۱۴۰۱ آذر ۱۰, پنجشنبه

درسی که از یک روسی سفیدآموختم

بخارِ که با فشار از نوله و دایرۀ سرپوش چاینک نکلی،بیرون میزد، نخست شبیه شلیک تیر، به هوا بلند و سپس روی بخاری چوبی چرخیده خود را به شیشه ارسی میچسپاند. شیشۀ ارسی، از اثر بخارِ آب در حال جوش کاملن مکدر، اشک آلود و پر از بغض شده بود. اما قطرات لغزان که ناگذیر به حکم جاذبه راه سقوط را در پیش میگرفتند؛ گاهی با کشیدن یک خط صاف خبر کاذبی از آنسوی شیشه میدادند.شعله های داخل بخاری دیوانه وار لهیب میکشیدند و آب داخل چاینک با فریاد مستان در جست و خیزمیرقصید. در همین اثنا بابوشکۀ (پیرزنی) وارد اتاق شد به من و خانمم که از دیروز مهمان آنها بودیم سلام داد و مستقیم به سمت بخاری رفت، صدای ریختن آب جوش از چاینک بداخل پیاله اش، سکوت مرطوب اتاق را شکست. سپس سرش را که روی سینه‌اش خم بود، بلند کرد و گفت:"وده - نیزکه" یعنی آب کم شده، اما دوباره چاینک را سر بخاری بجایش گذاشته، با لته ای که در دستش بود شیشه کلکین را پاک و از اتاق خارج شد. خوشبختانه من که در کنار کلکین نشسته بودم تازه متوجه شدم هوائ بیرون آفتابیست!

 آری! ما با یک گروۀ ده نفری دیروز شام از ماسکو به عزم کشور اکراُئین وارد شهر مینسک شدیم و راه بلد ما که آشنائ دوست عزیزم انجنیر عزت الله صدیق بود بنابر سفارش او ما را در خانه خسرش که از مردمان روس سفید بود و در حومه شهر مینسک در یک حویلی روستایی میزیستند آورد، ولی سایر همسفران را جایی دیگری برد تا فردا به مقصد مان درشهر کیف برویم. در این خانه پدر کلان (افسر باز نشسته ارتش سرخ) با یک پسر و دو دخترش؛ عروس، داماد و نواسه ها در فضای صمیمیت یکجا زندگی میکردند. آنها گاو، مادیان، قاطر سگ و مرغ ها داشتند. در تاقچه های هر اتاق و راهرو کدو های بزرگ و در دهلیز مقداری کچالو (کرتوشکه) در سبد ها مانده بودند. اتاقی را که بما دادند حتا در تاقچه هایش تولیدات زراعتی انبار شده بود. زندگی‌ این خانواده آمیختۀ از سنت و مدرنیته گون بود؛ بدین لحاظ پذیرایی آن‌ها از ما چنان گرم، سنتی و صمیمانه بود، که وقتی از خواب بیدار شدم؛ اندک طول کشید تا هشیار به مکان و زمان واقعی شوم و بدانم اینجا دهات اطراف غزنی نه بلکه دهکدۀ از اروپاست‌.گرچه از بد حادثه آنجا به پناه آمده بودم اما واقعن جائ جالب، زیبا و دیدنی بود.افسوس که در اعماق وجودم رعد وبرق؛طوفان ها و ابر های بارانی شدیدی که حتا علم هواشناسی قادر به کشف آن‌ها نیست همیشه در جریان است و از همین سبب نه تنها در آنجا بلکه در هیچ جای دنیا یک دل خوش ندارم. لهذا بر حسب عادت از دیشب بدینسو؛ در سلول‌سلول بدنم احساس گم گشتگی عجیبی میکردم. انگار مرغ دل را در قعر توفان بلا، جایی گم‌کرده و به اشتباه اینجا امده بودم، شایدم در همین ویرانه منزل، کسی، گنجی، امیدی،شانسی، خودم و بگفته آهنگ احمدظاهر اگر کفرگویی نشود، همه را یکجا گم‌کرده بودم! فقط این نکته را میفهمیدم که در فراموشی همه اینها جاودانه ام و بس

بگذریم! با پاک شدن شیشه؛ وقتی به بیرون نظر انداختم از پشت پنجره، طبیعت این دهکده خیلی آرام بنظر میرسید. ابرها بر یال باد، نرم نرمک خستگی به در می‌کردند. تا چشم کار میکرد دشتهای وسیع ماله شده از شخم پاییزی با لکه های سفید برف که هر چه به سمت کوه نزدیک تر می شد، سپیدی اش وسعت بیشتر می یافت بنظر میرسید.بنابرین هم از اشتیاق تماشا و هم برای کشیدن سگرت از اتاق بیرون شدم اینسوی حویلی در دور دستها تنها منظرۀ که بچشم میخورد؛ دیوار سیم خار دار سرحد کشور بیلا روس با کشور پولند که یاد آور پکت وارسای بتاریخ پیوسته است بود. متابقی بیابان برهوت و دشت کویر! فقط در انتهای راست همین دشت وسیع و صاف شماری از درختان وحشی با شاخه های لخت یخ زده و یک مادیان افسردۀ ئ که به روح گم شده روسهای سپید می‌ماند بچشم میخورد. اما انگارکه همین منظرۀ بکر و ماقبل تاریخ،با همه زیبایی اش، در عین حال بر سر و روی این دهکده رنگ کسالت باری از سرب و خاکستر می پاشید یا اینکه من اینطور حس میکردم. حسی که پیهم بمن می‌گفت بیگانه‌ام! کویرم ! برهوتم!

 سگرت خشکی کامم را دوچندان کرد، در دلم گفتم شاید یکی دیگر بهتر بگیراندم. چراکه اصلن میل به چای صبحانه نداشتم. با افروختن سگرت دومی دهانم خیلی تلخ شد، ولی خوشبختانه میزبان آشنا هموطن، با شیرینی کلام و سلام دوستانه همزمان از راه رسید و پس از احوالپرسی صمیمانه گفت: چای تیارست. آدم شریفی که اسمش یادم رفته، تحصیلات عالی در حقوق بین الدول داشت. کابلی الاصل که با یکی از دختران این خانواده نامزد بود. هرچند آن موقع سن و سالی چندانی نداشتم اما از اثر تهذیب،اخلاق اجتماعی و خانوادگی با من با احترام بسیار سخن می‌گفت خداوند یارش باشد. جا دارد از دوست عزیزم انجنیر عزت که بانی این آشنایی بود تشکر کنم. بهر حال دوباره وارد اتاق شدیم رادیو روشن بود و خبرگو در حال خواندن مشروح اخبار! روسی نمیدانستم اما باز هم از اخبار اینقدر فهمیدم که یلتسن پول تازه چاپ میکند و معاش های عقب افتاده مامورین را اجرا میکند.روی میز سیمیتان و پنیر روسی با چای و تخم مرغ بود.بدون تعارف یکدانه تخم مرغ را میبردارم و به پوست کردن شروع میکنم. صاحب خانه که افسر باز نشستۀ ارتش سرخ است رو بمن کرده بزبان روسی میگوید: من در تپۀ بیمارو (بی بی مهرو) و در غند رادار مدتی در خدمت بودم ولی از افغانستان خاطرات خوبی ندارم. من که آنزمان جوان احساساتی؛ بی تجربه و بی سنجشی بودم بلافاصله با روسی شکسته و ریخته در پاسخش گفتم. بانی تمام بدبختی وطن ما و عامل آواره گی من و نسل من، همان ارتش سرخ و نظام کمونیستی است. سکوت در فضائ اتاق پیچید داماد و خسر بچشمان هم نگریستند و خموشانه بمن خیره شدند. متاسفانه در جوانی مقتضائ طبیعتم همین گونه بود.! مثل چراغ چوب بسرعت آتش میگرفتم و در برزخ احساسات شعله زده،همه جا را با دود گپم آلوده میکردم. گرچه سخنانم بی ریا و از عمق صداقتم سرچشمه میگرفتند اما در جهان دو رنگی ها و مملو از ریا کاران حرف بی ریا زدن، نه تنها که خریدار ندارد بلکه طبیعتن فضا را تیره و تار ساخته اشک آدمها را جاری میسازد. اینکه عاقبت سخنم چه به روز خودم می‌آورد فقط به خودم معلوم بود و همین آواره گی نتیجه یکی از همینگونه عکس العمل های ابلهانه ام بود.تلخبختانه اینجا نیز با تکرار عادت، ناپخته و نا سنجیده حرف زدم و بنظر خودم خیلی هم حق بجانب بودم. اما حالا میدانم که در این جهان حق فقط زور است و زر! من خیلی در اشتباه بودم.ولی خوشبختانه این افسر تقاعدی مجرب و با اندیشه، بر عکس من آدمی از جنس عود بودِ دانستم از حرفهایم ناراحت و حتا آتش گرفته،اما عصبانیتش را بروز نمیداد. زیرا فرق چراغ چوب تا چوب عود درهمینست که.وقتی عود میسوزد، ذاتآ بوی خوب میدهد. لهذا این آدم نیز عود گونه با وصف سوختن بوی جوانمردی و انصاف میداد،بنابرین او با لبخند تلخی بمن گفت:“چون مهمان منی! پس حق هم با توست!اما مطمئنم وقتی مثل من متقاعد شدی اینگونه قضاوت نمیکنی“ این جملات کوچک، در فضائ سکوت معنی دار،مثل بوُئ دود عود دوکان جیتندر در آئينه مارکیت دهلی بمشامم خورد و مجبورم کرد نخست خجالت زده با خنده ازش معذرت خواهی کنم.در ثانی از این برخورد هوشیارانه بفهمم که من خود به یک انقلاب فکری نیازمندم.زیرا با افکار نیمه روشن و نیمه تاریک حالم از این بدتر خواهد شد. حتا عجالتن به یک کودتای درونی نیازمندم. باید نیروهای بخش روشن افکارم نیمه شبی سلاح بگیرند و نیمه تاریک وجودم را از پا در آوردند.

مضاف براین از پاسخ این مرد مجرب فهمیدم که حرمت مهمان و وجیبه میزبان چگونه است؟ برخورد در برابر جوانانی با افکار محدود و محصور در برزخ احساسات، چگونه باید باشد؟ اصولن بزرگ منشی با سخت گیری، بد زبانی و نامردی در تضاد میباشد.برعکس بزرگان با جملۀ کوچک وتبسم رنگین یک چنان می آموزانند و این چنین خاموش میسازند که خودم تا شبهنگام موقع خداحافظی بجز (دس ویدانیه) نتوانستم حرفی دیگری بزنم! حتا شب که از روی دریائ یخ بستۀ دنیپر در تاریکی میگذشتم غرق در همین خیال بودم و درحالیکه آهنگ احمدظاهر "ز دیگ پخته گان ناید صدائی- خروش از مردمان خام خیزد" را زیر لب زمزمه میکردم. روی یخ لغزیدم و بشدت بزمین خوردم.

اما جالبتر اینکه در راه کیف بفکر مقایسه عکس‌العمل این میزبان با مسئول مسافرخانه کویته افتادم.چند سال پیش جوان ورشکستۀ مثل من که روندۀ ایران بود با آهی فقط گفت: بدبختی ما از دست پاکستان با این پولیس رشوت خورش است!اما میزبان افغان با شاخ و شانۀ کشیدنها؛ تحقیربا کلمات خادیست خلقی و سپس تحقیق از آن جوانک بد بخت بی گناه با برخورد دور از جوانمردی و انصاف؛نزدیک بود او را به جرم تیل فروشی در کابل؛ همردیف مارکس لینن و انگلس در کرسی اندیشه بنشاند و در پای مینار پاکستان قربانی کند. زیرا قرار استدلال آن میزبان؛ تیل او باعث روشنی چراغهای خلقیان و پرچمیان میشد. لهذا او هم کمک کمونیست و سزاوار کشتن بود! ببین تفاوت ره از کجا تا بکجاست؟

 ۱۶ جنوری سال 

سال ۱۹۹۸ میلادی



۱۴۰۱ آبان ۲۵, چهارشنبه

قصۀ جبن و تهور

در آوان جوانی عاشق ساعاتی از سپیده دم سحر بودم که نخستین اشعه های زرین آفتاب هنوز روی زمین پهن نشده و شفق آهسته آهسته هوا را روشن میکند. انگار تماشای پیچش نور در اعماق تاریکی را بنحوی شبیه بر آورده شدن آرزو ها در محالات میدانستم.اما پس از آنکه آن منظر به ظاهر زیبا، مرا بر خاکسترِ حسرتِ و غفلت در سوگ آرزو نشاند، دلم میخواست در همین ساعات، از نور هجومی کم رمق سحری به نحوی بگریزم و به تاریکی که در حال ذبح شدن است پناه ببرم. انگار از پشت پلک های بسته،در رویا هایم، امید و خوشبختی را بهتر حس میکردم. به قول رهی "زندگی خوشتر بود در سایۀ وهم و خیال- صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست".

 بنابرین آنروز صبح هم طبق عادت تازه، پس از ادای نماز، همچون کبک سرم را زیر برف (لحاف)کرده در ائتلاف با تاریکی، بنحوی روشنائی را به مبارزه طلبیدم. نمیدانم چقدر مصروف این مبارزه بودم که وقتی سرم را از زیر لحاف بیرون کردم،از سوئ آفتاب کم رمقی که از کلکین به داخل اتاق می‌تابید محاصره شده بودم. از جا برخاستم و سوُئ آشپزخانه رفتم. چای صبح را تدارک میدیدم که متوجه منظره عجیبی در بیرون منزل شدم. آسمان آبی و پاک! زمین حریری و سپید! شاخه های درخت پشت کلکین آشپزخانه در گهوارۀ باد تکان ملایم می خوردند. و نورآفتاب در میان شاخ و برگهای برف زده آرام آرام میرقصید. سایه روشن مواجی روی صحن آشپزخانه می افتاد و ناپدید میشد. گوئی کسی آن جا چشم پتکان بازی میکرد. دوباره نظری به جاذبه طبیعت بیرون می اندازم. روی پنجره آهنی بالکن کمی برف نشسته و روی برف گنجشکی هستی را به تماشا نشسته است. مات روزگار خویش و مبهوت گنجشک مانده بودم که صدای به جوش آمدن چای همزمان با صدای تق تق شدن درب اپارتمان مرا از خیالاتم بیرون آورده سوی دروازه برد. انگار گنجشک نیز از صدائ حرکتم ترسید و از جا پرید، با باز کردن دروازه در آن صبح علی الطلوع دوستم رامین را که اندک پریشان و مضطرب حال بنظر میرسید دیدم. پس از سلام با آرامی پرسیدم اتفاق بد خو نیفتاده؟ گفت نه! برای چای صبحانه بداخل خانه رهنمایی و دعوتش کردم! پذیرفت و داخل خانه شد ولی انگار او با شمشیرداموکلس آماده حمله به دنیای ناشناخته و از هم گسسته خودش بود. پیشنهاد نوشیدن چای و خوردن صبحانه را رد کرد و گفت: پس از سالها ناگهان تاریکی که مدت ها در ان فرو رفته بودم دیروز به روشنایی تبدیل گردیده اما برای استمرار این روشنائی روی کمک تو حساب کرده ام!در پاسخ گفتم : خودت میدانی که چیزی اگر از دست من پوره باشد به هیچکسی مضایقه نمیکنم تو خو یار همدمی! بنشین چایت را بخور.

 رامین  در اصل محصل پولیتخنیک ولی از اینکه بدلایل جنگ دانشگاه بسته شده بود تجارت پیشه کرده بود. آدم دست و دل بازی بود. سخاوتمندانه خرچ میکرد.آنروز ها همه دوستان مشترک ما فکر میکردند انسان خوشبخت و مسلط بر زندگی است. اما بعد معلوم شد که آنگونه شاد بودن در ولخرچی از کیسۀ دیگران هرگز به معنای خوشبخت بودن نمیتواند باشد. زیرا وقتی در بلاک پیشروی ما اپارتمانی را بکرایه گرفت و رفت و آمد ها زیادتر شد، من تازه متوجه شدم که این آدم با آنکه به خودش،اعتقادش،زندگی،تجارت، تحصیل، شخصیت، حتا کاریزما و آینده اش اطمینان و باوری چندانی ندارد با اینحال در محقق شدن اهدافش معتقد به شیوۀ ماکیاولی است. ظاهرا نشان میداد الله توکلی هر کاری را با رها کردن تیری در تاریکی آغاز میکند اما مطمئنآ چنین نبود. همچنان بنحوی از یک تضاد درون شخصیتی رنج میبرد. یک علت این تضاد عشق یکطرفه اش به دختری که محصل صنف چهار فاکولته طب و در همسایگی شان میزیست بود. آن دختر اهل قندهار ولی بزرگ شده کابل بود و بمراتب با کلاس تر از رامین مینمود. شاید به دلیل همین عشق، غالبا او تمام شب بیدار بود، انگار تنها چند ساعت هنگام طلوع در روز استراحت می‌کرد. گاهی ورق پاره های خط خطی مرا چند باره میخواند و گاهی هم خط به خط آنها را رونویس میکرد. و سپس مثل هیرو های هالیودی سوار بر اَژدهای ارغوانی و آتشین ازخانه بیرون میزد. شاید دلنوشته های مرا از سوی خودش به آن دختر میداد. چندان کارش را پنهان هم نمیکرد شادمانه میگفت: در عشق ورزی گاهی باید دروغ گفت!لافید! تا روزی به عشق برسی! جرئتش متعجب و حسودم میکرد.خلاصه سخن اینکه من در زندگی با آدم های زیادی سر و کار داشته ام، روابط عجیب غریب، پیچیده و ساده ی را از سر گذرانده ام. اما رامین بیخی آدم استثنائی بود. لهذا علت آمدنش در این صبح زود نزد من هم در پی بر آورده شدن یکی از اهداف ماکیاولی اش بود. و آن اینکه او بالاخره با سعی و تلاش فراوان روز گذشته بنحوی رضائیت دختر را جلب کرده بود. اما آن دختر با روی خوش نشان دادن به او، سنگ گرانی را در همان نخستین لبخند روی دوشش گذاشته به او گفته بود که: در یک مضمون فاکولته بخاطر جنگها و مهاجرت خودش و خواهر خوانده اش چانس دو شده اند، اگر او بتواند هر دو را کامیاب کند ادعای کوهکنی بسان فرهادش را به اثبات میرساند. طبعن رامین در آنجا با لاف از دل و جان پذیرفته بود ولی اکنون از سنگینی این سنگ بزرگ متردد میان جبن و تهور گیر کرده بود. لهذا ملتمسانه رو بمن کرده گفت: نمیدانم چگونه؟ اما کمکم کن از این آزمون موفقانه بدر آیم! دوباره به صبحانه دعوتش کرده گفتم: بیا نهایت سعی خود را میکنم انشالله! رامین که تا آنزمان انگار با چشمان خشک درحال گریه بود یکبار درحال خنده و خوشحالی شده و گفت: کسی را میشناسی؟ میشه؟ دونفر اند خو! گفتم :تضمین نمیدهم اما از استاد مسعود و داکتر عالمی خواهش میکنم در گشودن این گره کمک کنند.

سرانجام با داکتر صاحب عالمی طی قراری این موضوع را مطرح کردم. او با بزرگواری و مهربانی ترتیبی داد تا این دو دوکتورس جوان بتوانند از آن آزمون موفق بدر آیند، وی علاوه بر دادن سفارش به استاد شان، در پیدا کردن کتب و مواد درسی به آنها، کمک بسیار کرد، ضمنآ هر دو را نصایح سودمندی برای درس خواندن و دوکتور شدن کرد. اما روز امتحان شان رامین مرا بزور با خود به فاکولته طب برد. تا لحظۀ که مطمئن شدیم و دیدیم که برای هر دو نفر پنجاه، پنجاه نمره درج شُقه تدریسی شد، بعد من از جنجال رامین و داکتر صاحب عالمی از جنجال من خلاص شد.آنوقت پیروزی عاشق در میدان مسابقه و سپس سرمستی اش از بادۀ پیروزی همراه با قهقه ها از ته دل در چمن دانشگاه خیلی دیدن داشت.

 آری! آن روز رویایی ترین روز زندگی رامین بود، انگار سوار بر ارابه مراد، پیروز بر تقدیر،تاج خوشبختی بر سر بر جهان فخر میفروخت! انگار خوشبختی که روزگاری در بیکرانه ها به دنبالش بی وقفه، مشغول کاوش بود،را در غیرمنتظره ترین زمان ممکن، بر روی زمین یافته بود. او چنان سرشار از بادۀ پیروزی بود که سگرت روشن در لبش، سگرت دیگر روشن میکرد. بند کرمچ اش باز شده بود برایش گفتم زیر پایت میشه ببند گفت: باز يا بسته چه فرقي ميكند من که در خم و پیچ هزاران تاب این روند ماجراجویی زیر پدیده عشق گیر کرده صد بار بسته و باز شده بودم بالاخره امروز پیروزم.بگذار تا برای نخست جام امید را مستانه سر کشم و سرمستیِ امیدوارانه را در زندگی جاری سازم.! اکنون که توانی برای فریاد زدن و خنده های قهقهه هست! مرا متوجه هیچگونه قید و بست از جمله بستن بند بوتم مکن!بگذار لااقل امروز رها وآزاد باشم بگذار بند کرمچم هم رها باشند. بدین صورت این عشق بالاخره ثمر داد و آنها باهم نامزد شدند. اما از نگاه های افسردۀ آن دختر در روز پیروزی این عشق، حدس زده میشد که حقیقت داستان ریالیستی آنها در کل مشابه به داستان "ویس و رامین"، فخرالدین گورگانی بوده و رامین ما در جای "شاه موبد" پای مانده است نه در جای رامین. زیرا در آن لحظات شیرین دختر عقلش را فقط مشغول به ترمیم قلب شکسته اش کرده بود و با محبت های متردد، به شریک تازه زندگی،  در پی التیام زخم ناسور روحش بود. انگار با زبان نگاه خموشانه به او که سالها در انتظار طلوع همین صبح نویدبخش،شبها را در کنار پنجره آرزوهایش بیدار مانده بود ملتمسانه میگفتمتاسفم که من هیچ حس و حالی برای پایکوبی مثل تو ندارم چونکه در خرابستان دل جای دو صاحب خانه نیست.من فقط ممثل و بازیگرم. لطفن چشم از انتظار برگیر و تا دیر نشده پی کار ات برو. 

آری! پاکی، رازناکی و تابناکی عشق را آنانی نیک در می یابند که شقایق وار یا با داغ زاده شده اند و یا داغ عشقی بر جبین دارند. مولانا عشق را «طبیب جمله علتها» و «دوای نخوت و ناموس» میداند. بزعم سعدی عاشقان رسته از هر دام اند که بر خلاف «تنگ چشمانی که نظر به میوه می‌کنند» اینان «تماشاکنان بُستانند» و خوب می‌دانند در این نگاه، از کی چه بِستانند

شوربختانه با نامزد شدن آنها حکومت مجاهدین سقوط و طالبان کابل را تصرف کردند. منهم از وطن مهاجر و تا امروز هیچ اطلاعی درستی از آنها ندارم خدا کند کپتان صاحب فرید جان امیری که بانی معرفت من و رامین بود بتواند مطابق وعده احوال آنها را پیدا کند. هرچند در صحبت تیلفونی که دیشب با حاجی صاحب عبدالوکیل عالمی داشتم به فرموده ایشان :قرار شنیدگی خانم رامین چندین سال پیش در ایران به اثر سوختگی وفات کرده است. خدا کند این خبر نادرست باشد. اگر خدا ناخواسته این سخن حقیقت داشته باشد معلومست که او واقعی ترین گریه را در روز عروسی اش ثبت تاریخ بشر کرده است.حدس میزنم قدم ماندنش با ساز آهسته برو در خانه بخت، بسان درون کردن سر یک محکوم در چاه تاریک و متعفن یاس، شبیه چاه نفت بود. انگار او با زبان خاموش در آغاز زندگی نوین فریاد میزد: دنیا همه گندیده و بدبوست. دنیا سراسر ظلم و ظلمات است. اما کسی صدایش را نمیشنید. ممکنست استشمام و تحمل، روزمرۀ بوی خفقان آور گاز حرمان و یاس، پس از عروسی، بالاخره درون سینه اش را مالامال از گازهای متعفن یاس و نومیدی کرده و سرانجام راه نفسش را بسته است .مسلم است که دنیا، این سرای دو دروازۀ ئ متعلق به هیچ کس نیست. بلکه کاروان سرائ است که همینکه وارد می شوی محمل بر زمین ننهاده "جرس فریاد بر میدارد که بر بندید محمل ها"خداوند روحش را شاد داشته باشد! بدون شک عشق این پدیدۀ آشکارا و پنهان این زیبا ترین هدیۀ هستی مانند بته سوزان در سینه ها ظاهر می شود، می سوزد و می سوزاند اما هرگز پایان نمی یابد

مقصدم از نوشتن این داستان شور و شیرین و در نهایت تلخ اینست که: ایستاده گی و جرُئت رامین بمن این نکته را فهماند تا برای بدست آوردن موفقیت، باید بر نقطه مرکزی دایرۀ بستۀ زندگی، به هر شکل ممکن تمرکز، تسلط و اتصال پیدا کنی،اگر احیانا تقدیر ترا روی خط وتر به نقاط دیگر محیط این دایره، وصل کرده باشد یا از اثر اشتباه در حال لغزیدن و لولیدن روی محیط این دایره باشی، نخست تشخیص دلیل مطرود شدنت از خط شعاع و سپس پرداختن به اصلاح به موقع اشتباهات چارۀ کار، درمان درد و رمز اصلی موفقیت است نه حسرت و فغان، نه لب کلکین به انتظار معجزه نشستن، نه صدای تیک و تاک ساعت را شمردن و گذر عمر را تماشاکردن. آری ! فقط زرنگی در زندگی میتواند سمّ غفلت را از وجودت پاک و آئینه چشمانت را جلای تازه ای دهد. خلاصه اینکه خیلی مهم است بفهمی از کجا تا به کجای محیط دایرۀ زندگی را،غلط طی طریق کرده ای؟  مضاف بر این عشق و ازدواج "رامین به پری" همیش مرا بیاد نقل قولی از سقراط می اندازد. میگویند کسی از سقراط پرسید ازدواج کردن بهتر است یا مجرد ماندن؟ وی پاسخ داد: فرقی نمی‌کند؛ هردو حالت موجب بدبختی است!ا

۱۴۰۱ آبان ۱۱, چهارشنبه

برگِ نانوشتۀ از کتاب عمر

نقطۀ تسلیم در دایره قسمت

 هرچند زندگی من درست مثل دوکان ماما- دهمزنگی که از شیر مرغ تا جان آدمی در آن پیدا میشد، پر از خاطرات تلخ و شور است، اما در مرتب نوشتن کتاب زندگی، بنابر گم بودن سر کلاوه،چندان موفق نیستم وغالبن هنگام نوشتن در جایی حتمن دچار مشکل خاصی می شوم.لهذا با وصف اینکه همیش سوژۀ برای نوشتن دارم، ولی گاهی اصلن نمیدانم از کدام مقطع زمانی و مکانی مشخصی بیآغآزم؟.زیرا شروعِ درستِ که بتوانم آنرا با نظم زمانی ادامه دهم؛ بدو دلیل زیرین بستگی دارد و نادیده گرفتن همین دلایل کار سادۀ نیست.
نخست اینکه نسل من اکثرن بنابر جبر زمان اجزائ کوچک از حوادث بزرگ تلخ نظیر کودتاها؛ آشوب ها و مهاجرتهای خواسته و ناخواسته بودیم و هستیم.بنابرین عدۀ ی را همین توفان‌های مخرب پیاپی در کامش فروبلعید وعده ای دیگر در دایرۀ قسمت مثل نقطه تسلیم؛ فقط مرگ را زیستند. لهذا بیاد آوری برگهای نا نوشته؛ پر ماجرا وتلخ زندگی بعضی از دوستان؛ گاهی با در اولویت قرار گرفتن؛چنان متن نوشتۀ اصلی را تحت الشعاع قرار میدهد؛که افکارم ساعتها پاشان و دنیا بکامم تلخ میشود. در ثانی حقیقتآ کسانی مثل من که همچون سنگهای آسمانی اتفاقن از مدار ها خارج شده و در فضای تیرۀ بی اعتمادی و یاس سرگردان ولی هنوز زنده ایم، دلایل خیلی از چرا ها را درست نمیدانیم. تشخیص علتها و معلولها ابهام انگیز یاهم لااقل ساده نیست و طبیعتن همین دلایل قلم آدم را در هنگام نوشتن فرمان توقف میدهد
با اینحال تا جائیکه حافظه یاری میدهد در کودکی آدم خیال بافی بودم. در رویا هایم سوار بال شاپرکها میشدم و در پهنای دشت سبز شبدر و رشقه ها، تا اوج چشمکزدن درخشانترین ستاره ها سفر میکردم. با هُدهُدها و قمری ها ترانۀ بهار میخواندم. البومی از خاطرات رنگارنگ با رایحه باران در تار و پود درخت توت باغ ساخته بودم. بیخبر از اینکه در جامعه ای که من زندگی میکردم وقتی از اسپ می افتیدی دیگر از اصل هم افتاده بودی و کسی هرگز به اندازه سایر اسپ سوارن برایت قایل نیست.راستی که میگویند از گپ گپ میخیزد! همین ذکر افتادن از اسپ خاطرۀ را از دوران کودکی یادم داد که میشه آنرا از نظر زمانی در ردۀ نخستین خاطره ها بخشبندی کرد. آری! هنوز آنقدر کوچک بودم که بمکتب نمیرفتم. همرای پدرم برای آوردن حاصلات سر خرمن بسواری گادی رفته بودم. وقتی نزدیک به مزرعه گندم درو رسیدیم پدرم بمن گفت: هوا گرمست تو در گادی که سایه بان داشت منتظر ما بنشین! تا ما با محصول خرمن برگردیم.وقتی آنها از چشمم اندک دور شدند با کنجکاوی از جایم برخاستم و قیضۀ اسپ را که گادی وان درپنجرۀ پهلوی دروازه گادی، مثل بند بوت گره زده و بسته بود را بسوی خود کش کرده و گرهش را باز کردم. همینکه قیضه را شور دادم اسپ شروع به دویدن کرد، منهم با وارخطایی شروع به داد و بیداد کردم اسپ بسرعت میدوید و من با گادی بی تعادل نمیدانستم چکنم؟ پدرم دهقان و گادی وان پشت ما بسرعت میدویدند بالاخره از حسن اتفاق تایر گادی در جویچۀ رفت و اسپ هرچه زحمت کشید دیگر نتوانست گادی را حرکت دهد و در نتیجه بطورمعجزه آسائ از مرگ حتمی نجات یافتم.
باری هم در همین سن و سال در اثنای پر کردن سطل آب از دریاُ غزنه سنگ زیر پایم لیز خورد و در دریا ئ خروشان غزنه بی تعادل در سیلاب افتادم که اگر سقاُئ خیر خواه بدادم نمیرسید امروز با هزار ساله مرده گان سر بسر بودم
از نو جوانی هزار و یک تا "ارچق" در روح زخمیم دارم که با یاد آوری هر کدام شان زخمم تازه شده و دچار درد سوزندۀ میشوم. گاهی وقتی کسی از جوانی صحبت میکند،انگارجانور موذی حرمان زیر پوست تنم به خزیدن شروع میکند .و اگر متوجه نباشم از ژرفای روحم خشم نفرین شدۀ افسار میدرد. از نظر من نداشتن تکیه گاه در زندگی بزرگترین درد آدمیزادست. دردناکتر از آن تکیه گاه های سراب گونه که بظاهر هستند ولی نمیشه به آنها تکیه کرد میباشد. درست مثل دیوارهای تازه رنگ شده، که می بینی هست اما نمیشه به آن تکیه کرد. زجر دهنده تر اینکه کسی را که تکیه گاه میشماری، از اثر غرور کاذب، دستاورد ها و موفقیت هایت را نادیده میگیرد و هیچ میشمارد، اسفناکتر از همه زمانی که تو با آوردن کوچکترین تغیر مثبت خوشحال و با ذوق تمام حاضری آن دستاورد و موفقیتت را به همه تقسیم کنی ولی کسی به آن پشیزی اهمیت قائل نمیشود. اینها زخمهای همیشه تازه من هستند. زیرا شاید به همین دلایل بود که هرگز نتوانستم برای آینده "هدف" تعین کنم! چونکه گول یا هدف را اصلن نمیشناختم. پدر کسی که خود بی پدر بزرگ شده بود و فقط تجربه برگ بودن در مسیر باد را داشت خوبترین نصیحتش بمن این بود: بچیم چُرت نزن! شد آبی نشد للمی! مادر زن کم بختی که خود بی مادر بزرگ شده بود و ادا و اطوار مادر اندر ها را بیشتر آموخته بود تا مادری، طوریکه بطور مثال اگر به مادرم ماموریت میدادند تا هواپیمای گم شده را در اقیانوس ها پیدا کند، مطمئنآ در نخستین حرکت به من میگفت: بالا شو تو بچیم از جایت که ببینم زیر دوشک تو نباشه(خدا رحمتشان کند).
تلخبختانه بدترین تصمیم زندگی من دادن امتحان سویه در صنف دهم بود و از آن تلختر برگشتنم از کوپن هاگن و به هدر دادن بزرگترین شانس زندگی آنهم نه یکبار بلکه برای دومین بار ! این دو اشتباه بزرگ در نتیجه مسیر زندگی مرا از جادۀ مستقیم و هموار به سنگلاخ دشوار گذر منحرف و آئینه شانس و اقبالم را مکدر کرد.
تلخبختانه! عمر من در محاصرۀ "دود غم و یا زیر سایۀ ابر اندوۀ" گذشت. روزهای شکست و شبهای تیره و تار بیشمار حرمانی داشتم. جالب اینکه در میان سالی دیگر چنان به "غم و حسرت"خو گرفتم که هرگز نتواستم ضرورت آنرا مثل اعتیاد به سگرت ترک یا انکار کنم؛ حتا دیگر بدین باور رسیده بودم که هیچ چیز مثل اندوه، روحم را تصفیه و الماس عاطفه ام را صیقل نمی‌دهد. خلاصه زندگی من به شمعی که أهسته آهسته آب می‌شود میماند، نه ! از آن بدتر بهترست بنویسم مثل یک کنده‌ی هیزم تر که در گوشه دیگدان افتاده و از اثر پیوستن به آتش هیزم‌های خشک و زغال شده، نه کاملن سوخته و نه هم تر و تازه مانده و فقط از حرص خفه شده است میماند.

غم مخور ای بنده که غمخوارت منم 

مصرع عنوان گونه بالا را همصنفی و دوست عزیزم مرحوم قاری نجیب الله ، گاهی ناخودآگاه با خود زمزمه میکرد. آنوقت معنی این بیت را درست درک نمیتوانستم ولی بعد ها شاید با توصل به همین ابیات بود که غم و حسرت شکست ناکامی را چندان جدی نمیگرفتم. حتا در زدایش غمها چندان نمیکوشیدم. گرچه انگار همنشین دود اندوه خلق شده ام اما خوشبختانه هیچ‌گاه نه تنها به آن کاملن میدان نداده ام بلکه بر روی غمها با دل پر خون مثل پیاله لبخند زده ام. لهذا اکنون از اثر همین همنشینی به یک نتیجه قطعی رسیده ام که: دودغم، حریص، خود خواه، مرز ناپذیر، طاغی، سرکش و بدلگام است.هر قدر که به آن میدان بدهی، میدان می‌طلبد و غمدرونی ات وسعت میابد..هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد، و آدم را زیر پایش می‌کند.غم، تا سیلی محکم بر رویش نخورد هرگز عقب نمی‌نشیند، غم هرگز از پیش آدم نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش، غم هیچگاه آرام نمی‌گیرد و شور میزند مگر آنکه بی‌رحمانه سرکوبش کنی.غم، هرگز از تهاجم خسته نمی‌شود و هرگز به صلح رضا نمی‌دهدمگر اینکه مجبورش کنی! از همین سبب این نصیحتیست از من به آنانیکه تجارب ام را میخوانند که نگذاریدغم بر کشور روح تان تسلط پیدا کند، انسان مغلوب غم بیهوده و بی‌اعتبار؛ حتا ناانسان و ذلیلِ میگردد. بروی غمها با ابزار خنده سیلی زنید تا مصلوب بی‌سبب غمها نگردید


۱۴۰۱ مهر ۹, شنبه

ای روزگار!!

روزی از روزگار آواره گی

سرم را بر شیشه‌ی ارُسی نیمه باز طیاره تکیه داده‌ و خیره به افُق مینگرم. انگار بی توجه به صدا های پیچیده در فضا، به غروبِ نارنجی خورشید در دور دستها غرقم. گاهگاه بطور ناخواسته نگاهم، حرکت زیکزاکی موترها، بویژه ریگشا ها را بر روی جاده‌ دنبال میکند. حس میکنم همین جادۀ که آفتاب داغ تابستانی رنگ اسفالتش را شبیه حاشیۀ سمنتی اش خاکستری ساخته به نحوی همدرد منست. هوا پُر از غبار و دود است، طوریکه بسهولت متوجه غلبۀ رنگِ خاک، بر رنگ آسمانی تابلوهای ترافیکی میشوی. لوحۀ دیگری را میبینم که دود و غبار زمان، بر رنگ هستر سبزش تاخته و آمیختۀ از ترکیب رنگ آبِ آلوده‌ ی را ساخته است. عجیب تر از آن نوشته انگلیسی با الفبای پارسی آنست. بیورو-آف-اگریکلچر-انفارمیشن
ولی یادم نرود پیش از اینکه خوانندۀ با تعجب بپرسد طیاره در جاده همراه با ریگشا و موتر چه میکند؟ عرض کنم که: در پشاور بس های مسافر بری را طیاره، که پرنده معنی میدهد میگویند. بنابرین آنچه خواندید به هیچ وجهه هزیان و مهمل بافی نیست بلکه اگراندک دقت کنید چهرۀ تقریبن تمام شهرهای پاکستان درآئینه سطور بالایی،بطور پیش‌فرض منعکس شده‌است .
امّا خاطرۀ روزی را که میخواهم از روزگار آواره گی هائ پشاور نقل کنم، از این جهت برای خودم دارائی اهمیت تاریخیست که آن روزها آموزگار زندگی، پس از گرفتن امتحانِ دشوار، بمن آموزش میداد! روزهائیکه متاسفانه از هیچ جهت حالم خوب نبود. از یکسو ادارۀ که در آن کار میکردم ورشکست شده بود، از سوی دیگر در موجی از دلشوره و نگرانیهای زندگی شعله ور بودم. روز های که به نحوی از خود ناامید شده بودم. حس میکردم بدترین چیز ممکن برایم در حال رخ دادن است. حس ششمی میگفت روزهای خوبی در انتظارم نیست. اصلن آن روزها بیش از پیش به پایان نه چندان خوب انتظار فکر می‌کردم. اینکه چگونه و کی این فصل ورق خواهد خورد به لهیبم میکشید. حس می‌کردم خیلی ناتوانم و قدرت تصمیم گیری‌ازم سلب شده. انگار عقل و مغزم فرسوده و از کار افتاده بودند. با همین افکار مهمل حتا چشمانم با افسردگی تمام یاری نمی‌دهند دیگر جاده و غروب زیبائ چشم نشین را از لای شاخ و پنجه های درختان ناجو دو طرف سرک دنبال ‌و تمرکز به تماشا کنم . غرق همین افکار پریشم که موتر از جادۀ عمومی بسمت راست به استقامت پبو میپیچد و متوجه میشوم که تا دقایقی دیگر باید از موتر در بازار پبو پیاده شوم. لهذا کمی خود را در آن ازدحام تنگ طیاره کش و قوس می‌دهم و می ایستم. در حالیکه سرم دوبار به چت یا بام طیاره اصابت میکند خود را بدروازه بس رسانده پیاده میشوم، سنگینی گرمای هوا بر تنم دو چندان می نشیند. از آمدنم پشیمان میشوم، چونکه می‌دانم بیهوده آمده ام، امّا خود را بر این جمله قانع میکنم که در زندگی باید سعی خود را کرد حتا اگر بیهوده باشد ..
به هر حال از حاشیه میگذرم و میپردازم به اصل ماجرا و آن اینکه: روز گذشته استاد سیاف از جایگاه صدراعظم حکومت عبوری، مقدار پولی، ذریعه میرانجام الدین آغا پیلوت، به پرسونل هوائی بطور هدیه میفرستد. اما میرصاحب، پول متذکره را ساعت 2 بعد از ظهر، در حویلی پیلوتان آورده بدون گرفتن کدام لست یا مقررۀ به حاضرین در حویلی توزیع میکند.طوریکه دستش را در خورجینش میکرده و هر چه دلش میخواسته از کیسۀ خلیفه، شاهانه بذل و بخشش کرده و با پول باقیمانده فاتحانه نر واری بخانه اش برمیگردد. ساعتی بعد وقتی ما که از روی تصادف در آن لحظه نبودیم به حویلی بر گشتیم و از قضیه آگاه شدیم اصلن نمیدانستیم بکدام در برای حصول تحفه یا حق خود برویم؟ جالب اینکه مستفید شده گان از کمک هم نمیدانستند مقدار پول چند بوده و چند روپیه توزیع شده؟ بشیر گفت: استاد سیاف آدم سیاستمداری است با وصف اینکه حکومت سقوط کرده، خواسته در قلب ایلیت جامعه نفوذ کند. برادرم در اتحادیه دوکتوران است به هرکدام آنها هم مبلغ سه هزار داده است، لهذا به ما و شما هم حتمن میدهد. طاهر گفت: مجبور اس که بته، ولی چند روز صبر میکنیم. اما من یکی که خیلی نیازمند آن پول بودم، از نحوه تقسیم امروزه دانستم که حتا اگر استاد حاتم طاُئی گردد اجبار دیگری برای فرستادن هدیه نخواهد داشت. لهذا پیش از تحمل صبر ایوبی پیشنهادی دوستان، رفتن بدینجا را ترجیح دادم و همین حالا رسیده‌ام به درب منزل میرانجام الدین آغا! هرچند مطمئنم کارم به نحوی تلاش دانه در خاشاک است!.

خوشبختانه درب حویلی میر صاحب باز است و گلکاران بام منزلش را کاهگل دارند، ولی میر صاحب با دیدن من اوقاتش تلخ میشود به سلامم پاسخ سردی داده و بدون حتا صلاح سمرقندی یک پیاله چای گفت: پولها کدام معاش ، حقوق و دستمزد شما نبود! فقط هدیه استاد بود که دیروز نظر به هدایتش تقسیم کردم و بشما چیزی نمانده که بدهم.اما هنگامیکه این سخنان را میگفت نمیتوانست بچشمم نگاه کند. شاید میفهمید من در لابلایِ حرفهایش غرور سوخته و در تک قامت فزیکی اش ده ها میرانجام الدین متفاوت، هر یک با نقابی بر چهره، که به بدترین شکلِ ممکن ایفای نقش می‌کردند، را میدیدم. بزودی دریورش که دستهایش کاهگلی شده بود نیز اسیرِ این بازی به غایت مبتذل میر صاحب شد و با چشمان خم شاهدی داده با لبخند دروغین با مژده گانی گفت: میر دستش برکت داره، نزدیک بود پیسای خوده هم تقسیم کنه! سوی هردویشان با ناباوری دیدم و صرف همینقدر گفتم: پس همه ما باید با شکرانه بدرنگانیم که آغا صاحب پوره برآمد!.شاهد احمقانه خندید و میر غضبناکتر شد ولی بروی خودش نیآورد..نمیشد بیشتر از این چیزی گفت. فقط به قول شاملو این‌گونه میشد لعنت جاودانه بر تبار انسان ظالم فرود آورم و دلم را خالی کنم. از این ماجرافقط این نکته را فهمیدم که حق و عدالت در نزد اکثریت از اخوانیها نهضتی همینگونه بود. میرصاحب بعد ها رتبه دگرجنرالی گرفت و قوماندان عمومی قوائ هوائی و مدافعه هوایی شد. دیشب از دوست و هم صنفی عزیزم دگروال خانمحمد هاشمی پیلوت شنیدم که مدتیست چهره در نقاب خاک کرده! هرچند بزبان گفتم و میگویم خدایش ببخشاید! اما نفسم را نمیدانم .شاید نسل دالر دیده و سیر امروز بر روایت عجیب آواره گی و بیچاره گی نسل ما بخندند. اما مهم نیست چون من با نوشتن این داستان صرف دو نکته را میخواهم تذکر دهم: نخست نصیحتی که هیچ وقت حق مظلومی که برای حصول حقش بشما مراجعه کرده را نخورید، در ثانی باید یاد آور شوم که همین تجربۀ تلخ برای من حیثیت دانشگاه ئ را داشت که پس از گرفتن امتحان تجربی، بمن درس آدم شناسی آموخت.
در حالیکه نومیدانه به چهار سو مینگریستم و راه برگشت میپالیدم متوجه شدم از پشت محوطه حویلی های گلی پبو که اگر اشتباه نکنم نصرت مینه نام داشت، کم کم سرسبزی نخل‌های قد کشیده به آسمان دیده می‌شود. نخل های که سه سال پیش خیلی کوچک بودند. لبخند تلخی بر لبم می‌نشیند و بدون ذکر واژه وداع آهنگ بر گشت میزنم. در بازارک مزدحم پبو می ایستم سگرتی می افروزم. اما حلقم خشک میشود. از دوکان نوشیدنی سردی میگیرم. حین نوشیدن به انبوه آدم‌های خسته از کار، گریزان از زندگی، فروشنده های چرتی، راننده‌ها و مردمانی که به هر دلیلی در آن لحظه نزدیک به شام اینجا بودند خیره میشوم. یادم می آید چهار سال پیش وقتی بار اول اینجا آمدم یک روز زمستانی بود.در حالیکه خیلی خسته بودم آرزو های را در دل می پرورانیدم اما انگار محصول کارم از همانروز تا همین حالا فقط خستگی را از روزی به روز دیگر منتقل کردن بوده و بس! گرچه سال‌ها و روزهای مشقت آور و عجیبی را گذراندم. ولی اکنون هم دقیق مثل همانروز در همان جایگاه ایستاده ام! بی سرنوشتی، بیکاری، فقر و امید واهی
آری! الحمدلله مسلمانم! گِله از تلاطم مواج روزگار ندارم، اما قدری آرامش خاطر، قدری آسودگی، قدری بی‌خیالی، پس از گذشت اینهمه سال حقم نیست؟. با هر جرعه نوشیدنی که از حلقم فرو می رود از خود می پرسم چه باید می کردم که نکردم و چه نباید می کردم که کردم؟ زمان عجله دارد. ثانیه ها پشت ثانیه ها می دوند.اما انگار من روزگاریست مثل آب ایستاده ساکن جابجا تکان نخورده ام. انگار قرارست دیگر بگندم! شاید هم گندیده ام و رویم جامنک بقه که ما جنده غوق میگوئیم ایستاده باشد ولی من خبر ندارم...
نوشابه ام تمام میشود. بسوئ ایستگاه راه می افتم.هرچند فکر میکنم نمی‌توانم این حجم از ترس و انفعالی که درونم ریشه زده را نادیده گیرم،اما مثل میر صاحب نقابی برچهره زده، با دل پر خون چون پیاله میخندم و سوار مینی بس میشوم. موتردر ایستگاه تیشن با سرعت زیادی بسمت چپ جادۀ اصلی که منتهی به مرکز شهرپشاور است می پیچد. چنان سرعتی که افکار همه را پاشان میکند و از هر دهنی یک خیر خدایا می برآید جز من که همان لحظه هم فکر میکردم شاید تنها خیر برای من،شنیدن یک حرف مثبت از یک دوست باشد که بگوید: برخیز بیدر! برای سر و سامان دادن به زندگی،شور بخو دنیا به آخر نرسیده!
دیگر وقت ایستادن نیست
. تا مقصد چیزی نمانده، پیروز میشوی! اما تلخبختانه این سعادت را هرگز نداشتم. بنظرم سخت ترین کار دنیا فکر کردن به چراهایی است که پیش چشمت پیهم ظاهر و هر لحظه به شمار شان افزوده می شود..! آری ! حالا که خاطرۀ تلخ روزی را از روزگاری آشفتۀ آواره گی مینویسم.نمیدانم چرا با‌ گذشت سه دهه هنوز معتقدم که سخت ترین کار دنیا فکر کردن به چرا های بی پاسخ است.
۱۳۷۰ پشاور

۱۴۰۱ شهریور ۱۷, پنجشنبه

رویائ واقعی

 بیداری با بوسه آفتاب
آنشب بُغضِ به سنگینی سال‌های که زندگی کرده‌ بودم بر روی دلم سنگینی می‌کرد. بهترست بگویم به سنگینی سالهای که زندگی"نکرده‌ بودم" آنشب پر از بغض بودم. ولی بدتر از آن یادآوری دورِ تسلسل باطل که قراربود از هفته آینده دوباره شروع شود خواب را از چشمانم می دزدید.بنابر همین دلیل تا زمانیکه سپیده صبح، کم کم، شروع به ریختن روشنایی اش به درون اتاقم نکرد، چشمهای خسته و درمانده ام، با حرص و حسرت، باز بودند.اما با آغاز شفق، در حالیکه تازه اندک سنگینی و میل به بستن را در چشمانم حس میکردم، نمیدانم چرا از جا بلند شدم و بی اختیار از کلکین نگاهی به بیرون انداختم. به چراغهای نورافگن کاخی که پریشب آنجا آرمیده بودم واز این زاویه، بزیبایی خاصی میدرخشید لحظاتی خیره ماندم. نوری که همزمان با افتادن در آئینه آب،شروع به رقصیدن و انعکاس میکرد و سطح دیوار کاخ را موج وار با رگه های روشن رنگین کمانی مینمود. برگهای درختان اطراف کاخ، شبیه پرده ی شفاف سبز و کم رنگ، درمقابل اشعه کم نور ماه و روشنائی در حال پیروزی صبح معلوم میشدند.حس کردم آفتاب هنوز خفته و تا طلوع نمیداند من چه شب مهتابی و سختی را گذرانده ام..آری من آنشب در حالیکه صفای نور ملایم مهتاب چهره ام را نوازش میداد به پرسشهای ضمنی نوازشگرانه ماه مبنی بر اینکه :" از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چیست ؟ اکنون چه برنامه دارم و به کجا می روم؟ نیز پاسخ گفتم. گرچه پاسخ هایم ظاهرآ قناعت بخش بودند و رضائیت را در قرص ماه میدیدم ولی تلخبختانه که همین فضای استنطاق، همراه با پنجال های دیو حرمان، توانستند در این شب تاریخی، مانع از رویائ همبستری با خورشید شوند. گرچه اصلن تصور داشتن چنین موقعیت برایم منتفی و غیر قابل امکان مینمود. چراکه آنقدر بدچانسی، حرمان و رنج انباشته شده زندگی، در مغزم به فریاد آمده بود که برای آرزو و رؤیا های زیبا و محال اصلن در مغزم جایی نبود.
مضاف بر این انتخاب مسیرِ های غلطی که فهمیده درونش پا گذاشته‌ و با هر قدمم یک گام به لبه‌ی پرتگاه نزدیک تر شده‌ بودم بیشتر فضای یاس را بر دلم مستولی و خواب را از چشمم میستاند.
.درک و لمس این واقعیت که زندگیِ من شبیه قایقی رها شده در میان بحر،که پاروهایش شکسته، بادبان هایش را پایین کشیده اند و سرنوشتش را همیشه تلاطم امواج بحر رَقم می‌زند، جهنم و عذابیست که امشب سرم آوار شده و شعله های همین جهنم بیشتر مرا بدنیای سکوت و سکون میکشاند. ولی نمیدانم با وصف این دنیائ حرمانی ، چگونه و چطور، شجاعت خطر کردن و تلاش برای دزدیدن خورشید، امید به آینده را در من زنده نگهمیداشت، و اميدواری ام را برای آینده ، بیشتر و بیشتر تقویت می کرد.
با همین افکار پرت بسوی تشناب رفتم و در برگشت به سمت برنده پیچیده لحظۀ آنجا ایستادم. نگاهی به بیرون انداختم، گنجشگی بسرعت از آسمان فرود آمد سینه بر سطح آب کوبید وبا همان سرعت دوباره برخاست کرده از نظرم دور و ناپدید شد. زیر تاثیر این منظره عجیب تمام تنم داغ میشود و نوعی همخوانی با او حس میکنم. سپس از دور ها نظرم را طره های دو بید مجنونی جلب کرد که انگار تمامی شب در مسیر سر پنجه باد، پیچ تاب عاشقانه خورده و خواب را بر خویشتن حرام کرده بودند، ولی اکنون هر دو شرمگینانه سربرشانه هم نهاده ،آرام وسبک تن به خوابی سکر آور پگاهی داده بودند.حس همخوانی عجیب از نوع دیگر بین خودم و این دو مجنون بید ها نیز می یابم.

به اتاق با نوعی احساس شرم برمیگردم. حسّی که به دفعات امشب گریبانم را گرفت، شرمی برخواسته از احساسِ حقارت و عذاب وجدان، شرمی  ناشی از سنت و چارچوبِ غلط که میانش بزرگ شده‌ ام، شرمی که میشد پر رویی تعریفش کرد و باعث میشد بار ها خواب را از چشمانم برباید. اما مهمتر از این گپها، حس کردم دو چشمم بسان همان دو طره های در حال سکُر، شوق رفتن به سکرُ کرده اند و پیهم وادرم میکنند تا بسرعت به بسترم باز گشته چشمهایم را ببندم. چنین میکنم و در دقایقی بخواب آرام رفتم.. بخواب میبینم باران میبارد.و من بدون چتر در زیر قطرات باران عشق آهنگ وای باران باران را میخوانم. همینکه فریاد میزنم شیشه پنجره ره باران شست میبینم کسی از ابر ها پایان امده و زیر باران رقص کنان با میلودی آهنگ من، از زیر باران با سرعت میگذرد در چهره اش خیره می شوم درست نمیشناسم. احساس می کنم باید همراهی اش کنم. صدائ میشنوم از آسمان که میگوید: ققنوس عشق همین است. من از شوق حضورش با احساستر میخوانم و او گاهی با شیدائی تمام از من بیشتر فاصله میگیرد و بسرعت میرود و میرود که من نه تنها با دویدنم به او نمی رسم بلکه حتا تر شدنم را در زیر باران حس نمیکنم و وقتی بخود می آیم میبینم تنهایم حتا دلم نیز با او رفته است. حسی میگوید که دیگر هرگز پیش من برنمیگردد. چشمم باز میشود اتاق کاملن روشن شده شاید هفت صبح شده ولی دوباره بخواب میروم.
اینبار ماهتاب در خوابم می آید که دلیل آمدنم را با کنجکاوی میپرسد. متعجب میشوم.خدایا! چه رازی در این سوال عجیب تکراری نهفته است ؟ آخر این حزن آشکار هنگام طرح این پرسش در صورت ماه ازچیست ؟ ماه نگاهی ور اندازی می کند لبخند ی می زند می گوید:در این دور و زمانه عشاق پاک و زلال، از همین صافی،از این پرده عبور کرده نمیتواند هر سو مینگرم نه پردۀ می‌بینم نه کدام صافی را. مکثی میکنم و در پاسخ سوالش گفتم :راستش را اگر بگویم نمیفهمم!، اما وقتی سالها فرقت نشینی کرده باشی لابد میفهمی که دیگر واژه‌ های چون مجنون، ‌‌مهجور، تنها، آشفته و‌ امثالهم‌ توان بیان حال آدم را ندارند. حس میکنی اینها همه فقط واژه‌های برای قامت بلند یاس و شکست و مزه‌ی زمخت غم تنهایی هستند! لهذا در همچو حالت گاهی حسی گریز از مرکز در آدم قوت پیدا میکند. طوریکه به هر بهانه می خواهی از جایی که هستی. بگریزی؛ چرا که بودن و عادت کردن حس آب ایستاده را به آدم القاء میکند. اینجاست که تمام تلاش‌ت، در هر فرصتی، تمرکز به گریز از مرکز میشود اما نه چون مجنون سر به صحرا زدن بلکه به امید جذب به مرکز آرزو هایت. بنابرین من هم آدمم و از این قاعده مستثنی نخواهم بود. ماه از این استدلالم با رضائیت تمام میخندد و لبخندش درست مثل لبخند بر لب کودکی که بعد از ساعتها خود را در آغوش مادرش میبیند بمشاهده میرسد، بعد در میان توده های ابر پنهان میشود. با چشم دنبالش میکنم که ناگهان روی لبانم داغ ترین حرارت عشق، زیباترین عاشقانه ترین جاذبه مهر خورشیدی را حس میکنم. چشم میگشایم وآی!!! از ساعت ۴ الی ۸ خوابیده ام . خورشید بالای سرم ایستاده و صبح بخیر میدهد. این بیداری تکرار نشدنیست.شب خسته و افسرده که با نوازش مطبوع و دل نواز احساس و انوار پنجه های خورشید بیدار شدم فراموش نشدنیست .یادش بخیر – رویای بود در زندگی

۱۴۰۱ مرداد ۲۴, دوشنبه

ساده انگاری یا سطحی نگری

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش
معنی ابیات حکیمانه فوق به هیچ  وجهه تشویق به تنبلی و تن دادن به" تساهل و تسامح" نیست،بلکه برعکس خواجه شیراز توانسته است که در بند بند این غزل زیبا  بشکل ویژه ی، جوهر حکمت گیتی را با مهارت تمام بچیند و بگنجاند، در حالیکه بسیاری از مشتاقان حافظ ، ظاهرن با استناد بر همین دوبیت، در مفهوم "آسان گیری"غرق دریائ "سطحی نگری"شده و از سخت گیری و حتا پشتکار فاصله میگیرند
بنابرین برای آنانیکه کتاب حافظ را از احترام زیاد در تاقچه خانه زیر قران شریف، میگذارند ذکر این نکته را لازم میدانم که  اولا "ساده گرفتن" با "سطحی نگری" فرق فاحشی دارد.  در ثانی نتیجه همین سطحی نگری های  فردی،منجر به بوجود آمدن جامعه ساده اندیشِ شده که اکثریت آنها حتا نمی توانند امروز به مفاهیم خوابیده در یک نصیحت دوستانه یا یک جمله کنایه آمیز بسرعت پی ببرند. چه رسد به تحلیل یک بیانیه گنگ سیاسی و بازی های خطرناک استخباراتی
آری! میشناسم کسانی را که با افتخار میگفتند قلب پاکیزه یک کودک درون سینه آنها میتپد، به اصطلاح غزنوی ها بکچیچه خوی اند و صد البته که چنین هم بود. بیخبر از اینکه در این دهر و زمانه ، نه تنها داشتن چنین قلبی،امتیاز محسوب نمیشود بلکه  بهائ بس سنگین هم از بابت همین سادگی واحساسات پاک بچه گانه که خود بدان معترفند باید بپردازند. در بهترین مورد، با مسخره کردن، احساساتت حقت را خواهند خورد. چراکه بکچیچه در محضر بزرگان مطابق عرف معمول ما از هیچ حقی حتا حق نشستن و گپ زدن برخوردار نیست


  ذهنیت های سطحی نگر
برگهای زرد.بر شانه زخمی باد پائیزی در حال حمل بودند.در امتداد لیسه استقلال به مقصد وزارت تعلیم و تربیه بدیدن دوستم انجنیر مالک وردک میرفتم.که با شلیک چند راکت اوضاع شهر بهم ریخت. با عجله خود را در جاده ولایت بدوکان یکی از وطنداران آشنا رساندم و همانجا پناه گرفتم.  آنجا علاوه بر دوکاندار و شاگردش، سه نفر  محاسن سپید مجرب با استخوان بندی تنومند و تکله نیزحضور داشتند. سلام دادم و با سکوت و احترام در گوشه ای ایستادم. همه وحشت زده منتظر شلیک های بعدی بودیم که صدائ شاگرد دوکان سکوت را شکست و گفت: ای گلبدین لعنتی هیچ از خون سیر نمیشود. در همین لحظه یکی از  موسپیدان  که احتمالن رتبه نظامی هم داشت با کنایه ولی قهر آمیز شروع به نصیحت کرده گفت: خو همو(گلبدین)  بد!،  همو خراب !،  ای دیگا (اشاره به ارگ) چرا کوته (کوتاه) نمیگرن؟ ای دیگا چرا ساده نمیگیرن که ما مسلمانها ازی جنجال خلاص شویم؟ گمشکو همو بیخی بد!!  خو قبول نداره صدراعظمی ره او برادارا!!!پس اینا که خوب اند بگویند بیا به لحاظ خدا همی پاچاهی از تو ما صدر اعظم میشیم!! خیر اس ! کفر میشه؟؟! او مردم حافظ میگه : آسان بگیر کار ها ره که (سخت گیرد این جهان بر مردمان سختگیر) حالی قیامت میشه که تو آدم خوب یک چند وخت صدراعظم شوی همو بد یک چند وخت پاچا؟؟دنیا به کی بفا و بقا کده؟ سپس  بجز از من، همه  بشمول دوکاندار انگار وجیزه ای از دهن فیلسوف اسپینوزا شنیده باشند به علامت تائید در حال سر جنبانی شدند. این سخنان بظاهر حکیمانه ولی بشدت سخیفانه خیلی تعجبم را برانگیخت. زیرا بچشم سر میدیدم مو سپیدانی که،مطمئنآ هیچکدامشان آسیابان نبوده اند و هرکدام در گذشته و حال، مقام و منصبی داشتند بجای اینکه پیش از  قد کمان کردن، تیرهای مجرب و آخر خود را در کمان زمان نهاده و به سوی هدف مشترک و نهائی نشانه گیرند اینگونه بر قضایای کشور با چشم  ساده و سطحی مینگرند جل الخالق!  اینها بجای اینکه هرکدام سازی را به بزرگی یک افغانستان از قد و قامت  خود بزنند اینگونه ساده اندیش و سطحی نگر بودند که بزعم اینها اگر مقام اول را به گلبدین بدهی دیگه آرامی میشه! بدون شک اگر اینها اندکی از تاریخ مطلع می بودند میفهمیدند که صد و چند سال پیش، پس از ختم جنگ اول با  انگلیسها، اول نمره گی را نائب امین الله خان لوگری به دوست محمد خان زندانی در لودیانه هند سپرد و گفت: گرچه خائنی ولی چون  پاچا بودی، برو تو اول نمره و خودش نائب او شد اما همان امیر اول نمره، نائب را پس از یکماه نیابت به دستور انگلیس بزندان افگند و آنقدر چوب بزد تا بمرد (غبار- افغانستان در مسیر تاریخ) سپس در خاتمه جنگ دوم، غازی ایوب خان، میرمسجدی کوهدامن، کمیدان کابلی و ملا مشک عالم همه یکنوا دو دستی مقام اول نمره گی را به عبدالرحمن خان زندانی در بخارا دادند ِآیا بعدش میدانید عبدالرحمن جابر با آنها چه کرد؟ دلم بود این حرفها را بزنم اما دانستم که باهمین توشه اطلاعاتی که اینها در جاغور خود دارند به هیچ وجهه نمیشه به مباحثات علمی تاریخی رو آورد. بگذار باهمین نتیجه گیری های غلط بر خود و اهل کسبه فضل فروشی کنند. گپ حق در این ملک هیچگاه خریدار ندارد.. خلاصه جنگ آرام شد و در راه برگشت بخانه بر این ذهنیت حاکم سنگک شده که بیشتربر مدار آسان گیری آنهم ناشی از ابیات حافظ میچرخید با خود درگیر بودم و نتیجه گرفتم که با سلطه این ذهنیت غلط، از  آینده زیبا و اهداف  قابل دسترس باید دست کشید، حتا نتوانستم محضر حضور عالی جنابان چهارمصرع دیگر این غزل را که در تمام این مدت در ذهنم پرسه میزد بخوانم
بر بساطِ نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل، یا خموش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
 زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
اینهم میگذرد! تیر میشه.. و
تلخبتانه هر  بار که  بزعم حضرت بیدل با نظاره بر قفا، از ریش، دم میسازم، بیشتر بر ساده نگری و عدم درک بموقع خودم در از دست دادن فرصت ها و نکته های حیاتی  پی برده حسرت ماضی میکشم.درست بسان تصویری غمناکی بر پرده سینما که مردی تنها ،با بغض سنگین در گلو بر آن خیره مانده و با حسرت تمام می نگرد، در اقیانوس از سطحی نگری هایم غرق میشوم.واقعن بیاد آوردن اشتباهات ناشی از سطحی نگری هایم، قلبم را با بی تابی در لهیب یک کاش آتش گرفته حرمانی می لرزاند و اندوه بزرگی بر آن سنگینی می نماید. انگار آدم شکست خورده با چشمان غمناک، کوله بار اشتباه بر پشت از مقابل دیدگانم بار بار می گذرد. 
آری سختی‌های عالم در کل انسانی استند. و انسان‌هاست که جهان را سخت و آسان می‌کنند اما من همیشه هزینه سنگینی برای آسان گیری یا سهل انگاری هایم پرداخته ام و هنوز میپردازم. تلخبختانه با هر سهل انگاری چنان بسختی نقش زمین شدم. که با آن زخمها هرگز قادر نبودم دوباره بپا ایستم.  و در نهایت پریشانی و پشیمانی، با هزاران زحمت وقتی فقط  توانستم بر جایم بنشینم،آنگاه توانستم که بسان یک کودک نیم قد، از لابه لای جنگل عظیم پاهای تماشاگران مست که به تماشا رژه خوشبختی خویش ایستاده بودند، منهم فقط نگاهی  براین رژه انداخته، اشک حسرت بریزم.اشکی که نمی دانم  از ترس بود یا احساس،! ولی همانجا هم همیشه  یکی پیدا شد و با خواندن همین مصرع شعر لسان الغیب احساساتم را قبل از پلک زدن تبدیل به خاطره کرد حتا این ابیات را بارها از پدر مرحومم هم توام با نصیحت شنیده ام. 
سرانجام اینکه اگر سطحی نگر نمیبودم شاید غزلی میهنی که در پای این سخنها نوشته ام  از کران تا به کران وطن عزیزم امروز با شادی و هلهله طنین می افگند و یقیننآ مورد استقبال تمامی آن  مرز و بوم قدیس قرار میگرفت.
نصایح دیگری هم که در باب آسان گیری شنیدم اینها بودند میگذره، تیر میشه، کلان شدی از یادت میره ، تیر په هیر  و امثالهم 
رنسانس میهن 
زمین امروز زیبا مقدم فیض بهاران شد 
ابوریحان رصد استاره کرد و نور باران شد 
درون بیستونهای خیالات کهن فرهاد 
رموز زندگی افسوس عکسی انتظاران شد 
وفور مهر و زیبایی شعاع با صفا در شهر 
ز شیر دروازه تا بر آسه مایی آبشاران شد 
لبان لاله بشگفت و جمال ماه رخشان تر
 ازین اعجازترخواهی تموزش نوبهاران شد 
روان احیای زیبایی بدین تاریخ میچرخد 
اگر چه حسرت هجران نصیب دوستداران شد
 یگانه پرتو امید رخشید و بشد احساس
 مرام زیستن شمع و چراغ روزگاران شد 
مزار آرزوهاگشت سینه در پی سؤسؤش
 به فرقم ناوک حرمان چو تیغ آبداران شد
 ازین گرداب بر خود ساخته بیرون شوم آنگه
 رخ خورشید امروز آشنا بر رازداران شد 
کنار چشمه گر نوشم چو جام ناب سوم را 
شراب یکصد و ده ذوق طبعم نشئه باران شد