۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

با دوستان در ایالت لیمبورخ

مطمئنم  گذر زمان، در مسیر طی شده زندگی آدمها،همانند دوره مکتب، تحصیل و وظیفه،  زیست  های مشترک اجباری ،  نظیر دوره عسکری، کمپ های پناهنده گی  و سفر ها، این نکته را به همگان ثابت می سازد که  آدم هایی جدید و آشنایان گوناگون بطور طبیعی و اتفاقی در زندگی هر یک ما وارد شدنی هستند. بعضی ها با نخستین دیدار بساط آشنایی پهن میکنند و بعضی هم دیرتر انس میگیرند. اما پس از رسیدن به نقطه دو راهی یا ختم همان دوره معین زیست اجباری ، این آشنایان تازه به دو دسته تقسیم میشوند. عده ای طوری شتابان میروند که فقط یک اسم و چند خاطره ئ را از خود در ذهن ما باقی میگذارند و بس! حتا روی همآن اسم و خاطرات مشترک هم بمرور زمان، غبار غلیظی می نشیند و آهسته آهسته رو در نقاب فراموشی میکند. انگار آنهمه آشنایی و صمیمیت را همان برهه زمانی اجبارآ رقم زده و در اصل چنین اسم و خاطره ای هرگز نبوده و اتفاق نیفتاده است. مثالش دوست صمیمی ام صمد زاده صاحب است که از همین کمپ پناهندگی وقتی رفت پشت سر ش را هم ندید. خداوند یارش باشد،   اما بر عکس عده ای به پاس همان آشنایی اتفاقی و برای تجلیل از همان دوستی های زمانی و مقطعی هر کجا رفته باشند، برمیگردند اینها بزعم حضرت لسان الغیب ، در همان مقطع زمانی اندک درخت دوستی پر باری مینشانند  و نهال دشمنی را از بیخ بر می کنند. لهذا طبیعی است که آن درخت دوستی بطور طبیعی ثمر دهد.

مضاف بر این دو گروه، در زندگی هر کدام ما، آشنایانی هم هستند که حضورشان زمانی ثابت بوده اما جایگاه شان با رفتار های شان گاهگاه با گذر زمان متغیر و در برخی موارد کاملن دگرگون میگردد. مثلا از کسی که روزی صرفا بدلیل خویشاوندی یا همسایگی میشناختیم آهسته آهسته تبدیل به فردی میگردند که دیگر  هیچ کسی جائ او را در روح و روان و قلب و دل ما گرفته نمیتواند و یا هم در بعضی موارد برعکس..

خلاصه روابط انسانی یک پدیده دینامیکی است. شاید مثل همان مضمون آیرو دینامیک که در دانشگاه خواندم. همانگونه که آب و هوا با ضریب نسبتی تقریبی همیشه در تغیر و هیچگاه ثابت نیست شخصیت آدمیزاد،هم متحرک بوده و گذر زمانِ انرا ازهم متمایز میکند.


 از موضوع دور نمیروم! ایالت لیمبورخ ، دهکده اسخیمیرت و شهرک بیک، یاد آور نخستین روز ها و سالهای غروبم در غربت غرب میباشد. هفته قبل برای دیدار دوست بزرگوارم جناب شمس کیبی که هنوز در این شهرک زنده گی میکنند به این جا رفتم. او برای من کلکسیونی از رفاقت، حمایت، دوستی، صمیمیت، شهامت و نستولوژی خوب از نخستین سالهای مهاجرتم میباشد و لطف بی دریغی بر من دارد. با استفاده از همین فرصت توانستم بدیدار دوست هالندی خانم سونیا فن دی کلود که به کمک او توانستم، سگ سیاه افسردگی را از دور و برم برانم و درخشان ترین ستاره ها را در تاریکترین آسمان غربت، برای نخستین بار ببینم ملاقات کنم.  این زن با شوهرش رابرت فن در کوور که اکنون متقاعد و در منزل شان تنها زندگی میکنند از خانواده های اشرافی لیمبورخی اند که هنوز با نواسه ها ، پسر و دختر، حتا ماما  و کاکا های شان روابط نیک و حسنه مثل ما دارند. خانم سونیا بسان یک خواهر، نه تنها برای خودم و خانمم خیلی کمک ها کرد، بلکه به دخترم نقش بی بی، عمه و خاله را هم در آن سالهای غربت ادا کرده است که همیشه ممنون و سپاسگذارش هستم. ایشان تا اکنون با ما روابط و رفت و آمد دارند. و سال یک مرتبه تا خانه ما در دوصدو بیست کیلومتری شان برای خوردن ثمر درخت دوستی مان حتمن می آیند.این خانواده با رفتار انسانی شان، سخن  مولانای بلخ  که: وجود آدمها نیمی زآب و گِل و نیمی هم زجان دل است را به اثبات رسانیدند. اینها با توجه به همین مشترکات که میشه آنرا " انسانیت"  نامید،در غربت و بی زبانی ما را صمیمانه به خویشتن طوری پیوند داده بودند. که با آنها خود را همشهری و از یک پوست و ریشه فکر میکردیم. فارغ از این نظر که نیمی در  ترکستان و نیمی هم در  فرغانه زیسته بودیم

کمپ پناهنده گی

روزگاری اینجا کمپ پناهندگی در چهار طبقه وجود داشت. آدمهای هم سرنوشت من از گرداگرد جهان اجبارن در این عمارت میزیستند. ما در بی زبانی با هم  آشنا گشتیم. با هم سپورت میکردیم. سیب چینی در باغها میرفتیم. موزیک میکردیم و اگر پرخاشی در والیبال و فوتبال میشد به توصیه حافظ  جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذر می نهادیم! هالندی می آموختیم.ولی امروز همه به استثنای انجنیر حکمت الله از این منطقه  کوچیده و رفته اند. چنانکه انگار عمارت کمپ که نستولوژی مشترک مان بود را نیز با خود برده اند.

بیاد خاطرات کمپ دوبار نخست با حضرت کیبی و سپس با انجنیر حکمت اینجا آمدم تا نستولوژی تازه کنیم و سیر چکری خوبی هم در این ساحه بزنیم.

گرچه زندگی در  کمپ واقعن دشوار بود. خیلی سخت گذشت و با گذشت هر روز از درون فرسوده میشدم ولی در عوض به اندازه تک تک روزهایش بزرگ شدم و این خیلی برایم ارزشمنداست. من عمیقن اعتقاد دارم که آدم ها به اندازه عمر شان سن ندارند. گاهی سالها میگذرد اما هیچ رشد فکری ای در وجود آدم اتفاق نمی افتد و همان عاشو ابدی باقی میماند. بنابرین من در این چند سال زندگی در کمپ، حس میکنم اندازه دو برابر از سن طبیعی ام بزرگتر شدم شاید هم بیشتر!  چونکه " جوان ز حادثه ها پیر میشود گاهی" لهذا با تمام سختی هایش زندگی در این کمپ خیلی برایم مهم و حیاتی بود. روز های نخست دلم میخواست همه چیز را که از دست داده بودم بطور مکمل و یک دفعه ای بدست آرم. درحالیکه میدانستم امکان نداره، میدانستم ممکن ها زمان گیر است چه رسد به ناممکن ها! و چه بسا که  از دست رفته های من در همان محالات نهفته بود. اما ذهنیتم همین بود. ذهنیت بچه گانه و لجوج.


یکبار وقتی در آشپزخانه کمپ غذا می پختم .دوست تازه و همزبان، آغا سلماسی ایرانی بمن گفت: آغا هنگام پختن غذا باید شعله  زیر دیگ را کم کنی و صبر کنی! زمان میبره اما غذایت درست  جا می افتد و پخته میشود  ورنه غذا آنطور که میخواهی پخته نمیشه! او با تبسم ملیحی افزود: البته که میتوانی شعله را زیاد کنی و زودتر غذایت را آماده کنی اما یا غذایت میسوزه یا هم نیم خام میمانه ! با این حرف آغا سلماسی فلسفه انتظار را فهمیدم. انگار زندگی کردن در این کمپ و دوباره خود را یافتن یعنی همین انتظارطاقت فرسائ بود که آغا سلماسی توصیه میفرمود! تا شاید مگر درست آید اما دیر 

اگرچه بدون شوق و علاقه به حتا بودن ، بدون هیچ امید و آرزوئ در سر، نگاه کردن به مسائل متفاوت از زوایای مختلف در غربت کمپ سخت بود، اما پدیده ای که اسمش را تلاش برای حفظ  گذشته میتوانم بگذارم با آمدن مهاجری رقم خورد و بنابر همین پدیده رویا هایم دوباره در همین کمپ گل کردند. گاهگاهی که در حوض آببازی خولپن برای شنا میرفتم دلم  نه شنا بلکه  نوعی عدم تعلق و آسودگی خاطر میخواست، دوست داشتم سرم را در حوض آب فرو ببرم و اینسان هیچ احساسی جز جریان ملایم که از میان موهایم میگذشت  و صداهایی نامفهوم و گنگ که انگار متعلق به یک زمان و مکان دیگر بود نشنوم. دوست داشتم گوشهایم قادر به شنیدن صدای عقلم نباشد! اما ناگهان رفیع صدا میزد زنده ای حمیدی!؟بیدار میشدم میگفتم بلی! و شاید این شدید ترین اعتراض در برابر زندگی بود تا با بی زبانی بگویم گریزانم از این زندگی و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بسته شده  است. انگار با این مظاهره مسالمت آمیز میخواستم بگویم می گریزم از زندگی! از عشق و از نازترین خاطره هایش ! خلاصه اینکه چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند. حکمت الله ما را بسوی نواحی فالکین بورخ و ساحات سبز برد و در سیاحت غرق شدیم عکسها  و ویدیو را با شعر انتظار خدمت تان تقدیم میدارم

انتظار

زین همه انتظار دلتنگم
هرکسی میزند به پا سنگم
 نق نق عقربه آواز شکست
زنگ  گاهواره های فرسنگم
صخره ی ثانیه شکافته ام
لحظه ی ورشکست ِ هر دنگم
لوح تقدیر من به خط درشت
خامه ای انتظار هفت رنگم
ناوک انتظار را بنگر
بهر کشتن نموده آهنگم
چی حماقت ز انتظار که من
به تمنای لطف خرچنگم
هندوی هفت چرخ وصف ترا
خواند آنسان که گیچ و هم منگم
معنی «کن فیکون» داد نشان
چشمی! کز او به نشئه بنگم
عمر بگذشت از شکیب  مزن
تیشه را خود به پایک لنگم

کابل-۱۳۷۳


۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

واقعن شگفت انگیز بود!

صالون عروسی را در کابل، از طریق یک یوتیوپ چینل دیدم که نظیرش را در پنج قاره ای دنیا ندیده ام. در سقف هوتل بیش از صد چراغ آبی رنگ ستاره ای بود که تصویر آن در فرش صالون که مرمرشیشه ای سپید در آن کار شده بود تبلور عجیبی پیدا میکرد و انعکاس شگفت انگیزی میافت! شگفت انگیز تر اینکه وقتی چراغ های سقف در روز روشن همانند ستاره های آسمانی سو سو میزدند زیر پای آدمها مرمر سپید بطور اعجازانگیزی آسمانی میشد. انگار گذارشگر و مالک هوتل بر روی آسمان پر ستاره قدم میزدند ! از مالک این هوتل میلیون دالری که دل پر از اوضاع داشت خیلی سوال ها کرد اما انگار من هیچ پاسخش را نمی شنیدم زیرا پیوسته به این می اندیشیدم که درون سیری ناپذیر وخود شیفتگی آدمی چقدر حرص و طمع و بی رحمی نهفته است .خود شیفتگی و آزی که عمدتا در قدرتمندان دیده می شود غیر قابل باورست. انگار قدرتمندان و ثروتمندان تا لحظه چشم بستن بر حیات مرگ را باور نمی کنند. در کشوری که کاسه گدایی بدست گاهی در کنفرانس بن گاهی در توکیو گاهی در لندن گاهی در پرتگال چنده خیرات جمع میشد اینگونه صالون فضیحت نیست؟ بخدا من پنج قاره دنیا را دیده ام و اینگونه هوتل را در هیچ جائ دنیا ندیده ام. یادم میاید چه نسل قانع بودیم.فقط اگر شب جمعه عوض این ۱۰۰ چراغ فقط یک چراغ برق در سقف ما روشن میبود از زندگی راضی بودیم و تمنائی دیگری نداشتیم جز آرامش و صلح !! هیچ چیزی جز آرامش خود ما نمیخواستیم .همین برای ما کافی بود واقعن ما نسل پیاز بودیم
نسل پیاز

بسنده کرده ام بر این که ما را بهترین رویاست
بود همواره در دل این مهی کو در لب دریاست
کجا خالی شود دل دیگر از عطردل انگیزش
خدایا! حسرت پرواز آغوشش چسان زیباست
ز سرمای نگاهش آتشی در جان من افگند
و از گرمای چشمش لرزه در اندام من برپاست
فزیک را میکند نابود قلب من که چیزی نیست
همین الوان خورشیدی کزو روشن همه دنیاست
به شوق بی بدیل کودکانه میدوم تا حشر
تظاهر تا ابد بر بی خیالی کردنم جان کاست
پیاز استم نگر نی هم سر نی ریشه های پیاز
هرآن کو حس کنندم اشکریز صورتش پیداست
درین تنهاترین تنهاییم؛ تنها گذاشت و رفت
عجب کو حسرت تکرار دیدارش بدل برجاست
حریم فاصله را خط زده مرز جنون اینجا
که حتا ابر مجنون واره بغض عاشق و شیداست
بسان یک چراغ سرخ و فرمان ورود ممنوع
ز اول بودی و راه عبورت سخت نا پیداست
چو موج دود عمری در هوا چرخیده پیچیدم  
شکیبایی چسان در سینه و چشمان من پیداست





۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

تندیس نفرین

احساس داغ عاطفه اینجا دمی نداشت
طوفان اشک وقت وداعم نمی نداشت
در پهن روح نالۀ دلگیری و تپش
کوه غمی نهفته بدل همدمی نداشت
تندیسۀ تنفر بیغوله یی ست آه
زین تن که صور ناله او عالمی نداشت
مضروب هجر با رقم سادۀ نظر
ارقام گنگ یآس رگ مبهمی نداشت
در هر نفس خروش دو صد شکوه خفته ست
سیگار لب چو سگرت تن ماتمی نداشت
چشمش ورق دوباره زد اوراق خاطرات
ژولیده دفتری که مرا مرهمی نداشت
این جمع نیم سوخته خوانند مرثیه
در مرگ روح عاشقی جز توغمی نداشت
همگون نشد کلام نگاهش به واژه ام
چشم شکیب بیشتر از این نمی نداشت
---------------------------------------------


  • بیغوله = کنج, گوشه, بیراهه, گوشه‌خانه, ویرانه












  • حاتم طائیان مدرن و ترویج فرهنگ گدا پروری

    نخست از همه باید متذکر شوم که در مسئله کمک به انسان نیازمند، من پیرو سخن سعدی "تو کز محنت دیگران بی غمی- نشایند که نامت نهند آدمی" هستم. در ثانی به عنوان  یک مسلمان، دادن ذکات را فریضه مسلمانان میدانم و اصل گپ اینکه اهل سخاوت بویژه پیشوای سخاوت حاتم طایی را دوست دارم اما از گدا پروری و گدا منشی هر دو بیزارم و از حاتم نمایان گدا هم متنفر شده ام.

     با اینکه حسی پیوسته سعی میکند محدود بودنم را در مورد کمک به نیازمندان وطنم بر رُخم کشد و به  یکنواختی و سکوت وادارم کند، ولی در برابر کسانیکه با ادا و اطوار حاتم طایی، بالای کودکان مظلوم و جوانان نیازمند با شرف وطنم، فرهنگ گدا پروری را گسترش میدهند نمیتوانم چیزی نگویم و ننویسم. هرچند بزعم بعضی ها چون در خارج از کشور زندگی میکنم حق ندارم حتا بگویم چه چیزی اندوهگینم می کند و چه چیز خوشحالم! اما من خیلی خوب میدانم که روح لطیف زندگی، در دنیای کودکانه چسان ساده تر وروشنتر از دیگران تجلی می یابد و خنجر میخورد. من میدانم وقتی سیمای انسان با کار،زحمت ،تعهد و شرافت در هم می آمیزد چه میزان دوست داشتنی و قابل تقدیر و کمک می شود، اما نه به اینسان که در وطن ما رایج شده است. آری توزیع کمک به نیازمندان بویژه انسان کارگر خیلی هم نیاز است اما نه در برابر کمره با پول دیگران حاتم طایی گری کردن و آنها را شهره شهر ساختن و از اینطریق پول در آوردن. زیرا توزیع این نوع کمک های یکبار مصرف بدون در نظر گرفتن زمان لازم برای قوام و دوام آن، نه به نتیجه ای دلخواه میرسد و نه دردی را دوا خواهد کرد.

    من زندگی را شبیه کوره داغ آهنگری میبینم و انسان را بسان آهن گداخته درون آتش! با این تفاوت که در کوره یا  اتشکده زندگی از درد ،رنج ، محنت و مشقت به مثابه هیزم وذغال استفاده میشود و روح و تن انسان بجای آهن  در درون آن آتش پشت و رو شده نرم میشود. پس همانگونه که در کوره آهنگری دستان ماهر آهنگر آن اهن گداخته درکوره را از میان آتش بر میدارد  و با ضربات سوتک یا پتک خویش به آن آهن شکل شمشیر، چاقو،بیل زنگوله ویا نعل اسپ میسازد. بر آنانی که ادای منجی گری و حاتم گری در جامعه را دارند لازم است اگر دستی را میخواهند از آتشکده زندگی بگیرند و بیرون کنند نه با انبورپولادین آهنگر بلکه با دستان پر مهر و فارغ از توقع بگیرند. تاسف بارتر اینکه: با ضربات نرم کمره به آنها شکل وجلای همیشه نیازمند را میدهند.

    دوباره مینویسم کمک کار خوب و انسانی است. امام زین العابدین را بعد از مرگش دیدند که پشتش خراشیده است چون کیسه های آرد را شبانگاه در پشت خانه مستمندان میبرد. پیش از آن کسی حتا فکر نمیکرد در شهر کوفه مستمندی هست. اگر کمک بطور پنهانی باشد مسلما در تجدید نظر و دیده شدن انسان آزاده افغانستان نقش جدی ایفا خواهد کرد. از سیاهی گسترده بر فراز سر ما کم خواهد ساخت و اندکی ازغرورگم شده ما را احیا خواهند کرد.


    ۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

    هجران نامه و دل زده گی

    عروسی ها و خاطره ها

    از نظر من، زندگی، تکرار رفت و برگشت اجباری، در یک جاده ی خسته کن معین، ولی پر خم و پیچ در یک محدوده مشخص زمانی میباشد. آنچه مرا بیشتر وادار به خیره شدن در این جاده ی تاریک و اسرار آمیز مینماید،شنیدن میلودی آهنگ "آهسته-برو" بطور مکرر در عروسی هاست. این آهنگ و میلودی معمولن مرا بگذشته بر میگرداند و خاطرات تمام طوی های که در آن اشتراک کرده ام در ذهنم می چرخد. سپس مثل گنگ خواب‌ زده‌ای در امواج این اصوات، در میان چهره‌های که روزی شاه و عروس بودند میگردم. ولی بزودی میفهمم که گذشت زمان امروز از بسیاری آنها "بی بی و بابا "ساخته و یا هم با تاسف که بعضی ها را بکلی از صفحه زمان گم و گور ساخته است. در نهایت متوجه میشوم که زمان با چه سرعتی می گذرد. آدم ها، جوانی و توانائی ها چه زود از دسترس آدم خارج می شوند. نسل های تازه که محصول همین آهنگ اند پیاپی چه زیبا قد میکشند. مهمتر از همه ما چه زود پیر شدیم، درحالیکه هنوز بسیاری از آرزوها هرگز بر آورده نشده، بسیاری از نقش های که زمان، درهمین فاصله اندک، در اختیارما نهاده، خوب بازی نشده و سرانجام هنوز نمیدانیم که آیا رد پای برجا مانده از ما در این جاده پر رمز مایه مباهات خواهد بود یا خدا ناخواسته مایه شرمساری..

    بهر حال تابستان به دلیل تعطیلات تابستانی،نه تنها در اروپا و امریکا بلکه حتا در پاکستان و هندوستان فصل عروسی هاست. و انگار که ماه اسد(شیر) هم ماه نیک شگون برای پیوند قلبها باشد! لهذا امسال هم سعادت اشتراک در دو عروسی خاطره انگیز را داشتم، که ضمن تشکر و تبریکی به دوستان برگذار کننده زندگی جدید عزیزان را سعادتمند آرزو میکنم.

    اما محفلی که اخیرآ اشتراک کردم، هجوم خاطرات گذشته را با ویژگی خاصی در ذهنم زنده و آوار کرد.چرا که علاوه بر دوستانی که دیدار شان گاه و ناگاه میسر است، سعادت دیدار آشنایان که سالها ندیده بودم را نیز در این عروسی یافتم و با حضور همین آدمهای آشنا، چهره‌هائ مرتبط با همینها یکی پی دیگر پیش چشمم ظاهر می شدند،شاید به همین دلیل بود که میلودی آهسته برو در این محفل نه تنها توانست مرا از "هوتل خیبر تا کانتیننتال، از هتل ستاره تا فروشگاه و از هوتل پروان تا کابل" صالون به صالون و دهلیز به دهلیز، بطور رویایی با خود ببرد. بلکه مضاف بر این به طوی های برگذار شده در خانه ها، از اتاقی به اتاقی سرگردان شوم و در میان هیاهوی موزیک گاهی با خموشی صدا بکشم! اما صدایم مثل چیغ و داد در خواب خفه میشد و گوش شنوایی نبود! گاهگاه هم در عالم رویا وقتی هر دروازه ای را با سکوت می گشودم دهلیزی تنگ و تاریکی را میدیدم که در انتهای آن دروازه دیگری بود و همینسان این درب ها منتهی به دالان‌های بی‌پایان خاطره هامیشد که بالاخره سر از طوی مامایم در قلعه عشرت و طوی دختر خاله ام در قلعه آزاد بدر آوردم.. رفته رفته همینسان درهای باز بالاخره به اتاق‌های خالی انجامید و از آنجا راسآ به طوی نا آشنائ رفتم که بطور اتفاقی در مسیر راه سالهای قبل اشتراک کرده بودم و ذکرش را بخاطر تفاوت سلیقه و تطابق رسوم ضروری میدانم.

    چیز میز کار نیس؟

    از راه تنگی وردک پای پیاده روانه پاکستان بودیم، کم مانده بود که دیگر آبادی از نظرها کاملن ناپدید شود. از نماز صبح به بعد آهسته اما پیوسته گام برمیداشتیم. انگار خیر در دل همین آهستگی و پیوستگی نهفته بود، که دهکده ای پیدا شد و صدائ خوشی و شعف آدمها را شنیدیم!نزدیکتر که شدیم فهمیدیم طوی اس و ما هم که مسافر و گرسنه بودیم بی کارت ضیافت بدآنجا شتافتیم.خوشبختانه از سوی مرد مهربانی به یک دهلیز دلگیر رهنمون شدیم که نور از دریچه تالاقی به سختی در آن نفوذ می کرد.طوریکه وقتی وارد اتاق نشیمن یا پذیرایی شدیم. دوباره فهمیدم روز روشن است. این نخستین طوی در چله ی زمستان بود. چهره‌های که هرچه به یادشان می‌آورم در غبار فراموشی محو می‌شوند از ما با پیشانی باز پذیرایی کرده بسرعت دسترخوان گشودند و نان آوردند. نان هم صرف "کشمش پلو" بود. با لذتی بی مانند غوری ها را خالی کردیم که دفعتن نوجوان اوقی دیگری که پاچه هایش را بر زده بود و مثل افراد دوستم گوبیچه به تن داشت وارد اتاق شد و پرسید: چیز میز کار نیست؟؟ من با شوخی برایش گفتم چیز خو کشمش پلو، میز اش چیس؟ اگر میز داری بیار! خودش هم با دیگران خندید. و ماهم به همان چیز خورده شده قناعت کردیم.

    این قصه را بخاطری تفاوت میزبانیها و تطابق عنعنه و رسم رواج اینجا نوشتم. زیرا تازه متوجه شدم پرسان "چیز میز" به عنوان یک رسم معمول پذیرفته شده جایگاهش را هنوز حفظ کرده و اکنون هم در طوی ها میزبانان در اثنای نان خوردن پیش مدعوین میروند و میپرسند اگر به چیزی ضرورت داشته باشید بیارم. اما در مورد تفاوت جشن ها و نوع میزبانی باید بنویسم که از زمین تا آسمان در آن تفاوت آمده است. تنها در مورد خوراکه بجای کشمش پلو آنزمان، اکنون از شیر مرغ تا جان آدم بطور وافر سرویس میشود.

    ناگفته نماند که در نسل ما، محافل عروسی، بهترین محل تجمع و زیباترین تفریح برای جوانان بشمار میرفت. هرچند گاهی پرخاش ها و دل خوری های خواه مخواه در این محافل صورت میگرفت و باعث رنجشهای میشد. یادم هست که بدلیل کم آوردن مال (خرچ) طویانه در یک طوی جنگ مغلوبه چسپید و پرخاش های چندی را هم بعضن بالای مهر موجل و معجل شاهد بودم. با اینحال در گذشته اشتراک در اینگونه محافل، مثل رفتن امروز به تعطیلات پر جذبه بود. اما این اواخر به ویژه در کابل از زبان بسیاری ها حتا جوانان شنیدم که رفتن به عروسی را تحمیلی و از روی اجبار میدانند.نخستین دلیلش را هم دل زده گی از موزیک خیلی بلند میگویند.آری دل‌ زده گی بدترین حس دنیاست.اما من که خود این تجربه را در یک مقطع زمانی داشتم.مطمئنم که تنها موزیک بلند، بی نظمی و امثالهم را نمیتوانیم دلیل اصلی و موجه برای دل زده گی بدانیم. زیرا دل‌زدگی احساس خستگی شدید از محلی،جشنی و کسانی است که دیگر بدلیل خاصی نه تنها حس خوبی که مدت‌ها برایت داشت را ندارد، بلکه همان محل همان جا همان تجمع ترا میان یک جنگ نابرابر قرار میدهد یک طرف خاطرات روزهای خوب،و طرف دیگر حقیقتی که زورش بیشتر از تمام خاطرات و رویاهاست!

    با همین افکار به بیرون قصر عروسی پا مینهم. دوستان نوشیدنی سرد تعارفم میکنند. تشکر میکنم آنطرف شاپرکی سفید با خال های نقره ای در هوا می چرخد و بال زنان برلبه بام موتری بزرگی جیپ مانندی می نشیند. با چشم دنبالش میکنم هنوز مثل من مردد است چرا که نمی داند کجا باید آرام گیرد؟!شاید میداند دیگر فرصتی برای آرامش و آسایش نیست! شاید از اینکه برای کامل شدن ماه ها محصور در پیله خود تنیده پشیمان است. زیرا گاهی اگر پس از صبر ایوبی دیوار بشکنی تا آزادانه بال بگشایی تازه میفهمی که در فرصتی اندک تمامی زیبائی و تنوع جهان را دریافتن امریست محال و آنگاهست که دوباره دل زده میشی.

    نگاهم از سمت شاه پرک بسوی آدم مسنی که از درب صالون میبرآید و در امتداد سرک به آهستگی بتنهائی قدم میزند جلب و معطوف میشود. تنهائی او تصور دیگری از دل زده گی را بمن القا میکند. اینکه اگر درک کنی دیگران از تو دل زده اند چه حسی خواهی داشت؟ اینکه بدانی دیگر وجودت، قلب طرف را به تپش نمی اندازد، با سر دادن هیچ سرودی کسی را سر ذوق آورده نمیتوانی و بنابرین حتا نبودنت نه تنها گوهرهای عطش طرف را از درون نمیسوزاند بلکه جای خالیت را هم کسی حس نخواهد کرد!! و این شاید بدترین قسمت دل‌زدگی باشد. اینجاست که اگر آسمان هم به زمین بیفتد دیگر نمی‌خواهی آن حس را دوباره تجربه کنی.واقعن آدم‌هایی که دل‌زده می‌شوند، فهمیده‌ اند که باید عمیق‌ترین خواسته ها را کنار گذاشت و فراموش کرد امابا امید واهی زیست و نَمُرد.

    هجران نامه
    بسان ابر بی باران اندوه گرچه دلگیرم
    به تصویرت جوان می گردد هردم ایندل پیرم
    منم نیلوفر پژمرده در مرداب نومیدی
    ربوده هجرتو برنامه و رویای تدبیرم
    سکوت ار بشکنم با ناله های حزن انگیزم
    نباشد حاصلم جز حسرت و اینست نخجیرم
    ز اشک حسرتم هرشب سکوت از عرش میبارد
    پیشمانم کنون از فرصت یک عمر تاخیرم
    به شهر ما گره چون خورد (تن -ها) عشق خوانندش
    فغان پیوند دل ها در روان عشق تسخیرم
    ز لعل غنچۀ زیبای تو آید شميم يأس
    گلاب آید بچشمم هردم از مینای تصویرم
    درخت از برگ دلگیرست و ابر از آسمان حتا
    رسیده فصل پائیزی! اتاق قند شیرینم
    چو خفاش سیاه اندر گلویم چنگ دلشوره ست
    شکیب آرزو حرمانم و در بند و زنجیرم
    --------------------------------

    نخجیر
    نخجیر = شکار صید- بز کوهی

    ۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

    مرگ عشق

    گذر بیرحمانه دارد روزگارم گرچه میدانی
    و تنها حاصل اجبار پیری است و ویرانی
    به تعبیرت ز باب «مرگ عشق » ایدوست حیرانم
    ز پژواک شکستم لاجرم این را تو می خوانی
    کنون با اشتیاق آئینۀ دل سنگ میجوید
    ندارد دیده بیند تو بپای دیگری رانی
    تو ای لبریز مستی نو گل رویای هستی ام
    بسان اشک شوق از چشم دل پیدا و پنهانی
    بچنگ گربۀ شب چون قناری روز و شب نالم
    ببار ای آسمان مهرانه ات بر عاشق ثانی
    به پشت پلکهایم خالکوب طرح چشمت بین
    نگاه ماندنی ات ژرفنا های پریشانی
    به تصویر پر از حجم صداقت محو گردیدم
    درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
    عذاب و درد مطبوعیست عشق جاودان تو
    هزار افسوس احساسم تو گاهی هم نمیدانی
    بدشت نا شکیب جسم تخم عشق می کاری
    و با تیر نگه سیرابیی یک دشت نتوانی

    در آخرین ساعات روز آخر سال ۲۰۱۴ قرار داریم! از حق نگذرم سال که گذشت برای من سالی خوبی بود! عزیزان گمشده ای را از فضای مجازی یافتم! پدرم در نزدیکی ها ما ساکن شد ساره جان برادرزاده ام متولد شد و بسا گپهای خورد و ریزه ای دیگر! این سال باوجودیکه مثل سالهای گذشته بسیار بسرعت گذشت! آرزو دارم  در همین ساعات آخر اندکی طولانی شود تا مهر در جزیره آرامش به پیمانه ای وسیعی بگسترد!و در پایان برای تمام دوستان و عزیزانم فرا رسیدن سال نو ترسایی را تبریک و تهنیت عرض مینمایم

    ۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

    موسیقی و روح

    خداوند استاد هارون عبرت را کم نکند که در جادوباکس، جادو میکند! هر زمان که ذوق آهنگهای سابقه را میکنم چینل استاد عبرت را میگیرم گاهگاهی خودش چی استادانه لبسینگ میکند که هیچ استاد و هیچ ممثلی نمیتواند جایی استاد عبرت را بگیرد این را بخاطر میگویم که میدانم دنیای تمثیل آنقدرها هم  ساده نیست!  سخن کوتاه اینکه همین امشب (شب کرسمس)  ذله و کوفته از کار آمدم و پس از شنیدن اخبار طلوع در عالم تنهایی  به چینل استاد عبرت رفتم تصادفآ آهنگ دوگانه استاد حمیدالله چاریکاری و استاد بیلتون را گذاشته بود به شعر آهنگ استاد حمیدالله خان چاریکاری که بدقت گوش دادم چنین زمزمه میکرد
    استالف نیست استالف جان است
    مهمانخانه ی ابغانستان است
    پیرکامل حضرت شان است ناله ها برپا کنیم! بیا هواخوری بریم سیل چاریکار - پارک شارنو بریم یا به زرنگاریم
    روز جمعه میله پغمان است چهلستون و دارلامان است غلغله برپا کنیم بیا هوا خوری بریم سیل چاریکاریم یا به گلغندی بریم یا بزرنگاریم
    دریای پنجشیر آبش روان است - فامریکه  نخت ساکت چالان است!  کاریگراش سونش روان است! آب دریای ریگستان است  بیا که همدردی کنیم
    من که از شعر و تصنیف این آهنگ هیچ سر در نیاوردم از یکسو انتخاب کردن گلبهار یا گلغندی و یا هم  پارک شهر نو و استالف و زرنگار برای هواخوری کردن با یک مسافت بسیار زیاد به هیچ وجهه کار ساده ای نیست و از سوی دیگر راز یاد آوری از مهمانخانه افغانستان دریای پنجشیر و فابریکه و کارگران فابریکه را در این تصنیف نداستم! با شنیدن این آهنگ پر کیف بدین فکر افتادم که آیا موسیقی محلی کشور ما همینست؟ و همین موسیقی را میتوان نوازشگر روح گفت؟  
    دانشمندان موسیقی را یکی از دلنوازترین بانگ ها برای آرامش روح و روان آدمی میپندارند! به باور آنها این پدیده ای جادویی  در هر نوع شرایط  سبب  آرامش و نوازش روح  و روان آدمی میگردد!حتا شماری از دانش پژوهان بدین باورند که: هنگامیکه روح انسان در تن او نمیرفت  این بانگ و صدای دلکش موسیقی بود که جان را در تن انسان فرستاد ! زیرا روح با موسیقی متحرک می شود و این پدیده سبب نوازش روح و روان ما آدمها میگردد  
    بعضی اوقات انسان چیزهای را در ضمیر خود دارد که فقط با بروز دادن آن ها میتواند به هدف خویشتن برسد واز این سبب راه  اظهار و بروز همان چیز تنها و فقط  بوسیله نواختن آلات موسیقی وآواز خواندن  ممکن است! و گاهی هم انسان در فراز و نشیب های زیاد زنده گی در دریای غم موج میزند مگر، باشنیدن صدای آرام و دلنواز موسیقی آرامش میابد . موسیقی وسیله ی جنبش احساسات و عواطف است ، عشقی که در ان پرورش می یابد روح معشوقه را با صدایش نوازش میدهد و سبب جلب معشوقه به واقعیت قلب عاشق میشود .
    ملودی و ریتم آهنگ نهایت موثر و تاثیر گذار میباشد  ولی در این نوع موسیقی، که شعری وجود ندارد، ممکن است پیامد منفی نیز بالای روان آدم داشته باشد! اگرموسیقی را خوب یا بد گوش بدهیم و می تواند گاهی هم مانند زهر در بدن عمل کند.
    میگویند در روش موسیقی درمانی دو  روش اساسی  وجود دارد 1-روش فعال 2 - روش غیر فعال، در روش فعال شامل شنیدن موسیقی می شود که بیمار با گوش دادن و شنیدن موسیقی که در حال نواخته شدن است، مورد درمان قرار می گیرد.
    در این روش بیشترین تاثیر عملکرد در جهت برانگیختن و تاثیر واکنش های عاطفی و ذهنی است بطور کلی عمدتا بیماری هایی که به نحوی با مسائل روانی فرد در ارتباط هستند یا حالات روانی می توانند نقش موثری در بهبود آنها داشته باشد.
    در بیماری هایی از جمله جنون جوانی (اسکیزوفرنی)، اختلالت خلقی (مثل افسردگی و شیدایی، اختلالات روحی دوران کودکی موسیقی درمانی می تواند به خوبی مکمل یا حتی جایگزین درمان سنتی شود
    در واقع این یک راز آفرینش بشری است   میگویند روح انسان  پرورده ی چیز های است که سبب نوازش آن میگردد و بنابراین میشه بگویم آیا این موسیقی محلی (کشمش نخودی )وطن ما هم میتواند سبب نوازش روح ما گردد



    ۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

    کاکا جان و برخوردار و غزل آتش

    تا در اخبار امروز خواندم که  تنش روی استقلال جزیره تایوان میان چین و امریکا این دوکشور را تا سرحد جنگ سرد  کشانده است. بی اختیار فکرم بسوی  برنامه ( کاکاجان و برخوردار) رادیوی پاکستان ، که درواقع بخشی از جنگ سرد پاکستان علیه سردار داوود بود رفت. مطمئنم همنسلان من و بزرگتر ها  آن برنامه های که در کل بنام  آواز دوست از رادیوی پاکستان پخش میشد را بیاد دارند، اما برای نسل جوان که امروز  با یک گشت در یوتیوپ هر آهنگ و فلمی را که دلشان هست میتوانند پیدا کنند میخواهم اینقدر تذکر بدهم که .
      در گذشته نه چندان دور اینکار امر محالی بشمار میرفت. لهذا برای کسانیکه رادیو کست در اختیار نداشتند شنیدن صدائ دل انگیز هنرمندان مورد علاقه شان از طریق این رادیو( رادیو دشمن)  یک موهبت بزرگ پنداشته میشد. آنچه یادم هست آهنگ های چون 
    اگر جلوه نمایی (ناشناس)، کی باشد دست بدهیم بدست هم ( ظاهر هویدا)، دختر کوچی هستم خیمه به صحرا دارم (رخشانه)،تو گل ناز همه ( احمدظاهر )، مقبول و خوب و با نمک مثل تو کی دیده ( حبیب شریف)  و شاید آخر بمیرم ز هجران تو(غلام رسول کوچک) آهنگهای همه پسند همان زمان بود که اگر مبالغه نکنم هر شب از این رادیو پخش میشد. خلاصه اینکه این جنگ سرد پاکستان با سردار داوود برای ما آرامش روحی بود و یکدنیا خاطره! پسانها که  جنرال مشرف در مصاحبه ای گفت: فارسی زبانهای افغانستان پنج فیصد نفوس افغانستان را تشکیل میدهد. همین برنامه بیادم آمد و در دلم خندیده گفتم که جنگ دال خور هاهم به جنگ آدم نمیمانه مثلیکه اگر امروز راستی چین با امریکا  به جنگ سرد بیافتد چینایی ها  بزبان هسپانوی با امریکا بجنگند و امریکایی ها بزبان ایلغورا - فارسی.
    بگذریم از این گپها و سیاست و گپم را خلاصه بر این نکته کنم که: از همان زمان تا امروز همین آهنگها با رشته های ظریفی از مهر، مرا به دوران کودکی و نوجوانیم ، پیوند می دهند. .رشته های ظریف اما سخت محکم که انگار روحم را حراست می کنند. تا به سرزمینی که نخستین زمزمه لالائی مادر در گوشم پیچیده است  بروم ،
    انگار لبخند و گرمای  پر مهر همان آدمهای همشهری را هنوز حس میکنم و انگار با پا های خسته پیری در همآن جاده بزازی، پیشروی دوکان شهید ابراهیم همصنفی عزیزم با سر لوحه ( نیازی کیمیاوی)می چرخم تا   همین آهنگها را که برادربزرگش ثبت کرده بود از تایپ شان در عدم موجودیت پدرش شیرآغا بشنوم. اما شیرآغا از طالع من در جایش میخکوب شده و هیچ جا نمیرود. لهذا در حالیکه تایپ ۵۳۰ جاپانی مرحوم شیرآغا که در رویش بزرگ نوشته بود بر چشم بد لعنت بسویم رخ میزند، با درود و پدرود مختصری با پدر و پسر وداع میکنم.! هنوز صدای همنسلانم را از باغ همجوار سیدگل مشهور به باغ بابه جان میشنوم که میخوانند ( شیرین شیرین ! دل را که بردی ای ستمگر یار جانی ! بخیالم که از حالم خبر نداری !!!) انگار من نیرو می گیرم از همین افکار آتشین گذشته
     شاید نسل ما محصول همین رشته ها! این " حله های تنیده ز دل بافته از جان" باشد که غربت تحمیل شده در لهیب آتش را با رویای بازگشت به سرزمین خاطره ها سپری می کنیم
    آتش
    پیچ و تاب رقص آتش زینت این مجمراست
    آذرخش چشم مستش آب تیغ جوهر است
    از لهیب سینه خیزد دود چون آتشکده
    همچو ققنوس آتشی از بال من شعله ور است
    گرچه دیدم در نگاهش صد تغافل سالها
    چشمه سار مهر او مست الست ساغر است
    از حصار این بخاری قد کشم همچون لهیب
    آتشی افروخته سوزیست هم شور و شر است
    مژده دیدار او پیچیده همچون صاعقه
    گر چه در حسرت شکستم این شکست دیگر است
    اخگرم خاکسترم موج عرق نقش جبین
    شعله ئ از خاطره در پیش چشمم محشر است
    باز میخواند لبم وصفی ز صبح روی تو
    وه که این زیبا تبسم موج را چون گوهر است
    چون پر پروانه سوزم زآتش حسرت شکیب
    اخگر یاد ت مرا همواره سوز پیکر است