۱۴۰۳ مرداد ۱۱, پنجشنبه

برگشت از سفر

 در طلب کوش و مده دامن امید ز دست

دولتی هست که یابی سر راهی گاهی

(اقبال)

 در اثنای اوج گیری هواپیمای حاملم از فرودگاه استانبول بسوی آمستردام، از پشت پنجرۀ هواپیما وقتی به زمین می نگریستم، احساس عجیبی از این سفر ۲۳ روزه داشتم.

 شاید احساس کسی را  داشتم که بعد از ساعتها شنای طاقت فرسا برای نجات جانش، تصادفا به کمک امواج وحشی اقیانوس به خشکی ساحل آورده شده و حالا خسته و بی‌جان درحالیکه به تماشای مد و جذر امواج غرق است، با نگاه بی‌حال، رفت و برگشت امواج اقیانوس را نوعی دلجویی از خود تلقی میکند. 

 شاید هم شبیه مسافری هستم  که پس از سفر دشوار وقتی دروازه های بلند شهر را به رویش باز می بیند بلافاصله به طنازی نشانی حاکم شهر می پرسد تا قبل از اینکه رُفتگر زمان بقایای خاطرات و خطرات سفرش را آهسته آهسته از ذهنش بزدایند، محصول حافظه و چشم دیدهایش را  با اشتیاق تمام به حاکم شهر حکایت کند!


آری! منهم در هوا تصمیم گرفتم با رسیدنم در خانه هرچه در این مسافرت ( سیاحت یا لحظه تراپی) دیدم، را روی صفحه کامپیوتر بریزم و با شما دوستان شریک کنم و چنین کردم ولی حالا یادم آمد که فقط یک  دو گپ زیرین مانده 

نادانی آگاهانه، سردی انتخابی و راستگویی دستها

پسر کاکایم داکتر فرید جان دانش از من خواست برای پیگیری دوسه موارد اختلافی که در زمین موروثی مشترک ما با همسایه ها و همجواران پیش آمده، اقدام کنم. قبول کردم و طبعا اقدام به این موارد پایم را از صحبت با طرفین دعوی تا شورای قریه، دفاتر محکمه و حقوق باز کرد. سرانجام اصل دعوی تا ساختن وکالت خط به آینده موکول شد اما درس و انتباهی که از این تجربه گرفتم این بود که هیچ چیز خطرناک‌تر از نادانی آگاهانه و  غم انگیزتر از سردی بی رمق، با برنامه آدمها نیست!

بطور مثال: دو برادر که یکی پیر طریقت و دیگری حاجی شریعت است  روی یک قطعه زمین اجدادی ما قلعه آباد کرده اند. برایش زنگ زده گفتم: من از این زمین قباله دارم  لطفا اسناد خود را بیاور تا کریمنال تخنیک معلوم کند حق با کیست. وی پس از اندک مشتعل شدن گفت: من این زمین را از فلان آدم خریده ام برو با او حسابت را تصفیه کن! من گفتم: اگر رسم اینگونه باشد پس بیا من هوتل سرینا را بتو میفروشم. تو برو هوتل را تصاحب کن صاحبش که آمد او را به هالند نزد من بفرست! او تیلفون را قطع کرد و با رویکرد دوباره به تجربه دیپلوماسی سرد سی ساله دیگر پاسخم را  نداد. بیخبر از اینکه وقتی به عقلانیت پشت کنی بدون شک روزی در نادانی اگاهانه با سردی بی رمق در زمهریر یخ بسته خود آتش خواهی گرفت.

آدم دیگری که دوست شخصی و خانوادگی ام است زمین کاکای مرحومم را سیزده سال پیش خریده! نامبرده وقتی دیده اوضاع امنیتی خراب است و شهر شغالی، قلعه اش را حدود سه بسوه  روی زمین ما خزانده و مفت آن را  تصاحب کرده است!چند سال بعد وقتی پدرم و پسرکاکایم متوجه این کار میشوند بلافاصله به ایشان پیشنهاد جریب کشی مجدد را میکنند.  اما ایشان با رد این درخواست اصلا اجازه جریب کشی را  نمیدهند. بالاخره پس از  سقوط جمهوریت، پسر کاکایم با شرط جریب کش می آورد و نشان میدهد: تا سیه روی شود هر که دروغش باشد!

 حالا این بندگان خدا پذیرفته اند که بلی سه بسوه زمین که مشتمل بر ۶۰ بسواسه میشود داخل محوطه شان آمده ولی اصلا نمی دانند مثل ملانصرالدین که ای ره کی اینحا آورده است؟(درحالیکه از حقوق پرسیدم اشتباه رجه در هنگام جریب کشی فقط یک بسواسه قابل توجیه است نه ۶۰ بسواسه ). 

من به اینها در کمال احترام گفتم: از اینکه ۱۳ سال زمین ما را احاطه کرده اید هیچ شکایتی نداریم! از اینکه قیمت زمین نسبت به دوران جمهوریت نصف شده و ما را خساره مند کردید باز هم هیچ خساره ای از شما طلب نداریم. از زمین خود حاصل، کرایه و ته جایی هیچ چیز در این ۱۳ سال طلب نداریم فقط لطفا زمین ما را برای ما برگردانید.

در پاسخم گفتند: زمین را به هیچ وجهه بر نمیگردانیم چون قلعه را یکجا با زمین بین پسرانم تقسیم کرده ام!

لهذا زمین تان را بزور از شما میخرم. قبول کردم. اینبار میگوید: به نرخ کجالو که از کاکایت در ۱۳ سال پیش خریده ام میخرم! 

دلایل دیگری که بر مبنای آن خود را حق بجانب و تصرف شان را موجه میدانستند اینها بود: ۱- او بیادر تو خبر داری  همی زمین جغل بود! چقری بود! ما از سنگ پر کدیم؟ در پاسخ گفتم: بمن چه؟ گیرم پر از ماین بود  پاککاری اش را به دالر کرده باشی؟ خریدار تو فروشنده مرحوم حاجی عبدالرازق؟ بکدام دلیل تاوان زمین جغل دار مرحوم عبدالرازق را همسایه اش بپردازد؟ وقتی میفهمد استدلالش پوچ است با تعجب میگوید: نه خو اوطور نمیشه! 

دلیل ۲-  زمین را که خریدیم، قصابان محله آمدند و شف دعوا میکردند ما بزور ریاست امنیت ندادیم!! 

پاسخ : نفهمیدم چه ربطی بما داره؟ تاوان شف زمین را  از همسایه فروشنده باید میگرفتی؟با قهر میگه خو حالی شده دیگه!

 خلاصه فهمیدم که در برابر نادانی آگاهانه جز اینکه قامت رفتارم را، به صبر بیآرایم و ریش و قیچی را دست خودش ندهم چاره نیست. چنین کردم وانصاف را باخود شآن گذاشتم. آنها هم رفتند دنبال همان دیپلوماسی خموش ۱۳ سال پیش! 

 بنظرم موانع فیزیکی هر قدر دشوار و سخت پا باشند، باز هم میتوان آنها را با تدبیر از سر راه برداشته حلّ و فصل کرد. امّا موانعی را که از برآیندهای نیندیشیدن، حیله گری، کمپلکسهای زورگویی و احساسی در وجود آدمیان شکل میگیرند، به سختی میتوان آنها را در کوتاهترین فرصتهای ممکن برطرف کرد و چه بسا که جز با توسل به حربه زور بالمثل و تحمیل قانون سختگیرانه چیره شدن بر آنها ناممکن باشد.! لهذا اینگونه محیط پیرامونی را سرشار از دغل و افسون یافتم به همین دلیل آرام قدم زدن، در مه و غباری از بی تفاوتی ها را ترجیح داده دعوی را به آینده موکول کردم.!

اما میگویند که چشم ها هرگز دروغ نمیگویند، ولی اینبار دیدم و متیقن شدم که دست ها در راستگویی از چشم ها صادق تر اند. دست ها، بیش از لب ها با هر حرکتی سخن میگویند. برای دانستن حقیقت بجای چشمها به مشت های گره شده بنگرید. برای اندازه تلخیِ عصبانیت، به دست های لرزانش توجه کنید. به جای تعجب از نگاه بی روح کسی، دست های یخ کرده از تشویشِ وجودش را لمس کنید. باور کنید دستها با لمسی نوازش گر میشوند با تکانی وداع گر، دستها خلاق اند و بی بدیل .

خوب بودن و گولکیپری 

دو هفته میشود که از بی مضمونی با بی میلی مسابقات فوتبال اروپایی ۲۰۲۴ را دنبال میکنم. نکته جالبی را که تازه از تماشای همین مسابقات فهمیدم اینست که: آدم خوب بودن مثل گول کیپری کردن است. گولکیپر بیچاره صد تا توپ را با سر و تن  و جان مانع میشود، اما بعد یک چک چک  و هورا یاد همه میرود. زیرا همه بدین باورند که وظیفه اش است. ولی اگر فقط یک توپ از پیش اش گُل شد دیگر هرگز  یاد کسی نمیره و همه بک یک زبان میگویند: میدان ره همی گولکیپر پدر لعنت در باخت داد. لهذا در این دنیا زیاد خوب بودن، همیش در دسترس بودن، بیش از حد تحمل و مدارا کردن باعث می‌شود تا گولکیپر گونه نادیده گرفته شوی!

حرف دیگری که خیلی توجهم را جلب کرد، همین قانون ضربات پنالتی در ختم مساوی شدن دوتیم است! این یعنی چه؟چه ایدۀ مسخره ای؟ دوساعت با تمام توان و قوت میدوند و نتیجه مساوی میشود اما این درست نیست باید یکی برنده و یکی بازنده اعلام شود. تاوان این را هم باید گولکیپر بدهد آخر برای چه؟؟؟ مثل اینکه در ورق های امتحان نمره ۶ کامیاب است و ۵ و نیم ناکام آخر چه فرقی بین پنج  و نیم و شش؟؟؟ جمله ای خوانده بودم که:  باید برای فرسوده‌نشدن در برابر ظلم و بی عدالتی ، محتاطانه گاه عیان و گاه نهان شد. اینجا خط عیان و نهان را بسته اند.

افغانستان

 غزنه

هنوز سه روز از رسیدنم به کابل نگذشته بود که دوست و همصنفی عزیزم نصیراحمد جان فیضی، به دیدنم از غزنی به کابل آمدند و سپس مرا با خود به شهر غزنی بردند. در روزهایی که در غزنی مهمان شان بودم همه روزه با من در رفتن به سر مزارع ، زمینها و باغ پدری سرگردان بودند. باآنهم با استفاده از فرصت توانستیم سری به بالاحصار غزنه، مکانهای تاریخی، هدیره آبایی ما و مزار پیر طریقت نقشبندی مرحوم ملاجمعه که در جوار  زیارت حکیم صاحب قرار دارد برویم و سلامی تقدیم حکیم فرزانه غزنه کنیم. مضاف بر این توانستیم برای فاتحه مرحوم استاد حاجی یعقوب خان تا  قلعه آزادخان  برویم. روانش شاد!  در ضمن فرصتی شد تا برای دیدن صبور جان و برادرانش که همبازی های دوران کودکی من هستند از قلعه اکرم هم دیدن کنم. از نصیر و خانواده محترم شان  که زحمات زیاد کشیدند قلبا سپاسگزارم! حسن دیگر این سفر هم معرفی و آشنایی با داکتر صاحب وحید جان بود که قبلا در فیسبوک باهم دوست بودیم ولی با دیدار از غزنه فرصتی پیش آمد که ایشان لطف کرده خانه نصیر جان به دیدنم تشریف آوردند.نصیرجان اصرار داشت در بند سلطان و سرده میله ای هم داشتم باشیم ولی متاسفانه  نشد. بهرحال دیدار از غزنی با تمام جار و جنجالهایش زیبا و بیاد ماندنی بود.یادش بخیر

دیدار از  آرامگاه خموشان

به آرامگاه پسرخاله ام که در بلندای تپه ی مشرف بر تمام شهر خوابیده خیره مانده دستی بدعا بلند میکنم. ولی حس میکنم دستانم از حرکت ایستاده و انگشتانم چنان سرد شده که گویی متعلق به من نیست. میخواهم سلامی تقدیمش کنم اما انگار بی حسی سراسر زبانم را فرا گرفته است. بغض عجیبی که نه تبدیل به واژه میشود و نه اشک،  در گلویم گیر کرده است!  انگار دستان تنومند اندوه، دلتنگی، افسردگی و خشم دور گلویم حلقه زده و راه را بر نفسهایم ‌بسته‌اند.  

ما هر دو از بعضی جهت ها همسرنوشت بودیم. ما هر دو هرگز دوره ی آسودگی کودکی نداشتیم. همیشه بزرگ بودیم. از کودکی به گونه ی مجبور بودیم در دوره ی بزرگسالی سیر کنیم. من پسر بزرگ خانواده بودم و بالاجبار باید چنین میبودم اما او داوطلبانه این کار را میکرد. مضاف بر اینها هر دو سالها زندانی درد مهاجرت، سالها اسیر در چنگال تب سرد بی پناهی، سالها محنت کش تنگدستی و مدت های هم ناخواسته در میدان جنگ کشانده شده بودیم. با افکار پریشان پیچیده در  دهها خاطره بگورش خیره میمانم، گویی همهٔ این سال‌ها را در باد زیسته‌ و بر باد زیسته‌ام و اکنون به جز خرمن اندوه‌ چیزی برایم باقی نمانده است، بیشتر به فقدان، به نبود، به کاش های زندگی که مثل حفره ی ناسور ذهنم را کم کم از کار می اندازد می‌اندیشم. دردی احساس نمی کنم اما دقتم را با تعمق در واژه های فلسفی چون وجود و موجود، هست و نیست، اگزیستیالیسم و نهیلیسم از دست میدهم.! حالم بدتر از اوست که اینجا آرام خوابیده و شهر را زیر نگین دارد .  ناگه او را در عالم رویا در اوج جوانی متبسم زنده و سلامت میبینم که روبرویم نشسته و پول فروش کاه سنگی خرمن را تقسیم میکنیم!  انگار با تبسم معنی دار بمن می گوید:آری! ظاهرا من و  تو هر دو از کودکی در یک مکان تاریک در زیر فشار مشکلات روزمره، حبس یا  دفن شده بودیم!. اما بهترست خوشبینانه تر اینگونه فکر کنی که برعکس، ما هر دو در یک زمین حاصلخیز کاشته شده بودیم تا بار بار با رویش نو شکوفا گردیم این را میگوید و در لحظه از نظرم ناپدید میشود. نوعی سبکی تدریجی را احساس میکنم. انگار با رفتنش انگیزۀ زندگی را از من میگیرد.طوریکه دیگر برای بودن و زنده بودن خسته‌ام!  احساس پوچی مفرط می‌کنم. چه بسا گذشته ها، زندگی و همۀ خاطرات مشترک ما قدم به قدم طوری از پرده ای چشم هایم می گذرند که دیگر نمی شود سینه قبرستان را، غروب را،  مرگ نور را حتا به نیت نیک اجازۀ سیر تخیل دهم. با خود میگویم او چه زود رفت! انگار آنقدر با زندگی بیگانه و مرگ را زیسته بوده که وقتی مرگ به سراغش  آمده در دل گفته باشد چقدر چهره ات آشناست و بی محابا همسفرش گردیده است! پیش چشمم پرده اسکایپ ظاهر میشود که برای بار آخر او را در آن متبسم حلیم و مهربان از مکه مکرمه دیدم و گفت : افغانستان میروم!بلیط یک طرفه خریده بود. شاید همینجا آخرین ایستگاهش بود. 

آری! مرگ پایان زندگیست اما پایان کار نیست! آدمی بحیث دوندۀ درحالیکه همۀ وجودش پر از شوق رسیدن است در مسابقه زندگی ظاهر می شود، ولی پس از آنکه در گلِ و لای بطالت گیر کرد و سالها بند ماند به مرور زمان اشتیاقش هم خاک خورده کهنه و بی معنی می شود. بالاخره با گذر زمان همۀ آرزو ها نیز اهمیتشان را از دست داده و دلش از زندگی چنان سیاه میشود که میخواهد اجبارا بمیرد تا مردنش دلیل کافی برای نیمه تمام گذاشتن کاری که همۀ زندگی اش بود باشد. ولی صاحب این گور از این قاعده نیز مستثنی بود. زیرا او همیشه امیدوار و آرزومند به زندگی بود و هرگز به  مرگ نمی اندیشید. قابل یادآوریست که او در مکتب همیش اول نمره بود ولی با تاسف که با همین سطح هوش به دلیل اوضاع بد جنگی حاکم هرگز فرصت آنرا نیافت تا برای  ادامه تحصیلاتش بپردازد.سرانجام کرونا لعنتی او را از پا در آورد! روانش شاد.!

بگورش خیره شده با خود میگویم شاید سرگردانی و کژبختی در پیشانی نسل ما نوشته شده بود، نسلی که به جای اوج گیری، خواب سقوط، به جای عیش، خواب اضمحلال و فروپاشی و به جای عشق خواب حقارت میدیدیم! سمت هرکسی میرفتیم، از ما دور می شدند، اگر در جا یا مقامی خود را بزور لیاقت خود نصب میکردیم جایگزین برای ما می آوردند، فراموش مان می کردند، انگار از دیدن ما زخمی میشدند. لهذا اکثریت از نسل ما درست مثل خاکستری که بعد از آتش در دست باد پراگنده و نابود میشود داوطلبانه از محور جاذبه زندگی  فرار کردند، حتا با پای شکسته از خود هم فرار میکردیم. خودم لحظاتی را تجربه کردم که دلم میخواست حتا به هر قیمتی از زیر فشار مداوم زندگی رها شوم تا مردنم دلیل کافی برای هر آنچه که در برنامه داشتم و نشد باشد.

 صدای نصیر پیچیده در شیون باد مرا بخود می آرد!احسان جان موبایلش را به نصیر میدهد تا عکسی به یادگار گیریم. منهم با گرفتن عکسی با پسر خاله ام سرود وداع میخوانم: روانت شاد پسر خاله عزیز! جاودانگی یعنی رسوخ در دلها با کاشتن مهر و تبسم فراموش نشدنی!بخدا جاودانه ای  عبدالکریم! بامان خدا یار و رفیق مهربان! زلگی عزیز

نصیر موترش را از راه های صعب العبور بوق بوقی با بی احتیاطی رانده از کنار جوی اته گه و سینی به سمت موی مبارک و از آنجا بخانه عمه ام میرویم و پس از وداع  و تشکر با داکتر احسان جان برای همراهی و راه بلدی بلافاصله به هدیره آبایی رفته و با اتحاف دعا به روان پاک رفتگان ساعتها به حقیقت زندگی و مرگ مشغول میشوم. باوجودیکه دیدار از گورستان عزیزان سفر کرده در صدر برنامه ام بود. با آنهم نتوانستم پیش سه تن از نزدیکترین دوستانم قاری نجیب، حاجی زمان و اسحاق خان که در سه سال گذشته رخ در نقاب خاک کردند بروم. ولی از گورستان پدر، مادر، خاله ها، کاکا ها و خسرم در کابل و از هدیره آبایی ما که در آن قبر پدرکلان، مادر کلان عمه و کاکایم است در جوار مزار حکیم سنایی در غزنه دیدن کردم! حسی عجیبی دارد رفتن کنار این خانه های ابدی مسکوت! اینجاست که میفهمی اصولا انسان؛ مجموعه ای  از حرف های ناگفته، زخم های عفونت کرده، استخوان های شکسته، و درد های که از روح به جسم ضعیفش رسوخ کرده و سرانجام او را مجبور به خاموش شدن و خوابیدن در این مکان نموده است میباشند. تخیل حرف زدن با هریک از آنها از یکسو مرا به مکان‌های پر از احساسات عمیق که شادمانه تا ابد آنجا بمانم میبرد، از سوی دیگر ابتدایی‌ترین و دلخراش‌ترین ترس‌های آدم را آشکار میکرد.بقول نیچه: خیره شدن به حقیقت آسان نیست. آری مرگ یک حقیقت است! و خیره شدن به گورستان عزیزان حقیقتیست چشم آزار!  و روز برگشت بکابل فرصتی پیش آمد که محترم حاجی آغاگل خان را هم در غزنه ملاقات کنم.




۱۴۰۳ تیر ۲۸, پنجشنبه

افغانستان از مرز پنج کینت

از شیرخان بندر کندز تا کابل

پولیس مرزی بدون هیچ پرسشی پاسپورتم را مهر دخولی زد و از گمرک مرزی خارج شدم. در بازارچه مرز دو دوکان صرافی، یک غرفه نوشابه فروشی و چندین موتر تکسی پارک شده بود. هر دو صراف نوت صد دالری ام را بدلیل اینکه سبز است تعویض نکردند و از من دالر سپید میخواستند. عجبا!

 از دوکان پهلو نوشابه ی سرد گرفته، قدم زنان طرف آخر بازارچه رفتم. سگرتی افروختم و زیر لحاف آبی کهکشانی کهن دژ (قندز) به چرت و فکر عمیقی در رابطه به قسمت و آب دانه رفته بودم که آهنگ "چکنم غیر تو ای شوخ نگار دیگری؟" ِبه صدای  بیلتون همانجا میخکوبم کرد. به صدائ که هیچگاه علاقه به آن نداشتم ولی انگار واژه به واژه‌ ی همین پارچه آهنگ، امروز مرا دنبال خود می‌کشانید. این اهنگ از یک موتر شخصی به آهستگی بلند میشد. حقا که آدم وقتی  به ارزش واقعی پارچه آهنگی درست پی میبرد که آن پارچه بتواند حسی را در وجودش بیدار کند.. من با تک تک پارچه های موسیقی احمد ظاهر زندگی را یک بار از نو زیسته ام. غم و شادی و سکوت بسیاری از موسیقی ها را دریافت کرده ام و هیچوقت هم از موسیقی سیراب نمی شوم. حتا از لحاظ روحی نیاز دارم در حال رانندگی با صدای بلند آهنگ سفر ظاهر هویدا  حال  و حرکت کنم.

غرق همین افکار و آهنگم که راننده جوانی از درون موتر سر بیرون کرده گفت: کجا میری کاکا؟ گفتم : مزار یا کابل؟ گفت بیا مزار چه میکنی کابل ببرمت! گفتم چند؟ گفت یک گپ فقط ۶۰۰۰ افغانی بده و بس ! دالر  سوز ات را هم می چلانم! گفتم بریم بخیر ! و فاتحانه بکسم را در سیت عقبی انداخته سوار موتر شدم. راننده با شور و شعف از پیدا کردن سواری دربست در جاده ی شیرخان بندر- قندز بسرعت راه افتاد، درحالیکه در اندرون من خسته دل دریای خروشان از وسوسه که هر لحظه شاهد جذر و مدی زیبا ولی دردناکش بودم جاری بود. البته این مد و جذر  گاهی آرام و گه گاهی هم طغیانی میشد. حسی پیوسته هشدار میداد که در این سفر خارج از برنامه باید خوب فکر کرد و تصمیم گرفت که باید سراغ چه چیزهایی، حتا اگر فرصتش هم میسر بود، نروم. زیرا بیشتر دروازه ها حتا اگر چرخاندن دستگیرش هم ساده بنظر برسد ارزش وارد شدن را ندارند! با اینحال حسی دیگری میگفت: مثبت‌اندیشی به هر قیمتی یک دستاورد است توکل بخدا کن! منهم با توکل بخداوند سر قصه را از سیل وحشتناکی که دو شب پیش در این منطقه آمده بود با راننده باز کردم. روایت این تراژیدی ما را  از شهر های قندز، بغلان کهنه، فابریکه قند پلخمری عبور میدهد.نماز شام در دوشی رسیدیم. بعد خنجان دیگر راه بکلی خراب شد! طوریکه سالنگ ها تا جبل السراج حدود ۴ ساعت را با سرعت پای سنگ پشت طی کردیم. بالاخره ساعت ۲ و نیم شب از کوتل خیرخانه عبور و بلافاصله به شهرک سلیم کاروان رسیدیم. ندیم خان تمام شب منتظرم بود و با رسیدنم در کابل نه تنها آن نیمه شب بلکه دوشب دیگر نیز از من پذیرایی گرم کردند که از ایشان سپاسگزاری میکنم.مخلص کلام اینکه! به همین سادگی بکابل رسیدم و شب آرام خوابیدم.

فردا وقتی از خواب برخاستم نخست نگاهم را کوت بند های که لباسهایم را  نیمه شب در عالم خستگی بر روی آنها آویخته بودم جلب کرد. احساس کردم لباسهایم  از خودم خسته ترند. زیرا هر کدام آنها مثل شبح هایی درمانده با دستان دراز و کوتاه و گردن های گم شده و کج،بی شانه بشکل معلق روی کوت بندها بنظر میرسیدند. دکمه های پیرهن هایم سویم خیره مانده بودند و سرجیبی و چپه گردنها به حالت التماس لب می زدند.

بزودی استاد تیمور راننده سابق برادرم آمد و پس از رفتن بخانه کاکایم، یکجا با پسرکاکایم داکتر صاحب فرید جان به گورستان خانواده گی در شهدای صالحین رفتیم و بر روح همه شان اتحاف دعا کرده بخانه برگشتم.

فردا شیرینی خوری پسر خاله ام ادریس جان بود اشتراکم در این محفل فرصتی شد تا تمامی دوستان کابل نشین و غزنه نشین را از ماما زاده ها تا خاله زاده ها و سایر دوستان مثل جناب سیدقیوم آغا، مامای طاهر، جناب صمیمی و دیگران را ببینم.  در طول اقامت یکهفته ای ام در کابل نخست اسدالله جان عالمی که برایم حیثیت برادر را دارند با اطلاع یافتن از رسیدنم در کابل بلافاصله با پسر ارشد شان مسعود الله جان به خانه آمدند و با اصرار بکس سفری ام را با خودم یکجا در منزلشان بردند و چند روز و شبی را از دیدار و مصاحبت با جناب داکتر صاحب عالمی ، اسد جان عالمی و خانواده عزیزشان فیض بردم که از ایشان از صمیم قلب سپاسگزارم.

شبی هم مهمان دوست بزرگوارم جناب الحاج محمد داوود غفور غزنوی که از آغاز سفرم در ازبکستان همیش مراقب حال و احوالم بود شدم. در این دیدار پس از چند سال احساس کردم ما هر دو مثل دو گل خشکیده لای دفتر های خاطرات یکدیگریم که با ورق زدن دفترهای مان عطر خوب روزهای یکجا بودن را به یاد می آوردیم. حاجی صاحب لطف کردند فردایش مرا تا مقر شورای غزنه باستان که همآنروز از سوی رئیس شورا جناب صمیمی صاحب برای یک ملاقات تعارفی و صرف نهار دعوت شده بودم  همراهی کردند. 

از اینکه دو شب در کارته نو خانه کاکایم بودم فرصتی شد تا از همصنفی های سابق طاهر جان و واحد جان را ببینم. یک چاشت مهمان  طاهر جان شدم  و با واحد جان یکجا از دوران جوانی و تحصیل گفتیم و خندیدیم. 

 شب آخر هم مهمان برادرم انجنیر تمیم جان بهادرزی شدم. از معرفت با برادر زاده ها که اکنون نامخدا بزرگ شده اند خیلی خوشحال شدم. بویژه از صحبت با فرنگیس جان برادر زاده بزرگم که مهندسی خوانده و سخت علاقه به مولانا، ادبیات عرفانی و تصوف داشتند لذت بردم. ایشان دختر بسیار صمیمی لایق و سخنران بسیار خوبی هستند. خداوند در همه عرصه های زندگی موفق شان داشته باشد. همچنان در کابل با محترم دگروال صاحب میر یحیی آغا، سید ذکریا آغا، سمیع جان ستانکزی  و بشیر جان فیضی نیز دیدار و ملاقات های کوتاهی داشتم.

تداوی دندانم  در کابل سعادتی دیگری بود که نصیبم شد. در کلینیک وایز با دوکتور دندان شیرآقا احمدی که آدم بسیار حلیم، مودب و لایقی بود سر خوردم که از نحوه تداوی دندانم آن هم در زمان بسیار کم که داشتم از ایشان بسیار راضی ام .طوریکه پس از آشنایی با آنها براین امر کاملا معتقد شدم که واقعا شیرین ترین توت ها،پای درختها می‌ریزند. در حالی که ما برای چیدنِ توت هایِ پخته،چشم به بالا ترین شاخه ها که هنوز پخته نیستند می‌دوزیم و این دقیقا حکایت ندیدن آدمهاست."

قابل یاد آوریست که بنویسم این تجربه بمن فهماند که در افغانستان این قصاب نیست که آشنا می پالد بلکه این بعضی از داکتر های دندان است که آشنا می پالد. برای دو داکتر دندان که تصور میرفت در بالاترین شاخه ها و رده های علم طبابت دندان نشسته باشند معرفی خط بردم. ولی اسفا که هردو با دیدن معرفی نامه ام اول قیمت تداوی را بالاتر از اروپا گفتند و سپس برای کوتاه تر شدن زمان برای لابراتوار پول طلب می کردند. 

اوضاع عمومی در مجموع بویژه  در کابل خوب بود صرف با دیدن خانمها در جاده ها احساس میکردم به جای آدمها دسته دسته حسرت میبینم حسرت‌هایی که راه می‌روند، حرف می‌زنند و نفس می‌کشند. شاید هم اینجا از ازل اجتماعِ حسرت‌ها خلق شده است.». روز ۲۹ می از کابل بصوب مزار پرواز کردم.













دیدار همصنفی

مردی که در عکس کنارم قرار دارد، عبدالقدیر جان فضلی نام دارد که زمانی در لیسه حبیبیه همصنفی بودیم. ایشان را دیروز پس از ۴۱ سال آزگار در گردهمایی دوستان شهر ما در حالی دیدم و شناختم که این مرد دیگر آن پسر صنف ۱۲ ب۱ ساینس لیسه حبیبیه نیست، بلکه از نظر دانش ماستر علوم نظامی و از نظر اجتماعی نه تنها پدر بلکه ماشالله لقب پدر بزرگ را هم کسب نموده است. بمجرد شناختن همدیگر در لحظه نخست شروع به گردش در باغ خاطره ها کردیم. من از همصنفی های عزیزم انجنیر حمید رحمانیار و کپتان نعیم جان ابراهیمی  که هنوز همرایشان در تماس هستم گفتم و ایشان هم از تنی چند که با او هنوز سلامی دارند یادآوری کردند. سپس  از اساتید گرانمایه ما چون استاد عبدالله نوابی شادکام، استاد حیدر زمان و مدیر صفی الله رحیمی همراه با تاثر از داغ محرومیت از امتحان کانکور دانشگاه و رفتن اجباری به خدمت سربازی گفتیم و شنیدیم.

آری ! نسل که در باغ خاطراتشان جز گیاِهی اندوه و حسرت نمی روید و پای هر فصل گل افشان شان زمهریریست سردتر از سایبریا و  مونتریال  همین نسل ما و دوره ئ ماست! که از بد حادثه در کشمکش حزن انگیز میان آسمان و زمین در فصل تموز هم، طوری گیر کرده بودند که نه آسمان کوتاه می آمد و نه زمین!

نسلی که  بالاخره بدون توجه به نظر دیگران، با هردم شهیدی مسیر های خود را رفتند. تابو های زیادی را شکستند. از خود بگویم! از روزی که یادم هست،  به تمام اجبار ها و حصار ها پشت کرده ام. تاوان بسیاری داده ام؛ اما زندگی آزادانه کرده ام. سرکشی و شاید هم  از روی نفهمی گستاخی  کرده ام اما هیچگاه به حقارت تن نداده ام. از روزی که یادم هست از هر آنچه و هرکس که میخواست وحشیانه عقایدم را بدرد در حال عبور بوده ام.

ما نسلی هستیم که هرکدام خود را چو ماهی کوچک در ته یک چاه عمیق می دیدیم ولی  از همان دالانی تاریک چاه، خوشبینانه به چرخش ماه و گردش خورشید می نگریستیم و وقایع پیرامون خویش را به اندازه بضاعت فکری خویش درک می کردیم!.

تلخبختانه در نسل ما صعود به قله پیروزی در گرو خود سانسوری، بی حرکتی, توقف و بی صدایی نهفته بود که انحراف از این راه گاهی حسابت با استخبارات حاکم و گاهی هم به تتبعوا خطوات الشیطان با کرام الکاتبین بود.

بگذریم! بالاخره من و قدیر جان هم از فصولی که در بهارانش بجای شکفتن غنچه شادی و امید آه حسرت بر لبان  می نشاند عبور کردیم. شاید هم  در نهایت انگار دل آسمان به حال زمین سوخت. باران زد و نم و عطری فرح بخش فضا را پر کرد. در نتیجه سرنوشت تلخ نسل ما هم تغییر کرد. جوانه امید جان گرفت و زندگی در نهر زمانه جریان یافت. من دهر یا زمانه را مثل آدم دروغگوئ که وقتی " در دروغ کم می آورد، راست می گوید"یافتم. طوریکه  دیشب با انصراف از کج روشی، اجازه داد  هم صنفی ام  را پس از ۴۱سال در هالند در حالیکه ۱۲ سال است تقریبا با هم همسایه ایم پیدا کنم.

۱۴۰۳ تیر ۱۷, یکشنبه

سفر تاجیکستان

 ریل دوشنبه

از چوکی کنار پنجره ریل، به تماشای آدمهای که در صحن واگزال ایستاده و مسافران شان را بدرقه میکنند مشغولم. گاهی به احساس آنهایی که عزیزانشان در حال دور شدن از آنها ست فکر میکنم و گاهی به همسفرانم که با هیجان انتظار اشپلاق حرکت ریل را دارند تا از عزیزان شان فاصله بگیرند به دقت مینگرم. شعر سعدی با صدای احمدظاهر در ذهنم پلی میشه : ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود! و به تفاوتهای اشک وداع با اشک اشتیاق از دیدار در مقایسه با آهنگ از سفر خوش آمدی !!احمدظاهر  می اندیشم . 

 هرچند سفر از الزامات و ضروریات زندگیست. بقول پابلو نرودا شاعر و سیاستمدار کشور چیلی اگر سفر نکنی، کتاب نخوانی و لباس های رنگی نپوشی  آرام آرام شروع به مردن میکنی!اما در پدیدۀ سفر، هم مسافر شدن و هم تماشای به سفر رفتن کسی که تحمل دوری اش آزار دهنده است با تمام تشابه و ترادف یکی از دیگری دشوارتر است. تا یادم می آید من همیشه بدون اینکه کسی بدرقه ام کند به سفر میروم. از اثر همین مسافرت ها حتا در عروسی های برادران  و خواهرانم جز یکی اشتراک نتوانستم. با همین افکار برای لحظاتی صدایم در حنجره کور و بغض در گلویم تنگی میکند. ریل راه می افتد و دوباره در گوشه ریل خسته از روزهای بی حاصل زندگی رویای امید می کارم و گندم حرمان درو می کنم. گاهی هم با آذوقه کردن ساقۀآرزو، خوشه امید میچینم.

چشم انداز دو سوی  مسیر ریل خیلی دل انگیز و با صفاست! سکوت طبیعت در تاجیکستان  بسیار واقعی است! چنان آدم را احاطه می کند که می توانی کاملا آن را احساس کنی. اینجا نسیم دلنواز بهاران وزیدن گرفته و دامنه کوهساران را به حریر ارغوانی آراسته اند.  طبیعت نفسی تازه می کشد. خنده ئ گلها دوست داشتنی و گریه ابرها باعث آرامش روح می شود. بهار سبز که گل های سرخ بر تارک آن می درخشند در چشمرس مسافران زیبایی شخم کرده و آرامش عجیبی را بر پهن دشت برقرار میکند. در ایستگاه های ریل میفهمی که اینجا زندگی آزادانه در جریان است دلها غرق شادی و امید شوق و شور محبت و صفا و دوستی است. بهار فصل زندگی و جوش و خروش است. ریل به کُندی می دود و با صدای هر تراق تراقش  گل یاد صد خاطره در باغ خاطرم می خندد، عطر صد خاطره در ذهنم می پیچد." از هزار پیچهای انحنایی زمان عبورمی کنم تا به آرامشی در خلوت خود دست می یابم. اما انگار باز دلم امانت دار بار رنج است. زیرا سفر که همیشه با جسم و با پا نیست.بیشترین سفر آدمی نشستن بر توسن خیال است و جولان دادن در رویا و خاطره. بخصوص برای آنان که هر دم و بازدم  هوای سرزمین عزیزان می کنند. با همین خیال تکانی میخورم به نفر همجوارم میبینم. متوجه میشوم همان کسی است که از پیشش در مرز دالر را سامانی خریدم و ۳۰۰ سامانی را بزور برایم نوت ده سامانیگی داد. خودش سلام کرد و از زندگی نابسامانش چنین حکایه کرد:  سابق آموزگار مکتبی بودم. خانمم سمرقندی است و خودم خجندی! با اندک کار صرافی همراه با تکسی به سختی زندگی میگذرانم. سابق سرحد نبود. حالا سرحد، کار و همه چیز مشکل شده!با پاسپورت تاجیکستانی در ازبیکستان با خانمم زندگی میکنم.

 از او راجع به  واکنش تاجیکان بخارا ، سمرقند و سایر ایالات تجزیه شده پس از فروپاشی اتحاد شوروی و سرحد سازی ها پرسیدم.؟ با تلخ خندی گفت: ملتی که عمدا برای اقلیت شدن طبق برنامه مدون تجزیه شده باشد طبعا نه امکان دفاع از  قلمرو  خود را دارند و نه توان رویارویی با حکومتها را! در اوایل  تئوریسن های تاجیک با رویا بافی  در پس خانه های ذهن خود مشغول ساختن مملکت بخارا بودند.اما در دوران پسا شوروی حتا ارائه تیوری تدافعی تاجیکانه هم جرم محسوب میشد. زیرا   به پیشانی هر حرکتی، بویژه از این دست حرکتها، مُهر طلاق متمدنانه که اسم ظالمانه اش تجزیه خواهی است میکوبند. حالا دیگه تاجیکان بخارایی و سمرقندی با شکیبایی فقط سیل کده و صبر کده شیشتگی هستن. درپاسخش گفتم: هویداست که تاجیکان در کلُ ملتی صبوری هستند  ولی مطمئنم این صبر کردن ها پشتش به دریا نیست! روزی مثل کوه آتشفشان هرچه جمع شده فوران خواهد کرد! همسفر همجوارم  آهی کشیده گفت : اکر میگذاشتند لااقل  تاجیکان سمرقند و بخارا حقانیت اکثریت بودن شانرا، زیر شعار حق تعیین سرنوشت در ایالات فدرالی  با کشیدن خط‌های جدید بدور خویش در همان ازبیکستان حفظ کنند هم درست است اما برعکس با احصاییه سازی های غلط آنها را ۴٪ در احصاییه ها دولتی نشان میدهند در حالیکه روسها را ۱۲٪ ! هر دو آهی کشیده خاموش میشویم. و سرانجام من سکوتم را شکستانده گفتم :اشتباه وقتی بزرگ می شوند که بخواهی با اشتباهی دیگر برطرف اش کنی. مثل اینکه لکه روی شیشه را به دستمال کثیف پاک کنی.

 ریل هم به واگزال بزرگ دوشنبه میرسد با هم وداع میکنیم و با تکسی به یکی از هوتلهای نه چندان خوب دوشنبه رفتم. شب آرام خوابیدم و فردا صبح زود با دوست بزرگوارم جناب دوکتور مسرور امانی تماس گرفتم. ایشان شهروند تاجیکستان  و متخصص اورتوپیدی در یکی از شفاخانه های بزرگ دولتی شهر دوشنبه میباشند. دوکتور امانی بلافاصله به دیدنم به هوتل آمد و با اتفاق ایشان از مرکز شهر دوشنبه،  پارلمان تاجیکستان، کاخ ریاست جمهوری، میدان رودکی، بازار  کاروان، پارکها و کتابخانه ملی دیدن کرده نهار را در آشخانه ملی شهر دوشنبه صرف کردیم. روز دیگر آقای دوکتور از ایستگاه سخاوت مرا سوی پنج کینت یا همان شیرخان بندر افغانستان گسیل کرد. در برگشت دوباره به شهر دوشنبه بار دیگر آقای دوکتور لطف کرده بدیدنم در هوتل آمدند و این بار با لطف زیاد مرا از هوتل بخانه اش بردند و شبی مهمان سفره تاجیکی دوکتور امانی شدم. فردایش از راه خجند ذریعه تاکسی به مرز تاشکند آمدم.

تاجیکستان طبیعت خیلی زیبا دارد. دوشنبه هم شهر خیلی مدرن شبیه شهر های  بزرگ اروپا شده است. در مسیر افغانستان از ولایت های فرغانه و کلخوز آباد و نواحی دیگر که نامشان یادم نمانده بطور گذری دیدن کردم. اما مسیر  کوهستانی، خجند که از دل کوه های سر به فلک کشیده در کوتل های طویل به درازای سه برابر سالنگ ادامه دارد  و رودخانه ای پیچان با دره های عمیق درون قاب آن جای گرفته است خیلی زیباست.رودخانه ای که وقتی به آن نزدیک می شوی رنگش سیاه قیرگون می گیرد و چون اژدهائی سیاه رنگ در درون دره و کنار سرک غریده به پیش می رود اما وقتی با دو دست آب آنرا بر میداری آب زلال است. در این مسیر زیبا که از ورزآب به زرافشان و از آنجا به شهرستان و بالاخره به خجند و سپس به مرز تاشکند میرود لذت تماشا را  نوای زیبای موسیقی احمدظاهر در تکسی سه چندان کرده بود.

 از آقای دوکتور امانی پرسیدم. میخواهم بدانم آیا دکمۀ که سبب پیوند اجزای ایالات تاجیک نشین ازبکستان در کاج پیرهن تاجیکستان گردد وجود دارد؟. یا لااقل دکمۀ که  سبب روشن شدن دستگاه یا چراغ بازجویی وصل به اصل میشود هنوز در میان تاجیکان فعال خواهد بود؟ ایشان فرمودند بلی! اما نه با توسل به زور! بلکه تاجیکستان باید به آن درجه ای از رشد و تعالی برسد تا این دکمه ها در سمرقند و بخارا خود بخود فعال گردیده خوش برضا و داوطلبانه خواهان پیوستن به تاجیکستان گردند. از دوکتور آمانی راجع به مبارزات تیورئیکی تاجیکانه به رهبری  ابوالقاسم لاهوتی در درون شوروی سابق که توانست سبب تشکیل کشور تاجیکستان امروزی شوند هم پرسیدم در حالیکه حس کردم در نهاد شان پاسخ آرام همراه با درک علمی متواضعانه بود  اما با تایید ضمنی پاسخی مشخصی ندادند. ایشان شخصیت تاجیک اندیش اند و اسم پسر شان را احمدشاه مسعود گذاشته اند. به امید موفقیتهای جناب دوکتور امانی و شاه مسعود کوچک



۱۴۰۳ خرداد ۱۶, چهارشنبه

سفرنامه بخارا

 بخارا  

در حالیکه در واپسین لحظات روشنایی روز خورشید از ابرها پایین‌تر آمده بود، ریل حامل ما موسوم به ریل افراسیاب که از ریل های سریع السیر مانند تالیس اروپایی است از کنار چند مزرعه‌ی گلهای آفتاب پرست به سرعت گذشته به بخارا رسید. با پیاده شدن از ریل ذریعه تکسی به آدرس هوتلی که دوستم سید فریدون آغا داده بود در نواحی فرودگاه بخارا رفتم. هوتل لوکس و پنج ستاره ای بود با صبحانه مفصل  جالب اینکه مدیریت هوتل بخاطر گروپ موزیک سید فریدون آغا حدود ۲۰ فیصد برایم تخفیف قایل شد.شب را آرام خوابیدم و فردا برای گردش به بخارا دوباره از سید فریدون آغا برای اجاره و یک تکسی رهنمای گردشگری مشوره و کمک خواستم. هرچند زبان و فرهنگ این شهر برایم آشنا بود ولی حتا در همین شهر آشنا هم مشوره  بر الا توکلی یا هم گوگلی رفتن رجحان دارد.! بنابرین ایشان تیلفون یک دوست شان را بمن دادند بنام اکه طاهر بخارایی که پس از صحبت و معرفی با ایشان بخارا را با اکه طاهر و اکه را با بخارا یافتم. ایشان از خوانین بخارا هستند که بزنس بزرگی در آنجا دارند دفتر، دیوان، تجارتخانه، هوتل و رستورانت خیلی لکس دارند. اکه پس از یک صحبت ویدیویی راننده اش را راس ساعت ده صبح برایم در هوتل فرستاد و دیدار از بخارا را با رفتن به آرامگاه بهاءالدین بلاگردان بنیانگذار سلسلهٔ طریقت نقشبندیه که در نواحی نزدیک به فرودگاه و  هوتل بود شروع کردم. اسم این عارف بزرگ را در رباعی مامایم الحاج هیله من غزنوی سی سال پیش خوانده بودم و عزیزی غزنوی را در دهلی جدید در رابطه به این عارف بزرگ پرسیدم. ایشان بمن گفت : قبرش در بخارا است. او بعد از طی مراحل سلوک از سوی امیر کلال اجازه صحبت با مشایخ دیگر یافته و به تکمیل مراحل مجاهدت پرداخته و پس از رسیدن به مقام خلافت رهبری متصوفین عصر خود را به عهده گرفته است. مقامش به حدی بالاست که وقتی میخواهند روی قبرش گنبد و بارگاه بسازند نمیتوانند!

بالاخره امروز در بخارا  نخست به باغ بزرگ و پارک سبز بهالدین بلاگردان قدم گذاشتم. ( با اکه طاهر بخارایی)

همیشه تعجب می‌کردم از آدم‌های که با کبر سن‌ هنوز دنبال  «مرشد» کامل  می گردیدند یا هم آنانی که پیدایش کرده‌ بودند و با روش زندگی خاص، ساختۀ آنها زندگی می کردند. اما آنچه راجع به این صوفی شنیدم مرا از دنیای تعجب خارج کرد. طوریکه وی از شیرین‌ترین و دلپذیرترین تجربه‌ها را در رابطه و اتصال با خداوند در همین دنیا برخوردار بوده‌ و در عالم معنویت حلاوتی را تجربه کرده‌ که اگر ارباب قدرت و ثروت می‌دانستند تا حد توان برای ربودن آن حال مرغوب، می‌شتافتند. هنگامیکه بر روحش اتحاف دعا میکردم. همسفرم  که یک مرد ایرانی برلین نشین بود و دیروز در ریل با هم آشنا شدیم و امروز تصادفا در اینجا سرخوردیم از من پرسید این حرفهای مبالغه آمیز باورت می آید؟ گفتم : تصوف از نظر من در تضاد با شریعت نیست! چرا که در سوره شمس خداوند پس از هفت سوگند پیاپی  میفرماید:  قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا ﴿۹﴾ یعنی ( هر كس نفسش را پاك گردانيد قطعا رستگار شد) و بدون شک عارفی که به تزکیه میرسد به سر باطن آگاه می گردد و من حداقل همین حرفها را رد هم نمی توانم. چراکه به تزکیه نفس از راه تصوف باورمندم.بعد زیارت بهالدین بلاگردان بسوی مرکز شهر بخارا رفتیم. از سرک حلقوی یا رینگ رود شهر بخارا و کوچه های باریک و پیچ در پیچ  آن میشد حدس زد که  این شهر بافت قدیمی خود را حفظ کرده است. زیرا تقریبا تمامی آثار باستانی آن در همین کوچه پس کوچه های مرکز شهر قرار دارد. بخارا شهر مقدس در دنیای اسلام است. مساجد و مقبره های زیادی در این شهر قرار دارند                                                                                 شاه سامان

 دیدن نمای ارگ شاهی بخارا در همان ابتدای ورود به شهر و دیدار از مقبره اسماعیل سامانی و ساختمان های بظاهر ساده ولی بسیار زیبا از خشت های که به کتاب میماند و چینش آنها کاملا حکایت از یک ذوق و سلیقه منحصر به فرد دارد، در کنار  ساختمان قدیمی  چشمه آب شفابخش آرزویی را در دل می پروراند که کاش میشد  همان‌جا مخفی شد. آرامگاه در کنار این چشمه بود که میگفتند از ایوب پیامبر است.

مضاف بر اینها به یاد بود از محدث بزرگ اسلام امام بخاری ساختمانی را بنا کرده اند چراغانی! آرامگاهش در سمرقند است که آنجا نیز رفته بودم.  پس از گردش در محله یهودان بخارا و ایرانیان بخارایی به محل کار اکه طاهر رسیدیم او در رستورانت شان ضیافت بسیار مجللی را به افتخارم تهیه دیده بود که در کنار انواع خوراکه باب از گوشت اسپ که خوراک خیلی نادر است هم برایم پخته بود. که با تشکر فراوان از ایشان خدا کند زنده باشم و روزی بتوانم محبت شانرا در هالند یا افغانستان جبران کنم                                    بهالدین بلاگردان مرقد

اما نزدیکهای عصر نگاهم را آسمان بخارا بسویش کشاند و توجهم را  ابر کوچکی که شاید برای گرم شدن خود را پیشروی خورشید خسته غروب انداخته بود جلب کرد. سپس دامنه‌ی رنگهای که هنگام غروب  زرد طلایی، سرخ، نارنجی، ارغوانی، آبی و سفید میشدند و در آسمان بخارای شریف به شکوهمندی رقص توفان شراره ها  شعله سان راه می پیمودند خیره ماندم. واقعا  دلبری و جذاب بودند و گلهای آفتابگردان  زیباتر بچشم میخوردند. 

 قابل یادآوریست که بعد از دو شبانه روز جنگ نرم و یک‌ شب جنگ نظامی تن به تن  با خواب در سنگر های سمرقند ، بالاخره امشب در بخارا با خواب آتش‌بس اعلام کردم و از برکت معنویت این شهر به خواب عمیقی فرو رفتم که پس از بیدار شدن به اثر لطف اکه طاهر ذریعه موتر دربست تکسی روانه سرحد تاجیکستان شدم.

اما زیباترین خاطره بخارا آشنایی با یکی از استادان بزرگ بخارایی در صالون انتظار واگزال سمرقند بود. با ایشان که نخواست نام شان را بنویسم در مورد فرهنگ تاجیک، تاریخ بخارا و زبان پارسی گپ و گفت مفصلی در دو ساعت انتظار به ریل افراسیاب و دوساعت سفر داشتم! ایشان در این مورد اصلا از تاریخ دل خوش نداشتند و چند بار لای صحبتشان از بیداد هژمونی روس و فاشیزم ازبک در برابر فرهنگ و قوم تاجیک یاد آوری کردند.

 وی در پاسخ سوالم که عمدا خود را به نادانی زده و پرسیدم فاشیزم چی اس؟ فرمودند: داشتن یک کشور تک‌قومیتی، میل به خلوص نژادی، میل به نابودی تکثر ملیتها را فاشیزم گفتگی اس! سپس  در حالیکه انگار نوعی احساس نومیدی به صدایش تزریق شده بود افزود: فاشیزم دو شکل داره یکی فاشیزم اکثریت، که در سطح کل کشور یا یک جغرافیای تمدنی به سرعت به سرکوب اقلیتها می پردازد و دیگری هم فاشیزم اقلیت که با  دستکاری مرزهای جغرافیایی و تقسیم یک ملت واحد نخست خودشان را در واحد های کوچک اکثریت جا میزنند بعد با حربه پالیسی فاشیزم اکثریت  دوباره به  سرکوب، انشعاب و تجزیه‌ی تا تقسیم سلولی ادامه میدهند. 

از این سخن استاد تازه متوجه شدم که علت اصلی مهاجرتها در همین بحران هویتی نهفته است! وقتی آدم بفهمد در وطن خودش عمدا او را اقلیت و آدم شماره دو جا میزنند. بنابرین ترجیح میدهد از وطن خود کرده در ملک بیگانه اقلیت باشد. لهذا مهاجرت زایی  برای کتله های بومی مستعمره ها یک پالیسی استعماری بوده است.

از استاد راجع به  بیداد هژمونی روسی پرسیدم!

 ایشان با چرتی در پاسخم گفتند: کیست که نداند چرا امارت بخارا را به یک کشور کوچک تاجیکستان و دو جزء از کشور های ازبکستان و ترکمنستان تقسیم کردند؟. شاهان سامانی هرچند از بلخ ولی امیران بخارا بودند. اصلا بلخ و بخارا نخستین پایتخت اسلامی است که زبان پارسی در آن به عوض عربی بکار گرفته شده بود. از همین سبب خط های راهداری گمرکی و کاروانها از ترکیه تا قفقاز و سرحد روسیه و از عراق تا هند همه بزبان تاجیکی فارسی بود. لهذا هژمونی تزار ها و انگلیسها برای نابودی فرهنگ تمدنی تاجیک با برنامه دست بکار شدند و در نتیجه با فشار دو طرفه امیران بخارا  در برابر تزار کم آوردند و مردم هم با دادن قربانیهای زیاد بالاخره کوتاه آمدند.! زمانهای بود که حرف زدن بزبان پارسی سه روبل جریمه داشت!!!

واه حسرتا که از لای کلام استاد  دو نکتۀ جالبی را  متوجه شدم. نخست " ِکم آوردن "  و  "کوتاه آمدن"  که واقعا بین این دو واژۀ مترادف مرکب ِنکته ظریف و باریکی وجود دارد و دوم هم " ِبلخ و بخارا " ِکه خاطره ای را بیادم آورد!.                                                                ارگ بخارا


آری!  "کم آوردن" یعنی ِمردد ماندن بین گردن نهادن یا رها کردن است. ولی کوتاه آمدن نوعی تسلیمی اختیاری پس از یک مبارزه بی نتیجه و تلاش های ناکام میباشد که خدا هیچ بنده اش را امتحان نکند. و  در مورد بلخ و بخارا  خاطره دارم از روز های اول محصلی که بنابر توصیه ضابط بلوک باید هر محصل در پشت کلاه خویش یک تار و سوزن نیفه کرده میداشتیم و دلیلش را هم کفیل محمدگل خان مرحوم با خشم چنین گفت: اگر در میدان جمع نظام خشتک پطلون تان پاره شود همی نباشه خو " بلخ و بخارای" ِتان دیده میشود. استاد با شنیدن این قصه در حالیکه میخندید از تغییر اجندا نیز خوشحال شد و پرسید:حالا نوبت توست! از هالند و گلهایش بگو! از ادیبان و فیلسوفان اروپایی! از شعر و رمان غرب .. حس کردم از سخنان قبلی اش بنحوی پشیمان بود .

منهم بلافاصله دو نقل قول از نیچه فیلسوف آلمانی که پیرو و عاشق  حافظ است، با دو مصرع شعر حافظ که یاد بخارا و سمرقند میکند را برایش آوردم تا گپ را دوباره حول محور بخارا بچرخانم. وقتی دو جمله ماندگار نیچه  یکی: آن چه مرا نکشد، قوی ترم میسازد.! و دیگرش: انسان عاقل باید به سرنوشت خویش، ژرف بنگرد! را گفتم. و سپس به ادامه گفتم: استاد عزیز! نیچه می‌دانست که نگاه ژرف به گذشته، اغلب درد آور است، با این حال تحمل همان رنج را برای پی بردن به حقیقت توصیه کرده. لهذا اگر من مهمانم و حرمت مهمان نزد هر بخارایی شرط است پس برایم فقط از بخارا بگو! از این بگو که این ریل میداند در سرزمینی میخزد که صد در صد پارسی زبان اند ولی چرا همه اعلاناتش بزبان ازبیکی و گاهی روسی است؟ استاد که زیرکانه و به اشتیاق به حرفهایم گوش میداد با تلخ خندی گفت: همانطوری که قبلا گفتم بخارا بسته به بلخ است و بلخ چشم بینای زابلستان، کابلستان، تخارستان و هریواست تو از این که چه به سر این خطه ی اصلی فرهنگی تاجیک آمده بگو؟! در پاسخش گفتم : من همان سو روانم در برگشت برایت روایت بکر می آورم! اما تاجیکها وزنه سنگین جمعیتی شانرا در جغرافیای افغانستان از طریق زبان شان تا حدی در ساختار قدرت تثبیت کرده اند که کسی جرئت نفوس شماری در این جغرافیا را ندارد.  او بلند میخندد و میگوید: منتظر بودم گپ اصل نیچه را که گفته : ( خدا مرده است!) را بزنی. سپس برسم نصیحت میگوید: هنوز جوانی! تا وقتی مثل من به پخته سنی نرسی، نمیفهمی چه خلاء هاو آشوبهایی در زندگی تهدیدت میکند و چه آسیبهای را ممکنست از اثر یک بی توجهی ببینی!

خندیده گفتم: استاد بر موهای رنگ کرده ام بازی خوردی! استاد فرمود: نه! ولی هر زمان توانستی ماورای چهارچوب زندگی را درست ببینی. آنوقت میفهمی که در پی هر هدفی نباید جان در چله کمان نهاد.دیگر اصراری نکردم لهذا با اینکه شمار زیادی از سوالهای بی پاسخ،  بسان گرگهای درنده و گرسنۀ که  در شبهای  سرد از  تنهایی زوزه می کشند در بیابان خیالم تا اخیر صحبت شیون کنان طنین انداز بود ولی ترجیح دادم سوال دیگری نپرسم و با ایشان در حالی وداع گفتم که جمله زیرین را به عنوان حسن ختام برایش گوشزد کردم.

تا وقتی برنده نشوی هیچ کس به داستانت اهمیت نمیدهد.

خلاصه اینکه با هر بخارایی تاجیک اندیش که در مورد فرهنگ بخارا گپ زدم. معمولا واژگانشان را، آغشته به افسوس دیرینه، یافتم. در سخنان هرکدام ناباوری به قدرت مردم در مبارزه با سرکوبگران حاکم ملموس بود. نوعی سرگشتگی و عدم خودباوری، امید ایجاد وفاق تاجیکانه را لطمۀ زده بود. تبعیض را با گوشت و پوست حس کردم . در یک سخن حال تاجیکان این شهر را که لولی خطابشان میکنند مثل فلم هندی شعلی و نقش هیماملانی یافتم که برای زنده ماندن بر روی توته های شیشه باید برقصند و بیشتر به مفهوم جمله نیچه که استاد فرمودند پی بردم. تاجیکان این خطه شاید سالها از اینکه درست نمی دانستند راه و رسم مبارزه چیست تبدیل به یک جمع داغدیده، جمع گوش‌به‌زنگ برای رخدادهای غیرقابل‌پیش‌بینی، که کسی به دادشان نرسیده  شده بودند. در ادبیات گفتاری و آینده‌پژوهی روشنفکران بخارایی بیش از هر چیز نیاز به آزادی بیان محسوس بود. امیدوارم با محقق شدن این مامول روزی آنها بتوانند لااقل طعم رهاییِ مطلق و آزادی را بچشند و در پیچاپیچ کوچه‌ های افکار شان مستانه بچرخند. اکه طاهر پیشنهاد حرکت به سرحد تاجیکستان  می‌دهد و بلافاصله با راننده تکسی بنام عزیز  که از پدر تاجیک و مادر ازبیک است از راه قشقه دریا و سرخان دریا بسوی گرانیت سه راه افتادم.