-------------
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
مخمس بر غزل مهدی سهیلی و حرفهای از شیوانا
-------------
۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه
"تـرک آرزو"
۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه
شراب سرخ و خیام
زندگی را میتوان فقط به یک هارمونیه یا پیانو تشبیه شاعرانه کرد، چراکه زندگی نیز درست بمانند این دو، دارائی دکمه های سیاه و سفید میباشد, با این تفاوت که دکمه های سیاهِ پیانو یا هارمونیۀ زندگی، برای غم ها و دکمه های سفیدش برای شادی ها دیکور شده است. فقط وقتی آدم می تواند با هارمونیۀ زندگی آهنگ قشنگی بنوازد که همزمان از دکمه های سفید و سیاه استفاده کند. اما حجم "کتاب یا کست زندگی" من آنقدر بزرگست که مطمئنم هر که از دور به آن نگاه کند. بدون شک پیش از آنکه به "آهنگ زندگیم"که آنرا با مهارت از مجموعه شادی و غم کمپوز کرده و نواخته ام گوش بدهد، خود،در دلش، آهنگ"بروبابا مه کتیت نیستم"را خواهد خواند. در بهترین حالت فقط فصل های قشنگ و هیجان انگیزش را مرور خواهد کرد و بس! اما برای من فرقی نمیکند چونکه من سعی میکنم با نوشتن میلودی و نت این آهنگ فقط آب سردی روی تلاطم درونی ام بریزم تا لااقل تن به فراموشیِ موقت بدهم
بگذریم! برگریزان سال شصت و شش خورشیدی بود. لیست ترفیعات آمد. منهم بار اول برتبه لمری بریدمن ترفیع کرده بودم، اما همکارم عارف خان از رتبه جگتورنی به رتبه جگرنی ترفیع کرده بود. کلاه و سر شانه اش سرخ شده بود. بنابرین دسته دسته همکاران در شعبه ما در اصل برای عارف خان و در ضمن برای من هم تبریکی می آمدند! عده ای برای دلخوشی من در آخر میگفتند هر دو رتبه، رتبه ای تغیر است. چون لمری بریدمن هم با ازدیاد یک ستاره سرشانه را پر میکند و جگرن خو رنگ سبز را به سرخ مبدل میکند. خلاصه بعد تبریکات رسمی موضوع شیرینی دادن بمیان آمد! هرچند برای شیرینی کام همکاران شکلات خوب روسی بطور مشترک خریده بودیم اما سه چهار نفر شله به آن قناعت نمیکردند و پیله کرده بودند به عارف خان که جدیدآ پته سرخ شده بود! هرچند من آنزمان قصد رفتن به جهاد در راه خدا را کرده بودم بنابرین ترفیع، ترقی و اینگونه حرفها برایم بی ارزش بود، اما نمیشد در شهر بود و از نرخ فرار کرد! بالاخره در پاسخ دگرمن وردک که می گفت: اگر تو هم سهم بگیری یک کنیاک خوری میکنیم. گفتم: اولا برای این شراب سرخ چند باید بپردازم دوما از کجا این شراب سرخ را میخری؟دگرمن با خوشی گفت تو فقط پنجصد افغانی بده دیگرش را از جیب عارف خان به زور می کشیم!و در مورد تهیه ری نزن من از مغازه ویژه روسها میتوانم بخرم! وی وقتی دید من با تردید سویش مینگرم گفت: او بچه تو نخوردی و در حالیکه لعاب دهانش را بالامیکشید، گفت سرخ اس لامذهب او هم با سیب دیگه رقم مزه میدهد! منهم فورآ پول را پرداخت کردم و گفتم با این اوصاف که میگویی به یک پنجصدی می ارزد. سپس همکار دیگرم از مزه کنیاک با دویشکه ها چنان خاطراتی را قصه کرد که جوان نادیدۀ چون من، مصمم شدم حتا اگر در اسفل السافلین و یا زمهریر هم بروم باید یکبار آنرا تجربه کنم. در نهایت تصمیم بر این شد تا ما چهار نفر همراه با یوشه مشاور دفتر، آخر هفته در منزل ... خان یا اتاق دوستی -افغان شوروی مینوشیم! قبول کردیم. اما روزی بعد گفتند مشاورین اجازه ندارند در اتاق ما و در خانه های ما بیایند. پس تصمیم گرفته شد مهمانی را در اتاق خود گسپه دین یوشه کنیم. خلاصه چند شب بعد در یک غروب پائیزی بسوی فامیلی های روسها در میدان بگرام بخانۀ توریش یوشه رفتیم. بزودی نان از دیش های قبلن تهیه شده کشیده شد و بوتل متفاوت کنیاک هم بی روی نماکی روی میز حاضر شد. ولی من هنوز منتظر سیب بودم زیرا فکر میکردم کنیاک تنها با سیب خورده میشود بالاخره وقتی ساقی آنرا جرعه جرعه در گیلاس های کریستال چکی میریخت تازه متوجه شدم که رنگ سرخ کنیاک نور چراغ ها را مثل یک منشور به چهار سو خیلی زیبا پخش میکند. درست مثل جام جم ! درست مثل جام جادوگری که آدم را به یاد چراغ علاءالدین می انداخت. در این اثنا گسپه دین یوشه با ما سه نفر یکجا پیاله اش را بلند کرد و گفت : واش زدرووییه
آدم نادیده چون من با اشتیاق تمام آنشب تا آخرین قطره سر کشیدم. واقعن مزه متفاوتی داشت بنابرین بوتل را نی بلکه بوتل ها را خالی کرده، پیش از قیود شبگردی سوی اتاق آمدیم
شب خواب آرامی داشتم اما صبح که بیدار شدم اندک سردردی داشتم .طوریکه هنگام پهلو زدن روی تخت از بی رمقی به خود میپیچیدم! چشم که میبستم خاطره دیروز و ديشب مثل فلمی که خیلی وقت پیش دیده باشم یادم می آمد و سخنها، خنده ها و خاطره ها با هم وصل میشدند کمی هم میترسیدم از تصمیم فرار چیزی از دهنم درز نکرده باشد
بهر صورت بالاخره از جا برخاستم آبی به سر و صورتم زدم. اندک بهتر شدم اما همینکه رویم را پاک کردم حس میکردم وزنه های سنگین در دو سوی سرم آویزان است که با تکان سر ،وزنش را بیشتر احساس میکردم .اما بزودی حالم بهتر شد و مزه کنیاک سرخ عالی بود
۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سهشنبه
آیا شکر نعمت نعمتت افزون خواهد کرد؟
16 سرطان 1371
کابل
نزدیک به دو نیم ماه
است که از مهاجرت چهار ساله به وطن برگشته ام! اما تلخبختانه که شهرمن دیگر آن صفا
و هوای گذشته را نداشته و تبدیل به یک شهر فلکزده ء محکوم به فنا و جزا گردیده
است. امتداد و تداوم فاجعه در این شهر واقعیت زندگی روزمره است! طوریکه در طول مدت اقامتم روزی نیست که موشک , بم و خمپاره از آسمان نازل نگردد! انگار ابر و باد و مه و
خورشید و فلک دست بدست هم داده اند. تا مشعل زندگی را در این شهر خاموش نمایند. با
اینحال من از این اوضاع راضی ام! زیرا در این شهر بار دگر خو گرفته ام و بی خیال
از عالم و آدم در پی زندگی" روزمره
گی " خویشم. هر چند راستش را بگویم منهم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام اما
با همه سختی ها در کوچه و خیابان های این شهر پیروزمندانه گام بر میدارم و پرسه
میزنم و گاه گاهی حتا ادا و اطوار آدم های
خوشبخت و پیروز را در می آورم.
اما انگار که
کوکب بختم از همین بی پروایی من نیز بخشم آمده
و از دو روز بدینسو درد شدید دندان چنان اذیتم میکند که حتا از همین
ادا و اطوار یا تمثیل هم باز مانده ام. این درحالیست که همزمان بارش بی وقفه باران
مرگ در شهر جریان دارد و شهر تقریبن تعطیل است! لهذا من ناگذیر به تحمل این درد
جانکاه هستم!
سرانجام امروز با فروکش نمودن باران مرگ توانستم با ترس
و دلهره به کلینیک ستوماتولوژی پل باغ عمومی نزد داکتر صاحب رحمت بروم! و پس از اینکه
از تداوی دندانم فارغ شدم برای صرف نان
چاشت به یکی از رستوران های که در جوار کلینیک قرار دارد رفتم . شوربختانه بدلیل
درد دندان غذای مناسبی خورده
نمیتوانستم! لهذا سفارش یک خوراک سوپ دادم و پس
از دریافت غذا بلافاصله به خوردن مشغول شدم . هنوز غذایم را تمام ننموده بودم که پیرمردی داخل رستورانت شد و در چوکی روبرویم
نشست و پس از مکث کوتاهی به پیش خدمت سفارش یک چای تلخ را داد!
با یک چشم برهم زدن چای پیر مرد رسید! سپس پیر مرد دستش را در جیبش داخل کرد و دستمال
نه گله ای چرک را از جیبش بیرون کشید و پس از آنکه لا- لای آنرا باز کرد توته نان
سخت را از بین دستمالش بیرون کرد و آنرا با اشتها تمام در چای تلخ تر کرده و با
اشتیاق تمام میخورد. با تمام شدن نان و چای, پیر مرد دستمالش را دوباره پیچاند و هر دو
دستش را بسوی آسمان بالا کرد و با آه افسرده گفت" خدایا شکر!!!! الهی شکرت!!!
الهی هزاران بار شکر! صد بار شکر!! با ادای شکر آخری در حالیکه پیر مرد حتا چشمانش
را نیز بسته بود حوصله ام سر رسید و بی اختیار خطاب به پیر مرد کرده پرسیدم: کاکاجان شکر چی را میکشی؟؟؟ از همی نان و چای
را؟ یا کدام چیز دیگر را؟؟ کاکا چشمهایش را باز کرد و پس از اینکه بسویم نگاه معنی
داری کرده وبا کلام استوار از من پرسید از کجاستی بچیم؟ گفتم از کابل!
گفت از کجای کابل ؟ گفتم از دهمزنگ!
غرغر کنان گفت:
نیستی کابلی ! کابل سه دروازه داشت! دروازه لاهوری- درواز نمیدانم چه و چه که از
یادم رفت دهمزنگی ها مردم های کابل نیستند
! در پاسخ گفتم مهم نیست کجایی ام اما اینجا تولد شده ام بر اساس حق تولد من خود
را کابلی میدانم! دیگر دلت ... ولی سوال
من چیزی دیگر است. کاکا گفت : بچیم نخست از اینکه مسلمانم شکر میکشم! دوم از اینکه چهاراشکل( اندام) درست دارم شکر میکشم!
سوم از همین روزی که خوردم شاکرم! من دیگر جز اینکه به قناعت و صبر پیرمرد سر
تعظیم فرو آرم حرفی دیگری برای گفتن نداشتم! زیرا بوی کباب که من بدلیل درد دندان
نمیتوانستم از آن استفاده کنم برای من طاقت فرسا بود! لهذا برای اینکه سوالم را عادی و موجه
جلوه دهم با تبسمی گفتم! بسیار خوب! کاکا جان قصه کو خودت از کجاستی؟ از اولاد ها, نواسه ها!!! جنگها؟ و
کاکا در حالیکه
بسوی دستمال نه گله اش خیره شده بود گفت: خدا بمن یک فرزند داده بود! او را از من
پس گرفت ! چهل ساله بود و در دوره احتیاط در چمکنی خدمت میکرد! جنازه اش را پارسال آوردند ! از بخشیدنش هم از
خدا شکر کشیده بودم واز گرفتنش هم صبر و شکرکردم! عروسم گفت من
شوهرنمیکنم مثل اولادت همرایت هستم اما یکماه قبل او هم اپندسی شد و تا ده شفاخانه
رساندیم مرد! من ماندم و زنم اما 2 هفته قبل با اصابت راکت ده خانه زنم را نیز خدا گرفت! دوکان تنباکوفروشی ده سر چوک داشتم او هم ده جنگ
سوخت! و حالا دیگه هیچ چیز ندارم! در حالیکه از قصه پیر مرد شدیدن تکان خورده
بودم! بار دیگر از شوخی ام ازش پوزش خواستم و گفتم: کاکا جان از شنیدن داستانت جگر
خون شدم ولی از صبر و حوصله ای که خدا برایت داده متحیر شدم! منهم در این شهر
مسافرم کاری از دستم پوره نیست ولی دوستی دارم که میتواند در دفتر های دولتی مقررت
کند . اگر در دولت کار میکنی برایت یک نامه میدهم تا بحیث کارگر در مربوطات آنها استخدام
شوی! فقط برو مهر کن و معاش بگیر ! کارها را خو میدانی که بخاطر جنگ توقف است! کاکا خوشحال شد و اینبار یک شکر دیگر از کرامات خدا
و اولیا کشید و گفت درست است! لطف کن همین حالا برایم نامه یا معرفی خط بنویس!خدا ترا از غیب بکمک من
فرستاده! منهم به دوست عزیزم جنرال ظهوری که
معین ساختمانی وزارت دفاع بود نامه ای با عجله و سرپا نوشتم و کاکا را برایش معرفی
کردم و به کاکا وعده کردم که فردا خودم ساعت 11 بجه در دفتر ظهوری هستم و تمام کار
هایش را شخصآ خودم پیگیری میکنم. کاکا خیلی خوشحال شد و سپس با خدا حافظی از کاکا بسواری
تاکسی روانه منزلم شدم! تکسی حامل من هنوز در نزدیکی برج ساعت پل محمود خان رسیده
بود که صدای دلخراش دو راکت گوش هایم را کر کرد! وقتی بعقب نگاه کردم راکت ها درست
در فروشگاه همانجای که 5 دقیقه پیش ایستاده بودم اصابت کرده بود. منهم یک شکر
دیگری را که تازه از مکتب کاکا آموخته
بودم کشیدم و رهسپار خانه ام شدم! بهر صورت فردا راس ساعت 11 مطابق وعده با کاکا بدفتر
دوست عزیزم ظهوری رفتم و ساعتها منتظر کاکا نشستم اما کاکا نیامد! که نیامد !هفته
ها و ماه ها گذشت و هر باریکه ظهوری را میدیدم سراغ کاکا و نامه ام را ازش میگرفتم اما انگار که کاکا آب شده و رفته بود زیر
زمین! سر انجام دانستم که کاکا با گمان
اغلب با همان راکت ها کور از این دنیا بار سفر بسته است. شاید من و کاکا دیدار به
قیامت شدیم اما از مصاحبت با کاکا کاملن متحول شدم . احساس میکنم او بود تا باعث گردد که يكي
ازهيجان انگيزترين اتفاقات در زندگيم
رخ دهد. آری من از لحظه ئ که از کاکا جدا شدم! دوباره
بدریچه زندگی بروال عادی مینگرم. من ميتوانم بنویسم وحتا بسرایم. احساس میکنم با ملاقات این آدم ناآشنا دوباره
حسی تازه برگشت به زندگی را یافته ام !
اما سبب اینکه این یادداشت فراموش شده و بی سر و ته را پس از گذشت 20 سال از
کتابچه یادداشتهایم حالا رونویس و تایپ
کنم! ایمیل عزیزی است که در آن نوشته :
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
کیش شخصیت پرستی در فیس بوک
بویژه زمانیکه چشمم به کامنتهای زیرین خورد:





