۱۳۹۷ خرداد ۱, سه‌شنبه

دلم اس سر از فردا روزه نگیرم

دوستان گرامی ! جمله بالا حرف من نیست! لطفن نا خوانده مرا به گناه ترک فریضه سوم اسلام به کُفر نگیرید! من عزمم جزم است. اگر زنده بودم و سالم؛ روزه را تا آخرین دقایق اش انشالله و تعالی خواهم گرفت! این جمله را دیروز همسایهء کردستانی ام که فارسی بلد است پس از احوالپرسی مختصر بمن گفت: وی در حالیکه از ضرر کمبود آب در روز های طویل تابستانی بالای گرده و در کل تمام بدن بدلایل عقلی از داشتن روزه شاکی بود عوارض و نقایص اش را از منظر علمی و ذهنی یکایک با اختصار بر شمرد و پس از توجیه عقلانی در ختم صحبتش گفت: دلم است سر از فردا روزه نگیرم!!! من بدون تائید یا رد سخنانش پس از خدا حافظی با وی دفعتن به این فکر افتادم که: این لالا کیوان ما بقول حافظ در حالیکه از عقل می لافد چرا طامات می بافد؟ بقول دیگر چرا داوری عقلش را بر دوش دلش می اندازد؟در حالیکه عقلش میگه روزه گرفتن برایش ضرر داره اما همین عقل نمیتوانه بگویه روزه نگیر! برعکس دلش این توته گوشت متحرک و تپنده برایش میگوید سر از فردا روزه را افطار کن؟ آخر این ( دل ) که بگفته معلم بیولوژی صنف هفت مکتب ما شهید اکبر خان قلعه آهنگرانی دارائی دو دهلیز راست و چپ و دو بطن است و وظیفه ای جز پمپ کردن خون ندارد. از چه رو حکمران تن آدمها مقرر شده که به حکم او آٔدمیزاد حتا فرایض اش را هم جا میگذارد!؟؟ عجبا! خودم هم گاهگاهی همینگونه میگویم دلم نیست فلان جا بروم!!!! دلم نیست اینکار را بکنم یا به این کار ادامه دهم . در سالهای جنگ برای تعقیب یک کورس تحصیلی به دنمارک آمدم آنوقتها رسیدن به اروپا یک موهبت الهی و یک نوع خوشبختی بشمار میرفت تمام دوستان مقیم دنمارک که احتمالن همین پست را حالا میخوانند بویژه عتیق جان بکاولی و جلیل جان پیهم بر ماندنم در دنمارک اصرار میکردند. عقلم هم میگفت با این وضعیت جنگ بکجا میروی؟ همینجا بنشین! اما همین دل سبیل مانده قبول نکرد!! به اصطلاح دلم نشد و به اوغانستان بر گشتم! که تا هنوز پیشیمانم. در ادبیات فارسی چه تعاریفی نیست که از همین یک توته گوشت بنام دل نخواندم و نشنیدم! در اشعار پارسی یکی میگه دل دشت جنون اس! دیگری میگه دل دیوانه ام غرق بخون اس! یکی با سوز میخوانه مرغ دلکم وای وای رمیده امشب و .. استاد مهوش از پر زدن دل چنین میخوانه( وقتی هوائ تو بسر میزنه مرغ دلم به سینه پر میزنه احمد ظاهر عزیز ازین دل خیلی حکایه ها داره گاهی ( مرغک تیر جفا خورده گکم) خطابش میکنه و وقتی سر این مرغک تیر خورده قهر میشه میگه دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا! و زمانی هم خطاب به همین آواره تیر خورده میگه : دلا ! بباغ برو مشرب از انار آموز-که موج خون به دل و خنده در دهان دارد. استاد بزرگوارم عبدالله نوابی شادکام که معلم مضمون دری ما در لیسه حبیبیه بود در آهنگی سر این دل بی اندازه قهر است تا جائيکه میخوانه بمثل غنچه تنگی ای دل ای دل - به ما دایم به جنگی ای دل ای دل اگر دستم رسد خونت بریزم- ببینم تا چه رنگی ای دل ای دل دوست دانشمند و هم صنفی عزیزم اسحاق جان غفوری نخستین کسی بود که در شبهای لیلیه دوران دانشگاه از درد دل؛ از حسام الدین چلپی از اینکه چگونه مولانا بلخی عقل را سوزانده و در خرابه های آن دل را آباد کرده برایم چیز های میگفت و بعد کتاب از بلخ تا قونیه را برایم هدیه داد که جا دارد ازیشان همینجا نیز تشکر کنم. ایشان گاهگاهی میگفتند مریضم! اما مریضی دل! امیدوارم در همینجا از پیام عالمانه شان مستفید شوم بیادم آمد روزگاری که در کابل میزیستیم و مختار مجید در تلویزیون سیاه و سفید ما میخواند ( خدایا دل ندارم دل ندارم- عمارت ساخته ام کاگل ندارم) برادر کوچکم جواد جان که حالا نام خدا مردی شده با دو فرزند مثل آنزمان خودش بلافاصله با اشاره به شکم مختار مجید گفت : اونه دل خو داری!! و ما همه خندیدم چونکه ما در اصطلاح غزنی (دل ) همان ( معده یا شکم ) را میگوئیم. جناب فقیر احمد عزیزی شاعر واراسته و دوست عزیزم که در علم شعر بمن حق استادی دارد برایم توصیه کرده که بجای واژه (قلب) همیشه واژه (دل) را بکار برم و راجع به حضور دل و مقام دل حرفهای از او شنیده و آموخته ام . مضاف بر اینها آنچه حتا در بس های مسافری ۳۰۲ ایران دیده ام این جمله است. دل به دریای محبت بز ن و در ادبیات عارفانه بسیار خوانده ام دلت را پاک کن! ولی آخر چطور؟ نمیدانم و اما دلگیری!!! دلگیر شدن دنیای عجیبی دارد که از دیپریشن یا افسردگی ذهنی فرق دارد ! دلگیر شدن از درد دل شکستن دل و بیماری دل فرق دارد. مطمئنم هرکدام ما آدمها از آن کم و بیش تجربه های داریم. اما تجربه ای که من دارم اینست که : دلت اگر گرفته باشد شادترین آهنگها ، بگوشت سرود حزن شده و جز روضه خوانی بیش نیستند. بیر وبار ترین مکانها،تنهاییت را به رخت میکشاند شادترین روزها ،برای آدم دل گرفته غمگین ترین روزهاست!! وقتی دلت گرفته باشد،میخواهی همه قانونهای دنیا نقض شود! شاید به همین خاطر است که عهدیه هنرمند فقید ایرانی بسیار زیبا میخواند ( بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیس! آخر جز گریه مرا کاری نیست! چون آرامبخش دلگیری ناپیداست کاری نمیتوان کرد بقول ایرانیهای عزیز دل اسـت دیگه !شــعـور نداره ! اگـر داشـت که نـمـی گـرفت


۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

آب معدنی و غزل نیلوفری

برداشته شدن خط فاصل بین معتبر و گدایگر
احادیث زیادی را از رسول خدا(ص) خوانده ام که به مسلمین تاکید کرده در اين ماه رمضآن به فقرا و مساكين به قصد قربت و احترام نه با تحقير و ترحّم افطاري بدهید. در این افطاری دادن هم فقط از سیر کردن شکم گرسنه یاد آوری شده نه از آب معدنی دادن به تشنه
در اصل تا اوایل حکومت کرزی کسی در وطن ما به استثنای شرکت هواپیمایی آریانا آب معدنی را نمیشناخت! باری حتا در در ریاست قونسلی وزارت خارجه وقتی رئیس صاحب تعارف چای کرد! با سپاسگذاری گفتم لطفن یک گیلاس آب! ایشان زنگ روی میزش را فشار داد و پیاده دفتر پیاله ای از آب نل برایم آورد. رئیس خود ما در ریاست آریانا از نل آب مینوشید. فلمهای از احمدشاه مسعود است که او با دو دستش از چشمه ها آب مینوشد. زیرا یگانه چیزی که در افغانستان بطور بسیار وافر پیدا میشد همین نوشیدنی آب بود. مرحوم ظاهر هویدا برنامه ای تلویزیونی تهیه کرده بود از نل های که شیردهنش باز بود و آبش بی جهت روان! او آنرا به طنز مفت آ کولا مینامید! راستی خودم از غزنه تا کابل و مزار و هرات در هیچ کجای وطنم ندیده بودم کسی برای خرید آب نوشیدنی پول بدهد. فقط خداگردنم را نگیرد باری دوست عزیزم که مدیر شعبه سرویس آریانا بود را دیده بودم که بوتل های آب معدنی را از دهلی خریداری کرده بود و بکابل منتقل میکرد صرف برای نوشیدن مسافرین در هوا و بس! اما پس از هجوم امپریالیزم امریکا این بوتلهای آب معدنی اول به کلاس داران رواج پیدا کرد و حالا دیگه مود همگان شده حتا به گدا! عده ای حتمن سرم قهر میشود که خی آب نخورند؟ بلی بخورند هزار بار بنوشند نوش جان شان شوه ! اما صدقه جاریه صرف برای نان است آنهم از این سبب که کسی که قادر به پیدا کردن لقمه نانی نباشد شکمش را سیر کنیم.و بدون شک همگی قادر به پیدا کردن جرعه آب هستند! نباید تنبل پروری کرد! زیرا با پول همین بوتل ها میشه چند قرص نان اضافی به چند گرسنه دیگر تهیه کرد. زیرا هیچ جای در مبانی دینی ندیده ام که گفته باشد سیراب کنید! بلی آب دادن ثواب دارد اما در دشت ها نه برای زدن عاروق پس از قابلی در شهر!
متاسفانه یکی از ویژگی های زشت نادانی مدرن در همین نکته نهفته است که عده ای پس از بلعیدن استفراق عقاید دیگران از فضای مجازی، بلافاصله به تقلید رو می آورند و با همان تقلید کور کورانه و احمقانه ادعای فرهیخته گی هم میکنند. ده ها کانال همی رقمی را من دیده ام و جالب اینکه همینها با لجاجت عاروق میزنند و با افتخار آنرا صبغه دینی و انسانی داده به دیگران نیز تعارف میکنند. ای وای از این مردم
نیلوفر آبی
معکوس خواند هاتفی تعبیرِ فال را
طرح سر انگشت خرامِ و خیال را
ماهی سرخ عشق شناور به شعر یافت
در حوض خشک آرزو آبِ محال را
چون باد با نوازش آرام روی برگ
فرصت نداد  تحفه ی دست شمال را
از درد حرف گفتن و رنج نویشتن
دردیست جانگداز دلی پر ملال را
از من نگاه خویش نهان کرد عاقبت  
مثلی که حدس میزدم این احتمال را
آنروز ها که چتری احساس روی دل
باران شعر داد همین حسّ و حال را
مَه قول داده بود شبانگه نشان دهد
در امتداد حسنِ حضورش کمال را
با انعکاس عکس تو بربوده چشم ماه
وز کهکشان علامتِ گنگِ سوال را
جاریست اشک شوق ز چشمان من هنوز
بنگر دمی تو پرتو حُسن و جمال را
در بیکران آبی سقف کبود دل
پر میزنم به عمق بحار زلال را
از غم رها کنی چو پرستوی شاد مهر
این آرزوی یخ زده حکم  زوال را
یک آسمان صاف بزیر درختِ کاج
 پهلوی من نشسته و بوسیده خال را
چون دزد آرزوی من و دست سرنوشت
کوته نموده  بر کنم این دست و  بال را
دلشوره میزنم به غروب و طلوع و نیز
بینم چو  شمعدانی و ماهِ هلال را
عکس کسی به دیده کشیدم شکیب وار
تصویر بی بدیل بت بی مثال را






۱۳۹۷ اردیبهشت ۹, یکشنبه

تجلیل شب برات در غزنه



 خاطراتی از  فیلک  و چهلچراغ افروزی

از  زمان  آمدند  بهر  ثنات 
جمعه و بيض و قدر و عيد برات
سنایی-  رح

ماه هشتم  سال قمري را ماه شعبان میگویند که ما آنرا در شهر غزنی ماه برات میگوئیم  و نيمه شعبان را که برابرست با شب ۱۵ ماه شعبان  در متون کهن پارسی، «شب برات» ناميده اند. از این شب در تمام کشور بطور عام و در غزنی بطور خاص تجلیل می شود. شایان ذکر است که  در سالهای کودکی و نوجوانی من تجلیل  از شب برات  در غزنی بطور گسترده تر و  شایان تری صورت میگرفت طوریکه از اول ماه برات که فیلک و چهلچراغ به بازار می آمد ما کودکان روزهایمان را با اشتیاق خیلی زیاد به دستان تاریک شب میسپردیم و با ثانیه های بی تکلف و آرام منتظر شب برات میماندیم
امشب که  مصادف است به شب برات سال ۱۴۳۹ هجری - قمری؛ همینکه تاريکی‌ دَرتنيده‌ی شب؛ آسمان ما را فرا‌گرفت  یکباره سفینه ذهنم بسوی تجلیل از شبهای برات غزنی پرواز کرد و مثل پرده ای تیاتر ؛ عذابِ گذر روزگار پر از پریشانی و پشیمانی ام را با تصویری از دهها عید و برات بی تجلیل بر من مجسم و تحميل ‌کرد. 
در تنهايی، همين فضای دلگير و تهی از حوصله؛  خواستم خاطراتم را از تجلیل این شب مقدس به رشته تحریر در آرم . خاطراتی که با خرید فیلک و چهلچراغ - روشن کردن شمع ؛ براتی بردن  و شنیدن صدای باروت که بنام توپچه ؛ فشنگ و پاچه خزک  یاد میشد گره خورده است. خاطرات آن شامی روشن و دل انگیزی که زیبائی و روشنایی اش از روشنایی روز روشنتر در اذهان باقی مانده است.
  
  
آری! تا جائیکه یادم می آید تا سال ۱۳۵۸ خورشیدی از شب برات تجلیل ویژه ای در غزنی صورت میگرفت! تقریبن یک هفته پیش از آمدن شب برات فیلک ها و چهلچراغ ها به بازار می آمدند. فیلک  از گلِ خمیر شده با  موی حیوانات بشکل و قیافه یک چهارپا بطور دستی ساخته میشد و با گلِ سفید رنگ آمیزی میگردید. برای ساختن بعضی از فیلک های فیشنی از رنگهای دیگر هم برای تزئین استفاده میکردند.  در گوش ها و یا پشت فیلک جای برای افروختن شمع و نقل دانی میساختند  و نرخ آنها از یک تا ۴ افغانی بود. اما چهل چراغ بسیار بلند و با چوب های که رویش را گل سفید میزدند بشکل مخروط چند منزله مثل گیس آراسته میشد و جای دهها شمع را داشت و فی دانه تا ۴۰ افغانی هم بفروش میرفت چهلچراغهای خاصه برای عروسان را خیلی زیبا میساختند! دقیق یادم هست یک چهل چراغ فروش در نزدیک زیارت کلاه سبز بود و یکی هم در جاده ای نزدیک به بهلول درملتون! یک ترکاری فروش پیش زیارت موی مبارک هم فیلک ؛ شمع و نقل و شیرینی گک میفروخت. 
سالها بدین فکر بودم که مردم غزنی که نه فیل دیده اند نه چوچه ای فیل چرا این مشعلدانی حیوان شکل را فیلک میگویند ؟.  پاسخ این سوال را قسمآ موقعی ماموریتم در شرکت اریانا فهمیدم طوریکه برای اجرای وظیفه در شهر امرتسر هند رفته بودم در صحن عبادتگاه (گولدن تیمپل) چراغکهای دیدم پیشرفته تر از فیلک های غزنی و ساخته شده از گچ به آن پیلهک میگفتند. حدس میزنم البته مطمئن نیستم اسم فیلک  و ساختنش از همانجا آمده باشد. چونکه روزی  میخواستم فیلک دلخواهم را از یک زن فیلک فروش دهکده ما که در پشت مسجد گدول آهنگران تازه به این کسب دست زده بود بخرم ریش سفیدی قهر آلود و غضبناکی را دیدم که خطاب به همان زن بیوه و بیچاره گفت : در قیامت همی حیوان از تو دم میطلبه!!!  داده میتانی؟؟؟؟ و ما همه هک و پک ماندیم.... اینجاست که فکر میکنم یک نسل پیش از ما بدلایل دینی؛ میانه خوبی با فیلک نداشته و هنوز ندارند.... بهر حال بیایم سر اصل موضوع یعنی خاطرات  تجلیل از شب برات! و آن اینکه در خریدن؛ سالم ماندن؛  یا شکستن فیلک و چهلچراغ و حتا در خاموش شدن شمع شگونهای نیک و بدی گرفته بودند  
مادر مرحومم موقعی افروختن شمع ها میگفت سعی کنید شمعی خاموش نشود که شاگوم(شگون) بد دارد و برای هر کدام ما یک دانه شمع می افروخت
پسر عمه ام مرحوم الحاج محمد ظاهر خان که  با ما چند سال در یک حویلی زنده گی میکرد این شب را بطور شاندارتری با مناجات و ذکر جشن میگرفت باری یک ریش سفید را بنام آغا صاحب سربند مهمان کرده بود و باری در موقع افروختن شمع ها پنجه بر تار رباب هم میزد انگار با کلام خداوندگار بلخ که میفرماید ( هیچ میدانی چه میگوید رباب؟ - از اشک چشم و از جگر های کباب) آشنا بود و باری هم بگوش خود شنیدم که پیوسته زیر لب میگفت ( شب شب برات است - قند قند نبات است)
پیش از سال ۵۸ خورشیدی در این شب مثل شب سال نو اروپا باروت بازی هم میشد چنان پتاقی پرانی بود که یا رب العالمین یکبار یادم هست خیلی خورد سال بودم ماما قادرم با توپچه دستش را درین شب افگار کرده بود. اما بعد ها دیگر سایه منحوس جنگ کار صد برات را میکرد یادم است حیدر جان صنفی عزیزم که خداوند صحت و سلامت داشته باشدش کستی را در سال ۱۳۵۹ ثبت کرده بود و در پشت کست نوشته بود فیته ای تق و توق 
جالبتراینکه این شب؛  شب بردن براتی به نوعروسان هم بود. که قاب براتی نام داشت و اینهم یک جشن دیگری بود. 

اما از سال ۱۳۶۰ وقتی که به کابل کوچیدیم دیگر از چهلچراغ و فیلک در کابل خبری نبود و گویی رسم بکلی عوض شد . معمولن همه ساله در این شب شماری از شمع ها را پدرم در پطنوسی که پر از نقل بود می افروخت و خاموشانه فرارسیدن برات را با دعا جشن میگرفتیم. حتا در پشاور پاکستان نیز یکسال این شب را با سه برادر و مادرم تجلیل کردم آنوقت پدرم و خواهرانم هنوز در کابل بودند. سپس هزار و یک لیل ونهار دیگر آمد که از وطن دور و در غرب غروب کردم و دیگر حتا تجلیل این شب از خاطرم فراموش شد و اکنون که این کلمات را مینویسم انگار عاطفه‌های انتحاری گلویم را فشار میدهند و تمام آدمهای را که دیگر در میان ما نیستند از  پیش چشمانم عبور میدهد. 
حتا دعا ها؛  نیایش ها و آرزوهای پدر و مادرم که در اینشب به درگاه خداوند صورت میگرفت را انگار که میشنوم. از  دعای پدر مرحومم که به عربی بود چیزی یادم نمانده اما نیایش مادرم که بزبان فارسی بود و آرزو های نه چندان بزرگی برای خوشبختی اولادهایش از خدا داشت نه به خودش امشب در گوشم طنین دارد. 
جالب اینکه در این شب مقدس به این نکته نیز پی بردم که مفهوم مهاجرت برای من تنها یک جا به جایی جغرافیایی نبوده بلکه درکی ناروشن از دگرگونگی های فرهنگی ای نیز بود  که به ناچار زندگیش کردم،‌ اینکه نفسی به آسودگی کشیدم یا نه  باشد سر جایش 
  
 خلاصه آنچه در بالا ذکر کردم بیشتر وجهه فرهنگی دارد و بیشتر تجلیل فرهنگی غزنویان از شب برات بود اما تحلیل این شب از نظر فرهنگی و دینی نیز حایز اهمیت فراونی است که امیدوارم دوستانم در همین فیس بوک به آن بپردازند و بنابر همین  دلایل بی مناسبت نیست اگر  تجلیل از این شب بزرگ را از منظر دینی هم اندکی به بحث گیرم 
نخست از همه اینکه بنا به روايات متعددی  برات به معنی ( برائت) است و  خداوند در اين شب «برات آزادي »از دوزخ را به بندگان خود پس از ثنا خوانی مي بخشد!  بهترين شاهد در اين مضمون، همان شعرشيرين و شورانگيز حضرت سنایی رح است که در آغاز سخن بدان اشاره کردم . حضرت سنایی رح این شب را شب( ثنا)  ذکر کرده است؛ اما حضرت لسان الغیب حافظ،  شب برات را مثل شب قدر میشمارد و هنرمندانه چنین مي سرايد
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي 
آن «شب قدر» که اين تازه « براتم» دادند  
 مولانای بلخ نيز در« ديوان شمس» شب برات را شب قدر دانسته، مي گويد
شب «قدر» است او ،درياب او را 
امان يابي چو برخواني «براتش

يا در غزل ديگري در همان ديوان مي گويد:
آمد شعبان عمداً، از بهر «برات »ما 
تا روزي و پيروزي از بخشش رب بيند
ولی سعدي شیرین سخن علاوه بر اینکه  شب برات را شب قدر میداندو دروازه هاي هفت آسمان را در چنين شبي گشوده مي بيند. آدميان را به غنيمت شمردن آن لحظه ها هشدار مي دهد.

شبي چنين، در هفت آسمان باز 
زخويشتن نفسي اي پسر به حق پرداز
مگر زمدت عمر، آنچه مانده دريابي 
که آنچه رفت به غفلت دگر نيايد باز
چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس 
شبي به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز

نکته ای خیلی جالب و قابل تذکر اینست که: بنابر اظهارات آگاهان علم واژه شناسی نام عربی این ماه (شعبان)  از واژه های (اضدادی) است. یعنی شعبان از ريشه «شعب» یا شعبه گرفته شده که هم  افتراق و شاخه و بخش معنی میدهد و هم بر فراهم آمدن و اجتماع دلالت دارد ( شعوبآ و قبائلآ) پس با این اوصاف حیرانم به سوراخ دعا که چگونه راهش را در می یابد؟ باز دعای مادر مرحومم در پشاور یادم آمد که برای نصف دیگر خانواده که در کابل مانده بود میگفت ( خدایا تا برات دیگه همه ای ما را یکجا کنی)    
از اوصافي که براي اين ماه پر فضيلت  منقول است یکی  « شعبان المعظم» دیگر «شهر الشفاعه است 
قابل یاد آوریست که : ابوريحان بيروني در کتاب «التفهيم »در اين باره چنين نوشته: «و شب پانزدهم از ماه شعبان، بزرگوار است و او را «شب برات» خوانند و همي پندارم، اين از قبيل آن است که هر که اندرو عبادت کند و نيکي به جاي آورد، بيزاري يابد از دوزخ
..............................................................
«غياث اللغات »به نقل از« بهار عجم» و« سراج اللغات» آورده که :«شب چک به معني شب برات است که در آن چراغاني و آتش بازي(= جشن و شادماني )کنند»

ليله الصک :شب برات را «ليلة الصک» نيز گفته اند. صکّ، معرب چک فارسي و مترادف با برات است، آن روز چهاردهم و در واقع شب پانزدهم شعبان است.
با تشکر از داکتر صاحب هادی سلام غزنوی که عکس چهلچراغ را برایم از غزنی فرستادند و دنبال عکس فیلک هنوز سرگردان اند
و با تشکر از دوست عزیزی دیگری که عکسی از تجلیل برات در غرب را طور تحفه برایم فرستاده است

۱۳۹۷ فروردین ۱۲, یکشنبه

مزۀ سرما- دهل در عزا

هیچ گپی را نباید مفت شمرد

 از شهر فراه به شهر ما آمده بود. در ادارۀ دولتی انکشاف محل، همکار پدرم بود. قد نسبتا بلندی داشت با چشمان روشن و تبسمی مبهم پشت میز می نشست. نامش یادم رفته ولی مامورین دفتر پدرم همه او را سرکاتب صاحب میگفتند. در روزنامه سنایی هم اشعاری میفرستاد. اکثر روزها که از مکتب رخصت میشدم، با او در نزدیکی کاریز در حالیکه بکس چرمی زیر بغل و پاکت کاغذی یا قرص نانی پیچانده در اخبار در دستش بود، رو برو میشدم. اتاقش در کنار مدیریت فواید عامه روبروی مکتب ما بود و غالبن همین موقع از کار برمی‌گشت، برایش سلام میدادم با خوشروئی پاسخ سلامم را میداد. دو بار پدرم او را بخانه ما مهمان کرد. یکبار برایم یک زیر بغلی هم از فراه تحفه آورده بود. ولی آنچه او را در ذهن من جاودانه کرده اینست که من دو گپ خیلی جالب و غیر قابل باور را از او شنیدم، که فقط گذشت زمان حقانیت هر دو گپش را بمن به اثبات رساند. یکی اینکه او در یک شب زمستانی مهمان ما بود، من مقداری چوب سوخت آوردم که در چری بیندازم! ولی او با جدیت گفت: نکن جان کاکا! پدرم برایش گفت یخ اس، غزنی فراه نیست! نصف شب یخ میشه! ولی او با خنده گفت: خدا فصل های مختلف سال را بخاطری آفریده، که زندگی یکنواخت نشود! بگذار مزۀ سردی غزنی را یک فراهی بچشد. من که آدم خنک خوری بودم از این گپ خیلی تعجب کردم! اما عجیبتر از آن اینکه پدرم ضمن صحبت دوستانه ازش خواست رعایت حال کدام همکار و هم اتاقی اش را بکند. بخیالم آن مرد که شیعه مذهب بود از این آدم بخاطر رعایت نکردن ماه محرم نزد پدرم شاکی شده بود:اما سرکاتب با زهر خند جدی گفت! مدیر صاحب!بلند کردن صدای دهل خان قره باغی در رادیوبرای یکدقیقه نباید این مرد را اینقدر شاکی میساخت!اینها اصلن راه و رسم عزا داری حسینی را درست نمیدانند. خانه ما در مرز ایران است. ما در مراسم اربعین گاهی برای پلو خوردن هم آنسوی مرز میرویم! در مراسم زنجیر زنی، عزاداران آنجا خود دهل و نغاره میزنند! بدینصورت وی در مواجهه با شکایت غیر مترقبه اندیوالش، خشم را در خود با مهارت مهار و اجازه نداد چرت اش خراب شود. ولی بنظر من این سخن که درعزا کسی دهل بزند در حالیکه از بنیاد غیر قابل باور و نادرست جلوه کرد، ارزش و اعتبار همین آدم شریف را نیز تا قعر جهنم در ذهنم سقوط داد! بنابرین همانگونه که "استیون هاوکینگ"در کتاب"تاریخچه ی زمان"می گوید: مردم ترجیح می دهند، دروغی را که باورهای قبلی آنها را تاییدکرده باشد،بپذیرند نه واقعیتی را که امنیت ذهنی آنهارا بگیرد! منهم این دو گپ (واقعیت ) را قسما نتوانستم بپذیرم

سالها گذشت! گرمی های پشاور - دهلی - دبی و سردی های ماسکو -مونتریال را یکایک چشیدم.در جلال آباد موسوم به ننگرهار همیشه بهار و شهر های دیگری جهان مانند سانفراسیسکو که میگفتند چهار فصل بهار دارد سیر و سفر ها کردم تا بالاخره معتقد به همین حرف سرکاتب شدم که: واقعن سردی و گرمی هرکدام مزه و قدم خود را دارد. آدم باید سعی کند تا در موسم سرما، از سرمای زمستان و در موسم گرما از گرمای تابستان نهایت لذت را ببرد. اینکه بنی آدم تابستان گرم، را با ساختن کولر وایرکندیشن های گوناگون خنک و زمستان ها را با ساختن بخاری و مرکز گرمی ها گرم ساخته اند، از نظر من در پهلوی حُسن، عیب و ایرادتی خود را هم دارد!. چرا که جابجایی، فصل ها و رنگینی طبعیت را خدا بر اساس سرشت انسان خلق کرده است، بدون تردید آدمی برای شادی و هیجان نیاز به تنوع دارد. تجربه من، از زیستن در سرمای مونتریال و تنفس در گرمای پشاور ارمغانی از تنوع و زیبائی هاست.باور کنید هشدار از زمستان سرد بخاطر جنگ اوکرائین بر علاوۀ اینکه هیچگونه هراس،برای من در پی نداشت. یاد آور خاطرات سرمای مطبوع مونتریال،و اختلاط و مصاحبت گرم با دوست عزیز و هم صنفی گلم انجنیرحمید ابراهیم خیل و بهترین لحظات و گپهای دل گرم کنندۀ آن جا نیز است.آری! ده سال زمان بُرد تا فهمیدم جملۀ سرکاتب در مورد تنوع فصل های سال کاملا درست بوده و مزۀ سردی چشیدنی است.

اما در مورد نواختن دهل در تعزیه باید به خاطرۀ از تهران،اشاره کنم : صبح زود از خواب برخاستم تا از نانوائی، نان بخرم. اسدالله که هم اتاقی ام بود سرش را از بالشت بالا کرد و گفت عاشورا است مچم اگر نانوائی باز باشد.با اینحال از خانه برآمدم و همینکه در فلکه فردیس رسیدم دیدم هیئت عزاداران حسینی بیرون می آمدند در ابتدا صف، چند نفر زنجیر زن بیرون آمدند. بعد دیدم یک دهل بزرگ که چهار ارابه یا چرخ داشت و جوان سیاهپوش لاغر اندامی با چرخیدن به دور و بر دهل درحالیکه آنرا در حال حرکت مینواخت، نوحه کنان پیدا شد.در یک لحظه سرکاتب در نظرم مجسم شد تا چند متر پیش تر رفتم دیدم چهار تا دهل دیگر تا آخر قافله بیرون آمد و نوازندگان با تمام توان ضربه ای به روی دهل می زدند. چنان صدای وحشتناکی از دهل ها برمیخاست.که صدای لعن یزید در امواج دهل تا قبرش در دمشق میپیچید. با دیدن این منظره جایگاه سرکاتب که با گفتن همین یک جمله به میزان یک دروغگو در ذهنم افول کرده بود با شرمساری بجای اولش بر گشت! مقصدم از نوشتن این خاطره اینست که حتا اگر گپی کاملن غیرعقلانی را از آدم آشنائ میشنوید باید بر فیصدی ولو اندک عقلانیت در آن گپ درنگ کنید!اگر مثل من جابجا حکم دروغ بر آن سخن جاری و روی گویندۀ آن سخن خط چلیپا بکشید! سرانجام روزی با اثبات شدن حقانیت همان گپ روزگار با خندۀ ئ مشمئز کننده بر عقلِ پرطمطراق تان طعنه خواهد ‌زد! خلاصه اینکه هر دو گپ سرکاتب درست بود فقط همین و بس

جلوه در آئینه هفت سین

بشهر عشق پریچهره ام محک باشد
بروی آئینه  ها جلوه ئ ملَک باشد
میان سفره نوروز  ای شه ملکوت
 چراغ حسن چی نوران و  با نمک باشد
تو هفت رنگی و رنگین کمان ببین که چسآن
به هفت سین و خودت حس مشترک باشد
سه سیب سبز که همرنگ شمع سوزانند
صدا زنند  چرا؟  قیس  لا درک باشد
نوشت  آیه ای زیبایی را خدای جمیل 
که این قشنگترین  حور  این فلک باشد
 و آب میشود از گرمی نفسهایش
 هزار حور و جنان گر لب سرک باشد
فسون اسم قشنگت بهشت کرد مسحور 
طنین دلکشش  آرامش سمک باشد
 چراغ مهر ز لبخند تو شود روشن .
هزار قلب شکیبا وزان ترک باشد


۱۳۹۷ فروردین ۴, شنبه

نفرت پراگنی یک جانی



تشابه سخنان یک جانی بگیل با گاو نیمه مذبوح محمد رحیم خان
در میان اخبار یکی از تلویزیون های جادو بکس یک جانی حرفوی بگیل شده را دیدم که با ذکر چند جمله بریده و خائیده با هجاهای سکوت و انتظار در فواصل نامنظمِ و در هاله ابهام زیر چتر پیوستن به صلح نفرت پخش میکرد. دقیق مثل جهیدنِ خون از گردن بریده گاوی با کارد کند،! دقیق مثل گاو نیمه مذبوح مرحوم محمد رحیم خان همسایه ما! که با هر جهشِ خون از شاهرگ اش صدای عجیبی از گلوی نیمه بریده اش شنیده میشد! صدای که در همین چهل سال طنینش در گوشم هست. صدای که با هر تنفس فریاد انتقام میداد. آنروز از مکتب ابتدائیه رخصت شده بودیم و گاو را محمد رحیم خان با تنی چند از قصابان کشت. گاو با حنجره نیمه مذبوح آدمیان دور و بر را هشدار میداد و نفرتش را آشکارا با همان حنجره بریده در عالم ناتوانی فریاد میکشید! انگارمیگفت! اگر از جایم بلند شوم تخم بنی آدم را زنده نمیگذارم. دقیق مثل همین جانی که میگه تشکیلات نظامی ام را منحل میکنم ولی خلع سلاح نمیشم. چون من با شما کار دارم. جالب اینکه وقتی قصاب کله گاو کشته شده را از تنش جدا کرد چشمانش بشکل حیرت انگیزی باز بود و جالبتر اینکه قصاب کله ای او را در وقت پوست کردنش گرد تنش میچرخاند و روبروی تنش میگذاشت و بعد او را پوست میکردند ! من دلیل اینکار را تا همین دم نمیفهمیدم و اکنون از برگه جناب عزیز رفیعی فهمیدم که اصطلاح ( مرده گاو) از همینحا نشئت کرده ! چون گاو حیوان خیلی زور مندی است وقتی او را در پیش چشمان بازش لچ میکنند (پوست میکنند) و کاری از او ساخته نیست. آنوقت باور آدم میاید که حالا گاو واقعن مرده است. لهذا این اصطلاح به آن عده ای اطلاق میشود که با داشتن زور بازو و چشم باز و بروتهای شخ دیگر مرده اند


۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه

تقویم شکست



دلم حوالی این روز سخت میلرزید
میان سینه؛غریو شکست میپیچید
مرا سیاهی این روز نحس باور بود
سوهان یوم بتقویم روح میسائید
چنانکه چرخه تکرار گشت هیجده بار
وفات مادر من عین روز  نیز رسید
قبول کردم همین چون سکانس آخر فلم
که حس ششم ازین پس بخفت در تبعید
بسال هفتم مادر دقیق بدین آیام
شدم محرم ماه حین  وصل و عشق و ودید
میان راز بدو! ناله کردم از این روز
که ربع قرن چسان ترس در دلم پائید
به فال سعد گرفتم کنون همین تاریخ
نبایدم  دگر از نحسی زمان ترسید
به کلک کرد نوازش لبم سکوت شکست
گره  گشود ز اسِرار روز با  تمهید
نخست لبان قشنگش به آه تبسم کرد
درون لحن قشنگش صدا چنین پیچید
ز دوست جشن تولد؛ شدم عروس الیوم
سرود و هلهله را گوشهای تو نشنید؟
کسوف هجر به تقویم عشق خورده رقم
خبر نداری بدین روز حبس شد خورشید؟
میان موج سکوت خیره زیر لب این گفت
که با خطوط دو دستم مگر توان جنگید؟
همینکه واقف از اسرار و راز روز شدم
لهیب میزدم اما کسی نمیفهمید؟
شکست قلب من این روز بوده یعنی که؟
به طوی ماه من این روز جمله میرقصید؟
ز خود سوال نمودم نشد کز او پرسم
جواب عقل که از  دل همیشه میپرسید
کسیکه حلقه ی زر را به کلک نازت کرد
دمی نبود بدل سردچار با تردید؟
همینکه دید در آئینه  با تو گشته مصاف
چسان از آن دو خدا عشق و بندگی پرسید؟
همینکه گفت عزیزم! تو از منی امشب
ظهور دلهره در چهره اش نشد تشدید؟
به اعتراف نگفت فال حافظ است دروغ
شود مگر که کسی با زر آفتاب خرید؟
سوال دیگر و احمقتری که باید پرس
میان طوی مه ام سیب دل به منهم چید؟
سوال آخرم اینکه پدر که  بود آگاه
بشهر عاطفه معیار را چسان سنجید؟
پدر که بوده خودش عاشق ولی امروز
به حال عاشق دخت اش گریست یا خندید؟
□□

۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه

زخمی تر از همیشه با تشبیه دنیا


تشبیه دنیا
به صالون ترانزیت ترمینل فرودگاه بروکسل منتظر پرواز بودم. چشمم به شماری از مسافرین خسته و در عین حال خوشحال بعضآ دلگیر و افسرده ولی تمامآ منتظر افتاد و خیره شد. متوجه شدم اینجا در نگاه همگان انتظار را میخوانی! همه مسافران منتظرند دیر یا زود شماره پرواز شان را صدا زنند و به طرف گیت مورد نظر بروند! در واقع همه آماده پریدن اند ..همگی میداند لحظه ای یا ساعاتی بعد هواپیمایش راه می افتد! من در یک لحظه دنیا را شبیه همین ترمینل دیدم . ما همه مسافریم و منتظر ! اما نه منتظر پریدن بلکه منتظر زیر زمین رفتن ! دیر یا زود
حس کردم زنده گی همانند یک پتوی کهنه است که روی چوب درخت فنا آویزان شده و چندان اهمیتی ندارد
شاید دیدگاه من به نظر تان مایوسانه و افسرده حال برسد....اما همین دیدگاه چنان سبکبالی و آرامش به من داد که گویی در باغی با صفا ی پدری ام زیر سایه‌ی خنک درختان توت نشسته‌ام و به زمزمه‌ی ملایم جویباری که در گذر است گوش  سپرده‌ام و به هیچ چیز دنیا نمی اندیشم شاید به تعبیر گوگوش عزیز
زخمی تر از هميشه از درد دل سپردن




زخمی تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شكسته از كوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهي شدم زيارت

رفتم برای گريه رفتم برای فرياد
مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد

ای از خدا رسيده ای كه تمام عشقی
در جسم خالی من روح كلام عشقی
ای كه همه شفایی در عين بی ريایی
پيش تو مثل كاهم تو مثل كهربایی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
اين چينی شكسته از تو گرفته پيوند
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد
ای اسم تازهء من كعبه تو رو به من داد

من زورقی شكسته م اما هنوز طلایی
طوفان حريف من نيست وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی از هر چه بد رهایی
ای شكل تازه ي عشق تو هديه ي خدايي

با تو نفس كشيدن يعنی غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه بي بال و پر پريدن
ای تكيه گاه گريه ای هم صدای فرياد