همینکه کشتی دنمارک وارد بندرگاه آلمان شد متوجه شدم که آسمان آلمان عبوس و از میان ابرهای تیره و تار، ترق و تروق رعد و برق به گوش می رسد. بس حامل ما بسوی هامبورگ راه افتاد. ساعتی بعد انگار سقف آبی آسمان فرو غلطید و باران با مشت های سنگین خود بر فرق بس حاملم با غضب چنان می کوبید که ترس را بوضوح در چهره مسافران نمایان میکرد. شاخه های درهم و پیچ در پیچ درختان دو سوی اتوبان در زیر تازیانه باران و زوزه های باد وحشی، تا آئینه بس کش و قوس می آمدند و به اطراف خم میشدند در همین اثنا دوست دیرینم ظهوری زنگ زد و با نگرانی از شدت باران موقعیتم را پرسید. گفتم هنوز در بس هستم. و دقایقی بعد بس حاملم در بانوف مرکزی هامبورگ در حالی توقف کرد که آفتاب قشنگ مثل خودش می درخشید و در ۴ روزی که در هامبورگ بودم خوشبختانه هوا واقعا خورده میشد و هواخوری کیف دیگری داشت.
از بس پیاده شده جاده اشتین دم را قدم زده وارد مارکیت ظهوری شدم. او را هفت سال بعد وقتی در بلجیم به فاتحه پدرم آمده بود دیدم. میلاد جان پسرش که در پاکستان متولد شد، امروز نامخدا مرد بزرگی شده! سایر برادرزاده ها نیز لله الحمد به ثمر رسیده اند. جنرال ظهوری با همان لبخند ملیح هر لحظه مرا ياد خاطرات خوبي که در پاکستان و کابل داشتیم می انداخت. خاطراتی كه با احتياط از زير چادر زمان پديدار مي شدند.
واقعا زندگی شباهت به یک "کوه بلند" را دارد. و زندگی کردن خودش کوهنوردی است. آدم با پیشرَوی و صعود بسوی قلُه کوه خوشحال و با فتح قلُه، شادی موقتی را تجربه میکند. اما دفعتا از بالای قله فتح شده، ابر و مِه، سنگینی را می بیند که در عقبش قلهی بلندتری است و آنگاه میفهمد آنچه که فتح کرده قلُه نبوده لهذا خشنودی را باید به فتح قله بعدی واگذار کرد بیخبر از اینکه این جریان انتها ندارد. زمانی من و ظهوری یکجا کوهنوردی میکردیم اما من در همان فتح نخستین با بهانه قناعت پا پس کشیدم ولی ظهوری چنان آدم مصمم و با اراده است که همیش حرکت برایش بیشتر از فتح قله ها ارزش دارد. بنابرین او در هر مکانی که بوده با حرکت خستگی ناپذیر برای فتح قله موفقیت آستین بالا زده و ماشالله که موفق هم است. امروز نیز آرزوی فتح قله دیگر و خرید مارکیت دیگری را در سر داشت که امیدوارم موفق و کامگار باشد.ناگفته نماند خانمش که برایم جایگاه خواهر را دارد با پختن انواع غذا های لذیذ پذیرایی گرمی از من کرد و تحفه های بسیاری را به یکایک اعضای خانواده ام اهدا کرد که از ایشان کمال تشکر و سپاسگزاری میکنم.
هنوز مصروف صرف صبحانه با ظهوری بودم که نخست هم صنفی عزیزم خانمحمد هاشمی و سپس دوست بزرگوارم عزیز جان بهار یکی پی دیگر برایم زنگ زدند و هر دو مرا به مهمانی شب دعوت کردند. عزیز جان لطف کرده پیش از رسیدن ما در مارکیت ظهوری صاحب تشریف آورده و منتظرم بودند. که پس از دیدار و نوشیدن گیلاسی از چای با او راهی گردش در بازار هامبورگ شدم. ایشان ضمن اینکه من و ظهوری را برای نان شام در رستورانت قشنگی روبروی بانوف دعوت کردند، مرا به زیباترین جاهای تاریخی و مغازه های فروش لباس در هامبورگ بردند. خانم محترم شان نیز طی تماس تیلفونی از من برای شام در خانه دعوت کردند که با سپاسگزاری عذرم را گفتم و ایشان هم بزرگوارانه پذیرفتند. ممنون محبت های شان!
اما در اثنای پالیدن لباس در فروشگاهی که لباسهای مقبول و مناسب داشت دفعتا چشمم به آئینه ئ مقابلم افتاد. انعکاس قامتم در آئینه را شبیه روز های هدر رفته زندگی یافتم. وقتی به عکسم در آئینه دقت کردم با این شکم بی ریخت هیچ معنایی در خویش ندیدم. حتا نمی شد حدس زد با پوشیدن همین لباس زشت میشوم یا زیبا!مثل اینکه یک تکه سنگ یا توته خشت هرچند پخته ولی بیکاره که در وسط یک حویلی نو ساخته و یا بیابان افتاده باشد را طبیعتا نمیشه زشت یا زیبا گفت. عزیز جان نیز متوجه شد نصیحتی کرد.بی محابا پذیرفتم! آ بگذریم!ده گور پیری! و طرفهای شام با عزیز جان بهار وداع کرده دوباره به مارکیت برگشتیم. لحظاتی بعد دوست و همصنفی عزیزم خان محمد هاشمی بدیدنم در مارکیت تشریف آوردند. ایشان را بعد تقریبا سی وچند سال میدیدم. و با اتفاق هم روانه منزل ایشان شدم. ادامه دارد
پس از ۲۹ سال آزگار در دوم اگست سالجاری بار دگر گذرم به کپنهاگن افتاد. انگار شرکت در جشن عروسی نجیب جان میرزازاده، بهانه شد تا آب و دانه ام برای بار سوم در این شهر موقتا حواله گردد. شهری که نخستین بار با دیدارش در ۳۱ سال پیش اروپا را شناختم و برایم مثل هر شهر دنیا جاذبه های خود را داشت، ولی حسرتا، با آنکه آنزمان جوان بودم، ذهنم آشفته و ناآرام بود. قلبی که آهن ربائی به جاذبه خوشبینی و مثبت اندیشی داشته باشد در سینه ام نمی تپید. نیمچه امید و شیدائی جوانی، جای خود را به حزن بس سنگین سپرده بود.حزنی برآمده از دل زندگی ملتهب تحمیلی جنگی که روی هر چیز از جمله آن سفر آکادمیک نیز تاثیر گذار بود و آن را به نحوی شبیه فرار از خود و پناه بردن به هیچ و پوچ کرده بود تا سیر و سیاحت. لهذا از هر دو سفر آنگونه که لازم بود لذت چندانی نبردم. اما امروز که دلتنگی بخشی از وجودم شده. دلتنگ خیلی چیزها از جمله روزهای گذشته ام هنوز قادرم در میان خیال و واقعیت درون همان دانشگاه هوایی بگردم.فقط با این تفاوت که این بار من در همان فرودگاه به تنهایی قدم میزنم. یادم می آید از همسفران دوره اول انجنیر فتاح و از همسفران دوره دومم کپتان بختیار دنیا را وداع گفته اند. خداوند رحمتشان کند. نعیم جان، سردار آقا، من و روکی خان که هنوز نفس میکشیم هم اجبارا در چرخه زندگی تغییر جایگاه داده ایم و به نحوی با آرزو های آن روزگار وداع گفته ایم! خلاصه اینکه به وضاحت می بینم پس از گذر این همه سال، در این شهر زندگی روزانه مثل گذشته با طلوع خورشید آغاز و با نور ماه و تاریکی شب قسما به خواب سپرده می شود!
شهر کوپنهاگن Køb-en-havn
این شهر که نامش از دو کلمه "کوپ" به معنی خرید و "هاون" به معنی بندر که مفهوم "بندرگاه بازرگانی" را میدهد تشکیل شده با داشتن دو خط میترو، مشهورترین تندیس پری دریایی، بازار استروگت میدان غودس پلس و دهها جاذبه توریستی این بار برایم حال و هوای متفاوت تری داشت. انگار دیوار ها و راهرو های شهر هرکدام سنگی بر شیشه احساسم میزدند تا با دلتنگی در تنهایی نغمه زندگی بخوانم. احساس تنهایی گاهی مثل لشکر دیو هاست که به آدمیزاد بی دفاع حمله میکند و گرد و خاکش را در هوا بلند میکند و دلتنگی هم درست مثل شلیک یک گلوله به دست و پا میباشد. که آدم را نمیکشد اما زیستن را مختل می کند.
مخلص کلام از اینکه در زندگی خیلی رؤیا بافته و کمتر زیستهام، هر لحظه نه تنها احساس تاسف و تاثر بلکه به نحوی بر خویشتن خشمگین میشدم.از همین سبب با رسیدنم در هوتل، یکبار دیگر افکار تلخی که سالها پیش بر آنها غلبه کرده بودم، طوری سرم هجوم آوردند که حس کردم هنوز خود را به خاطر اشتباهات گذشته نبخشیده ام و مسئول پذیرایی هوتل با نگرانی در فکر دیگری شده پرسید : آقا! ناراضی و غمگین بنظر میرسی! آیا از سرویس ما خوشت نیامد؟
در برابر این پرسش ناگهانی بیاد بخشی از دیالوگ یک سریال ایرانی افتادم که کسی از یک دوستش پرسید: امروز چرا غمگین به نظر میرسی؟ وی بلافاصله در پاسخ گفت:من همیشه غمگینم، ولی امروز انرژی کافی برای پنهان کردنش را ندارم!. لهذا منهم برای پاسخ به این سوال حرفی نداشتم . زیرا بعضی جا ها هست که با هجوم خاطره ها، حسرتها و غمها جای آسمان با زمین، دریا با ساحل و شاید حتا جایگاه حق با باطل برای آدم عوض میشود و طبیعی است که در همچو جاها انرژی پنهان کاری از آدم فرار کرده مجبور به دروغگویی میشوی زیرا نمیتوانی خاطراتی که گاه محو وگاه روشن در پیش چشمانت ظاهر می شود را برای یک ناآشنا تعریف کنی.
اشتراک در جشن عروسی
محل برگزاری جشن در ۴۰۰ متری هوتل اقامتم بود. لهذا این فاصله را با دریشی و نیکتایی بسته در رفت و آمد قدم زدم. در اوایل بجز نصیر جان میرزا زاده کسی را از جمع مدعوین نمیشناختم. سپس پدر عروس که در ناروی میزیست نیز آشنا برآمد . ایشان هم دوره دانشگاهی ام بودند ولی این دو نفر هر دو خسر بودند و خیلی مصروف! لهذا در چنین لحظات تنهایی، همدل و آشنائی بکار بود تا مثل دوران مکتب از عقب خپ خپ آید و چشمانت را با دستانش ببندد تا تمام حال و احوال داشته و نداشته دلت را بیرون کشی و خوشبختانه که چنین شد لحظاتی بعد نصیر جان میرزا زاده پیشم آمد و مرا پیش جلیل جان برد. با دیدن جلیل جان پس از سی و جند سال انگار روح تازه در بدنم دوید نستولوژی جوانی تازه شد و از طریق ایشان سعادت معرفت با بسیاری از هموطنان را پیدا کردم. جلیل جان یگانه کسی بود که صادقانه در هر دو سفر تحصیلی ام از من خواست در کوپنهاگن بمانم اما من حرفش را قبول نکردم و امشب شبی بود که با اعتراف صادقانه باید خود را بخاطر تک تک رفتارهایم محاکمه میکردم. محاکمه هایی که هرگز به تبرئه منجر نمی شوند. زیرا گاهی هنوز فکر میکنم هر دو بار تصمیمی که آن لحظه فکر میکردم درست باشد را گرفته و عمل کرده بودم. در این میان گاهی نسبت به خود احساس ترحم میکردم و در دلم میگفتم بگذار بابا! با تمامِ زخم هایی که هنوز التیام نیافته اند من خوشبخت بوده ام.
بهرحال شبی خوب و محفل زیبائ بود. خداوند هر دو جوان را به مراد شان برساند.! فردا ساعت ده ونیم صبح از پسرخاله ام استاد رحیم ضارع پیام گرفتم که در پذیرایی هوتل منتظرم هستند. با خوشی به ریسپشن رفتم بزرگمرد با خانم شان استاد مونس هردو به انتظارم نشسته بودند. آنها را پس از بیست سال می دیدم. لحظاتی بعد با هوتل وداع و به اتفاق هم به منزل دختر خاله ام در شهرک نیستفر دنمارک رفتیم. دختر خاله و شوهرش اشرف جان پذیرایی گرم از ما کردند که همیشه مرهون و ممنون لطف و محبت ایشانم. شبی زیبای بود. از خاطرات سفر اخیرم در وطن با اندک مبالغه و استعاره ها گفتیم و خندیدیم . فردایش به اتفاق هم راهی خانه استاد ضارع بسوی شهر مالموی سویدن شدیم. ناگفته نماند که دنمارک نیز قانون طبیعت آنچه دو شد سه میشه را به اثبات رساند! کاش همه همینگونه محقق شوند.
ادامه دارد
سویدن - مالمو
تونل و پلی که برای اتصال دو کشور دنمارک و سویدن به طول مجموعی ۱۲ کیلومتر ساخته شده است، نگاهم را به معماری های مدرن قرن ۲۱ تیز بین تر و عقلم را باور پذیرتر کرد.
آری! پل موسوم به اورسوند که به فاصله ۸ کیلومتر روی دریای مالمو به امتداد تونل زیر آبی ۴ کیلومتری تا کپنهاگن بشکل اتوبان و خط ریل دو طرفه با ظاهر ساده و ساختار پیچیده توسط -روتن- معمار معروف دنمارکی طراحی و احداث گردیده، شاهکاریست که توانسته میان عوامل طبیعی و خشم دریا و زمین پایدار بایستد.
حقا که این شاهکار با طبیعت، سواحل دیدنی و منحصر به فرد آن بیننده را مسحور طبیعت و مجذوب دانش بشریت میسازد. استاد ضارع حین رانندگی بر فراز پل اورسوند گفت: طولانیترین پل جادهای و ریلی که شبه جزیره اسکندیناوی را به اروپای مرکزی و غربی وصل میکند همین پل میباشد. استاد در حالیکه در مورد شهر شان برایم توضیح میدادند بزودی در یک جاده خلوت پیچیدند و پشت دروازه منزل شان ایستادند. از موتر پیاده شدیم و پس از نوشیدن چای بلافاصله بدیدار دوستم محترم عبدالغفور امینی شاعر ، هنرمند و کارشناس امور زراعتی، بسوی شهر لوند راه افتیدیم. امینی صاحب لطف کرده با ما به شهر مالمو آمدند. در نتیجه فرصتی فراهم شد تا هم با ایشان شهر را گردش کنیم و هم در خانه بزم موسیقی بپا کنیم. سپاس از لطف امینی صاحب
استاد ضارع میخواست گردش را از قلب شهر شروع کنیم اما امینی صاحب پیشنهاد رفتن به برج ترنینگ تورسو و سواحل دریای مالمو را داد. به اتفاق هم آنجا رفتیم. برج ترننگ تورسو به معنی ستونفقرات پیچ خورده در نزدیکی سواحل بحر شهر مالمو قرار دارد. این آسمانخراش که ۵۴ طبقه و ۱۹۰ متر ارتفاع دارد بلندترین برج در کشورهای اسکاندیناویایی میباشد.
مهندس و هنرمند هسپانیاییسنتیاگو کالاتراوا در این طرح با الهام از اسکلیت بدن انسان در هنگام چرخش نود درجه که بدن در برابر کمانش مقاومت میکند، دست به طراحی این آسمانخراش زده است. این برج که هم قد پهلوان کاولنگی میباشد شامل ۹ مکعب که گرد محور مرکزی پیچ خورده و در بالاترین بخش ۹۰ درجه نسبت به مبنای آن میچرخد دارای۱۴۹ آپارتمان زیبا و شیک در طبقههای بالایی میباشد. با امینی صاحب و استاد ضارع اطراف این آسمانخراش لندهور مانند و سواحل دریای خروشان مالمو قصه کنان قدم زده بخانه آمدیم. فردایش که روز آفتابی و قشنگی بود، دوباره گردشگری را از قلب شهر آغاز و تا منطقه ستارت تورگیت قدم زنان چشم به هوا دل به تماشا سیاحت کرده بخانه برگشتیم. این بار اشرف جان و خانمش نیز ما را همراهی میکردند. لحظه ی بعد دوستم انجنیر علی احمد دلیر و خانواده محترم شان، همراه با شاعره توانا خانم ولیزاده و خواهر بزرگوارشان به خانه استاد تشریف آوردند. با این جمع صمیمی از سیاست، عرفان، موسیقی، شعر و حتا فیسبوک و تویتر گفتم و شنیدم. سپس بزم موسیقی آراستیم. من در پیچیدهترین افسردگی ها و نگرانی های نهانی، آرامشی عمیق را در موسیقی میابم، جلوه هایی تشعشع عشق را به دیده عیان در بال امواج پرده سازم مینگرم. و آنگاه که شنونده را اهل دل یابم شبیه آتشفشانی که پس از قرنها فوران کند میشوم و با وصف خود سانسوری بسان جوی کوچک که دفعتا در آن سیل بیاید از برکه متروکه تکرار ها و عادت ها می گذرم عاشقانه فریاد میکشم. تشکر از همراهی و محبت تک تک دوستان همدل! انگار در آن شب تاریخی و فراموش نشدنی انبوهی در هم فشرده از شعر، موسیقی، محبت، خنده، بغض، اشک و اندوه دور و دیرین، پس از ماهها پیش چشمم آمدند. اندکی بر مژه دل ماندند و رفتند! فردا صبح زود انجنیر صاحب دلیر و اشرف جان با وصف بیخوابی مرا تا بس استیشن مالمو همراهی کردند! سپاسگزار لطف همه دوستان بویژه استاد ضارع و استاد مونس که این فرصت زیبا و طلایی را فراهم کردند!
در اثنای اوج گیری هواپیمای حاملم از فرودگاه استانبول بسوی آمستردام، از پشت پنجرۀ هواپیما وقتی به زمین می نگریستم، احساس عجیبی از این سفر ۲۳ روزه داشتم.
شاید احساس کسی را داشتم که بعد از ساعتها شنای طاقت فرسا برای نجات جانش، تصادفا به کمک امواج وحشی اقیانوس به خشکی ساحل آورده شده و حالا خسته و بیجان درحالیکه به تماشای مد و جذر امواج غرق است، با نگاه بیحال، رفت و برگشت امواج اقیانوس را نوعی دلجویی از خود تلقی میکند.
شاید هم شبیه مسافری هستم که پس از سفر دشوار وقتی دروازه های بلند شهر را به رویش باز می بیند بلافاصله به طنازی نشانی حاکم شهر می پرسد تا قبل از اینکه رُفتگر زمان بقایای خاطرات و خطرات سفرش را آهسته آهسته از ذهنش بزدایند، محصول حافظه و چشم دیدهایش را با اشتیاق تمام به حاکم شهر حکایت کند!
آری! منهم در هوا تصمیم گرفتم با رسیدنم در خانه هرچه در این مسافرت ( سیاحت یا لحظه تراپی) دیدم، را روی صفحه کامپیوتر بریزم و با شما دوستان شریک کنم و چنین کردم ولی حالا یادم آمد که فقط یک دو گپ زیرین مانده
نادانی آگاهانه، سردی انتخابی و راستگویی دستها
پسر کاکایم داکتر فرید جان دانش از من خواست برای پیگیری دوسه موارد اختلافی که در زمین موروثی مشترک ما با همسایه ها و همجواران پیش آمده، اقدام کنم. قبول کردم و طبعا اقدام به این موارد پایم را از صحبت با طرفین دعوی تا شورای قریه، دفاتر محکمه و حقوق باز کرد. سرانجام اصل دعوی تا ساختن وکالت خط به آینده موکول شد اما درس و انتباهی که از این تجربه گرفتم این بود که هیچ چیز خطرناکتر از نادانی آگاهانه و غم انگیزتر از سردی بی رمق، با برنامه آدمها نیست!
بطور مثال: دو برادر که یکی پیر طریقت و دیگری حاجی شریعت است روی یک قطعه زمین اجدادی ما قلعه آباد کرده اند. برایش زنگ زده گفتم: من از این زمین قباله دارم لطفا اسناد خود را بیاور تا کریمنال تخنیک معلوم کند حق با کیست. وی پس از اندک مشتعل شدن گفت: من این زمین را از فلان آدم خریده ام برو با او حسابت را تصفیه کن! من گفتم: اگر رسم اینگونه باشد پس بیا من هوتل سرینا را بتو میفروشم. تو برو هوتل را تصاحب کن صاحبش که آمد او را به هالند نزد من بفرست! او تیلفون را قطع کرد و با رویکرد دوباره به تجربه دیپلوماسی سرد سی ساله دیگر پاسخم را نداد. بیخبر از اینکه وقتی به عقلانیت پشت کنی بدون شک روزی در نادانی اگاهانه با سردی بی رمق در زمهریر یخ بسته خود آتش خواهی گرفت.
آدم دیگری که دوست شخصی و خانوادگی ام است زمین کاکای مرحومم را سیزده سال پیش خریده! نامبرده وقتی دیده اوضاع امنیتی خراب است و شهر شغالی، قلعه اش را حدود سه بسوه روی زمین ما خزانده و مفت آن را تصاحب کرده است!چند سال بعد وقتی پدرم و پسرکاکایم متوجه این کار میشوند بلافاصله به ایشان پیشنهاد جریب کشی مجدد را میکنند. اما ایشان با رد این درخواست اصلا اجازه جریب کشی را نمیدهند. بالاخره پس از سقوط جمهوریت، پسر کاکایم با شرط جریب کش می آورد و نشان میدهد: تا سیه روی شود هر که دروغش باشد!
حالا این بندگان خدا پذیرفته اند که بلی سه بسوه زمین که مشتمل بر ۶۰ بسواسه میشود داخل محوطه شان آمده ولی اصلا نمی دانند مثل ملانصرالدین که ای ره کی اینحا آورده است؟(درحالیکه از حقوق پرسیدم اشتباه رجه در هنگام جریب کشی فقط یک بسواسه قابل توجیه است نه ۶۰ بسواسه ).
من به اینها در کمال احترام گفتم: از اینکه ۱۳ سال زمین ما را احاطه کرده اید هیچ شکایتی نداریم! از اینکه قیمت زمین نسبت به دوران جمهوریت نصف شده و ما را خساره مند کردید باز هم هیچ خساره ای از شما طلب نداریم. از زمین خود حاصل، کرایه و ته جایی هیچ چیز در این ۱۳ سال طلب نداریم فقط لطفا زمین ما را برای ما برگردانید.
در پاسخم گفتند: زمین را به هیچ وجهه بر نمیگردانیم چون قلعه را یکجا با زمین بین پسرانم تقسیم کرده ام!
لهذا زمین تان را بزور از شما میخرم. قبول کردم. اینبار میگوید: به نرخ کجالو که از کاکایت در ۱۳ سال پیش خریده ام میخرم!
دلایل دیگری که بر مبنای آن خود را حق بجانب و تصرف شان را موجه میدانستند اینها بود: ۱- او بیادر تو خبر داری همی زمین جغل بود! چقری بود! ما از سنگ پر کدیم؟ در پاسخ گفتم: بمن چه؟ گیرم پر از ماین بود پاککاری اش را به دالر کرده باشی؟ خریدار تو فروشنده مرحوم حاجی عبدالرازق؟ بکدام دلیل تاوان زمین جغل دار مرحوم عبدالرازق را همسایه اش بپردازد؟ وقتی میفهمد استدلالش پوچ است با تعجب میگوید: نه خو اوطور نمیشه!
دلیل ۲- زمین را که خریدیم، قصابان محله آمدند و شف دعوا میکردند ما بزور ریاست امنیت ندادیم!!
پاسخ : نفهمیدم چه ربطی بما داره؟ تاوان شف زمین را از همسایه فروشنده باید میگرفتی؟با قهر میگه خو حالی شده دیگه!
خلاصه فهمیدم که در برابر نادانی آگاهانه جز اینکه قامت رفتارم را، به صبر بیآرایم و ریش و قیچی را دست خودش ندهم چاره نیست. چنین کردم وانصاف را باخود شآن گذاشتم. آنها هم رفتند دنبال همان دیپلوماسی خموش ۱۳ سال پیش!
بنظرم موانع فیزیکی هر قدر دشوار و سخت پا باشند، باز هم میتوان آنها را با تدبیر از سر راه برداشته حلّ و فصل کرد. امّا موانعی را که از برآیندهای نیندیشیدن، حیله گری، کمپلکسهای زورگویی و احساسی در وجود آدمیان شکل میگیرند، به سختی میتوان آنها را در کوتاهترین فرصتهای ممکن برطرف کرد و چه بسا که جز با توسل به حربه زور بالمثل و تحمیل قانون سختگیرانه چیره شدن بر آنها ناممکن باشد.! لهذا اینگونه محیط پیرامونی را سرشار از دغل و افسون یافتم به همین دلیل آرام قدم زدن، در مه و غباری از بی تفاوتی ها را ترجیح داده دعوی را به آینده موکول کردم.!
اما میگویند که چشم ها هرگز دروغ نمیگویند، ولی اینبار دیدم و متیقن شدم که دست ها در راستگویی از چشم ها صادق تر اند. دست ها، بیش از لب ها با هر حرکتی سخن میگویند. برای دانستن حقیقت بجای چشمها به مشت های گره شده بنگرید. برای اندازه تلخیِ عصبانیت، به دست های لرزانش توجه کنید. به جای تعجب از نگاه بی روح کسی، دست های یخ کرده از تشویشِ وجودش را لمس کنید. باور کنید دستها با لمسی نوازش گر میشوند با تکانی وداع گر، دستها خلاق اند و بی بدیل .
خوب بودن و گولکیپری
دو هفته میشود که از بی مضمونی با بی میلی مسابقات فوتبال اروپایی ۲۰۲۴ را دنبال میکنم. نکته جالبی را که تازه از تماشای همین مسابقات فهمیدم اینست که: آدم خوب بودن مثل گول کیپری کردن است. گولکیپر بیچاره صد تا توپ را با سر و تن و جان مانع میشود، اما بعد یک چک چک و هورا یاد همه میرود. زیرا همه بدین باورند که وظیفه اش است. ولی اگر فقط یک توپ از پیش اش گُل شد دیگر هرگز یاد کسی نمیره و همه بک یک زبان میگویند: میدان ره همی گولکیپر پدر لعنت در باخت داد. لهذا در این دنیا زیاد خوب بودن، همیش در دسترس بودن، بیش از حد تحمل و مدارا کردن باعث میشود تا گولکیپر گونه نادیده گرفته شوی!
حرف دیگری که خیلی توجهم را جلب کرد، همین قانون ضربات پنالتی در ختم مساوی شدن دوتیم است! این یعنی چه؟چه ایدۀ مسخره ای؟ دوساعت با تمام توان و قوت میدوند و نتیجه مساوی میشود اما این درست نیست باید یکی برنده و یکی بازنده اعلام شود. تاوان این را هم باید گولکیپر بدهد آخر برای چه؟؟؟ مثل اینکه در ورق های امتحان نمره ۶ کامیاب است و ۵ و نیم ناکام آخر چه فرقی بین پنج و نیم و شش؟؟؟ جمله ای خوانده بودم که: باید برای فرسودهنشدن در برابر ظلم و بی عدالتی ، محتاطانه گاه عیان و گاه نهان شد. اینجا خط عیان و نهان را بسته اند.
هنوز سه روز از رسیدنم به کابل نگذشته بود که دوست و همصنفی عزیزم نصیراحمد جان فیضی، به دیدنم از غزنی به کابل آمدند و سپس مرا با خود به شهر غزنی بردند. در روزهایی که در غزنی مهمان شان بودم همه روزه با من در رفتن به سر مزارع ، زمینها و باغ پدری سرگردان بودند. باآنهم با استفاده از فرصت توانستیم سری به بالاحصار غزنه، مکانهای تاریخی، هدیره آبایی ما و مزار پیر طریقت نقشبندی مرحوم ملاجمعه که در جوار زیارت حکیم صاحب قرار دارد برویم و سلامی تقدیم حکیم فرزانه غزنه کنیم. مضاف بر این توانستیم برای فاتحه مرحوم استاد حاجی یعقوب خان تا قلعه آزادخان برویم. روانش شاد! در ضمن فرصتی شد تا برای دیدن صبور جان و برادرانش که همبازی های دوران کودکی من هستند از قلعه اکرم هم دیدن کنم. از نصیر و خانواده محترم شان که زحمات زیاد کشیدند قلبا سپاسگزارم! حسن دیگر این سفر هم معرفی و آشنایی با داکتر صاحب وحید جان بود که قبلا در فیسبوک باهم دوست بودیم ولی با دیدار از غزنه فرصتی پیش آمد که ایشان لطف کرده خانه نصیر جان به دیدنم تشریف آوردند.نصیرجان اصرار داشت در بند سلطان و سرده میله ای هم داشتم باشیم ولی متاسفانه نشد. بهرحال دیدار از غزنی با تمام جار و جنجالهایش زیبا و بیاد ماندنی بود.یادش بخیر
دیدار از آرامگاه خموشان
به آرامگاه پسرخاله ام که در بلندای تپه ی مشرف بر تمام شهر خوابیده خیره مانده دستی بدعا بلند میکنم. ولی حس میکنم دستانم از حرکت ایستاده و انگشتانم چنان سرد شده که گویی متعلق به من نیست. میخواهم سلامی تقدیمش کنم اما انگار بی حسی سراسر زبانم را فرا گرفته است. بغض عجیبی که نه تبدیل به واژه میشود و نه اشک، در گلویم گیر کرده است! انگار دستان تنومند اندوه، دلتنگی، افسردگی و خشم دور گلویم حلقه زده و راه را بر نفسهایم بستهاند.
ما هر دو از بعضی جهت ها همسرنوشت بودیم. ما هر دو هرگز دوره ی آسودگی کودکی نداشتیم. همیشه بزرگ بودیم. از کودکی به گونه ی مجبور بودیم در دوره ی بزرگسالی سیر کنیم. من پسر بزرگ خانواده بودم و بالاجبار باید چنین میبودم اما او داوطلبانه این کار را میکرد. مضاف بر اینها هر دو سالها زندانی درد مهاجرت، سالها اسیر در چنگال تب سرد بی پناهی، سالها محنت کش تنگدستی و مدت های هم ناخواسته در میدان جنگ کشانده شده بودیم. با افکار پریشان پیچیده در دهها خاطره بگورش خیره میمانم، گویی همهٔ این سالها را در باد زیسته و بر باد زیستهام و اکنون به جز خرمن اندوه چیزی برایم باقی نمانده است، بیشتر به فقدان، به نبود، به کاش های زندگی که مثل حفره ی ناسور ذهنم را کم کم از کار می اندازد میاندیشم. دردی احساس نمی کنم اما دقتم را با تعمق در واژه های فلسفی چون وجود و موجود، هست و نیست، اگزیستیالیسم و نهیلیسم از دست میدهم.! حالم بدتر از اوست که اینجا آرام خوابیده و شهر را زیر نگین دارد . ناگه او را در عالم رویا در اوج جوانی متبسم زنده و سلامت میبینم که روبرویم نشسته و پول فروش کاه سنگی خرمن را تقسیم میکنیم! انگار با تبسم معنی دار بمن می گوید:آری! ظاهرا من و تو هر دو از کودکی در یک مکان تاریک در زیر فشار مشکلات روزمره، حبس یا دفن شده بودیم!. اما بهترست خوشبینانه تر اینگونه فکر کنی که برعکس، ما هر دو در یک زمین حاصلخیز کاشته شده بودیم تا بار بار با رویش نو شکوفا گردیم این را میگوید و در لحظه از نظرم ناپدید میشود. نوعی سبکی تدریجی را احساس میکنم. انگار با رفتنش انگیزۀ زندگی را از من میگیرد.طوریکه دیگر برای بودن و زنده بودن خستهام! احساس پوچی مفرط میکنم. چه بسا گذشته ها، زندگی و همۀ خاطرات مشترک ما قدم به قدم طوری از پرده ای چشم هایم می گذرند که دیگر نمی شود سینه قبرستان را، غروب را، مرگ نور را حتا به نیت نیک اجازۀ سیر تخیل دهم. با خود میگویم او چه زود رفت! انگار آنقدر با زندگی بیگانه و مرگ را زیسته بوده که وقتی مرگ به سراغش آمده در دل گفته باشد چقدر چهره ات آشناست و بی محابا همسفرش گردیده است! پیش چشمم پرده اسکایپ ظاهر میشود که برای بار آخر او را در آن متبسم حلیم و مهربان از مکه مکرمه دیدم و گفت : افغانستان میروم!بلیط یک طرفه خریده بود. شاید همینجا آخرین ایستگاهش بود.
آری! مرگ پایان زندگیست اما پایان کار نیست! آدمی بحیث دوندۀ درحالیکه همۀ وجودش پر از شوق رسیدن است در مسابقه زندگی ظاهر می شود، ولی پس از آنکه در گلِ و لای بطالت گیر کرد و سالها بند ماند به مرور زمان اشتیاقش هم خاک خورده کهنه و بی معنی می شود. بالاخره با گذر زمان همۀ آرزو ها نیز اهمیتشان را از دست داده و دلش از زندگی چنان سیاه میشود که میخواهد اجبارا بمیرد تا مردنش دلیل کافی برای نیمه تمام گذاشتن کاری که همۀ زندگی اش بود باشد. ولی صاحب این گور از این قاعده نیز مستثنی بود. زیرا او همیشه امیدوار و آرزومند به زندگی بود و هرگز به مرگ نمی اندیشید. قابل یادآوریست که او در مکتب همیش اول نمره بود ولی با تاسف که با همین سطح هوش به دلیل اوضاع بد جنگی حاکم هرگز فرصت آنرا نیافت تا برای ادامه تحصیلاتش بپردازد.سرانجام کرونا لعنتی او را از پا در آورد! روانش شاد.!
بگورش خیره شده با خود میگویم شاید سرگردانی و کژبختی در پیشانی نسل ما نوشته شده بود، نسلی که به جای اوج گیری، خواب سقوط، به جای عیش، خواب اضمحلال و فروپاشی و به جای عشق خواب حقارت میدیدیم! سمت هرکسی میرفتیم، از ما دور می شدند، اگر در جا یا مقامی خود را بزور لیاقت خود نصب میکردیم جایگزین برای ما می آوردند، فراموش مان می کردند، انگار از دیدن ما زخمی میشدند. لهذا اکثریت از نسل ما درست مثل خاکستری که بعد از آتش در دست باد پراگنده و نابود میشود داوطلبانه از محور جاذبه زندگی فرار کردند، حتا با پای شکسته از خود هم فرار میکردیم. خودم لحظاتی را تجربه کردم که دلم میخواست حتا به هر قیمتی از زیر فشار مداوم زندگی رها شوم تا مردنم دلیل کافی برای هر آنچه که در برنامه داشتم و نشد باشد.
صدای نصیر پیچیده در شیون باد مرا بخود می آرد!احسان جان موبایلش را به نصیر میدهد تا عکسی به یادگار گیریم. منهم با گرفتن عکسی با پسر خاله ام سرود وداع میخوانم: روانت شاد پسر خاله عزیز! جاودانگی یعنی رسوخ در دلها با کاشتن مهر و تبسم فراموش نشدنی!بخدا جاودانه ای عبدالکریم! بامان خدا یار و رفیق مهربان! زلگی عزیز
نصیر موترش را از راه های صعب العبور بوق بوقی با بی احتیاطی رانده از کنار جوی اته گه و سینی به سمت موی مبارک و از آنجا بخانه عمه ام میرویم و پس از وداع و تشکر با داکتر احسان جان برای همراهی و راه بلدی بلافاصله به هدیره آبایی رفته و با اتحاف دعا به روان پاک رفتگان ساعتها به حقیقت زندگی و مرگ مشغول میشوم. باوجودیکه دیدار از گورستان عزیزان سفر کرده در صدر برنامه ام بود. با آنهم نتوانستم پیش سه تن از نزدیکترین دوستانم قاری نجیب، حاجی زمان و اسحاق خان که در سه سال گذشته رخ در نقاب خاک کردند بروم. ولی از گورستان پدر، مادر، خاله ها، کاکا ها و خسرم در کابل و از هدیره آبایی ما که در آن قبر پدرکلان، مادر کلان عمه و کاکایم است در جوار مزار حکیم سنایی در غزنه دیدن کردم! حسی عجیبی دارد رفتن کنار این خانه های ابدی مسکوت! اینجاست که میفهمی اصولا انسان؛ مجموعه ای از حرف های ناگفته، زخم های عفونت کرده، استخوان های شکسته، و درد های که از روح به جسم ضعیفش رسوخ کرده و سرانجام او را مجبور به خاموش شدن و خوابیدن در این مکان نموده است میباشند. تخیل حرف زدن با هریک از آنها از یکسو مرا به مکانهای پر از احساسات عمیق که شادمانه تا ابد آنجا بمانم میبرد، از سوی دیگر ابتداییترین و دلخراشترین ترسهای آدم را آشکار میکرد.بقول نیچه: خیره شدن به حقیقت آسان نیست. آری مرگ یک حقیقت است! و خیره شدن به گورستان عزیزان حقیقتیست چشم آزار! و روز برگشت بکابل فرصتی پیش آمد که محترم حاجی آغاگل خان را هم در غزنه ملاقات کنم.
پولیس مرزی بدون هیچ پرسشی پاسپورتم را مهر دخولی زد و از گمرک مرزی خارج شدم. در بازارچه مرز دو دوکان صرافی، یک غرفه نوشابه فروشی و چندین موتر تکسی پارک شده بود. هر دو صراف نوت صد دالری ام را بدلیل اینکه سبز است تعویض نکردند و از من دالر سپید میخواستند. عجبا!
از دوکان پهلو نوشابه ی سرد گرفته، قدم زنان طرف آخر بازارچه رفتم. سگرتی افروختم و زیر لحاف آبی کهکشانی کهن دژ (قندز) به چرت و فکر عمیقی در رابطه به قسمت و آب دانه رفته بودم که آهنگ "چکنم غیر تو ای شوخ نگار دیگری؟" ِبه صدای بیلتون همانجا میخکوبم کرد. به صدائ که هیچگاه علاقه به آن نداشتم ولی انگار واژه به واژه ی همین پارچه آهنگ، امروز مرا دنبال خود میکشانید. این اهنگ از یک موتر شخصی به آهستگی بلند میشد. حقا که آدم وقتی به ارزش واقعی پارچه آهنگی درست پی میبرد که آن پارچه بتواند حسی را در وجودش بیدار کند.. من با تک تک پارچه های موسیقی احمد ظاهر زندگی را یک بار از نو زیسته ام. غم و شادی و سکوت بسیاری از موسیقی ها را دریافت کرده ام و هیچوقت هم از موسیقی سیراب نمی شوم. حتا از لحاظ روحی نیاز دارم در حال رانندگی با صدای بلند آهنگ سفر ظاهر هویدا حال و حرکت کنم.
غرق همین افکار و آهنگم که راننده جوانی از درون موتر سر بیرون کرده گفت: کجا میری کاکا؟ گفتم : مزار یا کابل؟ گفت بیا مزار چه میکنی کابل ببرمت! گفتم چند؟ گفت یک گپ فقط ۶۰۰۰ افغانی بده و بس ! دالر سوز ات را هم می چلانم! گفتم بریم بخیر ! و فاتحانه بکسم را در سیت عقبی انداخته سوار موتر شدم. راننده با شور و شعف از پیدا کردن سواری دربست در جاده ی شیرخان بندر- قندز بسرعت راه افتاد، درحالیکه در اندرون من خسته دل دریای خروشان از وسوسه که هر لحظه شاهد جذر و مدی زیبا ولی دردناکش بودم جاری بود. البته این مد و جذر گاهی آرام و گه گاهی هم طغیانی میشد. حسی پیوسته هشدار میداد که در این سفر خارج از برنامه باید خوب فکر کرد و تصمیم گرفت که باید سراغ چه چیزهایی، حتا اگر فرصتش هم میسر بود، نروم. زیرا بیشتر دروازه ها حتا اگر چرخاندن دستگیرش هم ساده بنظر برسد ارزش وارد شدن را ندارند! با اینحال حسی دیگری میگفت: مثبتاندیشی به هر قیمتی یک دستاورد است توکل بخدا کن! منهم با توکل بخداوند سر قصه را از سیل وحشتناکی که دو شب پیش در این منطقه آمده بود با راننده باز کردم. روایت این تراژیدی ما را از شهر های قندز، بغلان کهنه، فابریکه قند پلخمری عبور میدهد.نماز شام در دوشی رسیدیم. بعد خنجان دیگر راه بکلی خراب شد! طوریکه سالنگ ها تا جبل السراج حدود ۴ ساعت را با سرعت پای سنگ پشت طی کردیم. بالاخره ساعت ۲ و نیم شب از کوتل خیرخانه عبور و بلافاصله به شهرک سلیم کاروان رسیدیم. ندیم خان تمام شب منتظرم بود و با رسیدنم در کابل نه تنها آن نیمه شب بلکه دوشب دیگر نیز از من پذیرایی گرم کردند که از ایشان سپاسگزاری میکنم.مخلص کلام اینکه! به همین سادگی بکابل رسیدم و شب آرام خوابیدم.
فردا وقتی از خواب برخاستم نخست نگاهم را کوت بند های که لباسهایم را نیمه شب در عالم خستگی بر روی آنها آویخته بودم جلب کرد. احساس کردم لباسهایم از خودم خسته ترند. زیرا هر کدام آنها مثل شبح هایی درمانده با دستان دراز و کوتاه و گردن های گم شده و کج،بی شانه بشکل معلق روی کوت بندها بنظر میرسیدند. دکمه های پیرهن هایم سویم خیره مانده بودند و سرجیبی و چپه گردنها به حالت التماس لب می زدند.
بزودی استاد تیمور راننده سابق برادرم آمد و پس از رفتن بخانه کاکایم، یکجا با پسرکاکایم داکتر صاحب فرید جان به گورستان خانواده گی در شهدای صالحین رفتیم و بر روح همه شان اتحاف دعا کرده بخانه برگشتم.
فردا شیرینی خوری پسر خاله ام ادریس جان بود اشتراکم در این محفل فرصتی شد تا تمامی دوستان کابل نشین و غزنه نشین را از ماما زاده ها تا خاله زاده ها و سایر دوستان مثل جناب سیدقیوم آغا، مامای طاهر، جناب صمیمی و دیگران را ببینم. در طول اقامت یکهفته ای ام در کابل نخست اسدالله جان عالمی که برایم حیثیت برادر را دارند با اطلاع یافتن از رسیدنم در کابل بلافاصله با پسر ارشد شان مسعود الله جان به خانه آمدند و با اصرار بکس سفری ام را با خودم یکجا در منزلشان بردند و چند روز و شبی را از دیدار و مصاحبت با جناب داکتر صاحب عالمی ، اسد جان عالمی و خانواده عزیزشان فیض بردم که از ایشان از صمیم قلب سپاسگزارم.
شبی هم مهمان دوست بزرگوارم جناب الحاج محمد داوود غفور غزنوی که از آغاز سفرم در ازبکستان همیش مراقب حال و احوالم بود شدم. در این دیدار پس از چند سال احساس کردم ما هر دو مثل دو گل خشکیده لای دفتر های خاطرات یکدیگریم که با ورق زدن دفترهای مان عطر خوب روزهای یکجا بودن را به یاد می آوردیم. حاجی صاحب لطف کردند فردایش مرا تا مقر شورای غزنه باستان که همآنروز از سوی رئیس شورا جناب صمیمی صاحب برای یک ملاقات تعارفی و صرف نهار دعوت شده بودم همراهی کردند.
از اینکه دو شب در کارته نو خانه کاکایم بودم فرصتی شد تا از همصنفی های سابق طاهر جان و واحد جان را ببینم. یک چاشت مهمان طاهر جان شدم و با واحد جان یکجا از دوران جوانی و تحصیل گفتیم و خندیدیم.
شب آخر هم مهمان برادرم انجنیر تمیم جان بهادرزی شدم. از معرفت با برادر زاده ها که اکنون نامخدا بزرگ شده اند خیلی خوشحال شدم. بویژه از صحبت با فرنگیس جان برادر زاده بزرگم که مهندسی خوانده و سخت علاقه به مولانا، ادبیات عرفانی و تصوف داشتند لذت بردم. ایشان دختر بسیار صمیمی لایق و سخنران بسیار خوبی هستند. خداوند در همه عرصه های زندگی موفق شان داشته باشد. همچنان در کابل با محترم دگروال صاحب میر یحیی آغا، سید ذکریا آغا، سمیع جان ستانکزی و بشیر جان فیضی نیز دیدار و ملاقات های کوتاهی داشتم.
تداوی دندانم در کابل سعادتی دیگری بود که نصیبم شد. در کلینیک وایز با دوکتور دندان شیرآقا احمدی که آدم بسیار حلیم، مودب و لایقی بود سر خوردم که از نحوه تداوی دندانم آن هم در زمان بسیار کم که داشتم از ایشان بسیار راضی ام .طوریکه پس از آشنایی با آنها براین امر کاملا معتقد شدم که واقعا شیرین ترین توت ها،پای درختها میریزند. در حالی که ما برای چیدنِ توت هایِ پخته،چشم به بالا ترین شاخه ها که هنوز پخته نیستند میدوزیم و این دقیقا حکایت ندیدن آدمهاست."
قابل یاد آوریست که بنویسم این تجربه بمن فهماند که در افغانستان این قصاب نیست که آشنا می پالد بلکه این بعضی از داکتر های دندان است که آشنا می پالد. برای دو داکتر دندان که تصور میرفت در بالاترین شاخه ها و رده های علم طبابت دندان نشسته باشند معرفی خط بردم. ولی اسفا که هردو با دیدن معرفی نامه ام اول قیمت تداوی را بالاتر از اروپا گفتند و سپس برای کوتاه تر شدن زمان برای لابراتوار پول طلب می کردند.
اوضاع عمومی در مجموع بویژه در کابل خوب بود صرف با دیدن خانمها در جاده ها احساس میکردم به جای آدمها دسته دسته حسرت میبینم حسرتهایی که راه میروند، حرف میزنند و نفس میکشند. شاید هم اینجا از ازل اجتماعِ حسرتها خلق شده است.». روز ۲۹ می از کابل بصوب مزار پرواز کردم.
دیدار همصنفی
مردی که در عکس کنارم قرار دارد، عبدالقدیر جان فضلی نام دارد که زمانی در لیسه حبیبیه همصنفی بودیم. ایشان را دیروز پس از ۴۱ سال آزگار در گردهمایی دوستان شهر ما در حالی دیدم و شناختم که این مرد دیگر آن پسر صنف ۱۲ ب۱ ساینس لیسه حبیبیه نیست، بلکه از نظر دانش ماستر علوم نظامی و از نظر اجتماعی نه تنها پدر بلکه ماشالله لقب پدر بزرگ را هم کسب نموده است. بمجرد شناختن همدیگر در لحظه نخست شروع به گردش در باغ خاطره ها کردیم. من از همصنفی های عزیزم انجنیر حمید رحمانیار و کپتان نعیم جان ابراهیمی که هنوز همرایشان در تماس هستم گفتم و ایشان هم از تنی چند که با او هنوز سلامی دارند یادآوری کردند. سپس از اساتید گرانمایه ما چون استاد عبدالله نوابی شادکام، استاد حیدر زمان و مدیر صفی الله رحیمی همراه با تاثر از داغ محرومیت از امتحان کانکور دانشگاه و رفتن اجباری به خدمت سربازی گفتیم و شنیدیم.
آری ! نسل که در باغ خاطراتشان جز گیاِهی اندوه و حسرت نمی روید و پای هر فصل گل افشان شان زمهریریست سردتر از سایبریا و مونتریال همین نسل ما و دوره ئ ماست! که از بد حادثه در کشمکش حزن انگیز میان آسمان و زمین در فصل تموز هم، طوری گیر کرده بودند که نه آسمان کوتاه می آمد و نه زمین!
نسلی که بالاخره بدون توجه به نظر دیگران، با هردم شهیدی مسیر های خود را رفتند. تابو های زیادی را شکستند. از خود بگویم! از روزی که یادم هست، به تمام اجبار ها و حصار ها پشت کرده ام. تاوان بسیاری داده ام؛ اما زندگی آزادانه کرده ام. سرکشی و شاید هم از روی نفهمی گستاخی کرده ام اما هیچگاه به حقارت تن نداده ام. از روزی که یادم هست از هر آنچه و هرکس که میخواست وحشیانه عقایدم را بدرد در حال عبور بوده ام.
ما نسلی هستیم که هرکدام خود را چو ماهی کوچک در ته یک چاه عمیق می دیدیم ولی از همان دالانی تاریک چاه، خوشبینانه به چرخش ماه و گردش خورشید می نگریستیم و وقایع پیرامون خویش را به اندازه بضاعت فکری خویش درک می کردیم!.
تلخبختانه در نسل ما صعود به قله پیروزی در گرو خود سانسوری، بی حرکتی, توقف و بی صدایی نهفته بود که انحراف از این راه گاهی حسابت با استخبارات حاکم و گاهی هم به تتبعوا خطوات الشیطان با کرام الکاتبین بود.
بگذریم! بالاخره من و قدیر جان هم از فصولی که در بهارانش بجای شکفتن غنچه شادی و امید آه حسرت بر لبان می نشاند عبور کردیم. شاید هم در نهایت انگار دل آسمان به حال زمین سوخت. باران زد و نم و عطری فرح بخش فضا را پر کرد. در نتیجه سرنوشت تلخ نسل ما هم تغییر کرد. جوانه امید جان گرفت و زندگی در نهر زمانه جریان یافت. من دهر یا زمانه را مثل آدم دروغگوئ که وقتی " در دروغ کم می آورد، راست می گوید"یافتم. طوریکه دیشب با انصراف از کج روشی، اجازه داد هم صنفی ام را پس از ۴۱سال در هالند در حالیکه ۱۲ سال است تقریبا با هم همسایه ایم پیدا کنم.