۱۴۰۳ خرداد ۱۴, دوشنبه

سفرنامه سمرقند و بخارا

سمرقند

  با صدای مهماندار ریل که می پرسد چای، نسکافی یا نوشیدنی؟ به خود میایم. خدایا! اصلا نمیدانم ریل چه وقت حرکت کرد؟ انگار مغزم از انفجار ناگهانی افکار خسته‌  از هم متلاشی‌ شده است. از مدام بافتن و دوباره از نو گشودن. از تمام آرزو ها و ترس هایی که دانه دانه در ذهنم جوانه می زنند و در لحظه ی از بین میروند. از شنا و غرق شدن در دریای افکار خسته ام.. با تشکر قهوه ای میگیرم و به  تماشاي غروب زيبای سمرقند خیره میشوم. ولی دفعتا تشابه پرسش استیوردس در یونیک ترین و زیباترین سفرم از لندن به آلمان با پرسش مهماندار ریل لذت تماشا را ازم میگیرد. گاهی همین زیبا بودن گذشته  خود دلیلی برای افسرده شدن است. چون می بینی که اکنون با همه زیبایی اش مثل آن وقت زیبا نیست!طلوع روزانهٔ خورشید هم برایت شکنجه‌ میگردد.  بویٰژه وقتی میدانی قرار هم نیست ابدا بدآنگونه زیبایی که فقط یکبار تجربه کردی زیبا باشد! اما ریل پیچ مارپیچی با تکان انحنایی میخورد و لحظۀ بعد لبخند شيرين روستاييان پرتلاش نشسته در پیتو  با نواي موسيقي رودكي در ریل مرا تا سير  در عالم آفاق و انفس میبرد. درحالیکه از یکسو دلم به شوق شهري ميتپد كه زيباترينها را به همت و صد البته به زورِ شمشيرِ امیر تيمور در خود پرورانده و به ثمر نشانده است. از سوی دیگر مایلم بدانم این شهر افسانه ای که بگفته حافظ در آن ترکان سمرقندی  در شعر حافظ شیرازی می نازند و می رقصند چگونه رخ به من غزنوی خواهد نمود؟

سحر با باد می‌گفتم حدیث  آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند سیه‌چشمان  کشمیری  و   ترکان   سمرقندی



آری! سمرقند يا سمر كند يعني شهر افسانه ها! آسمانش با همه جاي دنيا متفاوت است.  انگار مخمل سرمه اي رنگ را بالاي سرم میبینم که شفافيت ماه و روشناي ستارگان را در شبها  بي نظير، تسخيركننده و فريبنده میسازد و نور آفتاب را در روز ویژه. 

رهنمای سفری ام جوان تاجیک راننده شورلیت تاکسی بود بنام صاحب قران احمدوف که دوست عزیزم جناب فریدون جان نیازی بمن معرفی کرده بود. ایشان با محبت و صمیمت تمام مرا همراهی کردند و برایم در هوتلی بنام آرت در قلب شهر سمرقند اتاق ریزرف کردند و در طول اقامتم در سمرقند سایه وار مرا همراهی کردند. سمرقند شهر توریستی است که به سبک شهر های بزرگ اروپایی پاک و عصری اعمار شده است . بازدید کننده برای دیدار هر مکان تاریخی باید از ۵۰ هزار تا سی هزار سوم ازبیکی بپردازد. ما دیدار خود را از قبر امیر تیمور آغاز کردیم و سپس از بازار مرکزی شهر، مکتب و رصدخانه الغ بیگُ، میدان ریگستان  مسجد بی بی خانم همسر امیر تیمور و در اخیر از  آرامگاه امام بخاری در پنجاه کیلومتری شهر سمرقند که عمارتش زیر ترمیم بود دیدن کردم.  افسانه ای پیرامون مسجد زیبای بی بی خانم  که گنبد آبی فیروزه ای و متناسب با بنای ایوان اصلی دارد شنیدم که معمار این مسجد، هنگام ساخت این بنا، عاشق همسر تیمور جهانگشا می شود و اتمام کار را پنج سال طول می دهد.اما زمانی که تیمور از سفر هند باز میگردد و متوجه عشق معمار به همسرش می شود دستور اعدام معمار را صادر و حجاب را برای تمامی بانوان شهر اجباری مینماید.


آری! عاشق شدن یک اتفاق است و عاشق ماندن یک انتخاب! فکر میکنم هنگامیکه در زندگی این معمار نگون بخت پدیدۀ عشق بطور ناگهانی  اتفاق افتاده، بیچارۀ عاشق در بیابان اتفاق و انتخاب طوری راه گم شد که از اثر جنون دل به کمک  رقیب (امیر تیمور) بسته است، بیخبر از اینکه  در این برهوت خیال، خیلی ها گم و گور شده اند. و در نتیجه عشقِ نافرجام پیچیده در غبار "دلگیری" نه تنها برنامه هایش را بهم میریزد بلکه زندگی اش  را در قعر "دلسردی" ازش میگیرد! ولی او را جاودانه میسازد.! طوریکه در  بلندای گنبد مسجد،  نور سپیده ی را میبینی که انگار شکوفه زار انفجار کهربای آرزو هاست!انگار خون سرخ معمار عاشق روی گنبد فیروزه ی مسجد بلا وقفه واژه ای عشق و دلبستگی می پاشد.

 آری! قهرمانی عشق در فراق و نرسیدن است! سرانجام هر آدم عاشق یا سر به آسمان زده عارف می گردد و یا هم برعکس پا به بیابان گذاشته  مجنون میگردد. بنابرین عاشق هردم شهید با دلسردی، دل‌تنگِ آغوشی محبوبی بوده که میفهمیده از او نیست و عشق بقیمت زندگیش تمام خواهد شد.


ناگفته نماند که با شنیدن این داستان ظرفیت ناکرانمند زبان پارسی به ویژه در لهجه سمرقندی را متوجه شدم در یک پسوند و پیشوند با دل دهها واژه مقبول شنیدم مثل دلگیر، دلسرد، دلنشین، دلآسا و امثالهم! اما در این میان تفاوت بزرگ واژه "دلسردی" با "دلگیری" ذهنم را مشغول کرد. واقعا آدم "دلسرد" مثل آدم "دلگیر" نیست. زیرا دلی که سرد شده با حرف و دلآسا گرم نمیشود. دلی که سرد شده مثل پیاله چای یخ شده  است که با تمام خستگی و تشنگی دستت طرفش دراز نمیشه.با این تفاوت که پیالۀ چای سرد شده را میتوان پای گلدان خانه خالی کرد و یا هم بالایش آب جوش انداخت و استفاده کرد ولی دلی سرد را نه میتوان در گلدان ریخت و نه با آب جوش گرم کرد.  و آدم دلسرد فقط نیاز به زمان دارد تا همان یخ های جهنمی که در دلش یخ زده،آهسته آهسته آب شود. 

و اما "دلگیری" حرف دیگریست. با اینکه دل آدمها خیلی ساده می گیرد و بعد از مدتی بهتر میشود، اما هر ضرب و شتمی که بر دل می نشیند حفره ای پر ناشدنی از خود بجا می گذارد. از همین سبب آدم دلگیر دیگر آن آدم دیروز نیست!.در دلگیری تمام دنیای آدم خاکستری می شود. ناخواسته به دنبال خودش و عشقش این در و آن در می زند. سادگی نگاههای دوست داشتنی خودش نسبت به آینده و زندگی پیشه و هنرش یادش می آید اما نمی تواند برایشان جایی بیابد. آدم دلگیر لابد به شعر پناه می برد و آنکه شعر نمی شناسد شاید مثل معمار عاشق عصبی شود و با نومیدی به حریف پناه می برد. در خوشبینانه ترین حالت شاید برای بعضی ها این اتفاق بیفتد و دلگیری اش بهتر شود، شاید بزبان خود بگوید که حال دلم خوب است، ولی نیست.

در حالیکه به گنبد خیره مانده ام معمار در چهره صنفی عزیزم تیموربیگ در برابرم ظاهر میشود که با تاثر ویژۀ میگوید: نفهمیده قضاوتم مکن! زیرا نمیدانی در این پنج سال عاشقی چه کشیدم؟ شاید بهترین و شاید بدترین لحظات زندگی‌ را تجربه کردم، در تنهایی با سپاه درد ‌و لشکر حرمان جنگیدم، خیلی تلاش ‌کردم تا مثل امیر تیمور قوی باشم ولی کسی را برای دلگرمی و همراهی نداشتم لهذا کم آوردم و تو به عوض دعا قریحه شعری ات را برای معرفی ام بکار  گیر! و من بلاوقفه این ابیات بر لبم جاری میشود.

منور گنبدی دیدم به شب چون روز تابنده ز خون سرخ عاشق تا ابد این نور پاینده 

بنام بی بی خانم  باشد این  میناره و  مسجد بنای عاشقِ کو سینه در سوز و غم آگنده 

به عمر پنج سال اعمار شد مسجد به امیدی شود پروانهٔ رویی که گردیده  ورا  بنده 

ولی گفتا امیر از خشم در برگشت خود از هند زنید این مرد را گردن به ضربِ گرزِ کوبنده 

مگر معمار مسجد در پی معشوق و می باشد؟ نه پیگیری ز برنامه نه ترسی هم ز آینده 

حجاب بانوان زین پس به کشور نیز اجباریست مواظب باید و راعی که این امریست سازنده 

تهی گردید از شادی سمرقند بعد این احکام به شهر یأس شد چیره, بدین فرمان یک دنده 

وگر هم گوشهٔ چشمی به محشر بود تیمور را دلش خالی ز عقده می‌شد و دردش پراکنده

*( حمیدی) با چنین سبکِ نکرده قافیه شعری 

 مگر در کشور عشاق , گشته خود پناهنده 

و اینگونه معمار عاشق مرا تا جاهایی بدنبالش کشاند که حس شاعری ام گل کرد و از سفرنامه نویسی ماندم.

 در سمرقند با غذا های متنوع سمرقندی از جمله  آش سمرقندی آشنا شدم و با رهنمای سفری ام صاحب یکجا میل کردم. سمرقندی ها قابلی پلو ما را آش میگویند و آش را لغمان هر دویش لذیذ است. توت نیز در سمرقند پخته شده بود و پس از سالها توت شصتی سمرقندی نوش جان کردم. در زیر درخت توت چوکی بود من و صاحب هر دو بدان نشستیم. با نشستنم حس کردم چوکی پاک نباشد اما صاحب با سرعت از جایش برخاست و پیش رویم ایستاده با زبان شیرین سمرقندی گفت: به کون من بنگر چرکین شده است؟ خنده ام گرفت. 


 اما در هنگام صرف قهوه عصرانه با نویسندۀ سمرقندی بنام طلبت قدیروف نیز آشنا شدم. ایشان تحصیل یافته دانشگاه پوشینسکیه ماسکو بودند. در همین ملاقات تعارفی بلافاصله از اظهار علاقه ام با آثار گرانبار نویسندگان روسی از جمله دستایفسکی و ماکسیم گورکی گفتم. ایشان در حالیکه کنجکاوانه خیره بمن مینگریستند پرسیدند: چخوف چطور؟ گفتم از او فقط یک داستان کوتاه بنام اتاق شماره 6 در انترنت خوانده ام. واقعا قدرت نویسندگی اش در کوچک کردن بستر داستان با حفظ همه ویژگی هایی آن قابل ستایش است.گویی همین جمله کوچکم در گرونج استاد طلبت چنان کار کرد که او را مایل به صحبت بیشتر با من کرد. طوریکه با پیاله قهوه اش از میز خودش به میز من کوچ کرده و صحبت مان از رمان مادر  ماکسیم گورکی که واقعا خط به خط شگفتی آفرینست شروع و به بالزاک فرانسوی و داستان بابا گوریو رسید. سرانجام به آرنست همینگوی امریکایی و کتاب وداع با اسلحه رسیدیم. در این ملاقات حس کردم که کلمات دارای انرژی فراوانی اند.

هر دو در ختم صحبت به این نتیجه رسیدیم که تفاوت اصلی این سه نویسنده تنها و فقط ملیت‌های آنهاست، چرا که هر کدام  اینها با آثار زیبای که آفریده اند در واقع پیکره، دشت‌ها و کوه‌های وطن و پیشینیان خود را با تیشه (قلم) به شکل بتان سرزمین شان  به همان زیبایی و دقت تراشیده‌اند. هنر نویسندگی اینها به‌قدری زیباست که آنچه قدیمی ها برای توضیح و بیان آن نیاز به صدها صفحه داشتند، را در ده بیست صفحه بسیار صریح‌ و سلیس، کوبنده‌ و مهمتر از همه  واقعی‌تر به رخ خواننده بکشند.ناگفته نماند که داستان معمار و مسجد بی بی خانم را نیز ایشان بمن تعریف کردند و شامگاهان از همان قهوه شاپ به امید دیدار دوباره  با هم وداع کردیم. مقبره امام بخاری سمرقند


بهر حال در شبهای سمرقند که مثل روز روشن  بود به اشتیاق در جاده ها گام های استوار بر میداشتم. انگار در این شبها ستاره های امید میشماریدم.هرچند میدانستم تا صبح تک تک آنها از درخت آسمان چیده خواهند شد. یادم نرود که بنویسم با آنکه این شهر تاجیکی است اما حس کردم تحمیل و تداوم خشونت فرهنگی در اینجا نسبت به بخارا  بیشتر و موثرتر افتاده است. تاجایی که منجر به ناامیدی ، کرختی و بی تفاوتی اجتماعی شده بود! اینجا زبان گفتار رسمی تقریبا ازبیکی شده بود.  کسی حتا جرئت نکرد حرفی راجع به تاجیک و فرهنگش با من بزند. همه پارسی گو بودند اما انگار ترجیحا باید اینجا یا خاموش باشی یا ازبیک. 

بازدید از سمرقند پیوندهای عاطفی ام را با مردمان این خطه  محکم تر و شیرینتر کرد. بازگشت به «تعلق‌پذیری» همان نیاز که بخشی از یک گروه و عضوی از یک جمع پذیرنده ا‌ستی، در آدم جوانه میزند. افسوس که امکانات کم، ریسمان حیات باریکتر و تار زندگی سست تر شده است ورنه زندگی در شهر با مردمانی زیباست که با آنها رنج‌های مشترک و‌ تاریخ سوگوارِ یکسان داری و همه مفهوم شادی و گریه همدیگر را درک می‌کنند. به امید اینکه روزی بارانِ بی‌اعتمادی در قلمرو تاجیکان بایستد، رنگین کمان اعتماد در بین شان پدیدار شود و تمام برف‌ها و یخ‌های زمستان ترس و بی اعتمادی آب شود تا شکوفه‌ اعتماد در آغوش درختان سبز، این دیار برقصد و غبار اندوه از دل‌ها کنار برود و شادی پدیدار شود به ترین استیشن یا واگزال سمرقند رفتم و دو ساعت منتظر ریل افراسیاب بخارا ماندم. در وبلاگ عکسهای فراوان است








مسجد بی بی خانم سمرقند





هوتل آرت سمرقند


۱۴۰۳ خرداد ۱۱, جمعه

سفرنامه ازبیکستان تاجیکستان

تاشکند

همانگونه که جسم را هنگام درد و بیماری به طبیب و دوا میسپارند، روح  رنجور و خسته آدمی را هم فقط  با سیر و سفر می شود مداوا کرد. شاید بنابر همین اصل بود که به بهانۀ حال و هوا عوض کردن، در همراهی با یک حس نوستالژیک، که از دوران نوجوانی همراهم بود، برنامه سفر سیاحتی امسالم را در جوش بهار به کشور ازبکستان  و احتمالا تاجیکستان ریختم. سپس افغانستان هم بر این سفر اضافه گردید.

شهر تاشکند را هنگام ماموریت کوتاهم در شرکت آریانا دیده بودم و مطمئن بودم که شهر های بخارا ، سمرقند خوارزم و ترمز این کشور با تاریخ، فرهنگ و طبیعت زیبای خود سفر جذاب، فراموش نشدنی و خاطره‌انگیز را  لای هر صفحۀ ذهنم ماندگار خواهد کرد، لهذا روز دهم- می سال جاری از آمستردام به مقصد ازبکستان  پرواز و پس از توقف کوتاهی در ترکیه ساعت دو بعد ظهر در فرودگاه تاشکند رسیدم. پس از طی مراحل ورودی و  سپس میلیونر شدن راهی  هوتل اقامتم شدم. جا دارد بنویسم با تبدیلی چهار صد دالر صاحب پنج میلیون سووم ازبکی شدم  و از لحظه نخست میلیونر در جاده های این کشور قدم زدم. نخندید کیف دارد.


 اما از نظر من تصمیم رفتن به سیاحت، خودش درست مثل آغاز یک ماجراست! به نحوی خود را به درون یک جریان نیرومند پرتاب کردن است، که سرانجام شاید آدم را به مکانهای که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمی‌دید میبرد! مضاف بر این مثلیکه در سفر آدمها مثل امواج رادیویی، فریکانس های همدیگر را پیدا می کنند.  از انتهای افق های دور و نزدیک فریکانس های امواج محبت طوری بهم می چسپند که متیقن میشوی حضور هیچکس در زندگی ات اتفاقی نیست!پای این سفرنامه حتما در این مورد با مثالهای زنده خواهم نوشت.  

 در پاسخ دوستم فریدون جان نیازی که منتظرم در فرودگاه تاشکند ایستاده بود و پس از مصافحه و احوالپرسی پرسید بالاخره تنهایی به سیاحت آمدی؟ گفتم:از اینکه اصلا قرار نیست هیچگاه دنیا مطابق برنامه‌ریزی من پیش برود!متاسفانه بلی! شوربختانه آن چهار نفر که قرار بود با من بیایند هیچکدام به دلایلی نتوانستند! هرچند من فقط از یک نفر خارج از آن حلقه توقع و امید همراهی داشتم. بااینحال خوشحالم هنگامیکه دوباره در فاز افسردگی مثل دندان لق  بین ماندن و رفتن گیر کرده بودم دنیا به نحوی به آرزوی دیرینه ام پاسخ داد و خوشحالم  که این سفر رقم خورد. فریدون جان نیازس دستم را با مهر فشرده و با خنده گفت : رئ نزن  ما هستیم! و سپس پشت فرمان موتر شورلیتش نشست و مرا به هوتل بنام ارگ در شهر تاشکند برد!از اینکه بی خواب و خسته بودم بلافاصله به اتاق رفتم و پس از دوش به بستر رفته برای ساعتی خوابیدم. تنها حسن این اتاق بی‌روح و رخوت‌آور، پنجرۀ بزرگش که رو به جادۀ چلن زار باز می‌شود بود. نان شب را هم سید فریدون آغا لطف کرد در اتاق برایم فرستاد نان شب خورده را بودم که دوست دیگرم محمود جان تماس گرفت و آدرسم را پرسید. برایش آدرس دادم و لحظه بعد پسرش را دنبالم فرستادند و خانه شان رفتم .  محمود را پس از دهها سال میدیدم تغییری نکرده همانگونه جوان بشاش و خوشخوست. در پاسخ سوالش در مورد علت سفرم گفتم: به بهانه سیاحت برای "لحظه تراپی" آمده ام.

 محمود در حالیکه بلندتر از دوران مکتب ابتدائیه میخندید پرسید لحظه تراپی چیست؟ در پاسخش گفتم: "فزیوتراپی و سایکوتراپی"را خو شنیده ای؟ گفت: بلی!  گفتم: لحظه تراپی یعنی رها کردن و رفتن بدون هیچ برنامه قبلی! لحظه تراپی یعنی در اوج افسردگی بریدن از تداوم تکرار و رفتن به جایی که در لحظه  به فکرت خطور می کند!از این لحاظ مطمئنم واژه ای "لحظه تراپ"  بهتر از سیاح یا گردشگر بمن می آید.

خسته بودم با هم خداحافظی کردیم به امید دیدار  زود که آن دیدار هم قسمت نبود و در برگشتم محمود جان ناخوش احوال بود و نتوانستیم با هم دوباره ببینیم و یادی از گذشته و دوران مکتب کنیم. 

شب آرام خوابیدم و فردایش با معیت سید فریدون آغا به بازار قدیمی کترتال، شهر جدید تاشکند، بازار چار سو و جاهای دیگری از بازار های قدیمی و جدید شهر به گشت و گزار پرداختم. تاشکند خیلی عوض شده است. در جاده های شهر موتر های شورلیت آمریکایی در گردش است. در حالیکه هنوز هم خال خال یگان لادا های روسی بی رنگ رو که نماد دوران اتحاد شورویست در جاده ها بچشم میخورد.

آری! زندگی همین رسیدن و نرسیدن‌هاست! دنیا پر از ناگهانی‌ها، غافلگیری‌ها، دلخوشی ها، دلگیری ها، تلخی‌های غیرمنتظره و امیدهای واهی میباشد. چه بهتر اینکه با توجه به سخن  ویکتور هوگو که میگوید: شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی میکشند. آدم با کشیدن قدیفۀ شادی بر روح رنجورش به نحوی  خود را لااقل "لحظه تراپی" کند و با شهرگردي و شبگردي خاطره و سفرنامه خلق کند.چراکه به باور من در مارکیت بزرگ این دنیای پیچیده تنها مغازۀ آرزوها نمایشی و مجازی است و همین امر کار دل بستن به متاع  امید را بی رنگ میکند! 

 این سفر نامه دور و دراز است و امیدوارم تا پایانش با من همراه باشید. ادامه دارد….


۱۴۰۳ اردیبهشت ۲, یکشنبه

یک نامه قدیمی

 من نمانم خط بماند یادگار

مامای بزرگوارم تصویر نامه ی از مرحوم پدرکلانم را برایم فرستاده که بیش از نیم قرن پیش عنوانی کاکا ها و پدرم نگاشته شده است. خوشبختانه در این نامه از چند نواسه محدودش از جمله من هم نام برده است.

با خواندن این نامه تاریخی دو بیتی رایج دوران متعلمی ( خط نوشتم صرف کردم روزگار- من نمانم خط بماند یادگار) آمیخته با حسرت و حسی عجیبی  یادم آمد. حسی از ناپایداری زندگی! حسی از نبود همه بزرگان ذکر شده در این نامه به استثنای ما شش نواسه که هنوز نفس میکشیم! حسی دلتنگی از فقدان این عزیزان که روزگاری با محبت به ما کودکان اجازه می دادند تا با اشتیاق در میان ابر ها پرواز کنیم، زیبائی های زندگی را در نگاه مخلصانه و محبت آمیز شان بر خویشتن دریابیم. که متاسفانه بزودی هر کدام آنها یکی پی دیگر چهره در نقاب خاک کرده و رفتند. خداوند رحمتشان کند.

مضاف بر اینها انگار این نامه در عمارت ذهنم، رخنه ای، پدید آورد که اگر در تکاپوی سروسامانی برای این چُرت های آغشته به درز و شکست اش نباشم، مطمئنم همین رخنه گک فراگیر گردیده و مثل کلکینی شکسته در یک تعمیر، بسرعت از کلکین به دیوار ها و سپس به اصل ساختمان تنم سرایت خواهد کرد و مرا با قامت یک متر و هشتاد و سه سانتی ارتفاع خواهد لمباند!.

آری! از نظر من بنحوی معنی و مفهوم زندگی در این نامه نهفته است! این نامه رازی را می گشاید که زندگی یعنی:  باید برای چند دهه نفس کشیدن ، آمیختۀ ئ از آرامش و نگرانی را تاب بیاوری، سختی ها را تحمل و فراموش کنی! رنجها را فقط تماشا کنی، متوجه تلاش شباروزی و پویش افکاری ات باشی تا گویا عمرت به آرامی بگذرد!. اما مهمتر از همه در این شرایط برزخی بر علاوه توجه به توشه ای برای آخرت باید همیشه منتظر و امیدوار باشی  تا شاید در این بیابان ناپیدا نشانی ناچیز از رد پای عشق و سعادت بیابی و همینکه یافتی خاموش شوی و بمیری!

نمیدانم شاید این بخش از افکار بزرگسالی باشد بویژه وقتی آدم مطمئن میشود که  روال زندگی همیشه همین طور است، گاهی وسوسه زیستن و بودن خسته اش میکند. طوریکه دیگر مطمئن میشوی برای همیشه پرچم حقارت‌ باری از تسلیمی و صلح را در برابر زندگی نباید به شانه‌ کشید و نمی ارزد تا به هر فلاکت و زحمتی روند رنجش زندگیِ را تحمل کرد..

پرسشهای دیگری که با خواندن این نامه در ذهنم مطرح شدند اینها هستند: آیا انسان فقط یک خاطره گذرا یا ماندگار میباشد؟ آیا انسان کیمیاگری است که آتیه اش، در گرو تحول سنگ های سیاه درونش به گوهر های سپید از خیر گره خورده؟ آیا ثروت معنوی انسان، با گذر سالها سزاوار گران شدن نیست؟

آری! از مردی که عالم شریعت و خلیفه طریقت بود و شهری به فتوایش افطار و عید می کردند فقط همین خط  به عنوان یادگار باقیست!خدایش بیامرزد! تاریخ خط را خوانده نتوانستم اگر دوستان لطف کنند. ممنون میشوم سپاس از مامای بزرگوارم الحاج خلیفه عبدالباقی هیله من غزنوی


۱۴۰۲ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

داستان کوتاه اما واقعی

این داستان روایتی دردناکیست از یک خانوادۀ مظلوم مربوط به دهکده کوشک شهر غزنه که توسط پدر یا بهترست بنویسم رئیس خانواده ظاهرا به خاطر تفاوت سلیقوی و اندیشوی در چند نوبت یکی پی دیگر به رگبار گلوله بسته و معدوم میشوند. مقصدم از نوشتن این رویداد تلخ تاریخی به هیچ وجه داوری ارزشی  حزبی، دینی و یا اخلاقی نیست! فقط سعی می کنم با موضع بیطرفانه راوی سرگذشت یک نسل، نسلی که حتا خوشحال زیستن برایشان شبیه به پیاده‌روی در باتلاق متعفن مرگ بود باشم. تلخبختانه سرنوشت همین نسل طوری رقم خورده بود که هرقدر در جادۀ مردابی زندگی پیشتر می رفتند، غرق‌تر و سنگین‌تر میشدند! و اسفا که برای قربانی کردن این نسل چه جانیانی نبود که بحیث سردسته و قصاب میخواستند بهر قیمتی نام خود را ثبت تاریخ کند نه اعمال خود را! اما برعکس بعضی از اعمال آنقدر ننگین و وحشیانه است که تاریخ نمیتواند عامل آنرا فراموش کند. مُهره درشت این قصه پدری ظالمی  بنام حاجی نقشبند است که در زمان داوود خان در شمال کشور ماموریت دولتی داشته  و پس از سیاهروز هفت ثور نخست عضو و سپس سر دسته گروه چریکی حزب اسلامی حکمتیار گردیده و بحیث بدمعاش تاریخ جنایت تکان دهنده خانوادگی را رقم زده است. من سعی میکنم به دلیل حمل بار عاطفی در متن داستان از واژۀ های"جنایی" استفاده نکنم و با امانت داری راوی یک قصه دردناک خشونت خانوادگی باشم. قضاوت با خواننده.


خون بی قصاص

از جوان بشاش بنام احمد ضیا وسیم که از فارغین لیسۀ سنایی و پس از کانکور سال ۱۳۵۸ تازه به پولیتخنیک کابل راه یافته بود مینویسم. او در کنسرت های مکتب در سه سال اخیر در شهر  غزنی خیلی خوب درخشیده بود، جوان ذکی، هنرمند، مقبول، رسا و خوش اخلاقی بود که انگشتانش روی پردۀ هارمونیه و اکاردیون به مهارت میرقصید! وقتی میخواند و کاکل میجنباند احساس میکردی عشق از سراپای وجودش شراره میکشد. میگویند عاشق دختری بنام نسیمه در لیسه جهانملکه غزنی بود. که فقط بعضی ها در حلقه رفقای صمیمی اش از این مسئله اگاه بودند

او در تعطیلات تابستانی پولیتخنیک در اسد ۱۳۵۹ از کابل به غزنی می آید و به اصرار دوستان در کنسرتی که در صحن ولایت  دایر شده بود مستانه میخواند. انگار از شمیم عطر نسیم زلف نسیمه که در جمع تماشاچیانش بود چنان به وجد می آید که همۀ حاضرین را به تحسین وا میدارد و با کف زدنهای ممتد استقبالش میکنند. 

آری! چه زیباست در پیشگاه معشوق با احساس فریاد کردن

ضیا با یک دنیا عشق و علاقه به زندگی، هنگام غروب بخانه اش در کوشک بر می گردد.  اما پدرش را بگونۀ میرغضبی می بیند که حتا پاسخ سلامش را هم نمیدهد. دنبال مادر در باغچه شان میرود و علت را از مادر می پرسد. تا مادر به توضیح علت می پردازد پدر با تفنگ چره ای روبروی ضیا می ایستد. او درست قلب ضیا را نشانه گرفته و با شلیک تیر خلاص، به زندگی  این هنرمند جوان و عاشق در یک لحظه خاتمه میدهد. و سپس به چند نفر از همفکرانش دستور می دهد جنازۀ این دهری کمونیست را به سای (ریگزار) ببرند و همانجا دفنش کنند.

آری! به همین سادگی شعله های خشم و تعصب، بال های انسانیت و تعقل را از حرکت باز می دارد و پدر را قاتل پسر میسازد. و اینگونه جزیرهٔ  کوچک عقل با کمترین عصاره امواجِ احساسی تعصب، از بین میرود. چه زیبا و بجا گفتۀ مولانا:

( سختگیری و تعصب خامی است - تا جنین کار خون آشامی است) روانش شاد!

از وقتی برادرم داکتر ذکریا عظیمی او را برایم درست به معرفی گرفت و یادم داد که او برای من هم باری هارمونیه نواخته است انگاری دلم چون گنجشک اسیری خودش را به هر سو می کوبد.  دلم عین دل درختهای بلوط پُر و شاخه هایم از برف سرد حسرت و حرمان سنگین شده است ! انگار با پاهای برهنه روی برف راه رفته و این حرفها را مینویسم

گمشکو ببخش

مادر شب و روز بیاد پسر نوجوانش ضیا شهید با چشمان خشکیده آه میکشد. او که اشکش خشکیده بود به آن اندازه از درون می سوخت که دیگر حتا از شرار خالی شده بود. و چه پر ز خالی بود!! زنان دهکده برای تسلی و دلداری اش می گفتند ببخش اش! نفرینش نکو! از او هم پسرش بود! شاید قسمت همین بود! مرگ بهانه اس! او در اوج یاس باری از زبان شوهر نیز می شنود که حالا شد دیگه!  بچه دیگرت را خبر داده ام می آید! مادر بنحوی حس پشیمانی را  در شوهر طلسم شده اش میبیند و خیال میکند مرهمی برای زخمش تدارک دیده است. هرچند این سخن که میگویند "ببخش تا دلت در آرامش باشد" خود حیله ای  گناهکاران است تا بزعم خود شان وجدان شان راحت باشه که بخشیده شده اند وگرنه کی میداند دلی که از غصه تکه تکه شده، چه عذابی را متحمل میشود تا آن ظلمی که در حقش شده را از  یادش ببرد؟طبیعتا مادر ضیا هم از این قاعده مستثنی نبود.

بگذریم ! دوستم فقیر احمد عزیزی که با این خانواده پیوند خویشاوندی دور دارد گفت: پسر دیگر این آدم صبور نام داشت و سمت معلمی در پروان داشت!  در سال ۱۳۶۰ روزی پس از این واقعه در کابل به دوکانم آمد که رونده غزنی بود. من مانعش شدم اما نپذیرفت و گفت دلم آشوب است باورم نمیشه از آنچه شنیده ام. سرانجام او به خانه می رود مادر داغدیده اش را به آغوش میکشد و در سوگ برادر اشک ریز، داد و واویلا سر می دهد که در همین لحظه پدر باز با تفنگش روبروی او می ایستد. او که انگار کلید شر از کودکی یا نوجوانی در نهانش تعبیه شده و  جنایت برایش درونمایه ارثی دارد بی توجه به فریاد زنش که خود را پیش روی پسرش انداخته و با گریه میگوید: این بار حتا اگر بخواهی هم نمیتوانی به این روند ماموریت مرگ بی پرسان ادامه دهی و  افتخار کنی با فرزند کشی از همه بهتر  جهاد کردی! ماشه را میکشد، مادر در جا کشته می شود بعد پسر را الله و اکبر کنان نقش زمین میکند و با افتخار میگوید: این روسی دهری در برنامه آزمونگاه ذهن رفته بود ببرین و در سای چالش کنید و چنین میکنند.

میگویند انسان گاهی چنان تغییر می‌کنه که برای خودش هم عجیب و غریب میشه "انچه انجام می دهد درست چیزیست که خودش هم میداند نباید انجام دهد. اما اگر این تغییر بعدا با پشیمانی و افسوس همراه باشد مسئله اصلاح در پیش می آید ولی اگر با لجاجتُ، تکبر و بی شرمی در پی توجیه و تکرارش باشد چنین موجودی، مریض و محکوم به دوری از آرامش روانی شده است، چنین آدم عاری از شرم است و زشت‌ترین صفت آدمی همین نداشتن آزرم میباشد. آدم بی شرم هیچ اصول و بدیهیاتی را نمی‌شناسد و مجسمه‌ی خودخواهی است. او در کودکی‌ شوم، تا ابد حبس شده است.

از این پس پسر سومی که عبیدالله نام داشت و شاهد همۀ این ماجرا های تلخ بود، هربار وقتی به دیوار های این خانه ای نفرین شده مینگریست انگار یادش می آمد روزی چسان تمامی اتاق ها از سالون تا خانه نشیمن با محبت جولانگاه او و برادران شهیدش بود. یادش می آمد از اثر شوخی های این سه برادر بالشت سالمی  در خانه شان نمانده بود، با اینحال مادر همیشه در سیمای فرشته بالهای بزرگ و سفیدش را چنان بر سر آنها میگشود که نه تنها در برابر شوخی های آنها هرگز دهانی به اعتراض نمی گشود و کلامی جز جان به آنها نمی گفت! بلکه مانع غضب پدر میرغضب شان نیز میگردید. او صدای هارمونیه ضیا را گاهگاه حتا در شبها میشنید. بالاخره این برادر تنها، رفته رفته این حالت را تحمل نمیتواند دق میکند و به سرطان دچار میشود و میمیرد.


غلام نقشبند پس از ده سال

دوست و همصنفی عزیزم محمود جان غفوری با برادر ارشد شان جناب الحاج محمد داوود غفور غزنوی در سالهای حکومت مجاهدین بدیدن این آدم در منزلش واقع کارته پروان میروند!یک دختر این آدم عروس خاله محمود جان است و از این جهت با هم قرابت فامیلی دارند. این در حالیست که حالا این آدم شکست خورده اما متکبر ظاهرا هنوز عضو حزب اسلامی است اما به هیچ گروه و هیچ مکانی احساس تعلق نمی‌کند، دیگر حتا زمینهٔ فعالیتش را هم نمی‌داند، زیرا خودش هم میداند که در هیچ کار اعتباری ندارد، در بحران خشونت خانوادگی‌ مثل یک باتلاق فرو رفته است، آدم‌های صمیمی و نزدیکش همه از او دور شده‌اند و تنهایی به روحش نیش می‌زند. او با زبان خود قصه ای کشتن و سر به نیست کردن تمام خانواده اش را به این دو برادر مهمان بیان میکند. بدون اینکه کوچکترین اظهار پشیمانی بکند اما از مرگ یک پسر کوچکش که در اثر ابتلا به سرطان جان داده و دخترش که در هنگام ولادت کودکش وفات یافته با اندک تاثر و تاسف یاد کرده میگوید:.گاهی حس میکنم شانس من و همسرم  همین شکلی بوده!

از قصه های که جسته و گریخته یاد محمود جان آمد چنین حدس زدم که گر چه در آنموقع جسم این آدم نما، رو به زوال حزن انگیز بوده  ولی روحش، پیوسته طراوات و افزون طلبی می خواسته است. بنابرین خیلی طبیعی است اگر گهگاهی از سفینه خودخواهی، با کلکینچه ساخته شده از چوب انصاف، با نگاه تنگ به جهان پیرامونش نگریسته و گاهی هم در مواجهه با ترس ها، رفتار غریزی و جنایاتش بسان یک خارپشت یا سنگ پشت هراسان لم لم راه میرفته!!!. شاید این تکبر و چشم بازی های، ساختگی مُسکن هایی بود برای تسکین درد حقارت و مهجوریت درونش! شاید از ته دل آرزو میکرده که کاش زمین دهن باز کند و او را ببلعد!.

کپتان احمد فرید امیری که در کارته مامورین کابل همسایۀ حاجی نقشبند خان بوده و در لیسه نادریه  هم دورۀ برادر سوم عبیدالله  بوده و با صبور و ضیا شهید در کابل رفاقت و معاشرت داشته پس از تایید همه حرفهای بالا علاوه کرد: حاجی نقشبند در محاکم کابل کار میکرد! آدم منضبط، متعصب و خشک دماغی بود که از صدای ساز بدش می آمد. من پیش او درس قران میخواندم. خانه آنها روبروی خانه غلام محی الدین شبنم رسام مرکز ساینس معارف بود. او نخست عضو محاذ ملی و بعد عضویت حزب اسلامی را دریافت کرد. بگفته کپتان امیری او دو زن داشت که یکی از غزنی و دیگری از کابل بود. او مطمُن است که مادر ضیا از کابل بود. فرید علاوه میکند که روزی از صبور که پیهم سگرت ویلکم دود میکرد پرسیدم گمشکو بس اس دیگه که میمیری! صبور گفت: من کشته میشوم بگذار همی رقم بمیرم! من این حرف را بشوخی گرفتم.

غلام نقشبند که در لهجۀ غزنی او را (نخ چو بند) میگویند به مرور زمان بیماری افسردگی میگیرد، در اوایل فکر می‌کند که می‌داند با افسرده‌گی چه باید کرد. اما وقتی به قعر یا هستهٔ ذوب‌کننده‌اش می‌رسد، آنگاه با خود می‌گوید: «این رقمش از یادم رفته بود.» بگفته عزیزی غزنوی او مدتی پس از این بکلی دیوانه میشود. منزل مسکونی  و دار و ندارش را که مثل کوشک واقعی بود و جوی آب از آن میگذشت را به پول ناچیزی می فروشد و در عسرت تا دم مرگ همچون مدگل دیوانه زندگی میکند.

 واقعا سخت است یک قطعه و برشی از عمر نفرین شدۀ که نه میتوانی پنهانش کرد نه میشه رنگش کرد نه میشه با کلمات توصیفش کرد. چیزی مثل یک داغ در قفسه سینه تا زمانی که نفس بکشی هست که اصلا قابل بیان نیست!

این داستان برایم پرسشهای را برانگیخت مبنی بر اینکه: آیا آدمها چند بار در زندگی‌ احساس می‌کنند همه‌چیز را باخته اند؟

آیا بعد از امید و آرزو بافتن های بیشمار ، وقتی میفهمی بر تل بزرگ از هیچ ایستاده‌ای چه حالتی برایت دست خواهد داد؟

آیا وقتی میفهمی تمام راهت را بدون رهنما به اشتباه آمده‌ای و یا هم بدون توجه به حرف رهنما با لجاجت دور خودت چرخیده ای و راه خود را رفته و تجربه کرده ایُ،چه احساسی خواهی داشت؟

کاش این نکبت روزگار زنده بود که مضاف بر پرسشهای بالا ازش می پرسیدم: حالا میفهمی فقط خود را دیدن و مثل پروانه‌ها‌ی خوش‌خیال زندگی کردن چه هزینۀ دارد؟ هزینه‌ای که به بهای عمر ننگینت تمام شد و به چیزی جز نفرین ابدی نرسیدی؟

گپ آخر

وقتی موضوع نوشتن این روایت دردناک را با عده ای از دوستان در میان گذاشتم بعضی ها گفتند کشتن هنرمندان در افغانستان امر طبیعی است. بخت زمینه، بنگیچه، خان قره باغی ، ستاره و امثالهم همه بجرم آوازخوانی کشته شدند! ولی از نظر من این کشتار خانواده گی آنهم از سوی پدر یا رئیس خانواده که بالاخره سبب نابودی تمام خانواده میشود خیلی با ترور های هنرمندان فرق دارد. من برای این عمل ننگین اصلا واژه ای را حتا در قاموس جنایی نمی یابم . از پریروز پستان واژه های جانی، ظالم، سفاک و خونخوار را هر چه می دوشم شیر زهرآلودش به عصارۀ  اعمال قبیح این آدم نمیرسد.

تلخبختانه نسل ما در یک چنین شکنجهٔ دائمی بزرگ و پیر شدند. این شکنجۀ دوامدار تا حدی دوام و استمرار پیدا کرد که جسم و روح و روان نسل ما تقریبا به آن عادت کرد. حتا وجودش را امروز فراموش کرده ایم. من هیچ امیدی برای بهبودی در یکی دو نسل آینده هم ندارم. زیرا هر طرف که سر می‌چرخانم تباهی است. تباهیِ مطلق. اما خواندن و شنیدن اینگونه روایتها بیشتر از هر چیزِ دیگری خشمگینم میکند. آرزو می‌کنم که شما اگر مثل من خشمگین باشید، خشمگین نمانید"

یاددهانی : در نوشتن این داستان از خاطرات و  صحبتهای محمود جان غفور غزنوی، دوکتور ذکریا عظیمی! دوکتور هادی عظیمی، فقیر احمد عزیزی، امین جان پیلوت و کپتان احمد فرید امیری استفاده کرده ام. سوژه ای این داستان را محمود جان غفور غزنوی برایم داد و عکس ضیا جان را برادرم دوکتور ذکریا عظیمی لطف کردند که از هر دو همصنفی عزیزم سپاسگزارم



۱۴۰۲ بهمن ۲۰, جمعه

دیدار همشهری در روز زن

به دعوت دوست عزیزم محمد غوث غوثی در محفلی که بمناسبت زاد روز خجسته مادر عزیز شان محترمه بی بی حاجی امروز هشتم مارچ مصادف به روز جهانی زن در شهر المیره کشور شاهی هالند ترتیب داده بودند اشتراک کردم.

همینکه داخل صالون میشوم چندین تن از نسل خودم با شور و شعف آغوش میگشایند و خوش آمدید میگویند. اینها زمانی نوجوانان پرشور در یک شهر آرام بودند که از اثر انقلابات پیاپی در غربت پیر شدند. تحولاتی پیاپی که نه تنها غزنی را بلکه کشور را طرح دیگر انداخت! طرحی که بعضیها را سالها قفلِ بند و زندان کرد و بعضی ها را قفلِ زولانۀ مهاجرت تلخ، چه بیگناهانی که راهی سینۀ قبرستان شدند و چه ملتی هم نشسته در حضیضی که هرگز تصورش نمیرفت.


   بگذریم! پیالۀ چایم را که آماده در ترموز ها سر میز بود سر می کشم، به موسیقی آرام که هنرمندش هم بوی آشنایی میداد گوش می دهم، هنرمند کاکا زاده همصنفی عزیزم عبدالودود خان باجوری بود که بسیار زیبا هنرنمایی میکرد و برای من که مرهم غم و اندوه هجران، تنها و فقط تپش خیال در امواج موسیقی است بودن در همچو مکان ها خیلی گواراست. گاهی حس میکنم در غزنی ام! برف میبارد و در این شب برفی باز هوای قصه خوانی و افسانه سبز پری در خیالم پرسه میزند. چشم هایمِ غرق اند. غرقِ رهایی از دل‌تنگی. هر سو تبسمی یک آشنا خوشحالم میسازد. .

اما اروپای آزاد و امکانات دسترسی به گنجینه های دانش مدرن همراه با تسهیلات زندگی، تاثیر خود را بر اندیشه و عمل نسل جوانتر از ما گذاشته است، آنها بی خیال و بی کور گفتن میخندیدند و غرق دنیای خویش بودند. از اینرو با اینکه حس میکنم در غزنی ام! ولی در نظرم هیچ کودکی در کوچه ها مشغول به بازی های کودکانه نیست و رهگذران هم از همان رنگ های بی غمی به رخسار ندارند. بدون شک خیالات همچون نخ های عنکبوت دورا دورم میپیچند و گاهی این نخ های باریک و دراز طوری قلبم را می فشرد که فکر میکنم دیگه آخر دنیاست!

ابتکار غوثی عزیز و برادران را میستایم. به باور من در زندگی امید و شادی همچون سواران مست، نشسته بر قاطر وحشی غمها هستند که آنها را باید پس از رام بزور به دست آورد. مادران را تا زنده اند ارج گذاشت. بی بی حاجی خوشحال بنظر میرسید و طبعا چنین فرزندانی مایۀ مباهات والدین میباشد.

روز زن بر تمام زنان و دوشیزگان مبارک

 یک عکس و هزاران حرف

وقتی شناختمش! انگار جهان،  در کریدور نگاهم گلیم کهنه اش را آهسته آهسته روی چمن باغ خاطرات جوانی میگسترانید و رد پاهای زمان بر دیوار کاه گلی عمر لحظه به لحظه نمایانتر میشد. هرچند برادرم تایید کرده بود ولی برای اطمینان خاطر چشمانم را لحظاتی بستم و به چُرت فرو رفتم. تا آن باغ پاییزی خاطرات جوانی یکایک از پیش چشمانم محو نشدند با دقت هر از گاهی نگاهی به عکس می انداختم و شگفت زده تر میشدم

آری! او در درب باغ خاطرات جوانی با من رفیق شد. باغی که در آن  جز گیاه اندوه وحسرت چیز دیگری نمی روئید. باغی که پای فصل گل افشانش زمهریری داشت که همین شیر جوان، حالا محاسن سپید گاهی با برف شاخچه های درختانش پاغنده بازی میکرد. چنانچه نقش او در مصرع های اشعار همآن ایامم بخوبی پیداست 

ای چشم چران امان فتادی به چنگ و (شیر) 

 آنقدر با حیا که گو سر به تن نداشت

 با دیدن این تصویر در حالیکه با یک حس دژم به طور همزمان غمگین، خشمگین، افسرده و دلتنگی عجیبی برایم دست داده بود و هرچه بالاتر می رفتم تنهاتر می شدم ناگهان آسمان با خنده قهقه گفت: چرُت نزن! حالا چرخ فلک، موی سپید را  کاملا رایگان هدیه میدهد و هیچ نقدینه ای بویژه پس از دوران کرونایی در کار نیست.! خودت  مشغولی و چنان غرق زندگی که نمی‌فهمی دست‌های پشت پرده‌ی فلک به خمیر وجود هر یک ما آنگونه که خودش بخواهد شکل می‌دهند. ورنه این اسدالله همان شیر جوان خداست که شش سال پیش در مرگ پدرت آمده بود. امیدوارم تندرست و شاداب باشد  

و اما استادی دارم که نه تنها تیوری پرداز است  بلکه در همه عرصه ها بر من فرمان امپراتورانه میدهد. با او جز همین مورد پدیدۀ پیری در هیچ موردی مخالفت نکرده بودم و امروز دیدم که در همین مورد هم حق با او بوده است.

 استاد عزیز! باید اعتراف کنم که عکس اسدالله صحت حرفهای ترا در آئینه روانم از شش جهت میتاباند!. طوریکه وقتی به تصویر میبینم  روح و روانم در حالیکه این حرفها اعتراف گونه را با جوهرش اشکریز مینویسد در عین زمان  لحظه به لحظه از امید خالی میشود.  حس میکنم در روانم حفره ای ایجاد شده که دیگر هرگز پر نمیشود.  درد میکند و خفه ام میسازد! بفهمان مرا که چاره ای هست یا نیست.

یادش بخیر با اسدالله جان روز های خوبی در مهاجرت داشتیم و تشکر از نعمان جان طریقی بابت این عکس گرچه بی اجازه از صفحه اش کاپی کردم بهترست بگویم بالا رفتم


۱۴۰۲ دی ۱۸, دوشنبه

بر سر دو راهی

 دو راهی پس از مرگ رویا

با دوستی که از مرز ایتالیا به ترکیه دیپورت شده حرف زدم. ایشان در اوج افسردگی از من پرسیدند: هرچند این زندگی نیست که میکنم بااینحال نمیخواهم که حالا بمیرم، بنابرین زنگ زدم تا از تو بپرسم آیا راه سهل و ساده ی که قاچاق بیایم را سراغ داری؟ سپس  با آه تاثر آمیزی افزودند: گرچه پس از گیر و دار پولیس پاکستان رویاهایم را برای ابد دفن و به زیستن در جهنم وطن تن داده بودم، اما اشکهای اولادها بویژه یگانه دخترم را نتوانستم نادیده بگیرم.

در جوابش پس از تعارفات معمول گفتم: میگویند کوه هم سر خود راه دارد، اما سهل و ساده اش آنهم از راه غیر قانونی بستگی به بخت و طالع دارد. با عجله حرفم را قطع کرده گفت: طالع خو بیخی غیرحاضر است فقط میخواهم بدانم که آیا کسی در این اواخر از راه زمینی رسیده؟ تا بفهمم که آیا  زنده به مقصد خواهم رسید؟

در پاسخ بخش اول سوالش جمله مشهور ژان پل سارتر فرانسوی را گفتم که: اگر یک فلجِ مادرزاد نتواند قهرمان مسابقه دوش میدانی شود، فقط خودش مقصر است. و در بخش دوم سوالش گفتم بلی جوانی که مثل برادر زاده ام است همین اواخر با جرئت و شهامت از همین راه رسیده اما با ساعتها پیاده روی از راه های صعب العبور دشت و جنگل! از کنار شیر غران و ببر و پلنگ به دلاوری و سهولت گذشته

 ایشان فرمودند: لطفا از همان جوان مسیر و مصرف راه،  قاچاقبر و سایر گپها را بپرس تا مقیاس و مقایسه ای با بودجه ام کنم! طرحی بسازم و پیروی ژان پل سارتر را کنم. ظاهرا در پاسخش چشم گفتم اما اکنون که میسنجم.

 از اینکه هیچ مقایسه ای در زندگی دو تا آدم حتا میان دو تا برادر دوگانگی امکان پذیر نیست! بنابرین هیچ وسیله و مقیاسی، برای تشخیص تصمیم صد در صد درست که براساس یا کاپی یک تصمیم تجربه شده موفق باشد را ناممکن میدانم، بنابرین نمیدانم این موضوع را غیر نوشتن در فیسبوک چگونه به او بفهمانم؟

آری! هر تصمیم مجموعه‌ی از امکانات و دروازه ها را روی آدم باز  و یا هم می بندد. خودم در مواجهه با هر پدیده ی دشوار زندگی از جمله پدیده مهاجرت درست مانند هنرپیشه ی که بدون تمرین وارد صحنه تیاتر شود عمل کرده ام. از دیدگاه من دشواریهای زندگی، را تجربه کردن در ذ‌ات خود یک تمرین است که شباهت به یک «طرح» انجام شده دارد. خوب یا ابد تیاتر به انجام میرسد. لهذا طرح و دیزاین نقشه راه، از روی طرح موفق، کسی دیگری که بتواند زمینه ساز آماده کردن یک تصویر روشنتر برای یک خانواده ۷ نفری باشد محال بنظر میرسد. زیرا طرح زندگی آدمها اصولا طرح بدون تصویر است. درست و غلط مطلق وجود ندارد. بااینحال آیا میشه گفت: دل بدریا زدن، پاها را به ماهیان سرخ حوادث سپردن!. روح را در آب حیات قناعت زلال گردانیدن نفس هر تصمیمست که شرط نخستش موفقیت میباشد؟بخیز بچیم بیا!!!

 اما در مورد گپ دیگر این دوست (مرگ رویا های آدمی و زندگی در باریکه نمردن و نزیستن!) ساعتها فکرم مشغول بود.  واقعا میان نخواستن مرگ و نخواستن زندگی، پل باریکی است مثل پل یک پیسه گی! بهترست بنویسم نقطه کوچکی است که فقط میتوان بسختی روی  آن  ایستاد، انگار روی زغال داغ کورۀ آهنگری ایستاده‌ای و از آن نقطه تماشای تجسم در آغوش کشیدن رویایت را میکنی ولی از آنجا هم با غضب رانده می شوی! 

تاسف بار است که سالها برای رسیدن به مقصود به حضور یک لحظه و لمس یک خیال، صبر میکنی. تلاش میکنی. قصه میبافی. شعر میگویی و بالاخره صبح یک روز کاملا معمولی وقتی هنوز ساعتت زنگ نزده و صدای زندگی از در و دیوار خانه ات شنیده نشده بیدار میشوی  و میپذیری که روی پل که ایستادی فرو می ریزد! لهذا رویایت همیشه رویا باقی خواهد ماند! اما با آزاد شدن از اسارت خیال، نخست حس میکنی دقیقا همانجا بازی را برده ای!ولی لحظۀ بعد وقتی در حوض خنک وجدان، غرق میشوی! رویایت میمیرد تو هم سرد و کرخت میشوی مانند مرده ها با آنکه هنوز زنده ای!  مرگ یک رویا می‌تواند بالاخره آزادت کند اما فقط از خودت. میتوانی بگویی رویایم  در برابر چشمانم نیست؛با اینحال تمامِ آنچه میبینم اوست! این بود حرف دوست ما رویای رفتن به غرب در پاکستان مرد با اینحال کشتی و راه و طیاره رویایش را  میبیند