۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

ماجرای ربودن سرمعلم مظلوم ما

سرمعلم رؤوف خان

تابستان سال ۵۸ بود. روزی هنگام گرفتن حاضری و ترقی تعلیم از اداره مکتب، متوجه شدم به جای سرمعلم مومن خان کوهستانی، آدم دیگری نشسته است .ایشان عبدالروؤف خان نام داشتند آدم، حلیم، مودب و عاری از هر نوع قهر و ادا و اطوار انقلابی آنزمان بودند. صنف هشتم بودم و تا همین اکنون نمیفهمم که ایشان واقعن عضو حزب بودند یا نه؟ اما آدم فعال، مبتکر و با پشتکار بودند. در درامه ها تمثیلی که من خود یکبار نقش پسر دهقان را بازی کردم و در ترتیب و تنظیم گروپ موسیقی و ترانه که من خود به عنوان عضو، ترانه و آهنگ میخواندم، ایشان به عنوان مربی همراه با سردار خان کوهستانی و قدوس خان رسولی سهم فعال میگرفتند. اما در شعار های انقلابی نظیر ( مرگ بر شئونیزم چین) ( مرگ بر اخوان الشیاطین) که فتاح خان مستخدم مکتب و استاد ظاهر یعقوبی بشکل آتشین با تمام قوت سر میداد اصلن سهیم نبودند یا من ندیده بودم.بهر حال سال تعلیمی به پایان رسید.شهید رؤوف خان در روز پارچه گرفتن من و ذکریا فعلن داکتر طب که در لندن تشریف دارند را به اداره مکتب دعوت کرد و پس از تمجید از درس خوانی و لیاقت ما گفت که شما دو نفر را به مکتب تخنیک ثانوی و میخانیکی کابل به نسبت نمره بلند انتخاب کرده ایم. آنجا لیلیه می شوید و برای آینده تان خوب است. من از رفتن و درس خواندن بکابل راضی بودم ولی وقتی با پدرم مشورت کردم او بلافاصله نارضایتی اش را اعلام کرد و فردا همرایم به اداره آمد. با دیدن سرمعلم روف خان خندید و گفت:او استاد تو بچه ای کته مره در جنجال مسافری ها نینداز! او هم از اینکه مره تازه شناخت حیران ماند.با تواضع خاصی گفت:او مدیر صاحب (نه اری نه منه دار) مه برای بچه ات خوبی کردم. پدرم بعد از بیرون شدن از اداره گفت: بچیم تو ای رقم عبدالرؤوف خان مگفتی که مره شب خواب نبرد فکر کردم از ای حزبی های مغرور دو آتشه نباشه و بجرم قبول نکردن مکتب تخنیک مره در زندان نیندازه، ای بچه ای عزیز خویشای خلیفه آغاگل اس از یک شینگ خویشای ما میشه! بهرحال این قضیه تمام شد. رخصتی های زمستانی آغاز شد و در همان زمستان " مرحله نوین و تکاملی انفلاق ثور" هم فرا رسید روسها آمدند و جهاد و مجاهد بازی هم شروع شده بود. ما به لیسه سنایی رفتیم اما مکتب ما که تازه صاحب تعمیر نو در پلان ۳ شده بود، از ابتدائیه به متوسطه ارتقا کرده بود ما را از لیسه سنایی پس به همین مکتب که اسمش هم " خطاب الدین شهید" شده بود فراخواند و رؤوف خان دوباره معاون یا سرمعلم مکتب ما بود.
ماجرای ربودن سرمعلم مظلوم ما
به یقین کامل آدینه روز تابستان گرم سال ۵۹ خورشیدی بود! از قصابی گوشت گرفته خانه می آمدم در راه دیدم سرمعلم صاحب ما با دو پسر بچه کوچک بسمت خانه ما روان است. همرایش با صمیمت سلام علیکی کردم اما او آن صمیمیت گذشته را نداشت.ظاهرا مثل کسی که از سفر بر گشته و دچار یک بی قراری مزمن شده باشد، نگرانی یا دلهره عجیبی را در چهره اش میدیدم. انگار حس ششم اش پیوسته به او هشدار میداد که او با پای خود سوی قربانگاه روان است. ما از مسجد گدول تا میدانی یکجا آمدیم بی توجه به سوال من که آیا متوسطه ما لیسه هم میشه یا لیسه سنائی میریم.؟ هر طرف نگاه های عجیبی میکرد.ولی به آرامی قدم بر میداشت و مسافت میپیمود، مثل یک آب بازِ که در سطح آب براحتی درحال شناست اما میداند در عمق آب گرداب و جریان های آب برای ربودنش در اعماق تاریکی در حرکتند. وداع سردی کردیم او سوی قلعه تحویلدار رفت. من خانه آمدم.کتابهایم را گرفتم و برای درس خواندن بسوی باغ رفتم. درس خواندن در باغ خیلی کیف داشت. هوا روشن و نسیم ملایمی میوزید. آنزمانها در قاب روشنائی صبحگاهی در کوچه ها، دخترکان دهن دروازه خانه هایشان را آبپاشی و جارو میکردند و همچنان در باغها،هم جایی چمنی برای نشستن بود، آنجا را هم معمولن دخترکی با سطلی آب وجاروئی بر دست، آرام آرام آبپاشی و جارو میکرد.وای که چه میزان این تصویر ،این بوی نمناک خاک و صدای آرام خِش خِش جارو دوست داشتنی بود! بو و صدائ که مثل لالایی قشنگست و مرا به کودکیم به کوچه های غزنه می برد برعکس صدای غرش وحشتناک جارو های برقی امروزی که شوک دهنده است!
بگذریم! از باغ دست راستی، که من آنرا باغ عبدالرحمن لالا میگفتم صدای موزیک شنيده می‌شد، گاهی هم با صدای اندک بلندتری، گاهی هم نغمه تند رقص و آواز " آمنه چشم تو جام شراب منست ". در خلال صدا های موزیک، گاهی هم صدای ضعیفتر آهنگ قطغنی" تر له له لی له لی لی " را با دایره می‌شنیدم. نمیدانم چقدر وقت گذشت که موزیک ناگهان خاموش شد و اندکی بعد شیون و داد و فریادی در فضا پیچید من از باغ بشدت بسوی در پشتی باغ در سرک عمومی دویدم . نزدیک خانه خلیفه صاحب شان که رسیدم دیدم که دو آدم نمائ وحشی رؤوف خان را با تحقیر و شکنجه کاپر گویان خلقی گویان پیش انداخته و با ضربات قنداغ به پیش میراند! یکی از این جانوران خال سبزی به پیشانی و کلاه چرک عرقچین بر سر داشت دیگرش پوزش را شخ با شف لنگی بسته بود چند قدم که پشت سر شان رفتیم لنگی دار میل تفنگش را بسوی ما دور داد و گفت بروید. آنها رفتند و ما حیران هک و پک شده ماندیم. لحظاتی بعد غلام رسول صنفی ام که در سنجتک مینشست از آنسو رسید و گفت من دیدم شان! او را پس از شدیار های حاجی ملک از یک پا آویزان و شکنجه کردند و بعد با خود بردند.
آری به همین سهولت! یک جوان تعلیم یافته غزنه را دو تا آدم نمای که اگر نظافت جز ایمان و مسلمانی باشد خودشان کافر و زندیق محسوب میشوند بجرم کافر بودن از محفل عروسی و از منزل کسیکه خودش خلیفه طریقت است بزور برد و کشت و ما بیشتر از صد نفر فقط تماشا کردیم. در بهترین و دلسوزانه ترین واکنش ها کسی میگفت چوچه دار بود. دیگری میگفت خلقی بود و دیگری هم خدا کنه بندی اش کنه ولی نکشه !نمیدانم ما چطور به هند لشکر کشی میکردیم؟ آنشب در آسمان دهکده ما ماه بطور عجیبی نور قرمز برنگ خون می افشاند و شب میشگافت، اما دلها هراسان بودند و دیده ها خواهی نخواهی به مظلومیت سرمعلم میگریستند. پدرم آهی سردی کشید و گفت : بچیم دیگران را نمیدانم اما نسل تعلیم یافته غزنی اکثرا با نان و گندنی درس خوانده اند افسوس که اینگونه مفت پر پر میشوند.! همین جمله را پس از ترور عثمان غنی نیز تکرار کرد
و فردایش
آوازه در مکتب پیچیده بود. ولی من بحیث شاهد ماجرا این قصه را همینگونه که اینجا مینویسم به تمام صنفی هایم گفتم! ساعتی نگذشته بود که دیگر من خودم مظنون شدم. به آمر مکتب، مدیر تعلیم و تربیه، پسانها دفتر حزب کمیته شهری کمیته ولایتی فرا خوانده شدم و پرسان تحقیق گونه از من میکردند. در اوایل با جرآت بودم پسانها ترسیده بودم ولی خدا را فضل که مرا کسی به جرم آن دو وحشی به زندان نبرد. اما پدرم سرم خیلی قهر شد و گفت از من به تو یک نصیحت شتر را دیدی نه!!!
آری این بود تمام ماجرای که بچشم سر دیدم و تعریف کردم اما انتباهی که از این ماجرا در ان دوران کودکی گرفتم این بود که شیئونیست بودن کار خوبیست! کاش ما غزنیچی ها شیئونیست میبودیم تا خوب و بد خود را خود جزا میدادیم و توسط کسی دیگری تحقیر نمیشدیم. شیئونیست آنگونه که در کتاب مکتبهای سیاسی برتری خواهی نژادی معنی شده نیست! بلکه شیئون یک سرباز فرانسوی بود که بدلیل علاقه بسیار به دهکده و مردمانش، حس او را نشنلست افراطی و سپس اسم خودش را جایگزین این واژه کردند. من که میبینم مسلمان ما را ولسی کشت و خلقی و روشنفکر ما را کسی از قماش گلبدین، حس حضرت یونس نبی بمن دست میدهد. بیزارم از این رسم و آئین میخواهم نهنگی مرا ببلعد.
و گپ آخر که باید یاد آور شوم اینکه ! رؤوف خان واژه استفهامی (چرا که؟) را همیشه غزنیچی صاف (چکا که؟) میگفت. حتا در برابر تمام مکتب و پشت تربیون! باری فرقه غزنی فلمی از جنگ جهانی را آورده در دهلیز مکتب نمایش میدادند رؤوف خان بعد از دیدن بیر و بار گفت از صنوف اول تا چهارم خواهش میشه که به صنف ها خود بروند چکا که؟ گنجایش نیست. برادرم وحید جان که صنف اول بود و از این فرمان اطاعت کرده بود شاید یادش باشد! دیگر هرچه مغز خودم و دگمه های کامپیوتر را میفشارم چیزی نوشته نمیشود جز این: روح سرمعلم رؤوف و مهربان ما شاد دشمنش در قعر ظلمت!


۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

تلفیق زیبایی



با دو چشم عسلی لب شکر و سیم تنی
افق مبهم عشقی و عقیق یمنی
در لب ساحل دل یاد تو دارد پرواز
آفتابی و فروزنده به طرف چمنی
صاحب حور و پری ماهی قناری گژدم
این دو چشمان قشنگ است غزالِ ختنی
عرق عشق به آئینۀ دل  می لغزد
برکه ی آب لطیفی  چو روان  در بدنی
می و استاره و سیب و غزل از چشمانت
بارد! الحق که به مهتاب رقیب کهنی
واژۀ حزن کلامم پی بال نگه ات
به سفر میرود و حیف که قلبم شکنی
شانه ات بود اگر جای سرم چون دگران
جار در شهر زدم اینکه خداوند منی
 جوهر ناب وفا قبله ی عشاق تویی
اهل یونان به تو گفتند که مثل (۱) دمنی
گل لبخند تو در سقف در و دیوارم
بشگفته ست عزیزم به جنان همسخنی
ای سمن ساق و سمن لعل و بناگوش سمن
سمن آمیغ و پری چهره و شاخ سمنی
خشت بنیاد دل از درد فرو ریخت شکیب
بسکه زیبا و خرامانی و ورد دهنی
---------------------------------------------
  • دمن=جمع‌دمنه,
  • یونانیان روح آدمی را چون به مقام خدایی می رسید دمن می خواندند .


  • ۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

    قرص نان و غزل سپیدار آتش

    قرص نان دست دوم

    دوستم حاجی عبدالخالق مسعود که تازه از نیوزیلند بکابل رفته، طی تماس تیلفونی قصه ای از لشکر گدایگران دم پرچال نانوائی های کابل را کرد که بخاطر جالب بودن بطور خلاصه با شما در میان میگذارم

    ایشان فرمودند که در کنار نانوائی پارک شهر نو لشکری از مرد و زن با دست و پای سالم ایستاده و وقتی چند تا نان بخری با عذر و زاری آنرا از پیشت میرباید. من دو بار از نان های ۲۰ افغانیگی ده دانه خریدم و همه را تقسیم آنها کردم و شب هنگام از فرط جگر خونی تصمیم گرفتم به رستورانت بروم تا دیگر این صف گرسنگان را بچشم سر نبینم. وقتی در هوتل مصروف نان خوردن بودم شاگرد هوتلی با صاحبکارش از نان های هژده روپیه گی و هشت روپیه گی میگفت! چون در هوتل هیچ کسی جز من نبود از ایشان پرسیدم که نان خو قرص ده روپیه و بیست روپیه گی اس هژده اش چی رقم اس؟ هوتلی خندید و گفت : شیادان که مردم را با گدایی بازی میدهند و نان را از آنها میربایند همآن نان دست دوم را دوباره به ۱۶ افغانی سر نانوا میفروشند و چون بعضی از ان نان ها بوسیله خریدار اول قات شده نانوا آن نان دست دو شده را به هژده افغانی میدهد :) این چرخه اگر تکرار شود به ۱۴ و ۱۳ هم نان ۲۰ روپیه گی را خریده میتانی! چکنن کمبختها کار نیس پارسال اینمی ها بازار شان گرم بود با موبایل دزدی و حالا دیگه چاره ندارند! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

    با دوستم حاجی عبدالخالق خان که کار پشاور مرا ناتمام گذاشته و راهی کابل شد موفقیت آرزو کرده خدا حافظی کردم اما لحظاتی در این فکر غرق شدم که مقصر این اوضاع کیست؟ چرا چنین شد؟ چرا این مردم اینگونه گدا صفت و حیله گر بار آمدند؟

    هر چه فکر کردم دلیلی جز این نیافتم که بگویم این انقلاب های سرخ و سبز کفری و اسلامی و دو رنگی صلح طلبی های دموکراسی فرمایشی، بود که بالاخره توانست ناباوری، سرخورده گی و ناامیدی را جایگزین امید، باور و اعتماد این مردم کند. ورنه همین ملت از همان اول هم گرسنه بودند اما خیلی با قناعت و مغرور! بنوشته غبار در صد سال پیش نان گندم بسیار کم مروج بود مردم نان جو و جواری میخوردند. اصلن همین فضای قصدآ ایجاد شده چون توزیع کمک های بشردوستانه غرب، کمک های انترناسیونالیستی شوروی، کمک های بشری، کمک های مردمی بنیاد بیات و دهها بنیاد گدایگر دیگر، بالاخره نسلی به بار آورد که به تغییر و توان تغییر در خویشتن بی باور شدند. کم کم مفت خوری، پوچ گرایی و تسلیم طلبی جایگزین آرمان خواهی ، آزادگی و رزم آوری گردید.چرا که حتا سیاسیون مکتبی هم آن قدر با یافتن لقمه ای گدایی در میان باداران که اسم شان را دونر گذاشته بودند لولیدند و غوطه خورند که با بوی خیانت، کهنگی، فرسودگی و آلودگی خود به همان تعفن خو کرده اند.

    لهذا مردمی که هیچ نیروی جدی واقعی را در صحنه نمی بینند جزمشتی گروهک های معامله گر سیاسی گرفتار در خود وپراکنده که هر روز بر سر یک حرف یا یک جمله تکراری با هم جدل می کنند و از هم جدا می شوند جز به سیر کردن شکم به چیزی نمی اندیشند.

    تلخبتانه نومیدی، تیره و تار بینی در میان به اصطلاح سیاسیون هم آن ها را چنان به پوچ گرایی سوق داده که باز هم به ورطه ی گذشته در غلتیده اند. اکثر آنها برای نجات دارایی های گدایی شده شان، باز به ریسمان پوسیده ی آمریکا در سطح بین المللی و دم تازیانه طالب در سطح ملی چسپیده اند و اینگونه باز در چاه ارتجاع افتاده اند. خدا خیر کند خیر

    سپیدار آتش

    ای سپیدار تن ای شعلهء سوزندهء داغ

    جوهر آیینهٔ یی پرتو رخسار چراغ

    شاه بیت غزلِ هر نگه ات صبح یقین

    چشم تو رنگ عسل لعل لبت جام ایاغ

    در لبت نقش طلوع نیمه تبسم چه قشنگ

    حیف کین قامت زیباست نگون پیش کلاغ

    دست های تو بود نرم تر از صبح پرند

    همه ای شهر به حسن تو زده شرط چناغ

    روز با توست قشنگ خواب شب از تو رنگین

    نفسم بیتو سیاه دود بر آرم ز دماغ

    تو که شاهینی و پرواز تو بودست بلند

    ز چه رو گام نهی پهلوی هر کفتر و زاغ

    لب کلکین خیال بوده ای مهمان دلم

    کاش گیری تو دمی زین دل بشکسته سراغ

    برگ بی نام و نشان کوست کنون در تبعید

    یاد کن با دل پر درد چسان رفت ز باغ

    نالهٔ سوزش اسپند شکیبم به هواست

    تا جهان است نیابم ز غم هجر فراغ








    می ۲۰۱۵

    ۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

    با دوستان در ایالت لیمبورخ

    مطمئنم  گذر زمان، در مسیر طی شده زندگی آدمها،همانند دوره مکتب، تحصیل و وظیفه،  زیست  های مشترک اجباری ،  نظیر دوره عسکری، کمپ های پناهنده گی  و سفر ها، این نکته را به همگان ثابت می سازد که  آدم هایی جدید و آشنایان گوناگون بطور طبیعی و اتفاقی در زندگی هر یک ما وارد شدنی هستند. بعضی ها با نخستین دیدار بساط آشنایی پهن میکنند و بعضی هم دیرتر انس میگیرند. اما پس از رسیدن به نقطه دو راهی یا ختم همان دوره معین زیست اجباری ، این آشنایان تازه به دو دسته تقسیم میشوند. عده ای طوری شتابان میروند که فقط یک اسم و چند خاطره ئ را از خود در ذهن ما باقی میگذارند و بس! حتا روی همآن اسم و خاطرات مشترک هم بمرور زمان، غبار غلیظی می نشیند و آهسته آهسته رو در نقاب فراموشی میکند. انگار آنهمه آشنایی و صمیمیت را همان برهه زمانی اجبارآ رقم زده و در اصل چنین اسم و خاطره ای هرگز نبوده و اتفاق نیفتاده است. مثالش دوست صمیمی ام صمد زاده صاحب است که از همین کمپ پناهندگی وقتی رفت پشت سر ش را هم ندید. خداوند یارش باشد،   اما بر عکس عده ای به پاس همان آشنایی اتفاقی و برای تجلیل از همان دوستی های زمانی و مقطعی هر کجا رفته باشند، برمیگردند اینها بزعم حضرت لسان الغیب ، در همان مقطع زمانی اندک درخت دوستی پر باری مینشانند  و نهال دشمنی را از بیخ بر می کنند. لهذا طبیعی است که آن درخت دوستی بطور طبیعی ثمر دهد.

    مضاف بر این دو گروه، در زندگی هر کدام ما، آشنایانی هم هستند که حضورشان زمانی ثابت بوده اما جایگاه شان با رفتار های شان گاهگاه با گذر زمان متغیر و در برخی موارد کاملن دگرگون میگردد. مثلا از کسی که روزی صرفا بدلیل خویشاوندی یا همسایگی میشناختیم آهسته آهسته تبدیل به فردی میگردند که دیگر  هیچ کسی جائ او را در روح و روان و قلب و دل ما گرفته نمیتواند و یا هم در بعضی موارد برعکس..

    خلاصه روابط انسانی یک پدیده دینامیکی است. شاید مثل همان مضمون آیرو دینامیک که در دانشگاه خواندم. همانگونه که آب و هوا با ضریب نسبتی تقریبی همیشه در تغیر و هیچگاه ثابت نیست شخصیت آدمیزاد،هم متحرک بوده و گذر زمانِ انرا ازهم متمایز میکند.


     از موضوع دور نمیروم! ایالت لیمبورخ ، دهکده اسخیمیرت و شهرک بیک، یاد آور نخستین روز ها و سالهای غروبم در غربت غرب میباشد. هفته قبل برای دیدار دوست بزرگوارم جناب شمس کیبی که هنوز در این شهرک زنده گی میکنند به این جا رفتم. او برای من کلکسیونی از رفاقت، حمایت، دوستی، صمیمیت، شهامت و نستولوژی خوب از نخستین سالهای مهاجرتم میباشد و لطف بی دریغی بر من دارد. با استفاده از همین فرصت توانستم بدیدار دوست هالندی خانم سونیا فن دی کلود که به کمک او توانستم، سگ سیاه افسردگی را از دور و برم برانم و درخشان ترین ستاره ها را در تاریکترین آسمان غربت، برای نخستین بار ببینم ملاقات کنم.  این زن با شوهرش رابرت فن در کوور که اکنون متقاعد و در منزل شان تنها زندگی میکنند از خانواده های اشرافی لیمبورخی اند که هنوز با نواسه ها ، پسر و دختر، حتا ماما  و کاکا های شان روابط نیک و حسنه مثل ما دارند. خانم سونیا بسان یک خواهر، نه تنها برای خودم و خانمم خیلی کمک ها کرد، بلکه به دخترم نقش بی بی، عمه و خاله را هم در آن سالهای غربت ادا کرده است که همیشه ممنون و سپاسگذارش هستم. ایشان تا اکنون با ما روابط و رفت و آمد دارند. و سال یک مرتبه تا خانه ما در دوصدو بیست کیلومتری شان برای خوردن ثمر درخت دوستی مان حتمن می آیند.این خانواده با رفتار انسانی شان، سخن  مولانای بلخ  که: وجود آدمها نیمی زآب و گِل و نیمی هم زجان دل است را به اثبات رسانیدند. اینها با توجه به همین مشترکات که میشه آنرا " انسانیت"  نامید،در غربت و بی زبانی ما را صمیمانه به خویشتن طوری پیوند داده بودند. که با آنها خود را همشهری و از یک پوست و ریشه فکر میکردیم. فارغ از این نظر که نیمی در  ترکستان و نیمی هم در  فرغانه زیسته بودیم

    کمپ پناهنده گی

    روزگاری اینجا کمپ پناهندگی در چهار طبقه وجود داشت. آدمهای هم سرنوشت من از گرداگرد جهان اجبارن در این عمارت میزیستند. ما در بی زبانی با هم  آشنا گشتیم. با هم سپورت میکردیم. سیب چینی در باغها میرفتیم. موزیک میکردیم و اگر پرخاشی در والیبال و فوتبال میشد به توصیه حافظ  جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذر می نهادیم! هالندی می آموختیم.ولی امروز همه به استثنای انجنیر حکمت الله از این منطقه  کوچیده و رفته اند. چنانکه انگار عمارت کمپ که نستولوژی مشترک مان بود را نیز با خود برده اند.

    بیاد خاطرات کمپ دوبار نخست با حضرت کیبی و سپس با انجنیر حکمت اینجا آمدم تا نستولوژی تازه کنیم و سیر چکری خوبی هم در این ساحه بزنیم.

    گرچه زندگی در  کمپ واقعن دشوار بود. خیلی سخت گذشت و با گذشت هر روز از درون فرسوده میشدم ولی در عوض به اندازه تک تک روزهایش بزرگ شدم و این خیلی برایم ارزشمنداست. من عمیقن اعتقاد دارم که آدم ها به اندازه عمر شان سن ندارند. گاهی سالها میگذرد اما هیچ رشد فکری ای در وجود آدم اتفاق نمی افتد و همان عاشو ابدی باقی میماند. بنابرین من در این چند سال زندگی در کمپ، حس میکنم اندازه دو برابر از سن طبیعی ام بزرگتر شدم شاید هم بیشتر!  چونکه " جوان ز حادثه ها پیر میشود گاهی" لهذا با تمام سختی هایش زندگی در این کمپ خیلی برایم مهم و حیاتی بود. روز های نخست دلم میخواست همه چیز را که از دست داده بودم بطور مکمل و یک دفعه ای بدست آرم. درحالیکه میدانستم امکان نداره، میدانستم ممکن ها زمان گیر است چه رسد به ناممکن ها! و چه بسا که  از دست رفته های من در همان محالات نهفته بود. اما ذهنیتم همین بود. ذهنیت بچه گانه و لجوج.


    یکبار وقتی در آشپزخانه کمپ غذا می پختم .دوست تازه و همزبان، آغا سلماسی ایرانی بمن گفت: آغا هنگام پختن غذا باید شعله  زیر دیگ را کم کنی و صبر کنی! زمان میبره اما غذایت درست  جا می افتد و پخته میشود  ورنه غذا آنطور که میخواهی پخته نمیشه! او با تبسم ملیحی افزود: البته که میتوانی شعله را زیاد کنی و زودتر غذایت را آماده کنی اما یا غذایت میسوزه یا هم نیم خام میمانه ! با این حرف آغا سلماسی فلسفه انتظار را فهمیدم. انگار زندگی کردن در این کمپ و دوباره خود را یافتن یعنی همین انتظارطاقت فرسائ بود که آغا سلماسی توصیه میفرمود! تا شاید مگر درست آید اما دیر 

    اگرچه بدون شوق و علاقه به حتا بودن ، بدون هیچ امید و آرزوئ در سر، نگاه کردن به مسائل متفاوت از زوایای مختلف در غربت کمپ سخت بود، اما پدیده ای که اسمش را تلاش برای حفظ  گذشته میتوانم بگذارم با آمدن مهاجری رقم خورد و بنابر همین پدیده رویا هایم دوباره در همین کمپ گل کردند. گاهگاهی که در حوض آببازی خولپن برای شنا میرفتم دلم  نه شنا بلکه  نوعی عدم تعلق و آسودگی خاطر میخواست، دوست داشتم سرم را در حوض آب فرو ببرم و اینسان هیچ احساسی جز جریان ملایم که از میان موهایم میگذشت  و صداهایی نامفهوم و گنگ که انگار متعلق به یک زمان و مکان دیگر بود نشنوم. دوست داشتم گوشهایم قادر به شنیدن صدای عقلم نباشد! اما ناگهان رفیع صدا میزد زنده ای حمیدی!؟بیدار میشدم میگفتم بلی! و شاید این شدید ترین اعتراض در برابر زندگی بود تا با بی زبانی بگویم گریزانم از این زندگی و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بسته شده  است. انگار با این مظاهره مسالمت آمیز میخواستم بگویم می گریزم از زندگی! از عشق و از نازترین خاطره هایش ! خلاصه اینکه چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند. حکمت الله ما را بسوی نواحی فالکین بورخ و ساحات سبز برد و در سیاحت غرق شدیم عکسها  و ویدیو را با شعر انتظار خدمت تان تقدیم میدارم

    انتظار

    زین همه انتظار دلتنگم
    هرکسی میزند به پا سنگم
     نق نق عقربه آواز شکست
    زنگ  گاهواره های فرسنگم
    صخره ی ثانیه شکافته ام
    لحظه ی ورشکست ِ هر دنگم
    لوح تقدیر من به خط درشت
    خامه ای انتظار هفت رنگم
    ناوک انتظار را بنگر
    بهر کشتن نموده آهنگم
    چی حماقت ز انتظار که من
    به تمنای لطف خرچنگم
    هندوی هفت چرخ وصف ترا
    خواند آنسان که گیچ و هم منگم
    معنی «کن فیکون» داد نشان
    چشمی! کز او به نشئه بنگم
    عمر بگذشت از شکیب  مزن
    تیشه را خود به پایک لنگم

    کابل-۱۳۷۳


    ۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

    واقعن شگفت انگیز بود!

    صالون عروسی را در کابل، از طریق یک یوتیوپ چینل دیدم که نظیرش را در پنج قاره ای دنیا ندیده ام. در سقف هوتل بیش از صد چراغ آبی رنگ ستاره ای بود که تصویر آن در فرش صالون که مرمرشیشه ای سپید در آن کار شده بود تبلور عجیبی پیدا میکرد و انعکاس شگفت انگیزی میافت! شگفت انگیز تر اینکه وقتی چراغ های سقف در روز روشن همانند ستاره های آسمانی سو سو میزدند زیر پای آدمها مرمر سپید بطور اعجازانگیزی آسمانی میشد. انگار گذارشگر و مالک هوتل بر روی آسمان پر ستاره قدم میزدند ! از مالک این هوتل میلیون دالری که دل پر از اوضاع داشت خیلی سوال ها کرد اما انگار من هیچ پاسخش را نمی شنیدم زیرا پیوسته به این می اندیشیدم که درون سیری ناپذیر وخود شیفتگی آدمی چقدر حرص و طمع و بی رحمی نهفته است .خود شیفتگی و آزی که عمدتا در قدرتمندان دیده می شود غیر قابل باورست. انگار قدرتمندان و ثروتمندان تا لحظه چشم بستن بر حیات مرگ را باور نمی کنند. در کشوری که کاسه گدایی بدست گاهی در کنفرانس بن گاهی در توکیو گاهی در لندن گاهی در پرتگال چنده خیرات جمع میشد اینگونه صالون فضیحت نیست؟ بخدا من پنج قاره دنیا را دیده ام و اینگونه هوتل را در هیچ جائ دنیا ندیده ام. یادم میاید چه نسل قانع بودیم.فقط اگر شب جمعه عوض این ۱۰۰ چراغ فقط یک چراغ برق در سقف ما روشن میبود از زندگی راضی بودیم و تمنائی دیگری نداشتیم جز آرامش و صلح !! هیچ چیزی جز آرامش خود ما نمیخواستیم .همین برای ما کافی بود واقعن ما نسل پیاز بودیم
    نسل پیاز

    بسنده کرده ام بر این که ما را بهترین رویاست
    بود همواره در دل این مهی کو در لب دریاست
    کجا خالی شود دل دیگر از عطردل انگیزش
    خدایا! حسرت پرواز آغوشش چسان زیباست
    ز سرمای نگاهش آتشی در جان من افگند
    و از گرمای چشمش لرزه در اندام من برپاست
    فزیک را میکند نابود قلب من که چیزی نیست
    همین الوان خورشیدی کزو روشن همه دنیاست
    به شوق بی بدیل کودکانه میدوم تا حشر
    تظاهر تا ابد بر بی خیالی کردنم جان کاست
    پیاز استم نگر نی هم سر نی ریشه های پیاز
    هرآن کو حس کنندم اشکریز صورتش پیداست
    درین تنهاترین تنهاییم؛ تنها گذاشت و رفت
    عجب کو حسرت تکرار دیدارش بدل برجاست
    حریم فاصله را خط زده مرز جنون اینجا
    که حتا ابر مجنون واره بغض عاشق و شیداست
    بسان یک چراغ سرخ و فرمان ورود ممنوع
    ز اول بودی و راه عبورت سخت نا پیداست
    چو موج دود عمری در هوا چرخیده پیچیدم  
    شکیبایی چسان در سینه و چشمان من پیداست





    ۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

    تندیس نفرین

    احساس داغ عاطفه اینجا دمی نداشت
    طوفان اشک وقت وداعم نمی نداشت
    در پهن روح نالۀ دلگیری و تپش
    کوه غمی نهفته بدل همدمی نداشت
    تندیسۀ تنفر بیغوله یی ست آه
    زین تن که صور ناله او عالمی نداشت
    مضروب هجر با رقم سادۀ نظر
    ارقام گنگ یآس رگ مبهمی نداشت
    در هر نفس خروش دو صد شکوه خفته ست
    سیگار لب چو سگرت تن ماتمی نداشت
    چشمش ورق دوباره زد اوراق خاطرات
    ژولیده دفتری که مرا مرهمی نداشت
    این جمع نیم سوخته خوانند مرثیه
    در مرگ روح عاشقی جز توغمی نداشت
    همگون نشد کلام نگاهش به واژه ام
    چشم شکیب بیشتر از این نمی نداشت
    ---------------------------------------------


  • بیغوله = کنج, گوشه, بیراهه, گوشه‌خانه, ویرانه












  • حاتم طائیان مدرن و ترویج فرهنگ گدا پروری

    نخست از همه باید متذکر شوم که در مسئله کمک به انسان نیازمند، من پیرو سخن سعدی "تو کز محنت دیگران بی غمی- نشایند که نامت نهند آدمی" هستم. در ثانی به عنوان  یک مسلمان، دادن ذکات را فریضه مسلمانان میدانم و اصل گپ اینکه اهل سخاوت بویژه پیشوای سخاوت حاتم طایی را دوست دارم اما از گدا پروری و گدا منشی هر دو بیزارم و از حاتم نمایان گدا هم متنفر شده ام.

     با اینکه حسی پیوسته سعی میکند محدود بودنم را در مورد کمک به نیازمندان وطنم بر رُخم کشد و به  یکنواختی و سکوت وادارم کند، ولی در برابر کسانیکه با ادا و اطوار حاتم طایی، بالای کودکان مظلوم و جوانان نیازمند با شرف وطنم، فرهنگ گدا پروری را گسترش میدهند نمیتوانم چیزی نگویم و ننویسم. هرچند بزعم بعضی ها چون در خارج از کشور زندگی میکنم حق ندارم حتا بگویم چه چیزی اندوهگینم می کند و چه چیز خوشحالم! اما من خیلی خوب میدانم که روح لطیف زندگی، در دنیای کودکانه چسان ساده تر وروشنتر از دیگران تجلی می یابد و خنجر میخورد. من میدانم وقتی سیمای انسان با کار،زحمت ،تعهد و شرافت در هم می آمیزد چه میزان دوست داشتنی و قابل تقدیر و کمک می شود، اما نه به اینسان که در وطن ما رایج شده است. آری توزیع کمک به نیازمندان بویژه انسان کارگر خیلی هم نیاز است اما نه در برابر کمره با پول دیگران حاتم طایی گری کردن و آنها را شهره شهر ساختن و از اینطریق پول در آوردن. زیرا توزیع این نوع کمک های یکبار مصرف بدون در نظر گرفتن زمان لازم برای قوام و دوام آن، نه به نتیجه ای دلخواه میرسد و نه دردی را دوا خواهد کرد.

    من زندگی را شبیه کوره داغ آهنگری میبینم و انسان را بسان آهن گداخته درون آتش! با این تفاوت که در کوره یا  اتشکده زندگی از درد ،رنج ، محنت و مشقت به مثابه هیزم وذغال استفاده میشود و روح و تن انسان بجای آهن  در درون آن آتش پشت و رو شده نرم میشود. پس همانگونه که در کوره آهنگری دستان ماهر آهنگر آن اهن گداخته درکوره را از میان آتش بر میدارد  و با ضربات سوتک یا پتک خویش به آن آهن شکل شمشیر، چاقو،بیل زنگوله ویا نعل اسپ میسازد. بر آنانی که ادای منجی گری و حاتم گری در جامعه را دارند لازم است اگر دستی را میخواهند از آتشکده زندگی بگیرند و بیرون کنند نه با انبورپولادین آهنگر بلکه با دستان پر مهر و فارغ از توقع بگیرند. تاسف بارتر اینکه: با ضربات نرم کمره به آنها شکل وجلای همیشه نیازمند را میدهند.

    دوباره مینویسم کمک کار خوب و انسانی است. امام زین العابدین را بعد از مرگش دیدند که پشتش خراشیده است چون کیسه های آرد را شبانگاه در پشت خانه مستمندان میبرد. پیش از آن کسی حتا فکر نمیکرد در شهر کوفه مستمندی هست. اگر کمک بطور پنهانی باشد مسلما در تجدید نظر و دیده شدن انسان آزاده افغانستان نقش جدی ایفا خواهد کرد. از سیاهی گسترده بر فراز سر ما کم خواهد ساخت و اندکی ازغرورگم شده ما را احیا خواهند کرد.


    ۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

    هجران نامه و دل زده گی

    عروسی ها و خاطره ها

    از نظر من، زندگی، تکرار رفت و برگشت اجباری، در یک جاده ی خسته کن معین، ولی پر خم و پیچ در یک محدوده مشخص زمانی میباشد. آنچه مرا بیشتر وادار به خیره شدن در این جاده ی تاریک و اسرار آمیز مینماید،شنیدن میلودی آهنگ "آهسته-برو" بطور مکرر در عروسی هاست. این آهنگ و میلودی معمولن مرا بگذشته بر میگرداند و خاطرات تمام طوی های که در آن اشتراک کرده ام در ذهنم می چرخد. سپس مثل گنگ خواب‌ زده‌ای در امواج این اصوات، در میان چهره‌های که روزی شاه و عروس بودند میگردم. ولی بزودی میفهمم که گذشت زمان امروز از بسیاری آنها "بی بی و بابا "ساخته و یا هم با تاسف که بعضی ها را بکلی از صفحه زمان گم و گور ساخته است. در نهایت متوجه میشوم که زمان با چه سرعتی می گذرد. آدم ها، جوانی و توانائی ها چه زود از دسترس آدم خارج می شوند. نسل های تازه که محصول همین آهنگ اند پیاپی چه زیبا قد میکشند. مهمتر از همه ما چه زود پیر شدیم، درحالیکه هنوز بسیاری از آرزوها هرگز بر آورده نشده، بسیاری از نقش های که زمان، درهمین فاصله اندک، در اختیارما نهاده، خوب بازی نشده و سرانجام هنوز نمیدانیم که آیا رد پای برجا مانده از ما در این جاده پر رمز مایه مباهات خواهد بود یا خدا ناخواسته مایه شرمساری..

    بهر حال تابستان به دلیل تعطیلات تابستانی،نه تنها در اروپا و امریکا بلکه حتا در پاکستان و هندوستان فصل عروسی هاست. و انگار که ماه اسد(شیر) هم ماه نیک شگون برای پیوند قلبها باشد! لهذا امسال هم سعادت اشتراک در دو عروسی خاطره انگیز را داشتم، که ضمن تشکر و تبریکی به دوستان برگذار کننده زندگی جدید عزیزان را سعادتمند آرزو میکنم.

    اما محفلی که اخیرآ اشتراک کردم، هجوم خاطرات گذشته را با ویژگی خاصی در ذهنم زنده و آوار کرد.چرا که علاوه بر دوستانی که دیدار شان گاه و ناگاه میسر است، سعادت دیدار آشنایان که سالها ندیده بودم را نیز در این عروسی یافتم و با حضور همین آدمهای آشنا، چهره‌هائ مرتبط با همینها یکی پی دیگر پیش چشمم ظاهر می شدند،شاید به همین دلیل بود که میلودی آهسته برو در این محفل نه تنها توانست مرا از "هوتل خیبر تا کانتیننتال، از هتل ستاره تا فروشگاه و از هوتل پروان تا کابل" صالون به صالون و دهلیز به دهلیز، بطور رویایی با خود ببرد. بلکه مضاف بر این به طوی های برگذار شده در خانه ها، از اتاقی به اتاقی سرگردان شوم و در میان هیاهوی موزیک گاهی با خموشی صدا بکشم! اما صدایم مثل چیغ و داد در خواب خفه میشد و گوش شنوایی نبود! گاهگاه هم در عالم رویا وقتی هر دروازه ای را با سکوت می گشودم دهلیزی تنگ و تاریکی را میدیدم که در انتهای آن دروازه دیگری بود و همینسان این درب ها منتهی به دالان‌های بی‌پایان خاطره هامیشد که بالاخره سر از طوی مامایم در قلعه عشرت و طوی دختر خاله ام در قلعه آزاد بدر آوردم.. رفته رفته همینسان درهای باز بالاخره به اتاق‌های خالی انجامید و از آنجا راسآ به طوی نا آشنائ رفتم که بطور اتفاقی در مسیر راه سالهای قبل اشتراک کرده بودم و ذکرش را بخاطر تفاوت سلیقه و تطابق رسوم ضروری میدانم.

    چیز میز کار نیس؟

    از راه تنگی وردک پای پیاده روانه پاکستان بودیم، کم مانده بود که دیگر آبادی از نظرها کاملن ناپدید شود. از نماز صبح به بعد آهسته اما پیوسته گام برمیداشتیم. انگار خیر در دل همین آهستگی و پیوستگی نهفته بود، که دهکده ای پیدا شد و صدائ خوشی و شعف آدمها را شنیدیم!نزدیکتر که شدیم فهمیدیم طوی اس و ما هم که مسافر و گرسنه بودیم بی کارت ضیافت بدآنجا شتافتیم.خوشبختانه از سوی مرد مهربانی به یک دهلیز دلگیر رهنمون شدیم که نور از دریچه تالاقی به سختی در آن نفوذ می کرد.طوریکه وقتی وارد اتاق نشیمن یا پذیرایی شدیم. دوباره فهمیدم روز روشن است. این نخستین طوی در چله ی زمستان بود. چهره‌های که هرچه به یادشان می‌آورم در غبار فراموشی محو می‌شوند از ما با پیشانی باز پذیرایی کرده بسرعت دسترخوان گشودند و نان آوردند. نان هم صرف "کشمش پلو" بود. با لذتی بی مانند غوری ها را خالی کردیم که دفعتن نوجوان اوقی دیگری که پاچه هایش را بر زده بود و مثل افراد دوستم گوبیچه به تن داشت وارد اتاق شد و پرسید: چیز میز کار نیست؟؟ من با شوخی برایش گفتم چیز خو کشمش پلو، میز اش چیس؟ اگر میز داری بیار! خودش هم با دیگران خندید. و ماهم به همان چیز خورده شده قناعت کردیم.

    این قصه را بخاطری تفاوت میزبانیها و تطابق عنعنه و رسم رواج اینجا نوشتم. زیرا تازه متوجه شدم پرسان "چیز میز" به عنوان یک رسم معمول پذیرفته شده جایگاهش را هنوز حفظ کرده و اکنون هم در طوی ها میزبانان در اثنای نان خوردن پیش مدعوین میروند و میپرسند اگر به چیزی ضرورت داشته باشید بیارم. اما در مورد تفاوت جشن ها و نوع میزبانی باید بنویسم که از زمین تا آسمان در آن تفاوت آمده است. تنها در مورد خوراکه بجای کشمش پلو آنزمان، اکنون از شیر مرغ تا جان آدم بطور وافر سرویس میشود.

    ناگفته نماند که در نسل ما، محافل عروسی، بهترین محل تجمع و زیباترین تفریح برای جوانان بشمار میرفت. هرچند گاهی پرخاش ها و دل خوری های خواه مخواه در این محافل صورت میگرفت و باعث رنجشهای میشد. یادم هست که بدلیل کم آوردن مال (خرچ) طویانه در یک طوی جنگ مغلوبه چسپید و پرخاش های چندی را هم بعضن بالای مهر موجل و معجل شاهد بودم. با اینحال در گذشته اشتراک در اینگونه محافل، مثل رفتن امروز به تعطیلات پر جذبه بود. اما این اواخر به ویژه در کابل از زبان بسیاری ها حتا جوانان شنیدم که رفتن به عروسی را تحمیلی و از روی اجبار میدانند.نخستین دلیلش را هم دل زده گی از موزیک خیلی بلند میگویند.آری دل‌ زده گی بدترین حس دنیاست.اما من که خود این تجربه را در یک مقطع زمانی داشتم.مطمئنم که تنها موزیک بلند، بی نظمی و امثالهم را نمیتوانیم دلیل اصلی و موجه برای دل زده گی بدانیم. زیرا دل‌زدگی احساس خستگی شدید از محلی،جشنی و کسانی است که دیگر بدلیل خاصی نه تنها حس خوبی که مدت‌ها برایت داشت را ندارد، بلکه همان محل همان جا همان تجمع ترا میان یک جنگ نابرابر قرار میدهد یک طرف خاطرات روزهای خوب،و طرف دیگر حقیقتی که زورش بیشتر از تمام خاطرات و رویاهاست!

    با همین افکار به بیرون قصر عروسی پا مینهم. دوستان نوشیدنی سرد تعارفم میکنند. تشکر میکنم آنطرف شاپرکی سفید با خال های نقره ای در هوا می چرخد و بال زنان برلبه بام موتری بزرگی جیپ مانندی می نشیند. با چشم دنبالش میکنم هنوز مثل من مردد است چرا که نمی داند کجا باید آرام گیرد؟!شاید میداند دیگر فرصتی برای آرامش و آسایش نیست! شاید از اینکه برای کامل شدن ماه ها محصور در پیله خود تنیده پشیمان است. زیرا گاهی اگر پس از صبر ایوبی دیوار بشکنی تا آزادانه بال بگشایی تازه میفهمی که در فرصتی اندک تمامی زیبائی و تنوع جهان را دریافتن امریست محال و آنگاهست که دوباره دل زده میشی.

    نگاهم از سمت شاه پرک بسوی آدم مسنی که از درب صالون میبرآید و در امتداد سرک به آهستگی بتنهائی قدم میزند جلب و معطوف میشود. تنهائی او تصور دیگری از دل زده گی را بمن القا میکند. اینکه اگر درک کنی دیگران از تو دل زده اند چه حسی خواهی داشت؟ اینکه بدانی دیگر وجودت، قلب طرف را به تپش نمی اندازد، با سر دادن هیچ سرودی کسی را سر ذوق آورده نمیتوانی و بنابرین حتا نبودنت نه تنها گوهرهای عطش طرف را از درون نمیسوزاند بلکه جای خالیت را هم کسی حس نخواهد کرد!! و این شاید بدترین قسمت دل‌زدگی باشد. اینجاست که اگر آسمان هم به زمین بیفتد دیگر نمی‌خواهی آن حس را دوباره تجربه کنی.واقعن آدم‌هایی که دل‌زده می‌شوند، فهمیده‌ اند که باید عمیق‌ترین خواسته ها را کنار گذاشت و فراموش کرد امابا امید واهی زیست و نَمُرد.

    هجران نامه
    بسان ابر بی باران اندوه گرچه دلگیرم
    به تصویرت جوان می گردد هردم ایندل پیرم
    منم نیلوفر پژمرده در مرداب نومیدی
    ربوده هجرتو برنامه و رویای تدبیرم
    سکوت ار بشکنم با ناله های حزن انگیزم
    نباشد حاصلم جز حسرت و اینست نخجیرم
    ز اشک حسرتم هرشب سکوت از عرش میبارد
    پیشمانم کنون از فرصت یک عمر تاخیرم
    به شهر ما گره چون خورد (تن -ها) عشق خوانندش
    فغان پیوند دل ها در روان عشق تسخیرم
    ز لعل غنچۀ زیبای تو آید شميم يأس
    گلاب آید بچشمم هردم از مینای تصویرم
    درخت از برگ دلگیرست و ابر از آسمان حتا
    رسیده فصل پائیزی! اتاق قند شیرینم
    چو خفاش سیاه اندر گلویم چنگ دلشوره ست
    شکیب آرزو حرمانم و در بند و زنجیرم
    --------------------------------

    نخجیر
    نخجیر = شکار صید- بز کوهی