۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

ادامه سفر


                   لاس انجلس- هالیود- سانفراسیسکو
 ۲۷جولای ۲۰۱۰


پس از صرف صبحانه و وداع با کاکا زاده ها، از سندیاگو، بسوی سانفراسیسکو به راه افتیدیم. هنوز از چند خم و پیچ جاده ها در منطقه شعیب جان نگذشته بودیم که مامایم رو بمن کرده گفت: از اینکه شهر مشهور لاس انجلس در مسیر سفر ما است. تصمیم گرفتم امروز را آنجا سیر و سیاحت کنیم اما من نظر خودت را نپرسیدم که چیست؟ اگر کدام شهر یا جائ خاصی را در برنامه داشته باشی بگو که هنوز دیر نشده برنامه ریزی کنیم. گفتم ولله حاجی ماما لاس انجلس خو بدون شک شهر زیبا و تماشائیست خوشحال میشوم که همرای خودت آنجا میروم،اما من أدم هنردوست هستم. از شهرک سینمایی هالیود خیلی شنیده ام. نمیدانم برایت ممکن خواهد بود آنجا برویم یا خودم بعد از بازدید از سانفرانسسکو بدانجا بروم؟ مامایم که هرگز عطر خاطره لبخند نمکین آن روزش با آن دوچشم درخشان و چهره شاداب یادم نخواهد رفت گفت: هالیود که در مسیر راه ماست! حتمن میرویم! ولی اول لاس انجلس چون آنجا بهترین رستوران را بلدم که نان بخوریم بعد هالیود میرویم. خوشحال شدم و گفتم مرا سیب کار است حاجی ماما خدا کند که از درخت بید تهیه کنی! دوباره خندید و مطمئنم که این تصادف احسن و شانس نیک در این سفر، علاوه بر من در گوشه ای از ذهن ایشان نیز همیشه حضور جاودانی خواهد داشت. زیرا از غمم به آسانی خلاص شد. بهر صورت بعد سه و نیم ساعت راننده گی رسیدیم به شهر زیبایی لاس انجلس! بمجرد رسیدن در این شهر از هر کوی و برزن بوی آشنا بمشام میرسید. این بوئ آشنائی از لوحه های دوکانها و رستورانتها بزبان فخیم پارسی هویدا بود. لاس انجلس در زبان اسپانیایی «شهر فرشتگان» معنی میدهد و در غرب آمریکا موقعیت دارد. این شهر شمار فراوانی مهاجر از جمله پارسی زبانان را در خود جا داده است. همین سخن را هم از رستورانت ایرانی که در آنجا غذا خوردیم آموختم. زیرا در بالای لوحه رستورانت نوشته شده بود: "در باغچه الوان شهر فرشته ها خوش آمدید". رستورانت محوطه ای کوچکی داشت که با گل های اطلسی و نرگس بشکل باغچه ئ آراسته شده بود!، دور باغچه را خشت های مورب به سبک که در ایران دیده بودم چیده بودند. گلدان های چون شمعدانی های زیبا در کنار زینه ها مطابق به فرهنگ ایرانی تزئین و دیکور شده بودند. در پیشروی رستورانت درخت بزرگی شبیه توت قرار داشت که در آن ظهر تابستان تن و برگهای خود را ملتمسانه به شعاع آفتاب می سائید! نوازش شدن این درخت در چنبر زیبائ افتاب بسیار تماشایی، شاعرانه و رومانتیک بود طوریکه احساس میکردم این درخت در بغل خورشید تکیه داده و کتاب میخواند. پس از صرف نهار زیر همین درخت سگرت دود کردم و بیاد شهر فرشتگان تا دور دستهائ آسمان و زمین خدا بپرواز شدم.ضمیر جان که عاشق مکدونال است. از این رستورانت و جوجه  و چلو کباب بدش میامد با قهر چیزی هم نخورد. بنابرین ما بدون نوشیدن چای، رستورانت را ترک کرده بسوی مکدونال رفتیم. از آنجا به مراکز خرید لباس و بازار گشتی زدیم! واقعن اینجا ارزانی بود. یک دست دریشی مردانه را به چهل تا پنجاه دالر امریکایی هم میدادند. ده دالر بگفته یک ایرانی پول سولمبه قلمبه ای برای خرید کالا در این شهر محسوب میشد. یک چیز در این شهر خیلی توجهم را جلب کرد و آن اینکه وقتی با آدمهای که شبیه به چهره و تیپ ما مردم بودند سر صحبت را باز میکردم هیچکدام قطعن انگلیسی نمیدانستند زیرا اکثرا اهل کشور مکسیکو بودند. از نظر من در لاس انجلس زبان اول هسپانوی دوم فارسی و سوم انگلیسی است! ولله و اعلم
.

اندکی بعد، تصمیم گرفتیم که هالیود برویم و در برگشت شب همین جا اطراق کنیم.بعد فکر ما عوض شده دوری در شهر زده سوی شهرک سینمایی هالیود راه افتیدیم.
مسیر لاس انجلس تا هالیود که گاه از جنگل های کم پشت اما تاریخی میگذشت برایم دنیائی ذوقزده گی را با رنگ های جادوئی ولی مملو از کاش ها می ساخت. ساعتی از میان درختانی که طول عمرشان اگر مبالغه نکنم به قرن ها می رسید رانندگی کرده داخل شاهراه شدیم و نیم ساعت بعد لوحه های شهر هالیود پیدا شد . بلافاصله بسمت راست در دامنه تپه ای سبز هالیود پیچیدیم.

 این شهر آنگونه که تصور می کردم پر زرق و برق به نظر نمیرسد اما جذابیت های خودش را داشت.شهر در دامنه کوهی ساخته شده و جاده ای بزرگ و درازی دارد. در پیاده روی پهلوی جاده دوهزار و چهارصد چهره از مشاهیر هالیوود با حروف طلایی سمبولیک روی موزاییک های بسیار زیبا نوشته  شده است. مضاف برین تندیس ها و مجسمه های زیادی از مشاهیر هالیود در این مسیر وجود دارد. بس سیاحتی  سر باز هم بود که سیاحین را شهر گشت میبرد اما ما این مسیر را در یک روز درخشان آفتابی با ابرهای پراگنده که همراه با ما در حرکت بودند قدم زنان تا آخر رفتیم.آفتابی که گاه بر ما وگاه بر مزرعه زیر سرک و دشت وسیع پهن شده در دور دستها می تابید آهسته آهسته رو به نشستن در پشت کوه کرد و ما هم  در همین حوالی تصمیم گرفتیم از این شهر بسوی مقصد مان حرکت کنیم. خوشبختانه همه جا را تقریبن گشتیم. تا درب خانه های بسیاری از هنرمندان هالیودی رفتیم. عکسهای یادگاری زیادی گرفتیم. زیر لوحه یادگاری شهر این مطلب را خواندم:نام این شهر را اچ. جی. هایلی که پدر هالیوود میباشد ، به پیشنهاد  همسرش خانم جیجی گذاشته است.

 هنگام حرکت احساس خستگی میکردم اما چه زیباست رضایت درونی آدم از یک سفر طولانی! این رضائيت خود میتواند بخشی از سختی راه طی شده را کم و کوتاه کند. بلی ! اصلن نفهمیدم چسان در فریمونت رسیدم

فریمانت


افق تقریبن روشن وآفتاب در حال دمیدن بود که از خواب بیدار شدم. از پشت کلکین نظری به بیرون انداختم چند تا از کبوتران بشکل قوسی در هوا پرواز می کردند. دوباره روی تخت خواب دراز کشیدم. از سفری که آمده بودم راضی و شادمان بودم. امید این درخت شاداب زندگی در درون هزاران شاخه قلبم دوباره جوانه می زد و برنامه سفر های رویایی دیگری را می ریخت. انگار نه در بستر بلکه در میان ابر ها مست ایستاده  و در نئشه این تماشا، آفتاب ازم قدر دانی میکرد.هنوز زبان بمراتب امتنان نگشوده بودم که از لای پنجره اتاق دستهای نوازشگر آفتاب پیدا شده و بر روی سینه و گردنم مهربانانه نشستند تا خیالاتم را صد در صد آفتابی کند. انگار او نیز دلش برایم تنگ شده بود. در همین چرت و خیال در اتاقم دق الباب شد. شبیر جان بود از بیدار شدنم پرسید و از آماده گی صبحانه و .. لحظه ای بعد سر میز صبحانه رفتم. زن مامایم در آن صبح زود و در عین حال در آن خستگی دیشب ناشی از سفر زحمت زیادی کشیده بود و هنوز  آشپزی میکرد. مامایم گفت امروز همه ما خسته ایم فقط میرویم نماز جمعه آنجا حتمن بعضی از دوستان را میبینی و شب موسیقی میکنیم فردا روز جشن مهاجرین است در فلان پارک که نامش یادم رفته میرویم و پس فردا سانفرانسیسکو میرویم . بعد از آن دو روز دیگر را هرجا که برنامه ریزی کردی میرویم. گفتم نور علی نور. فریمانت شهریست در جنوب شرقی منطقه خلیج سانفرانسیسکو که از بهم پیوستن پنج محله کوچکتر ایجاد شده است. تعدادی از‌است جمعیت زیادی از هموطنان ما در این شهر نیز اقامت دارند.اینجا نیز دهها لوحه پارسی را دیدم .
در مسجد فریمانت هنگام دعا سمیع جان پسر مامایم که تازه از افغانستان آمده بودهم پیدا شد. از دیدار هم خورسند و یکروز عصر خانه اش رفتم و قصه های تازه ای کردیم . شب مامایم رباب اش را بعد سالها به افتخار من باز کرد تنها سُر کردنش ساعتی را در بر گرفت بعد با هارمونیه من و طبله شبیر چنان نواخت که شعر مولانا ( هیچ میدانی چه میگوید رباب – هم ز سوز اشک و دلهای کباب ) یادم آمد. فردایش در پارک مشهور فریمانت برای میله رفتیم. آنجا خالد حسینی نویسنده داستان گدی پران باز را دیدم و معرفی شدم. منگل آوازخوان رادیو تلویزیون افغانستان را هم دیدم . پشتون جان خواهر ازهر فیضیار شاعر و کمپوزیتور مشهور را هم مامایم معرفی کرد. در شورنخود فروشی  پارک با آشنائی سر خوردم که او مرا میشناخت و من پس از آنکه ایشان سر صحبت را باز کرد او را درست شناختم. از آشنائ مشترک هر دوی مان پرسید؟ گفتم ندیدمش اما شکر خوب است. میخواستم بیشتر از او بشنوم و همرایش صحبت کنم ولی زن مامایم آمد و گفت آنسوی پارک میرویم لهذا با آن آشنائ دوران پشاور با دل ناخواسته پدرود گفتم. آری روزگار میگذرد! گاهی سریع و گاهی هم آهسته و سنگین! گاهی پر بغض و اشکَ، گاهی تصنعی با لبخندی که بزور بر لبها مینشانیم اما در اوج قلبها حسرتی به ژرفای آسمان نهفته است.حسرتی مملو از کاش ها! که ایکاش در همان دریای رویاهایم غرق شده بودم که نشدم . بهر صورت به آنسوی پارک رفتیم و تاشام از یک روز زیبا و آفتابی در حضور هموطنان لذت بردم 

سانفرانسیسکو

باران نرم در حال شدت گرفتن بود. برای من همه چیز سرشار از تازگی و رویاست. ابرها می غریدند باد همراه باران شلاق می کشید.در یک لحظه درنگی کردیم و خواستیم از رفتن صرفنظر کنیم اما اخبار جوی باران را گذری و سانفرانسیسکو را آفتابی نشان میداد. لهذا با اتفاق شبیر و ضمیر براه افتادیم هنوز نیم ساعت راه نرفته بودیم که خلیج نیلگون سان فرانسیسکو با سواحل درخشان و مناظر با شکوه، که پل معلق گلدن گیت بر فراز آن عروس واره عشوه نمایی میکرد نمایان شد.مامایم حق العبور پل را پرداخت و در گوشه اینسوی پل پارک کرد. از برج ورودی پل خواندم که این پل  در سال نزده سی و هفت میلادی افتتاح شده و یک هزار و سه صد متر طول دارد. همین پل در واقع  زیبایی های این شهر را کاملتر کرده و شهر را به یکی از پر جاذبه ترین شهرهای آمریکا تبدیل  نموده است. در آنسوی آب نمای شهر بویژه پارک کریسی فیلد پارک که در نزدیگی گولدن گیت قرار دارد معلوم میشود. لحظه ای اینجا توقف کرده عکس گرفتیم و دوباره سوار موتر شده پل را عبور و به شهر رفتیم. در شهر از محله چینایی و جاده ای کج و پیچی که سرعت مجاز در آن فقط هشت کیلومتر در ساعت بود عبور و پس از دیدن دوکان اسبق پیتزا فروشی برادر کرزی از میان آسمان خراشها دوباره به پارک کریس فیلد در لب پل گولدن آمدیم. این پارک برای لذت بردن از فضای ساحلی شهر ساخته شده است و دامنه کوه دیابلو نیز از اینجا قابل تماشا میباشد. کوه کوچک که در شرق خلیج سان فرانسیسکو قرار دارد سبز است اما 
 درختانش دیده نمیشوند. فضا انباشته از گلبرگ است. عطری سکرآوری در این پارک بمشام میرسید. دسته دسته پسران و دختران جوان در امتداد دریا  در حال قدم زدن بودند و ما محو تماشا. تاریک شده بود که سانفرانسیسکو را به قصد خانه ترک گفتیم. خلاصه در دوشب دیگری هم که مهمان مامایم بودم با بسیار محبت پذیرایی گرمی از من کردند که از محبت هایشان همیشه ممنون و سپاسگذارم و در همین پنج شب عاشقانه خواندم و سرودم . صبح روز چهارشنبه به قصد تورنتو از فرودگاه سانفرانسیسکو بسوی تکزاس پرواز کردم..



۱۳۹۹ تیر ۱۱, چهارشنبه

رنسانس جمعیت

خبر افتتاح دفتر مرکزی جمعیت، توسط محترم صلاح الدین ربانی، رئیس جمعیت اسلامی افغانستان، بار دیگر بازار شایعات را گرم و چرخه ی تفسیرها و تعبیرهای انحرافی را به گردش آورده است. این خبر، همچنان، سبب آغاز دوباره، نعل وارونه کوبیدن ها در فضای مطبوعات کشور گردیده است.
 من، به عنوان کسی که بیش از یک ربع قرن کارت عضویت جمعیت را آگاهانه با خود نگهداشته ام و به رهبر شهید آن احترام قلبی قایلم، این اقدام را به فال نیک میگیرم  و مطمئنم مطرح شدن دوباره این تشکل، لااقل كابوسي براي خودکامه گان و رویائ خوش برای آزاديخواهان خواهد شد.
هرچند جمعيت، امروز در کشور نه کدام اقتدار سياسي دارد و نه هم از محبوبيت اجتماعي چندانی برخوردارست اما، یک چیزی این وسط هنوز محرز،  پا برجا و حتا غیر قابل انکار میباشد که: تنها اسم جمعیت قادرست، رویاهائ خفته ئ عدالت طلبی را با تمام نیرو در درون هر خانواده جمعیتی اعم از  میانسال و بزرگسال بیدار کند، و سبب  شجاعتها و ایثارگری ها گردد. در روح و روان نسل جوان اسطوره های آزاده گی جان گیرد، زندگی دوباره شورانگیز گردد. آزاده گان در میان عشق و سرمستی حاصل از این شور، بتوانند دوباره در دریاي آزادگی غوطه ور شوند و بر بال ابرهای بلند آسمان، آزاده و سبک بال به پرواز آیند.، تا سرانجام عفریت مرگ در دستهای شان تحقیر و غبار ترس از امریکا ابهت خود را از دست دهد.
آری! مجاهد، زمانی آزادترین انسان روی زمین بود که با طغیان گرائی،  مجنون واره در راه اهدافش تا رسیدن به کعبه ی مراد، پای بر خار مغیلان میگذاشت و جان میباخت نه اینکه با  دل  بی دل شدن هايش تيغ آفتاب را نيشخند و در موج  افسردگی با عزیز ترین دوستش درد دل کرده بگوید:  ما را خو در ریاست کردن  نمی مانند، باید ماموریت کنیم
رهبر جوان که دیپلومات ارشد و کار کشته ای هم هست، حضور در متن جامعه را، مشروط به تغیر اساسی در ساختار جدید جمعیت قلمداد کرده و حضور پر رنگ زنان و جوانان را در ساختار جدید الزامی میداند. از سخنانش معلوم است که وی تصمیم دارد " جریان آیدئولوژیک مورثی متعلق به دوران جنگ سرد را به یک حزب سیاسی متعارف و مدرن تبدیل کند. و این کاریست بجا و پسندیده
 واقعن قابل تقدیرست در شرایطی که جمعیت، طی دو دهه اخیر، ضربات سختی را، از دوست و دشمن متحمل شده و جز نام و روایات افسانوی چیزی ازش باقی نمانده، جوانی تن به تقدیر و افسانه سپرده، پای در میدان مبارزه مینهد تا با گشودن رگبار مسلسل از  انتقاد بر خویشتن، میراث پدر را به رنساس رساند!

زمان امتحان و پایداری

ویدیوي سخنرانی آقای صلاح الدین ربانی را دقیق دیدم. بدون شک دید سیاسی ایشان را خیلی تیزبین تر از آنچه فکر میکردم یافتم. ایشان در حالیکه معقولانه تحولات سیاسی کشور را زیر نظر دارند. سعی میکند با ایجاد رومانتیزم آزادی، بر قلبهای اعضای اسبق و هواداران جمعیت، بویژه جوانان در کاریزمای یک رهبر ملی نفوذ کند. لهذا در نخستین اقدام بجا، با جدا کردن راهش از داکتر عبدالله نشان داد، که او این حقیقت را با پوست و گوشت لمس کرده  و میداند که: این بار کوچکترین اثری از دروغ و پنهانکاری، روح و روان، رهروانش را ویران و حرکتش را از بنیاد خواهد پاشاند! از اینرو وی با یک طغیان علنی و آگاهانه خواست بیراهه رفتنهای ناکام گذشته را عملن نقد و  به رهروانش با جرئت خاطر نشان سازد که: توان گسیختن حله های تنیده استعمار از دور و بر خویش را دارد، و  با همین بضاعت بقول دشمنان، قوام نیافته اش،خواهان طغیان و تغیر، طی یک انقلاب فکری، از بنیاد بمقتضای سخن نیچه که میگوید :"طغیان اگر با نو آوری همراه باشد! مرحله شکوه و جلال انسان است" در پی رسیدن به این مرحله
میباشد.
 بی محابا او از همگان بیشتر آگاهست که در گذر یک دهه  پس از شهادت رهبر، جمعیتی ها چه راههای سخت  و بیراهه های نبود که نرفتند! چه شکستهای فاحشی که نخوردند! ، بار ها تک تک بمبارزه برخاستند، بعضی ها صادقانه تلاش ها کردند اما هر تلاش توسط همسنگران خودی عقیم شد و سرانجام امروز او که از حرکات ناشیانه اطرافیان و جهان پیرامونی خود تجارب بسیاری آندوخته است با رو آوردن به روش دیپلوماسی نرم، تصمیم  گرفته در یک چنین فضای بحرانی، با موجودیت یک چنین عناصر آزموده شده، یک تنه، با هیمه جان آتش افروزد و بر سردی زمستان یاس، گرما بخشد  تا  فضای رایج ارباب رعیتی امروز را لااقل ملتهب سازد
هرچند زندگی و مبارزه زیر لوائ اشغالگران بسیار پیچیده تر از آن است که تصورش را می کنیم. باید در گذر از  خم و پیچ دشواریها چندین پوست از تن انداخت تا کار تولد دوباره جمعیت را بسر رساند. رنسانس بنظر خیلی دشوار می آید! اما اگر او درس سازماندهی را از پدر آموخته باشد که شکی در آن ندارم و فقط جوشش جنبش خود جوش رستاخیز را دنبال کرده باشد، بی گمان به این نکته پی برده است که امروز، در بطن هر جوان آزاد اندیش، جنون مقدس، آرمان خواهی نهفته است. که با تلنگری همین جنون مقدس میتواند آفتابی شود و داوطلبانه پای در راه مبارزه ای جانانه، برای آزادی و عدالت نهد و این یک عنصر کلیدی در راه پیروزی است. در ضمن گرچه این سرزمین، سرزمین اسطوره هاست! اما صلاح الدین خان ربانی نیازی ندارد تا برای اسطوره شدن همچون سیاوش از میان آتش عبور کند  و یا حلاج واره بر فراز دار نعره «اناالحق» بزند و یا هم مثل قهرمان ملی با ارتش سرخ و سیاه بجنگد و سپس رهبر و فرمانروا گردد. حتا چرخ چنان بکام این رهبر جوان میچرخد که فقط در شرایط فعلی برای نشان دادن پاکیزگی بجای گذشتن از آتش، کافیست، در کنار مردم و در برابر استعمار، قهرمانانه باایستد، فقط همین! مطمئنم همین مردم  او را روئین تن زمان خواهد ساخت و رهبر بلامنازع خود. از نظر من همین اکنون او فقط با یک تابو شکنی، درخششی چون الماس در میان سیاسیون پیدا کرده و اگر این الماس در آزمون زمان با چرخ آزاده گی چند بار صیقل گردد بدون تردید  بر نگین انگشتر سلیمانی فردا جایش خواهد بود.

در خاتمه، من تعقیب پرونده ترور اعضای برجسته جمعیت بویژه رهبر شهید، را نخستین آزمون و دلیل استحکام و پایداری دوباره این جریان میدانم. یک چنین تفکری عدالت طلبانه،از نظر من، میتواند تسلی برای قناعت مردم از رهبری را فراهم گرداند. مضاف بر این فاصله گرفتن از خود خواهی های فردی و بازی های گروهی را آرزو و توصیه میکنم.


۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

لمکدۀ ای بچه لالی و آرزو های پیتوی


دیوار بلند شهر آرزو

عکسی را که ملاحظه میفرمائيد، بار بار مرا به دوران کودکیم در شهرکهنه غزنه میبرد. زمان هائی که هنوز حتا شاگرد مکتب نبودم.
 آری! روبروی درب ورودی خانه مسکونی ما،زیر عمارت مسجد، صفُه ای گلی بود و ماهی پزی بنام بچه لالی برای فروش ماهی و پکوره در آنجا بساط پهن کرده بود! دقیق مثل همین عکس، ریش سفیدان و میان سالان چندی، از نیمه های ظهر تا موقع آفتاب نشست روی زمین خاکی در کنار بچه لالی بیکار مینشستند و در میان امواج دود، در مصاحبت با یکدیگر تکیه بر باد هوا داده ، از خار مغیلان آرزو میبافیدند. کاکایم مرحوم حاجی عبدالرازق هم که در این جمع همیشه حی و حاضر بود، گاهگاهی با مهربانی مرا به خوردن یگان پکوره دعوت میکرد و این امر سبب میشد که از لطف عم خدابیامرزم ،در حلقه بزرگان که به دور آتش تابه ماهی پزی مینشستند، برای لحظه ای شامل شوم. هم پکوره لذیذی را نوش جان کنم و هم به  زمزمه بچه لالی که از مجرای بینی می خواند هه هه هه هه ها- هم هم هم هم هم هوم ! گوش دهم.

 درست یادم است گاهی نگاه های کنجکاوانه و کودکانه ام در این حلقه چنان ژرف و دقیق میشد که حتا از لذت طعم پکوره ام میکاست. زیرا آنگاه که تمام این حلقه، سرمست از عکس رخ یار، با زمزمه بچه لالی یکجا سر می شوراندند.دیگر خوردن یاد آدم میرفت، بویژه وقتی که از دوکان بقالی گل که در جوار جوی "اته گه" و جوی "حیدرک" قرار داشت! "آهنگ با پیرهن یاسمنی چادر ماشی – باز آمدی ای دلبر من مانده نباشی"، بلند میشد دیگر همه را ساکت میساخت. و آنهم چه سکوت عجیبی
حس میکنم هرکدام این مردان خدا در رویا های شان با دلبری ساخته شده از رویا های جوانی، یار و دلبری که همراه با آن روزگاری شاید قصد بزیرکشیدن فلک و در انداختن طرح نو را در سر  داشتند غرق میشد..
هرچند آرزو های که این مردان خدا گاهی بر زبان می آوردند، آرزوهای خیلی بلند و بالایی نبود! آنچه بیاد دارم رفتن به حج خانه خدا،در صدر آرزوها قرار داشت. در ضمن برداشتن حاصل خوب از مزرعه پدری و بر آمدن احتمالی تکت لاتری که پول خریدش را هم نداشتند از بزرگترین آرزو ها شمرده میشد.
اما حالا که تقریبن تمام موهای سرم به سپیدی گرائیده فکر میکنم در سراسر این گیتی پهناور، بين همه فرزندان بابای آدم  و آرزوهاي شان، بدون کوچکترین تفاوت، یک ديوار خيلی بزرگ آهنی به بلندای یک کوه وجود دارد. در وسط همین دیوار دریچه ای کوچکی است، تا بتوانند با حسرت و حرمان حد اقل با يک چشم آرزویشان را از دور تماشا کنند، من این دریچه را " سوراخ خيالبافی" مینامم. چونکه ميشه با نگاه كردن به ديوار، از طريق همین سوراخ كوچک خيلی از روزهای زندگی را خوش گذراند. برنامه بست و پشیمان شد. نامه نوشت و پاره کرد. با کوچکترین حرکت مثبت ماه و مهر خوشحال شد و شکر کشید و عاقبت هم شاید پشیمان شد
ولی آیا برای بدست آوردن آرزو ها تنها همین خيالبافی کردن كافيست؟اگر بلی كه دیگر هيچ، مثل آدمهای صفه ای بچه لالی ماهی فروش و مثل آدمهای همین عکس،آنقدر خیال ببافید تا به آن عادت كنید!اما  اگر بخواهید، آن ديوار لعنتی را برای تصرف آرزو هایتان بشکنید،اصلا كار آسانی نيست.! زیرا زحمت ، اراده ، بي خوابی ، رنج و نگرانی میخواهد. که اصلن کار آدمهای خیالباف نیست.متاسفانه نه تنها در شهرمن و کشور من بلکه در بسیاری جا های از مشرق زمین، گروهی از آدمها چنان به خیالبافی عادت کرده و چنان از شر روزگار همچون برف، خطر احتمالی کونتی، گرگ،دزد و رهزن میترسند که حتا به لذت پیروزی و یافتن گنج از راه رنج فکر هم نمیکنند.! اینها به این نمی اندیشند که اگر موفق شوند ديوار را بشکنند و بريزند زیر پا  وقتی روی خرابه های دیوار فاتحانه راه بروند چه لذتی خواهد داشت پیروزی از راه مبارزه؟! بویژه آن موقع که آدم بفهمد آن سوراخ لعنتی خیالبافی اش چقدر كوچک بوده است.
جامعه شهری تاجیک آن روزگار غزنه هرچند نسبت به شهر های بزرگ چون هرات و کابل، اندکی فقیرتر وعقب مانده تر بود اما بالاترین معدل شادی وراضی زیستن را با کمترین میزان فساد و یاغی گری داشت.یگانه دلیلش هم وجود دو عنصر صبر و قناعت در جامعه بود. مضاف بر این ضرب المثل های چون "شوله ایته بخو پرده ایته کو" و "پایت را از گلیم اته ات(پدرت) دراز نکن" باعث نهادینه شدن ترس سیستماتیک در بین این جامعه شده بود که در بوجود آوردن این صبر و قناعت نقش بسزائی داشت و کسی حق نداشت بگوید از "شوله" بدم میاید "قابلی" میخورم یا شغل دوکانداری که پدرم میکند خوشم نمی آید ، دلم است ریس جمهور کشور شوم! یا حداقل والی و وزیر! اینگونه سخنان کبر محسوب میشد و مستوجب مجازات بود..
بهر حال گرچه ، این عکس، کلکینچه خیالم را روی دروازه کنک بگشود ولی پیش از آنکه دوستان را هم با خود طوری آنجا ببرم تا نگاهی سیری بر آن زمان و مکان بیفگنند و به ملاقات کسی یا کسانی در آن جمع بپیوندند، مجبورم این دریچه را بر بندم. چونکه عکس در واقع، پرسش رکود یکصد و سی ساله در سطح کشور و درکل جامعه ما را در بر دارد.لهذا مثالی از زادگاهم میتواند بخشی از پاسخ به این پرسش باشد. اما در کل میخواهم این نکته را بگویم که از نظر من شاهان و روساي جمهور و حتا ایدیالوژی ها مقصر اصلی این رکود تاریخی نیستند. چونکه خداوند در آیه صریح میفرماید: سرنوشت هيچ قومي و «ملّتي» را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود بخواهند سرنوشت شان را تغيير دهند،پس علت همین رکود یکصد و سی ساله را من در خود مردم میبینم.

شجاعت تغیر

چند سال پیش، در کمال شگفتی فلمی از ملاح کشتی هالندی، که با امکانات بسیار کم آنزمانها، برای رفتن به آسترالیا و نیوزیلند حاضر شده بود، را دیدم. هرچند این سفر نود در صد مرگ بود. اما بگفته نطاق فلم، شجاعت و نترسی این گروه برای آنها موفقیت چشمگیری ببار آورد.همانزمان در دلم گفتم: به این میگویند ازخود گذری! اینست تغیر! اینست شجاعت! اینست عمل گرایی! در حالیکه در وطن من همینکه برف می افتاد دیگر هر نوع سفر و حذر از سوی بزرگان پر از مخاطره قلمداد میشد . همگان از ترس ریزش و ذکام و سرفه فقط برای خوابیدن روی تابه خانه مسجد و شنیدن افسانه های فولکولوریک آماده میشدند و بس.
 آری نخستین دلیل رکود، ترس نهادینه شده در یک جامعه است. ترس رکود و تنبلی ببار می آورد. در نتیجه آدمهای ناصح و مجرب ترسندوک، با تبلیغ و توسل به ترس، هم خودشان را از تجربه های شادی بخش زندگی محروم می کنند و هم دیگران را!. آدمهای ترسو، ماندن و پوسیدن در دخمه تاریک تنهایی را به شجاعت خواستن و رسیدن و حتا نرسیدن ترجیح می دهند. آدمهای ترسو با هیچ بودن، با لذت نبردن، با تن دادن به ذلت فقط به این دلیل که نسیمی نیاید و هوای اطرافشان را دستخوش تغییر نسازد، به سهولت کنار می آیند. آنها نمی خواهند بدانند بهار هم با وزش نسیم شروع می شود. آنها نمی توانند بفهمند، جنگل پس از آتش گرفتن، به جوانه زدن و نو شدن شروع می کنه. و خلاصه اینکه آدمهای ترسو یک "هیچ و پوچ آرام"رعیتی را به یک "لایتنهاهی پر از هیاهوی" رهبری، ترجیح می دهند. هفته قبل دوستی با تیلفون در لای صحبتش گفت: خبر شدی دوستم هم به مارشالی رسید! آیا دیگر چیزی هم مانده که این آدم نشده باشه؟ چونکه یکدوره پادشاهی هم کرد و همگی دوستم پاچا میگفتنش! گفتم نه! گفت دلیل اینهمه موفقیت را در چه میدانی؟ گفتم فقط در شجاعت و نترسیدن دوستم! آری من همینگونه فکر میکنم.اگر نترسی موفق میشوی و مارشال
مباحث علمی در صفه ای بچه لالی
صنف هفتم مکتب بودم! از خانه ذکر شده،چندین سال بود به روستای گدول آهنگران کوچیده بودیم.از صنف پنج به بعد مضمونی بنام حرفه میخواندیم و در آن مضمون "حرفه پوستین دوزی" که در شهر ما رونق زیادی داشت تدریس میشد. استاد مضمون حرفه آدم نهایت شریفی بنام آغا گل خان بود. خلاصه روزی بخانه کاکایم آمدم و اینبار خودم بیاد دوران کودکی از بچه لالی ماهی ای خریده بخوردن مصروف شدم. در همین اثنا مرد روستائی از قریه مغلان که قیماق فروش بود با ظروف خالی قیماق های بفروش رفته اش سرشار از شادی و شکران سلام داده و یک ماهی بیخار به بچه لالی فرمایش داد،هنوز فرمایش این مرد به اتمام نرسیده بود که مرد دیگری، پشتاره بزرگ از پوستینچه ها را بر زمین گذاشته، و فرمایش بالمثل به بچه لالی داد! ناگهان دیدم پشتاره این مرد باز شد. آنوقت پوستینچه ها را قلم میزدند و روی رسامی گل و برگها زنها با مهرت تمام میدوختند. چون از طریق مضمون حرفه دیگر به آش دادن، تراشیدن و دوختن پوست اندکی بلدیت و آشنایی داشتم سوالاتی چندی را از او کردم بویژه یکی از این پوستین ها که بسیار گلهای بزرگی داشت، پرسیدم کدام زن خواهد توانست این پوست را اینگونه درست و بزرگ گلدوزی کند؟ مرد پس از اینکه فهمید مکتبی ام و شاگرد آغاگل خان گفت:اینکه چیزی نیس !میتانن و پول میگیرن! شوق ایس دیگه و پس از اینکه نظری بر ماهی فرمایشی اش در تابه انداخت گفت: موفامین پوست شیر و پلنگ، راه ، راه و دایره، دایره،است؟ گفتم بلی! گفت: در کابل مه پوستین ره دیدم که با گلدوزی از پوست گوسفند، پوست شیر و ببر جور کده بودن! ای رقم با تار  دایره دایره و راه راه دوخته بودن که هیچ نمیفهمیدی پوست شیر اس یا از گوسفند!قیماق فروش گفت قدرت خداس دیگه ! چقدر خوشنمای ایس پوست شیر!!! و از قدرتهای خدا همه به حیرت و تعجب فرو رفتیم
 ماهی من تمام میشود و ماهی یا صبحانه ای قیماق فروش، و پوستین دوز آماده! هر دو با خنده وشادی زیر آفتاب سر زده چنان به افسانه پوست کردن شیر و پلنگ میپردازند و بحث چنان داغ و جدی میشود،که هنگام رفتن، دل کندن از این میدانچه جادوئی بچه لالی مشکل میگردد! پولی به بچه لالی می دهم امتناعی نمی کند اما میگوید خیرس مهمون استی. به خنده می گویم "این پیسه به خاطر ماهی نیست بلکه معجزه حلقه ای رستورانت توست "همه می خندند! و.

۱۳۹۹ خرداد ۴, یکشنبه

بیمارم که از بی دوایی میترسم...!

 تو این روز روزگار باز هم تو!


از کلکین اتاق ، نسیم آرام و روح انگیزی در حال وزیدن بود. صدای مرغان دریائی از فاصله نه چندان دور شنیده میشد ، آسمان ، هرچند ابرآلود ولی، از لابلای ابر های قشنگ، با تکه های آبی نمودار بود. چهچه زیبای پرندگان و جوش و خروش گلهای بهاری، طبیعت زیبائ را در چهار سو ترسیم کرده بود و واقعن، دم دم  پگاه، نوید بخش، یک روز بسیار قشنگی بود.
نخست از همه، یادم نرود که بگویم امروز یکشنبه مصادف به اول عید رمضان  سال قرنطینی، است.از اینکه عید امسال،خموشانه ، حتا بدون ادائ نماز ، آنهم در تعطیلات آخر هفته، بطور خیلی ویژه تشریف فرما شده بود،با اعیاد دیگر از بسیاری جهات فرق زیادی داشت.  هرچند از برکت تکنالوژی مدرن کافران، از طریق ویدیوکال و تیلفون، صحبتها و  دید و وادید های مجازی با بعضی از دوستان و بزرگان خانواده داشتم، اما در کل این عید، چندان به عید نمیماند.
از سوی دیگر بر خلاف توقع، صفوف ابر ها در طول روز، فشرده تر شده رفت. گاهگاه باران این موجود مقدس خدا، بر گونه های گل و گیاه عطر گونه پاشیده شد و فضائ معطری را بوجود آورد. در نتیجه طرفهای پس از چاشت با اندک دلتنگی، خواستم با رفتن به یک گردش کوتاه و دیدار با سرک ها، هم  از زیبایی های طبیعت در اواخر بهار حظ ببرم  و  هم استقبالی از عید کنم.
آری! سوار موتر شدم و بدون داشتن کدام برنامه مشخص و از قبل تعین شده بسوی ناکجا به راه افتادم.حین رانندگی در حالیکه از تماشائ مناظر طبیعی دو طرف جاده، لذت میبردم، چراغ سرخ ترافیکی فرمان توقف داد. گوگوش آرام آرام میخواند:  شب بی من بودنت خوش - شعله ی خاموش دل کُش
 آخرین معجزه من!!! شب بی من بودنت خوش!
با این آهنگ، حس کردم در حالی روی طناب باریکِ خاطرات راه میروم؛ که دقایقی بعد سقوطم درآغوشِ رویا هائ همیشگی  و حقایق زندگی حتمی میشود.
در همین حال و خیال آمبولانسی هارن زنان با سرعت از سمت مقابلم ،چراغ سرخ ترافیک را عبور و رشته ئ افکارم را از هم درید. در دلم گفتم شاید،پیر مردی درون این امبولانس آخرین جدالش را با کرونا به پیش می برد! شاید زنی جوانی، در حال بدنیا آوردن کودکی باشد و.. ! زیرا هارن های متواتر توآم با سرعت سرسام آور امبولانس، به گفته تاجیکان " تیز روک - کَسل کَش" بدون شک نشانه از رفتن و آمدن دارد.! بنابرین یا کسی از این دنیا میرود و یا هم کسی بدنیا می آید. در هر دو صورت جهان دوباره متولد می شود. زیرا مرگ با زندگی زاده می شود و برعکس.
متاسفانه امروز کرونا،خواهی نخواهی، در دایره ئ زندگی بشر، جا  باز کرده و قسمآ به داشته های ما پیوسته است. چنانچه ، حتا روی بیلبوردهای بزرگ اتوبان ها از هشدار هایش که با خود نمایی باعث وسوسه افزائی میشود در امان نیستیم.گرچه حس میکنم این هشدار ها از برای این باشد تا فکر نکنیم کرونا و قرنطین فقط در حد یک خاطره بوده و وقت آن رسیده تا آرشیف نشین اذهانش کنیم! بلکه این بیلبورد ها که عکس این یکی اش را از چراغ ترافیکی گرفتم میگوید :از اینکه حریف با قدرت تمام، هنوز در صحنه حضور دارد! پس باید افکار خود را بیشتر از گذشته جمع و جور کنیم. نشود که خدای ناخواسته  در آینده ها، راوی خاطره های تلخ جدال و حتا شکستش باشیم. بهتر است در این میدان نبرد طوری غیر منسلک و نظاره چی بود ، تا هیچ جنگی اتفاق نیفتد و هیچ غالب و مغلوبی در کار نباشد!
بهر صورت چراغ سبز در حالی برایم مجوز حرکت داد که اعیاد گذشته، در وطن و در مهاجرت ها یکایک از ذهنم رژه میرفتند ! اعیادی که هم پدر داشتم هم مادر، هم کاکا و عمه، همچنان دو خاله و بسیاری از دوستان و اقربائ عزیزی که اکنون همه برحمت حق رفته اند.، اعیادی که فرا رسیدنش را پیشاپیش به فال نیک میگرفتم ، دل بزندگی میبستم و آرزو میکردم تا عید دیگر به خوشبختی و آرزوئ دلم برسم. بیخبر از اینکه بگفته نظامی گنجوی.
"هر دم از این باغ بری می رسد- تازه تر از تازه تری میرسد"!
 و آن "تازه تر"،نسل بدبخت من فقط "شر" بود نه "خیر"! مطمئنم اگر نظامی گنجوی راوی نسل من میبود، این مصرع را اینسان تغیر می داد: (هردم ازین باغ  خری میرسید- خیر که هیچ، باز، شری میرسید) در واقع  همین "شر" ها و "خر" ها بودند که همیشه رشته های بافته شده را با حسرت و حرمان پنبه میکردند.
 آری! تلخبختانه در گذر عمر، بویژه در فاصله بین دو عید تا خواستم نفسی تازه کنم و سر و سامانی به اوضاع زندگی بدهم ، صاعقه ای از ناکجا درخشید و دار و ندارم را آتش زد. یا هم یکی پرید میان آرامش نسبی ام و چون اسپند روی مجمر حرمان، دودم را به هوا کرد. گفتم آرامش نسبی، چون آرامش مطلق را هیچ گاه تجربه نکرده ام. فقط رمضان های که شامگاهان پس از افطار به آسمان ابری دلم خیره میشدم! میدیدم درست مثل آسمان همین امروز هالند، توته های آبی قشنگ آسمان امید، از لای ابرهای شکسته و شسته اش با دلربایی جلوه نمایی داشت. سپس بی اختیار بطور معجزه آسائ نسیمی فرح بخشی میوزید و صدای  "گیتی" هنرمند مشهور ایرانی ، با ریتم صعود دود سگرت، در گوشم با طنین نرم میپیچید:
 تو این روز روزگار باز هم تو!
  تو این شهر تب دار باز هم تو!
 تو چشمات حقیقت میبینم
 بین این همه یار باز هم تو باز هم تو باز هم تو!
 از شنیدن این آهنگ پر خاطره، که معمولن روز های جمعه پس از چاشت، در یک برنامه ای که نامش را فراموش کرده ام، از رادیو افغانستان پخش میشدَ، با یک اقیانوس انرژئ ناشی از امید،  هرچند امید واهی، از خانه بیرون میزدم!  دو، سه کوچه را رجامند قدم زنان میگذشتم، و همینکه به سرحد یا لیمت آرامش مطلق میرسیدم، دوباره لحن گرفته صدائ گیتی از بقیه مصرع های آهنگ با حسرت تمام چنین در گوشم طنین می افگند!:
 من از لحظه های جدایی میترسم!!
 از عمر کم آشنایی میترسم!!
 جون میدم برای یه ذره حقیقت
 بیمارم که از بی دوایی میترسم!..
 آنگاه با مکث و دلهره در وسط کوچه میخکوب می ایستادم. انعکاس و تبلور چهره "وهم" و "حرمان" را در آئینه تمام نمای امید هایم میدیدم، آری بیماری بدون دوا!؟!؟! یعنی همین کرونا مانند؟؟ نه از کرونا هم بی دوا تر!!
اما انگار در اوج همین لحظات دلهره، آئینه دیگر مفهوم خود از دست می داد. زیرا چشم سر، جای خود به چشم دل می داد و این چشم دل بود که عاشقانه به درون حقیقت زندگی نفوذ می کرد. به سختی ها ،درد  ورنج های آن واقعبینانه می نگریست. آنگاه نمیدانم چسان ولی لاجرم زیبائی خوشبختی را دوباره از درون آنهمه آلام و رنج هایم بیرون می کشید و پیش چشمانم منعکس میکرد. آنگاه مرا در جایگاه پرومته  قهرمان افسانوی زنجیر ها و دارنده  روح عصیانگر یونانی قرار میداد و سپس امیدوارانه با لبخند صبورانه به آئینه جاده و کوچه می گفتم: ای یکی، دو،مانده به عیدم! تو آرامش مطلق منی! تو آتنائ منی! با تو میشه هم مرد و هم زندگی کرد. و درست برای لحظه ای دوباره به سرحد آرامش مطلق میرسیدم.
بخدا حتا لیمیت یا سرحد آرامش مطلق را تجربه کردن هم خیلی زیباست چه رسد بخود آرامش مطلق ! همین لحظه که این کلمات را روی صفحه لپ تاپ مینویسم دلتنگ همان لحظاتم و منتظر عیدی همان شصت رنگ متفاوتی از رنگین کمان مقدس رویاها
خلاصه بگذرم از حاشیه و بپردازم به متن و آن اینکه، در اوج انتظار و دلتنگی لحظات، رسیدم بر سر یک دوراهی و  بی اختیار راهم را کج کردم سوی پارک آبی رویایی هالند، در زوترمیر و در پارکینگ آن پارک کردم. 
پارک آبی بسته است. خاموشی مطلق در چهار سو حکمفرما بود. عکسهایش را با کلیک روی وبلاگ خواهید دید! به اطرافش نگریستم. متوجه شدم انگار که فصل بهار دیگر ختم شده و تابستان از راه رسیده است. هر سو که چشم می انداختم گل و گیاه دل و دماغم را جلا میدادند.

چمن پهلو بکر و دست نخورده باقی مانده بود. در وسط علف های انبوه، گل های خود رو زرد، مثل مهتاب، چراغ شان را روشن کرده بودند. زنبورها با حرکت های عمودی و افقی، از روی یک گل بلند می شدند و روی گل دیگر مینشستند. صدای وز وز ملایم شان در آن خموشی، سکوت ظهر را دلچسپ تر  کرده بود. یادم آمد در چمن آلو های باغ ما در غزنی همین گلهای ساقه زرد میان علف ها سبز را اگر اشتباه نکنم قاصدک میگفتند. گاهی با صبور و بصیر جان در چمن باغ از این  گل یک دسته میچیدیم که با شکستن ساقه آن شیره چسپ ناکی از آن خارج میشد و انگشت های آدم را چسپناک میکرد. دلم خواست به یاد همان دوران کودکی دسته گلی از این چمن بچینم و سپس آرام در گوشش آنچه را دلم میخواست زمزمه کنم. اما منصرف شدم و رفتم سوئ خانه سابقم که هفت سال در آنجا با هزاران خاطره ها زیستم و اکنون در حال ویران شدنست!عکسی از آنجا گرفته برگشتم خانه و این بود گذارش عید من! دو روز دیگر هم در خانه ام هرکه تشریف می آرد در خدمتم! من کرونا را جدی نمیگیرم – عید همه مبارک




۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

بذل پادشاهی



پاچاهی بخشی یا پاچاهی گردشی؟

دقایقی پیش در خبر ها شنیدم که پشتاره ئ سنگین ریاست جمهوری همه شمول را که داکتر عبدالله با دل ناخواسته مجبور به حملش شده بود، الیوم یکشنبه، دریک ساعت سعید، نکوتر از عید، از شانه زخمی و تن پر از عرقش با شکرانه پاهین و در پشتاره اشرفغنی نهاده و بدینوسیله این بار، جناب شان نه اینکه پاچا گردشی ، بلکه پاچاهی بخششی را در تاریخ کشور رقم زدند.
راستش را بگویم ما نسلی که در گریزی ناگزیر مجبور به ترک میهن شدیم، در جایگاهی  چندانی قرار نداریم که بر مسند داوری نشسته و با قاطعیت حسن و عیب این کار را برشماریم. حد اقل بخود این حق را نمیدهم که این کار را تائید یا تقبیح کنم دیگران را دلش! اما بخشش پادشاهی و آنهم با مراسم تحلیف،  خواهی نخواهی سوالاتی را  در ذهن آدم می آرد که نمیشه از آن سطحی گذشت! بطور نمونه همین یک گپ خو از همان لحظه اول شنیدن این خبر در ذهنم میگرده که : کفاره قسم خدمت بمردم به عنوان رئیس منتخب شان در این ماه مبارک رمضان چه خواهد شد ؟ و سوالاتی ازین قبیل دیگر.. لهذا در این متن نه چندان کوتاه سعی می کنم، برداشت خودم را از مفهوم کلی بذل و بخشش پاچاهی؛ که بیشتر در محور سخنان موافقان و مخالفان این موافقتنامه میچرخد را به اختصار نوشته و مورد بررسی قرار دهم!.
بهرصورت نیم ساعت ازین خبر نگذشته بود که: غوغای موافقان و مخالفان این موافقتنامه ذیلن در فضای  مجازی بویژه فیس بوک پیچید..
یک : موافقان با نشر مواد موافقتنامه و توجیه کردن هر بند، آن به نفع تیم خود، بویژه بزرگنمایی مقام شورای مصالحه برای داکتر عبدالله، چنان غوغائ را براه انداخته اند؛ که انگار به فتح دروازه سومنات نائل شده اند. اینها بگفته ایرانیها چنان سخنان گنُده تر از دهان شان میزنند که آدم مات و مبهوت میماند.در حالیکه هر کس این نکته را میداند که در وطن ما تنها رئیس جمهور نظر به قانون اساسی صاحب اصلی صلاحیت برای پنج ساله و بیشتر از آن هم است و بس! دیگران در پیشگاه رئیس جمهور هیچکاره اند و لو هر کسی که باشند. با اینحال از  توجیهات این دسته عاشقان سینه چاک کاملن مطمئن شدم که از این پس اینها را دیگر نه فقط موافقان، بلکه عاشقان سینه چاک داکتر عبدالله بنامم. زیرا یک چنین جنون در توجیه شکست فقط از پدیده عشق می آید
آری!  وقتی آدم عاشق باشد، هر عمل زشت و زیبا معشوق اش را با دیدی مثبت می نگرد . حتا در پی توجیه  زشت ترین ژست های معشوق تا پای جان می ایستد  و از بیان حقیقت  آگاهانه فرار میکند. بدینوسیله از عیبی احتمالی معشوق به هر وسیله ای پرده پوشی میکند. حتا در مقابل آشکار ترین نشانه ها مثل بیوفایی نیز، عاشق واقعی، سعی بر فراموشی و یا توجیه آن عمل معشوق دارد. و این سخاوت و بذل و بخشش بدون شک  فقط و فقط قدرت عشق و دوست داشتن است. که من امروز در طرفداران ریس همه شمول، شما بخوانید ( عاشقان) پر و پا قرص دوکتور عبدالله دیدم. شگفتا که این گروه عاشق در اوج شکست همیشه گریز گاهی دارند و  برای آنکه معشوق در ذهن شان تخریب نشود سیاه را سپید میبینند. من به اینها حق میدهم اینکار طبیعتن از دوست داشتن بیش از حد می آید .. شاید این دوست داشتن کور و عمیق بیشترین صدمه ها را روزی به خود این سینه چاکان  بزند! اما اینها از پشت نمی افتند به مقتضائ شاعر - دشنام کز دهان تو باشد شنیدنی
دوم : اما زمانی که وارد فضای تنفر میشویم درست عکس این حالت است. این دسته با تنفر عجیبی، ویدیو های از سخنان اخیر داکتر را که پیش از انتخابات بیان داشته بودند، به عنوان سند خیانت پیهم نشر میکنند. سخنانی که اصلن آنها را باید استثنایی بر قاعده دانست. زیرا همگان این نکته را میدانستند که قاعده کار داکتر در گذشته مبارزه آرام، برای مطرح شدن خودش به  عنوان دوم نمره غیر پاسخگو بوده و بس. ایشان بیست سال است همین تیپ را می پسندند و همین راه را  انتخاب کرده اند. و در این کار و مبارزه نرم خود هم همیشه موفق اند. کاری نمیشه کرد. حتا اگر آدم با چشم سیل بین در همان سخنان پیشا انتخاباتی ایشان بدقت توجه کند میبیند که، هیچ حقیقتی در آن جملات مهمل جناب شان وجود نداشت، بلکه پوست و پرده های نازک از پنهانکاری و دروغ قراردادی سراپای وعده هایش را لاپوشانی کرده است! به عنوان مثال ایشان در برابر سوال که اگر رئیس جمهور شدی خانواده ات را به کشور بر میگردانی فرمودند باز همو ساعت و همو مصلحت! این به معنی این که یا ایهالناس من رئیس جمهور نمیشوم نخواهم شد. ولی کسانیکه تجاهل العارفانه میکنند و منتظرند تا خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون گناه خود شان است نه از داکتر
 شوربختانه در طول زندگی فقط همین امروز درست متوجه این نکته شدم که گرداب تنفر چقدر عمیق است!!!! وای وای از دنیائ تنفر. از یگان پاسخهای تند در برابر کامنت های ماست مالی شده موافقان، فهمیدم که دیگر میزان تنفر نسبت به دوکتور خوشتیپ ما  بحدی بالا رفته که حتا بعضی ها دوست ندارند، ذهن شان اندکی هم در جریان اصل قضایا قرار گرفته و روشن شود.برعکس آنها به هر چیز و وسیله ی که در راستای ازدیاد تنفر کمک کند، چسپیده اند ... حتا متوجه شدم بعضی ها، اجازه ی دفاع بهتر است بنویسم (توجیه )را به تیم عاشقان نمیدهند چون طبیعتن  با دفاع آنها از میزان تنفر کاسته خواهد شد
بزعم خود شان ممکن است دیگر فضای تنفر آنطور نباشد که در ذهن دارند   
اما نویسندگانی زبر دست و دانشمندی هم این موضوع را با دید علمی و واقعبینانه به تحلیل گرفته اند و در پایان سوالاتی مشکلی را با خواننده ها مطرح کرده اند ! سوالاتی عجیبی که پاسخش سهل نیست! سوالهائ چون: اگر شما بجای داکتر عبدالله میبودید چه میکردید؟ اگر فلان شخصیت تاریخی امروز زنده میبود چه میکرد؟ آیا بنظر شما این پا پس کشیدنها از ترس است یا هم بر روال برنامه دقیق و از قبل طرح شده ؟ و دهها سوال دیگر
هرچند بخوبی معلوم میشود که بعضی از نویسنده ها  در نشان دادن تصویرها و یا کالبد شگافی متن موافقتنامه چندان دست باز ندارند. آشکار هم نیست که آیا این امتناع از محدویتی ناشی میشود و یا هم میخواهند دیگران را در پاسخ اصلی سهیم کند تا خواننده گان  بخش ناگفته و نانوشته را خود شان خلق کنند
اما در مورد پرسشهای که دوستان نویسنده مطرح کرده اند همینقدر باید بنویسم که اکثریت قریب به اتفاق آدمها در سمت و سوئ باد و در مسیر خودبخودی  دردریائ زندگی  تن می سپارند و رضا به تقدیر الهی میدهند.عده ای قلیل در این مسیر کامیاب و ثروتمند می شوند و عده ای هم سرخورده ؛ مایوس و زانوی غم  بغل میکنند. و اسفا که برای رهایی از مصائب زندگی به مواد مخدر پناه میبرند.، عده ای هم سردرگم و سرگردان گناه عدم موفقیت خود را به گردن زمین و زمان یا این و آن می اندازند که رئیس مصالحه ما بدون شک از  همین قماش مردم است! اما این مسئله مثل آفتاب روشن است که :گناه قسم اش به گردن هیچ کس انداخته نمیشود لهذا به پاسخ سوال اول شان فقط در همین مورد میتوانم مختصرآ بگویم که اگر بجای شان میبودم قسم نمیخوردم. تحلیف نمیکردم!
ولی هستند یگان، یگان آدمی که تعداد شان در جهان بسیار اندک و شاید هم انگشت شمار باشند، آنها خوشبختی را در مسیری دیگر میجویند. آنها در فراز و فرود زندگی همرنگ جماعت(امریکا) نمی شوند و علیه وضع موجود با دست خالی و بدون دالر می ایستند و در راه زندگی بهتر آستین ها را بالا میزنند. آنها بر خلاف جهت باد و بر عکس رود زندگی حرکت و شنا می کنند. آنها به جای لعن و نفرین به این و آن با حرکت های حساب شده ، خطر میکنند و دل به دریا میزنند. سختی های زندگی و رنج و دردهای بی پایان مسیر راهشان را به جان میخرند. آنها اینکار را نه برای آن که شغل و مقامی بدست آورند انجام میدهند نه برای دریافت رتبه مارشالی نه برای رئیس فلان شعبه ! نه برای اینکه ثروتی به چنگ بزنند و باد به غبغب بیندازند. بلکه در راه آرمانهای والای انسانی اینکار را انجام میدهند. این گونه آدمها شرف و آبروی زمین هستند که با هیچ گنجی در جهان قابل مقایسه نیستند! هدف آنها در زندگی تولید مثل و تشکیل خانواده و اسم و رسم نیست بلکه خود را هیچ در هیچ در راه پیچاپیچ وپر شکوه آینده می دانند.  آمال و آرمانهای آنها با دیگران از زمین تا آسمان تفاوت دارد. زیرا آدمهای معمولی با مرگ هایشان پایان می یابند اما آنها با مرگ هایشان آغاز میشوند و در فراسوی زمان  ادامه می یابند و جوانه میزنند و برگ و بار می افشانند. هیچکسی که در سایه اینگونه آدمها راه رفته باشد نمیتواند مثل اینها باشند. اینها آدمهای ویژه هستند

.
عکس کاپی از بی بی سی 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

آرزو ها در " لَیلَةُ القَدر"



شب قَدر و امید بستن به تحقق آرزو هائ  بلند بالا

اگر مبالغه نکنم حتا از همان آوان کودکی با اسم و رسم" لَیلَةُ القَدر" آشنا بودم. مادر و پدر مرحومم این شب را با ختم قران گرامی میداشتند. مادرم هر ساله از شب بیست و هفتم ماه رمضان بنام شب لیله القدر تجلیل میکرد. و با مهیا کردن سفره نسبتآ رنگینی ما را به نیایش بدرگاه پروردگار فرا میخواند. منیب الله جان، دوست و هم صنفی مکتب ابتدائی، که از یک خانواده روحانی اهل طریقت بود در هر رمضان راجع به خاطره های اجداد و بزرگان خانواده اش از این شب بزرگ برایم حکایتهای جالبی میگفت و اسحاق جان غفوری دوست همدل و هم صنفی عزیز دوران محصلی متنی زیبائ عاشقانه ای را از  شناخت این شب در کتابچه خاطراتش نوشته بود که هیچگاه فراموشم نمیشود.
اما اکنون پس از گذر اینهمه سال؛  شب قدر دیگر؛ مبدل به آئینه ئ تمام نمای خاطراتم گردیده است، خاطراتی که هنوز به دیوار آرزو هایم با میخ زرین امید آویزان شده است. هر رمضان بی اختیار در برابر این آئینه قد نما می ایستم و به دقت به چهره ام نگاه می کنم. چهره ای که گذر بی رحم زمان جای پای بسیار سنگین خود را بر آن نهاده  و خاطرات تلخی  در جعبه سیاه زندگیم از خود بجا گذاشته است..
آری جعبه سیاه زندگی یا همان "لایف ریکاردر" آدمی ، در واقع فلم ثبت شده ئ همان آرزو های درشت رویایی آدمیزادست که مانند فلایت ریکاردر هواپیما، تحت هیچ شرایط از بین نمیرود. بگفته منوچ کمار حتا با سوختن تن آدمی نخواهد سوخت.!، فقط با این تفاوت که برای زبان باز کردن آدمی در باز گویی از رویا های زندگی اش، تلنگری نیازست! مثل یک تکرار با شکوه، همانند شب زیبائ قدر و فرصت دوباره ایستادن در برابر آئینه آرزو ها، که هر بار در ژرفنای چشمانت خیره  گردی! نشانه های اندوه ،شادی خود فریب، عشق وامید  را ببینی!.
بهر حال  ویژگی این شب علاوه بر قدیس بودنش که قرآن در سوره های قدر و دخان از آن یاد آوری کرده ؛در  وجه تسمیه اش نیز نهفته است. واژه ای قدر به معنی اندازه و به تعبیری مقدّر شدن امور را میگویند. از منبر های رمضانی پس از نماز های تراویح بسیار شنیده ام که : مقدر شدن  یکساله امورات آدمها در همین شب صورت میگیرد. پس نیایش در این شب میتواند لوح تقدیر یا قضا آدمی را تغیر و قدر اش را بسوی نیکی ها، خوشبختی ها و رستگاری ها در سال پیش رو رهنمون کند. باری از دوست عزیزم حاجی همایون شنیدم که گذاردن هزار رکعت نماز و نیایش در این شب  آرزو های پنهان و هویدای دل آدم را محقق میکند. با اینکه میدانستم ماهیت پدیده امید در این نیست که « آنچه آرزو کردیم صد در صد محقق شود»، بلکه تنها بر اساس همین فرضیه که لا اقل«امید وار باشیم...» این نیایش را تجربه کردم. کافیست بگویم  از این تجربه فقط همینقدر آموختم که شخصی امیدوار وضعیت فعلی را به عنوان وضعیت نهایی نمیپذیرد  و برای تغیر اوضاع به مبارزه بر میخیزد. در راه مبارزه اش از پروردگارش مدد مجوید  و همین چرخه امیدواری که میشه آنرا زندگی نامید تا سال های بعد و شبهای  قدر  دیگر تکرار میگردد. چونکه  تجربه ثابت ساخته که تلاش در راه تغیر و دلچسپی به زندگی میتواند نخل امید را حتا در دل هائ که وسوسه ی تسلیم به نومیدی در آن جا گرفته است، دوباره به جوانه  آرد، بشگفاند  و آزادانه، سربپیچاند. بعد هم بزعم سعدی:
 گر نشد از سعی کار من تمام – من در آن معذور باشم والسلام.

در جوار مکتب ما، باز گل خان شوقی، مالک مغازه ۵۵۵
 شهر نو غزنی ابزار بازی کودکانه ای را میفروخت بنام "جنجال". هم نسلان من اگر بیاد داشته باشند این جنجال مرکب از ، تعدادی توپک های کوچک صیقل یافته ، درون یک جعبه مدور ، مربعی یا هم مستطیلی از درون راهدار شیشه ای پلاستیکی بود که  تلاش کودکانه ما  برای در کنار هم نگه داشتن توپک ها، یا سمت و سو دادن دلخواه، به  ترتیبی که در ذهن ما  متصور بود، کاری بیهوده ای بود. زیرا با اندک ترین حرکت جنجال، توپک ها، بنا به ذات مدور شان به هر سمتی که دل شان میشد می لولیدند  نه  به آن سمتی  که احتمالات ذهن کودکانه ما آن ها را هدایت می کرد. ما سعی خویش را میکردیم اما در مواردی تنها قادر میشدیم چند تا ازین توپک ها را بسمت و سوی مطلوب خویش رهنمون کنیم. در غیر آن وقتی خسته میشدیم فقط می توانستیم بنشینیم و لولیدن آنها را به میل خود شان تماشا کنیم، و از نظر من این به این معنی است که زندگی آن گونه که ما خواسته ایم در جریان نیست. و.
از اینروست که به باور ما، شب قدر در ذات خود یک پناه است یک پناهگاه امید!  و با صراحت میتوان نوشت که :خوشبینی نسبت به حلول و گرامیداشت از این شب متبرک ،بیشتر بر  اساس رهایی  از قلمرو افسردگی؛ طلوع  کورسوئ امید  و محقق شدن رویائ آدمی که پیامد های مطلوبی را در ذهن آدم متصور و پیشبینی میکند بوده است. هویداست که مقوله امید با هر بهانه که بدل راه یابد، آدم را در راه اهدافش مصمم تر میکند،تا  برای محقق شدن آرزو هائ دیرینه اش حد اقل در همین ده شب اخیر رمضانی بر دفتر سپیدش، نوید تازه ئ را رقم زند.  با نیایش تغیر در قدر مقدّر امید ببندد. در راه آرمانش هدف بگذارد. تلاش زیاد بدارد. تا ره آورد این هدف و تلاش تازه، درختی پربار و میوه ی شیرینی که دلش آرزوئ چیدنش را دارد باشد.
آری! امید زندگیست! آدمیزاد فقط با امید زنده است.  در راستای همین امید است؛که آرزوهای بلند بالا و رنگینی  را در سر میپرورانیم.  سپس همین آرزوهاست که بر اعماق قلب آدم نور امید می بخشد و  در فراز و نشیب های زندگی بویژه در تاریکی ها بر لبها گل لبخند میشگفاند و همینست زندگی و رسم زندگی .
بلی! امیدوار بودن و توکل کردن کار بسیار نیکوست. نا امیدی آب پلیدی است که از چشمه ی آلوده میبرآید، انگیزه را میزداید و شور را از قلب آدم میرباید.یاس و نا امیدی از اینکه بخت با من ناسازگارست و چرخ فلک حمایتم نمیکند همیشه آدمی را ورشکست تر میکند.
اما بالاخره روزئ هم فرا میرسد که انگار آدم در میان فریاد های وحشت زده غرق در عرق از خواب می جهد. اندکی طول میکشد تا بخودش آید اصلا باورش نمیشود که تمام عمرش مثل خواب در یک امید واهی گذشته و دهها شب قدر را بدون هیچ دستاوردی پشت سر گذشتانده
   آنگاه از داشتن اینهمه امید واهی بر آرزوهای محقق نشده اش خشمگین میگردد و  شاید پس از این دعائ شب قدرش این باشد که : خدایا لطفی کن!. این جعبه سیاه خاطره، این کوله بار آرزو را از ذهن و پشتم بردار و بیندازش در پشت کوه هندوکش یا هم در  ته ای  دره ای خیبر؛ یا هم در بحر اتلانتیک؛ یا هم بگذارش در نوک قله پارو پامیزاد؛ یا هم  ... نمی دانم و اهمیتی هم نمی دهم کجا! اما بردارش
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
**************
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است          
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است