انتقام بیجا
مثل حالا زمستان و ماه رمضان بود. بیست و چهار سال عمر داشتم. حدود هشت ماه میشد که پس از چهار سال مهاجرت، از پشاور به کابل آمده در دولت افغانستان ماموریت گرفته بودم. جنگ میان تنظیمها بشدت جریان داشت. ولی زندگی هم جریان داشت. آنقدر طرز فکرم نسبت به زندگی خراب شده بود که دیگر توان تغییر از مسیر منفی بافی به مثبت اندیشی را از دست داده بودم. تنها، ناامید و بی پشتیبان دلم را به باد هوا بسته در شهری میزیستم که از کژ بختی اگر دست به طلا میزدم تبدیل به خاک میشد.با ذهن خسته، نگران و در حالت دفاع مداوم، زندگی میکردم ..
روزی خانۀ یکی از دوستان که در سر راهم بود رفتم آنها با صمیمت در حال استقبال از من بودند که برادر بزرگ آن دوست وارد اتاق شد و پس از تعارفات سرد یک راست رفت سر سفرۀ سیاست! این آدم که از شیوکی یا چهارآسیاب زن گرفته بود، با تاثیر پذیری از شیوۀ استدلال همانجا میخواست دلش را سر من خالی کند! من که از یکسو حوصله بحث با اینگونه ذوب شدگان دیگ مذاب افراطیت را نداشتم از سوی دیگر عادتم بود جایی که انرژی منفی حس میکردم، چون جن از آنجا ناپدید میشدم. خواستم موضوع را بنحوی عوض و آنجا را ترک کنم اما این آدم شرور رها کن ماجرا نبود و پیهم میگفت: حق اونموس! همو که در چار آسیا شیشته! دیگه همه کمونیست اند! و هنگام سخن زدن از عصبانیت میلرزید. حرفهای بی مغز و بی پایه این آقا، یادآور رفتار «درباریان ضحّاک» پادشاه خونخوار تاریخی بود! درباریانی که روزانه شاهد خوردن مغز جوانان توسط دو مار نشسته در شانۀ ضحاک بودند ولی با چاپلوسی میگفتند ضحّاک، نماد تمام عیار «داد و مهر و عدل » در جهان است.! حیران ماندم یک آدم بیسواد که در خونش حماقت و بلاهت جاریست و انتقامجویی به گردش خون در رگهایش با جذر و مد راه افتاده را چگونه میتوان از خواب غفلت بیدار کرد؟! کسی که با فقر اندیشه، فقدان تفکر و پُشت پا زدن به حق و حقیقت برای دل خنک کردن چشم پت زبان میگشاید و من بیگناه را نشانه گرفته است.
به پاس میزبان چند لحظه حوصله کردم سرانجام حرفهای تحقیر آمیز این ابله سبب فشرده شدن دکمه غرور جوانیم شد. انگار دو نیم کره مغزم چون دو سنگ آسیا بر روی هم چرخید و گندم عقدۀ او را بنحوی آرد کرد که مطمئنا گرد آردش چشم او را هم سوزانید! پس با اندک جدیت برایش گفتم: اول اینکه اگر بخاطر حق کسی دیگر، خواهان انتقام از من هستی این را بدان که من نه از آن بید ها هستم که با این گپ های تو بلرزم و نه از آن میخ های نازک که با این ضربۀ چرندی تو کج و خمیده شوم! این ضربه وارد کردنها و اینگونه لرزیدنها و رگ گلو پندیدن ها بالای من اثری ندارد زیرا بر آهن سرد، هیچ چکش و سوتکی موثر نیست. من مثل میخ آهنی راست با گردن افراشته راست ایستاده ام. میخ راست به هر ضربه چکش محکمتر و مقاوم تر میشود! من در کمال راستی و صداقت مثل میخ راست باضربات بیشتر زندگی، محکمتر خواهم ایستاد. در ثانی من کارۀ نیستم! ولی اگر خودت بخواهی!میشناسم کسانی را که حرفهایت را به عنوان نماینده همو که میگویی حق اس بشنوند شاید قناعت شان دادی.. ابله مردک با همین شوخی اخطار گونه خیلی ترسید نگاهش برای لحظهای روی من قفل شد، بسرعت از اتاق خارج شد. برادرش که آدم شریفی است با وارخطایی گفت: پشت گپ لالایم نگرد! با زهر خندی گفتم: میدانم عقاید لالایت زائیدهی فکر و شعور مستقلانه خودش نیست! اکثر گپهایش کاپی پیستی از عقاید خسرخیلش و رادیو بی بی سی است! در چشم زدنی لالا دوباره خوشحال و خندان وارد اتاق شده گفت: افطاره همرای ما کو!! جای رفته نمیتانی! گفتم نه و در کمال عصبانیت با آنها خداحافظی کردم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر