
میخواهم! میتوانم! اما نمیشه
در حالیکه وزش باد سرد زمستانی باشیون بلند و تُند لرز های وحشیانه اش کمر به آوار شدنم در روی جاده بسته بود، با آنهم با دیدن دوستم ، آرام و مرموزانه بسوی پارکینگ تغییر مسیر داده با گفتن سلام حاجی صاحب!، وی را شگفت زده کردم.
ایشان که دستمال گردن سبز را محکم دورِ سر و گردنش پیچیده بود، با استقبال گرم از من و لبخند ملیح بلافاصله پس از پاسخ سلامم گفتند: هنوز حج نرفته ام!
شگفت زده شدم چونکه ایشان پارسال با چنان اشتیاق ازم آدرس سلبریتی حج و سایر گپهای مربوط به سفر را گرفتند و در محل کار با زنگهای مکرر سبب اذیتم شدند که باورم نمی شد از تصمیمش صرفنظر کرده باشد!
اما ایشان بلافاصله گفتند: نشد ولله! نمیدانم! گاهی باوجودیکه میخواهی، از توانت هم پوره است ولی نمیشود! فضل خدا کدام مشکل خاص هم نیست! اما شاید ….. تا که از جانب معشوق نباشد کششی-- کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
لحظۀ بعد حسادت و آزار باد سرد ولگرد حکم به وداع سریع و اجباری ما داد، هر دو خاموشانه او در موترش و من در مغازۀ خوراکه فروشی داخل شدم! آنجا دوست دیگری را دیدم که ایشان پارسال برای کاشت دندانهایش بارها همرایم مشوره کرد. از اروپا تا آسیا همه جا دنبال ایمپلیمنت بود. جالب اینکه او نیز در برابر سوالم تقریبا عین پاسخ را داد و گفت:
میخواستم! هنوز هم میخواهم! پولش و وقتش را هم دارم! تصمیم قاطع دارم اما نمیشه بخدا! منهم دلیل چرایی نمیشه را نپرسیدم چونکه مطمئنم هر آدم دردی، رازی، حسرتی دارد که نه تنها با هیچکس بلکه حتا اغلب، با خودش هم نمیتواند در موردش حرف بزند! دردها، غمها و حسرتهایی که همیشه یاد آوریش دیوار تروما را قویتر در آدم بالا میبرد...ولی
شگفتا که همین دو تا (نمیشه) بی دلیل، بجای اینکه برایم سوال برانگیز شود منجر به همدلی با هردوی آنها شد و فکرم را به جاهای برد که اول یادم رفت در این روز سرد برفی دنبال چه چیزی به اینجا آمده ام؟ و دوم فهمیدم که همدلی صرفا به واسطهی هماهنگی ضربان دو دل درون دو سینۀ جداگانه نیست. بلکه این زخمست که قلبها را عمیقا به هم پیوند میدهد.
آری! برای خودم بارها اتفاق افتاده همینکه تلنگر یک تصمیم بزرگ، ذهنم را تسخیر میکند همزمان نشانه های از (نمیشه) مرا در دوراهی وسواس معلق میگذارند.این (نمیشه) ها همیشه در میان سادهترین تصامیم مثل یک سد خودنمایی میکنند و سبب میشوند تا با بیتفاوتی از قوت تصمیمم اندک اندک کاسته و آب انگیزه، درون رگهای امیدم جریان ضعیفی پیدا کند.
بنابرین هرچه میکوشم انرژی منفی را طَبق طبَق در خریطه های زباله بی اهمیتی و فراموشی بگذارم تا امید را دوباره جاری سازم ولی چندان موفق نیستم.زیرا زندگی مثل دیکور یک اتاق نیست که اگر وسایلش را درست بچینی همه چیز خوب پیش برود، انگار اصل ماجرا از جایی دیگری مثل تقدیر و قسمت و یا قضا و شانس .. میآید که سنجیدنش ممکن نیست.
از سوی دیگر تجربه ثابت نموده است که گاهی حتا یک عطسهٔ کوچکِ سرنوشت آدم را طوری تغییر میدهد که آنچه سنجیده و برنامه ریخته ای همه باد هوا میشود! و گاهی هم برعکس فقط مکثی به اندازه یک لبخند، مسیر وزش باد مخالف را در زندگی طوری عوض میکند که طوفان مبدل به نسیم ملسِ میشود و آدم در پیچاپیچ ظریف و کلافۀ مشکلات، ناگهان بوی گلِ باغ آشنایی را همراه با فورمل حل معادله اش در مییابد. برنامه اش مطابق خواستش تنظیم میشود. لهذا هر خواستن توانستن نیست! اما دردا و دریغا که آدم خیلی دیر میفهمد آرزو ها بالاخره روزی آمدنی هستند ولی آنوقت آنقدر دیر شده که خودت و آرزوهایت بکلی عوض شده ای! و این اتفاق در زندگی هرکدام ما خیلی تکراریست!.
غزل - ماه
پایت به صحن چون بنهادی شدم جسدبا هر نگاه سرد تو میگشت دل رصد
کشور گشایی یاد همی داد چشم تو
شاهان عصر خویش به ادلال مستند
پیراهنت برنگ شقایق بود سلاح
انگار فتح قارۀ دل راست او بلد
ماه تکیده یی به فراسوی شیشه ام
صد بار زیر پای خیالت شدم لگد
روح و دلم به دوزخ درد آنچنان بسوخت
مثلیکه روی زخم نمکدانی بشکند
باشم سپید یا که سیه مهره های نرد
با کِشت هر نگاه تو ام مات تا ابد
مغروق در سکوتم و تنها و بی کسم
از آتش لباس تو جوید دلم مدد
چرخانی یم چو دانۀ تسبیح روی دست
حتا کزین سرا سر دنیا خورد حسد
رازیست بین دست و دل من ندانم هیچ
از دست رفت هرچه دلم بست در سبد
تنها ترا ز بَر شدم اندر مرور و بس
کز این مرور زخم شکیب است بی عدد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر