلقۀ طلایی اش خودت هستی بنحوی متصل میشوم.

نمیدانم خودت آنزمان چند ساله بودی، اما من دقیق همانوقت سی ساله شده بودم، شوربختانه آنزمان تصور میکردم سی سالگی سنِ است که فهرست آرزوها و کارهایی که باید در زندگی انجام داد، هنوز تر و تازه و حتا بکر و نا نوشته میباشد. اما تجربه نشانم داد سی سالگی مثل روز سه شنبه است یعنی نه اول هفته اس و نه هم آخرش! سی سالگی را مثل ساعت سه بعد از ظهر یافتم. برای انجام هرکاری هم زود است و هم دیر! سی سالگی در واقع حباب عهد شباب است که ترس هر لحظه ترقیدنش آدم را محافظه کار کرده اجازۀ عملی کردن هیچ تصمیمی را نمیدهد. سی سالگی آغاز روزهای بی حس، بی‌اتفاق، بی هیجان، بی دم و همدم است. سی سالگی آغاز روزهای تنهایی است که باید سر در گریبان خود ببری و بین خواسته ها و داشته هایت تعادل ایجاد کنی!آدم سی ساله شبیه قاصدک های آرزو، گاهی تا مرز رسیدن به مقصد پیش می رود؛ اما اندک نسیمی پشیمانش میکند! چرا که اصولا در سی ساله گی،دیزاین قبای زندگی هر آدم دوخته می شود و زندگی مثل منظرۀ یک فرش دستباف، تکمیل و پیش رویش بنمایش گذاشته می شود. زیرا در این سن فصول و دوران مکتب، دانشگاه، ازدواج و حتا عشق به پایان میرسد و ثمرۀ همه اینها مثل قالین دست باف زیر پای خودت فرش میشود. تنها خودت میدانی در بافت این فرش، چند گره روی گره از پیشت غلچک افتیده و نقصان دارد. حتا اگر کور گره های غلچک افتاده ات به چشم دیگران قشنگ بنماید ویا اصلن کسی متوجه آنها نشوند باز هم خودت میفهمی کجای این قالین عیب دارد! عیوبی که تا آخر عمر روحت را با چنگال یاس، دندان میگیرد و با سر و کله زدن به هریکی از آنها، هر از گاهی بالاجبار کمرت را خم خواهد کرد. چرا که بعد از سی سالگی با محافظه کاری فقط تصمیم به ترمیم خرابی ها گرفته میتوانی نه به اعمار مجدد! لهذا حتا اگر گاهی دلت بخواهد بخشی از آن کلاف های سر درگم غیلچک افتاده را که مطمُنی به هیچ سعی و تلاشی درست نمیشود،لااقل از غلچک باز کنی تا در دست آبی باد،مثل چند تار سرخ، شاد و آزاد برقصند، باز هم نمیشوند.مطمئنأ بزودی میفهمی،این کار مثل تیر در تاریکی رها کردن و مشت در هوا کوبیدن است! خلاصه آئینه سی سالگی برایت برای بار اول میفهماند که دیگر کار از کار گذشته و ضرب المثل تازه بودن ماهی گرفته شده در هر زمان از آب، حرف مفت و مزخرف میباشد.مگر ممکن است آدم مکتب، تحصیل،عمر نوجوانی،عشق و پیشه اش راسر از دوباره در سی سالگی بسازد و در ذکر و فکرش خیلی چیزها را عوض کند؟ لهذا همانگونه که کلکینها با همۀ حسنش،زخم هميشگي روی ديوارها پنداشته میشوند،عیوب قالین دستباف شما هم پس از سی سالگی ابدیست

 آری استاد عزیز! آنزمان با وجودیکه تظاهر به یک جوانه سبز مینمودم،ولی حس و حالم مثل، حس و حال آخرین برگ لرزان در شاخۀ یک درخت فراموش شده بود. جوانۀ یخزدۀ که در تلاش بود با تظاهر از زیر برف به آسمان دست تکان دهد و میداند که آسمان حالش را بهتر از خودش میفهمد. باور کن عزیز برادر با همان تلاشی که دیده بودی دویدم، با حس برنده بودن در میدان مسابقه زندگی ایستادم، اما شاید مشوق نداشتم، شاید اماتور، بی یار و مدد گار بازی کردم، شاید شانس نداشتم یا قواعد بازی را نمیدانستم، گرچه از نظر خودم هیچ گونه غفلت نکردم،اما عاقبت تقدیر دست دهر را بالا برد و نشد! دوست همسرنوشت که از سوالش پشیمان شده بود و بل بل بمن نگاه میکرد گفت: گپم را پس گرفتم . چهارچوب مربع خشک نظریاتت تا هنوز لامتغیرست و این عادتت خیلی خوشم می آید لطفن بدون هیچ انحنای در همین مسیر ادامه بده

 در حالیکه بوی تند دود سگرت هر دوی ما، اکسیجن هوا را فراری داد بود!با تلخ خندی افزودم، مضاف بر همۀ اینها که عرض کردم سی سالگی سنی است که تازه میفهمی در راه راست پا نهاده ای یا در تۀ چاه افتادۀ؟ اگر بفهمی ثمره سی سال عمرت ره به چاه برده باشد، آنگاه مطمُنآ نیاز به دستی داری که به یاری ات بشتابد و ترا از چاه بیرون بکشد، نه به زبانی که بگوید خیرباشه، همانجا صبر کن، همه چیز درست می شه، اول خیر، دوم صبر! آری صبر کار درست است اما صبر کردن، باید نسبت منطقی، با طول عمر آدم داشته باشه، مثل نسبت ظرف به مظروف که من دیدم ندارد. دوستم با تلخ خندی گفت: در آن اوایل آشنایی من بیست و هشت ساله بودم کاش این حسن های سی سالگی را در همان دو ماه اول میگفتی حالا از حسن و عیب پنجاه ساله گی بگو که این گپهایت را در موبایلم ثبت خواهم کرد! خندیدم و گفتم: آدم پنجاه ساله به پرهای پرندگانی که در مسیر رهایی روی خاک ریخته اند میماند!پر است اما پریده نمیتواند! گپ دوم اینکه پنجاه ساله به کلاشینکوف واقعی در روز رسم گذشت میماند که روی سینه عسکر با جل و بل فخر فروشی میکند اما جاغورش خالی از مرمی است. همه هم از این راز آگاه اند.دوستم خندۀ با ابهامات لیمت تابع میکند و میگوید کم سعادتی ما بود که آنوقت هر دو حتا پیسۀ یک موبایل کوچک را نداشتیم و بنابرهمین علت عمری از هم دور ماندیم . من نیز گفتم کاش آنزمان انترنت میبود!تا ختم محفل همینگونه هر دو گاهی به گذشته به روزهای تاریک و روشن که خاطره شده اند نگریستیم! گاهی هم به فردا به روزهای مبهم و نامعلوم که در آن همین امروز را خاطره میدیدیم خیره میشویم! اما هر دو به این اعتقاد میرسیم که اولا دوستی واقعی با تعلیقِ رابطه، جغرافیا و زمان گسستنی نیست؛ دوما چه خوبست نگاهی به پایین بیندازیم و داشته های خود را شکر کنیم، زیرا حسرت خوردن، چیزی جز ذلت و حقیری عاید کسی نمیکنه! وتس اپ ها را تبادله کردیم و ایشان وعده دادند بزودی فیس بوکش را دوباره فعال کند.