۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

دو تا غزل از خورشید نامه

آوازۀ حسن
تا ساقۀ نیلوفر اندام تو روئید
آوازۀ حسن تو به هر شهر بپیچید
این گردن زیبا جهش تیر شهاب ست
خورشید دو تا گشت و به پای تو بچسپید
فردوس برین جای حقیریست برایت
عرش از اثر پرتو خال تو بلرزید
نقاش ازل نقش تو را با قلم ماه
در  لاله همی کوبد و هم در دل ناهید
قوس قزح پیرهنت چون پر طاووس
آهنگ بقا خواند و هم نغمۀ جاوید
لغزید ز آویزۀ گوش تو گهرها
وانگه که رگ گردنت از ناز برقصید
سرپوش شپو عینک آفتابی ات انگار
شور و شرر عالم عشاق فزایید
گلواژۀ وصفی ست رسوب کف ذهنم
تا دیدۀ من گردن زیبای ترا دید
گوش فلک از درد و شکیب غم هجران
صد نالۀ جانسوز غم هجر تو بشنید

سرو گلشن
کس ندیده دور عالم سرو گلشن این چنین
دخل نازش آن چنانی زینت تن این چنین
حسرت حسنش خورد باز سپید کهکشان
چشم مَه در آسمان میکرد شیون این چنین
در عرق اعجاز حسنش چون بدیده آفتاب
شب بجای روز کرد هموار دامن این چنین
خط مشکینش شکسته پرتو خورشید را
چلچراغ نور عالم نیست روشن این چنین
هر سر مو بر سرم بس قد دلتنگی کشید
در تماشا خیره اندر کوی و بَرزن اینچنین
ظلمت تنهایی ما را فروغ خال او
روشنی بخشید در صحرای سوسن اینچنین
شبنم گل بین چکد از ظرف خورشید رخش
نقد عمرت باد شادان بی دل من اینچنین
سایه آویزد ز زلفانت به چشمان شکیب
سایه با خود میبرد روح و دل و تن اینچنین


۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

آیا دو پاچا در یک اقلیم میگنجد؟

اعلام تشکیل «حکومت وحدت ملی» از اتفاقات قابل اعتنا در صحنه سیاسی امروز کشور ماست   این رویداد که انتظارش هم میرفت باعث شد تا در بین هواداران هر دو طرف و ناظرین ملی و بین المللی  در رسانه های اجتماعی از جمله فیس بوک و تویتر بازتاب گسترده ای  پیدا نماید. به باور بعضی از آگاهان این وحدت بمعنی تجمع اضداد است که برایند فعالیت چنین وحدتی که مجموع اضداد است جز حاصل جمع صفر نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت
هواداران دیروزی دو طرف نیز به دو گروه منقسم شده اند عده ای رهبران شان را به تبانی ترس جبن و خیانت به آرمانهای شان متهم مینمایند و عده ای هم این وحدت را برای آینده نوید و برای حال یک پیروزی میدانند. من خود هرچند بطور رسمی عضو هیچیک از تیم ها نبودم اما برنامه های اصلاحاتی داکتر عبدالله را میپسندیدم! و شماری از پیشنهادات و انتقاداتم را از همین طریق میدیا به ادرس شان نوشته بودم اکنون نیز لازم میبینم که نظر و سوالاتم را در مورد  چگونگی و مفاد این توافقنامه از جناب شان بپرسم
در فرهنگ اسلامى؛‌ همان گونه كه پذیرفتن باطل و تن دادن به ظلم و ستم مردود است، سازش كاری نرمش و كوتاه آمدن نیز مطرود است.  هرچند سفارش به مدارا در آموزه های دینی هنگام ارشاد و جذب انسان ها به مسیر حق مورد تأكید است؛ ولی اگر این مدارا سبب زیر پا نهادن حق گردد، هرگز پذیرفتنی نیست.  قرآن كریم با اشاره به تقاضای كفار از رسول خدا(ص) كه اگر از تعرض به بت های آن ها  دست بردارد، آن ها نیز از تعرض به پروردگار متعال دست میکشند، می فرماید: «آنها دوست دارند كه نرمی كنی تا نرمی نمایند و لهذا از هر قَسم خورنده ی فرومایه ای فرمان مبر!)  حالا سوالات من از آقای داکتر عبدالله که خود را ناجی جهاد افغانستان میدانند چنین است: 
یک: از کسی که توانست سیاه را در روز روشن در پیش چشمان تیز بین مردم افغانستان و جهان سپید بسازد چی انتظاری میرود تا بر مفاد این قطع نامه پشت پا نزند؟ در حالیکه همین آدم تا دیروز یک آدم تبعیدی و در بدر بود و امروز رئیس جمهور قانونی افغانستان است تا جائیکه شما به امضا و فرمان ایشان عز تقرر پیدا میکنید؟ 
دو: گیرم که مفاد توافقنامه مو به مو به منصه اجرا قرار داده شد! چه تضمینی وجود دارد که برای گوسفندان کوچی اینبار تذکره الکترونیکی نسازند؟ بهترین بهانه هم حضور خانمها میتواند باشد! کسی خو خانم کوچی را در مرکز کارت الکترونیکی نخواهد آورد چی تضمینی وجود دارد که اینبار ملا تره خیل دو میلیون کارت بنام کوچیان  زن از مراکز الکترونی نگیرد؟و چه تضمینی وجود دارد که  شما هم بخاطر وحدت ملی این موضوع را نادیده نگیرید 
سه: کمیسیون انتخابات را چگونه اصلاح میکنید؟ باید ملت آنرا مو به مو بداند! مثل پاکسازی رآی پاک از ناپاک که اینبار کردید؟ مردم حق ندارند فکر کنند اگر این مکتب باشد و این ملا ؟ حال شان چی خواهد شد
چهار: مطمئن باشید و این به همگان هویداست که لویه جرگه در تمام ادوار تاریخ فقط یک پلو خوری عده ای لمپن از طرف پاچا هست! و پاچا هم اشرفغنی است ! اعضای لویه جرگه از طرف پاچا دعوت میشود و بر طبق اجندای پاچا فیصله صادر میکنند! اعضای لویه جرگه همیشه ارگ را مرجع تصمیم گیری و قدرت میدانند و هر که در ارگ زندگی کند را اولامر و پاچا میدانند؟ آنها رئیس اجرایی را کاتبی بیش نمیدانند! حالا چه تضمینی وجود دارد که این پست و این تقسیم قدرت را لویه جرگه از شما این اکثریت پلوخور برای ابد نگیرند؟ چون شما در آن دیوار های که خود نماد قدرت است زندگی نمیکنید در ضمن میخواهم از شما بپرسم که شما در کجا به حکمرانی  پنجاه فیصده تان میپردازید؟ زیرا اشرفغنی در ارگ میرود دوستم هم در صدارت و دانش هم در جایگاه دیگر قدرت این سه جایگاه که از قبل در نظر مردم عام جایگاه قدرت است برای شما در کدام پس کوچه دفتر کرایه مینماید یا تعمیر تازه ای آباد میسازد؟ آیا زاخیل وال آن بودجه را منظور مینماید؟ زیرا قراریکه در موافقتنامه صریح نوشته کابینه را نیز اشرفغنی ریاست مینماید 
و در اخیر یک سوال از جناب شما آیا با آمدن جان کیری در مرحله نخست شما همین دوم نمرگی را نپذیرفته بودید؟ اگر بلی! چرا نزد آنانیکه بنام جنبش ضد تقلب به طرفداری شما در آن ماه مبارک رمضان روزه بدهان خیمه افراشته بودند به دروغ گفتید که بروید دیگر خواسته هایتان برآورده شده؟ و اگر نه ؟ چرا بالای صلاحیت های این مقام از همان روز اول آمدن جان کیری به این حد پافشاری میکردید ؟ آیا به مردم حق نمیدهید که در مورد این تقسیمات پنجاه فیصد تان هم مشکوک باشند؟ در اخیر وحدت ملی پایدار برایتان خواهانم داکتر صاحب 
اما من  این نامه سرگشاده را پیش از اعلام این حکومت دو سره برایتان نوشته و در فیس بوک و وب سایت خاوران منتشر کرده بودم

سلام جناب داکتر عبدالله

هرچند گرفتاریهای زندگی روزمره مضاف بر گنگسی ماه مبارک رمضان مجال اندیشه و توان نوشتار و گفتار را ازم ربوده ؛ اما
 اخبار مربوط بکشور بویژه دست برد به آرا مردم و به تمسخر گرفتن ملت با مضحکه بنام دموکراسی و تقلب بوسیله یک گروه حریص چسپیده بقدرت خواهی نخواهی  وادارم کرد تا با نوشتن نکات چند رفع مسئولیت کنم و به ندای وجدانم گوش دهم زیرا پیوسته هاتفی بگوشم آواز میدهد و میشنوم که: اگر خاموش بنشینی گناه است 
جناب داکتر
بر همگان هویداست که شما انتخاب عده کثیری از همه اقوام افغانستان هستید و تجربه نشان داده که اراده ملت ها پیروزی همان ملت است! بنابرین بدون حاشیه روی میروم سر اصل مطلب! ناگفته پیداست که من در سطحی هم نیستم که شما را پند و اندرز بدهم 
ولی به باور من اگر من بجای شما انتخاب مردم افغانستان میبودم! کار های ذیرین را در سرخط کارم قرار میدادم شما را دلتان

- به انانیکه مرا از قطع کمک هایشان میترساند رسمآ اعلام میکردم که ما ملت فقیری هستیم اما ملت گدا نیستیم! شما پول تانرا برای از بین بردن پدیده تروریزم در بدل همکاری دولت و ملت افغانستان میدهید ! تا همین اکنون هیچ چیز را برای ما رایگان نداده اید!حتا یک پول تانرا بدون حساب بما نمیدهید! اگر شما پول تانرا قطع میکنید ما هم از این پس همکار شما نخواهیم بود! این ملت گرسنه خواهد خوابید ولی آن کمک که سبب شود متقلب بر گرده شان سوار شود را ابدآ نخواهد پذیرفت

 به جان کری میگفتم بحیث رئیس جمهور منتخب مردم افغانستان از شما استقبال و با شما گفتگو میکنم نه به عنوان کاندید پیشتاز
 ریاست جمهوری!هر نوع صحبت در مورد تفتیش آرای پاک از ناپاک صحه گذاشتن بر کار متقلبین و وقت کشی میباشد

- به اوباما میگفتم تقلب به این پیمانه رکورد تقلب را در جهان شکسته و من  حتا پا نهادن و رفتن به چنین عمارت را در خور خویش نمیدانم چی رسد به جدا کردن آرا پاک از ناپاک!  در مرداب چنین اداره ای مفسد و متقلب داخل شدن به این میماند که یک پاکت نقل را از یک زباله دانی جدا کنی من در دور اول هم بالاتر از ۵۱ فیصد آرا را بدست آورده بودم بر همان اساس من دیگر وقتم را با این کمیسیون ضایع نمیسازم

-به پولیس دستور میدادم تا تمام کسانیکه در کمیسیون نامستقل انتصابات متهم به تقلب هستند را مورد پیگرد قانونی قرار دهند و به محکمه دستور میدادم که آنها را مطابق به قانون محاکمه کنند

-به شهرداری کابل دستور میدادم تا دفتر کمیسیون نامستقل انتخابات را  از بیخ و بن ویران کنند زیرا این عمارت با این تقلب میلیونی مایه شرمساری پدیده دموکراسی در جهان شده است شاید هم مناسب باشد تا همین احاطه را به اهل هنود واگذار کرد تا میت شانرا در این محل بسوزانند! 


از نظر من کورسوی امید به آینده  و یا "سایه امید"ی در این بیابان سوزان بی عدالتی قاطعیت و احترام بر اراده مردم است نه گوش دادن به نصایح جامعه جهانی ملل 
متحد و امریکا!این نظر منست شما را دلتان
اول نمره باشید
بمیرید دوم نمره نباشید 

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

ما و شعار دروغین مسعود راهت ادامه دارد !


مسعود راهت ادامه دارد 
بزرگترین شعار دروغین عصرماست

به قهرمان
يك عده به نام نامی ات باليدند
هرساله به سوگ رفتننت ناليدند
یک عده بنام مکتبت هر ساله
شيره سر مخلوق خدا ماليدند
ش-ح

سیزده سال آزگار میشود که پیاپی در محافل یادبود از قهرمان ملی  به عنوان سیاهی لشکراشتراک مینمایم! اجندای تجلیل همه
 ساله تقریبن مشابه است! سخنرانان با پرداختن به زاوایای تاریک و راز های سر به مهر مسعود این عقاب بلند پرواز قله های آزادی شور می آفرینند شعر میگویند کسانی هم از خاطراتشان با آن فرمانده آزادی حکایت ها دارند و کسانی هم شعار میدهند:  مسعود راهت ادامه دارد؟ و سپس مجلس با دعائیه ای تا سال دیگر ختم میشود! ناگفته نماند که آدمهای ریز و درشتی هم حتا از افغانستان در این محافل هر ساله حضور به هم میرسانند و در سالهای گذشته علاوه بر اعضای سفارت محمد یونس قانونی ء احمد ضیا - برادر احمدشاه مسعود ایزد یار معاون مجلس اعیان و صدیق چکری اشتراک کرده بودند و هرکدام همین شخصیت ها پس از ایراد بیانیه های پر شور فرمودند: مسعود راهت ادامه دارد! و بس
این شعار در سالهای اول پر جاذبه بود و آدم را به وجد میاورد! ولی رفته رفته به حدی رنگ باخت که با شنیدن این شعار آدم  با تعجب از خود میپرسد آیا درست شنیدم؟ همین راه که ما میرویم ادامه راه مسعود است؟ و سپس با عالم ناباوری بر ریش خود و شعار دهنده میخندد! خوشبختانه که امسال یکی از سخنرانان بنام غفران بدخشانی اشاره ای کوتاهی  به این شعار از دید انتقادی داشتند و منهم برآن شدم که پیرامون همین شعار دروغین عصر ما (مسعود راهت ادامه دارد! ) مطلبی ذیرین را بنویسم و دیدگاهم را با شما شریک سازم
 آری! از نظر من نه تنها اینکه راه مسعود پس از مرگش ادامه ندارد بلکه بدلایل ذیرین راه مسعود به مسیر دیگری قصدآ برده میشود
- مسعود هیچگاه نمیخواست شهروند درجه دوم حساب گردد! مسعود اگر آزادگی اش را کنار میگذاشت و میپذیرفت که به عنوان شهروند درجه دوم در این کشور حیات بسر ببرد بدون شک امروز او زنده میبود! و از خود دم و دستگاه و نوکر و چاکر فراونی میداشت ! اما او آزدانه زیست و در این راه جان عزیزش را مایه گذاشت! ولی پیروان شعاری او درحالیکه هنوز بالای جسدش خاک نینداخته بودند زبونانه و داوطلبانه اصول شهروندی  و آزادگی را در پطنوس اخلاص گذاشته و به یکی از فرومایه ترین و شیادترین مداری عصر تسلیم کردند و خود به عنوان دوم نمره و یا هم سرپرست کفتانی به خیزک و جستک پرداختند و این مسئله تا همین امروز ادامه دارد! تا مسعود زنده بود کسی جرئت نداشت بگوید او شهروند درجه دوم است حتا گلبدین که از یاغی گری شاخ کشیده بود به بهانه های دیگری  غیر از این میجنگید و نمیتوانست این مسئله را مطرح کند! در مورد تکنوکراتهای مقیم غرب علاوه بر نشریه های چاپی تصویری گردهمائی هرات میتواند مثال خوب و برازنده اباشد. اتفاقآ در پرواز که تکنوکراتها را امیر اسماعیل خان به هرات دعوت کرده بود ماموریت داشتم در میان آنهمه محمدزائی های کارکشته  و کار فهم کسی حتا جرئت نکرد بگوید استاد ربانی شهروند درجه دو است یا مسعود جنگسالار بلکه با کف زدنها فیصله های شورای اهل حل و عقد را تائید کردند ولی امروز دلقکان فرومایه  این حرفها را بدون هیچگونه آزرمی میزنند ! پس ما کجائیم و مسعود در کجا؟ از کجا بگوئیم مسعود راهت ادامه دارد! درحالیکه امروز ذلیل ترین آدمکها لمپن ترین کرکترها صاف و پوست کنده بگفته امرالله خان ما را توهین میکنند! و ما بخاطر وحدت ملی؟ بل بل میبینیم و سپس از پشت تربیون ها شعار میدهیم  مسعود راهت ادامه دارد! آیا اگر مسعود (رح) زنده میبود بر این پیروان لافوک برآشفته نمیشد! ؟ درست بیاد دارم زمانیکه گلبدین اعلام کرد مسئولیت پست وزارت دفاع آنزمان را باید به او واگذار کنند کسی اصلن باور نمیکرد مسعود چنین کاری را بنماید اما مسعود بلافاصله آنرا پذیرفت ولی او در تمام مذاکرات سیاسی به نماینده اش دستور میداد هرچه میخواهند برایشان بده اما استاد ربانی رئیس جمهور است! او با زیرکی و درایتش میدانست این رآس هرم است که حرف اول میزند نه اجزای آن ولی امروز پاکترین راهرو مسعود که همه ملت به او دل بسته اند طنز تاریخی میگوید! من برنده ام ولی تا برای بازنده صلاحیتم را نصف نکنم ولله گه بانم!تا صلاحیت بازنده معلوم نشود ولله گه بانم 
   
پیکار برای نابودی زبان مادری مسعود 

در همین محفل خانم ظفری از قول یکی از ژورنالیستان ایرانی خاطره ای را چنین بخوانش گرفتند: روزی با مسعود گرم صحبت بودم قصه سر شعر پارسی آمد! بحث به درازا کشیده شد مسعود از قالب های نوین شعر پارسی چندان خوشش نمی آمد و استدلال خودش را میکرد در این زمان یکی از یاران مسعود چندین بار داخل اتاق میشد اما با دیدن بحث ما چیزی نمیگفت و از اتاق خارج میشد بالاخره در دفعه اخیر در پیش روی ما ایستاد و با پریشانی گفت : آمر صاحب بسیار ببخشید: وقت ادبیات نیست وقت عملیات است لطفن دستور دهید چکنیم؟ مسعود بسوی آن آدم لبخندی زده و گفت آبروی ما را نزد این خواهر ادیب ایرانی بردی صوفی قربان!  مگر نمیدانی که همین عملیات از باعث همین ادبیات است! 
-مبرهن است که از همان روزهای نخست برسرکار آمدن نظام به اصطلاح نوین و دموکرات پارسی ستیزی در دستور کار بود و تا همین اکنون ادامه دارد و پیروان مسعود از این ناحیه نه تنها خمی به ابرو نیاوردند !بلکه استدلال کردند که پدر و پدرکلان ما را همین واژه ها کشته  است ! برین بیادر پشت ای گپها نگردین! پس چگونه شعار میدهیم مسعود راهت ادامه دارد
- پرچم سه رنگ مقاومت مسعود را زبونانه  و چاپلوس مابانه ما پائین کردیم ورنه پس از مرگش هم کسی جرئت نداشت آن پرچم را پائین نماید! این مسئله ای ساده ای نیست که از آن بگذریم ! راه مسعود در زیر این پرچم بود و مقاومت مسعود در زیر همین پرچم بود نه  این که شما برافراشته اید!  باز چگونه میگوئیم مسعود راهت ادامه دارد؟!
اگر بر شمار دستاورد های که مسعود داشت و ما برخلاف آن روان هستیم انگشت بگذارم از حوصله ای این نوشتار خارج است لهذا از پرداختن به تغیر سرود ملی مسعود و نابودی ارتش مقاومت مسعود میگذرم ولی خواهش من اینست که در سالهای دیگر از
خیر این شعاربگذرند ویا آن را بگونه ای دیگر تغیر دهند!  

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

مبتذل یعنی چه؟


  شاخص ابتذال چیست؟

ده سال پیش از مامای بزرگوار حاجی عبدالقادر  یک بسته سی- دی  آهنگ های وطنی که یکی آن متعلق به هنرمند محلی شیرمحمدغزنوی بود تحفه گرفتم. متاسفانه امروز؛تقریبن از بسته تحفه حاجی ماما؛ به استثنائ سی – دی شیر محمد غزنوی همه از پیشم مفقود یا به هر دلیلی گم و گور شده اند. و تنها همین یک سی –دی یاد آور خاطراتی بس بزرگ و شیرین از جمله خاطره نخستین سفرم به امریکاست که هنوز گاهگاهی در موتر هنگام سفر همرایش بگفته ایرانیها حال میکنم.
  امروز دوستِ که همسایه ام است از مارکیت میوه تا خانه در موتر همسفرم گردید  و همینکه سی – دی شروع کرد  (دلبر شوخ عشوه گر دارم) بلافاصله ّ با شوخی رو بسویم کرده گفت: بردار! بیادر ای سی – دی مبتذل ات را یگان احمدظاهر بان!
  در پاسخش با اندکی جدیت گفتم  :این حکم قطعی مبتذل بودن را بر اساس کدام ضوابط  صادر کردی ؟ اصلن  از نظر خودت شاخصه ابتذال چیست ؟ دوستِ همسایه گفت مبتذل؛ مبتذل اس دیگه! خودت میفهمی. من گفتم : برادرم اگر من میفهمم خو بنظر من ابتذال یا مبتذل از ریشه ی «بذل » گرفته شده و معنی اش بذل توجه بر چیزیست که در ذات خود ارزش آن را ندارد. به طور مثال اگر کسی مثل صدام حسین تفنگ و آفتابه و لگن و تپ و کمود اش را از طلا بسازد کار مبتذلی کرده است. برای اینکه آفتابه  و لگن یا تفنگ و کمود و تشناب در ذات خود چیزی کم ارزشی هستند و ضرورت به طلاکوبی ندارند وقتی اگر بخواهی طلاکوب شان کنی. این ابتذال است و شما در واقع کار مبتذلی را انجام داده اید. اما ارزش گذاری آثار و پدیده های هنری ورای مسائل تخنیکی صرفا میتواند نسبی باشند نه در حد حکم کل دادن  به عنوان پارچه مبتذل! تو فکر نکردی این سی – دی شاید برای من از چندین جهات خیلی پر ارزش باشد؟ دوست همسایه گفت: همینقدر فهمیدم تو وطندارت را خیلی دوست داری و سپس با شوخی گفت: نمیفهمیدم اینقدر متعصب هستی! با خنده در پاسخش گفتم: باز احمدظاهر را خیلی زیادتر از وطندارم حتا از خودم کرده هم دوست دارم اما این روز ها نیاز به شنیدن همین سی – دی است.در خلال همین گفتگوئ دوستانه  و شوخی بودیم که شیرمحمد شعر زیبائ زیرین عشقری را با احساس فریاد کرد
ناخن پر حنا را بسیار دوست دارم
چشمان سرمه سا را بسیار دوست دارم
خوشدار فرش قالین ای عشقری نباشم
سلطان اولیا را بسیار دوست دارم
دوست همسایه دیگر آرام شد و این غزل را تا اخیر گوش کرد موقعیکه وی را پیش خانه اش پیاده کردم بعد وداع برایش گفتم:
ممکنست که هنر شیرمحمد غزنوی به سلیقه شخصی خودت یا سلیقه گروهی مثل خودت همخوانی نداشته  باشد اما باز هم صد در صد حکم به ابتذال هنر یک هنرمند لازم بدقت بیشتر دارد و از نظر من اندکی جفا با هنر محلی خوانها و نوعی برخورد سلیقه ای است. زیرا برعکس شما عده ای هم هستند که هنر شیرمحمد و فیض
کاریزی و امثالهم را دوست دارند.
حتا میتوان گفت که در کل پدیده
ابتذال در جهان همیشه طرفداران فراوانی دارد. و  همه ما کم وبیش درگیر آن هستیم. موسیقی های پرفروش  مشخصا پاپ بعضآ مبتذل استند اما همه از جمله من و خودت آنرا میپسندیم. دوستم گفت :  همی آهنگش خو خوشم آمد و بعد با شوخی گفت از همو رقص های مبتذلش هم با شنیدن همین  آهنگ در گذشتم این را گفت و رفت.
 بعد وداع دوست افکارم سوی پشاور و درسهای از مولوی عبدالباری در حویلی پیلوتان جمعیت اسلامی رفت: ایشان اگر زنده اند یاد شان بخیر در بحث ( لهو و لعب ) میفرمودند که لهو و لعب ناشی از گرایش به ابتذال است. ایشان حتا بازی شطرنج و کرمبورد را مبتذل میگفتند. و میفرمودند : گرایش به ابتذال، نتیجه ی مبتذل بودن درون ماست؛ یعنی وقتی باطن آدم، نسبت به حقایق درون، درکی نداشته باشد و نتواند با این درک، خود را همنوا کند، به ابتذال و امور سطحی، دلخوش میکند. لالا عارف پیلوت از ایشان باری پرسید فوتبال و والیبال هم مبتذل است؟ مولوی خود را بکوچه حسن چپ زد و پاسخ قناعت بخشی ارائه نکرد.
چند سال پیش در کابل یکی برنامه ( ستاره افغان) تلویزیون طلوع را بشدت انتقاد و مبتذل میگفت: حداقل در همان جمعی که من نشسته بودم هیچکس با او همنظر نبود با اینحال سوالی در ذهنم میگرده و آن اینکه وقتی میدانیم کسی به نوشیدن آب ناپاک و شور عادت کرده میشه برایش فهماند که: آبی که تا امروز میخورده شور و بی کیفیت بوده ؟




۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

رسانه و مسئولیتهایش

بدون تردید تلویزیون افغانستان انترنشنل،  رسانۀ واقعن مهم و غنیمت در رساندن اطلاعات و اخبار وطن ما پس از سقوط کابل بدست طالبان،میباشد. اما نمیدانم فلسفۀ وجودی برخی برنامه‌های کارشناس محور این تلویزیون در چیست؟ اصلن معیار انتخاب و حضور برخی مهمانان یا به اصطلاح کارشناسان در این تلویزیون چیست؟ کی تشخیص میدهد که این افراد در چه حوزه ها‌ئ صاحب نظرند و تخصص دارند؟ کی مشخص میسازد که حضور این عده کارشناس تا چه حد اثرگذار و گره گشای درد و آلام مردم است؟ متاسفانه من پاسخ هیچکدام این سوال ها را نمیفهمم اما این نکته را میفهمم که حضور بی‌ثمر برخی افرادی که «عقیدۀ‌ اش اسیر عقده‌هایش» شده،عاقبت آسیب بزرگی برای این رسانه خواهد زد. که انشالله چنین مباد. زیرا از ادبیات این کارشناسان که با ( ببینین) آغاز و با ( درواقع) گفتن های پیاپی تکرار میشود، پیداست که حرف و عمل‌ اینها هیچ سنخیتی با اندیشه و فرهنگ این سرزمین کهنسال و این ملت خرد ورز ندارد؛پیداست که اینها اکثرا خود را فراتر و برتر از دیگران می‌دانند و با ادبیاتی لبریز از کینه و کدورت، نه تنها بر رانده شده های دربار امریکایی بلکه حتا بر برخی افراد و چهره‌های نام‌آور این سرزمین، میتازند و همه از جمله مرده و زنده را مورد هجمۀ و لگد متعصبانه شان قرار می‌دهند. واضح است که اینکار با نقد کارشناسانه در تضاد قرار دارد. مجریان این تلویزیون مطمُئن باشند که سخنان اینها اقناع افکار عمومی و امیدبخشی به جامعه و مردم به ویژه جوانان را در پی نخواهد داشت و بجای جذب بیننده قوۀ فرار از این تلویزیون را سرعت خواهد بخشید. کاش این جماعت می دانستند که به قول مولوی:
آب اگر در روغن جوشان کنی
دیگدان و دیگ را ویران کنی
سوگمندانه باید گفت مدتیست این تلویزیون با نگاه بستۀ جناحی، تک صدایی، یکسویه نگری جا در پای بی بی سی میگذارد و به جای بسترسازی برای گفتگوی واقعی و شنیدن صدای مردم،با سوء تدبیر و دعوت چند باره از برخی افراد که فاقد پایگاه و جایگاه در بین مردم هستند؛ باعث بی‌اعتمادی وسیع مردم به این رسانه میشوند! هرچند خسروان امور مملکت خویش بهتر میدانند اما از ما یک گفتن بود.


۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

اشک، گپ غزل و انتخاب

اشک پشیمانی
از سر صبح ، روز تعطیلم را بیهوده در فیسبوک گذراندم. سرگرمی های گشت و گذاری که جز غم، ناله و افسوس چیزی عاید آدم نمی شود. حس کردم این گشت و گذار فقط کامل کننده دور باطلیست که میانش گیر افتاده ام. از هر گوشه و کنار عالم خبر مرگ، کشتار و وحشت است. حقا که بنی آدم اعدای یکدیگر شده اند. اسفا که نه پدیده عرفان با تعداد کمی از طرفداران خود توانست در میان آدمیان ره به جایی ببرد، نه فلسفه و اخلاق ذات انسان را تغییر داد، نه دموکراسی دراین دوران معنی بهتری برای انسانیت تعریف کرد و نه هم تکنولوژی برتر توانست گره کور مغزهائ آدم دوپا را رمز گشائی کند.. با اینحال کاش فقط  ناتوانی انسان در یادش بماند. در آنصورت بهیچ وجهه بر یکدیگر تكبر و عظمت نخواهند فروخت،فکر میکنم بخاطر همین فراموش کاری ما آدمیان قطره اشک پشیمانی نیاز باشد. 
اشک
بس ریختم ز هجر تو در هر کرانه اشک
آهنگ شعر من شده پر از ترانه اشک
شیرین همی سرایم و در تلخی سکوت
آهنگ حزن بر لب و هم دانه دانه اشک
با یاد روی و قامت چون آفتاب تو
ریزم بروی بالش شب بی بهانه اشک
در جنگل بلوطی ذھنم ز پا به سر
آتش بپا نمود لهیب شبانه اشک
با ناله ام ز سینه چو فوران سرشک کرد
برباد داد کلبه و هم آشیانه اشک
شوری یی آب بحر سرشک سمک بود
ریزند عاشقانه بدریا نشانه اشک
در ازدحام سردی و تنهایی یم بغل
گرمست هنوز بهر تو بر درب خانه اشک 
در پشت پلکهای شب ای مه نفس کشی
یادش شکیب میکشد هر سالیانه اشک




اشک شکوه آفرینش



اشک، آشنای دیرینه

اشک مقدس ترین قطره ی که یک فیصد آب و ۹۹ در صد احساس است
قطرات بلورین اشک، همراه و همدم همیشگی انسان هاست. گریستن، آشنای دیرینه آدمی است و پدیده ای که فقط نوع بشر آن را
 تجربه می کند. هر قطره اشکی که از چشمی فرو می ریزد، مرواریدی است که در صدف دیده پرورده و باصفای سینه آمیخته شده و حامل پیامی است. گریستن، از بی پیرایه ترین راه های تخلیه دردها و آرزوهای درونی است که با گوهر اشک نمود می یابد.
در حقیقت، اشک، درّ غلطانی است که از گنجینه دل جدا می شود و از مخزن روشن و منور چشم راهی دیار گونه ها می شود
گریستن، یکی از عالی ترین نمودهای روح انسان و اشک، از شاهکارهای جهان آفرینش است و برماست که پروردگار مهربان را به خاطر این نعمت بزرگ سپاس گوییم
گریه شام و سحر، شکر که ضایع نشد  قطره باران ما گوهر یکدانه شد
حافظ
پیام متن
اشک همراه همیشگی انسان ها در غم ها و شادی هاست

اشک، در ادبیات فارسی

ادبیات پربار فارسی، به ویژه ادبیات عرفانی، سرشار از تعبیرهای ارزشمندی پیرامون اشک است که خود، گویای رمز و راز اشک های زمرد گونه ای است که گوهر جان را شست و شو می دهد و روح آدمی را از زنگار گناهان و بدی ها پاک می سازد
شهریار در این باره چنین می سراید
چشم ها برق صفا می زد و گل می بارید همره شبنم اشک از در و دیوار به من
هر گُلِ فرش یکی چشم ندامت می شد                 که به من بنگرد و گریه کند زار به من
خود به هر پرده که پیچید عیان می دیدم یار رو می کند از صحبت اغیار به من
چهره بخت فرو شسته ام از چشمه چشم آبرو می دهد این اشک نگونسار به من
آشتی کردم و با یاد عزیزان گفتم                      نرسانند از این بیشتر آزار به من
چشمه فیاض اشک، موهبت بزرگی است که خداوند رحمان به بندگان خود ارزانی داشته و آن ر آرامش بخش روح متلاطم او ساخته است
اشک در دیده و دل نور و سرورم جز تو                           تو به نزدیک من آ، کز همه دورم جز تو
کارها با تو و تو با همه کارت جز من چشم ها در من و من از همه کورم جز تو
پیام متن
 اشاره به جایگاه و اهمیت اشک در ادبیات فارسی؛
. اشک الهام بخش شاعران است.
اشک، از دیدگاه جبران خلیل جبران
نه تنها در ادبیات فارسی استعاره ها و تشبیه های زیبایی در مورد اشک آمده است، بلکه در ادبیات دیگر کشورها نیز تعبیرهای زیبایی در این باره به چشم می خورد. جبران خلیل جبران در حکایتی به نام «مروارید» مطالبی را بیان می کند که بیانگر بخشی از رسالت و امانت بزرگی است که خداوند به همه کاینات عرضه کرد و جملگی از پذیرش آن سرباز زدند. حافظ، شاعر و عارف ایرانی نیز چنین می گوید
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند
جبران خلیل جبران در این مورد می گوید
صدفی به صدف دیگر گفت: «درد عظیمی در درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم می دهد». صدف دیگر با غرور و نخوت گفت: «شکر که من دردی ندارم، من چه از درون و چه از بیرون، سالم سالمم».
همان لحظه خرچنگی که از کنارشان می گذشت، گفت وگوی آن دو صدف را شنید و به صدفی که از درون و بیرون سالم بود، گفت: بله، سالم و سرحالی، ولی حاصل درد رفیقت، مرواریدی بسیار زیباست.
بدیهی است که تا دردی در سرای سینه وجود نداشته باشد، قطره اشکی از چشم سرازیر نمی شود.
قلب من از پی این قافله بس آه کشید تا به گوش دلم، آواز «درآ» باز آمد
حافظ
جبران، در بخش دیگری از سخنانش آورده است
ای مه، به دنیا بسیار عشق ورزیدم و دنیا به من، زیرا تمامی لبخندهایم بر لبان دنیا بود.
و تمام اشک های دنیا در دیدگان من، لیک میان ما دریایی از سکوت بود که او بر آن پلی نزد و من از آن نگذشتم... .
ای مه، اینک با تو یکی شده ام. دیگر خویشتن نیستم. دیوارها فرو ریخته اند و زنجیرها گسسته اند. به سوی تو برمی خیزم، چون یک مه و با هم بر دریاها شناور خواهیم شد تا روز دوم زندگی. آن گاه که سپیده تو را مبدل به ژاله هایی کند در باغی و مرا به کودکی در آغوش یک مادر
پیام متن
تأکید جبران خلیل جبران بر گوهر انسانیت

اشک در ادبیات فرانسه
اشک همزاد انسان است و به قوم و گروه خاص و زمان و مکان ویژه ای تعلق ندارد. ویکتور هوگو شاعر و نویسنده مشهور فرانسوی، در یکی از شعرهای خود چنین می سراید
گور به گل سرخ گفت: ای گل عاشقان! با قطره های اشکی که هر شب از دیده سحرگاهان بر چهره تو می ریزد، چه می کنی؟
گل پاسخ داد: تو نیز بگو، با آنچه پیوسته در کام خود فرو می بری چه می کنی؟
سپس خود گفت: ای گور تیره! من این اشک ها را درون سایه، آرام آرام به صورت عطر و عسل درمی آورم و تحویل مردم می دهم
گور گفت: ای گل! من نیز از هر روحی که آن را به من می سپارند، دیر یا زود فرشته ای می سازم و به آسمانش می فرستم
پیام متن
 اشک مونس انسان ها در همه مکان ها و زمان ها
. اشاره به سیر تکاملی انسان، و مرگ، به عنوان تولدی دوباره
اشک در نگاشته های پروین اعتصامی
پروین اعتصامی، شاعره نامدار ایرانی و اختر فروزان آسمان ادب ایران، مضمون و تشبیه های زیبایی در مورد اشک، در شعرهای خود به یادگار گذارده است. در این بخش می کوشیم به همراه بررسی در ادبیات فارسی، به شعرهای او در این باره (اشک) بیشتر توجه کنیم
گوهر اشک
آن نشنیدید که یک قطره اشک صبحدم از چشم یتیمی چکید؟
برد بسی رنج نشیب و فراز گاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماند گاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد بدامان خاک                           سرخ نگینی به سرِ راه دید
گفت: که ای؟ پیشه و نام تو چیست؟ گفت مرا با تو چه گفت و شنید
من گهر ناب و تو یک قطره آب من ز ازل پاک، تو پست و پلید
دوست نگردند فقیر و غنی یار نباشند شقی و سعید
اشک بخندید که رخ بر متاب بی سبب، از خلق نباید رمید
داد به هر یک، هنر و پرتوی آن که دُر و گوهر و اشک آفرید
من گُهرِ روشن گنج دلم                            فارغم از زحمت قفل و کلید
پرده نشین بودم از این پیش تر دور جهان، پرده ز کارم کشید
من سفر دیده زدل کرده ام کس نتوانست چنین ره بُرید
آتش آهیم، چنین آب کرد آب شنیدید کز آتش جهید
هم نفسم گشت شبی آرزو هم سفرم بود، صباحی امید
تاب من، از تاب تو افزون تر است گرچه تو سرخی به نظر، من سپید
چهر من از چهره جان، یافت رنگ نور من، از روشنی دل رسید
نکته درینجاست، که ما را فروخت گوهری دهر و شما را خرید
کاش قضایم چو تو برمی فراشت کاش سپهرم، چو تو برمی گزید
پروین اعتصامی در چند قطعه دیگر از سروده هایش، از جمله سفر اشک و اشک یتیم، مضمون ها و مفهوم های نغز و زیبایی را خلق کرده و بر غنای دیوان خود افزوده است
پیام متن
 تأکید پروین اعتصامی بر اشک دیدگان؛
. اشک، نمایان کننده و تجلی گاه آرزوها و دردهای بشری؛
 رجحان اشک بر درّ و گوهر
جایگاه اشک در اسلام
اشک، در فرهنگ پربار اسلامی منزلت و مقام ویژه ای دارد و یکی از سرچشمه های آرامش آدمی است
بکاء، یعنی گریستن خداپسندانه و خشیت نیز به معنای ترس آگاهانه از خدا مطرح شده است. از ترکیب این دو خصلت زیبا، انسان به مقام وارستگی و خداترسی می رسد و در جایگاه برگزیده ترین آفریده، در طریق بندگی گام می نهد
تو را تا آسمان، صاحب نظر کرد مرا مفتون و مست و بی خبر کرد
شما را قصه دیگرگون نوشتند حساب کار ما، با خون نوشتند
زعشق و وصل و هجر و عهد و پیوند تو حرفی خواندی و من دفتری چند
هر آن گوهر که مژگان تو می سُفت نهان با من، هزاران قصه می گفت
مرا سرمایه بردند و تو را سود تو را کردند خاکستر، مرا دود
پروین اعتصامی
گریستن خالصانه، نردبانی برای صعود به عرش الهی، زداینده زنگار گناهان و زاینده نور و سرور قلبی است
حضرت علی علیه السلام دراین باره می فرماید
«البُکاءُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ، یُنیرُ الْقَلْبَ؛ گریستن از خوف و خشیت الهی، مایه نورانی شدن دل است»
حافظ گوید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم باز آید
پیام متن
. گریه، عامل نورانی شدن دل


نعمت بزرگ اشک
هرگاه شانه های بشر توان تحمل بارها و فشارهای زندگی را نداشته باشد، قطره های حیات بخش اشک به یاری او می آید و با جاری شدن بر گونه ها روحش آرام می شود و توان تازه ای را در خود احساس می کند. اشک ها گویای بسیاری از حالت های انسان هستند و می توانند او را با معنویت و معبودش پیوند دهند
آب، واقعاً ماده ای شگفت انگیز است. اگر آب نبود، هیچ بنده پشیمانی، برگذشته بد خود نمی گریست. مروارید اشک بر گونه هیچ بنده سحرخیزی نمی غلتید. بر پیشانی هیچ گناهکاری عرق شرم نمی نشست. هنگامی که پس از سال ها دوری به عزیزی می رسیدیم، نمی توانستیم اشک شوق بریزیم و اگر کار نادرستی از ما سر می زد، نمی دانستیم از خجالت چه کنیم  
پدید آورنده : فرحناز فردوسیان

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

سفر در رویاهای کودکی


 از باغ وحش روتردام تا کابل

نظر به اصرار بیش از حد  اولاد ها امروز مجبور به رفتن در باغ وحش شدم!شوربختانه در آنجا هم بدلیل تعطیلات تابستانی  بیش
 از حد معمول بیر و بار بود! طوریکه در پشت بعضی از قفسه ها برای تماشا باید به کله کشک می ایستادم .  انگار جانواران حیات وحش هم در بسیاری از جا ها از هیاهو و بیر و بار بازدیدکنندگان اهلی خویش خسته شده بودند و آرام بگوشه قفس های شان لمیده بودند. اما این باز دید  اجباری از حیات وحش در هوای بسیار خوب امروز توانست سفینه ذهنم را از باغ وحش (بلای دورپ روتردام) تا باغ وحش کابل پرواز دهد. سالهای که  در دنیای کودکی برای بار نخست از حیات وحش در کابل  بازدید کردم آنزمان تماشای این حیوانات از فاصله نزدیک برایم آنقدر جالب بود  که حتا خواب را از چشمانم ربوده بود ولی اینبار از پیشروی قفس شیر و فیل و امثالهم مثل یک عابر عادی رد شدم ولی  نمیدانم چرا با دیدن گوره خر یا زیبرا گویی برایم فرمان ایست توقف صادر شد  چشمانم مثل دوران کودکی به سر و پای گوره خر و یا زیبرا میخکوب شد وقتی بدقت به آنها نگاه کردم متوجه شدم که در اصل بین آنها و خر(الاغ) معمولی هیچ تفاوتی بجز تفاوت رنگ پوست شان نیست آنها به تمام معنی یک خر عادی هستند اما کمی قویتر و اندامی تر ! سوالی در ذهنم خطور کرد چرا اینها وحشی اند!
بعد بیاد خر بیچاره لالا محی الدین دهقان  در غزنی افتیدم که بیچاره از صبح تا شام فقط در بدل یک شکم کاه سفید و یا رشقه بار میبرد و شلاق میخورد! اما این خر های رنگه که نه بار میبرند و نه هم شلاق میخورند برعکس با ناز و نعمت در گوشه ای آرام زندگی میکنند و بهترین علوفه را میخورند! آیا وحشی بودن و یا تسلیم ناپذیری خود دلیل امتیاز گیری و یافتن نعمات در این دنیا است!؟ شاید بر مقتضای  (برو قوی باش اگر راحت جهان طلبی - که در نظام طبیعت ضعیف پامال است) وحشت دلیل بر قوت پنداشته میشود! شاید هم عنصر چانس و طالع مطرح باشد!
 سپس گروه دایناسور طالب بیادم آمد که از زمان ظهور تا همین حالا هرقدر  آدم میکشند  به رگبار میبندند اطفال بیگناه پیر و جوان ژورنالیست و عسکر را به دار می آویزند به همان اندازه مطرح تر میشوند! آنها نه تنها که مجازات نشدند بلکه سرانجام سال پار در جلسه  سران ناتو در پرتگال صدها میلیون دالر برای پروسه مصالحه باایشان باج پرداخته شد تا با عزت تر و سر افراز تر بر اورنگ قدرت برگردند و صاحب نمایندگی و سفارتها شوند!  همچنان در تازه ترین مورد گروه نوظهور داعش از پیش دیدگانم رژه رفت که هرقدر وحشت میآفرینند ناجی دموکراسی جهان آنها را دولت میگوید و از آنها حمایت میکنند ! شاید این دنیا دنیای وحشت باشد! شاید  در عصر ما و در نسل ما  دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نه بلکه اعدای یکدیگر باشند با همین خیال قدم برمیداشتم که دختر کوچکم صدا کرد پدر!  ببین (ستیر! )ستیر در زبان هالندی نرگاو و یا غژگاو وحشی  را میگویند  به آنها هم به نظر خریداری دیدم! سبحان الله !  آنها نیز گاو اند اما اندکی بزرگتر اما  وحشی! سپس دلم به آنهائیکه  مثل اینها گاو اند اما اهلی شده اند سوخت ! که چگونه با موجودیت گوساله گرسنه اش شیر شان را انسان مینوشد قلبه را در سرش گذاشته زمین را دو پاره میکنند و سرانجام گردنش را بریده گوشتش را نوش جان میکند اما این غژگاو ها بهترین خوراک را نوش جان میکنند و بهترین دوکتور ها  از آنها مراقبت میکنند و در بهترین محل لمیده اند صرف در بدل اینکه  آدمها بیایند آنها را تماشا کنند!  آنگاه نرگاو حاجی محب یادم آمد  و بلافاصله  نرگاو زخمی  بابه داوود شاه در غزنی بیادم آمد که قلبه شانه اش را زخم کرده بود با اینحال  در بدل یک شکم رشقه  شلاق میخورد و  دل زمین را با قلبه پاره میکرد ! در دلم گفتم ! واقعن این دنیا دنیا زور است !  با اینحال هنوز ذهنم  در گیر این ماجرا است که آیا در جهان ما وحشت و بربریت بهتر از اهلی بودن است؟ ویا هم این  وحشیان زندانیان بیچاره قفس های اهلیان  اند که فقط در چشم من خوشبخت معلوم میشوند شاید اینها از خر لالی محی الدین و گاو بابه داوود شاه بیچاره تر و دل پر داغ تر داشته 
باشند؟؟ولله و اعلم 
اما سوال دختر کوچکم که پرسید چرا پوست گوره خر (زیبراه) راه راه هست؟ تا موقع رسیدن به خانه جواب داده نتوانستم در خانه با استمداد از حضرت گوگل برایش گفتم  که: - مشاهدات دانشمندها نشان داده که راه راه  پشت گورخر باعث میشه که دید حشرات به نحوی به مشکل بر بخوره و نتوانند فرودشان را روی گوره خر کنترل کنن بنابرین قبل از فرود دوباره اوج میگیرن و میروند اینهم ولله اعلم