۱۳۹۹ اسفند ۱, جمعه

غارت ملی یا (وند) جمعی



در این سالهای نکبت، شنیدن و خواندن اخبار،اختلاس های میلیون دالری و چپاول دارائی های عامه امری کاملن عادی شده است 
گویی از همان آوان، تیکه داران اقوام کشور متفق القول بر این مورد توافق کرده اند که: موجود ناقص الخلقه کج و کوری را که امریکایی ها به نام "دولت" ساخته و افسارش را هم بدست یکنفر مزدور معامله گر داده است، با رفتن آنها مردنی است، بنابرین باید بهر وسیله ممکن حق (سهم) خود را از این موجود ناقص بستانیم. هر تیکه دار قوم به فراخور خود، سهم خود را تشخیص داده و چشم به سر و پای این موجود امریکایی دوخته است. آنکه خود را نماینده قوم بیشتر میداند سهمش هم بیشتر است! و انکه نفوس قومش کمتر است حقش هم اندکی کمتر!گاهی هم بنابر نبودن نفوس شماری همه دنبال "سهم و حق" قوم دوم نمره میشود. چون در دوم نمره گی اجماع وجود ندارد اما اینکه حق هر کسی چقدر است و دلیل آن حق چیست، امری است که بر عهده تشخیص صاحب حق و طرف معامله است و بس
بنابرین یک نکته کاملن هویداست که سنگ بنای اقتصاد کشور عمدآ مبتنی بر اصل غارت نهاده شده است. غارت کن و بار خود را ببند. هرچه زودتر و بیشتر، بهتر ! باز خواست گری نیست هیج کسی هم پیشروی کسی نخواهد ایستاد. هر که هم ایستاد، قیمتی دارد، آن را پرداخت کن، او هم همراه تو پشتاره میگیرد .
گرچه این ماجرا مختص امروز و امری کاملن جدید نیست. دهه هاست که این امر جریان دارد و بنیان کشور را نابود کرده میرود. اما انچه در این یکنیم دهه دموکراسی جدیدتر است، بسط و توسعه این رفتار نزد اکثریت جامعه اعم از روشنفکران و حتا عوام است. از مجاهد عادی و از پیاده دفتر گرفته تا قوماندان و رییس و وزیر و وکیل که وظیفه آنان خدمت بمردم و محافظت از حقوق مردم است از کیسه همان مردم مفتخرانه می دزدند و بار خود را می بندند..
اخلاق و وجدان ، پابندی به حلال و حرام و وطن پرستی، حرف مفت و احمقانه گردیده است. و فقط برای عوام فریبی ، برای چاپیدن مردم احمق بیشتر گاهگاه طور شعاری بکار میرود. بنابرین چنین نقاره چور و چپاول در هیچ کجای تاریخ جهان زده نشده 
و البته اگر عادلانه صحبت کنیم مردم هم دیگر حق دارند وقتی میبینند آن یکی "سهم" خود را به سهولت گرفته، من چرا باید مانند موجودات بی دست و پا بنشینم و شاهد تضیع حق ام باشم؟ من هم کاری می کنم و به دنبال سهم خود خواهم رفت. هرقدر هم که سوادم ،جرئتم، حرافی ام، قومم و موقعیت ام بهتر باشد، بهتر می توانم حق و سهمم را بگیرم
اینجاست که مامورین عادی دولت ، صاحبان و مامورین موسسات غیر دولتی همه و همه غیر از معاش بدنبال (وند) و سهم خویش اند. بنابرین مالکین و کارمندان بانک های دولتی و خصوصی با رشوت های دالری، صاحبان شرکت های ساختمانی با تقلب و کثافتکاری های پروژه های بی کیفیت،جنرالان و قوماندانان از پول قروانه و معاش سرباز، طبیب با هزار راه و روش دیگر سهم (حق) خود را میگیرند.بنابر گذارش ها معلمین مکاتب دولتی و خصوصی و حتا استادان دانشگاه ها در بعضی موارد از جیب شاگردان شان می دزدند و این لست سیاه را انتهایی نیست.
تلخبختانه پس از اشغال افغانستان توسط امریکا و حاکم شدن دموکراسی امریکایی دزدی وند زدن جزء لاینفک فرهنگ و دیوار محوطه اخلاق فرهنگی گشته است، شاید روزی برسد دیوار این قلعه ء کج امریکایی از هم بپاشد و بریزد، اما مطمئنم هر دیوار فرو ریخته هزاران بذر خشت کژ خواهد داشت و بیچاره مردم با این خشت های کژ چه خواهند کرد؟

۱۳۹۹ بهمن ۱۳, دوشنبه

آرامش در سواحل آکلند

انگار برخی ایام ، برخی از احساسات و شماری از آدمها و مکانها، خود را چنان با خط درشت ثبت تقویم ذهن آدم میسازند که دیگر پاک کردن و خط زدن شان از لوح حافظه امریست محال. از نظر من ذهن آدمی بسان بوشکه ی چوبی است که قطره قطره با شراب خاطرات پر میشود.این شراب گهی ته نشین میگردد اما هرگز خالی نمیشود. زیرا خاطرات آدمی، در واقع راز و رمز تمامی گل برگ های مانده در لای صفحات کتاب زندگی اند، که عطر خاصی از خود به جا میگذارند واز لحظاتی که خوش گذشته یا بد ، از آرزویی که بر باد سپرده شده یا همآن لحظه با شور و شوق در دل جوانه زده احساس ماندگار و عکسی جاودان به یادگار میماند


این روز ها ، از دل آسمان، به همراه هر برف و بارانی،بر سرم خاطره می چکد. انگار که تمام ثانیه های خاطراتم را ابر ها در خود پنهان کرده، گهی با طراوت آغازین و گاهی با دلتنگی ها سنگین بر من  می باراند. رگبارامروزی مرا به سوی لمس خاطره ئ با دل پر از دغدغه و سر سودائی در کنار ساحل آرام و زیبائ آکلند کشاند.

آری دومین روزی بود که به آکلند آمده و مهمان پسر خاله عزیزم حاجی عبدالهادی جان ضارع بودم.ایشان نزدیک ظهر رو بمن کرده  گفتند:فردا سفر داری! بیا در این هوای خوب یک چکری بزنیم.آکلند را خو کمی بلد هستی کجا میخواهی برویم؟با تشکرگفتم: دوستی را که اینجا زندگی میکند و سالها قبل همکار بودیم از فیس بوک یافته ام بیا او را سرپرایز کنیم. قبول کرد. آدرس را برایش نشان دادم و راه افتیدیم.  وقتی به سرک منتهی به آدرس رسیدیم دیدیم راه بند است. راه دیگری را رفتیم عاقبت الامر آن راه را هم با تیر نارنجی منحرف کرده بودند. دیگر با وصف اصرار حاجی هادی از رفتن صرفنظر کرده و پس از گوش دادن به حس ششم  گفتم: حاجی جان باشه بار دیگر بخیر! حالا برگرد خانه! حاجی هادی قبول کرد اما بدون آنکه از راهی که آمده بودیم دور بزند در حالیکه با من صحبت میکرد همینطور به پیش میراند تا اینکه اقیانوسی یا بهترست بگویم دریاچه ای که ابر های خاکستری بر فرازش خیمه زده بودند از فاصله نه چندان دور پدیدارشد. او بلافاصله شیشه های موترش را پاهین کرد نسیمی خوش در آن گرمای بعد از ظهر همراه عطری ملایم در داخل موتر پیچید. سپس بدون آنکه مسیرش را تغیر دهد گفت: بیا در کنار ساحل یک هوا خوری کنیم بعد بخانه بر میگردیم! جاده ساحلی بسیار زیبابود. یک طرف درختان جنگل، طرف دیگر دریاچه خسته از تب وتاب عمر، بر بستری آبی مایل به نقره ئی در زیر آفتاب گرم ،بی هیچ جنبش و موج با عظمت خاص، بسان سرداری خسته از جنگ غنوده بود. بهر میزان که موتر حامل ما دورادور و کنار مشرف بر دریاچه می چرخید انگار گوشه هائ از زندگی لبخند می زدند.شفافیت درختان ، موج های آرام دریا که بعد ها پدیدار شدند مسحورم می کردند .حتا حضور نسیم آرام برخاسته از دریا را در درون موتر حس می کردم. خلاصه تلطیف فضا چنان زیبا و رومانتیک بود که از موتر گشتی دلم سیر نمی شد اما حاجی هادی بالاخره در میانه راه کنار ساحل در  یک پارکینگ ایستاد و هر دو از موتر پیاده شدیم .

با وصف اینکه در میان موتر، در باره چیزی دیگری اگر اشتباه نکنم موضوع مسئله دینی حرف میزدیم اما پس از پیاده شدن از موتر، ذهن هر دوی ما درگیر در حلاوت زندگی میشود و سعی میکنیم تلخی ایام را با دوزخ و برزخ به ژرفنای دریا بفرستیم. .

لرزش شاخه های درختان که در سمت چپ عکس گوشه ای از آن نمودار است، تن و تن پوش شسته ای داشت و خبر از وزش باد ملایمی می داد. در میان شاخه های درخت کاج چند مرغ قناری می خواندند. سرک کنار ساحل بلندتر از ساحل بود هر دو به سطح مایل و پاهینی بر روی ساحل فرود آمدیم. سگرتی روشن کرده زیر درخت  رفته دل به تماشا می چرخیدیم. تیلفونم را بیرون می آورم عکسی سلفی بیادگار میگیرم. حاجی هادی میپرسد تشنه نشدی؟ و بدون اینکه حرفم را بشنود بسوی موتر بر میگردد تا آب بیاورد. میخواهم با رفتن او با تمام قوت در این فضای رومانتیک فریاد زنم (کشتی نشسته گانیم – ای باد شرطه برخیز- باشد که باز و بینیم دیدار آشنا را) در این اثنا انگار همین درخت به سخن آمده خطاب بمن میگوید:پدیده زیبایی ظاهرآ تباهی دارد اما این پدیده در اصل جاودانه است، همین رنگ سبز زیبای برگهای من رفته رفته در این کیمیای روزگار محو شده، نخست زرد و سپس قهوه ای میشوند اما این پایان دنیای من نیست. دنیا با ریزش برگ ها برای من به پایان نمیرسد تا وقتی امید روییدن دوباره در قلبم زنده باشد.لهذا وقتی دوست داری دنیا  طبق آرمانهایت رفتار کند در کشاکش فراز ها و فرود های گریز ناپذیر دنیا تسلیم مشو و لبخند بزن، تا از زیبایی هایی که میپسندی لذت ببری! عمر کوتاهست.فرصت ها اندک! بسویش مینگرم و میگویم:ای درخت کاج! هنوز کودک بودم که خوانده بودم درختی از نسل تو در کوه قاف با امیرحمزه عرب سخن گفته بود و راه کشتن قوم خوک سران و گاو سران را یادش داده بود من از تو در این دنیای آدمها دو سوال میپرسم یکی اینکه نصحیت ترا از کتاب داستایوفسکی هم آموخته ام. ایشان میگوید: سخت ترین کار دنیا اینست در حالیکه احساسات خفه ات میکند باید منطقی رفتار کنی اما نگفته چگونه ؟ آیا تو میتوانی برایم بگویی چسان؟ دوم اینکه : عمریست میان من و دل جدالیست. در این جدال همیشه او پیروز ست و من مغلوب و مطیع. حتا نمیفهمم عکسی که در آینه میبینم منم یا دل؟ یعنی اینکه گاهی خودم را نمیشناسم.! تو میدانی راه خود شناسی چیست؟سکوت و آرامش حکمفرماست ! شمال میوزد و از درخت کاج صدائ ملکوتی احمدظاهر برمیخیزد( ما ز رسوایی بلند آوازه ایم – نامور شد هر که شد رسوای دل) در عین حال نگاهم را غرش موج هائ آرام دریا که خود را عاشقانه بر ساحل می کوبند با خود میبرد. این امواج از یک سو تا ساحل ریگزار اقیانوس که من ایستاده بودم دامن میگسترید و در برگشت تا خط آرام شروع جنگل کم عمق آنسو گسترده می شد. حاجی هادی نیز با دو بوتل آب سرد بر میگردد. تصور کردم حرفهایم را با درخت شنیده و حالا خواهد پرسید چرا مثل مدگل دیوانه سر بخود چالانی ؟اماانگارچیزی نشنیده بود. هر دو در امواج آرام دریا خیره مینگریم و بوتل آب مانرا سر میکشیم 

ابر های خاکستری انگار، گرد نقره، بر دریاچه می پاشند.دریاچه سیمگون میشود. اینجا عروس لباس نقره ی خیال ، دامن  زیبایش  را بر سطح آب می کشد و با انعکاس اشعه آفتاب بی رمق، موج های نقره در نقره درون هم می خلند و مرا محسور خود میسازند و تا ژرفنا ها و پهنا های آرامش با دل پر دغدغه در حالی سفر میکنم که چکه، چکه از شراب این خاطره زیبا در بوشکه ی چوبی ذهنم علاوه میگردد. لحظه ای بعد با سپاسگذاری از پسرخاله ام خوشحال و امیدوار درحالیکه جنازه ی پوسیده و نیم بند دل زدگی های زندگی، دلهره ها و دغدغه ها را به ساحل این دریاچه سپرده رهسپار خانه میشویم..

 

۲۷ نوامبر ۲۰۱۸

آکلند – نیو زیلند

۱۳۹۹ بهمن ۹, پنجشنبه

الهام و حس ششم

 حس ششم" را نخستین بار از استاد بیولوژی ام شهید اکبر خان قلعه آهنگرائی در صنف ششم شنیدم. وی هنگام تشریح "حواس پنجگانه" بطور ضمنی گفت: دانشمندان اکنون "حس ششم" را هم تشخیص داده اند. که ذریعه آن ، میتوانید به جاهای که قبلن رفته و یا حتا نرفته اید در عرض چند دقیقه محدود در رویا های تان سفر کنید! به شنیدن صدا های خاص که قبلن شنیده و یا حتا نشنیده اید نائل شوید و بدیدار از آدمهای که دیگران نمیبینند بطور خیالی بروید! من آنرا نوعی" خیال پلو" پنداشتم. اما درمجله ژوندون همانزمان خواندم که حس ششم، حس دریافت الهام است. که با تحقق همان رویا، از طریق الهام، پی به راز حس ششم میبریم. یکزمانی هم در مضمون "بدیع و بیان" صنف یازدهم وقتی معلم،  دوبیتی (ماه من هرگز نمیخیزد زخواب – تا نبوسد دست و پایش آفتاب ) را خواند. حس کردم شاید یار شاعر همیش در حال "چرت سحرگاهی" با تجربه حس ششمی زیر لحاف بوده درحالیکه این یک صنعت ادبی زیبا بود. بهر صورت اگر پینکی رفتن "حس ششم" باشد همه ما این حس را داریم ولی در وجود بعضی ها شاید فعالتر باشد. خودم از نوجوانی وقتی، صُبح  ها نور بر تاریکی مستولی و گاهی هم اشعه خورشید در بستر خواب بر روی چشمانم تابیدن میگرفت. سرم را زیر لحاف میکردم تا چشم بسته دنیا را تماشا کنم. بعضی از روزها اصلن نمیخواستم از جایم برخیزم تا زندگی شروع شود. میخواستم زیر لحافم بمانم و تاریکی را اینگونه ستایش کنم :

امشب به بر من است  آن مایه ی ناز

یا رب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

ناگفته نماند که گاهی الهام را در همین پینکی های صبحگاهی تجربه کرده ام. طوریکه وقتی از هجوم اتفاقات دل شکن، در قعر دلسردی و ناامیدی ها چشمانم رامیبندم، حس ششم فعال  و گاهی برایم الهام میشود که: فلان جا تو ملامتی! در فلان شکست خودت مقصری! بخت از ازل سیاه هست نمیشود ! دنیا را اینهمه تیره و تار منگر! روزهای خوب و قشنگی هم خواهی داشت!بر خیز که آخرین شانس است

گرچه شگوفاندن خنده دروغین یا زهرخند  بر روی لبی که دچار روزمرگی یا دل فریبی شده سخت تر از، کار کردن در معدن ِذغال سنگ است،با اینحال سالها به همچو الهام ها با  جرئت زهر خند زدم. ولی  این اواخر تجارب ذیل بر حقانیت الهام در حس ششم باورمندم ساخت.

۱- شبی  با خستگی ناشی از کار پیهم فاژه میکشیدم. با اینحال تلفونم پیهم زنگ می خورد. حوصله صحبت را نداشتم اما در دلم الهامی شد بردار گوشی را! صدائ آرام اما سرشار از محبت در گوشی پیچید. عزیز دیر یافته ای از حال وروزم می پرسد. چنگی به خاطرات گذشته می زند. از صفای همآن دیارمی گوید. اما نمی تواند از کنار گله اش به آسانی بگذرد! همانجا برایم حس ششم برای بار دوم الهام میکند حق با اوست عاطفه ای سیال او، خشم ناشی از هزار و یک دلیلم را بسهولت می بلعد و اسماعیلِ درونم را در کنار پایش به قربانی وا می دارد. سپس او مرا بسهولت ازدل نهنگ انزوا که سالها قبل یونس وار بلعیده ام بود، درمی آورد و سپس شبیهِ آفتابی که روی قفسه های کتابخانه می افتد هر روزه روشن و گرمم میکند امروز میدانم که این الهام معجزه ها در پی داشت ورنه امروز تنِ نهنگ گورِم میگردید  و به بوی بحر خو میکردم.

۲در کمپ پناهندگان در بی سرنوشتی میزیستم. با آنکه بن بست ها و جاده های سنگلاخی را یکی پی دیگر رد کرده  و پس از بار ها جنگیدن و زخمی شدن همچنان خسته نفس میکشیدم، روزمره گی آزارم میداد. تقریبن دچار فروپاشی عاطفی شده بودم . به این نکته معتقد گردیده بودم که زندگی دیگر تا لحظه ی واپسین و تا آخرین دم، صرف برای مصرف شدن و توام با خُسران و ضَرر میباشد شادی ای در کار نخواهد بود. دیگر حتا نمیخواستم بدانم خوشبختی چیست؟,چونکه دیگر دنبالش نبودم شاید هم بگفته ایرانیها زده بودم به سیم آخر زیرا هیچ چیز غمگینم هم نمیکرد. پریشانی مثل کوری که گریبان آدم را با تمام قوت محکم میگیرد، فریادم را بر آورده بود. خودم هم ظاهرآ بینا بودم  ولی در اصل فقط توهم دیدن داشتم. حتا چند ثانیه بعد یا چند قدم پیشترم را هم نمیتوانستم تشخیص دهم. اما گاهی در قعر همین تاریکی برای خود کلبه ی خیالی میساختم و با معشوق خیالی در دنیای خیالی به خیال خودم در عدم قدم میزدم. شاید ظرفیت حافظه کوتاه مدتم کم شده بود و توانایی نگهداری خاطرات گذشته را از دست داده بودم.

بهر حال روزی باران شدید با قدرت تمام بر روی سقف و پنجره اتاقم،  تن میکوبید. با غرش ابر ها و درخشش رعد ها در آسمان خدا، محال های زندگی صاعقه وار از ذهنم رد میشدند. درحالیکه از پشت کلکین اتاق به تماشای رد پای باران بر روی حویلی کمپ مصروف بودم واژه های چون الهام، آرزو و امید به عنوان یک سری مفاهیم در ذهنم میچرخیدند .الهام چیزی بود که باید به من میشد که توقع بهترش را نداشتم. آرزو هم چیزی بود که باید میکردم ولی نه کرده بودم. امید چیزی بود که باید میداشتم که داشتم. در این میان پول هم چیزی بود که نداشتم. این آخری همینطور بی ربط  آمد خواستم بدانید که هرگز بی ربط نبود. بهرحال با حسرت پلک زدم و نگاهی به آنسوی سرک انداختم دیوارهای خشتی خانه های رهائشی  تا کمر تر شده بودند،  شمشادهای اطراف پارکینک و عکاسی ها دوش گرفته حسی عجیبی داشتند. تماشای این لحظات توام با مرورخاطرات گذشته دوباره آرزو های ناتمام ناب برای آینده را در دلم گره زد تا جائیکه فراموش کردم کجایم و به چه بهانه و مناسبتی برای تماشا در پشت کلکین ایستاده ام؟ در حالیکه صدای موسیقی باران لحظه به لحظه آستانه تحملم را بالا میبرد، صبورتر و عاقلتر به زندگی فکر میکردم و با خود میگفتم: شاید سرنوشت حتمن به اینجا منتهی میشد. چه میشه کرد بجز اینکه صبوری پیشه کنم. یکبارحس ششم فعال گردید و حس کردم بجای اتاقم در کاکپت هواپیما نشسته ام و آلات جهت یابی جی پی ایس را چک میکنم  "!

آری وقتی هواپیمای از فرودگاه کابل به سوی مثلن جده پرواز میکند. اگر جهت یاب این هواپیما فقط چند درجه مسیر حرکتش را تغییر دهد، در آخر شاید به جای جده، به استانبول یا بنگله دیش خواهد رفت. این اشتباه رفتن جی –پی ایس چقدر در زندگی آدمها مصداق پیدا میکنه را من همانجا در خود یافتم!و بحیث حس ششمی الهام گرفتم . سپس بلافاصله چنگی به دامن حافظ زدم که او هم میگفت : چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند- رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند!



اي كاش! اي عشق! اي عشق ما را ز ما ميرهاندي
و ز خاك ما زاده چون خون, فواره اي ميجهاندي
هنگام هنگامه ها ماند, گم شد نصب نامه ها ماند
خود كي سزاوار بوديم, ما را درين خوان تو خواندي
ما خفتگان فسونيم, زندانياني قرونيم
اي كاش آتش فشاني بر خاك ما ميفشاندي
تيغ چو كاووس بستيم, رخش چو رستم نرانديم
حق بود اي پير اگر تو , ما را ز درگاه راندي
ما همسرايان ناليم, از نسل سنگ و سفاليم
از سوي ما تو اين ترانه, تو خود نوشتي و خواندي

اي كاش! اي عشق
واصف باختری

۱۳۹۹ بهمن ۳, جمعه

ارگون و هرچه بادا باد

سه روز در ارگون

پیوسته به گذشته

موبل و فرنیچر دفتر قوماندان لوای سرحدی ارگون بمراتب زیباتر و لکس تر از دفتر حمزه قوماندان گارنیزیون خواجه رواش و دفتر سرانجنیر قوای هوایی بود. دگروال صبور خان قوماندان لوا سرحدی ارگون آدم با فرهنگ و متشخصی بود. دفتر را با نقشه ای از کره زمین، نقشه ای افغانستان و عکس رهبران آنزمان تزئین کرده بود. با ما هم برخورد بسیار صمیمانه و با فرهنگ نمود. پس از صرف طعام (لوبیا) سریاور قوماندان لوا ما را به محوطه ای عقبی دفتر که بشکل باغچه ای تزئین شده بود و مهمانخانه ای نسبتن مرتبی داشت برد. تا همانجا برای سه روز اقامت کنیم. فرشی از گل های جریبن  و نسیمی که آنها را به لرزه در می آورد در آن محوطه خشک نظامی بطور رومانتیکی ، حادثه فرار از مرگ  را که لحظه پیش اتفاق افتیده بود، بکلی از نظرها ناپدید میکرد.  کتواز در ذهن من  با نام دختر همسایه ما خماری که از وردک بودند  و در غزنی با ما در یک حویلی میزیستند پیوند خورده بود. او در ارگون نامزد بود. درست یادم هست آخرین باری که شوهرش یک لاری غوزه جلغوزه را برای سوخت زمستانی شان در پشت قلعه ما پاهین کرد و رفت. من با عالم و سالم برادران خماری از میان آن غوزه ها جلغوزه می پالیدیم. همانطوری که در خیالم دوران آرامش و کودکی در غزنه پرسه میزد و ناخود آگاه بروی گلها لبخند میزدم، سرم بی اختیار به هر سو می چرخید تا کتواز ارگون را که نام آن از کودکی از زبان عالم جان در گوشم آشنا بود بیشتر ببینم.شاید هم قسمت باشد خماری را ببینم و از برادرانش عالم و سالم که مثل برادر باهم بزرگ شدیم بپرسم. در همین زمان سربازی داخل آمد و گفت شکیب کدام تان هستید صاحب؟ برایش گفتم من هستم. گفت: بشیر را میشناسی آمده پشت دروازه میگه صنفی ام هست! گفتم بگذار بیاید. آری خودش بود. همان چشم های مهربان اما خسته، همان گرمی دیدار و صمیمیتی که هرگز نقصان نمپذیرفت.در لحظه ای برایم از غزنه ، از مارش ها و کنسرت ها انترک ها و درامه های مکتب سخن گفت! بشیر از جلال آباد بود و پدرش در بانک غزنه در اوایل حکومت خلقی ها ماموریت داشت. او را تلاشی از پل باغ عمومی کابل مستقیما به اینجا آورده بود و فامیلش هیچ اطلاعی از زنده و مرده اش نداشتند. ولی از اینکه خطاط ماهری بود در غزنی شاگردی مرحوم آغاگل بدگر خطاط هفت قلمی را کرده  بود، در قرارگاه لوا کاتب شده بود. او با دیدن من از فاصله دور حدس زده بود من همان همصنفی اش باشم، اما هنگامیکه در لست عمله پروازی اسمم را دیده بود مطمئن شده بود که  دیگرهمین آدم همان شکیب روزگار گشته هم صنفی و دوست طفولیتش است. با بشیر سرگرم درد دل و یادآوری از خاطرات مکتب خطاب الدین شهید غزنه بودم که سریاور دوباره آمد و گفت: اینجا آدمی پر نفوذی است که خان منطقه بشمار میرود بنام امین خان! او آمده و میخواهد شما را ببیند و شب هم شما را مهمان کرده است. با داخل شدن امین خان، بشیر با من خداحافظی کرد، اما حین خداحافظی کوه بزرگی را سر شانه ام گذاشت و از من خواهش بزرگی کرده گفت: مرا از اینجا با خود بکابل ببر! مرا از مرگ حتمی نجات بده و رفت!! بهرحال امین خان آمد و پس از بغل کشی جانانه شب ما را به لاندی پلو دعوت کرد. ما که پس از زهرمار کردن آن لوبیا از نان بد ما می آمد با تشکری پذیرفتیم  و همانساعت غرض بازدید از شهر ارگون به همراهی خان روانه شهر شدیم. شهر که نه اما میشد بازارک بر آن نام نهاد. اما اندکی آنسو تر از بازار در عرض راه خانه خان، مزرعه زراعتی سبزی بچشم میخورد، باد پائیزی در درختان سپیدار بلند آنجا با صدائ عجیبی می پیچید اما آفتاب مستقیم می تابید و بسیار هم در همان فصل پائیز گرم و سوزان بود.عرق ها را از پیشانی های هر کدام ما سرازیر کرده بود. در جنب خانه ای خان دهقانی به سختی با قلبه گاو مشغول شخم زدن فصل خزانی در زمینش بود و با دیدن ما صدا کرد پیلوتان هم دوی دی.

بهر حال وارد خانه ای خان شدیم. خان هم در خانه اش خلاف عرف معمول آنجا، کوچ های چرمی بسیار زیبا گذاشته بود. کوچ های که در کابل هم فقط اعیان و اشراف داشتند. وی میزبانی خوبی از ما کرد اما من در جریان روز بفکر بشیر فرو رفته بودم حیران مانده بودم به این آدم چه پاسخ بگویم؟آیا واقعن کمکی از دستم بر می آید؟ از امیدی که در چشمانش نسبت بخود خواندم دانستم او تصويري توانمندی را در مورد من در ذهنش ساخته بود،همانگونه كه منهم تصويري از توانمندی او را در ذهنم ساختم و شگفت زده شدم که در عالم بی واسطه گی توانسته کاتب قرارگاه شود.فکر میکنم در همان لحظه، بیشتر "دو تصوير" ماها با يكديگر در ارتباط بودند، تا دو موجود بشري دوست و همصنفی

به مهمانخانه برگشتیم بشیر دوباره آمد من برایش گفتم تو خودت بگو من چکنم؟ گفت من نمیدانم هر طوری میشه نجاتم بده! گفتم عریضه نوشته کن برای رخصتی قوماندان لوا آدم خوبی هست ازش خواهش میکنم که رخصتت بدهد تضمینت را هم خودم میکنم گفت ممکن نیست! هیچ امکان نداره! من میفهمم ! گفتم خی دروازه هیلیکوپتر را باز میگذارم یک پرده ضخیمی در آخر آن هست پشت پرده پت شو پناه بخدا میبرمت درست است؟ گفت گیر نیایم در آنصورت مرا در خط اول میفرستند. گفتم خوب تو برو با خود فکر کن اگر کاری از من ساخته باشد دریغ نمیکنم. در حالیکه دلهره داشت خیلی خوشحال شد و رفت. فردا هیئت تخنیکی که دوستم انجنیر داوود وردگ  و میرزا خان پنجشیری و یک میخانیک دیگر بود با هیئت مصونیت پرواز تشریف آوردند. طیاره بزودی آماده پرواز شد و تحقیقات مصونیت پرواز هم بخیر و عافیت بر من و وحیدالله  تمام شد!  و الله بلا افتید بگردن رئیس ما سنگر صاحب

بهر حال آمدیم سوی مهمانخانه قرارگاه امروز در چند ساعت از بشیر خبری نشد ناچار خودم دنبالش رفتم. دوباره برایش گفتم من هیچ صلاحیتی ندارم تا با استفاده از آن کمک ات کنم اما پناه بر خدا گفته دهن جوال در دزدی ات میگیرم. فردا هر گونه که میخواهی به اندازه توان زمینه سازی میکنم. اما بشیر امروز گونه ای دیگری بود گفت: نه تشکر پشیمان شدم. دونیم سال دیگر مانده همینجا میگذرانم.حس کردم کورسوی امید، در قلبش میتپید. ناامید نبود! امیدوار هم نه!حالتی بین شاد و ناراحتی، بین تاریکی و روشنی، بین سیاهی و سفیدی داشت. امروز انگار تنها نبود، لااقل خودش را با خود داشت. اما با آنهم معلوم بود روزهای بی روحی را میگذراند. با صدای خسته و بسیار آرامی، کلماتی را زیر لب زمزمه کرد و همینقدر گفت: هرچه بادا باد! البته قسمت! و سرانجام در حالیکه رنگ پوستش با سفیدیِ گچ دیوار پشت سرش همرنگ شده بود رو بمن کرده گفت : 

نامه ای نوشته ام با یک نشانی ! خانه ما در سرک اخیر رحمان مینه هست همین را ببر و قصه را به پدرم بگو اگر بار دیگر آمدی باز گپ میزنیم. حالا نمیشه ! خواب خوبی ندیدم. رفیقی دارم با او هم مشوره کردم مشوره نداد.

همرایش وداع کردم. اما این وداع چنان متأثرم ساخت که قريب بود اشک از چشمانم جاری گردد، فردا کابل آمدم و پس فردایش راسا به خانه شان رفتم. داستان را به پدرش تعریف کردم.پدرش در حالیکه آه جگر سوزی از ته دلش کشید گفت: خدا به همراهش اینکه بچگی نکرده و فرار نکرده خوشحالم که مرد شده امّا چنان اندوه عمیقی را در سخنانش دیدم که حتا ديدن آخرين لحظات فلم "تايتانيک" نيز آنقدر متأثر کننده نیست! واقعن که در نسل ما ( دل کس به کس نسوزد به دیار ما به حدی – که غزال چوچه اش را به پلنگ میفروشد).

آری! بشیر هم صنفی و هم نسل من تن به "هر چه بادا باد" داد و بیادش آهنگ زیبای انگلیسی احمدظاهر را که اصلن از دوریس دی است و مطلع اش "هرچه بادا باد" است تقدیم حضورتان  میکنم


هرچه بادا باد! دوریس دی و احمد ظاهر

Que Sera, Sera

دوریس دی  (زاده ۳ آپریل ۱۹۲۲) خواننده و بازیگر آمریکایی است. وی در ۳۹
 فیلم سینمایی بازی کرده‌ و دهها البوم آهنگ از خود به یادگار گذاشته است.
آهنگ زیبایی از او (هرچه بادا باد) را که عنوانش بزبان هسپانوی یا هم ایتالوی است و متن به زبان انگلیسی است احمدظاهر خیلی زیبا سروده است 





When I was just a little girl
I asked my mother, what will I be
Will I be pretty, will I be rich
Here's what she said to me.

Que Sera, Sera,
Whatever will be, will be
The future's not ours, to see
Que Sera, Sera
What will be, will be.

When I was young, I fell in love
I asked my sweetheart what lies ahead
Will we have rainbows, day after day
Here's what my sweetheart said.

Que Sera, Sera,
Whatever will be, will be
The future's not ours, to see
Que Sera, Sera
What will be, will be.

Now I have children of my own
They ask their mother, what will I be
Will I be handsome, will I be rich
I tell them tenderly.

Que Sera, Sera,
Whatever will be, will be
The future's not ours, to see
Que Sera, Sera
What will be, will be


.

۱۳۹۹ دی ۱, دوشنبه

روایت های از غزنه شریف

 سکوت، خانه نشینی ، چُرت زدنها و رویا پردازی های اجباری سالی که در حال گذر است، گاه گاه شمیم نابترین عطر خاطراتم را  نیز به همراه داشتند، انگار باد ها موسمی، دامن دامن، آنها را با خود می آوردند.

آری! هر از گاهی نسیم آرام بهاری، تف باد تابستانی، شمالک سرد پاییزی و حتا طوفانهای زمستانی وظیفه گرفته بودند تا آنعده از رویداد های زندگی که از مرورشان دانه لبخندی هر چند گاهی تلخ روی لبم کاشته می شوند را با اشتیاق و بعضآ بی میلی روی صفحه کمپیوترم بنویسم تا پس از نشر، هنگام خواندنش با دوستان اینبار با شادی و شیرینی سبز گردند و گل دهند. شاید، برای رها شدن از دغدغه های زندگی و آرامش یافتن از افکاری که مدام در سرم می چرخیدند به دستاویزی چون خاطره نویسی نیاز داشتم. تا بتوانم هم بار رنج غربت را در این تنهایی تار قرنطینی به دوش کشم و هم در پهنا و ژرفای این نومیدی و یاس زنده بمانم.  گرچه اولویت بندی و حتا عنوان بندی خاطره های پراگنده و باد آورنده کاریست دشوار اما بمقتضای لیس للانسان الی ما سعا! سعی ام را کردم، و اگر زنده بودم همینسان ادامه خواهم داد.

از هفته قبل بدینسو انگار نفس باد صبا سرد زمستانی، روی دوشش عطر ناب خاطرات غزنه شریف را حمل و مشک فشانم می کرد. خاطرات دوران بی غمی ، آرامش، میله ها و طوی های غزنه! و بیشتر از همه نذر یا میله ای زنانه مردمان شهر بنام "دیگچه بی بی" با پنجه اش در نظرم میچرخد.

بلی! گرچه غذا های هوسانه غزنه، معمولن غذا های ساخته شده از آرد گندم میباشند. مثلن آشک که ما  آنرا درغزنه(آش ) میگوئیم. آش رشته  یا بریده که ما آنرا (اوگونی) میگوئیم. سیمیا که یکی از لذیذ ترین غذا های آن روزگار بود. پم (پهن) برگ، تقریبن مکرونی گونه ، کاچی، پیرکی (بولانی) و اوماچ، که همه از آرد ساخته میشوند. اما برای نذریه ها بجای غذا های نامبرده پختن برنج را رجحان میدادند. زیرا برنج آنزمانها اندکی خاص بود و فقط در محافل خاصی چون دیگچه، عروسیها و ختم ها پخته میشد. لهذا در دوران کودکی من، پلو ، شوله شیرین و شیربرنج خوراکه های اندک کم یافت تر و خاص تر بودند و دیگچه به همین دلیل بچشم ما کودکان آنزمان زیباتر از عید مینمود. مادر مرحومم هر ساله بیشتر از یکسیر برنج را برای زیاد شدن روزی ، بقای صحت و سلامتی فرزندانش نذر دیکچه میداد.( آخرین دیکچه اش را در پشاور بیاد دارم.)خاله ام شوله شیرین و زن کاکای بزرگم شیربرنج دیگچه میدادند.در مورد دیگچه از عمه مرحومم که چراغ دیگچه ما را بدستهای خودش می افروخت صرف همینقدر شنیده بودم که: این نذر را بی بی فاطمه برای امام حسین پس از گذر ماه سفر داده است


برنج وطنی و خارجی

در  روزنامه سنائی چاپ غزنه که پدرم هر روز دیگرانه از دفترش با خود بخانه می آورد هیچ  مطلب به اندازه نرخنامه شهر داری که روزهای اول هفته منتشر میشد توجهم را جلب نمیکرد. صنف چهارم ابتدائیه و سواد اندک داشتم که به مادرم آنها را یکایک و گاهی  با اشتباه میخواندم. دقیق بیادم است که آن سالها در نرخنامه شاروالی برنج لونگی اعلی بغلانی دوازده افغانی فی کیلو- برنج لغمانی اعلی لونگی یازده افغانی فی کیلو و برنج لکُ و برنج شوله و ادنی شش تا هشت افغانی فی کیلو بود. در حالیکه مضاف بر اینها در بازار دو نوع برنج دیگر خارجی هم بود. یکی برنج دیری دون (دیره دون محل تولد نادر شاه پدر محمد ظاهر شاه در هند برتانوی) که به نسبت گرانی بیش از حد خوراک خاصان بود و دیگری هم برنج بنگله دیش که به نسبت ارزانی اش مشهور بود. اما مادرم دشمن برنج "بنگله دیش" بود و برایم همیش توصیه میکرد هوشت را بگیر بچی که بنگله نباشه! حیرانم این برنج ارزان کیلوی چهار افغانی معادل یک قران بنگله دیشی چسان از بنگله دیش به غزنه وارد میشد؟ بعضی ها میگفتند دانه برنج بنگله دیشی اس اما در مناطق گرم مشرقی کاشته میشد! از کسی دیگری هم شنیدم که خدمتگارانی در اردوی انگلیس این برنج را با خود در افغانستان آوردند و بعضی از آنها در افغانستان ساکن شدند و این برنج را همانها در افغانستان مروج کردند و میکاشتند ولله و اعلم

دیگچه ها و خاطره هایش

نمیدانم رنگها در آن زمانها شفاف تر بودند یا دقت من برای دزدیدن وقایع اطرافم ژرف تر بود چونکه دقیق یادم هست آنوقتها خبر دیگچه مثل خبر عید در کوچه میپیچید. کوچه ها مکانی امن برای بازی کودکان، فضائ بسته و محیطی که همه همدیگر را می شناختند بود. همچنان کوچه تربیون خبری و رادیوی که کودکان خبرنگاران و ژٰورنالیستانش بودند، بود. در سابق ها شنیده بودم حتا اعلام پختن آش را کودکی با ترانه اش اینسان کرده بود( اگر رضای خدا بود ما صبا آش میکنیم.)

 اما دیگچه یعنی امید به تحقق آرزو های نذر دهنده گان و همینکه چراغ دیگچه را روشن میکردند بزرگان خانواده با اخلاص بدرگاه خداوند نیایش میکردند و آرزو هایشان را یکایک بیان و طلب میکردند سپس یک زن مسن سر دیگ را با بسم الله باز میکرد و اگر میگفت پنجه بی بی در برنج است دیگر ته ئ دل همه آرزو کننده گان به بر آورده شدن آرزو های گفته و نهفته گواهی میداد و مطمئن میشدند که به همین نزدیکی ها کورسوی امیدها یکباره به آتشفشانی از جنس ماندگارترین خورشید تبدیل خواهد شد. تیره گی با همین نور بر چیده خواهد شد. امید ها گل خواهند داد و ملائک دسته دسته بر زمین فرود خواهند آمد، و خطبه عاشق و معشوق خواهند خواند. اما گاهی همین شور و شعف هم دیری نمی پائید. یکبار زن سالمندی که از شمالی بودند و در همسایگی ما بسر میبردند. پسرش بخیالم در شفاخانه غزنی یا سره میاشت کار میکرد.خطاب بما گفت: حالا چند تا فرشته آرزو های ما و شما را یاد داشت میکند. چند تای دیگر آنها را پیش باری تعالی پیش میکند اما پیش از اینها چند فرشته دیگر نشسته اند تا ما شکرانه داد نعمت های خود را ادا کرده ایم یا خیر! لهذا پیش از پیش آن فرشته شکرانه نویس را بیکار مگذارید از این همه نعمات خداوندی شکر بکشین تا خدا آرزو ها را بر آورده کند ! و سپس شکرانه ها آغاز میشد! خدایا شکر! به اشکل داده گی ات اول شکر!! ثانی شکر الهی شکر والشکرو نعمتی و..

وقتی به  آرزوهای مادرم، عمه ام و بی بی حاجی خاله ام که خداوند هر سه شانرا غریق رحمت کند می اندیشم ، آرزو های آنها نه انقدر بزرگ بود و نه انقدر دور!. فقط نیاز به دستی از غیب را حس میکردند تا زودتر امکان پذیرش کند. اما بعد ها فهمیدم همین نفس کوچک بودن آرزوها، وقتی دست نیافتنی میشود غم انگیزتر میگردد. واقعن آنها چه نسل قانعی بودند. مگر از این زندگی بجز خوشبختی خانواده برای خود شان چه میخواستند؟ اما آرزوهای نسل من اندکی رنگین تر شده بودند! هرچند با خیره ماندن به دستهای طلایی انوار خورشید بیجان پاییزی!. زبان نمی چرخید اما قلب آرزو میکرد تا در میان آن شیار ها، روزی نور خداوندی ناگهان به تمامیت برسد!!! محال هایی، روزنه های فکری نسل مرا تسخیر کرده بودند طوریکه خنده بر لبهای ما ، قاه قاه می گریست اما به برآورده نشدنش حتا فکر هم نمی کردیم؟ حتا اگر آرزو، رسیدن به قله  فراتر از توانایی ، در سر داشتیم به پنجه بی بی دل میبستیم. در حیرتم که آیا  با راه کج کردن ، بیراهه گزیدن، میشود به دست نیافتنی ها رسید؟

در یکی از دیگچه ها  کاسه چینی ظریف قاشقاری ما از سر تغار خمیر افتاد و شکست. بدنبال مقصر هرکدام تقصیر را بگردن یکی دیگر انداختیم. پدرم که خدا رحمتش کند آن کاسه را بچشم یادگاری مادرش میدید. با آه و افسوس تو ام با عصبانیت گفت: همه تان مقصرید.!!! دیروز در حالیکه مصروف نوشتن همین خاطرات بودم دوستی زنگ زد در میان صحبتها از من سوال کرد که همه میگویند دیگر بنا و اسکلیت دولت و حکومتداری در افغانستان شکسته تو چه فکر میکنی؟ گفتم بلی ! چنان شکسته که حتا دیگر پطره شدنی نیست. گفت بنظرت تقصیر از کیست ؟ دفعتن شکستن همین کاسه قاشقاری در دیگچه و حرف  پدرم یادم آمد، برایش گفتم   

از پدرم آموخته ام وقتی کاسه ای میشکنه، هم کسیکه  کاسه را آنجا گذاشته مقصرست هم کسی که کاسه را با تکان دست یا لگدش شکستانده!حتا کسیکه دستور داده این کاسه را به جایی که آنجا تعادلش ناپایدارست بگذارند و آدمی که جای بهتر از همینجای نا متعادل برای کاسه نیافته، هم خالی از تقصیر نیست. مضاف بر این چند نفر،آدمی که کاسه را خریده، کسیکه کاسه را ساخته، حتا قوه جاذبه زمین هم مقصر این ماجراست.،حالا خودت جای شکستن این کاسه را با تمام اتفاقات ناگوار به شکست اسکلیت دولت و حکومت در کشور عوض کن آنگاه تمام مقصرین را خودت پیدا میکنی

قرنطین برایم ثابت کرد که زندگی یک طاقچه نیست که مجسمه وار روی آن بنشینی و از بالا اطرافت را خموشانه نگاه کنی. بلکه زندگی به یک  "معما" یا "چیستان" و یا بهتر بگویم "جدول کلمات متقاطع" میماند که اتفاقا هر روز در آن قالب خواسته و ناخواسته باید خود را عوض کنیم. لهذا پی شکل گرفتن در یک قالب جدید باید دوید. از قالب های قبلی و قالب های که در ذهن داشتیم و داریم اجبارن باید دل بکنیم. شاید در این ره زخمی شویم. خراش برداریم. تکه تکه و خسته و کوفته شویم!!! اما چاره ای نیست زیرا این قانون برای همه تقریبن یکسان است.نباید همیش در پارانویا (بدگُمانی) زیست وتحت تأثیر اضطراب و ترس به حالت غیرمنطقی و وهم آلود "پارانوئیدی" اندیشید که دنیا دست بدست هم داده برای اذیت و آزار من میکوشد.یکی از بزرگان که خداوند بهشت را مکانش سازد در آنزمانها اگر از آسمان سنگ هم میبارید میگفت مقصر "نجار پدر لعنت" اس اگر امروز زنده میبود کرونا را نیز پارانوئیدی کار نجار پدر لعنت میدانست!  

ــــــــــ

۱۳۹۹ آذر ۲۰, پنجشنبه

از آلماتا تا ماسکو

 

نوامبر ۱۹۹۶

با خانمم، برادرخانمم صابر جان و دو همسفر دیگر از هوتل اقامت ما در الماتا، همراه با بکس های سفری پاهین شدیم. به نسبت سردی هوا ترجیح دادم آنها در دهلیز هوتل منتظر بمانند تا من با تکسی برگردم. همینکه از درب هوتل خارج شدم، با وجودیکه لباس زمستانی بتن داشتم سوز سرما در تمام سلولهای بدنم رخنه کرد و به لرزیدن آغاز کردم، در حالیکه چشمم تکسی و راه بلد را میپالید اما در همان یک دقیقه از فرط سردی هوا فروغ از نگاهم رخت بر بست و انگار که به غبار و نوعی از تاریکی خیره شده بودم ! راه بلد دقایقی پیش در تیلفون بمن گفت: من پنج دقیقه بعد در دهن دروازه هوتل با تکسی میرسم شما حاضر باشید.در حالیکه بخار نفس هایم پیهم به صورت خودم برمیگشت به دو طرف دقیق نظر انداختم اصلن موتری در آن نواحی بچشم نمیخورد. شعاع تابش آفتاب ضعیف پاییزی، بر روی قطرات آبهای چکیده که در سرشاخه های درختان جنگل پیشروی هوتل بشکل منشورهای افتاده کریستال گونه یخ بسته  بودند خودش را رنگین کمانی میکرد, و بوی برگهای یخ زده بمشامم میرسید. دو دقیقه بعد دیگر در حالیکه سردی هوائ الماتی قامت شمشادم را کمانی کرده و کُپ کپُ بسوی هوتل در حال بر گشتن بودم، تکسی لادا روسی پیش پایم برک کرد جوانی که همانجا تحصیل کرده بود و با میکائیل صاحب، تریول اجنت پاکستانی که انتقال ما را از پشاور به ماسکو به عهده گرفته بود، همکار بود، سلام داد. جوانی مهذب و خوش سیمای بود حتا از انتظار چند دقیقه ای ام معذرت خواست. بزودی سوار تکسی شده بسوی واگزال(استیشن ریل الماتی) راه افتیدیم. دریور مرد قزاق و مهربانی بود چند بار از من در زبان روسی پرسید (خولد نه؟) یعنی  سرد است. رادیوی تکسی با صدای خش دار  توام با یک ریتم تکراری هم به زبان روسی میخواند ولی من در خموشی تمام با بازی های زندگی غوطه ور بودم و با الماتی که فقط سه روز میزبانم بود و مزه منتوی لذیذش همیشه در دهنم هست وداع میکردم

آلماتا شهری که از همان دیدارنخستین برآن دل بستم .عطری ناشناخته وتاریخی مرا در کوچه وبازارهای نو و قدیمی آن بدنبال خود می کشانید .گوئی قرن ها قبل در آن شهر زیسته بودم و در آن لحظات تناسخی میزیستم. عروسان برفی تو ام با روشنایی رقصان چراغ ها درمیان شاخ وبرگ های درختان،سپیدار مانند یک جادو سحرم می کرد. و به زمستانهای غزنه و افسانه ای سبز پری زرد پری باز میگشتاند. خلاصه اینکه نیم ساعت بعد به واگزال ریل رسیدیم. جوان راه بلد تکت های ما را به پره ودنیک (مسئول ریل) نشان داد و ما را تا درون کوپی های ما رهنمایی کرده با ما وداع گفت.

ریل قزاقستان، ریل آهسته ولی راحت، پاک و تمیز بود. ما مسافه ای بیش از سه و نیم هزار کیلومتر را در چهار روز و سه شب حدود هفتاد و هفت ساعت آزگار از مسیر اورال تا ماسکو با توقف در بیش از پنجاه استیشن پیمودیم.

در واگون های ریل، کوپی های شخصی برای چهار مسافر وجود داشت که برای ما سه نفر یک کوپی را ریزرف کرده بود. کوپی در حقیقت یک محوطه امن و مثل اتاق خود آدم است که کسی دیگری در آن بدون مجوز داخل شده نمیتوانست. اما از میان راهروی باریک کوپی ها که میگذشتی به سالون عمومی (اوپشی) میرسیدی. آنجا معمولن مسافران کلاس سوم (اوپشی) در مسیر های کوتاه تر سفر میکردند.  آنوقتها فلم تایتنیک را ندیده بودم بعد ها که فلم موصوف را دیدم دقیق مسافران آن کشتی، خاطرات ریل روسیه را در ذهنم تداعی میکند..

مسافران واگون های اوپشی (درجه سهّ) در فضای مشترک و بصورت جمعی ایام سفر را در مصاحبت با یکدیگر می گذرانند. ودکا وجه مشترک مسافرین این قسمت ریل بود که نقش بهم نزدیک کردن دل ها وسرخوشی همگانی غریبان آشنا و همسفر را درآن یک نواختی سفر ایفا می کرد. سگرت هم تعارفی نداشت. از هرکس میتوانستی سگرتی بخواهی و دودی براه بیندازی! و همینگونه قطی سگرت خودت هم از خودت نبود..

مضاف بر اینها ایستگاه های ریل میان الماتی و مسکو به مسافران این فرصت را می داد تا برای چند دقیقه از ترین خارج شوند و غذا و نوشیدنی بخرند.

بهر حال پس از جابجایی در کوپی، ریل با هارن عجیبی حرکت کرد. اما هنوز به اندازه دو برابر طول خود ریل، راه را نپیموده بود که ایستگاه اول رسید و آنجا توقف کوتاهی کرد. از پیر زنی (بابوشکه) با زبان بی زبانی یا اشاره مقدار میوه خریدم و وقتی در کوپی برگشتم به این فکر افتادم که با این بی زبانی، جیب خالی همراه با زن بکجا روانم؟ مقصدم چیست؟آخر کار چه خواهد شد؟چه کاری در این غربتسرا خواهم توانست؟ ریل همانند مار در بیابانهای بکر و پوشیده از برف الماتی میخزید در حالیکه به دراز چوکی تکیه کرده بودم و نوعی پیشمانی و دلهره وجودم را سراسر گرفته بود دفعتن یادم آمد که: از همان دو سه ماه پیش وقتی  بار و بندیل سفر را بستم تا زندگی جدیدی را بیآغازم. در نخستین تجربه ها هر از گاهی پیش چشمم لوحه های ظاهر میشدند که میگفت: هوشت هست کجا میخواهی بروی؟ پیش رویت راه بسته است! هیچکسی را نداری که این راه دور و صعب العبور را برایت راه بلدی کند. مسیری که انتخاب کردی اشتباه و بی آب و علف اس از تشنگی و گرسنگی خواهی مرد! از همینجا دور بخو. نگذار احساساتت  بر منطقت بچربد!! ولی من خرامان خرامان بکار خود ادامه میدادم و در دل میگفتم همه چیز درست میشه  انشالله و تا همین لحظه به همین شکل ادامه دادم. در همین چرت و خیال ناگهان از سرعت ریل کاسته شد و در یک ایستگاه دیگری توقف کوتاهی کرد. اما در این ایستگاه چشمم به یک  لوحه ای بزرگ خورد که با الفبای روسی اینگونه نوشته بود:

баргар

شاید اعلان برگر بود اما من از شدت هیجان  آنرا (برگرد) خواندم. حس کردم حتا لوحه ها میگویند تا همینجا بس است  این راه تو نیست برگرد بوطنت یا لااقل برگرد به خودت! ولی دوباره خودم را تسلی داده و در دل گفتم  پشت این گپها نگرد توکل بخدا شاید منهم مثل بیدل

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام

آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک

خویش را در نقش پای خویشتن گم کرده ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی ام

اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کرده ام

برگردم بکجا؟ در وطن که دیگر جایی برای زیستن نمانده در پشاور مگر یادم رفته که همین پارسال هر روز صبح که از خانه ببازار میرفتم  حالت اصحاب کهف را داشتم. پول پس انداز کوری و کبودی حتا کفاف روزانه ام را نمی کرد. قیمت ها روزانه بطور سرسام آوری بالا میرفتند. به هر دری می زدم پی هر کاری که هیچ ربطی به درس و رشته تحصیلی ام نداشت میرفتم ولی با دستان خالی تر به خانه بر میگشتم. آهی سردی کشیده باخود گفتم: بگذار بابا!!!  من از راهی که آمده ام قطعن بر نمیگردم هرچه بادا باد!!! سپس همچون عقابی که بر فراز آسمان مه گرفته ای بی پروا و بی نظیر اوج میگیرد، روح و افکارم را به دست آسمانهای بیکران خداوندی با توکل به خداوند رها کردم. انگار برای پرواز بر فراز دنیائ ماورای ترس و در نهایت باخت دوباره یا تکرار عبث آماده شده و بال گشوده بودم. باور کردنی نیست تفسیر آن لحظه....و در همین جنگ و گفتگو باخود،در حالیکه ریل افعی وار میخزید روز به شب رسید و تاریکی همه جا چیره شد. دو همسفر دیگر ما نجیب جان و المیرا جان  همراه با صابرجان در کوپی ما امدند. سفره غذای شب را پهن کردیم نان شب را خوردیم و بعد هم خوابیدیم.


روز دوم

از خواب برخاستم بیسکویتی را با پیاله چای نه چندان داغ از ترموز سر کشیدم و سپس برای کشیدن سگرت از کوپی بیرون شدم.از راه روی باریک عبور و بعد از سالون عمومی در تراس کوچک ریل که شکل بالکن را داشت برای کشیدن سگرت بیرون شدم. آفتاب سرد اما لطیف دست بر صورتم  کشید.در اینحال شمال سرد ازیخن پیراهنم به تنم می خزید و گِزگِزی آرام که ما در غزنیچی آنرا تیخ تیخک میگوئیم را حس کردم با اینحال دود سگرت بر جانم خوب و گورا نشست. گاهی آدم میبیند واقعن زندگی زیباست! حتی در تبعید! همانگونه که هر فصل زیبائی خود را دارد فصول زندگی انسان نیز از این قاعده مستثی نیست.حتا در به دری و نا امیدی هم گاهی همانند پائیز طلایی میباشد.بهر حال دوباره به صالون عمومی برگشتم. آنجا یک آهنگ آشنای روسی را بلند در تایپ مانده بودند عده ای در رقص و شادی بودند و عده ای در نوش! لحظه ای بعد فهمیدم این همان آهنگیست که دوست و برادرم انجنیر تمیم عزیزخیلی دوست داشت بخیالم از دختری بنام نتاشا بود و آنرا در ویدیوی کستی داشت.بهر صورت دقایقی آنجا نشستم که فال بینی که آنرا سیگان میگویند پیشم نشست. دستهایش را نقطه نقطه سبز خال چین کرده بود شاید هم آبی ! چون ما در غزنیچی سبز و آبی هر دو را سوز میگوئیم. از من پرسید اهل کجایی؟ تا گفتم افغانستان به فارسی که سخت میشد آنرا فهمید شروع به حرف زدن کرد. فالم را دید: همان گپهای عمومی را گفت در زندگی خیلی مشکل دیدی!هنوز مشکل میبینی! اما آینده ات روشن اس! بعد پشت در پشت میگفت صبر صبر (تیر پینیه)! چند تنگه ای قزاقی را در مشتش نهادم و از پیشش خود را خلاص کرده به کوپی برگشتم  و بر واژه صبر و مقوله صبر با میلودی تک تک صدای ریل اندیشیده با تاثر گفتم

نفرین بر اینهمه صبر بیجا و حتا بر شیرینش! از روزی که دست چپ و راستم را شناختم برای بدست آوردن هر چیزی آنقدر صبر کردم که مستحق جایزه ی کهکشانی صبر خودم را میدانم.شاید از همین سبب پدرم اسمم را شکیب یعنی صبر گذاشته است. شاید بالاخره روزی قطی ای را برایم بفرستند که در میانش جایزه ی صبرم باشد...! شاید جایزه صبر همین باشد که بتوانم با زندگیم بجنگم و روی پایم بایستم و ادامه بدهم...خلاصه ریل در بیابان بکر قزاقستان میخزید و ما هم صبر کرده روز دوم را هم در ریل گذشتاندیم و شب شد.

روز سوم


سر چای صبح نشسته بودم و ریل در ایستگایی توقف کرده بود. که مرد مسن و مرتب قزاق با دریشی بسته و نکتایی سلام داده داخل کوپی ما شد. وحشت کردم گفتم این کوپی مربوط ماست ما اینرا فامیلی ریزرف کرده ایم او که مرد محترمی بود بکسش را در کوپی گذاشته و بیرون شد لحظاتی بعد با پرودنیک آمد. مسئول ریل گفت این کوپی ها چهار نفری اند نه سه نفری! شما سه تا تکت دارین! بلی نفر شما در الماتی بمن سفارش کرد کسی مزاحم تان نشود ولی این به این معنی نیست که کسی مثل این آدم تکت این چوکی را خریده باشد را هم من مانع شوم! بناچار پذیرفتیم و چاره ای هم نداشتیم. ولی هر سه نفر خیلی جگرخون شدیم. مرد قزاق آهسته سر صحبت را باز کرده گفت: شما نا راحت نباشین من ساعت ده شب بمقصد میرسم و تا آنوقت هم اگر دوست ندارید میروم در صالون عمومی مینشینم. گفتیم نه حالا دیگر عیبی ندارد قصه کن. گفت من معلم بودم و حالا مدیر معارف یک شهرم. علاوه بر روسی و قزاقی اندک انگلیسی هم میفهمم.  او تا ساعت  ده شب گپهای بسیار خوب و رهنمایی های ارزنده ای بما کرد و بعد کوپی را رها کرده رفت طوریکه از رفتنش جگرخون شدیم. و اینجاست که به تعبیر مولانا همدلی از همزبانی بهترست بمن ثابت شد. شب به همین منوال گذاشت و داخل خاک روسیه شدیم و روز چارم ریل حامل ما از گوشه ای  دریای اورال و از میان جنگلات وسیع و برفی روسیه عبور و ساعت شش شام در واگزال عمومی ماسکو رسیدیم.

ارزشها در قرن بیستم

آنزمان موبایل و حتا تیلفون عادی به این سهولت وجود نداشت. تصمیم داشتیم پس از رسیدن به مسکو به سیداکبرآغا همسایه سابق ما در پشاور که خسر بره مامایم میشود زنگ بزنیم و ازیشان کمک در جابجایی و اقامت بگیریم. اما سید قیوم آغا برادر سید اکبر آغا از پشاور در تیلفون برایشان سفارش ما را کرده و گفته بودند که ما از پشاور حرکت کردیم و قرارست همین روز ها به ماسکو برسیم. جوانمرد  با بزرگمنشی، شریکش را دوشب در واگزال برای استقبال از ما و کمک از ما فرستاده بود. همینکه  از ریل پیاده شدیم پسر بلند قامتی صدا کرد شکیب خودت هستی؟ حیران شدم! گفت مرا آغا صاحب فرستاده و ما را بخانه آغا صاحب برد. این پسر جمععه گل نام داشت و مسلک پولیسی را در ماسکو خوانده بود.هم صنفی فریدون برادر شاه محمود جان بود. بعد ها در قندهار رفت و به طالبان پیوست دیگر احوالی ازیشان ندارم. اینجا ضمن سپاسگذاری دوباره از مهماننوازی های سیداکبر آِغا و خانم محترمش که حیثیت خواهر بزرگ را بر من دارد. میخواهم یاد آور شوم که دوستی های قرن بیست اینگونه بود. ارزش ها بسیار عالی و انسانی بودند. و اکنون بوی از آن محبت و اخلاص باقی نمانده است. اینجا سفرنامه ماسکو ام به پایان رسید. حس میکنم نوشته هایم هم مثل خودم آشفته و ناآرام و پر از تناقض هستند. عده ای از دوستان فکر میکنند کلماتم را فقط محض نوشته شدن ، بدون مخاطب، بدون هدف و بدون هیچ انگیزه ای روی کاغذ می آورم. ولی حتا اگر همینگونه باشد لازم میدانم این کلمات باید نوشته بشوند حتا اگر پر از بیهودگی باشند. چون برای من هدف نوشتن همین کلمات است هر آنچه که زندگی و تجربه زندگی پر از مشقت به من آموخت آنرا با قلمم مینویسم تا به یادگار برای آیندگان بماند.

  

۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه

از صلیب جنوب تا پارک اشکریزان

داستان دو دلداده
از پله های آهنین، زینه بس دومنزله پائین شدم  با دلهره نگاهی خسته ای بدو طرف بس انداختم. یکباره خدای مهر از سمت چپ  با شراره هایی از آفتاب عشق ،  گرمای جاودانه مهر بی پایان را با زیبا ترین لبخند و پر ترنم ترین (سلام) در جانم پراگنده و جاری ساخت. چنان لحظه زیبا و پر حلاوت بود که انگار در بیداری بخواب رفته بودم و در آغوش رویاهایی زلال شناور بودم. آفتاب مهربانانه تابید و با بوسه ای مست دوباره هستم کرد! او چنان عاشقانه به میزبانی آمده بود که بر طبق دلخواه من؛ حتا تغیر فصل و ماه در قامتش نوید وصال میداد! دوبار به تاریخ ساعتم دزدانه نگاه کردم؛  آن قامت قدیس ماه فبروری را بمن ارمغان آورده بود.همان فبروری که روزی بیاد سردی رفتنش ناخود آگاه ماه تولد ساختمش و روزی هم در همین فبروری با گرمی چشمم به زلالیت تقدس بیضایی مه و مهر خورد. وای خدایا! واقعن امروز خوشبختم
 من که از سالها  در بیشه هایی سوزان هجران با کاه دود میسوختم ، بسان انفجار کوهی  از سینه؛ آتشفشان وار شگافتم و سپس مانند گلی که در بامدادان در طلیعه خورشید می شگفد در خویش شگفتم و زیباترین  اسم دنیا بر لبهایم جاری شد وشکفت .

او دستم را گرفت و در رستورانت همجوار رهنمونم کرد. شرابی که خواسته بودم را به همرای چند نوع دستپخت اش برایم هدیه داد. سپس برایم سفارش غذا کرد 
خلاصه آمدم اتاقم و رفتم به برنده نگاهی در آبی ترین کرانه ی آسمان کردم و با ترنمی عطر آگین به بیکرانه ها چشم دوختم به روشنای افقهای بی مرز، سرود ( از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام ) را زیر لب خواندم. دسته ای از غچی ها از سرم گذشتند شنیدم آنها نیز سرود وصال جفت عاشق را میخواند.  سپس چشمم به بالکنش افتاد! او نبود خیلی منتظر ماندم اما نبود که نبود . و من آرام آرام سرم را بر سینه ای ابدیت عشق نهادم؛ عشقش  در سینه ام از سر شراره کشید و به امید فردا و حاجی شدن به اتاق آمدم و روی تخت لمیدم
بعد پنج شبانه روز کم خوابی و بی خوابی واقعن خواب شیرینی رفتم و هنگامیکه صبح زود بیدار شدم اتاقم بوی وصال میداد. آری خوشبختترین لحظات عمرم فرارسیده بود! یادش بخیر.

 وداع در پارک اشکریزان

دلم تنگ بود. لحظه ای بعد باید این خاکی را  که ریشه های آرزو هایم در اعماقش گسترده بود با همه خاطره هایش ترک میکردم. میزبان دل پر داشت و پیهم حرف میزد. از کسی که قران ناطق من بود. به پری نوشتم. دلتنگم! خیلی دلتنگ! لطفن برای آخرین مرتبه بیا! قبول کرد! هنوز ۲۰ دقیقه نگذشته بود که برایم نوشت در پارک پهلوی خانه ام. گفتم کدام پارک؟ گفت از درب خانه برآی میبینی! همانگونه کردم بسمت چپ و راست نگاه  کردم . دیدم پارکی در دست راست قرار دارد. بسوی پارک قدم برداشته نگاه هراسانم  غرفه قرمزین وصالم را میپالید؛ که دیدم دو زاغ سیاه بر روی شاخچه درختی  شکسته ای در آنسوی سرک نشسته و بی مورد قاغ قاغ میکنند. هنوز چشمم به دنبال پری و قرمزین غرفه وصالش بود که زاغ ها بال و پرهایشان را بهم بشدت کوبیده  سوی اسپ قرمزین  پری پرواز کردند. دیدم پری اندکی دور تر منتظرم هست. از فاصله دو تا زاغ تا نزدیک پری نگاهم به پارک خیره شد انگار اندرین جا ارواح  سرگردان جدایی مثل  صاعقه ها روشن و سپس از پیش چشمم می گریختند همینکه در آئينه پری را دیدم پیش از درود در قلبم مثل باران بهاری گریستم. پری خسته معلوم میشد. حال و روزش بهتر از من نبود. برایم شراب دلخواهم را آورده بود. و بار دیگر با شجاعت لب بر لبم نهاد و برسم وداع برایم آخرین کام را در روی جاده عام  داد. هر دوی ما اجبار وداع را میدانستیم و چنان اشکریز شدیم که دیگر نمیتوانستیم یکدیگر خود را با آن حال زار و ابتر ببینیم، ازش جدا شدم او رفت من مثل دیوانه ها اشکریزان بی جهت بی وزن  روان بودم. اینقدر یادم هست که هر دو زاغ دوباره از پیش روی چشمانم به ارتفاع قد خود من قاغ قاغ کنان گذشتتند توگویی آنها هم از اینکه چرخ زندگی  نامردانه اینگونه بر خلاف من نا عادلانه میچرخد ناخشنود بودند. در همین لحظه بود پری در همان جاده  برگشت و نگهی آخری را بسویم کرد اما با تاختن آخرین قمچین بر اسپ قرمزینش؛  در فاصله  ای چند متری از نظرم غائب شد. دوباره با شراب های هدیه شده بسان دیوانه های زنجیری بی وزن اما متحرک براه افتیدم. مسیر را نمیفهمیدم. آدرس را اشتباه رفتم هر کوچه ای میرفتم آن نشانی ای نبود سرانجام دوباره اشکریزان به پارک اشکریزان آمدم. دیدم آدمی مسنی  نان یا احتمالن دانه ای را بسوی آن دو کلاغ  پرتاب می کند. گفتم خدایا ! روزی ام را تازه قطع کردی  و از این کلاغان  را حواله. در حالیکه اشک مجالم نمیداد 
با اندوهی شگرف، غریبانه سرم را که میچرخید و درد داشت؛ برشانه های مهربان این پارک گذاشتم و در قلبم  هق هق گریستم و در حالیکه بوئ پری با موجهایش  سر به صخره های جدایی میکوبید راه را بمن نشان داد
محبس را یافتم. در محبس در حالیکه لودسپیکر با صدای خشن بزبان عبرانی که بویی از آن لسان نمیبردم سرود گلایه و شکوه میخواند بار دیگر در قلبم  اشکریزان شدم. از زحمت دادن پری خیلی سر خورده بودم اما بوی 
عطر و طعم لبانش مرا به آرامش ده روز گذشته رسانیده بود
یادش بخیر.
من تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
تا به آن اوج که عاشق دارد
با تمام تپش سینه خود
((دوستت می دارم ))
من تو را همچو بهار
با لطافت با مهر
با صنوبر با یاس
با شقایق با گل
همنوا می خواهم
من گل واشده عشق تو را
تا ابد می بویم
وتو را در دل خویش
جاودان می سازم
من صمیمیت چشمان تو را
که به رنگ عسل است
تا ابد می خواهم
من تورا ؛ یادت را
بوسه داغت را
تا ابد می جویم
من شمیم نفس پاک تو را
که زمن
گرمی احساس مرا می خواهد
تا به سر حد جنون می بویم

و برایت در دل
آشیان می سازم
من برای تو گل سرخ عزیز
خانه ای خواهم ساخت
که حصارش آبیست
و در وپنجره اش از امید
و حیاطش پر گلهای سپید
و در این خانه خوش رنگ خیال
به تو خواهم پیوست
و تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
((دوستت خواهم داشت ))
(( دوستت خواهم داشت ))