۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

یادی از زندان بینی کوه باد در سفر غزنه

غزنه - بهار - ۱۳۹۴

چند روزی است غزنه ام سرزمین سنائی و لایخوار. آرامگاه بیرونی،بهلول ، محمود  و دهها فرزانه دیگر. نزدیک به هزار سال است که اینها درخوابند. بی خبر از حکمروایی حاکمان که زیر پرچم های رنگارنگ گاه سیاه، گاه سرخ، گاهی سبز و زمانی هم سپید جهل و جنایت می آفرینند. طوریکه بعد دوره طلایی غزنویان بر دروازه هنر، فرهنگ، مدنیت، گلخن و میخانه شهر قسمآ قفل زده و در عوض درب تزویر و ریا گشوده اند. مضاف بر اینها خرقه پوشان سالوسی هم با آتش افروزی بر خرمن هستی این شهر  دمار از روزگار شهر در می آورند. اینها در پهنه ای صد ها سال با خرقه های آلوده به فسق و فساد، که بدون شک مستوجب آتشند در تبانی با حاکمان شریک جهل وجنایت اند..

با اینحال خوشبختانه روح فرهنگ و ادب در این شهر هنوز نفس میکشد. شعر و موسیقی بخش جدائی نا پذیر بومیان این شهر است. هنوز عزیز غزنوی عاشقانه ترانه "بپاس آشنایی " میخواند و دهها شاعر معاصر غزنوی دیگر با اشعار ناب شان  انار های سرخ بر درخت عشق  می آفرینند.

آهنگ سفر به غزنه

نزدیک به ده روز ست که با هنگامه فرا رسیدن بهار، در کابل بودم. نمیدانم
 چگونه دفعتن تصمیم گرفتم در یک چنین روز هائ که برادرم نیز برای کار رسمی در خارج از کشور رفته بود بسان یک زائرعاشق هوای زیارت غزنه کنم . انگار هوای غوطه ور شدن در  مسیر  سبز و نه چندان کوهستانی که بچشم من گوشه ای ازفردوس زمینی است چنان در سرم زده بود که از آهنگ سفر بجز یکنفر همدل به هیچ کسی دیگری نگفتم. صبح زود به سواری تویوتای کرایی بسوی غزنه راه افتیدم هنوز ساعت ۹ نشده بود که چشم انداز جوش شگوفه های درختان آلو زردآلو وگیلاس از دهکده روضه  در کنار راست سرک نمایان و مرا بیاد دوران کودکی و چمن آلو های باغ ما  با آن درخت زرد آلوی بزرگ کج شده با شاخه پهن کرده که بخشی از شاخه هایش آویزان برصحن  جویچه های تاک شده بود می انداخت. مغروق همین افکاربودم که موتر در نزدیک جاده ولایت توقف کرد. پس از پیاده شدن از موتر در حالیکه شاهد تغیر عجیبی در دو سوی جاده های شهر بودم قدم زنان به پیش میرفتم. بازار با زرق و برق  اموال ایرانی پاکستانی غرق در موسیقی هندی است. اما انگار من از دور صدای کوبیدن چکش مسگران را می شنیدم. آری همینجا زمانی بازمحمد مشهور به ( بازی) مسگری میکرد. و سراج همصنفی ما بقالی داشت. به سوی جاده بزازی پیش میروم این بار صدای چکش مسگری بصیر پسر عمی گل را میشنوم. از بزازی اینسوی جاده آهنگ زیبای احمدظاهر با شعر مولانا ( رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن) بگوشم می آید. با خود میگویم آیا اگر مولانا در این شهر می آمد نه با ضرب آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب بلکه با ضرب چکش بصیر در میانه همین بازار نمی رقصید؟ از کوچه پس کوچه های بیر و بار عبورمی کنم بر دهانه دکان مسگران می ایستم. یادم میاید صبحانه هنگام رفتن بمکتب لحظه ای پیش بصیر می ایستادم و گاهی درزیرنخستین تشعشع نیزه های طلائی پرتاب شده ازخورشید صبحگاهی بالای دیک های مسی که چکش بصیر بر آن ها روزی قبل خورده بود انعکاس برق خورشید را می نگریستم، و با کنجکاوی از بصیر در مورد کار و درآمدش میپرسیدم.همین حالا فکر میکنم شاید مولانا با پرواز خیال به همین سرزمین بدیدار سنایی آمده و از همان برق تشعشع خورشید بر دیگ های مسگری مدهوش شده و سپس دستار از سر گشوده و آغاز به سماعی مستانه کرده است.از خیاطی ها بویژه دوکان خیاطی عبدالهادی دوست و هم صنفی ام و خانه ای همصنفی عزیزم انجنیر سید ابراهیم اثری نیست. سرانجام راهم را ادامه داده به عالمی مارکیت میرسم و درب دفتر اسدالله جان عالمی را دق الباب میکنم.

اسد جان از دیدنم هم متعجب و هم شادمان میشود.بزودی برایم در آن صبح نیم چاشتی قیماق خاص کُشک تهیه میکند و در میان هزاران راز و نیاز  و خاطرات مشترک از اروپا و وطن از برنامه ام میپرسد؟ میگویم برای دوشب آمده ام و جز دیدار غزنه و دوستان کاری خاصی ندارم. میپرسد دیدار را از کجا بیاغازیم؟ گفتم نخست ترجیح میدهم پیش دو دختر خاله ام یکی در قلعه آزاد و دیگری در جنب امام حداد فاتحه خاله عزیزم بروم. از راه در قلعه اکرم خانه پسر عمه ام حاجی صاحب ظاهر که حکم کاکا را برمن دارد میروم. دیگر فقط یک زیارت گردی و بس! با خوشحالی میپذیرد و میگوید هم موتر در خدمتت است هم موتروان هم خودم!  در این اثنا عبدالوهاب خان مالک دواخانه عالمی مارکیت، با خنده داخل اتاق میشود و پس از سلام علیکی و خوش آمد گویی میگوید: امشب خانه ما هستین و بدون اینکه عذر مرا بشنود میگوید مه خبر دادم مذهبت شور خورده نمیتانه یکی و خلاص! او رفت ولی من رو به اسد جان کرده گفتم : باید نصیر جان فیضی، حاجی قاری، حاجی همایون، حاجی زمان،  کپتان احد قلندری و دهها دوست و هم صنفی را ببینم ممکن بند بمانیم!! میگوید: میشه همه اش!  میشه امشالله تعالی!هردو پاهین میائیم و سوار موتر شده گشتی در شهر میزنیم. شهر دیگر آن شهر کوچک که من در ذهن داشتم نیست. اینجا پایتخت تمدن های اسلامی است و شبیه به شهر های زاهدان یا شیراز ایران شده است. هنوز در نواحی قلعه امیرمحمد خان که دیگر اکنون شهر شده گشت میزنیم که تیلفون عبدالوهاب می آید و میگوید که باید با او روانه خانه اش در ده خدایداد شویم. راه کج کرده به عبدالوهاب میپیوندیم. و سپس با دو موتر از جاده ای اسفالت شده و پر تردد از میان قلعه برگد و قلعه عشرت عبور کرده سوی ده خدایداد میرویم .

کوچه باغ های "قلعه عشرت" ،"قلعه برگد" و"ده خدایداد" غرق در عطر شکوفه های درختان آلو و گیلاس که با زیبائی دختران سیاه چشم،با گونه های گل انداخته مخلوط شده است شبییه اند.نسیم بهاری گیسوی درختان رامی گشاید بر روی دیوارهای گلی باغ ها پهن می کند.در همین اثنا میپرسم این راه چه وقت قیر شده و بالاخره از کدام قریه ها عبور میکند؟ عبدالوهاب میگوید اول تا بینی کوه باد  ساخته شده بود بعد ..

خاطره زندان بینی کوه باد

با شنیدن نام "بینی کوه باد " گوئی زمان در نظرم به عقب بر میگردد. ساختمان گلی و سفید زندان غزنه که احتمالن نه با گچ بلکه با گل سپید اسلم خان سپید شده و در زیر نورخورشید ظالمانه می درخشید، در پیش چشمانم مجسم میشود. ناقوس بزرگ زمان غمگینانه تن بر دیواره های خاطره می کوبد. و شیپورهای خاموش شده فریاد های زن مظلوم و تنهای وردکی ابی ملالی همسایه را بگوشم میرساند. زندان بینی کوه باد زمانی زیباترین فرزندان این آب خاک را بجرم آزاده گی در خود جای داده بود و هر از گاهی آزاده ای جان برکف را قربانی نظام می کرد که چرخ آن جز با خون آزادگان ورنج وستم دادن بر مردم نمیچرخید.

آری سال ۵۷ بود. پدرم را انقلابیون قهرآ به قندهار تبدیل کرده بودند و خانه کاکایم که شریک یک محوطه بودیم را به یک مرد مسن که ولسوال میگفتندش به کرایه داده بود. او با زن و یک دختر یکنیم ساله بنام ملالی آنجا میزیست. ولسوال از وردک و آدم مغروری بود. کلاه قره قول را سر دو ابرو میگذاشت و در اخیر هرماه پنجصد افغانی کرایه خانه کاکایم را می آورد و بدون هیچ سلام و کلامی تسلیمم میکرد. او در ولایت غزنی ماموریت داشت. اما در زمان داوود خان ولسوال بود. شبی نزدیکهای شام ابی (مادر) ملالی خانه ما آمد و گفت ولسوال خانه نیامده! مادرم در حالیکه میترسید مرا با او فرستاد و سرانجام دانستیم ولسوال محکوم به قهر انقلابی شده و زندانی شده است. یک هفته بعد پس جریان اشکهای مظلومانه ی مادرانه، در میان فریاد های این زن مظلوم، مادر این زن از کابل به غزنی آمد که به او انا میگفتیم! روز جمعه من با انا و مادر ملالی گادی گرفته به زندان آمدیم و من طی یادداشتی به ولسوال نوشتم: که ملالی و مادرش خوبند و اشیای ذیل را برایت آورده ایم و همه در عقب دروازه منتظریم. عسکر لست را برد صاحب منصب سر نوشته ام را خط زد و دقیق یادم است که ولسوال در پاسخ نامه ام فقط نوشته بود – دو جوره کالی – ۱۵۰ افغانی، یوه چپلک یوه قدیفه ما ته ورسیده په الله موسپارو! از گریه ها و فریاد های انا و ابی ملالی نمیتوانم چیزی بنویسم. کاش آن گادی وان زنده باشد و به حرف آید اما صرف جا دارد همین امروز که هفتم ثور اس با ذکر همین خاطره یادی از این روز نحس کنم. خلاصه از مقابل زندان عبور می کنیم و به ارواح گردن کشان سر افراز که حتا بر سر حلقه دار ظلم کمونیزم سرود آزادی میخواندند اتحاف دعا میکنیم.

طبیعت بهاری غزنه  


شب عبدالوهاب جان میزبانی و پذیرایی بسیار مجللی از ما کرد که باید ازش اینجا هم سپاسگذاری کنم.  فردا اسد جان عالمی انگار برنامه باز دید از دوستان را جمع منطقه نوردی و گردشگری تدارک دیده بود. لهذا از سر راه اول بدیدار دوتا مینار دوران باستان رفتیم. خوشبختانه سرکها تا پای این دو مینار اسفالت شده و چنان بنظر میرسد که این دو منار شب هنگام بردو گوش سیاره زهره خود را می آویزند تا فردا دوباره بر ایوان های سنگی قصر پیروزه سلطان غزنه  به آرامی دو گوشواره فرود آیند. سپس از قلعه پس حصار گذشته و ضمن دیدار از خانه کاکای بزرگم از طریق  جمع اولیا به شهر آمده  و خانه پدری  جوی اته گه، جوی حیدرک، چشمه شیخ عطار را سیر کرده بخانه اسد جان برگشتیم. در کنار این جوی های آب،که خاطرات کودکیم را مجسم میکند. بویژه وقتی باری مرا آب با خود برد و اگر سقا به دادم نمیرسید. امروز بگفته خیام با هزار ساله مردگان سر بسر بودم. به چشمه چشم میدوزم، عجب بیکران سخاوتی دارد این چشمه ها! گیاه را می نوشاند،  زمین را می پوشاند،  چشم ها را می نوازد،  زندگی می بخشد و بی منت از خود مایه میگذارد. واقعن چشمه ها را برای بی ریایی و خلوص آن همیشه می ستایم. بهر صورت پس از صرف نان چاشت نخست به لیسه سنایی و سپس به قلعه آزاد خان رفتیم.در این مسیر طبیعت در اوج زیبائیست.جنگل با دریای که اکنون مثل موش دم خود را جاروب میکند می آمیزد، اما همین دریا با کشتزار،های غرق شده در رنگهای شاد ازرنگ سبزروشن ساقه های گندم تا رنگ های شاد چنار ها و بیدهای عاشقانه، مجموعه ای را که شادی جز جدائی ناپذیر آن است میسازند. دختر خاله ام را که خداوند رحمتش کند پس از دهه ها دیدم و عکسی یاد گاری با حاجی صاحب یعقوب گرفتم. از آنجا بخانه حاجی صاحب محمد ظاهر در قلعه اکرم رفتم خداوند او را نیز قریب رحمتش بگرداند. از دیدن او خیلی جگرخون شدم! او روشنایی دیده گانش را از دست داده بود و حالش خوب نبود. 

او زمانی در این شهر مردی بود یک سر و گردن بلند تر از هم نسلانش! او تمام مظاهر تمدن آن روزگاران را داشت. هم مامور شیک پوش دولت بود و هم زمیندار و خان! در ریاست زراعت دریشی لکس و بالاپوش تریویرا میپوشید و در بازارلنگی اسپیشل و لباس مرتب تترون جاپانی سینه دوزی بتن میکرد. هارمونیه و رباب، بایسکیل چینایی، گیس و تیپ ۵۳۰ که از مظاهر تمدن آن روزگاران شمرده میشد داشت.اما امروز حتا نور دیده گانش را از دست داده است. زندگی همینست؟ مثل یک دیوار نیمه ویرانه گوشه ی می افتی  نه نسیمی، نه آفتابی، نه بارانی منتظر بمان تا دنیا تمام شود. پس از  وداع با او به  زیارت حضرت سنایی صاحب و هدیره پدری رفتم. و از انجا بخانه دختر خاله دیگرم و عمه زاده هایم در حالی رفتم که طبیعت در اوج شکوه بهاری، در اعتدالی که آرامشم می بخشید دلنوازی میکرد یادش بخیر! جائ عزیزان خالی! در برگشت از گردشگری و دیدار دیدم نصیر جان فیضی، حاجی صاحب زمان، حاجی قاری مرحوم!هرکدام برای دعوت بدیدارم در عالمی مارکیت آمده اند اما نصیر جان فیضی که مرد بسیار هنرمند و عیار صفت است بر دیگران پیروز و شب همه ما را بخانه اش مهمان کرد و شبی خوبی را با موسیقی گذشتاندیم. یادش بخیر! یاد همه دوستان بخیر روح رفتگان شاد

 


۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

دو غزل در دو هوا

بت

چه در سیرت، چه در زیبایی یکتا اولين هستي
تو رويايي ترين موجود در روی زمين هستي
به قول مولوی شک الیقین اندر نگاه توست
بسان معجزه، حق اليقين، عین اليقين هستي
من از خال برِ رو و زنخدان تو فهميدم
كه پُر از جاذبه زانوار عشق آتشين هستي
لبانت آنچنان زیباست که در تشبیه نمی گنجد
بشهر گل تویی هنگامه خوشبو آفرین هستی
رومان سبز پری با عکسهایت می شود تمثیل
تو گاهي زرد پری سان و گهي هم یک چنين هستي
پس از روزي که در گوشم سلام گرم تو بنشست
فقط تو در همه دنیا به قلب من قرين هستي
گدا گر دست تو گیرد رسد بر مسند شاهی
قسم تو مثل دستان خدا در آستين هستي
زبان دهر گر روزی به حرف آید همین گوید
تو در اولاد آدم از همه کس بهترين هستي
ولی من آرزو دارم که از تو بشنوم تنها
تو تنها نزد من عشقم «اميرالعاشقين» هستي



عبیر مهر 
زین حسن گر خدای قشنگی اساس کرد
صد کهکشان ز نور مهش اقتباس کرد
آهن ربا و قطب زمین از دو چشم او
جذابیت به محور مرکز قیاس کرد
چون قرص مه به ابروی تو میگشود چشم
از حرص شد هلالی و  تقلید داس کرد
امواج گل ز پیرهنت رنگ و بو گرفت
رنگینی از شفاف بلورش سپاس کرد
بینم عبیر مهر به یلدای طره ات
شه طارم فلک به عذارت مماس کرد
پائیز در بهار که شیدای تو شده
برگریز فصل پیرهنت حق شناس کرد
تقویم عکس از سر کلِک تو بر ملاست
یاران به یادگاری همین التماس کرد
این زندگی حکایت یک پیرهن بود
آنرا بتن چو میکنی جمع حواس کرد
من بسته ام چو دکمۀ اول به اشتباه
زین اشتباه که رفت کج از چی هراس کرد
اینک که خیلی دیر دل من در اشتباه ست
بیم و شکیب حسرت و حرمان و یاس کرد

-------------------------------------------------------------------------------------------
شه طارم فلک ؛کنایه از خورشید است

۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

برگشت دیگری از کام مرگ

عملیات ژوره

خوست تابستان ۱۳۶۵

از یک هفته بدینسو وقتی میخواهم سلسله نوشته های خاطراتم را دنبال کنم.با تایپ هر واژه سیمای عزیزانی در برابر دیده گانم ظاهر می شوند. که با یاد آوری از مرگ و زندگی هر کدام روحن شکنجه می شوم، جسمن به دار آویخته می گردم،با جنازه های سوخته و تلنبار شده تک تک شان اشکریز میشوم. گاهی هم در عالم رویا به گورستان های غریب وبی نام و نشان شان می روم و خاک شدنشان را نظاره می کنم! سرانجام خورد وخمیر قلم بر زمین میگذارم وانگشتانم با زنجیر اسیران قفل میشوند

آری!  این نوشته ها سرگذشت یک نسل اند، نسلی که در راه ایفای وظیفه "صداقتمندانه" جان دادند و دریغا  که این اجرای صداقتمندانه وظیفه  نه برای خودشان  بود و نه برای عشق شان و نه هم برای خدمت به آبادانی سرزمین شان بلکه نوعی ساده انگاری، اجبار زندگی، تحمیل دهر ویاهم... راست بگویم هنوز نمیدانم اسمش را چه بگذارم؟ زیرا وقتی کتاب "ابله" شاهکاری از داستایوفسکی نویسنده پر آوازه روسیه را،خواندم  بیش از حد به بی ارزش بودن " صداقت" در دوران "دروغ و نیرنگ" پی بردم. که نسل من در واقع قربانی همین نوع صداقت ها در ی چنین دورانی بودند و اینک مشت نمونه خروار رویدادی را از حافظه ام با امانتداری تقدیم حضور تان میکنم

صبحگاه یک روز آفتابی در فرودگاه خوست، ما پرسونل غند هیلیکوپتر با قطعات کوماندو و سایر نیرو های ارتش در صفوف نظامی ایستاده بودیم. برید جنرال محمد آصف شور بحیث قوماندان عمومی عملیات ژوره، با رژه و سلام عسکری آمادگی قطعات را برای نبرد به معاون لوی درستیز قوای مسلح افغانستان تقدیم کرد. معاون لوی درستیز یا فرمانده کل قوا پس از صدور دستور "ستری مشی"(خسته نباشید) و "آرام سی"(راحت باشید)  به ما، قوماندانان صنوف مختلفه ارتش را نزد خویش  فرا خواند. سکوت مبهمی حکمفرما شد. سر انجام دگروال رسول خان پیلوت قوماندان غند، با برگشتش آن سکوت مبهم را در هم شکست و حال قشنگ چنددقیقه ای همه را خراب کرده گفت:وظیفه ما و شما دیسانت قطعه کوماندو در دامنه کوه ژوره است. ما پنج جوره یعنی ده بال هیلیکوپتر باید هر بار یکصد و شصت سرباز را به محل دیسانت میکردیم. و آنروز باید حداقل چهار پرواز انجام میدادیم. تا لااقل ششصد و پنجاه نفر را در خط اول منتقل کنیم.نامهای عمله پرواز خوانده شد از قضا من با رسول خان و یک دگروال نورستانی که نامش فراموشم شده سرکشاف غند بود نخستین طیاره یا لیدر گروپ بودیم که دیگران باید ما را دنبال میکردند. رسول خان آدم دلاوری بود و خودش در صف مقدم بحیث رهنما همه پرواز میکرد. خلاصه هیلیکوپتر ها یکی پی دیگر بپرواز شده نخست رفتیم به محلی بنام لوی مزغور، تا از آنجا سپاهیان بخت برگشته کوماندو را گرفته به دامنه کوه ژوره پیاده کنیم.  تا ساعت یک بعد از چاشت ، سه بار این پرواز بدون کدام وقایع به خیر و خیریت و با موفقیت تمام شد.  سپس برای صرف نان چاشت بجای لوی مزغور برگشتیم به فرودگاه. در فرودگاه خوست روسها نیز در همان طعامخانه ما نان میخوردند. دیگ سوپ بزرگی که برگ پهنی روی سوپ آرمیده بود از سوی آنها  برای نان نمک شدن افغان -شوروی سرویس میگردید. بعضی ها بویژه پیلوتان جوره حربی که در شوروی تحصیلات کرده بودند با لذت از آن کاسه ای میگرفتند. اما من از بویش خوشم نیامد و نگرفتم. ظاهرن تا این لحظه عملیات موفق بود و در بالای میز غذا نوعی پیروزی بمشاهده میرسید.رسول خان خطاب به همه کرده گفت: لیکن من و سرکشاف صاحب دیگه پیر شده ایم پرواز آخر را!!! سپس سوی همه عمله بدقت دید و نگاهش را به مرحوم زاهد متمرکز کرده  گفت: میتانی لیدر همه گروپ باشی! زاهد با متانت گفت ! بلی صاحب! سکوت دوباره ای در هنگام نان خوردن حکمفرماشد. از طعامخانه برآمدیم. زاهد سوی هیلیکوپتر خودش رفت.در دلم گفتم ایقدر طالع خو ندارم که مثل رسول خان و سرکشاف از پرواز خلاص شوم لهذا  اینبار با هر که باشم از این مهلکه نجات نخواهم یافت. در همین اثنا دیدم قاسم و عارف آمدند و گفتند ما و شما عمله آخر یا فارمیترآخرین این گروپ هستیم.هیلیکوپتر را چالان کردم پرواز کردیم سوی ژوره!  در آخرین دور در ارتفاع پاهین بودیم که دیدم هیلیکوپتر زاهد در اثنای نشستن بزمین انفجار مهیبی کرد و سپس شروع به سوختن کرد! پروانه هیلیکوپترش  را هم دیدم که براساس قوه گریز از مرکز بسرعت بسوی کوه پرید. طیاره دوم که تواب و علی مدد در آن بودند و تازه بزمین نشسته بودند از زمین برخاستند ولی با اصابت راکت در اثنای برخاست دوباره بزمین فرود آمدند دیدم عمله طیاره را تخلیه کرده به سوی نامعلومی گریز می کردند. (آنها اسیر شدند). هفت طیاره دیگر هم یا بزمین نشسته بودند و عسکر تا میکردند یا هم در اثنای نشست بودند ولی ما در ده متری زمین رسیده بودیم که گریز گریز شروع شد قاسم دلش بود ماموریت را با نشستن و پیاده کردن کوماندو به اتمام رساند اما من و لالاعارف گفتیم منطقه را مخالفین گرفته اول خو همه کشته میشویم در ثانی اگر ما بگریزیم این شانزده عسکر بکام مرگ میرود و با این ترتیب با برگشتن ما قافله برگشت و اینبار هیلیکوپترم در هزیمت مقام اول را گرفته از دام مرگ حتمی نجات یافتم.آری تا ما نان خورده بودیم نیروهای جلال الدین حقانی تمام عساکر قطعه کوماندو را کشته و اسیر گرفته بود و برای برگشت ما دقیق دافع هوا را در جایی نصب کرده بودند که هیلیکوپتر از آن خطا نمیرفت و انگار برای آمدن ما دقیقه شماری میکردند. بدون شک اگر اینبار رسول خان لیدر گروپ میبود. بجای زاهد و فضل الرحمن هم صنفی ام، من قطعه قطعه در هیلیکوپترم سوخته بودم و امروز با هزار ساله مردگان سر بسر بودم..

در شفر مخابروی آنزمان که "شهید" را "قهرمان"،  زخمی را "رفیق" و "اسیر" را نمیدانم چه میگفتند؟پیلوتان هر هشت طیاره درهم و برهم  از وجود سه "قهرمان" و سه "رفیق" پیهم به مرکز گذارش میدادند. تلخبختانه در میان سه "قهرمان" حتمی، زاهد دوست صمیمی ام و فضل الرحمن همصنفی ام بود. که از همان لحظه ببعد واژه "قهرمان" با یاد آوری و تجسم چهره معصوم این دو، همیشه بر روحم شلاق میزند. بهر صورت در میدان خوست باز نخستین نشست را ما کردیم. هیلیکوپتر را خاموش کردم. و پس از خارج شدن عساکر کوماندو با قدم هایی شمرده و آرام از پله های زینه ای حلبی هیلیکوپتر پایین شدم. حس میکردم ذهنم برای پیاده روی همراهی ام نمیکند و بدنم برای خودش حرکت میکند یادم هست سرعت راه رفتنم خیلی پایین بود و انگار از قصد این کار را میکردم تا کنترول آنچه رخ داده و پس از این رخ خواهد داد را بدست بگیرم.خلاصه بدون گفتن یک کلمه به موتر جیپ رهنمون و به هوتل خوست منتقل شدیم. همینکه درب اتاق را باز کردم چشمم به بیک کالای علی مدد افتید که شکل توپ فوتبال  بود و همین دیروز سر آن تبصره کردیم و علی مدد خود آنرا سر سبیل میگفت! علی مدد از غزنی و یکسال از من در دانشگاه پیشتر بود. از صنف اول روابط خوبی داشت. بکس علی مدد با آنکه مطمئن بودم زنده است و همین اکنون که این نوشته را مینویسم هم بفضل الهی در هامبورگ خوش و خوشحال زندگی میکند. عرصه اتاق را برمن تنگ میکرد.انگار سر سبیل بمن فرمان بیرون شو را می داد. از تاق چند بار برآمدم بدون آنکه بفهمم کجا میروم اما در بیرون جتکه میخوردم و از خودم میپرسیدم که کجا میروی؟برگرد اتاق!آخر آنزمان پوره بیست ساله بودم. نمیدانم چرا همان عصر بدنم از من قطعن پیروی و اطاعت نمیکرد. زاهد از پغمان بود و وقتی در کندک چهار ستاژ را آغاز کردم احد جان دوست صمیمی ام همرایم معرفی کرد. خانه ما در یک مسیر بود. من ، زاهد، احد و چند تن دیگر از پیلوتان محمدالله لطیف از  یک لین بس صاحب منصبان استفاده میکردیم. پسر خاله اش که سید محسن نام داشت و پیلوت طیاره ترانسپورت بود نیز در همسایگی ما میزیست و گاهی زاهد را مجبور میکرد همرای ما از بس پیاده شده و یک ایستگاه را پیاده برود.گرچه آشنایی ما یکسال بیشتر طول نکشید اما هیچگاه فراموشم نمیگردد. پیلوت لایق و ماهری بود. خدایش ببخشاید.

میگویند و بسیار شنیده ام چون درگیری های ذهنی، نتیجه ای جز افسردگی و رنج ندارد.لهذا به خاطر آرامش، باید فکر کردن به گذشته را رها کنیم. اما واقعن میشود؟ امتحان میکنیم. با خواهش از دهر و تقدیم آهنگ دیگر اشکم مریز فال میگیریم

 آهنگ زیبای از ماری هوپکین و احمدظاهر


THOSE WERE THE DAYS  Mary Hopkin 
Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la... 

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say
.. 

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
La la la la... 

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same




دیگر اشکم مریز 

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

فرار از کام مرگ با یک غزل

دهم جدی ۱۳۷۲ مطابق شب سال نو ۱۹۹۴م کابل
غروب زمستانی زیبائ بود. کابل در نوعی آرامش قبل از طوفان بسر میبرد. از میکروریان سوم قدم زنان بسوی میکروریان کهنه می آمدم که متوجه شدم دقیق در سر پل میکروریان نیرو های جهادی موسوم به اردوی اسلامی مصروف سنگر کنی در دو سوی سرک اند. آنسوتر در اطراف بلاک آغاصاحب یا بهترست بگویم نخستین بلاک میکروریان کهنه عساکر دوستم تجمع کرده بودند. تعجبی نکردم آنروزها این نوع حرکتها عادی بشمار میرفت.لهذا بیخیال بمنزل سید ذکریا آغا در منزل چهار رفتم. تا پیام و نامه اش را که از پشاور آورده بودم به خانواده شان برسانم. ایشان روز قبل از پشاور بسوی تاشکند پرواز و تاکید کردند بمجرد رسیدن در کابل، بخانه شان احوال دهم. منهم ساعتی پیش بکابل رسیده بودم و درحالیکه هنوز گرد و غبار ناشی از راه را از تنم نه شسته بودم نخست از همه به مصطفی جان پسر آغا صاحب زنگ زدم. اما ایشان پس از سلام علیک مختصربدون اینکه به حرفم پوره گوش دهد گفتند: شب منتظرت هستم! فعلن خداحافظ! اینجا بیا باز شب ده قراری گپ میزنیم. منهم قبول کردم
مصطفی جان آنشب ده تن از رفقای دوران عسکری اش را مهمان کرده بود که با پیوستن من میزبان یازده نفر بود. ایشان با خوشرویی از من پذیرایی کرد.اما من از آمدنم در میان اینهمه دوستان نا آشنا شدیدآ پشیمان و معذب شدم.در پی بهانه بودم که در صورت ممکن تا آذان شام دوباره به کلبه ام برگردم.ولی محبت هرکدام از این دوستان تازه مجبورم کرد در یکی از دو میدان قطعه بازی تیکه و فیسکوت شرکت کنم. در نسل ما بدلیل نبود برق امکان تماشای تلویزیون و فلم میسر نبود فقط پربازی بهترین وسیله سرگرمی بشمار میرفت و منهم به همین دلیل ماندنی شدم
.خوشبختانه با آذان نماز شام برق آمد و نان شب را در روشنی خوردیم . تلویزیون کابل همانشب در تقبیح یازدهم جدی سالگرد حزب دموکراتیک خلق، برنامه ویژه داشت که همه ما بدقت آنرا دنبال میکردیم ولی متاسفانه حین سخنرانی آقای آریانفر برق دوباره رفت. با روشن شدن گیس میدان قطعه بازی باز چسپیدولی من برای سگرت کشیدن به بالکن آمدم. نگاهم در آن خاموشی و سکوت به سمت شاخه های کم برگ درختان که با بادهای زمستانی در گلاویز بودند پر گرفت . در حالیکه با دو دست به پنجره آهنی بالکن تکیه داده بودم عبور ابرهای مسافر از معابر آسمان کابل نگاهم را میخکوب خود کرد. نیاز بر ابر سواری و ابری بودن آسمان زنده گی چرتم را تا حدی خراب کرد که منجر به سوختن انگشتانم با سگرت گردید. یادم آمد امشب، شب سال نو میلادی است.غیر از همین آسمان بالای سر من که در تاریکی و سکوت بسر میبرد دیگر در تمام جهان در این موقع با نور و روشنایی جشن و هنگامه برپاست. دوباره به آسمان نیمه صاف کابل که دیگر چادر تیره اش را بر سطح شهر کاملن پهن و گسترانیده بود با دقت دیدم. ستاره ها به مانند فرشته هائ که زانوی غم در بغل گرفته بودند میدرخشیدند، به گونه ای که وقتی سویشان نگاه میکردی، فکرمیکردی که این ها نه ستاره بلکه بالون های آرزویی هستند که خبر از پر پر شدن و خاموش شدن زود هنگام شان میدهند. درختان جوار قطعه مخابره و پیش روی بلاک بی هیچ پوششی تن به باد پائیزی وسرمای زمستان داده بودند..در حالیکه دهها شهاب خفه کن از شش جهت گلویم را میفشرد، هزار فکر زیبای بلند و بالائ دیروزی، هزاران خواهش بجا و بیجای از ریشه خشکیده،از پیش دیده گان خسته ام رژه میرفتند. لافهای سالهای قبل مبنی بر اینکه: امسال بهار را خودم خواهم ساخت، در حالیکه برعکس بجای بهار پائیز همیشگی را برایم ساختم روحم را می آزرد.وقتی به دستانم ، بویژه به انگشتان کم رمقم که از اثر سوختن با سگرت هنوز سوزش داشت نگاه کردم ، حس میکردم اینها هنوز نوازش و شراره را میتوانند یکسان خلق کنند. بلی هنوز این دستهای ناتوان، با نوشتن واژه عشق، نگرشم را به گیتی عاشقانه میکردند، هنوز وقتی در دنیای خیال لای موهای، گم میشدند میتوانستم شعر بسرایم. لهذا اگر هم بار دگر کم آورند!!بدون شک شکر در کامم زهر میگردد..
غرق همین افکار بودم که مصطفی صدا زد! بیا همینجا سگرت بکش! بیرون یخ اس؟! گفتم سگرت تمام شده فقط میکروریان سه را میدیدم. کلکین های همسایه ها روشن معلوم میشه! آنها برق دارند. به اتاق بر گشتم و با مصطفی و مجتبی جان تا ساعت های دو شب سرگرم گفتگو و اختلاط شدم.آنسوی اتاق دو میدان تیکه سر گرفته بود. نمیدانم در میان اینهمه غوغا چسان خواب بالایم غلبه کرد و شاید یک یا دو ساعتی خوابم برده بود که صدای غرش نخستین شلیک تانگ و توپ از خواب بیدارم کرد. آری حمله ای قطعات دوستم همراه با گلبدین در نخستین بامداد اول جنوری سال ۱۹۹۴میلادی بالای قطعات دولت آغاز شده بود و دولت در دفاع از خود ظالمانه بلاک ما را بحیث خط اول دشمن هدف گرفته بود. بطوریکه بدون مبالغه از ساعت ۳ شب تا ۱۲ روز در هر چند ثانیه یک بار بلاک ما مورد شلیک یک موشک، هاوان توپ و هزاران مرمی قرار میگرفت.بعد از ظهر روز اول دیگر گپش از ثانیه به دقیقه ها رسید و تا روز هفتم و اعلام آتش بس شب و روز زیر باران آتش بسر بردیم. دیگر صدای یکی دیگر را نمیشنیدیم. تمام مسکونین بلاک بسوی تهکاوی هجوم برد اما تلخبتانه دیدیم که تهکاوی هم پر از آب است. لهذا همگی در زینه ها جابجا شدند. تلختر اینکه ساعت هشت صبح دروازه خانه بشدت دق الباب شد. وقتی مصطفی در را باز کرد دیدیم که چند عسکر دوستم تا دندان مسلح که غبار غلیظی جلوی چشمانشان را گرفته بود، داخل خانه شدند تا از صالون آغا صاحب بالای پوسته های دولت فیر کنند. نه مصطفی و نه هیچکدام ما نتوانستیم به این شرف باخته گان وحشی بگوئیم که نمیبینید اینجا حریم شخصی یک خانواده است.؟ صدای زنها و کودکان را نمیشنوید؟ پس چگونه ادعای انسانیت دارید؟ یا سعدی اشتباه کرده و ندانسته که بعضی از دو پا ها سمی اند و هیچ وقت اعضای یک پیکر نیستند یا ما معنی ابیاتش را عمیقاً نمیفهمیم. اما از حسن تصادف یکی از مهمانان مصطفی، ازبیک تبار بود. برایشان چیزی به ازبکی گفت و آنها از این کار منصرف شده رفتند. خلاصه در اخبار صبح بی بی سی شنیدیم که جدیدا شورای هماهنگی تشکیل شده و قریب الرحمن سعید نماینده گلبدین برخلاف چند ماه پیش که میگفت جنگ تا خلع سلاح گلم جمان ادامه داره اینبار قسم خورد جنگ تا پیروزی گلم جمان و سقوط دولت کابل ادامه دارد. خانواده مصطفی جان مضاف بر مشکلات ناشی از جنگ در غم شکم یازده مهمان ناخوانده و گیرمانده در اینسوئ خط نیز مانده بودند.این یازده نفر بجز از من که در کابل مسافر و مجرد بودم دیگران همگی خانه هایشان در میکروریان سوم بود همه شلیک و آةش و دود را بالای خانه هایشان از کلکین میدیدند و از غم چون مار بخود میپیچیدند. اما نمیتوانستند خط را عبور کنند. جنگ برای ثانیه ای آرام نمیگرفت شب و روز بیست و چهار ساعت همینگونه دوام داشت بعد سه شبانه روز سه نفر از مهمانان، که دیگر تحمل شانرا از دست داده بودند سر را به کف دست گرفته! دستها را بالا از خط عبور کردند که به فضل خداوند توانستند به خانه هایشان صحیح و سلامت برسند. بعد رفتن آنها جنگ دوباره شدت گرفت. دیگر به صدا های گوشخراش عادت کرده بودیم و از صدای مهیب انفجار راکت نمیترسیدیم. در این میان فکاهی هم میگفتیم و گاهی هم میخندیدم. این هفت نفر باقیمانده هر لحظه قسم میخوردند که اگر از همین مهلکه نجات بیابند دیگر یکروز هم در این شهر نمی پایند و از من پرس پال ویزه کشور های خلیج و اتحاد شوروی را میکردند.مجتبی جان به دوستانش گفت: از انجنیر نپرسید او وطنپرست است و دونیم ماه میشود خودش از دنمارک به این دوزخ برگشته است. شش نفر با تاسف بمن مینگریستند فقط یکی پرسید آیا درست است؟ در پاسخش گفتم: بلی! چون دیدم دیگران همه هوا کرده اند، با خود گفتم مگر میشود وطن را تنها رها کرد؟ اما اینکه در آن لحظه چگونه میتوانستم ضربان قلبم را با بغضهایش هماهنگ تر کنم همین اکنون هم حیرانم؟ آری! حوادثی آنروز تقریبن قابل پیشبینی بود ولی با جسمی که نمی خواست از روحم فرمان ببرد. پیشگیری بر حسب اراده و برنامه در آنزمان برایم مقدور و ناممکن بود. از روز چهارم به بعد که دیگر جنگ طولانی شد و آذوقه مصطفی جان شان نیز به اتمام رسیده بود. حتا سگرت های صفی جان داماد آغا صاحب که بیچاره برای تجارت خریده بود نیز به پایان رسید. دیگر با افسردگی تمام برای مرگ حتمی لحظه شماری میکردم.
صفحه تیاتر ذهن در صحنه جنگ و اوج افسردگی
ثانیه هایی که در صحنه فرار از مرگ، با یک حس مبهم، پیچ و تاب خورده ، در اوج یاس و حرمان به سوی بی نهایت سرازیر می شوند، از آن ثانیه های نیستند که خوانده بودیم ( تک تک ساعت چه گوید گوشدار- گویدت بیدار باش ای هوشیار). این گونه ثانیه ها با زدن عقربک ها واقعن پندت میدهند اما نه پند شیرینتر از قند! بلکه تلختر از زهر! حس گیر کردن میان گیچی و هوشیاری، گم شدن خیالات میان لحظه ها، سقوط از مرتفع ترین نقطه قله ذهن و سپس متلاشی شدن بروی سنگ فرشهای خاطرات حزین، دستمال دست آدم را خواهی نخواهی برای پاک کردن اثرات آن از پیشانی و چشمان تر میکند. زیرا در هنگام پشیمانی و لحظه ئ پریشانی عاجز ماندن، در برابر دادگاه ای بی وقفه ذهن، توام با سرزنش های بی پایان قاضی وجدان! یک گپ الزامی و پذیرفتن حکم قطعی محکومیت رادرقبال دارد.درست در همین لحظه خستگیِ و درد بیش از حد در سمت چپِ سینه ام،را حس میکردم تا حدی که میفهمیدم دیگر قلبم برای استراحت ابد آماده میشود. در یک چنین فضای یاس که مرگ را در یک قدمی میدیدم در حالیکه با بلعیدن بغض ها هنوز خود را میانِ چهره ی بظاهر شادم پنهان میکردم! ولی در خلوت خودم از دیر شدن ها، از دیر رسیدن ها، از فراموش کردن ها، از گم شدن ها، و از "ای کاش" ترین های به هدر رفته بشدت رنج میبردم. گاهی از رعایت بیش از حد نظم و قانون در زندگی و آخر سرهم با توهین و افترا با بی قانونی مواجه شدن ها به خشم می آمدم آهسته خود را نفرین میکردم. میخواستم فوران کنم با همه بجنگم و مثل آوار بر سرزنده گی و آدمهایش خراب شوم. گاهی مهربان میشدم و آرزو میکردم کاش حتا آدمهایی که از زنده گیم با قهر رفته اند هیچوقت پی به درد زخمی که برایم به جا گذاشته اند نبرند! انگار اشتباهات گذشته با طناب محکم و قطور، گلویم را لحظه به لحظه میفشردند.اما خود را میزدم به بیخیالی و با خود میگفتم: شاید قسمت همین بوده که در کویر زنده گی سرگردان باشم. . روز پنجم نمیدانم چه کسی خبر فوت داکتر غروال معین اسبق وزارت صحت عامه را که تنها در چند بلاک انطرفتر میزیست رساند! او به نسبت نبود دارو هایش روز قبل در خانه اش وفات یافته بود. مرگ مظلومانه او با آنهمه جلال و شکوهی که من از او دیده بودم در حین افسردگی، حالت بی خیالی و آرامش را در ذهنم ایجاد کرد.طوریکه حسی برایم میگفت: ما در کویر زندگی،نه بخواهش خود بلکه بالاجبار محکوم به نفس کشیدنیم. لهذا اگر این کویر را اشتباه برویم یا درست و در نتیجه اگر به دریا برسیم یا سراب، آخرش، همه مثل داکتر غروال به خاک برمیگردیم. پس وقتی انتها و ژرفنای همه ی قصه ها و همه آدمها در یک جا و یک مبدا و یک مقصد ختم میشود. چه نیازست خود را آزرده یا هیجان زده برای مقصدی که از هر طرف به یک نقطه ی مشترک میرسه کنم؟ حسی مثبتی میگفت: ری نزن تو برنده ای حتا اگر در این کویری پیش رو گم شوی. قلبم با شور حاکمانه میگفت: دیگر نمیتوانی اینگونه در کُنجی لَم دهی تا شاید زندگیت را کسی یا چیزی دگرگون سازد!. تو خواه یا ناخواه مثل دوکتور غروال روزی میمیری. ولی زنده ماندن زیبا نیست! زندگی کردن زیباتر است. کمی از عقاید و افکار پوچ ات دور شو.. جنگ ختم شدنی است. تو اگر بخواهی میتوانی حتا وقتی سالخورده شدی، ادعا کنی که واقعن زندگی کرده ای! و از زندگی در میان دود و آتش لذت برده ای! تو میتوانی روایتگر یک فصل خونین زندگی باشی و از درون روایتها بلند بلند به گذشته ها و خاطرات نهفته و پنهان در اعماقِ جوانیت بخندی و برای اولاد هایت آن را با افتخار تعریف کنی! پس تقدیر با تدبیر ساخته نمیشود برخیز
شب ششم جنگ رادیوی بی بی سی از آةش بس فردا خبر داد و صبح روز شنبه هنگامیکه پل میکروریان را پس از یکهفته عبور کردم. دیگر میکروریان سوم تقریبن از سکنه خالی شده بود. نخست خانه مامایم عالمی صاحب رفتم. آنها دروازه شان قفل و به غزنی کوچیده بودند. پشت خانه سمیع جان شان رفتم آنها نیز به کارته سه کوچیده بودند داکتر علی جان هم نبود خلاصه در آخرین تحلیل بسواری یک تکسی به سوی دواخانه برادرم انجنیر تمیم در خیرخانه رفتم و خوشبختانه که آنها هنوز در کابل بودند ولی او از دیدنم و اینکه چسان زنده ام هک و پک مانده بود و منهم حالا


نقش ایزد

به گیتی شور صد غوغّاست اینجا

خدا در نقش آدمهاست اینجا
نیازی نیست استاره درخشد
قمر الماس چشم ماست اینجا
قلم زد نور و باران نقش ایزد
مسیح انفس و بیضاست اینجا
حسد کزعظمت عشقم برد ماه
فروغی از رخت پیداست اینجا
بلب موزون ترین شعر است اسمت
به شهر قافیه غوغاست اینجا
درون واژه های شعر نورست
دلم پر درد واویلاست اینجا
به تارو پود فرش قرمز عشق
خیال و حسرت غمهاست اینجا
به طنابی که نمدار است از اشک
لباس عاشق تنهاست اینجا
شده فانوس یادت نورپاشان

ز عکست نورِ نور افزاست اینجا
دلم مرداب بی موج است و تنها




۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

زنده گی ! تکتِ یک طرفه

Opportunity Knocks Only Once


عمر گران میگذرد! انگار همه  سوار بر واگون زنده گی از جاده یکطرفه با شتاب میگذریم. حسرتا و اسفا که همین قانون زنده گیست. تجارب بخش بزرگی از مسافرین این واگون پُر است از حسرت بی پایان ، هدر رفتن فرصت ها  ، پریشانی و پیشمانی ! اما تنها ترین درسی که من از این سفر پر خم و پیچ  آموختم و به آن  اعتقاد پیدا کردم اینست که: حتا 
 بلیت این واگون هم یک طرفه است. بیشترین و مهمترین فرصتهای زندگی فقط و فقط یک بار برای آدم اتفاق می افتد. اگر کاهلی کنی و اهمال، اگر قدرش را نشناسی، اگر به موقع برایش نه جنگی، وقتی از دست رفت، دیگر از دست رفته است. باز نمی گردد، تکرار نمی شود. در واقع بگفته انگلیس ها همه فرصتها فقط یک بار درب خانه آدم را میکوبند و بس! همینطور حتا همه کسانی که وارد زنده گی آدمها می شوند هم ورود یکباره دارند. اگر نتوانستی نگه شان داری و رفتند فقط رنج است که مکرر می شود و حسرت بی انتها.
عذاب از دست دادن فرصت ها، ناخوشیِ از تلاشهای هدر رفته شده و پیشمانی مثل موریانه آدم را بعد ها از درون می خورد و قامتت زیر حجمِ حجیمِ آوارِ فرصتها و خاطرات آدمهای که از دست داده ای خورد می شود . چه تجربه ی تلخی، چه غم جانکاهی! چه عذاب عظیمی است که متحمل میشوی !! واگون زندگی همچنان که بسوی ایستگاه آخر به پیش می رود ما را تهیدست تر، شکسته تر و تنها تر می کند و حسرتش جز پریشانی و پیشمانی نیست.
امروز با خاطر آشفته،  حزن آلود در باغ خاطره ها در خلوت خویش قدم می زدم و گذر واگون زنده گی مثل پرده تیاتر از پیش چشمانم رد شد.
نگاهم شاعرانه به مناظر بکر و چشم اندازهای دست نخورده پر کشید. بهتر بگویم به مناظر از دست داده ،که با تاسف در ایستگاه های اولی از سبب اشتیاق و شور با غفلت ازش گذشته بودم و اکنون پس از سالها با بار افسوس و خرمن  کاش ها هنوز  میتواند خوردم کند و خمیرم سازد.
 به قله ای آرزو ها که از دور دست ها هنوز افق زیبائ جادویی  داشت خیره ماندم و برای اینکه  تلخبتانه نتوانستم یا نخواستم تمرین کوهنوردی کنم اشک دودی ریختم. و در سکانس اخیر بر درختان انبوهی که اطراف و اکنافم را پوشانده بودند و جاذبه ای پنهانی طلوع خورشیدم را از میان شاخ و برگ شان منعکس میکردند چشم دوختم. انگار مرا با جاذبه ئ عجیبی  به سوی خود می کشیدند و نمیدانم چرا امید واهی دوباره بستم.

بیادم  آمد همآنروزیکه  گله های از ابرهای سیه  سر تا سر آسمان دلم را پوشانیده بودند. گاهگاه رعدهای ابهام بر طبل های ناتوانی بشدت میکوبیدند و با درخشش آذرخش شکست چهره سیهئ ابر های بی باران اندوه و ابهام ، را از درون  سینه ام نمایان میکردند، ناامیدی وجودم را در حجم تنگ و تاریکش می فشرد و هجوم گرگس های یاس و حرمان روی زخمهایم پنجه میکشیدیند و نمک میپاشیدند و من عابر خسته و صبور این جاده بگفته اقبال لاهوری فقط بخود خزیدم و نفس در کشیدم و هیچ نگفتم! اما امروز با خود  میگفتم کاش چنین میکردم که نکردم! کاش چنان نمیشد که شد
 یادم می آید شبهای که با سگرت روشن لای انگشتان ناتوانم  از خم و پیچ کوچه های که به سمت کاشانه ام منتهی میشد با خموشی عبور می کردم  جاده ها خلوت بودند و بی رمق و من شکسته  تر و بی رمق تر، تا بامداد صادق خیال می بافتم. یا بهتر است بگویم 
شبها که از راه میرسیدند من در آفاقی که خاموشی مرگبار سایه گسترده بود.با شاخه 
ای از نوری امید واهی، در تاریکی بسوی خانه ای که هرگز نداشتم براه می افتادم.

یادم آمد روزی را که حس کردم دیگر امیدی نیست . آدمها در نگاهم مانند سایه هایی از ارواح پدیدار و با حس نفرت از پیشم رد میشدند. هارن موتر ها و همهمه های عابرین به صور اسرافیل و روز رستاخیز میماند . شک نداشتم که اگر بدست ماموران پولیس بیفتم در جمع پودریان زندانی و  پوست  تنم را جدا می کردند. از زندگی بیشتر از مرگ می ترسیدم . هنوز هم برین باورم  زندگی ای که هر لحظه اش توام با  آذرخش های وحشت و هراس از کمبودیها باشد  بی عشق و تپش هولناکتر از مرگ است .

حتا یادم می آید به چه شور و علاقه ای صنف ده را امتحان سویه دادم در صنف 11 و 12 فقط بخاطر آماده گی کانکور عرق زیادی ریختم حتا از درجه بلند در صنف ماندم چون فقط بدروس ساینس و ویژه برای کانکور میرسیدم نه بر مضامین عمومی ! ولی چه شد؟ بزودی افقهای سرسبز آینده در نگاهم رنگ باخت و تبدیل شد به بیابانهایی بی آب و علف ، در کویر سوزان
خلاصه اینکه امروز ریل زمان با سرعت ، از دوردستهای افق، بیرحمانه از گوشت و پوست و استخوانهایم  سوت کشیده در حالی گذشت که  در پشت سرم به جز  پلها شکسته چیزی دیگری را نمی دیدم . گرچه روح عاصی ام هنوز ماورای زمان در سفر بود و آینده ناپدید را در بیکرانه ای از نور می دیدم. هرچند مرگ گاهی در نگاهم تنهاترین دریچه ای بسوی رهایی از دردهائ که محصورم کرده جلوه میکند..


از رویا بیدار شدم  و رفتم بسوی درب بالکن ، پرده  را به شدت کنار کشیدم در را گشودم و از بالکن  چشم به آسمان خاکستری دوختم ، نم نم باران می بارید و باد ملایم شاخه های پر برگ درختان عقب بلاک  را نوازش میکرد در عالم حال از خود 
پرسیدم. بر سر این دو راهی چه باید کرد؟ آیا اینهم یک فرصت است؟؟؟ نمیدانم
و آهنگی از آوای ملکوتی احمدظاهر عزیز


۱۳۹۶ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

زبانه لاله

نمیدانم چه بنویسم؟

  چندیست هیچ سوژۀ برای نوشتن  پیدا نمیکنم. انگار چشمۀ واژه گانی ذهنم خشک شده است. شاید هم دیگر حوصله ام از روایت های معاشرت با آدمیان هم عصر خودم سرریز شده باشد .
 روزگاری پر از حرف و حدیث بودم. اما شبها تا صبح قلم لای انگشتانم از تب عرق میکرد، هرچه می‌・کردم روی کاغذ چیزی مستند نمی‌・شد.خیلی می خواستم حرفهای دلم را بنویسم. ولی در نهایت من بودم و  یک ذهنِ پر از خیال. سپیده دم میشد اما روی کاغذ سپید سپید میماند درست مثل سپیده صبح
روزگاری هم رسید که بالاخره با خود گفتم اگر ننویسم، اگر حال دلم را بیان نکنم، در تلاطم این افکار مواج و خروشان دوام نخواهم آورد.! بنابرین همینکه دیگران میخوابیدند، شروع به نوشتن میکردم  اما وقتی خامکوک نوشته ام را در نیمه شبها مرور میکردم، سرم داغ میشد، تنم به رعشه می افتاد و دستانم ناتوان از پاکنویس و ادامه‌・ی همان دلنویس میگردید، گویی آتش به جانم افتاده باشد.لهذا یا باران اشک بدادش میرسید یا هم انگشتان خسته ام اول مچاله و سپس پاره پاره اش میکرد  تا چیزی از آن دلنویس باقی نماند.بالاخره پس از یک وقفه طولانی  زمانی رسید که هم مینوشتم و هم نشر اش میکردم و تا همین ماه قبل هم خودم از کارم راضی بودم هم دوستان  همدل آرزوُئ نویسا بودن قلمم را میکردند. اما اکنون انگار مثل توله مداری رنگ قلمم خشک شده و حس کاملن متفاوتی نمیگذارد تا بنویسم.
خوشبختانه جایی خواندم که رمز موفقیت ارنست همینگوی پدر ادبیات مدرن و از پایه‌・گذاران سبک «وقایع‌・نگاری ادبی»  در نویسندگی این بوده که اگر او سوژۀ برای نوشتن نمی یافت، نوشته اش را با عنوان "نمی‌・دانم چه بنویسم" آغاز میکرد. انگار با همین عنوان، ذهنش جرقۀ میزد و سپس شروع به نوشتن میکرد! لهذامنهم به پیروی از همینگوی بانوشتن عین عنوان،نخست بدین اندیشه نشستم که آیا بدون سوژۀ میشود چیزی نوشت؟ بعد عناوینی از نظرم گذشتند مثل بهار، شکست و پیروزی!، آرامش در آغوش سواحل دریا، پیوستن با موج‌・ها!اما یکی از این‌・عناوین نتوانست قلمم را به نویسایی بکشاند، دفعتن یادم آمد  شبِهای سرد زمستانی  و برف؟ آه ولله! همین عنوان سوژۀ خوبیست! بالاخره یافتم!احسنت همینگوی! چال زیبائ بود. یادم آمد رویائ "پری میان  دو برف"! غیر از قصه ای سبز پری


  
رویاُئ دو برف در دو قرن

 
 سیاهی شب سعی داشت لحافش را روی شهر  که سپید پوش شده بود هموار کند. دلم تنگ بود، چونکه هنوز انترنت خانه ام وصل نشده بود. لهذا به قصد رفتن  به قهوه خانه، درب کلبه ام را میگشایم، سوز سرما به پهنای صورتم میخورد. از پیک بالاُئی دروازه اندکی برف بر روی سر و شانه هایم میریزد. ولی بی توجه، پا روی برف حویلی مینهم. هوا سرد زمهریری است و دلم گرم. چراکه برای گرفتن امواج گرم مهر، بسوی کافۀ سر از پا نمیشناسم.   درکوچه  غیر از من کسی نیست .غژ غژ صدائ پاهایم روی برف، تک نقش پشت سر خود بجا میگذارد. همه جا سفیدِ، سفید شده. پاک، مثل روز اول آفرینش زمین! اما حاشا که سردی و سپیدی هر دو به جانم خیلی خوب می نشیند چونکه می‌・دانم اشعه پاکیزۀ صفائ افتاب با من هست.   
در فزیک خوانده بودم امواج طول و فریکانس یعنی پس آمد دارند. همینکه به قهوه خانه پا مینهم  خبر از دریافت فریکانسامواج  مهرمیگیرم،از موجی  روان و نهان که با یک درود  به غلیان می‌・آید، از موجی که پسامدش از کعبه می آید. موجی مثل موج دریا، مثل موج گیسوان آفتاب، مثل موج منتشر شده از نوسان قلب من، در ثانیه‌・هایی که عاشقانه می‌・نویسم احاطه ام میکند.گیلاس قهوه ام با چرت هایم یخ میشود. یادم می آید در فزیک خوانده بودم که «موج در فضا و زمان گسترده میشود.و دامنه اش که فرمولش با لمدا محاسبه میشد پسامد دارد..پس آیا این امواج ناشی از همان موج گسترده در برف  کابل نیست؟؟آیا این همان انرژیی نیست که از آه خودم به جا مانده بود؟ این سوالات بی پاسخ در فریکانس امواج آفتاب حل میشود.-
 یادم می آید که در قرن پیش در کابل، آتش درون بخاری، نفس‌・های آخرش را می‌・کشید. هیزم‌・ها همه سوخته بودند و چیزی جز خاکستر از آن‌・ها باقی نمانده بود. سرما از لای پنجره‌・های بالکن و دروازه به هر ترتیبی عبور و بخانه می‌・آمدند. رطوبت هوا کاملن حس می‌・شد. از سردی در میان قدیفۀ خود را پیچانیده بودم. چای از ظهر درون چاینک نکلی مانده بود و سیاه ترین رنگ ممکن را گرفته بود. از جایم بلند شدم و از پنجره کلبه بیرون را نگاه کردم. میکروریان و بی بی مهرو سراسر سفید شده بودند و برف همچنان می‌・بارید. از شدت بارش نمی‌・شد انتهای جاده و تک درخت پیر را که شاخه های استوار پر از تعویذ ش در میزبانی برف اندک خم شده و در خواب زمستانی فرو رفته  بودند را دید. 
آنزمان پی آوردن نان از نانوائی از خانه بیرون زدم. اما وقتی در جاده آهسته قدم می زدم. ناخود آگاه موجی پایم را در همان مسیری که شاید روزی همینجا نان خریده بودی هدایت کرد! دلم میگفت: همینجا هست!. مطمئن بودم  پیش میدانی مکتب دوستی موجی از آفتاب خواهد آمد.لحظۀ منتظر ماندم. شاید خودم را گوشۀ پنهان کرده بودم تا ترا تماشا کنم. می خواستم صدایت بزنم. صدا در گلویم می خشکد. چونکه به خود می‌・آیم و نمیتوانم. سنگینی غم را که با تمام وجود بر من اثر چذار است  بدوش کشم. در نهایت بغض در گلویم می شکند. سرم را بر می گردانم. از نانوایی دو تا نان میخرم به سمت خانه حرکت می کنم. اما در گوشۀ بلاک دوباره با نان های گرم منتظر میمانم تا شاید ببینمت تا صدایت کنم.هرچند گرما و بوُئ نآن با من یکجا تمام میشوند 
اما امروز که بیش از یکنیم دهه از قرن نو گذشته است هرچند این  ادعا را نمیکنم و نمی گویم از اینکه مثل امیر تیمور درس برده باری و تلاش برای پیروزی را از یک مورچۀ یاد گرفته ام سرانجام پیروز میدان شده ام. اما اینرا میدانم که آنقدر در تار و پود آفتاب مهر تنیده ام که به سختی میتواند از من دل بکند. حس میکنم اصلن نمیتواند حتا ساعتی سراغ گوشی اش نرود تا پیام هایم را چک نکند.زیرا  وسوسه می شود. دیروز هنگام دستور به کارگران فهمیدم!دیگر تنها از منی! آری رنگ آن موج که از برف کابل برایت فرستادم رنگ پاییز بود. رنگ نارنجی. موجِ نارنجی و پسامد و فریکانس آن در قهوه خانه رنگ سرخ است رنگ عشق رنگ بقا اصلن امواج تو رنگین کمانیست.
یک ربع قرن در پسِ ذهنم سایه تاریک و شبح ‌・واری نومیدی و شکست وجود داشت که مرا به سمت زوال، تاریکی، پوچى و ابتذال هدایت می‌・کرد.اما خوشبختانه که دیگرآن شبح مرده و من نمیتوانم در اوج این پیروزی خودم را بشناسم، چرا که هر روز ابعاد نامانوس تری از ابعاد روح تشنه و عاشقم بیرون می‌・زند

زبانه لاله

شیرینی یی تبسم تو کوه غم شکست
از لاله چون زبانه کشیدی قلم شکست
دیوار ها ز چادر تو رنگ و بو گرفت
در چشم شمع اشک همین رنگ هم شکست
منظور شعر شاعری هم  استعاره هاش
خال تو شعر های مرا دست کم شکست
ایهام چون شوی غزل ابهام می شود 
از کلک شعر غصه و درد و الم شکست
بسته است نقش گرمی لبخندت آنچنان
افراشته ست پرچم و لاله علم شکست
سٍحر کلام و چشم قشنگت به خط و خال 
آواز جبرئیل حریم حرم شکست
حافظ ! چه با وقار به لبخنده ات سرود
این پسته لب حدیث ز صاحب کرَم شکست
ای تو مخاطبِ همه اشعار نا شکیب
شورِ همین نگاه مرا دم به دَم شکست