۱۴۰۱ مرداد ۸, شنبه

قله شامخ و بیابان تکرار

 از دهمزنگ تا لیسه حبیبه

.آسمان با ترکیبی از الوان"سبز-آبی" خیلی خوشرنگ میدرخشید! رنگی که تا به همان لحظه درعمرم ندیده بودم. انگار  حریری بافته شده از نقره و زمرد با رگه های طلایی ،در فضای بیکران  بالای سرم،می خرامید.  دیگر هرگز چهره آسمان صبحگاهی را همراه با نسیم  ملس آنچنان زیبا در هیچ کجای دنیا ندیدم. از کلکین نسیمِ خنکِ خوشبو به مشامم  و از همان طریق  به تمام وجودم تزریق میشد. حس بینهایت خوب و توصیف ناپذیر داشتم.در صحن حویلی دو دانه درخت توت پیربی حاصل بود که گاهی گنجشکان روی شاخه هایش مینشستند. ولی آنروز صبح تعدادی از هُدهُد  و عکه ها  روی آن نشسته و بطور هماهنگ  قچ قچ کنان مژده یا خوشخبری میدادند.از جایم بر خاستم، در و کلکین ها را گشودم عطر ملایمی در فضای اتاق پیچید. بیرون همه چیز در آرامش و صفای روشنی صبحگاهان بود. اما در گوشه ایوان چوبی نخستین شعاع آفتاب را برتخت چوبی کهنه  دیدم. جالب اینکه پشک همسایه  که در فرو رفتگی طاقچه دیوار بالای تخت به آرامی در کنار کودکانش به خواب خوش رفته بود، نیز بیدار و از جا بلند شد. انگار دنبال جای امنی برای سه نوزاد کوچکش بود.لحظه ای با دقت حرکاتش را دنبال کردم دیدم چوچه های کوچک خود را یکی پی دیگرذریعه  دندانش  به آرامی از لبه دیوار به  آنسوی دیوار همسایه عبور می دهد. خیلی تعجبم را برانگیخت. آبگرمی را داخل چایجوش کرده، برای صرف  چای صبح و سپس رفتن به مکتب آماده شدم

بلی ! صنف ۱۲ بودم، سرشار از آرزو ها و دنیائ از امید.  از یکماه بدینسو تنها من و پدرم که وظیفه اش در کابل بود در یک اتاق این حویلی بزرگ که متعلق به کاکایم بود و ماما و خاله ام قبلن در آن زندگی میکردند، بسر میبردیم. سایر اعضای خانواده هنوز در غزنی بودند. نو جوانی بود.جرعه ای آب مستم میکرد، پاره ای نان خشک سیرم می نمود. نوای زندگی را با کوچک ترین ترنم آن میشنیدم . ضرب آهنگ و ریتم آنرا با تار و پودم حس می کردم  و با عشق و سرمستی در آسمان فراخ آرزو بال میزدم. اراده قوی برای شکافتن سقف فلک و درانداختن طرح نو داشتم. برای آینده و زندگی آنقدر امیدوار و با برنامه تخیلی نفس میکشیدم که گاهی خودرا در آن بالا بالا های کوه تلویزیون، همراه با قافله کلنگ های که بالهای بزرگ خودرا بزیبایی خاصی میگستراندند، تصور می کردم.  فکرش را هم نمی‌・کردم  که صیاد تقدیر در کمین نشسته و پر پروازم را خواهد شکست! احیانن اگر با لجاجت موفق به بال گشودن و همرائی با پرندگان در این آسمان هم شوم، روزی لای پرهای سپید دلم آنقدر زخم پنهان خواهد بود که دیگر کبوتر علاقه برای همیشه از ظرافت پریدن خواهد افتاد و زمینگیر خواهم شد. اصلن آنموقع نمیدانستم که تقدیر را نمیشه با تدبیر عوض کرد.نمیفهمیدم که ولو در درام زندگی ممثل نقش اول هم باشم یا اینکه جبرآ و عمدآ برای  اجرائ نمایش خواسته نخواهم شد، یاهم همیشه نبود فرصت و شانس،دلیلی برای رانده شدنم خواهد گردید  و سرانجام قناعت به همان نقش درجه دوم،که ازش نفرت دارم خواهم کرد،.یعنی اگر کاتب تقدیر در سهم کوچک خودم گاهی سرخوشانه بال زدن را نیز رقم زده باشد، مسلمآ برای احترام گذاشتن به عطش و نیازم نیست بلکه تنها برای طاقت آوردن در زنجیر زجر و ادامه دادن با زولانه تقدیر خواهد بود 

بهر حال یگانه پیراهن جگری و پطلون تکه ای که داشتم را بتن کرده پس از صرف چای صبح روانه مکتب شدم. از دامنه کوه وقتی به سرک پیشروی محبس رسیدم از رادیوئ دوکان بقالی صدای زیبائ مسحور جمال بلند بود "بعد از خدا یگانه  خدائ دلم تویی" آهنگ در دلم خیلی چسپید، اما اگر عاشق نباشی، فقط ترکیب واژه ها در قالب یک شعر، در نظرت  خوش آهنگ می آید و موسیقی راهم  فقط تلفیقِ نت ها با حنجره اجرا کننده می یابی و به همان ریتم سر شور میدهی. لهذا  منهم در همین حد  در آن صبح زیبااز شنیدن این آهنگ  لذت بردم  و همانسان آهنگین  و با صلابت  قدم زنان جاده پیشروی محبس را بسوی لیسه جبیبیه پیموده به مکتب رسیدم.

راز قله شدن در چیست؟

عبدالله نوابی شادکام،استاد ادبیات دری، در ساعت اول درسی، پس از بخوانش گرفتن شعر زیبای سعدی "در آن نفس که بمیرم در آرزوئ تو باشم" فرمودند که: ادبیات ما فقط چند قله بلند چون حافظ، سعدی، سنائی، مولانا و فردوسی دارد، باقی شعرا از کلاسیک تا حالا تقریبن همه، راه همینها را ادامه داده اند اما اشعار سعدی مضامین عمیق، فلسفی  و متنوع دارد. او تدریس میکرد و من در خیال راز قله شدن پیهم از خود میپرسیدم چه چیزآدم را از این" بیابان تکرار و تقلید" به یک "قله شامخ"خواهد رساند؟ 

در یک نگاه اجمالی شخصیتهای چون احمدشاه مسعود که همانزمان میگفتند سه بار شورویها را شکست داده، پسر کاکایم شهید جنرال خلیل الله حمیدی که ارکانحربی داشت و در  جوانی نظر به لیاقتش بمقام جنرالی و ریاست کشف در ارتش رسیده بود و استاد عبدالرحمن پژواک که از مرحوم عالمی صاحب شنیده بودم دوستش است و در مجمع عالی ملل متحد، نظر به لیاقتش بحیث منشی برگزیده شده به عنوان قله های دوران خودم در نظرم پدیدار گشتند. سپس به واژه های چون، تلاش، پشتکار، آموزش و امثالهم برای قله شدن فکر میکردم که درب صنف پس از دو تا تک تک کوتاه باز شد! مدیر لیسه صفی الله رحیمی  همراه با منیر نگاه منشی و چند نفر دیگر به صنف آمدند و دو تن از همصنفی های ما را که حزبی بودند با خود بردند.او در سخنرانی کوتاهی سپاهیان انقلاب را قهرمانان و قله های بلند و فراموش ناشدنی تاریخ گفت و شادمان با تبختر  قله وار صنف را ترک کرده از نظر ناپدید شدند. اما من نه تنها اینکه تا همین امروز پاسخ اصلی سوالم را نیافته ام.بلکه فکر میکنم حداقل نصف مردم دنیا بشمول خودم و آن دو همصنفی حزبی ام که پس از سالها شنیدم شهید شده اند در پی قله شدن،خود را در بیابان اشتباه گم کرده ایم.سرانجام اشتباه برمیگزینیم، اشتباه می‌・خندیم، اشتباهی راه می‌・رویم و وقتی که می‌・فهمیم عمر  و زمان را به اشتباه عبث گذرانده و هدر داده ایم، دیگر فرصت  جبران را نداریم.

شوربختانه هر بار که فشار روانی لای "اما ها"،"اگر ها" و "کاش های" نهفته در سینه ام تشدید می یابد و ذهنم را تسخیر میکند، متوجه اشتباهاتم می شوم و سپس حس میکنم مانند تابلیتی که نیمه شب، در گلوی بیماری گیر میکند در گلوی زندگی گیر کرده ام.جالب اینکه بیشتر در فصل بهار که فصل شگفتن و زایش است به این نکته پی میبرم که در بیابان تقلید و تکرار زندگی تا فراسویی تاریکی خبری از قله شدن نیست و من دیگر لبریز از هیچ‌・ام. چونکه با یک اشتباه همه چیز مثل شگوفه های این فصل  به سرعت بی سابقه در سراشیبی زوال افتادند و تمام شدند. 


۱۴۰۱ تیر ۸, چهارشنبه

در پی قول و قرار


خاطره ای که تاریخ دارد

هرچند چرخه ئ تقدیر ، از همان اوایل " نشدن و نرسیدن" را در زندگی من رقم زده، اما در آوان جوانی اصلن عادت نداشتم بشنوم که کار من نشد دارد. مصمم و سر تمبه دنبال هر کار ناممکن را تا سرحد نومیدی کامل میگرفتم. شاید هم آرزو داشتم تا من تمثال عینی مقوله" خواستن توانستن است " باشم. که در نتیجه همین "نشدن" های پیاپی، بمرور زمان، تبدیل به ریسمان درازی شدند که اکنون دورادور گردنم پیچیده و با هر نفسی خفه ام میکند.

آری! همانگونه که در عنوان نوشتم این تنهاترین خاطره ایست که تاریخ دقیق آن در ذهنم حک شده است. دلیلش اشتراک در جشن عروسی دوست عزیزی به روز یکشنبه ۴ اسد سال ۱۳۶۶ میباشد. آنزمان در میدان هوائی بگرام کار میکردم و پس از چاشت بی صبرانه، منتظر هیلیکوپتری که هر روز بکابل میرفت بودم تا شام در محفل عروسی حضور پیدا کنم، بیخبر از اینکه سرنوشت من با جنجال رقم خورده و از قضا همآنروز آن جوره هیلیکوپتر بر خلاف برنامه هر روزه اصلن بگرام نیامد. هواپیمائ انتونوف ۱۲ روسها که روزانه از بگرام بکابل میرفت هم با سهل انگاری من وقتتر پرواز کرده بود. ساعت ۳ بعد از ظهر دیگر کاملن ناامید شدم. ولی چون قول داده بودم. تصمیم گرفتم با هر وسیله ممکن حتا از راه زمین بکابل بروم. با اینکه نخستین باری بود که از راه زمین بکابل میرفتم و اندک مردد بودم با آنهم مصممانه از همکارانم کمک خواستم. ولی همه به رفتنم در آن موقع روز رآی منفی دادند و گفتند ناوقت شده، خطر ناک است. اما چون مرغ یک لنگه توام با اصرارم را دیدند . بالاخره کسی گفت از اینکه این موقع روز از دروازه میدان بگرام حتا موتر هم پیدا نمی توانی پس در بس عمله صاحب منصبان ساکن چاریکار تا دو سرکه شاهراه کابل - مزار برو! قبول کردم و سوار بس عمله شدم. از نظام قراول میدان بگرام تا شاهراه کابل مزار، سرک خامه و خیلی خراب بود چقری های که با جمپ های آهسته سر آدم را به سقف موتر عمله میزد، تمامی نداشت. انگار هرچه پیش می رفتیم راه درازتر و طولانی تر میشد . موتر خیلی آرام می‌رفت و من مثل یک بت برنجی بی حرکت نشسته به دورها نگاه می‌کردم. جاده کاملن مستقیم بود و گاه گاهی عبور کاماز های روسی که مربوط قطعات نظامی بود از سمت مقابل ما دیده می‌شدند و بس. راه‌هایی که ار جاده اصلی بدو سو در میان قلعه های بلند پخسه یی جدا می‌شدند همه خاکی بودند. و آنجا ها یگان موتر ها ی باری قدیمی در رفت و آمد بودند . بهر حال بالاخره موتر عمله به شاهراه اسفالت کابل �مزار رسید و من با همکاران وداع کرده از موتر پیاده شدم. هرچند ساعت ۴ عصر بود اما خورشید چنان بیرحمانه میسوخت که حس کردم پشت گردنم را میسوزاند. در سر دو راهی که راه خامه غوربند هم از همانجا جدا شده و به یک ایستگاه و توقف گاه میماند از مهربانی کدام سایه بان، درخت، حتا زمین و جنبندگان روی زمین خبری نبود. به اطراف نظر انداختم،هیچ آدم و هیچ موتری در بزرگراه دیده نمیشد، اما لحظه ای بعد در حالیکه خورشید میخروشید از سمت چاریکار یک موتر کاماز دولتی پیدا شد که پله کش بسرعت بمن نزدیک میشد. التماس گونه دست بالا کردم راننده مردی بلند قامت با چهره گندمی ،ریش وموئ در هم ریخته ودستهای بزرگ با رگ و پی بی ریخت نهاده بر اشترنگ که نقش زمخت مشقت روزگار از چهره اش خوانده میشود توقف کرد.پس از سلام گفتم: استاد تا کابل میروم! در حالیکه جای خالی دو دندان پاهینی پیش رو زنخش هنگام خنده حالت ترحم انگیز به او می بخشید لبخندی زد و با خوشروئی گفت بال شو! با تشکر مجدد در موترش بالا شدم و در سیت پهلوی دریور نشستم. کست مجلسی وحید صابری مست میخواند قطار عسکرا میره شب و روز �سر زانوی وحید نان سیلوست الله گل دانه دانه ! موتر بحرکت افتاد، من خودم را جمع و جور کرده برای باز کردن باب صحبت از راننده پرسیدم:استاد از غزنی هستی؟ گفت نه! چرا؟ گفتم : عوض (بالا) شو گفتی ( بال) شو! صدای وحید صابری را اندکی پخش کرد، خندید و گفت گردیزی ام.سپس دوباره صدای وحید صابری را یک چوری دیگر هم بالا کرد و هی میدان میراند موتر از میان شاهراه قره باغ بسوی استالف و کوهدامن میدوید. مناظر دوسوی سرک بسیار زیبا بود. در دلم خوشحال بودم و از تماشای دند زیبائ شمالی برای نخستین بار لذت میبرم. کابین کوچک کاماز درعطری که نمی دانم نسیم از کدام باغ با خود آورده بود غوطه می خورد .آفتاب با نیزه های طلائی خود آرام ازپشت بلند ترین قله کوه ها و از لای شاخه های درختان روبرویم می تابید. حتا فکر هم نمیکردم کوکب بخت در سفر راه زمینی بکابل تقارن اتفاقات را برایم اینقدر قشنگ چیده باشد. در همین خیالات غرق بودم که کاماز دیگری از سمت مقابل ما فول چراغ داد. هر دو کنار هم در تقابل بهم ایستادند . موتروان روبرو گفت: در سرای خوجه جنگ بود شاید حالا آرام شده باشه! خو اوروسا (روسها) هنوز هم یگان تا کش میکنن. دلت میری یا میپائی قراری شوه، بعد میری! استاد تشکری کرد با مکثی سوی من دید و گفت چکنیم اندیوال؟ من گفتم ولله نمیدانم آیا مسیر سرک ناامن است ؟ استاد گفت سرک خو چندان امن نیس! بهم پریدن ها و یا برخوردهای پراگنده ای گاهگاه در بین نیروهای تسلیمی مربوط به صمد سنگی و دریشی داران وزارت دفاع میشه و در مابین تر و خشک میسوزن مضاف بر این حملات چریکی مجاهدین بر خلاف روسها هم هر روز بیشتر می شود، من که فکرم را قول و قرار خودم گرفته بود گفتم اگه میفامی که کشته نمیشیم خو پناه بخدا برو! دریور خندید و گفت: عجب گپی ! از کجا بفهمم کشته نمیشیم. سپس صدای وحید صابری را بکلی خاموش کرد و بر سرعتش پناه بر خدا گفته افزود. آن فضای خوش گذشته تبدیل به استرس و دل نگرانی شد.موقعی که در بازار سرای خوجه رسیدیم. جنگ پایان یافته بود اما هنوز فضا لبریز از نوعی احتیاط، بی حوصلگی و ترس بود .فضائ جنگی که نوعی استرس را با خود حمل میکرد.با یک نگاه گذرا احساس کردم هیچ چیز در جای خود نیست همه چیز ترسناک و جنگزده است .چهره های بشاش وپر هیاهوی رهگذران و دوکانداران سرای خواجه جای خود را به سکوتی تلخ بخشیده بود از میزان عابرین کاسته شده دوکانها اکثرآ در حال قفل شدن بودند.صدای یگان فیر های پراگنده از دور شنیده میشد.جاده خلوت بود و تا چشم می‌دید مستقیم امتداد داشت و در چشم زدنی از شهرک سرای خوجه گذشتیم و منطقه وسیعی که در اطراف جاده بیشتر بته های خار و درختچه های و کمی دور تر تاکها بچشم میخورد رسید. آنسوتر گارنیزیونی از روسها بچشم میخورد دو نفر سرباز روسی که هرکدام یک سگ داشتند و با عوعو داد میزدند به فاصله ده متر از سرک پخته به سمت سرک میدویدند. دریور سرعت را خیلی کم کرد و گفت دستهایت را بالا ببر خیر خدایا ! یا غوث الاعظم دستگیر! اما روسها با اشاره و بزبان روسی با خشم ( دوی) گفتند و از تهلکه بخیر رد شدیم. لحظه ای بعد وقتی در سر کوتل چمتله رسیدم و با چشمان باز از مرتفع ترین نقطه کوه منظره وسیعِ خیرخانه را میدیدم. بویژه لحظه ای که پرستوها را در میانه ی کوه خیرخانه در پرواز می دیدم و همزمان استاد دوباره کست وحید صابری را بلند کرد که میخواند ( رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند – چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند)هرگز فراموشم نمیشود، چونکه ساعتی پیش اصلن فکر نمیکردم که بتوانم به قولم وفا کنم. بهر حال بکابل رسیدم استاد سوی ریاست کاماز بسمت خیرخانه پیچید و من از موتر پیاده شدم. راستی گفتم کرایه ات چند میشه؟ استاد گفت: اگر متعلم و محصل هستی پروا نداره در غیر آن ۳۰ افغانی بده صحیح است.این نمونه ای از بهترین جوانمردی و حس قناعت آن نسل بود که به همسفر کرایه نشین که فقط ساعتی پیش با او آشنا شده یک چنین سخاوتی را روا میداشت. در حالیکه پسانها دیدم آدم چلوی را که از نزدیکترین دوستانش حتا از موتر دولتی خود، خلاف وعده پیش از حرکتش ، زیر قولش زد و با پر رویی در ختم سفر کرایه گرفت!.بگذریم! خلاصه پول را با تشکری پرداختم و به سواری تکسی عازم خانه شده، با تبدیل لباس به هوتل رسیدم.از طوی چیزی نمینویسم چون تلخبتانه آن وصلت به جدایی انجامیده. اما اینقدر میخواهم بگویم که قول دادن با کسی، زبان دادن با کسی در زمان ما، در نسل من ، بهتر بگویم پیش خود من حیثیت آبرو و عزت را داشت و هنوز دارد. میشود از جانت گذشت اما از قولت هرگز! پسانها دریغا که چه نامردیها ، چه عهد شکنی ها و چه بی عزتی های نبود که ندیدم



۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

مغروق شعر رودکی

 بوی جوی مولیان آید همی- یاد یار مهربان آید همی

پیداست که برای درک منظور و مقصود یک قطعه شعر یا یک متن ادبی نیازست تا مثل همان شاعر یا نویسنده اندیشید، درحالیکه چنین امری عملا محال بنظر میرسد. زیرا هرکس مانند خطوط انگشت خودش، نسخه ی منحصر به فرد، خودش هست. ولی بنظر من شعر "بوی جوی مولیان" از این قاعده مستثنی است. چرا که این سروده میتواند حتا دیوار متفاوت شخصیتی میان من و رودکی را فرو ریزاند،  تفاوت برهه زمانی هزار ساله  را از میان ما بردارد و سبب شود تا دقیق مثل رودکی و شاه سامان باندیشم.

 گرچه این سروده را قبلن بار ها خوانده بودم. اما شنیدن دکلمه دیشب این شعر بطور تصادفی از رادیو فردا، اثری عجیبی بر من گذاشت! طوریکه تعارضات درونی ام شدیدن هیجانی شده بود و در تکاپوی رسیدن به رویاهای قدیمی و آرزوهایی محقق نشده با بالهای بسته و قلب خسته حسرت خور میتپیدم. بویژه مصرع " ای بخارا شاد باش و شاد زی"مرا مثل شاه سامان به مراجعت در بخارای خودم بطور عجولانه فرا میخواند.

 هرچند میان هیجان و انگیزه مرز بسیار باریکیست. زیرا هیجان فصلی است. میآید و میرود! اما با طنین تکرار این سروده در مغزم چنان به ياد شهر و ديارم، افتیدم که شاید نخستین بار بود یک چنین احساس افسردگی را در غربت تجربه کنم، شدیدآ تکان بخورم  و منقلب شوم. لحظاتی غرق در اندوه ي غربت شوم. اندوهی كه همچو ابر غلیظی مرا در بر گرفته بود. سپس آرزو کردم ققنوسی باشم و همین لحظه به غزنه (بخارايم) پرواز کنم. به دیاری که تعلقم آنجاست و سالهاست از آن به دور افتاده ام، حتا اگر  تمام راه هاي ورودی اش  به رویم ممنوع الدخول باشد یعنی با این هیجان،همچنان صاحب انگیزه شده بودم.

بنابر همین الهام ، فکر آغاز یک سفر رویایی جهت استشمام  دوباره بوي جوي خواجه احمد که روزانه چندین بار از بالای آن میگذشتم در سرم زد.  بوئ آن جوی چنان در مغزم پيچید و دگرگونم كرد که حضور تاریخی، معنوی و شمیم دل انگیز تک تک از مردان وزنان شهرما را نیز در خاطرۀ ام حس کردم. حتا خیال و تصور پرواز و نوسان از قله ئ کوه آرزو دیگر برایم تب و هذیان نبود. بلکه مرور و تکرار این رؤیا های شیرین بازگشت به دیار، در عالم رویا گاهی تبدیل به تماشایئ ترین خاطراتی استثنایی میشدند که در زندگی بطور خیلی نادر دارم.

اما حسرتا که بزودی حسی با برهم زدن رویاهای شیرینم خطاب بمن میگفت: میتوانی مثل رودکی بیندیشی اما سعی مکن مثل شاه سامان عجول باشی! چون تو رعیتی نه شاه! فقط صبور باش تا این روزهای وحشت بگذرد، سراپردۀ گُل دوباره گشوده شود، پروانه های عاشق نغمۀ پرشور زندگی را سردهند، مهر بر جای کینه بنشیند. شهر هویت انسانی خود را بازیافته، از محاق استبداد بدر آید.آنزمان بدون شک دستها به گرمی یکدیگر را خواهند فشرد و تو هم میتوانی بر گردی.مطمئن باش ما در برابر طوفان ویرانگر شبیخون زده بر رضوان کده غزنه باسخت جانی ایستاده ایم  تا از روح این باغ دفاع کنیم. از این بابت غم مخور

 سکوت  سردی در فضا حکمفرما شد ! در دلم میگرده که: آری راست میگویی من شاه نیستم. اما امکانات یک رعیت امروز اگر بیشتر از شاه سامان نباشد بهیچ وجهه کمتر از آن نیست! زیرا اسپ شاه سامان روی ریگهای پرنیانی میدوید! اما طیاره ی حامل من رعیت، روی ابرهای پرنیانی پر میگشاید. مضاف بر این چوکی های که نسل من روی آن مینشینند بدون شک از تخت سلیمان و کرسی خسرو پرویز کرده راحت تر است! همچنان سختی های که ما میکشیم نیز شش برابر شاه سامان است او چهار سال هجران بخارا را تاب نیاورد ولی من دو ونیم دهه است که مهجور بخارایم هستم.! اما بگذریم.

تصاویر همشهریان یکی پی دیگر از پیش چشمم میگذرد و در غبار زمان محو میگردد. قامت کج درخت زردآلوی باغ ما که یخمالک کودکانه ما شده بود بنظرم مجسم میشود! طبیعت،شیوه کشت و کار سیستم آبیاری سنتی همراه با میر آب ها پیش چشمم ظاهر میشود. هرچند فاصله شهر و روستا ها را اکنون آبادی ها از میان برداشته و یا لااقل بیش از حد کم کرده است!اما نقطه به نقطه یادم می آیند. آری رودکی وار بند ناگسستني یی مرا به بخارایم مي پيوندد. مطمئنم هر كجاي كه باشم با همین بند زندگی خواهم کرد.

و اما چرا بوی جوی مولیان نه بوی بخارا؟؟

این سوالیست که تا مثل رودکی نیندیشی نمیتوانی به آن پاسخ بدهی. من که ادعا دارم با قرائت این شعر مثل او می اندیشم، فکر میکنم از اینکه بزرگترین تمدن های بشری  درمسیر آب شکل میگیرد و مدنیت ها محصول پر بار  جوی ها و رودخانه هاست.پس آب این اکسیر زندگی وقتی در قالب بستری حرکت میکند. طراوت، نشاط و سبزینه گی را برگستره وسیعی از مسیر خود می گستراند. شهد حیات را در تن درختان وگلها جاری می نمایند.گلوی تشنه میلیون ها حیوان مسیر خود را سیراب می کنند و در نهایت جام خشگوار می گردد بر دست انسان تا مستانه آن را سرکشد و زندگی را تداوم بخشد، فرهنگ بسازد و شعر بسراید. لهذا آنچه تمدن بشری نام گرفته، مشتق شده مدن یعنی شهر بوده، با همین جوی های آب پیوند ناگسستنی دارد! یعنی آب است که مدنیت بخارا و غزنه و شهر های دیگری را ساخته است. جوی هاست که بخارا و غزنه با آن معنی پیدا میکنند. آری! وقتی چشمه ها از دل کوه ها می جوشند سپس جاری شده با هم می پیوندند، به صخره ها خورده تاب بر میدارند، دل صخره ها را می شکافند در بستر جوی ها سرازیر گردیده مدنیت ساز میشوند. آنگاهست که بطور طبیعی شهروندان دل به همان جوی میبندند تا شهر.لهذا بخارای رودکی همان جوی مولیان است و غزنه من همان جوی خواجه احمد! یک گپ آخرهم ناگفته نماند که: سالهاست بر سر نوع شرح و تفسیر اشعار و متون ادبی و هنری، در علم هرمنوتیک بحث وجدل های ظریفی در جریان است! اما شرح یافته های من از این شعر رودکی آنگونه که در بالا نوشتم بنحوی الهامی، تجربی و رویایی است نه هرمنوتیک! نمیدانم چسان دنیای متفاوت ما، با برداشت واحد و حس مشابه از متن  این شعر، توانست سازندۀ باورمشترک هردوی ما باشد

 

و اما شنود نوای  دل آدمها

از دنیای شعرا و نویسنده گان که بگذریم، بنظر من حتا تمام آدمهای عادی دنیا هم آهنگِ مخصوص خود شانرا دارند. نوائ که فقط با خود خموشانه زیر لب زمزمه میکنند. اما برای شنیدن آن آهنگ باید بتوانی با همدلی دیوار "من و تو " را بشکنانی ، تو او  شوی و او  تو 

ما هیچ وقت نمیفهمیم که روح یک آدم خندان (آشنا یا ناآشنا) چه آهنگ غمگینی را مینوازد ..

شنیدن آهنگ دل آدمها میتواند غمگین و دردناک باشد، درست مثل خواندن رمان عاشقانه و غمگین که قلبت به شدت میخواهد ادامه اش را بخوانی. میتواند سرگرم کننده و لذت بخش باشد مثل تماشای آدمهایی که ترا نمیشناسد و روحش هم خبر نداره که بخشِ بزرگی از قلب و روحت را به تسخیر خود درآورده اند. میتواند آرامش بخش باشد درست مثل صدای گرامافون قدیمی در یک  چای خانه گوشه

خلاصه اینکه آهنگ یا نوای دل آدمها میتواند عمیق ترین ، قشنگ ترین ، غمگین ترین و دلفریب ترین راز همان آدم باشد برای پی بردن به راز باید دیوار من  تو بشکند 

۱۴۰۱ فروردین ۱۳, شنبه

یافتن دو همکار سابق

 یکی حضوری و دیگری مجازی

به سبد بزرگ لبلبوی خام، که قیمتش فی کیلو یک ایرو تخفیف خورده بود در فروشگاه بزرگ موسوم به Direk، خیره مانده بودم که صدائ آشنائ رشته افکارم را پاره کرد. خانمی که در کابل همکارم بود صمیمانه باب گفتگو را با لبخند گشود و گفت : از این ارزانتر نمیشه صاحب. وقتی چرت زدن نیست؟. به سیمایش مینگرم خیلی آشناست! به چشمان آبی و خستۀ که از پشت عینک رنگی آشنا معلوم می شود دقیقتر می‌شوم میشناسمش و پس از پاسخ عاجل به سلامش، پیش از تعارفات معمول گفتم بلی خانم .. جان! میدانم از این ارزانتر نمیشه ولی با همین ارزانی اگر بخرم به غم میمانم چون غیر خودم کسی نمیخورد و اگر نخرم هم چطو کنم؟ هر دو میخندیم و با گفتن “ سی کو بهی کو و نخر” جویای احوال هم شده یادی از گذشته ها میکنیم. در میان صحبت متوجه میشوم که با وصف گذر زمان، همکار سابقم هنوز رگه هائ از زیبائی قرن گذشته را در قاب چهرۀ اش حفظ کرده صرف با این تفاوت که گذشت زمان موهای سیاهش را ماشی و کمتر کرده است شاید من پیر و کور دلیل شده باشم که او را پس از خیلی تمرکز شناختم. ایشان هم اقرار میکند که تغیر زیادی کرده ام ولی هنوز شناختنم آسان است ولی من برایش دروغ میگویم و نمیگویم که اگر سر صحبت را باز نمیکرد اصلا نمیشناختمش. خلاصه پس از صحبت مختصر از هم جدا میشویم.و محصور در هاله از خاطره ها،با بوئ نان در هواپیما به میزبانی همین همکار گرامی در عالم رویا بسوی خانه می آیم. ولی با این دیدار اتفاقی به یک نکته اساسی پی بردم که گذر عمر همچون نقش تصویری در آئینه زمان میباشد که در دامنۀ امواج متغیر و بالاخره محو میگردد. با اینحال به این رمز پی نمیبرم که اگر شناختنم اینقدر آسان است، چرا انجنیر واحد احمدیار دوست و همکار سابقم که نسبت به این خانم خیلی با هم محشور و نزدیک بودیم مرا فراموش کرده و در پاسخ پیامم نوشته بجا نیاوردمت؟. شاید عکسم نسبت به خودم بیشتر تغیر کرده باشد؟ و

اما انگار این دیدارمثل خواندن پاورقی‌ کتب درسی مرا به مرور آشنایان و دوستان زندگیم میکشاند. نخست بیاد روزی می افتم که کاکای احمدشاه را پس از چند سال در کابل تقریبن همینگونه اتفاقی حین اجرائ وظیفه در موتر ملی بس دیده بودم. کاکای احمدشاه در آئینه خاطرات کودکی من تصویری خیلی متفاوت تر از آنروز را داشت ولی وقتی به کلاه قره قلی ، لبها و دهانی که گذر زمان آثار درشت خود را برکناره های آن کشیده بود لحظۀ خیره ماندم. چهره و لبخند تازه او با تصویر، که از کودکی از او داشتم گرچه اندک متفاوت تر اما تقریبن مشابه بود.زیرا در کودکی روزانه سودائ خانه را از دوکان اوخرید میکردم.و روزانه چند بار او را میدیدم . لهذا تصویر او و دوکاندار کنار دفتر پدرم، موسوم به صوفی انکشاف محل در آئینه ذهن کودکیم تا همین اکنون حک شده است. غرق همین افکار بودم که انجنیر واحد احمدیار زنگ زد! بلافاصله پس از سلام برایش گفتم وقتی مرا نمیشناسی دیگر پیداست که پیر شدی! ایشان با خندۀ خاص اش گپم را تائید کرد و گفت: بار ها یادت را با دوستان کردیم اما میشه دیگه پیری و هر دو خندیدیم. با انجنیر احمدیار مدتی در فابریکه ترمیم طیارات و هیلیکوپتر ها دوست و همکار بودم. ایشان از لایقترین و ورزیده ترین انجنیران رشته تخنیک هوایی هستند که هنوز در کابل زندگی میکنند. متأسفانه پس از نو شدن هزاره دوم با ایشان هیچ تماسی نداشتم. که از برکت دوست عزیزم انجنیر عزت ایشان را یافتم. لهذا پس از احوالپرسی از همکاران سابق فابریکه یکایک پرسیدم. ایشان نخست با یاد آوری از همکارانی با اعداد ۶ و ۷ و ۸ مرا زیاد خنداند و واقعن صحبت با ایشان موهبت بزرگی بود در این فضائ آشفته و افسرده ولی سپس تلخبتانه هر که را پرسیدم گفتند: وفات کرده و در اخیر شنیدن خبر فوت انجنیر محبوب وردک بمثابه شاک قوی بود که خیلی پریشانم کرد. زیرا ایشان حیثیت برادر بزرگ را بر من داشتند و مدتی هم اتاقی بودیم. روحش شاد و یادش گرامی باد. آری زندگی همینسان شده حالا از زنده‌ها کرده مرده ها را بیشتر میشناسیم و شب در اوج اندوه از دست دادن همکاران و نستولوژی گذشته خوابیدم با آنکه از یافتن هر دو دوست و همکارم خیلی مسرور بودم.

صبح که چشمایم را باز کردم تمام استخوانها و مفاصلم درد میکردند. دردی که شبیه هیچ درد نبود جز درد پیری!. لهذا انقدر به خودم کش و قوس دادم تا توانستم از جا بر خیزم و سر کار بروم که نپرسید. درد حسابی اذیتم میکرد و باران در راه همچنان! باور کنید حتا کپه چینوی خوشرنگ و کف آلود مفت دفتر مزه هر روز را نداشت.

۱۴۰۱ فروردین ۱, دوشنبه

باز هم نوروز

فلک به آبله خار دیده میماند
با بیدار شدن از خواب، برای لحظاتی چشمانم به پهنای افق خیره ماند و به سقف نیلگونی که بی هیچ ستونی بر فراز سرِ ما زمینیان خودنمایی میکند مغروق شدم. انگار این گنبد کبود، امروز با خبر های از نو شدن و آبستن زمین، فریاد "هله نوروز آمد" سر داده، مژده بهار میدهد! انگار صدای پای بهار، خواب و خیال زمستان را بر می‌آشوبد
آری! امروز نوروز ۱۴۰۱ خورشیدی است. اما چنان بی رن که میشه گفت به هر روز میماند تا به نوروز. چرا که در نوروز و بهار،همیش آرزو ها از شش جهت هجوم می آورند، "کاش ها" در لوح سینه ها حک میشوند و دل بستن به امیدهای تازه حتا واهی، در فضای دلهره و حرمانی بهاری تجدید می شود، با آنکه شاید آذرخش شکست در آسمان رویاهای عاشقان در حال پرسه زدن باشد و گاهی سبب آتش زدن و فرو ریختن سقف خانه دل در همین فصل بارور گردد، باز هم نوروز بنحوی باید آبستن امید های تازه باشد که حدس میزنم امروز دیگرچنین نیست بگفته صائب تبریزی که مرحوم هویدا آنرا آهنگ ساخته!
فلک به آبله خار دیده می ماند
زمین به دامن در خون کشیده می ماند
طراوت از ثمر آسمانیان رفته است
ترنج ماه به نار کفیده می ماند
زمین ساکن وخورشید آتشین جولان
به دست وزانوی ماتم رسیده می ماند
شوربختانه آسمان امروز دقیق همان آسمان همیشگیست، آرزو ها همان آرزو های دایمی، ناامیدی ها از همان ریشه های قدیمی تغذیه می کنند، آينده در همان مه غلیظ مثل سابق گُم شده و مرغ شادی و دولت هم مثل همیشه، روی بام همسایه با قُت قُت قداس پیاپی اذیت میکند. حتا دیگر در بساط آهی نیست تا با ناله سودا کنیم، پس ما را به نوروز چه نسبتی و تجلیل از جشن جمشیدی یعنی چه؟ زیرا وقتی آدم به نقطه ای میرسد که حس میکند دیگر در زندگی چیزی تغییر نخواهد کرد،حتا اگر صد سال دیگر هم عمر کند، در واقع همان لحظه مرده است.! لهذا بگذار دشمنان نوروز، سرشار از باده پیروزی، امروز بادی به غبغب اندازند و روی خر جهل شان بر فاتحه ما شادی و پایکوبی کنند
تلخبختانه من از بهار چندان خاطرات بارور ندارم. بجز فقط یکبار دیگر هر بار که در بهاران نهال «کاش» را کاشتم، با درد و دریغ سبز نشد و خشکید. اما پارسال لاقل امید های اندک از جمله سفر به وطن در دلم جوانه میزد. امسال علاوه بر اینکه همان امید هم نیست، برعکس حس میکنم انگار گژدم تیره حرمان از لانه ی خود بیرون آمده و در کوچه پس کوچه های حسرت به دنبال نوروزی دادن آدم های نگون بخت میگردد.
با همه اینها من بدون هیچ تردید، مطمئنم که نوروز به عنوان میلودی آهنگ تغیر در زندگی باقی خواهد ماند.زیرا این سرود مثل نغمه توله صبحانه رادیو،یا پخش سرود ملی در ختم پروگرام شبانه تلویزیون، در گوش های ما بر سبیل عادت جاری شده و همانگونه که شنیدن هر نغمه یا آهنگی بطور تکراری، باعث ضبط شدن همان میلودی در روح و روان آدم میشود، تا جائیکه اگر روزی همآن نغمه را نشنوی باز هم آنرا بنحوی حس میکنی و با خود زمزمه اش میکنی، نوروز هم با قدامت تاریخی و گردش هر ساله ای که دارد، حتا اگر تجلیل اش منع گردد، مرتبآ در موقع تغیر سال بطور عادی در خانه چشم ها ظاهر و در گوش جانها طنین خواهد افگند. سروده های نوروزی بویژه سرود "لیلا نوروز است" را کسی بخواهد یا نخواهد به عنوان آهنگ زندگی، در گوش جانها همه ساله نواخته خواهد شد.
اما عادی شدن یک پدیده، با بی توجهی به ارزشهای یک تغیر، از هم اندک متفاوت است.زیرا گاهی ما بطور طبیعی دچار نوعی بی تفاوتی در زندگی میشویم که بنحوی متوجه تغیرات در یک پدیده طبیعی نمیشویم، ولی پدیده به عظمت نوروز باید از این قاعده مستثنی باشد. چونکه عدم توجه به صدای گنجشکهای سحری، نادیده گرفتن رگبارهای ناگهانی بهاری، پر شگوفه شدن درخت های فروردین و ندیدن زمردین شدن باغ و راغ تقریبن ناممکنست. هرچند دشمنان نوروز در نهایت، هدف شان از سلاخی نوروز با سلاح دین، در واقع دشمنی با تغیر و کشتن روح و روان آدمهاست. اما خوشبختانه که همین آموزه های دینی - فرهنگی مثل "شکر و توبه" به عنوان بزرگترین عامل باز دارند در این توطئه عمل کرده مانع این دسایس میشود. آری با نپذیرفتن تغیر و توقف وسکون آدم بالاخره به مرداب میرسد.. خودم زمانی دقیق در نقطه آی رسیده بودم که قبول کرده بودم دیگر تغیری در زندگی ممکن نیست! و از این جهت هر روز افسرده تر میشدم اما با فرهنگ شکر و توبه از این حالت رهایی یافتم.
آری، من از نسلی هستم که انگار خوشبخت تر از آنچه داریم، حتا به صورت پیش فرض هم در قسمت ما نوشته نشده. بما فهمانده شده که ما فقط می توانیم در همین سطح باشیم و با نگاه کردن به پایین تر از خود، پیهم شکران نعمت بکشیم و بس! بما یاد داده اند که باید بهر حال شکر بکشیم. و در شکست ها از بد بدترش توبه کنیم! از این لحاظ مطمئنم که با منع تجلیل از پدیده زنده نوروز ملتی یکسره نخواهند مُرد، بلکه صرف در صف شاکرین منفعل و توبه کننده گان افزوده خواهد شد. مضاف بر این برافراشتن جهنده سخی، از طریق مراسم مذهبی، در نوروز بنحوی پاسخ به نیاز های اجتماعی بوده ، برای التیام یا کاهش رنج و نگرانی های مردم این خطه مبدل به فرهنگ عقیدتی گردیده است، این فرهنگ که با نذر و زیارت و دعاها تقریبن الزامی شده است نمیشه رویش یکسره چلیپا کشید
طبعآ گیاه رزق هست و پویایی عشق! گیاه را طبیعت با آمدن نوروز میرویاند و پویایی را در دل تک تک دوستان با نور عشق خداوند جاری خواهد کرد تا زندگی از تغیر و تحرک نیفتد و با چرخه نوروز ادامه یابد.
گرچه آنچه از جفای بهار، در کویر ذهن من می روید، خارستان خشکیده افسوس، در یک برهوت بی زاویه و شوره زار که در آن هرگز درخت امید و سبزه جاویدی سبز نخواهد شد میباشد. اما ورود آنرا بشما خجسته و مبارکباد میگویم
من مثل همیش روزهای رفته سال های گذشته را ورق میزنم که در هر ورقش خاطراتی بسیاری زنده میشوند!
چه چیز ها که فکرش را هم نمیکردم اما شد
و چه چیز ها که فکرم را پر کرده بود ولی نشد
چه افکاری که آرامم کرد
و چه فکر های که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخند ها که بی اختیار بر لبانم نقش بست
و چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد
چه آدم ها که دلم را گرم کردند
و چه آدم ها که دلم را شکستند
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان برد
چه آدم ها که شناختم
و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
بهر حال سالی دیگر بر عمر جهان در حالی افزوده شد که وجدان بشری بر تعهدش در مقابل این همه مصیبت های وارده خاموش است. فقط در اخر روز سال گذشته دوست و همصنفی عزیزم شاه محمود جان همت با آمدنش از برمنگهم سرپرایزم کرد که این آمدن را به فال نیک میگیرم. تا سال دیگر یاخدا و یا نصیب! چه باشم چه نباشم چرخ روزگار میچرخد و این لحظه ها تند تند سپری خواهند شد.




۱۴۰۰ اسفند ۷, شنبه

بشنو از نی چون شکایت میکند

نوای درون

در دانشگاه ها و موسسات تعلیمی نظامی، بیدار شدن از خواب، تبدیل ساعات درسی و تفریح توسط صدای پُر هیبت، ترمپیت به محصلین اعلام میشود. طوریکه سرباز مسئول در صحن دانشگاه آمده و با پف کردن ترمپیت اش، موسیقی بی معنائی را در هوا رها میکند، اما همین موسیقی بی معنی، به زندگی دانشجویان در همان محیط معنی میدهد و تقسیم اوقات روزانه آنها را رقم میزند. این صدا مثل پژواک پر هیبت غرش ابرها همراه با آذرخش که باران در پی دارد، تغیری در پی دارد  و فرمانی صادر میکند، که محصلین مکلف به انجام آنند. این نکته را بخاطری نوشتم که نمیدانم چرا این روز ها مغزم، درست مثل ترمپیت چی دانشگاه هوایی با سوت کشیدنها چند باره  در روز، موسیقی بی کلام ولی برعکس معنی دار را با حسرت آه  از نی درونم  ترشح و سپس آنرا قورت میدهد؟. گرچه طنین این موسیقی معنی دار بیشتر شبیه به  صدای خزیدن مارزنگی روی ریگزارصحرای افریقا، که تلفیقی از ترس و عصبانیت را القا میکند میباشد تا طنین ترُم دانشگاه! با این فرق اساسی که حدس میزنم این سوت کشیدن ها، آرام آرام مرا قادر به شنیدن نوای درونی حیات با مرور سرنوشت میگرداند.شاید بزعم مولانا این صدای همان نی درون باشد که شکایت ها و حکایتهای فراوانی در پی دارد.

مسلمآ که شنیدن نوائ حیات و مرور سرنوشت، به نحوی مرا از درون زنگار میبندد!. شوربختانه که نه تنها  شاهد پوسیده شدن خویشتنم. بلکه دیگر حتا از رویائ اوج گرفتن ها بیشتر فاصله میگیرم. حتا همین موسیقی حزن، رفته رفته حفره یا سیاهچاله ی را در اعماق روحم ایجاد کرده که اکنون دیگر نه با سیاهی یآس پُر میشود و نه با نور کمرنگ امید!. خلاصه سخن اینکه با هر سوت جانکاه مغزم، با سرچرخی تمام، در نهایت هیجان و ناقراری، لحظاتی فقط در قعر حرمان، در جاده شیطان گمک سرنوشت، نفس میکشم.سپس حس همان شب پرک های را پیدا میکنم، که شبهای زمستان دور چراغهای روشن تجمع میکنند و انگار که بی هدف میچرخند و میرقصند. ولی باید اعتراف کنم که  ذهن من هنوز با هجوم، این حجم از صدا های درهم و برهم که هنوز مطمئن نیستم نوای حیات است یا داستان سوز نی عشق  عادت نکرده و سخت آشفته و متردد میشود.

اما طنین خزیدن پای مار زنگی سرنوشت،حزن انگیز و تلقین کننده حس بریدن از همه جا و همه کس میباشد.انگار بنحوی بمن ابلاغ میشود که دیگر هیچگونه تعلق خاطری به این دنیا ندارم. درست مثل عقابی که عمری با پاهای بسته در زمین، تصور پرواز در اوج آسمانها را داشته، بالهایم از اینهمه بالا و پایین شدن بیهوده، خسته است! راستش را بگویم دیگر حتا تصور پرواز هم سراغم نمی آید!.

شاید زندگی چیزی جز تسلسل شنیدن ترنم روح خود آدمیزاد نباشد. بویژه زمانیکه این ترنم از دهلیز های پیچاپیچ عمر با میلودی شکست عبور میکند و به دیواره های سنگی حرمان بشدت بر میخورد سپس در امواج اقیانوس های دلهره، با موج سواری شکسته و پاش پاش میشود،آدم را به تفکر عجیبی میبرد. شگفت انگیز تر اینکه همین نوا های شکسته و پاش پاش در یک دور تسلسل دوباره در هم میپیچند،اوج میگیرند و در فضای لایتناهی سرنوشت با همان واژگونه گی در گوش جان، با لحن تسلی منعکس میشوند. آنگاه با بازگو کردن حدیث پر خون عشق ، آدم را به این نکته معتقد میسازند که  آری سرنوشت یک نیروی اسرارآمیز و سازش ناپذیر بیرونی است که بر تقدیر انسان حاکم است. تجربه من میگوید که کسی نمیتواند حتا تحت قانون علیت، یا کارما، تغیری را با سعی و تلاش در تقدیر و سرنوشتش ایجاد کند.

سراپا واژگونی در نبود هدف ؟

هرچند این را میدانم که زخم ها را بار بار نیشتر زدن و با نبش قبر خاطرات تلخ، خود را آزار دادن نهایت ابلهیست. اما خواهی نخواهی، تجربه تلخ زیستن، شبیه مورچه ای افتاده در گیلاس آب، که با نهایت سعی و تلاش بهر سو دست و پا میزند و به هیچ جا هم نمیرسد، به آدم حس مبهمی میدهد و در نهایت زندگی با سوالات بی جواب خیلی پرسش بر انگیز میشود. سوالاتی مبنی بر اینکه: آخر چرا در هر راهی هرچند دویدم و هنوز میدوم مسافتی انگار پیموده نمیشود؟ خوب میدانم هیچگاه دور باطل نزده ام اما چرا راهم هرگز به هیچ شهر دلخواه آرزوئی نمیرسد؟. چرا دروازه های باز، پیش رویم بسته میشوند و همیشه  مجبورم  از سر دیوار ها بروم؟. چرا تقدیر مرا حتا از جاده های راست به بی راهه ها منحرف میکند؟و

واضح است که  پاسخی درست و حسابی به هیچکدام این پرسش ها ندارم.جز اینکه  با زهر خند بگویم: در دنیا  قانون نانوشته وجود دارد: تا زمانی که با درد فراوان و تدریجی نسوزی و خاکستر نشوی، ققنوسی متولد نخواهد شد. شاید همین حفره یا سیاه چاله روح من، گهواره ققنوس من باشد! اما پاسخی اندک صادقانه تر به  بخشی از سوالات اینست که: در واقع مسبب بعضی از اتفاقات، ناکامی ها و شکست ها بدون شک مالک تصویر مقابلم در آئینه هم است. همانی که نمیشه چیزی برایش بگویم، چونکه برای هر شکست، صد گونه توجیه و دلیل می آورد! شاید از اینکه ما با هم همدستیم، بزودی از نحوه استدلالش قانع میشوم. واضح است که نبود هدف عامل تمام کژ راهی ها و  بدبختی هاست، میدانم اینجا تقصیر دارم اما تصویر مقابلم در آئینه آنرا تقصیر، کج بختی و اقبال در از دست دادن خورشید بختم عنوان میکند.

 بهر حال هربار وقتی به گذشته مینگرم، میبینم تمام عمر را در یک بیراهه بی فرجام گام زده ام، رفتم و رفتم! هنوزهم میروم اما نه بجایی میرسم و نه میدانم به کجا خواهم رسید؟ فقط دستاورد من در انتهای هر پریشانی و حزن، خود را بناچار با چیزهایی قابل دسترس سرگرم کردن است. اسم این دستاورد ها را میگذارم قسمت، تقدیر،قضا و قناعت. شاید اکنون دیگر این پاهای آبله زده، که عمری جسم ناتوانم را در این بیراهه رفتنها به سختی کشانده، با خستگی میخواهد از طریق  نی درون فرمان ایستادن صادر کند و بدینوسیله  مغزم را به سوت کشیدن وا دارد تا بگوید: صبرکن بس است دیگر دویدن در مسیر اشتباه و سوختن ! آخر چقدر شکستن ؟ هنوز بکجا چنین شتابان؟

از یوگاناند سخن زیبائ آموخته ام که میگوید: شناخت حقیقت و سرآغاز خوشبختی به منزله شركت در تشييع جنازه تمام غم و اندوههای گذشته میباشد. اما تجربه من میگوید که آرزو های آدمی در واقع بذر های عقیم کوچکی اند که پس از ناکامی تبدیل به راز شده و جایی در اعماق وجودش دفن است. پرچم های افراشته بر سر قبر هر آرزوی ناکام، با وزش هر باد و شمال حتا آرام، راز آلود تر بصدا می آیند. این طنین حزن، چنان قوی به جان آدم می افتد و حکمرانی میکند که نه تنها عمل  کردن به نصیحت یوگاندندممکن نیست بلکه حتا گاهی آدم از نقش بازی کردن همیشگی هم میماند!آنگاهست که فقط میتوانی با خود بجنگی. به قول شاعر :شبی با بید میرقصم، شبی با باد میجنگم - که من، چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم.


زجر آورتر اینکه میفهمی حتا لب به شکایت گشودن در دادگاه تقدیر، نتیجه معکوس دارد. حواله دار و قاضی پیدا نمیشه تا با حرفی جدید، روح تازه به واژه های تکراری چون عدالت ، قضا،بخت و قسمت بدهد، از اینکه همه در ظواهر زندگی فرو رفته اند، بخاطر دوستان نمیشه حتا یک تف سربالا هم به این دنیا پر از درد انداخت! 

۲۵ فبروری سال ۲۰۲۲ زوترمیر- هالند

**