۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

مخمس بر غزل استاد نظام وفا



این نیم قرن عمر به حسرت هدر گذشت
محکوم عشق و ماتم و بی سیم و زر گذشت
دلواپسی  بدوش سکوت و سفر گذشت 
پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت
دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت

چون ساقه ی حساس بخشکید از الست
اینک غروب تار ببین  لنگرش ببست
امطار اندوه  از دل ابریی من گسست 
ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است 
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

خمیازه بود گویی که اوقات شاد من
خاکسترست عقده  و کین و عناد من
در فصل انجماد شکست اعتماد من
گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من 
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

لبخند تلخ  و پردەۀ شور و شرار و تب
در شام تیرەه ماتم کبرا مرا طلب
بی عاطفه ست مرگ و نیآید جز امر رب
ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب 
در بحر آب دیده و خون جگر گذشت

چون نسخه ی خزان مرا از مطب رسید
قرص جدایی حسرت و غم از حلب رسید
نومیدی بر حریم تنم هر وجب رسید
از دست کار من شد و جانم بلب رسید 
از پا در اوفتادم و آبم ز سر گذشت

شایستگی کجاست خدا ؟ کیست اهلتر
بایستگی به جعل و فریب است و جهلتر
اکنون حمیدیا چو رسیدی به کهلتر
با سادگی بساز نظاما که سهلتر 
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت








۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

آوا های خوش و خاطرات

میرا سایه ساتهه هوگا


واقعن اشعار  و آوائ بعضی از آهنگها با میلودیی خوش شان؛ میتوانند هر زمان خاطرات آدم را در مفهومی خاص از زمان-مکان  متفاوت تر از سایر پدیده ها بیان کنند؛ آهنگی میرا سایه ساتهه هوگا ( سایه ام همراهت هست) برای من یکی از همین آوا های خوش؛ خاطره انگیز و فراموش نا شندنیست!!آه
  در نزدیک به سی سال اخیر؛ هر بار این آهنگ را میشنوم؛ همآنروز گرم که انگار از کوره خورشید بارانی از آتش می بارید و بادهای گرم تنوره کشان بر تن خسته ام شلاق میزدند را بیادم می آرد.
بلی همین آهنگ و میلودی همآنروزی را که    بدون مبالغه حتا پاهای خسته ام دیگر یارای پیدا کردن راه خانه ام را هم نداشت! فرسوده  و بی رمق بودم و انگار تونل تاریک هجران دیگر دهانش را بیرحمانه برای بلعیدنم گشوده بود را بیادم می آرد.
آری! اما در همان روز همانطور که بی مقصد و بی جهت گام بر میداشتم؛  هذیانی گنگ و دود اندود محصورم کرده بود انگار  در قعر تنهایی. کسی در ژرفا ژرف وجودم زمزمه میکرد میرا سایه ساتهه هوگا!! از همینرو این آهنگ را برگردان کرده بدوستانم همینجا میگذارم

سایه ام همرای توست

لتامنگشیکر
هر جا که بروی!  فراموش مکن سایۀ من با تو همراه است
آنگاه که در خاطراتت یادم میکنی  سیل اشکم روان میشود
 همانجا گاهی توقف میکند و گهی  روان میشود
من و  چشم من  اشک
به هر سمتی که رخ  میکنی روان است
تو هر جا که بروی سایۀ من همراهت میباشد
تو اگر غمگین باشی من هم غمگین میباشم
دیده شوم یا نشوم پیش تو هستم من هم
من اگر نابود شوم هرگز غم مرا نخور
عشق مرا یاد کرده هرگز چشمت را نمناک نکن
تو که برگردی و بیبینی سایۀ من همراهت هست
غم من شامل است در اندوه تو و در غم تو
عشق من  در هر تو لد  با تو یکجا بوده است
تو در هرجا که تولد شوی سایۀ من همرای توست







۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

خدا نگهدار – به امید دیدار


 جاده ئ امید بصورت کامل به بن بست رسیده بود. دیگر متیقن و معتقد شده بودم که هرگونه  تلاشی در این راستا بیهوده است. بنابرین با حس عجیبی خود آزاری، خمودی و قناعت میخواستم بزندگی عادی برگردم. لهذا برای تطبیق همین تصمیم دشوار در نخستین روز از میان  برگهای باریک  گل،  برای دیدن آشنائ؛  با بی میلی گام زنان فاصله میپیمودم. اما همین که از کوچه تنگ و باریک و تاریک بسمت چپ بسوی منزل آشنا پیچیدم، ناگهان منظره ای محو کننده و وهمناکی در برم گرفت. منظره ای که میشه آنرا حادثه  گفت. حتا میتوان حادثه ای وحشتناک، توصیفش کرد. منظره ای که توانست این جانور دو پا و هفت جان را طوری از پا در اندازد که با سینه بخزد؛ اما از ترس روبرو شدن بالاجبار بدود. آری پاهایم توان رفتن نداشتنتد. اما باید بی جهت ، بدون تشخیص سمت و سو مخالف بدر منیر میدویدم! در امتداد کوچه حدود صد تا دوصد متری دکانی بود همانجا با توقف دم راست کردم سگرتی افروختم. 
در کوچه ماه بود با دو همراه!!  لای برگهای گل خرامان قدم میزد. در همانجا که من قصد داشتم تازه بروم پیش از من رفته بود. شاید نمیگذاشت من بزندگی عادی برگردم! اما نه !  حسی نزدیکتر و از خود تر از من را با این آشنایان پیدا کرده بود. من کی باشم؟ با همین افکار غم آلود نگاهم را ازش گرفته و به دود سگرت دادم. همینکه سگرت مبدل به خاکستر شد سرم را بالا کردم دیگر ندیدمش! سپس با گامهای لرزان سوی همان کوچه بدنبال رد پایش رفتم. برگ ها و گلها در خم و پیچ بوی او را میدادند. در حویلی پس از مصافحه کوتاه با صاحب خانه، و چند خنده ای ساختگی، بی اختیار به جایش نشستم. صاحبخانه با نیشخند گفت: اندکی پیش ماه همینجا در جایت نشسته بود و حالا رفت! ظاهرا حرفش را ناشنیده گرفتم. در برابربا سوال سیاسی از میزبان بحث را عوض کردم و برای اینکه کس نبیند
 سرم را اندکی پاهین کرده و قطره اشک بیرون شده  از چشمم را با دستهای لاغرم پاک کردم .
 واقعن وقتی اشک در چشم میجوشد؛ در واقع این نشانه ای لطیف و صریح ایمان عمیق به احساس درونی و عشق راستین آدمی مباشد که قصدآ تبلور پیدا میکند. بهر حال نگاهم را از پشت پنجره  به آسمان تاریک و بی ستاره شامگاهان دوختم  
در چشمهایم اندوهی بی پایان موج میزد و با مغروق شدن در ژرفنای بیهودگی زیر لب با خود گفتم
هرگز نرسیدند خطوط که موازی ست 
چون پیرهن خط خطی راه به راهت
از منزل آشنا پس از نماز شام با تمام اصرار میزبان برای ماندن به نان شب بیرون شدم. یکبار تاریکی همه جا را فراگرفت! انگار برق رفت. شاید فیوز برق را قفس دلگیر روح من پراند. در همان تاریکی هوای سگرت کردم سوی همان دکان پناهگاه پیشتر اینبار با نفس های آرام دور خوردم دوکاندار شمعی کوچک نیم سوخته ای را روشن کرده بود و در کنارش تپ تپ کنان آخرین نفس هایش را می کشید و سایه های لرزانش در پرتو کمرنگش کوتاه و بلند میشد. او در حالیکه پیاله چای در دستش بود و یک توته قند گر پیاله اش را سرکشید و پرسید: خوب هستی برادر؟؟ گفتم: بلی بهایی جان! در حالیکه طعنه ای آشنا که بمادرم گفته بود در دلم منفجر میشد از دوکاندار سگرت جاپانی خواستم . افروختمش و بعد با همان دود؛ آهی کشیده  و  بغض آلود با خود گفتم: خدا نگهدار! به امید دیدار! انگار سایه اش در پیش چشمم ظاهر شد و  خندیده گفت: دو ساعت پیش از دیدارم گریختی باز میگویی 
به امید دیدار! از خجالت آب شدم. پاسخی غیر از این در آن لحظه  نداشتم!

 چو در بازی شطرنج مات گردم شاد میگردی
ز بردن کرده کوشش میکنم در باختن با تو

اما امروز که این یاد داشت را از حافظه مینویسم میدانم او هم شاید آنروز آرزوی سخت تر از من را داشت! شاید زیر لب حافظ خدا تمها را خواند! او خدا حافظی برای ابد را میخواند از همین  سبب این آهنگ  برایم الهام بخش است و آنرا چند سال پیش به همین نستالوژی برگردان کرده بودم
حافظ خدا تمهارا

خدا حافظ برای ابد
آواز : لتا منگیشکر

گذشته هرگز بر نمیگردد
برای همیش خدا نگهدارت باشد

خوشیها فقط برای چند روز بود
و اشک  تنهایی  برای تمام عمر
من برای روز های که با تو گذشتاندم میگریم 
برای همیش خدا نگهدارت باشد

قول بده  هیچگاه در مورد بیوفایی من فکر نکنی
 من بیوفا نبودم
من مجبورم رنج بکشم برای همه اینها
حالا دیگر پیوند با زندگی برای همیش گسسته شد
برای همیش خدا نگهدارت باشد

روز برایم مبدل به شب شده بود 
زمانیکه جسد بیجانم به عنوان عروس آراسته شد
خوب شد تو این حالم را تماشا نکردی
برای همیش خدا نگهدارت باشد

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

محمس بر غزل ابوالحسن ورزی


یارب!بهار عشق بدست خزان مباد
سوز شرار مهر به قلبی نهان مباد
محکوم در سلول سوای  زمان مباد
هرگز کسی به روز من ناتوان مباد
مانند من فسرده دلی در جهان مباد

نشگفت گل  به باغ  دل بسمل پریش
ویرانە های این دل زخمی ز طعن و نیش
محکوم آیه های صبوری ست دل همیش
بس رنج دیده ام ز دل مهربان خویش
یارب دلی دگر به جهان مهربان مباد

هر فصل درد خط زرین می کشد بخاک
در قعر یآس و ورطۀ نومیدی و مغاک
سگرت کنیم دود و بنوشیم خون تاک
گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک
ای گل ترا بهار جوانی خزان مباد

شیرازۀ  کتاب نگاهم ترانه ای
خواند بگوش ناز تو هردم فسانه ای
در تنگنای دوری خود با بهانه ای
هر کس که میرود نهد از خود نشانه ای
از من بجز فسانه ی عشقت نشان مباد

این شام تیره را ز چه رو نیست روز عشق
خیاط آرزوی کهن کهنه دوز عشق
بشکسته دل ز ضرب و شط  کینه توز عشق
سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق
حرفی بغیر عشق مرا بر زبان مباد

تحقیر روح من شد و هرگز ُدر ی نسفت
عشق ستاره ایست که در سینه ام نهفت
زین غم  بجز  ز قصه و افسانه دل نگفت
هر کس که ناله های دلم را شنید گفت
مرغی شکسته بال و جدا ز آشیان مباد

داروغۀ غضب شده  رویای پر الم
خفاش خاطرات فشارد گلو گلم
اسطورە ی شکیبم و ققنوس بسملم
خوش آشیانه ایست برای وفا دلم
جز برق عشق آفت این آشیان مباد

۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

دروازه کینیک در سالهای ۱۹۴۰

از خاطرات محترم استاد ذبیح الله حمیدی

در سالهای ۱۹۴۰ آلی ۱۹۵۰ از دروازه بازار آلی دروازه کینیک دوکان‌ها وجود نداشت در یکطرف سرک خندق و در جانب مقابل زمینهای زراعتی ترکاری بود
عبور و مرور در بین دو درواز خیلی کم بود. اهالی‌ همه در داخل شهر زندگی میکردند . درین وقت در شهر غزنی موتر و بایسکل وجود نداشت صرف ‌یک موتر از حاکم شهر و دیگر از فرقه مشر بود که هردو در دروازه میری توقف داشتند. روزنامه و رادیو در غزنی نبود.  دروازه کینیک روزانه شاهد فعالیت  و عبور و مرور انسانها و گاهی هم مواشی آنها بود . دروازه‌های شهر شبانه  بعد از ده بجه شب بسته میشدند . ساعت  وجود نداشت و اوقات روز معمولن توسط تروم بالاحصار  اعلام میگردید.طرف  راست دروازه  متصل بمنزل شما جای بود و باش پهره عسکری بود. شبانه اگر کسی داخل یا خارج شهر میشد نام شب یعنی‌ پسورد را باید  بگوش عسکر موظف میگفت. من پًل دروازه کینیک .را بیش از هزار مرتبه عبور نموده ام. این خاطره را با شما که علا قمند این شهر استید شریک نمودم تا با شّد این خا طر ه‌ها زنده باشد. 


                                         بالا رفتن و داخل شدن در شهر

ارتفاع که سرک را با دروازه‌های شهر وصل مینمود با سنگهای بزرگ مانند زینه فرش گردیده بود.  بازار داخل شهر سر پوشیده بود ( شاپینگ سنتر‌های امروزی از آن‌ تقلید شده است). دوکانهای اصناف  چنین ترتیب شده بود. در قسمت ورودی دروازه بازار بعد از چار راهی بترتیب دوکانهای زرگری، عطاری، بزازی، نعل بندی، آهنگری کاردگری؛ زرگری دوم؛ چای فروشی و بقالی وجود داشت. عرض بازار از ۳ الی ۵ متر بود. همه دوکانها قبل از شام بسته میشدند
بازار  دیگری از چهار راهی دوم بطرف دروازه میری امتداد می یافت که چای فروشی، کتاب فروشی، و محبس در مسیر آن  قرار داشت و بلاخره به‌‌‌ میدان بزرگ حکومت ؛ فرقه و بالا حصار و در نهایت به  دروزه خروجی که بجانب روضه باز میشد (دروزه میری) منتهی میگردید. دورا دور شهر ازبیرون  شهر بیشتر از یک ساعت پیا ده گردشی را دربر نمیگرفت. در گرداگرد شهر هنوز خندقها موجود بود که آب باران و برف در آن‌ جمع میشد.
هرگا ه اعلانی به‌‌‌ مردم ابلاغ میشد جارچی در شهر گردش میکردند اگرچه مکتوبهای در دروازه‌های شهر نصب میشد
اما نویسنده و خواننده چند نفر محدود در این شهر وجود داشت.مکتب الی صنف چهارم در برج بالا بین بطرف چپ دروازه بازار قرار داشت. و  در مقابل مکتب نوعی بد بینی وجود داشت. اگر مراجع مربوط موضوع احیای مجدد شهر غزنی رابه‌‌‌ یونسکو برسانند این شهر از هزار سال قبل زندگی نما یندگی خوبی میکند                           


خندق ها و حوض های عقب دیوار های شهر


خاطراتی از مرحوم عالمی صاحب


غلام غوث عالمی جوان خو ش سیما و خو ش گفتار بود.نخستین بار اورا در تراژیدی مرگ خواهرش  در زینه‌های منزل حاجی صاحب دیدم.سپس در صنف چهار مکتب ابتدایی زمانیکه داخل صنف شدم از من پرسید"بچه ای‌ کیستی؟"  من خودرا معرفی کردم و با خوشرویی گفت‌ " او‌ تو نور چشمانم هستی". و بعد ها در واقع در فامیل من نزدیکترین کس با مرحوم عا لمی بودم. طوریکه در شب جشن انتخاب ریاست شاروالی هم در منزل‌شان بودم و در روز‌های  جمعه در باغ‌های غزنی با او‌ همراه بودم.
زمانیکه مرحومی سمت مدیر مطبو عات غزنی را به عهده داشتند؛ مضمو نی‌ را جهت نشر بردم. آنزمان مرحوم جلالی مدیر سابق روز نامه سنایی بود. مضا مین من بنام ذبیح ا لله ذبیح بنشر میرسید.
با دیدن این نام با عصبانیت بر روی اسم (ذبیح  خط کشید و گفت‌ "تو نواسه قاضی مشهور هستی‌" و نام (حمیدی)  را  روی مقاله ام نوشت. لهذا این نام خانوادگی را از 
برکت ایشان انتخاب کردم
در ضمن خاطراتی دیگری را که از دوره کار ایشان در شهر داری غزنی در حافظه دارم بقرار ذیل اینست: 
یک:- سنگ‌های دروازه‌های شهر را بیرون کشید
 دو:- دروازه‌های شهر را به موزیم فرستادند
 سه :- سقف تاریک بازار را دور ساختند 
اما متاسفانه که در دوره ریاست را در برخورد با وکلا و  با مشکلات بسیاری دست و گریبان بود. و من با احترام که با ایشان‌ داشتم تماسم همیشه با ایشان دوام داشت .زمانیکه مرحوم در شورا بود در نو آباد دهمزنگ سکونت داشت و من با حفیظ و خلیل در اتاقی مقابل سینمای دهمزنگ زندگی داشتیم. یک شب مهمانی خوبی برای ما ترتیب داده بود. حتا وقتیکه به نسبت مریضی  در امتحان اول انجنیری حاضر شده نتوانستم . با او‌ مراجع کردم و ایشان برایم تصدیق داکتر گرفت . در ریاست شهر سازی هم مدت یکسال همرایش همکاربودم . اما متا سفانه در سالهای مریضی ا ش 
اورا دیده نتوانستم خداوند در رحمت ا ش داشته باشد

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

زندگی همینست



در زندگی آدمها شماری از امید ها ؛آرزو ها ؛ آرمانها و حتا دوستی‌های هستند که  از یک جایی شروع و در جایی دیگری ختم میشوند. تلاش برای بدست آوردن دوباره و یا احیای مجدد ‌شان کاملن بیهوده است، زیرا دیگر هیچ نوع تلاش جواب نمی‌دهد و نظیر آب رفته ای است که محال است به جویبار برگردد
جالب اینجاست زمانیکه آرزویی در دل آدم جوانه میزند امید و دلبستگی پیدا میشود و یا یک دوست دست آدم را با عهد و پیمان دوستی میفشارد آنزمان اصلن تصور آنکه روزی این آرزو این امید و این دوستی در برابر  پدیده شکست قرار گیرد و آنچنان بشکند که پاش پاش شود بعید به نظر میرسد.  اما متاسفانه  که این رسم زندگیست و این قاعده پذیرفته شده فرهنگ آدمیان در روی زمین میباشد 
تجربه نشان داده که وقتی پدیده های امید ؛ آرزو و دوستی میشکند دیگر ترمیم آنها ناممکن است! اینها حتا به اندازه ظروف چینی هم نیستند که پطره شوند و با چهره زشت و کریه المنظر دوباره احیا گردند. اینها وقتی شکستند  پاش پاش میشوند و تلاش برای بدست آوردن و احیای دوباره هر کدام از اینها به ساختن  حصاری ریگی می‌ماند که هر قدر سعی کنی درستش کنی‌، با کوچکترین تکانی دوباره و چندباره به سادگی ویران می‌شود.
از همینرو باید در برابر پدیده شکست محتاط بود زیرا وقتی آدم به گذشته اش با دیده ژرف مینگرد میبیند یک سری از امید هایش بطور طبیعی عبث از آب میبرآیند شماری از آرمانها از اول پوچ اند. لهذا تعدادی از آرزو ها باید بسختی  بشکنند و یک سری از آدم‌ها ناگزیر از زندگی‌ آدم کنار بروند. کاری‌ نمی‌توان کرد رسم زندگی همینست!. اینکه گاهی نمی‌توانی فراموش کنی، گاهی نمی‌توانی ببخشی، گاهی فراموش می‌کنی و می‌بخشی اما عمق زخم  برجای‌مانده آن‌قدر زیاد است که به ناسور میماند. و همیشه باعث اذیت میشود. گاهی با حسرت نگاهش می‌کنی و شدیدن خشمگین می‌شوی، گاهی می‌پوشانی‌اش، گاهی نادیده‌اش می‌گیری. زخم در ‌جای خود هست از بین نرفته و میدانی  که نمی‌رود. مقصر اصلی  در مرحله اول اشتباهات خود آدم میباشد نه کسی دیگری
اینکه یک عکس، یک آهنگ، یک خاطره، پلاستر روی زخمت  را باز می‌کند. و تازه می‌فهمی زخم ‌زننده ای که روزگاری با تو بوده دیگر با تو خو کرده و هرگز رهایت نخواهد کرد و حتا هنوز از آن خون میچکد! باز هم تقصیر از خودت است نه از دیگران ! البته خیلی طبیعی است که هرگز طبیب حاذق و مهربانی برای درمان این زخم کهن نخواهی یافت! برعکس هستند کسانی که دردت را مسخره خواهند کرد و حتا حوصله شنیدن شکایت از زخمهایت را نخواهد داشت و در دلسوزترین و  مهربانترین واکنش ترا به شکران نعمت ها و داشته هایت فرا میخوانند!زندگی همینست
پس با صراحت میتوان گفت که: پیروزی و شکست دو عنصر اساسی زندگیست اما لذت پیروزی همیشه زود گذر و طعم شکست همیشه ذهن نشین طعم نشین و تن نشین میگردد.

دستایفسکی نویسنده مشهور روسی کتابی دارد در مورد ( امید) که به پارسی هم برگردان شده در آن به تمام پیش زمینه های پدیده ای امید با زندگی آدمی؛ امید ها اندک ؛ امید های واهی پرداخته است! من زمانیکه صدام حسین را پای محکمه عراق با کتاب مقدس قران میدیدم همان جمله دستایفسکی در مورد امید واهی که در دل یک انسان محکوم بمرگ پای چوبه دار پیدا میشود یادم میآمد .اصولن  فلسفۀ درد آدمها در همین امیدهای اندک است، همین دلبستگی‌های کوچک و همین برد و باخت‌های نیمه‌ تمام. آدمی اگر سخت و محکم ‌بشکند، کمتر به تکرار اشتباه خواهدپرداخت؛ یا بهتر بگویم کمتر شیمۀ تکرار اشتباه را خواهد داشت. اما این شکست‌های اندک و این امیدهای ته‌ مانده است که آدم را به تکرار و تداوم یک شکست، بزرگ رهنمون می‌سازد.  

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

مخمس بر غزل حسین "وفا " سلجوقی



شام فراق چیره به صبح  سپیده ماند
نعش رجاء بگور تنم آرمیده ماند
بافیدم آرزو و ولی نا تنیده ماند
رفتی وداستان غمم ناشنیده ماند
حرف دلم به گوش دلت نا رسیده ماند

تا بودی آرزوی حلولِ بهار بود
در لوح سینه کوچه ای از انتظار بود
چون سنگ سرمه در دل طبعم شرار بود
با تو هزار رنج وغمم در گذار بود
رفتی وبیتو دامن صبرم دریده ماند

اندر فضای تیره تنهائی یم کسی
افروخت کاش پرتو امید با خسی
ای همنفس! مگر تو بفریاد من رسی
دیر امدی ورفتی واز رفتنت بسی
 خار فراق در دل زارم خلیده ماند

ای لالهُ  شگفتهُ  گلگون عذار من
ای آفتاب قامت  مهرینه یار من
ای اشک شمع انجمن اندر مزار من
ای روشنی یی دیدهُ شب زنده دارمن
بی تو مر ا غبار سیاهی به دیده ماند

محبوب برگزيدۀ  دل چنبرین شعاع
رنگین کمان به شانه زیبای تو رداع
بر نردبان وصل نهم پا به ابتداع
تا خم شدم که دست توبوسم پی وداع
رفتی و قامت من بیدل خمیده ماند

بعد شکست در دل ِمن آرزو گسیخت
حرمان به چار راهی دل آبگینه بیخت
بر خاکه حسرت نتوان صبر دل آمیخت
بس نوبهار آمد و گلها شگفت و ریخت
صبح بهار خاطر من نادمیده ماند

رنگ چمن به پرتو چهر و ید بیضا
 انگشتر نگین سیه زینت طلا
پیراهنت شکیبِ مقامات مصلا
از من مپرس قصه ی هجران او (وفا
کاین راز سر به مهر بسی نا شنیده ماند