عمر گران میگذرد خواهی نخواهی
سالی که گذشت را بهترست سالِ خواب زمستانی بنامم. در این سال با آنکه در هر نفس چرخهی تکرار سرعت بیشتر میگرفت و چیزی تازۀ برای نمایش نداشت! زندگی درست مثل هوای داخل استیشن های میترو نه رنگ و بویی داشت و نه هم کیفیتی برای ادامه! مطمئنم متوجه شدت جریان هوائ که هنگام باز شدن دروازۀ میترو ها دم کرده به رویتان میخورد شده اید! هوائ که هیچ وقت تازه نیست.
همینگونه در دنیای سیاه و سفید عمر، که قرار است بطور طبیعی طی یکسال اتفاقات متفاوتی رخ دهد، گذر مشابه و سریع همۀ لیل و النهار ها فقط ما را یکسال دیگر پیرتر کرد و به خاطره ها پیوست و رفت.
من که گاهی هنوز در رویای دوران متعلمی بسر میبرم، با سقوط در گرداب همین افکار گاهگاه بیخی گذر زمان فراموشم میشود! ولی این زنگولۀ منحوس زمان است که در چرخش سریع و جرس انگیز سالیانه اش همیشه بیدارم میکند و اخطار گونه میگوید: تغییر کردم! شتاب کن وقت تنگ است! باید آرام آرام جُل و پوستک ات را جمع کنی و با آنچه که در ذهن و خاطر تا امروز انبار کردهای یکجا برو! اینکه کجا؟ نمیدانم!و اینگونه چرخ روزگار با شتاب میچرخد. اسفا چه کم بودند روزهای مراد و چه بسیارند روزهای نامرادی. با اینحال ناگزیر باید زیست.
حاشا! طی گذر همین سال که عقربۀ ساعت بی وقفه میدوید نه به قول حافظ مژدۀ از مسیحا نفسی، نه سفر تفریحی چندانی و نه هم رسیدن به کدام موفقیت و قلۀ را در پی داشت. محل کار بوی خمودگی می داد، با وصف تنفر از تکرار، تکرار را زیستم. و همین تکرار مکرر رفته رفته بالتی اجتماعی بودنم را طوری به زیر صفر رسانید که دیگر حس و حال هیچ کسی را ندارم. حتا دیگر برایم اهمیتی ندارد که همراه کسی در ارتباط باشم یا نباشم. تنهایی را بیشتر ترجیح میدهم، !انگار دیگر تقاضایی برای همدلی و ضرورت چارج بطری اجتماعی ام هم محسوس نیست
شگفتا! آدم با مرور زمان به همهچیز حتا به بیعلاقگی عادت میکند. همین عادتها انسان را به حرکت یا برعکس به انزوا وا میدارند. مثلا با اینکه میدانی در بیرون هوایی تازۀ نیست از روی عادت پله کلکینی را باز میکنی. یا هم از روی عادت به چیزی مثل نوشتن، کتاب یا تلویزیون سرگرم میشوی. هرچند بگفته کافکا، نوشتن، بالاترین درجه ی تنهایی و هبوط به پرتگاه سرد خویشتن است. پرتگاهی که ترا طوری به گوشۀ انزوا میکشاند تا کمتر در مجالس و محافل حضور پیدا کنی! و اینجاست که اندک اندک متوجه میشوی به عوض اینکه کم بودنت احساس شود، رفته رفته نبودنت عادت میشود..
اگر حرف دلم را روانه ی زبان و قلمم کنم تقریبا از اواخر اگست همین سال مثل درختِ محکوم در سایه که ابدا امید نوازش پنجۀ آفتاب را ندارد، مثل کوهی که اصلا امیدی ندارد تا برف های بالای سرش را آفتابِ آب کند و لحظۀ گرم شود!مثل میلیونر که پول هایش دفعتا ناچل شده باشد بنحوی احساس افسردگی میکنم. گاهی هم هنگامیکه روشنایی را تاریکی می بلعد مثل یک گل افتاب پرست در سایه، به همه آنهایی که نور به آنها تابیده حسودی میکنم.
خلاصه در این اواخر سال حال قوطی فلزی نوشیدنیِ رید بول را دارم که پهلوان روزگار تا آخرین قطره جانش را سر میکشد سپس در میان پنجه های قوی اش قات و با قلاچ دستش به جوی حقیری که سرانجام نه به دریا بلکه به گنداب میرسد پرتابش میکند. سال نو شما مبارک!
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را- کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر