۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مخمس بر غزل مهدی سهیلی و حرفهای از شیوانا



کسوف روزگار و حزن راهم را نمی بینی 
شکست و ریز نقش دستگاهم را نمی بینی 
بد  بخت و خسوف بارگاهم را نمی بینی
"زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی "
"ز اشکم بی خبر استی و آهم را نمی بینی"
+++
تو رشک آفتابی و دو چشمت کهکشان دارد 
طواف کعبه ئ روی تو حج جاودان دارد 
عرفات قدت عیش گلستان جنان دارد
 "سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد"
 "سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی "
+++
رجامندم! بفرمانی مرا یکروزه شاهی کن 
مزین با دو دستت رو سرم تاج و کلاهی کن 
رهانم دیگر از آب روان در زیر کاهی کن 
"سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن "
"سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی" 
+++
نه حیرانم؟ که بر روی لبم گلبوسه می رویی 
هراسانم ! خموش اندر تبسم هم نمی گویی 
به افغانم ! ز کهدود تنم هرگز نمی بویی 
"پریشانم ! دل حسرت نصیبم را نمی جویی
 پشیمانم ! نگاه عذر خواهم را نمی بینی"
+++
 تو شعر وسوسه انگیز و ناب و ماه آغوشی
 بسان لاله در دشت  و دمن با ناز خاموشی 
تو با این روسری از قلب زارم باده مینوشی 
"گناهم چیست جز عشق تو؛ روی از من چه میپوشی؟
 مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی"؟" 
شکیب حمیدی
۲۰ اپریل سال قرنطین

-------------
جفا جویا ترحم بر من شبگرد گاهی کن 
2برونم از بد روز و سر انجام تباهی کن

3وزان پس بر سر من هرچه خواهی کن






خشم مجازاتى است كه به خاطر اشتباه یكنفر دیگر، به خود میدهیم


بودا

 و اینک داستانی از شیوانا
 یکی از شاگردان قدیمی اش  از راه معرفت دور شده و در شهری  دیگری  ولگردی  پیشه کرده بود. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به آن شهر نزد شاگرد قدیمی اش رسید. و بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابلش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی؟ شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟ شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده ای؟
شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست درس امروزه ات  این است
هرگز با خودت قهر مکن.
هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر نوع بی حرمتی به جسم و روح خودت را می پذیری همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده تکرار می کنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر می کنی...
درس امروز من همین است ! شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش را می گیرد شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت اکنون که با خودت آشتی کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی. به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع می کنی درس امروزت همین است گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمی کند؛ اما مرگ را استثنایی نیست
شیوانا کیست؟
 شيوانا يكي از معروفترين نويسندگان قرن بيستم  در هند وستان ميباشد . وی  پيشگام در  ادبیات داستان سرائي بود. او  جايزه پداما شري كه مربوط به ادبيات هند ميباشد را در سال 1982 از آن خود نمود در دهه 60 و 70 ميلادي ، آثار ادبي اين داستان سراي معروف  به صورت سريال در مجله ها و روزنامه های هند به چاپ میرسيد و هم چنين داستان هاي او  به صورت سريالهاي تلويزيوني تبديل گرديد و بيندگان بسياري را به خود جلب نمود 
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، 

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

"تـرک آرزو"



تـرک آرزو کـــردم  رنـــج هستی آســـان شــد
سوخت پــر فشانیهـا کاین قفس گلستان شد
عالـــم از جنـــون مــن کـــرد کسب همـــواری
سیل گریه سر دادم؛ کوه، دشت و دامان شـد
خامشی بـــه دامـانـم شور صـد قیـامت ریخت
کاشتــم نفــس در دل ریشـــۀ نیستــان شــد
هــــر کجــا نظــر کـــردم فکــر خویش راهم زد
غنچــه تـا گل ایـن بـاغ بهـــر مـن گریبــان شد 
بـــر صفـای دل، زاهــد! این قدر چه می نازی؟
هــــر چه آیینـه گـردید، باب خود فروشان شد
عشق،شکوَه آلود است تا چه دل فسرد امروز
سیــل می رود نـومیـــد خانــۀ کــه ویران شـد
جَیب اگر به غارت رفت، دامنی به دست آریـم
ای جنـــون! به صحـــرا زن ، نو بهار عریان شد 
جبــریان تقـدیـریم، قــول و فعل ما عجـز است
وهــم، می کنــد مختــار آنقــدر که نتوان شد
بـرق رفتــن هـــــوش است یـا خیال دیـداری؟
چــون سپنــد از دورم  آتشی نمــایــان شـــد
چیـن نــاز، پــرورد است گَـــرد وحشتم  بیـدل
دامنی گــــر افشانـــم طـرّه ای پریشان شــد

"بیدل"




۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

شراب سرخ و خیام

 زندگی را میتوان فقط  به یک هارمونیه یا پیانو تشبیه شاعرانه کرد، چراکه زندگی نیز درست بمانند این دو، دارائی دکمه های سیاه و سفید میباشدبا این تفاوت که دکمه های سیاهِ پیانو یا هارمونیۀ زندگی، برای غم ها و دکمه های سفیدش برای شادی ها دیکور شده است. فقط وقتی آدم می تواند با هارمونیۀ زندگی آهنگ قشنگی بنوازد که همزمان از دکمه های سفید و سیاه استفاده کند. اما حجم "کتاب یا کست زندگی" من آنقدر بزرگست که مطمئنم هر که از دور به آن نگاه کند. بدون شک پیش از آنکه به "آهنگ زندگیم"که آنرا با مهارت از مجموعه شادی و غم کمپوز کرده و نواخته ام گوش بدهد، خود،در دلش، آهنگ"بروبابا مه کتیت نیستم"را خواهد خواند. در بهترین حالت فقط فصل های قشنگ و هیجان انگیزش را مرور خواهد کرد و بس! اما برای من فرقی نمیکند چونکه من سعی میکنم با نوشتن میلودی و نت این آهنگ فقط آب سردی روی تلاطم درونی ام بریزم تا لااقل تن به فراموشیِ موقت بدهم

بگذریم! برگریزان سال شصت و شش خورشیدی بود. لیست ترفیعات آمد. منهم بار اول برتبه لمری بریدمن ترفیع کرده بودم، اما همکارم عارف خان از رتبه جگتورنی به رتبه جگرنی ترفیع کرده بود. کلاه و سر شانه اش سرخ شده بود. بنابرین دسته دسته همکاران در شعبه ما در اصل برای عارف خان و در ضمن برای من هم تبریکی می آمدند! عده ای برای دلخوشی من در آخر میگفتند هر دو رتبه، رتبه ای تغیر است. چون لمری بریدمن هم با ازدیاد یک ستاره سرشانه را پر میکند و جگرن خو رنگ سبز را به سرخ مبدل میکند. خلاصه بعد تبریکات رسمی موضوع شیرینی دادن بمیان آمد! هرچند برای شیرینی کام همکاران شکلات خوب روسی بطور مشترک خریده بودیم اما سه چهار نفر شله به آن قناعت نمیکردند و پیله کرده بودند به عارف خان که جدیدآ پته سرخ شده بود! هرچند من آنزمان قصد رفتن به جهاد در راه خدا را کرده بودم بنابرین ترفیع، ترقی و اینگونه حرفها برایم بی ارزش بود، اما نمیشد در شهر بود و از نرخ فرار کرد! بالاخره در پاسخ دگرمن وردک که می گفت: اگر تو هم سهم بگیری یک کنیاک خوری میکنیم. گفتم: اولا برای این شراب سرخ چند باید بپردازم دوما از کجا این شراب سرخ را میخری؟دگرمن با خوشی گفت تو فقط پنجصد افغانی بده دیگرش را از جیب عارف خان به زور می کشیم!و در مورد تهیه ری نزن من از مغازه ویژه روسها میتوانم بخرم! وی وقتی دید من با تردید سویش مینگرم گفت: او بچه تو نخوردی و در حالیکه لعاب دهانش را بالامیکشید، گفت سرخ اس لامذهب او هم با سیب دیگه رقم مزه میدهد! منهم فورآ پول را پرداخت کردم و گفتم با این اوصاف که میگویی به یک پنجصدی می ارزد. سپس همکار دیگرم از مزه کنیاک با دویشکه ها چنان خاطراتی را قصه کرد که جوان نادیدۀ چون من، مصمم شدم حتا اگر در اسفل السافلین و یا زمهریر هم بروم باید یکبار آنرا تجربه کنم. در نهایت تصمیم بر این شد تا ما چهار نفر همراه با یوشه مشاور دفتر، آخر هفته در منزل ... خان یا اتاق دوستی -افغان شوروی مینوشیم! قبول کردیم. اما روزی بعد گفتند مشاورین اجازه ندارند در اتاق ما و در خانه های ما بیایند. پس تصمیم گرفته شد مهمانی را در اتاق خود گسپه دین یوشه کنیم. خلاصه چند شب بعد در یک غروب پائیزی بسوی فامیلی های روسها در میدان بگرام بخانۀ توریش یوشه رفتیم. بزودی نان از دیش های قبلن تهیه شده کشیده شد و بوتل متفاوت کنیاک هم بی روی نماکی روی میز حاضر شد. ولی من هنوز منتظر سیب بودم زیرا فکر میکردم کنیاک تنها با سیب خورده میشود بالاخره وقتی ساقی آنرا جرعه جرعه در گیلاس های کریستال چکی میریخت تازه متوجه شدم که رنگ سرخ کنیاک نور چراغ ها را مثل یک منشور به چهار سو خیلی زیبا پخش می‌کند. درست مثل جام جم ! درست مثل جام جادوگری که آدم را به یاد چراغ علاءالدین می انداخت. در این اثنا گسپه دین یوشه با ما سه نفر یکجا پیاله اش را بلند کرد و گفت : واش زدرووییه

آدم نادیده چون من با اشتیاق تمام آنشب تا آخرین قطره سر کشیدم. واقعن مزه متفاوتی داشت بنابرین بوتل را نی بلکه بوتل ها را خالی کرده، پیش از قیود شبگردی سوی اتاق آمدیم

 شب خواب آرامی داشتم اما صبح که بیدار شدم اندک سردردی داشتم .طوریکه هنگام پهلو زدن روی تخت از بی رمقی به خود میپیچیدم! چشم که میبستم خاطره دیروز و ديشب مثل فلمی که خیلی وقت پیش دیده باشم یادم می آمد و سخنها، خنده ها و خاطره ها با هم وصل می‌شدند کمی هم میترسیدم از تصمیم فرار چیزی از دهنم درز نکرده باشد

بهر صورت بالاخره از جا برخاستم آبی به سر و صورتم زدم. اندک بهتر شدم اما همینکه رویم را پاک کردم حس میکردم وزنه های سنگین در دو سوی سرم آویزان است که با تکان سر ،وزنش را بیشتر احساس میکردم .اما بزودی حالم بهتر شد و مزه کنیاک سرخ عالی بود

 دروغ دلاویز خیام

            خیام در همان معدود رباعیاتی که سروده با پرداختن به مسائل معضلی نظیر آغاز و انجام جهان، هدف از ایجاد خلقت، جهان دیگر، جبر و اختیار، قضا و قدر، عدل و دهها مساله دیگر که از آغاز خلقت  فکر یشر را به خود مشغول داشته است، نتایجی عمیق و دقیق ارائه  می دهد و فلسفه ای پر بار را در اختیار خواننده می گذارد.
خیام در میان شعرای ایران شاید تنها شاعری باشد که از بیان احساسات لطیف و ظریف شاعرانه به شیوه ی دیگر شاعران در اشعار او خبری نیست. گل و بلبل، شمع و پروانه، لیلی و مجنون و این قبیل تعابیر را در شعر او راهی نیست و اگر هست و یا در جایی به سبزه و گیاهی اشاره کرده، صرفاٌ بخاطر بیان فلسفه و تفکر خویش است، نه تعابیر عاشقانه و اخساسی. از این دیدگاه، احساس در کار او راه ندارد. همهُ حرفش سراسر منطق است و کوشش برای پاسخ دادن به سئوالات بی جواب انسان.
با این حال خود نیز مانند هر متفکر بزرگ دیگر ادعا نمی کند که به نتایج قطعی دست 
یافته است.آنجا که در جایی می گوید


آنـــانــکه ز پیش رفته اند ای ساقی  در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حکایت از من بشنو  باد است هرآنچه گفته اند ای ساقی
 این معنا را متبادر می کند که خود همه چیز می داند و سخنش«باد» نیست. در جایی دیگر به توقف خود بین مرحله شک و یقین اعتراف دارد که :
از منزل کفر تا به دین یک نفس است  وزعالم شک تـــــا یقین یـــک نفس است
این یک نفس عزیز را خـــوش می دار چون حاصل عمر ما همین یک نفس است
اشعار وی پر است از نکات فلسفی و پیچیده ای که گر چه نظراتی را پیرامون هر یک ابراز کرده – که غالباٌ نیز در جای دیگر عکس آن را بیان نموده – ولی در هر حال پاسخ نهایی را به تفکر آیندگان واگذار کرده است. آنچنان که گویی خواسته است با این رباعیات تنها سئوال ها را با توضیحاتی پیرامون آن، پیش روی خواننده بگذارد و او را به تفکر وادارد، و بدیهی است که در این راه تعصبات مذهبی شدید دوران او یکی از عوامل اساسی در عدم تبیین همهُ مطالب بوده است.
            یک بخش اساسی از تفکرات او را مساله معاد و جهان دیگر تشکیل می دهد. بحثی دشوار و پر رمز و راز که در هر حال موضوع تفکر انسان طی قرن های متمادی بوده است. یک نکته نیز در خور توجه است که هر قدر در مورد رباعیات خیام و ترجمه و چاپ آثارش به زبان های مختلف و انتشار آن، نه تنها در ایران که در سطح جهان اهتمام فراوانی به عمل آمده، به همان اندازه کمتر کتاب و نوشته در مورد کنه فلسفه و عقاید خیام، خصوصاٌ عقاید او در مورد عالم بعدی، به رشتهُ تخریر در آمده است، که این نیز شاید ناشی از فقدان معرفت به اساس اندیشه خیام از یک طرف و وجود تعصبات مذهبی از طرف دیگر بوده است.
            هوشنگ معین زاده اولین کتاب خود را به نام «خیام و آن دروغ دلاویز» به بحث پیرامون جهان دیگر با یاری گرفتن از افکار و اندیشه های خیام اختصاص داده و به کار سترگ دست یازیده است.
            نویسنده در داستانی تخیلی در مورد«حاج رجب» که در بهشت موعود همراه خیام و بو علی سینا به گشت و گذار می پردازد و در مسیر خود با پیامبران و رهبران مذهبی روبرو می شود و همچنین در قالب بحث و گفتگوهایی که میان آنان پیش می آید، به بررسی اعتقادات و باورهای دینی همراه با خرافات انباشته در ذهن عامه مردم می پردازد و با نکته سنجی های بسیار دقیق خواننده را به تفکر در باب عالم آخرت و بهشت جاودان می کشد.
            کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز» در 214 صفحه در قطع رقعی با جلد شمیز در فروردین ماه 76 توسط انتشارات آذرخش   آلمان، چاپ و منتشر شده که هم اکنون در کلیه کشورهای اروپایی و امریکا در کتابفروشی های ایرانی  و افغانی بفروش می رسد

نوشته : ناصر محمدی
با اندکی ویرایش  


۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

آیا شکر نعمت نعمتت افزون خواهد کرد؟



16 سرطان 1371 کابل
نزدیک به دو نیم ماه است که از مهاجرت چهار ساله به وطن برگشته ام! اما  تلخبختانه که شهرمن  دیگر آن صفا  و هوای گذشته را نداشته  و  تبدیل به یک شهر فلکزده ء محکوم به فنا و جزا گردیده است.  امتداد و تداوم  فاجعه در این شهر واقعیت زندگی روزمره است!  طوریکه در طول مدت اقامتم روزی نیست که  موشک , بم و خمپاره  از آسمان نازل نگردد! انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم داده اند. تا مشعل زندگی را در این شهر خاموش نمایند. با اینحال من از این اوضاع راضی ام! زیرا در این شهر بار دگر خو گرفته ام و بی خیال از عالم و آدم  در پی زندگی" روزمره گی " خویشم. هر چند راستش را بگویم منهم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام اما با همه سختی ها در کوچه و خیابان های این شهر پیروزمندانه گام بر میدارم و پرسه میزنم  و گاه گاهی حتا ادا و اطوار آدم های خوشبخت و پیروز را در می آورم.
اما انگار که کوکب بختم از همین بی پروایی من نیز بخشم آمده  و  از دو روز بدینسو  درد شدید دندان چنان اذیتم میکند که حتا از همین ادا و اطوار یا تمثیل هم باز مانده ام. این درحالیست که همزمان بارش بی وقفه باران مرگ در شهر جریان دارد و شهر تقریبن تعطیل است! لهذا من ناگذیر به تحمل این درد جانکاه هستم!
سرانجام  امروز با فروکش نمودن باران مرگ توانستم با ترس و دلهره به کلینیک ستوماتولوژی پل باغ عمومی نزد داکتر صاحب رحمت بروم! و پس از اینکه از تداوی دندانم فارغ شدم  برای صرف نان چاشت به یکی از رستوران های که در جوار کلینیک قرار دارد رفتم . شوربختانه بدلیل درد دندان  غذای مناسبی خورده نمیتوانستم!  لهذا سفارش یک خوراک سوپ  دادم و پس از دریافت غذا بلافاصله به خوردن مشغول شدم . هنوز غذایم را تمام ننموده بودم که  پیرمردی داخل رستورانت شد و در چوکی روبرویم نشست و پس از مکث کوتاهی به پیش خدمت سفارش  یک چای تلخ  را داد! با یک چشم برهم زدن چای پیر مرد رسید! سپس پیر مرد دستش را در جیبش داخل کرد و دستمال نه گله ای چرک را از جیبش بیرون کشید و پس از آنکه لا- لای آنرا باز کرد توته نان سخت را از بین دستمالش بیرون کرد و آنرا با اشتها تمام در چای تلخ تر کرده و با اشتیاق تمام میخورد. با تمام شدن نان و چای, پیر مرد دستمالش را دوباره پیچاند و هر دو دستش را بسوی آسمان بالا کرد و با آه افسرده گفت" خدایا شکر!!!! الهی شکرت!!! الهی هزاران بار شکر! صد بار شکر!! با ادای شکر آخری در حالیکه پیر مرد حتا چشمانش را نیز بسته بود حوصله ام سر رسید و بی اختیار خطاب به پیر مرد کرده  پرسیدم:  کاکاجان شکر چی را میکشی؟؟؟ از همی نان و چای را؟ یا کدام چیز دیگر را؟؟ کاکا چشمهایش را باز کرد و پس از اینکه بسویم نگاه معنی داری کرده وبا کلام  استوار  از من پرسید از کجاستی بچیم؟ گفتم از کابل!
 گفت از کجای کابل ؟ گفتم از دهمزنگ!
غرغر کنان گفت: نیستی کابلی ! کابل سه دروازه داشت! دروازه لاهوری- درواز نمیدانم چه و چه که از یادم رفت دهمزنگی ها  مردم های کابل نیستند ! در پاسخ گفتم مهم نیست کجایی ام اما اینجا تولد شده ام بر اساس حق تولد من خود را کابلی میدانم!  دیگر دلت ... ولی سوال من چیزی دیگر است. کاکا گفت : بچیم نخست از اینکه مسلمانم شکر میکشم! دوم  از اینکه چهاراشکل( اندام) درست دارم شکر میکشم! سوم از همین روزی که خوردم شاکرم! من دیگر جز اینکه به قناعت و صبر پیرمرد سر تعظیم فرو آرم حرفی دیگری برای گفتن نداشتم! زیرا بوی کباب که من بدلیل درد دندان نمیتوانستم از آن استفاده کنم برای من طاقت فرسا بود! لهذا برای اینکه سوالم را  عادی و  موجه جلوه دهم با تبسمی گفتم!  بسیار خوب!  کاکا جان قصه کو  خودت از کجاستی؟ از اولاد ها,  نواسه ها!!! جنگها؟ و
کاکا در حالیکه بسوی دستمال نه گله اش خیره شده بود گفت: خدا بمن یک فرزند داده بود! او را از من پس گرفت ! چهل ساله بود و در دوره احتیاط در چمکنی خدمت میکرد!  جنازه اش را پارسال آوردند ! از بخشیدنش هم از خدا شکر کشیده بودم  واز  گرفتنش هم صبر و شکرکردم! عروسم گفت من شوهرنمیکنم مثل اولادت همرایت هستم اما یکماه قبل او هم اپندسی شد و تا ده شفاخانه رساندیم مرد! من ماندم و زنم اما 2 هفته قبل با اصابت راکت ده خانه  زنم را نیز خدا گرفت!  دوکان تنباکوفروشی ده سر چوک داشتم او هم ده جنگ سوخت! و حالا دیگه هیچ چیز ندارم! در حالیکه از قصه پیر مرد شدیدن تکان خورده بودم! بار دیگر از شوخی ام ازش پوزش خواستم و گفتم: کاکا جان از شنیدن داستانت جگر خون شدم ولی از صبر و حوصله ای که خدا برایت داده متحیر شدم! منهم در این شهر مسافرم کاری از دستم پوره نیست ولی دوستی دارم که میتواند در دفتر های دولتی مقررت کند . اگر در دولت کار میکنی برایت یک نامه میدهم تا بحیث کارگر در مربوطات آنها استخدام شوی! فقط برو مهر کن و معاش بگیر ! کارها را  خو میدانی که بخاطر جنگ توقف است! کاکا  خوشحال شد و اینبار یک شکر دیگر از کرامات خدا و اولیا کشید و گفت درست است! لطف کن همین حالا برایم  نامه یا معرفی خط بنویس!خدا ترا از غیب بکمک من فرستاده!  منهم به دوست عزیزم جنرال ظهوری که معین ساختمانی وزارت دفاع بود نامه ای با عجله و سرپا نوشتم و کاکا را برایش معرفی کردم و به کاکا وعده کردم که فردا خودم ساعت 11 بجه در دفتر ظهوری هستم و تمام کار هایش را شخصآ خودم پیگیری میکنم. کاکا خیلی خوشحال شد و سپس با خدا حافظی از کاکا بسواری تاکسی روانه منزلم شدم! تکسی حامل من هنوز در نزدیکی برج ساعت پل محمود خان رسیده بود که صدای دلخراش دو راکت گوش هایم را کر کرد! وقتی بعقب نگاه کردم راکت ها درست در فروشگاه همانجای که 5 دقیقه پیش ایستاده بودم اصابت کرده بود. منهم یک شکر دیگری را که تازه از مکتب کاکا  آموخته بودم کشیدم و رهسپار خانه ام شدم! بهر صورت فردا راس ساعت 11 مطابق وعده با کاکا بدفتر دوست عزیزم ظهوری رفتم و ساعتها منتظر کاکا نشستم اما کاکا نیامد! که نیامد !هفته ها و ماه ها گذشت و هر باریکه ظهوری را میدیدم سراغ کاکا و  نامه ام را ازش میگرفتم  اما انگار که کاکا آب شده و رفته بود زیر زمین!  سر انجام دانستم که کاکا با گمان اغلب با همان راکت ها کور از این دنیا بار سفر بسته است. شاید من و کاکا دیدار به قیامت شدیم اما از مصاحبت با کاکا کاملن متحول شدم . احساس میکنم  او بود تا باعث گردد که يكي ازهيجان انگيزترين اتفاقات در زندگيم رخ دهد. آری من از  لحظه ئ که از کاکا جدا شدم! دوباره بدریچه زندگی بروال عادی مینگرم. من ميتوانم  بنویسم وحتا  بسرایم. احساس میکنم با ملاقات این آدم ناآشنا دوباره حسی تازه برگشت به زندگی را یافته ام ! اما سبب اینکه این یادداشت فراموش شده و بی سر و ته را پس از گذشت 20 سال از کتابچه یادداشتهایم حالا رونویس و  تایپ کنم! ایمیل  عزیزی است  که در آن  نوشته :



خدايا
به خاطر تمام چيزهايي كه دادی،
ندادی،
دادی پس گرفتي،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا ميخواي بدی،
دادی بعدا ميخوای پس بگيری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس ميگيری،
پس گرفتي بعدا ميخوای بدی،
اگه ميخواستي بدی و فكر كردم كه دادی ولي ندادی،
شكر

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

کیش شخصیت پرستی در فیس بوک



آیا رهبر بزرگ انقلاب جهانی قرن بیست ویکم ،سرقوماندان اعلی اردوی آزادیبخش مردم افغانستان ومنشی عمومی کمیته مرکزی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان را میشناسید؟؟؟

§                                 پرسشی را که در عنوان فوق  میخوانید  دیشب دوستی در چت روم فیس بوک از من پرسید و  پس از اینکه اظهار بیخبری کردم!  لینک زیرین را برایم فرستاد  و توصیه کرد حتمن آنرا  باز کرده و مطالعه کنم. http://www.facebook.com/gulahmad.yama
باباز کردن لینک فوقانی بلافاصله از دوست عزیزم خدا حافظی کردم و به صفحه فیس بوک رهبر بزرگ انقلاب جهانی جناب یما وارد شدم! شگفتا که بازدید از صفحه و  مطالعه  کامنتها آنقدر مصروفم ساخت که نزدیک بود در این ماه مبارک عقل  را از سرم کوچ دهد

بویژه زمانیکه چشمم به کامنتهای زیرین خورد:

تحت ریاست محترم داکتر گل احمد یما سرقوماندان اعلی اردوی آزادیببخش مردم افغانستان ومنشی عمومی کمیته مرکزی سازمان آزادیبجش مردم افانستان جلسۀ مشترک دار الانشا وبوروی سیاسی دایر گردید.در جلسه تصمیم گرفته شد که سیاستهای رهبر بزرگ انقلاب جهانی قرن بیست ویکم افغانستان با شرکت رهبران وفعالین سیاسی سازمان در قدمه های مختلف نظامی وسیاسی تطبیق گردد. در جلسه محترم جنرال نجیب الله نعیم منشی کمیته مرکزی سازمان نیز اشتراک داشت
و در کامنت دیگر
رهبربزرگ انقلاب جهانی قرن بیست ویکم ،سرقوماندان اعلی اردوی آزادیبخش مردم افغانستان ومنشی عمومی کمیته مرکزی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان بامحترم سید عضو بوروی سیاسی(راست) ومحترم جنرال نجیب الله نعیم پس از جلسۀ فوق العاده و مشترک دار الانشا وبوروی سیاسی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان

و سپس اشعار محترم سرقوماندان را بخوانش گرفتم
اسمان ابریست
کوه ها پر برف
جویها پر اب
. بالاخره کار روایی های رهبر خردمند جهان و سرقوماندان اعلی اردوی آزادی بخش وطنم را از طریق صفحه فیس بوک  با شور و شعف ذاید الوصفی تا پایان دنبال کردم  و  برای موفقیت و پیروزی رهبر بزرگ انقلاب جهانی از تهء دل دعا کردم .
ناگفته نماند که از مطالعه این صفحه درسی بزرگی گرفتم و  یکسره بر آموخته هایم در بسا موارد خط بطلان کشیدم. زیرا تا همین اکنون من بر این پندار بودم که کیش شخصیت پدیده ایست که در رژیم های دیکتاتور, غیر مردم سالار و غیر پاسخگو در درون یک شخص یا رهبر کاذب  ظهور میکند!!!  طوریکه آن شخص پس از قاپیدن سردستگی یا رهبری از خود وجهه آرمانی و قهرمانانه ی با استفاده از رسانه ها دست پا میکند چنانچه شخصیت های تاریخی چون نابغه شرق- استالین- هتلر- اتاتورک- کیم سونگ کوریا- و صدام حسین  از همین وسیله سود جستند وتا توانستند برای خویشتن بوسیله القاب, مجسمه و عکس تبلیغات رسانهء کردند ولی برعکس در کشور ما این دموکراسی کاذب است که چنین پدیده ء را به افتضاح کشانده است!!!!.
بنظر میرسد که آزادی فعالیت احزاب و رسانه ها که باعث ایجاد  صد هاحزب سیاسی و صد ها رهبر گردیده است زمینه بروز یک چنین رهبرانی را در سطح جهان فراهم نموده است!!!  جامعه جهانی نیز از اینکه توانسته با آوردن دموکراسی به کشف چنین رهبران نخبه در سطح جهان در میان ملت ما نائل شود و حاصل آنچه را که در این ده سال کاشته اند یک چنین نیک درو نمایند باید بر خویشتن ببالند و سر تعظیم به این ملت مدبر خم نمایند. زیرا تنها و فقط از میان افراد این ملت پر عظمت میتوان خلاء رهبری جهان را پر نمود و بس! گرچه ما از سابق هم جهان را از طریق ریاضی فلسفی درس میدادیم و مرکز ریاضی فلسفی جهان در کابل گواه برحق این مطلب است.

مضاف بر این تجربه نشان داده است که در میان ملت پر عظمت ما مغز های متفکر و رهبران بسیاری وجود دارد! چنانچه در خارج از کشور نیز بازار میگساری و قمار دیروزی بعضی از  حضرات امروز جایش را به ایجاد اتحادیه های اجتماعی فرهنگی, برنامه های "عِرفانی" "سیاسی" و حتا در سطح باز پس گیری سرحدات از دست رفته  داده است؛ که هدف و غایهء این گرد همائی ها جز برگزیدن کسی به عنوان رئیس و تنی چند به عنوان اعضای شورای اجرائییه و امثالهم ندارد! حضور در این جلسات برای شیفتگان شهرت  شان و منزلتی کاذب را بهمراه دارد که عده یی با  القاب چون رئیس صاحب فخر میفروشند و این مسئله در برخورد با این افراد هویدا و پیداست.
همچنان آدمهایی از گروه های چپی که دیروز بخاطر وضو و نماز سر بیگناهی را بسهولت بر سر دار میبردند امروز  فصل مشترک شان آویزان شدن به "عِرفان اروپایی" و چسپیدن به دین گردیده است. .
 در اروپا، امروز"دین" مساویست با " بزنس" و بمعنای واقعی " دکان پر درآمدشده است. شخصا کسانی را دیده ام که  نمی توانند یک آیه قران را درست و به تجوید بخوانند ولی امروز  بنام قاضی صاحب در عروسی ها نکاح مینمایند و پول در می آورند و بی شرمانه ادا و اطوار بهترین عالم دین را در می آورند. خلاصه- اگر این مکتب است و این استاد- حال طفلان خراب میبینم.
§                                  

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

من کیم؟



کیستم من؟ یک هوس؟ یا آرزو؟ یا التهاب
میدرخشم هفت رنگ اما  تهی ام چون حباب
یا چو مجنون ور شکست پوچ دنیای خیال
عکسی از حرمانم و اندوه  اندر روی آب
کیستم من؟ یک غبار لغز روی شیشۀ
قصۀ کو کهنه گردیدست در لای کتاب
شایدم تصویر رنج و معنی یی ناکامی ام
یا شدم افیونی , از اندوه  بی  حد و حساب
همچو  باغ  زرد  پاییزی یی حسرت نا امید
ترسم از باد و جدایی خسته سرتا پا عذاب
گور سرد  آرزو بودست قلب غمکشم
هالۀ ابهام یا خوابم ندانم یا سراب
همچو روح مرده ام آواره  در ویرانه ها
 خستۀ آوارۀ  بشکسته در شهری خراب
کیستم؟آخر نه فهمیدم که یک عمری چرا؟
شه کلید عاجزم  در  یک سوال بی جواب

کرده بی تاب و شکیبم هرچه بادا باد باد

 بر ستاره عاشقم  کو هست رشک آفتاب

دن هاگ 31دسامبر2011