۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه

از صلیب جنوب تا پارک اشکریزان

داستان دو دلداده
از پله های آهنین، زینه بس دومنزله پائین شدم  با دلهره نگاهی خسته ای بدو طرف بس انداختم. یکباره خدای مهر از سمت چپ  با شراره هایی از آفتاب عشق ،  گرمای جاودانه مهر بی پایان را با زیبا ترین لبخند و پر ترنم ترین (سلام) در جانم پراگنده و جاری ساخت. چنان لحظه زیبا و پر حلاوت بود که انگار در بیداری بخواب رفته بودم و در آغوش رویاهایی زلال شناور بودم. آفتاب مهربانانه تابید و با بوسه ای مست دوباره هستم کرد! او چنان عاشقانه به میزبانی آمده بود که بر طبق دلخواه من؛ حتا تغیر فصل و ماه در قامتش نوید وصال میداد! دوبار به تاریخ ساعتم دزدانه نگاه کردم؛  آن قامت قدیس ماه فبروری را بمن ارمغان آورده بود.همان فبروری که روزی بیاد سردی رفتنش ناخود آگاه ماه تولد ساختمش و روزی هم در همین فبروری با گرمی چشمم به زلالیت تقدس بیضایی مه و مهر خورد. وای خدایا! واقعن امروز خوشبختم
 من که از سالها  در بیشه هایی سوزان هجران با کاه دود میسوختم ، بسان انفجار کوهی  از سینه؛ آتشفشان وار شگافتم و سپس مانند گلی که در بامدادان در طلیعه خورشید می شگفد در خویش شگفتم و زیباترین  اسم دنیا بر لبهایم جاری شد وشکفت .

او دستم را گرفت و در رستورانت همجوار رهنمونم کرد. شرابی که خواسته بودم را به همرای چند نوع دستپخت اش برایم هدیه داد. سپس برایم سفارش غذا کرد 
خلاصه آمدم اتاقم و رفتم به برنده نگاهی در آبی ترین کرانه ی آسمان کردم و با ترنمی عطر آگین به بیکرانه ها چشم دوختم به روشنای افقهای بی مرز، سرود ( از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام ) را زیر لب خواندم. دسته ای از غچی ها از سرم گذشتند شنیدم آنها نیز سرود وصال جفت عاشق را میخواند.  سپس چشمم به بالکنش افتاد! او نبود خیلی منتظر ماندم اما نبود که نبود . و من آرام آرام سرم را بر سینه ای ابدیت عشق نهادم؛ عشقش  در سینه ام از سر شراره کشید و به امید فردا و حاجی شدن به اتاق آمدم و روی تخت لمیدم
بعد پنج شبانه روز کم خوابی و بی خوابی واقعن خواب شیرینی رفتم و هنگامیکه صبح زود بیدار شدم اتاقم بوی وصال میداد. آری خوشبختترین لحظات عمرم فرارسیده بود! یادش بخیر.

 وداع در پارک اشکریزان

دلم تنگ بود. لحظه ای بعد باید این خاکی را  که ریشه های آرزو هایم در اعماقش گسترده بود با همه خاطره هایش ترک میکردم. میزبان دل پر داشت و پیهم حرف میزد. از کسی که قران ناطق من بود. به پری نوشتم. دلتنگم! خیلی دلتنگ! لطفن برای آخرین مرتبه بیا! قبول کرد! هنوز ۲۰ دقیقه نگذشته بود که برایم نوشت در پارک پهلوی خانه ام. گفتم کدام پارک؟ گفت از درب خانه برآی میبینی! همانگونه کردم بسمت چپ و راست نگاه  کردم . دیدم پارکی در دست راست قرار دارد. بسوی پارک قدم برداشته نگاه هراسانم  غرفه قرمزین وصالم را میپالید؛ که دیدم دو زاغ سیاه بر روی شاخچه درختی  شکسته ای در آنسوی سرک نشسته و بی مورد قاغ قاغ میکنند. هنوز چشمم به دنبال پری و قرمزین غرفه وصالش بود که زاغ ها بال و پرهایشان را بهم بشدت کوبیده  سوی اسپ قرمزین  پری پرواز کردند. دیدم پری اندکی دور تر منتظرم هست. از فاصله دو تا زاغ تا نزدیک پری نگاهم به پارک خیره شد انگار اندرین جا ارواح  سرگردان جدایی مثل  صاعقه ها روشن و سپس از پیش چشمم می گریختند همینکه در آئينه پری را دیدم پیش از درود در قلبم مثل باران بهاری گریستم. پری خسته معلوم میشد. حال و روزش بهتر از من نبود. برایم شراب دلخواهم را آورده بود. و بار دیگر با شجاعت لب بر لبم نهاد و برسم وداع برایم آخرین کام را در روی جاده عام  داد. هر دوی ما اجبار وداع را میدانستیم و چنان اشکریز شدیم که دیگر نمیتوانستیم یکدیگر خود را با آن حال زار و ابتر ببینیم، ازش جدا شدم او رفت من مثل دیوانه ها اشکریزان بی جهت بی وزن  روان بودم. اینقدر یادم هست که هر دو زاغ دوباره از پیش روی چشمانم به ارتفاع قد خود من قاغ قاغ کنان گذشتتند توگویی آنها هم از اینکه چرخ زندگی  نامردانه اینگونه بر خلاف من نا عادلانه میچرخد ناخشنود بودند. در همین لحظه بود پری در همان جاده  برگشت و نگهی آخری را بسویم کرد اما با تاختن آخرین قمچین بر اسپ قرمزینش؛  در فاصله  ای چند متری از نظرم غائب شد. دوباره با شراب های هدیه شده بسان دیوانه های زنجیری بی وزن اما متحرک براه افتیدم. مسیر را نمیفهمیدم. آدرس را اشتباه رفتم هر کوچه ای میرفتم آن نشانی ای نبود سرانجام دوباره اشکریزان به پارک اشکریزان آمدم. دیدم آدمی مسنی  نان یا احتمالن دانه ای را بسوی آن دو کلاغ  پرتاب می کند. گفتم خدایا ! روزی ام را تازه قطع کردی  و از این کلاغان  را حواله. در حالیکه اشک مجالم نمیداد 
با اندوهی شگرف، غریبانه سرم را که میچرخید و درد داشت؛ برشانه های مهربان این پارک گذاشتم و در قلبم  هق هق گریستم و در حالیکه بوئ پری با موجهایش  سر به صخره های جدایی میکوبید راه را بمن نشان داد
محبس را یافتم. در محبس در حالیکه لودسپیکر با صدای خشن بزبان عبرانی که بویی از آن لسان نمیبردم سرود گلایه و شکوه میخواند بار دیگر در قلبم  اشکریزان شدم. از زحمت دادن پری خیلی سر خورده بودم اما بوی 
عطر و طعم لبانش مرا به آرامش ده روز گذشته رسانیده بود
یادش بخیر.
من تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
تا به آن اوج که عاشق دارد
با تمام تپش سینه خود
((دوستت می دارم ))
من تو را همچو بهار
با لطافت با مهر
با صنوبر با یاس
با شقایق با گل
همنوا می خواهم
من گل واشده عشق تو را
تا ابد می بویم
وتو را در دل خویش
جاودان می سازم
من صمیمیت چشمان تو را
که به رنگ عسل است
تا ابد می خواهم
من تورا ؛ یادت را
بوسه داغت را
تا ابد می جویم
من شمیم نفس پاک تو را
که زمن
گرمی احساس مرا می خواهد
تا به سر حد جنون می بویم

و برایت در دل
آشیان می سازم
من برای تو گل سرخ عزیز
خانه ای خواهم ساخت
که حصارش آبیست
و در وپنجره اش از امید
و حیاطش پر گلهای سپید
و در این خانه خوش رنگ خیال
به تو خواهم پیوست
و تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
((دوستت خواهم داشت ))
(( دوستت خواهم داشت ))


۱۳۹۹ آبان ۱۱, یکشنبه

مدار ۶۳ درجه بجای ۷۲


و گاهی زندگی خیلی زیباست

نوشته: لپ
آخرین تماس از استیشن فضایی میر لحظه طلوع خورشید را شش درجه و چهار رادیان اعلام کرد لهذا با شمارش تقریبی؛ دوران هم مدار بودن را؛ شصت و پنج درجه و چهار رادیان تخمین زدم. از اینکه هفت درجه هم مدار بودن را در سر در گمی های بی مداری از دست داده بودم بغض کردم. چنان بغضی که آسمان همراه با من با غرشی سهمگینی تمام منطقه را روشن کرد. انگار جای من او بغضش را بگشود و خالی کرد. دل و دستم لرزیدن گرفت؛ سوی عقربه ساعت دیدم و بسوی ماشین حرکت کردم. باران  شروع کرده بود به باریدن . کوچه تا مکان دیدار خموشی عجیبی داشت. برای خرید یک ساقه گل دچار تردید شدم و سرانجام نتوانستم تصمیم بگیرم. به مکان موعود رسیدم. باران شدت گرفت . بادهای لگام گسیخته به برگهای درخت ها چنگ می زدند و چند بار از شانه های درختان آب زلالی را برویم پاشیدند  انگار که میشنیدم: روشنیست.قطار ایستاد و از میان جمعیت مسافر در حالی که  بکس دستی اش را در آن باد و باران با یک دست میکشید؛ با دست دیگرش بسویم سلام کرد . در همان لحظه عطر سکرآور جسم لطیفش در فضای استیشن پیچید  و نجواهای  عاشقانه اش در هوای بارانی عاشقانه تر موج زد .  هنوز در رد لبخندهای مرموزش محو بودم و تا گفتم سلام ! بوسه ای از من ستاند و منهم بلافاصله بوسه ای مهرآگینی ازش ستاندم. آه خدایم! چه آرامشی بی پایانی!!!، انگار زندگی مثل موجهای آرام سواحل دریا نرم نرمک در خونم میدوید! همگام با او تا درب موتر زیر نم نم باران در نشئه از آن بوسه مستانه در را گشودم؛ او مثل زیباترین عروس داخل موتر پا نهاد و در یک چشم بهم زدن در جایم بوتل شراب عشق را گذاشته بود. آه خدایم! چه حسی خوبی! چه حسی غروری!!! من لایق نوش شرابم ! وقتی به این می اندیشیدم  خلسه ای شگرف  مرا از بند همه اندوه ها که در تمام عمر محصورم کرده بود رها میکند و در ابدیتی ناب غوطه ورم میکند! بخدا من خوشبختم ! خوشبخت ترینم!خلاصه لحظات زیر هم سقف بودن آغاز شد.
  تا مدار شصت و سه درجه با هم بودیم. هرچند هر دو خسته بودیم و بی رمق . آتش تشنگی از همدیگر؛ آتش نیاز به همدیگر؛ تن های مان را می سوخت و اندوهی عمیق در سینه ها و  در نگاه مان هویدا بود. اما بر روی خویشتن نمی آوردیم.
وقت صرف نان شب روبرویم نشست. میخواستم جویدنش را با دهان بسته که عاشقش هستم تماشا کنم که نگاهم به نگاه راز آلودش افتاد. نگاهی از پشت عینک مزاحم اما نگاهی عاشقانه! بار دگر اسراری از کائنات چشمانش مرا چنان درگیر و تسخیر کرد که اصلن  خودم را فراموش کرده بودم . در همین توهم و خیال بودم که گرمای تنش را حس کردم او با پای مقدسش لمسم کرد خدائ من ! انگار برف های سهمگین حسرت  از ستیغ کوهساران تخیلم سقوط میکردند و در آوار ناتوانی دست وپا زده زیر برف میشدم اما شگفتا که بجای یخ زدن  در آن کوه های سالنگ زیر خروار ها برف سپید حرمان با هزاران آرمان آتش میگرفتم
گرمای تنش مرا بیاد آن شبهای وصال برده بود با همان یاد ها و خاطره ها هر بار  مانند زنبورعسل ، وجودم مملواز شهد می شد. همآن شهدی که از لاله ئ پنهانی اش مکیده بودم . آه خدایا ! اگر مجوز دهد در وصف شیرینی و زیبایی و شهد آن لاله پنهان بسرایم  مطمئنم ازشراب واژه هایم خدا مست میشود و اطمینان دارم اینبار مرا ، بر پرنیانی ازنور در آغوشش می فشارد و ازگرمایی لذتبخش سرشارم میکند و آنقدر مینوشاندم تا من چشم باز کنم خود را در ایوان آفتاب عشق یابم . بهر حال خسته بود رفت خوابید.زیر سقف اما سرحد تعین شد! مرز واجد شرایط و مشروط بر داشتن ویزه بود که من نداشتم  و  گرفتن ویزه ناممکن چه که حتا محال
وقتی از گرمابه برآمد بسرعت خود را در نظرش مجسم کردم. او در اتاقش را باز کرد و هنگامی که در را برویش میبست؛ نگاهی هر دومان با هم تلاقی کرد. بدون شک نیازم را فهمید اما نمیدانم از نگاهم فهمید یانه که در همان یک تلاقی برایش با  زبان چشم گفتم! خدا را و خودت را شکر که هستی!  می بینی و مطمئنم می شنوی صدائ قلبم را با گوش دل. آری دلم میگوید تو توانایی! تو میتوانی بدون مجوز ویزه صدور کنی! تو پاسپورت سپیدی در دست داری که میتوانی نامم را با پنسل یا خودکار بنویسی ! اصلن نامم را نوشتی در میرکیور اما تو الهه منی ! من اصرار نمیکنم! خدا را هر چه میزیبد همان کن! اما  اینرا بدان که من حس میکنم  تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که  زیر یک سقف ! اصلا مهم نیست ویزه ندارم. پاسپورت ندارم! اقدام کردم اما نتوانستم پاسپورت بگیرم! لیکن همین جای شکران است و کافیست لبخندی از تو و یا در کنار تو نفس کشیدن حتا  همینکه میدانم در ذهنت مرورم  میکنی این بزرگترین سعادتست! پاسپورت شهر عشق توست! در ضمن بخواب! به امید دیدار!  خیلی دوستت دارم
و صبح و سفر
قیامت صغرا را لمس کردم! استشمام عطر تنش از حمام؛ نه تنها فرحت بخش بلکه زندگی بخش بود! بوی تنش در ماحول مستم کرده بود؛ تلاشهایمان بخاطر بوس و نوش حتا بطور متناوب در آن صبح هستی بخش به نتیجه نرسید! اما صدائ او! حرفهای آرام و قصه ای خودکشی همسر دوستش! زندگی بخش بود. تنها اگر داستان نخستین صبحانه را کامل بنویسم کتابی میشود قطور اما همه اش خیال خوشی بود؛ که گذشت و سرانجام درانجماد یک سکوت دیگر عاشقانه باهم به راه افتیدیم. سفر با او لذت عجیبی دارد! همسفری با او بوئ همسری میدهد و من انگار با رایحه ای گیج وگنگ؛ دیوانه وار به همراهی  عشق و زندگی برخاسته بودم. بهتر بگویم ما هردو در توفانی ترین روز جهان با پیکری مجروح به پیش میرفتیم تا عشق مان را خموشانه زمزمه کنیم. تلاقی نگاهایمان در آئینه کوچک موتر را با تمثیل عشق پر میگرفتیم واز هفت خوان رنج میگذشتیم. وقتی با نگاه های عاشقانه میدیدمش رویاهای تاراج گشته ام دوباره درذهن درخت تبرخورده  جسم ناتوانم باز جوانه می زد. حس میکردم روی درخت تنم  پرنده ای عشق نشسته  و از سرشاخه تخیلم اسم مقدس او را هجا کنان با چهچه های عاشقانه زمزمه میکند. آخ که نگاه او در آئینه موتر همانند آن بود که  دردشتهای کویر تن عاشقم؛ آب مهر و مهربانی درپای گلهای سرخ شعر که برایش خموشانه میسرودم می پاشید. به میعادگاه سفر رسیدیم. نخستین حسی بسیار استثنایی را در لفت لمس کردم. در لفت کوچک که سه نفر در آن بودیم! دلم با شعله ای عجیبی با اشتیاق میسوخت و در میان همان اشتیا ق سوزانم؛ نیرویی مرموزی در دلم راه باز میکرد. حس آن لفت بکلی ویژه و یونیک بود. حسی عجیبی مثل خواب! حسی که فکر کنی پاسپورت و ویزه خودت اصلی اس و از نفر سوم جعلی! شاید دل من دیوانه باشد اما حس اصلی بودنم را میستایم.
اما درتمام آن هفت طبقه هنگام بالا رفتن و پاّهین شدن انگار انگور تنم دررگهای تاکستانهای عشق بجوش آمد و مبدل به شراب شد. اما لب تشنه از لفت برآمدم. هر دو بار  بی آنکه لب به شرابی زده باشم در جهان بی انتهای عشق مست شده بودم. میخواستم فریاد بر آرم. پاسپورت من اصلیست! ویزه مرا خدا صادر کرده! و میدیدم دروازه ها وکلکینها با من برقص برمیخاستند! و میگفتند تو راست میگویی
صدائ غرش ماشین موتر نیز همسان به صدائ حزن و شکست بود! اما همزمان پژواک امید؛ ندای بهم رسیدن آوائ صمیمیت در آن فضای کوچک طنین انداز بود زیرا ما هردو دوباره در آئینه باهمدیگر معاشقه میکردیم. طوریکه بعد هر نگاه بچشمان یکدیگر خیره میشدیم و بگپ ایرانیها زل میزدیم به آینده ای سبز که دردل دشتهای ناطور سبز در راه پیمایی بکوه قاف هم بال رویائ سبز پری بود و هر دو در رویای گمشده ای  خویشتن یک دیگر را باز می یافتیم و درتجلی عشق مان در حضور یکدیگر خویش به ذات گلواژه محبت نفوذ میکردیم ونا پیدایی ها را در پیدایی های اندک مان میدیدم .
درتلاطم رویاهایمان برج و دیوار های هجران را  در آذرخشی که از چشمان هر دویمان برمیخاستند فرومیریختاندیم و انگار که در آغوش همدیگر بسر میبردیم.
وسفر به پایان خود نزدیک شد حس کردم باید از حدود به بیحدود و بیراهه رفت  و گامهای مقدس و قشنگش را با هزار آغوش در بر گرفت راه کج کردم سوی منزلگاه تازه! جائیکه فکر میکردم اینجا باید ترسیم هایپربول کند! اینجا باید قدم نهد اینجا باید بویش را نگهداشت! وقتی گامهایش را دزدانه نگاه میکردم انگار مثل خضر نبی جای پایش علف سبز و لاله ای سرخ مجسم میشد! خدایا ! عشق من چه زیبا و مقدس است و رفتیم سوی همان سقف و هم سقفی
بزرگترین خبط و اشتباه  نا بخشودنی ام
آخ که بگفته سینوهه داکتر معالج فرعون حماقت آدمی پایانی ندارد.آوخ آوخ که زمینه ای را آفتابم مهیا ساخته بود تا از آفتاب تنش درنیمه  شبهای تاریک با بارش مهر و طلوع عشق گرم شوم اما به بخت خودم لگد زدم! آخ خدایا! میخواست مستانه در  آغوشم کشد اما احمق شدم. وای کاش آن فرصت بار دیگر تکرار میشد یا شود. وقتی دو عذار گلگونش مثل لاله میدرخشید با غضب گفت: هنوز بچه ای و نافهم! میخواستم به پاهایش بیفتم!اما نشد مات و مبهوت شدم! شکست خورده و بی برنامه! من و او از هم برای ساعاتی از هم سقفی بخا طر حماقت من محروم شدیم. آخ خدای من ! کاش میزان پشیمانی ام را درک کرده باشد و الهه وار خودش روزی جبیره کند حماقت مرا! وای که چقدر احمقم
این جدایی فقط تن سپاری محض به حماقت من بود نه در محدودیت زندگی ، وقتی میسنجم او در میان چنان دست و پا زنجیر پیچ توانست چنین زمینه و فرصتی را برای من مهیا کند و بچیند حتا عاشق و سرسپرده ی محدودیت ها میگردم. خدایا کاش مرا با آن قلب مهربانش بخشیده باشد. بچشمانش آنشب نمیتوانستم نگاه کنم! نیمه شبان برخواستم کفش هایش را بدیده مالیدم بوسیدم و از ته دل در قلبم گریستم و پوزش خواست

باران و مدار ۴۸ درجه


آرایش میکرد! نزدیکش آمدم و گفتمش : خیلی دوستت دارم! لبخندی زد  سلام کرد و خیلی زیبا گفت: چقدر؟؟؟؟ گفتمش اندازه اش را خودت تخمین کن!  و سپس مثل عقاب زندانی ، بی پر و بال از قفس تن پرواز کردم تپش ریشه های امیدم را از اعماق خاک افسرده زمستانی تن رنجور و گنهکارم با آن واژه (چقدر؟) می شنیدم و شکوفه های نشگفته وصال را در آغوش می فشردم. حسی برایم میگفت: نجوای شبم را شنیده و بخشیده! شاید کفش های نازش قطره ای زلالی از مقدسترین عشق دنیا را مروارید سان برایش تجلی داده و فهمیده! آنروز خوش و پر انرژی بود. منهم هوشیار و زیرک شده بودم خواستم همه چیز را هماهنگ کنم. اما نشد. هر دری را که زدم هر چاره ای که اندیشیدم و با هم اندیشیدیم نشد. همپایش به بازار رفتم زیر باران خدا یکجا تر شدیم. همرایش کتابخانه رفتم جائیکه روزها اندیشه اش را همانجا کرده بودم. در مغازه ها و دکانها و سرانجام باز به هم سقفی .


فریاد در پیشگاه آفتاب

در تیر رس زیبا ترین شعاع عاشقانه پنجه بر ساز شکسته ام زدم. هر بار که مینواختم و میسرودم؛ درآفاق چشمانش به کائنات راز آلود ولی شناخته شده تر نگاهش پرواز میکردم. او با هر نگاه الهه وار و عاشقانه اش؛ بلوط آتش گرفته تنم  را درزیر بارانی از آفتاب مهربانی شستشو میداد. و با قوت بیشتر حنجره ام را انرژی فریاد میداد. فریاد هجران! فریاد انتظار! فریاد افسوس و سکوت! حس کردم از همهمه فریاد های آشکارای من و فریاد های خموشانه ای آفتاب من؛ چند شاخه یاس که از زوزه های بادهای عاشق سراسیمه  شده بودند؛  تن به پنجره سینه ای هر دوی ما ساییدند. اما وقتی به خویشتن باز گشتم؛ هیچ گلی بر پنجره سینه و گلویم باقی نمانده بود وتنها داغی در دلم بر جای مانده بود از عطر گلهای یاس عطر گلهای پژمرده و شبنمی حرمان
زمان فریاد سر رسید و زمان گردش آغاز شد! در تمام گردش ذهنم فقط به گریز از مدار  در گیر بود و بس.  

پدرود یا گریز از مدار


آخ چسان دیدم و کور نشدم. واقعن آدمی از سنگ سختترست! پا به پای دیگری ...

 اما این جمله مشهور را باید با این تجربه اعتراف کرد که واقعن : یادگار نویسی های روی ریگهای ساحل دریا؛ مهمان نخسین موج دریا هستند اما حکاکیهای روی سنگ مهمان تاریخند ودوستان خوب (دیدار عاشقان )حک شدگان روی قلبند وماندگارانی ابدی

۱۳۹۹ مهر ۲۶, شنبه

سال شوم ۲۰۲۰ و اشکهایش

 

مطمئنم اگر، عبدالاحد مومند، یگانه کیهانورد  وطن ما بجای ۱۹۸۸، امسال یعنی ۲۰۲۰ به فضا میرفت، هرگز نمیگفت زمین را از فضا،  آبی رنگ و زیبا دیدم. بلکه حتمن میفرمودند که: زمین را از فضا مثل توپ سیاه رنگ دیدم که کاه دود کرده بود!

آری! رنگ سیاه, در پهلوی خوشرنگی اش استعاره ای از رنجها و بدبختیهای بشریست، لهذا بعید بنظر میرسد که زمین در عکس های ماهواره ای امسال, فقط و فقط سیاه جلوه نکرده باشد! زیرا از سراپای این کره خاکی بحدی در سالجاری الم و رنج و مرگ فوران کرده که حتا ساکنینش از همدیگر گریزان اند.

راستش از نخستین ماه های این سال شوم حجم بالای اعلامیه ترحیم تنها از طریق فیس بوک بار ها قلبم را لرزاند. همین امروز چند پیام تسلیتی نوشتم از جمله بمناسبت مرگ استاد اسدالله خان پسر عمه مرحومم و هنوز که چند هفته بیش به پایان این سال شوم نمانده، نمیفهمم خود از شومی این سال وحشتناک جان بسلامت خواهم برد یا خیر! دریغا که چه برنامه های داشتم و چه آرزو هائ زیبائ که محقق نشد. امان از این سال سراسر پاییز! امان از این پائیز مرگ ریز که هر روز با نوشتن جمله "روحش شاد" در پای هر عکسی آشنا و در کنار هر نام دوست، نه تنها نیشتری بر قلبم زدم و چهره های عزیزشان را از مقابل چشمانم گذشتاندم. بلکه با تایپ این جمله حزن انگیز آرزوهایی را نیز  با خود گور می کردم آرزو های که به شکل واژه ها روی صفحه های کمپیوتر و موبایل لهیب میزدند و در واقع اینگونه خاک می شدند.

 تلخبتانه که  تایپ و تکرار چند کلمه  و جمله تسلیتی بحدی در این سال شوم مرسوم گردیده که اخیرا اشکها پیش از آنکه از چشمها سرازیر شوند با سوز آه ها در اندرون سینه آتش میگیرند.

اخیرآ حس رخوتناک را تجربه میکنم. حسی که دیگر حتا مرا به واکنش چندانی نمیکشاند زیرا بمجرد اطلاع  از مرگ عزیزی فقط در سکوت لحظه ای به عکس یا اعلامیه اش نگاه میکنم و بهت زده و خشک میمانم حسی  عجیبی است بگفته صادق هدایت اندوه که از حد بگذرد، جایش را به یک بی اعتنایی مزمن میدهد. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن کسی...از دست دادن یا ندادن کسی یا چیزی آنچه اهمیت دارد پذیرفتن یک واقعیت عینی است که اتفاق افتیده.

نمیدانم از کجا بیاغازم و از چه بنویسم تا واژه های درد افزا، که با خون گره خورده اند  ذهنم را به آرامی تخلیه کنند؟ هرچند نیاز دارم شبیه یک آتشفشانِ پرگدازه فریاد بزنم، رنج انسان بودن را در قرن بیست و یک با دهن بسته و گریزان از هم! رنج کار کردن با پوزبند را! هرچند در ذهن خالی از کلماتم که حتا عادت نوشتن از سرم افتاده  و  دیریست یادداشت کردن برایم یک چیز مضحک شده است،  فریاد زدن خو بی گمان کار سخت تری  است.

 بهر حال میخواهم بعد مدت ها یک چیزی را اعتراف کنم و آن اینکه: تازه من همین امسال فهمیدم که دنیا بسان فلمی کوتاهیست که هر ثانیه اش بر ژرفنای فنا، استوار است. غوغای کرونا تجربه بسیار وحشتناک و غیر قابل هضم بود که بطور غیر مترقبه همگان را در فشار و تنگنا قرار داد!  این سال شوم شرایطی را بالای همگان تطبیق کرد که غیر قابل پیشبینی بود و هنوز با سر درگمی ادامه داره.هرچند میگویند نوستراداموس، یکی از نویسندگان و منجمان قرن شانزدهم فرانسه که مهمترین پیشگویی هایش تا اکنون محقق شده است پدیده کرونا را در رباعیاتی رمزنگاری‌شده نوشته است. اما خدا داند


همین اکنون که این کلمات را مینویسم غزل علی اشتری " اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد" با صدائ گیرائ احمدظاهر عزیز از طریق تلویزیون پخش میشود. ضمن حظ بردن و کیف کردن از صدای زیباي احمدظاهر، بیاد برنامه "خنده های گریه دار" تلویزیون آریانا افتیدم و متوجه شدم که واقعن "خنده" از ناپایدارترین اتفاقات جهان هستی بوده و ناپایدارتر از حباب ها میباشد. خنده معمولن گریه می آورد هرچند اسمش را اشک شوق میگذاریم!  شاید یک علت اشکهای سالجاری از بابت خنده های  اول این سال شوم باشد. یادم آمد که بسیار خندیدم اول با شاه محمود دوست عزیز و همصنفی گران ارجم و بعد در طوی شبیر جان با مامایم و سایر دوستان!...

شاید همین خنده های ناپایدار مثل عناصر گروه اول جدول مندلیف همین که در هوا پخش شدند با واکنش سریع   تبدیل به آتشی شدند که به جانم  افتادند و شرر ها زدند. آری هنوز اول سال بود هنوز پنجال های  دیو کرونا به سراسر جهان نرسیده بود که خبر مرگ دوستم انجنیر نعیم را طی یک سانحه ترافیکی شنیدم و خواندم. خدایش بیامرزد. نخستين آشنايى با او دقیق در خاطرم نيست، ولى به درستى خاطرم هست پس از شكل گيرى رابطه ى اوليه، بسيار زود به دوستى ژرفى تبديل شد که با مرگش ضربه ای روانی بزرگی بر من وارد کرد. بعد محمدعارف آنس عزیز در اثر ابتلا به سرطان جانش را از دست داد. او هم انسان مودب و محترمی بود ادیب شاعر خوش خلق و دوست! هنوز از شاک این دو واقعه جانگداز تمام نشده بودم که گسترش ویروس کرونا روز بروز خنده هایم را طوری جیره بندی کرد که حتا برای روز مبادا لااقل تبسمی را هم برایم باقی نگذاشت و هر روز روحن شلاق کاری شدم. آری ! هر بار سیمای محبوب  همراه با چهره همیشه خندان همصنفی عزیزم الحاج قاری نجیب الله  در ذهنم جان میگیرد اشک دلم جاری میشود. او با خانم و خواهرش قربانی ویروس کرونا شد. چه روزها ومسیر هائی را که با هم طی کردیم!! مرحومی با چنان درخشندگی ومهری تار رفاقت و آشنایی را نگهمیداشت که با هر دیدار غرق لذت آنهمه سرشاری وجود پر از سرورش می گشتی

  سپس پنجالهای دیو کرونا، اسحاق عزیز را هم ربود. پويايى، كوشندگى و جاذبه ى شخصيتى او بی بدیل بود. او در دوران دانشگاه و پس  از فراغت در فعاليتهاى مختلف وظیفوی و حتا فرهنگی، نقش بسیار اثرگذارى را بر من داشت که این اثر گذاری همیشه پیچیده در خنده های بلند و شوخ طبیعی بود! همیشه گاه و بيگاه در مناسبات های گوناگون همديگر را میديديم. ، هیچ کتاب و معلمی نتوانست نقشی را که قصه های اسحاق عزیز در شناساندن مفهوم عشق و عرفان از نظر مولانا برای من بازی کرد بازی نماید.سخنرانی های اسحاق جام جهان نمائی بود که اگر بدقت در آن خیره می شدی احوال ملک دارا و عدل انوشیروان عادل را بر هر شنونده اهل دل عرضه و تجسم می کرد روانش شاد. خلاصه  خاطراتی بسیاری بین من و این دو نفر اخیرالذکر در گوشه های از ذهنمان جا خوش کرده و خوابیده بود که زمانی بهم می رسیدیم  و یکدیگر را میدیدیم آن خاطرات نیز جستی زده از خواب بیدار می شدند وبینمان می نشستند ازسالها دوستی و رفاقت سخن می گفتند تا این یکی اشاره می کرد من می فهمیدم تا من نامی می بردم این دو دوست بیاد می آوردند .هزاران رشته ما را بهم پیوند می داد این مسئله با ده ها دوست ورفیقی که هنوز حرمت دوستی ما را دارند آشکاراست.

همچنان خدا بیامرزد استاد اسدالله خان پسر عمه مرحومم را که در ابتدا این نوشته یاد آوری کردم خاطرات خوبی ازیشان دارم. از جمله اینکه برایم یگان کار دستی بسیار زیبا و جالبی را از شاگردانش می آورد. خلاصه فکر کردن به آینده ی مبهم وحشتناک و زندگی کردن با قید و قیودات زندگی را خیلی دشوار ساخته طوری که بعضی وقتها احساس میکنم سرم میترکد و نمیتواند این حجم از ابهام و فکر و خیال را تحمل کند

قبلن بشر وقتی با پدیده های عجیب و غریب که مثل کرونا پسامد بالایی داشته مواجه شده ، رفته اند سراغ ضرب المثل سازی. تا این حجم از اتفاق و به هم ریختگی را فقط باید با یک جمله مختصر اما اثرگذار بیان کنند یکی از این ضرب المثلها که این روزها خیلی کاربرد پیدا کرده این است! از شومی شوم سوخت شهر روم! نمیدانم که این شومی واقعن از همان خفاش خور چینایی بود که نه تنها شهر روم بلکه سراسر این گیتی پهناور در آتش این ویروس میسوزد. نقش ها یکی پی دیگر در این دنیا پایان میپذیرند و دلها را به کفیدن وا میدارنو یا کدام شوم دیگر


د

۱۳۹۹ شهریور ۱۶, یکشنبه

صدای پای خموشی


فریاد سکوت آسیب دیده گان 

انگار در هارمونی هو هوی باد

 قشنگ میرقصیدی

چیق چق دیوار سیم خاردار ضرب میگرفت 

ضرب تال آهنگ شکستم را

 و تو، ناز پا میکوبیدی

لاجرم دور شدی

دور و دورتر همپای باد

خانه ما عقب دیپوهای آبرسانی کارته نو بود. در محوطه دیپو به دهها و اگر مبالغه نکنم صدها حلقه نل بزرگ کانکریتی و آهن کانکریتی سر هم انبار شده بود که با دیوار سیم خار دار از کوچه ما جدا شده بودند. دیگرانه وقتی باد داخل منفذ نلها میپیچد و سرگردان از آن حفره های بزرگ، سوت کشیده ناله کنان دست خالی برمی گشت. مرا بیاد فریاد زندگی و صدای سکوت می انداخت. فریادی که از قلب بر میخیزد و درون حنجره همینگونه با شدت میپیچد اما بدون اینکه واژه ای یا حتا آوایی معنادار را منتقل کرده باشد. در لایه یک آه جگرسوز خارج میشود.

 با اینحال صدای خموشی و آهنگ سکوت از نظر من پرمفهوم ترین غزل و هماهنگ ترین میلودی دنیاست.

 امروز یکشنبه است و تعطیلات آخر هفته! سکوتی عجیبی در اطرافم حکمفرماست. نخست صفحه فیس بوک را بازکردم بجز خبر های تلخ چون مرگ شاعره شهیرکشور ما شادروان حمیرا جان نگهت دستگیر زاده، سیل پروان، مرگ های کرونایی، قصه های تکراری جنگ و صلح  با طالبان و ده ها خبر ریز درشت که همه خاطر را حزین و ذهن را مسکوت تر میکند نیست. پس از نوشتن چند کامنت همدردی رفتم بتماشای تلویزیون های وطنی. یک کانال گذارش سفر اشرفغنی و معاونش را در پروان منعکس میکرد. عالیجنابان از فاصله دور و در کمربند محکم امنیتی،  با مردم از برنامه های آینده دولت برای ساختن شهرک تازه به معیار جهانی برای آسیب دیده گان سیلابهای اخیر لافیدند. در حالیکه مصارف امنیتی همین سفر شاید پول دوا و درمان آسیب دیده گان را پوره میکرد. متاسفانه تا اخیر برنامه من ندیدم اشرفغنی و معاونش حتا از روی سیاست بطور کاذبانه برای همدردی، طفلی یتیمی را در آغوش بگیرد. در حالیکه بشارالاسد در خط اول جنگ با اسرائیل کودکان را در آغوش میکشد. بگذریم از چله چه گله ! به قول فردوسی بزرگ

درختی که تلخ است اورا سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

گر از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوهٔ تلخ بار آورد

آریانا نیوز را به تلویزیون ایرانی "من و تو" عوض کردم در این کانال اسرار کهکشان سیاهچاله ها را به معرفی گرفته بود. وقتی به دقت به اسرار سیاهچاله ها تمرکز کردم. دوباره فکرم به تماشاچیان مسکوت آسیب دیده های پروانی افتاد. حس کردم سکوت شاید بزرگترین سیاه چاله ی دنیائ آدمها باشد که نه تنها واژه ها بلکه خود آدمها، دوستی ها و عشق ها را درخود می بلعد و به هرچه که ماند رنگ خاکستریِ ترس و یاس میبخشد.

آری! ترس از هدردادن باقی مانده واژه ها، ترس از شنیده نشدن،ترس از درک نشدن،طرد شدن و هزاران طیف ترس دیگر باعث سکوت و خموشی میگردد غافل از اینکه احتیاط بیشتر در مصرف واژه ها، بدون تردید سیاه چاله را بزرگتر و رعب آورتر میکند.

 سکوت سیلاب زده گان پروان و تماشای معصومانه و مسکوت کودکان بیشتر دنیایم را کهکشانی ساخت!در دلم گفتم شاید هیچکس نفهمد که چه حرف ها و احساسات عمیق و حقیقی در میان سکوت،خفته و نهفته آدمی زاد مانده باشند. تجربه من میگوید که گاهی در اوج ناراحتی ها،سختی ها،عصبانیت ها حتا خوشحالی ها ، سکوت سخت ترین و حتا بهترین راه برای ابراز ناگفته هاست.  گرچه همین سکوت و درون ریزی آدمی در نهایت روزی به انفجار ختم میگردد درست شبیه به همان سادگیِ میلیون ها ستاره که هر روز از هم می پاشند تا سحابی تازه ای از دل ستاره ای دیگری متولد شود . مثل برنامه ای همین کانال سیاهچاله که پیشتر دیدم.

من صدای خموشی و سکوت را قبلن درست شنیده ام. آری خیلی وقت ها همینطور میشود  که اصلن به جز سکوت نمی توانی کاری بکنی ، تمام کلماتی را که روی طاقچه دلت برای روز مبادا، گذاشته ای یا از پیشت گم و گور میشوند و یا هم میبینی که هستند ولی روی زبانت نمی آیند و میروند لا به لای دنیای خاکستری ذهنت پنهان میشوند.

گاهی هم فقط  تو میمانی  و سکوت و یک دنیا حرف های بی واژه، درست همین وقت هاست که آدم  وارد مرحله واپس گرایی، میگردد. و با عقب کشیدن پا از "آرزوهایش" با تمام وجود برضد "امید" به مبارزه بر میخیزد و چه بسا که  این مبارزه اگر کشته نداشته باشد بدون شک  زخم های کاری فراوانی به روح آدم میزند  که از کمترین عوارضش می توان به بیگانه شدن با هر چیزی که اطرافت هست اشاره کرد گویی انسان دچار یک نوع اسکیزوفرنی منحصر به فرد میشود

همین اکنون که این جملات را مینویسم حس میکنم مثل همان نل های کانکریتی خالی هستم، خالی از هر فکر و احساس و توجه! اصلن از نظر من زندگی دچار رکود عجیبی شده. حتا رکود هم نه بلکه التهاب. این روزها پدیده زندگی به شدت ملتهب شده است. گویا جهان زیبای ما با سکوت قبرستانی دوران آخرالزمانی را طی می کند. هاله ای از ناامیدی، عدم باور به توانائی آدمی در مقابله با نه تنها ویروس کرونا بلکه با حاکمان مستبد! با رژیم هائ خودکامه و گروپک های تروریستی مذهبی که امروز کشور را به نبرد گاهی برای برنامه های دور ودراز باداران امپریالیستی شان بدل کرده اند در گلوی زندگی پیچیده است که در کل سبب شده نوعی احساس خستگی که کرونا و سیل آن را تشدید می کند را ایجاد کند .  مضاف بر اینها گمان نمیکنم دیگر پاسخ به هزاران پرسش در رابطه به صلح و جنگ با طالب برای کسی مهم باشد و چه بسا که باز هم سکوت پاسخ بهتری به این پرسش ها خواهد بود. در اخیر یادم نرود که از مامای بزرگوارم" الحاج هیله من" بپرسم که علت اینکه نخستین مجموعه شعری اش را "صدای خموشی" نام نهاده از همین نوع تجربه من با نلهای آبرسانیست یا خیر؟ زیرا ایشان هم زمانی ساکن عقب دیپو های آبرسانی بودند

 

مخمس بر غزل فاضل نظری

هرگزم خاطر آزرده رضا مند نشد

سعی کردم که شود لحظۀ خرسند نشد

کار دل از اثر موعظه و پند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

*

تو به قد سرو رسایی و منت شیدا یم

من مجنون شده صحرایی ام و رسوا یم

تا قیامت به هوس عشق ترا نالایم

لب تو میوۀ ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

*

گاه سرنامۀ نازی و گهی مظهر قهر

چون توان برد کس از خال زنخدان توبهر

نیست مانند تو زیبا رخی در پهنۀ دهر

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

*

همه از خوبی و خوی تو سخن ها دارد

مهر تو در دل و اندیشۀ من جا دارد

دگر از طعنۀ اغیار چه پروا دارد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

*

شور افگنده جمال تو به ذهن شعرا

همه کوشند که وصف تو نمایند انشا

ای بت ماه رخ سرو قد شعله لقا

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

با سپاس از حضرت عزیزی در اصلاح این مخمس

۱۳۹۹ مرداد ۱۱, شنبه

ختم سفر


تگزاس – تورنتو و آبشار نیاگارا

ظهر به شهر تگزاس رسیدم. شهری که اسم ایالت "تک ستاره" را بخود اختصاص، و در پرچم اش حفظ دارد. این "تک ستاره بودن" مانند بعضی از نامهای ویژه، خودش قادرست آدم را کنجکاو و رویایی کند، که حتمن این شهر از جاذبه های فرهنگی و طبیعی ناب برخوردار بوده و بسان یک تک ستاره در آسمان این قاره خواهد درخشید. به طارق دوست عزیزم، که از پشاور به بعد از پیشم گم شده بود و از خیرات سر فیس بوک اکنون در فرودگاه انتظارم را میکشید. بعد یک بغل کشی کج پشاوری گفتم: لطفن مکان آرامی برای قصه پیدا کن. زیرا من اینجا چهار و نیم ساعت ترانزیت دارم. این چهارو نیم ساعت برای تعریف یک تک ستاره کافی نیست چه رسد به بازدید. اما طارق گفت : نگران نباش چهارو نیم ساعت بسیار وقت است و منهم تکسی ران! میبرمت نصف شهر را میگردانم.مکان آرامتر از تکسی من نمی یابی!  گفتم چکر و سیاحت با دل پر از دلهره مزه نمیدهد، باشد برای  یک وقت  دیگر! صرف میگن این شهر کوبای ها هست. کاوبای (بچه های گاو) را اگر در یکساعت نشانم میدهی درست است. گفت: بیا بسیار گپ نزن!اگر از پرواز ماندی از اینجا هر ساعت در تورنتو پرواز است من برایت تکت میخرم. قبول کردم. در موتر تماما نستولوژی پشاور بود و هوش و حواسم کاملن متمرکز به پشاور!  با  این حال به سئوالهای متعدد سیاسی، فرهنگی که طارق در طول راه پیهم در مقابلم می نهاد باید به اندازه وسع و بضاعت ذهنیم پاسخ میگفتم.لهذا اصلن چهار اطرافم را ندیدم. فقط مرا لب دریائی برد که نامش سن آنتنیو بود.


این رودخانه آدم را طوری هوش پرک میکرد که فکر میکردی، آب رودخانه لحظه به لحظه بالا می آید در حالیکه چنین نبود. از همین لحاظ اتفاقن سنگی نسبتا بزرگ که رنگ کرده و سر راه گذاشته بودند به شدت به پایم  خورد، نزدیک تعادلم را بر هم  زده بود اما خود را کنترول کردم. پیاده روی کنار این دریا واقعن جالب و لذت بخش بود. دست فروشانی از هر پیشه و صنف در لب این دریا بساط پهن کرده بودند. مثلن کلاه دوز و نقاش و مجسمه فروش و زرگر !!! چند کوبائی آوازخوان، گیتاری را بگردن انداخته و مینواختند. خدا گردنم را نگیره کلاه های شان از آفتابه و لگن های که بصیر عمی گل و بازی مسگر، بشکل فرمایشی درست میکردند بزرگتر بود. لباس های شان کوباي اما چیر چیر بود. چند سکه سنت، که کمتر از یک دالر میشد را در کلاه یکی اش ریختم دوبار سرش را به علامت امتنان خم و با زبان تشکرکرد! در حالیکه دوماه بعد گدایگر بیکاره و مفت خور شاه دوشمشیره را نوت پنجایی که برابر به یک دالر میشد دادم با اکراه پذیرفت و گفت یک پنجصدی گک خو بتی لالا! د استایلیت نمی خوره بادار

علاوه بر  این از چند منطقه توریستی با جاذبه های فرهنگی متنوع و بی نظیری گذشتیم ولی غوره تک ستاره مثل همیش در دلم ماند چرا که آنرا طارق نشانم نداد. اما طبق وعده نیم ساعت قبل از پرواز مرا به فرودگاه رساند.. خدا یارش باشد! من سوئ تورنتو پرواز کردم. عزیزی بزرگ در فرودگاه منتظرم بود!آنشب و فردا را در تورنتو ماندم و پس فردا بسواری بس سوی آبشار نیاگارا رفتیم.

 

آبشار نیاگارا

 

 بس حامل ما بعد دو ساعت در پارکینگ بزرگ و خلوت شهرک نیاگارا توقف کرد. آفتاب با اشعه های گرم و نورانیش همه جا را در بر گرفته بود. آنسو تر باغ های سبز بمشاهده میرسید که معلوم میشد مرد ها و زن ها در آنجا سخت مشغول کار بودند و دانه های ریز درشت عرق روی پوست تن بویژه پیشانی سه تن شان ار دور برق می انداخت.عزیزی گفت این باغ های گیلاس است که با دو دالر مجوز دخول در باغ را پیدا میکنی. ما بسمت راست در شهرک نیاگارا پیچیدیم و از جاده ای باریکی عبور کرده به بازار شهرک نیاگارا رسیدیم. از بازار نمای زیبائ آبشار کاملن نمودار بود. آری در مرز میان آمریکا و کانادا زیباترین آبشار دنیا که نیاگارا گویندش قرار دارد. آبشاری که همیشه روی سرش عاشقانه رنگین کمان دارد، از مجموعه سه آبشار بنام آبشار نعل اسپ، آبشار نقاب عروس و آبشار آمریکایی تشکیل شده است. آب سرازیر شده نیاگارا از ارتفاع  پنجاه وسه متری با آنهمه عظمت و شکوه و زیبایی، ماهی ها را هنگام فرود اکثرا بکام مرگ میکشاند.

 آری نیاگارا؛واقعن  نامیست پیوند خورده با قدرت و عظمت طبیعت!!، آبشاری که انسان نتوانسته  مهارش کند فقط طبیعت برای یکبار در تاریخ توانسته آن را با یخ زدن، متوقف سازد.به اطمینان خاطر مینویسم اینجا مکانیست که واقعن آدم فارغ از هر دغدغه ای به آرامش میرسد. و برای تمام دوستانی که در کانادا هستند و یا در کانادا میروند باز دید از این آبشار را توصیه میکنم.زیرا که حتا مازوخیسم نهفته درونی یا همان خود آزاری خجسته آدمهای از قماش من، هم نمیتواند این آرامش را برهم زند.

در کناره راست قسمت کانادایی این آبشار، پارک ملی قرار دارد. هنگام قدم زدن در این پارک نه تنها از صدای زیبائ گوشنواز آب لذت میبرید، بلکه نسیم شوخ نمدار، که در لابلای شاخه ها تازه به غنچه نشسته پارک میپیچد و سپس دامن لطیف خود را بر سطح آب عروسانه می کشاند و آنگاه با لرزشی آرام چون، لرزش عاشق در هنگام معاشقه با معشوق، سطح آب را موج گون می لرزاند خیلی زیبا و تماشائیست. این نسیم نمدار که چون بوسه آبدار به روی بیننده میخورد! حسی خیلی آرام و فرحت بخش دارد.! مضاف بر این در پارک کنار آبشار هزاران پروانه در پروازند. در میان صدای بلند پائ آب، صدای وز وز زنبورها قابل شنیدن است و ریختن یگان تگ گلبرگ درخت به سطح آب واقعن تماشایی!. حس عجیبی دارد فضائ اینجا!گویی آدم نه در زمین بلکه با بالهای عشق درآسمان آرامش به پروازست

زیباتر اینکه روی تنگه نیاگارا پلی، بنام پل رنگین کمان‏ که انگریزی اش رینبوبریج میشود ساخته شده است .این پل خود یکی از جاذبه های دیدنی دیگر این منطقه بویژه در شب هنگام محسوب میشود.اینجا موزیمی نیز بود که نتوانستیم از آن دیدن کنیم.

گرسنگی ما را از آبشار سوی رستوران کشاند.، تا با خورد و نوش، دمى هم بیاسائیم و بار دیگر به جمع تماشاچیان یا بهتر بگویم مستقبلین آبشار بپیوندیم و چنین کردیم. عجب اشتهائ پیدا میشود در این جا!!!هنگام برگشت هوا خیلی گرم بود. لهذا قدم زنان در امتداد آبشار دوباره به سوی پارک ملی آمدیم خوشبختانه زیر سایه یک درخت جائ که، چمن زار وسیعی ساحه دید خوبی را احتوا میکرد دراز چوکی ای خالی بود. بر روی دراز چوکی یا بگفته ایرانیها نیمکت نشستیم. از این بلندا قادر بدیدن عده ای که با کشتی ها، ملبس با لباس آبی، در زیر آبشار پارو زنان کیف میکردند و عده ای هم از همان پاهینی ها، بسیار زیبا، به درون آب میپریدند بودیم. مضاف بر این در اینجا رنگ سبزچمنزار پارک و رنگ آبی مایل به خاکستری آبشار باهم فضائی اثیری آمیخته با نوعی سکون وتنهائی را می ساختند. شگفت انگیز تر اینکه برگ های لطیف درختان با رنگ های روشن، گل های سفید وزرد و سرخ، غرش ناشی از ریزش مداوم موج هائی که از اثر ریزش دیوانه وار کف آلود جاری میشدند،فریاد بلند مرغان دریائی  و گرمای هوا  آدم را با خود به درون رخوتی لذت بخشی می برد و این همان لحظه هایی نادر و کمیابی هستند که حتا آدمهای خیال پرداز، حوصله دنیای قفسی خودش و خاطرات پوپنک زده اش را از دست میدهد.  یادهایش و زخم هایش با خودش یکجا به رخوت خواب آور میروند و در سکر و صحو بسر میبرد.

روز هم به پایان میرسد و سفر من هم رو به پایانست.بسوی تورنتو میرویم زیرا  فردا از تورنتو بسوی امستردام پرواز دارم. بنابرین با رضائیت خاطر در بس نشستم

و بیاد کلام فروغ فرخزاد افتادم که می‌گوید؛ هیچ چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فلم‌ها، نه لباس‌های که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمی‌دانم؟ آری من هم نمیدانم آهنگ سیما ترانه در لبم جاری میشود نمیدانم دلم دیوانه کیست؟ نمیدانم؟.

اینکه خاطرات سفرنامه ام را پس از ده سال چرا نوشتم، عرض کنم که: نوشتن رابطه مستقیمی با احساس درونی آدم دارد. در طول این سالها هر باری که خواستم این خاطرات را با دوستان شریک کنم، گاهی دست و دلم به نوشتن میرفت، گاهی هم  نمیرفت. کدام دلیل دیگری در ذهنم نمیگردد! شاید انگشتانم این سرداران شکست خورده در مصاف روز و روزگار، این جانداران همیشه مغموم و ساکت، این شاخه های سالخورده نیاز و در عین حال پر از عطش، برای چنگ زدن به ریسمان نجات، احساس ناتوانی میکردند و از ناتوانی شان میشرمیدند. بهر حال خدا را شکر که از اثر خانه نشینی ناشی از قرنطین بالاخره این قصه به پایان رسید..

۲۹ جولای ۲۰۲۰