عمر گران میگذرد! انگار همه سوار بر واگون
زنده گی از جاده یکطرفه با شتاب میگذریم. حسرتا و اسفا که همین قانون زنده گیست. تجارب بخش بزرگی از مسافرین این واگون پُر است از حسرت بی پایان ، هدر رفتن فرصت ها ، پریشانی و پیشمانی ! اما تنها ترین درسی که من از این سفر پر خم و
پیچ آموختم و به آن اعتقاد
پیدا کردم اینست که: حتا بلیت این واگون هم یک طرفه
است. بیشترین و مهمترین فرصتهای زندگی فقط و فقط یک بار برای آدم اتفاق می افتد. اگر
کاهلی کنی و اهمال، اگر قدرش را نشناسی، اگر به موقع برایش نه جنگی، وقتی از دست رفت،
دیگر از دست رفته است. باز نمی گردد، تکرار نمی شود. در واقع بگفته انگلیس ها همه فرصتها
فقط یک بار درب خانه آدم را میکوبند و بس! همینطور حتا همه کسانی که وارد زنده گی آدمها
می شوند هم ورود یکباره دارند. اگر نتوانستی نگه شان داری و رفتند فقط رنج است که مکرر
می شود و حسرت بی انتها.
عذاب از دست دادن فرصت ها، ناخوشیِ از تلاشهای هدر رفته شده و پیشمانی مثل موریانه
آدم را بعد ها از درون می خورد و قامتت زیر حجمِ حجیمِ آوارِ فرصتها و خاطرات آدمهای
که از دست داده ای خورد می شود . چه تجربه ی تلخی، چه غم جانکاهی! چه عذاب عظیمی است
که متحمل میشوی !! واگون زندگی همچنان که بسوی ایستگاه آخر به پیش می رود ما را تهیدست
تر، شکسته تر و تنها تر می کند و حسرتش جز پریشانی و پیشمانی نیست.
امروز
با خاطر آشفته، حزن آلود در باغ خاطره ها در
خلوت خویش قدم می زدم و گذر واگون زنده گی مثل پرده تیاتر از پیش چشمانم رد شد. نگاهم شاعرانه به
مناظر بکر و چشم اندازهای دست نخورده پر کشید. بهتر بگویم به مناظر از دست داده ،که
با تاسف در ایستگاه های اولی از سبب اشتیاق و شور با غفلت ازش گذشته بودم و اکنون پس از
سالها با بار افسوس و خرمن کاش ها
هنوز میتواند خوردم کند و خمیرم سازد.
به قله ای آرزو ها که از دور دست ها هنوز افق
زیبائ جادویی داشت خیره ماندم و برای
اینکه تلخبتانه نتوانستم یا نخواستم تمرین
کوهنوردی کنم اشک دودی ریختم. و در سکانس اخیر بر درختان انبوهی که اطراف و اکنافم
را پوشانده بودند و جاذبه ای پنهانی طلوع خورشیدم را از میان شاخ و برگ شان منعکس
میکردند چشم دوختم. انگار مرا با جاذبه ئ عجیبی به سوی خود می کشیدند و نمیدانم چرا امید واهی دوباره
بستم.
بیادم آمد همآنروزیکه گله های از ابرهای سیه سر تا سر آسمان دلم را پوشانیده بودند. گاهگاه
رعدهای ابهام بر طبل های ناتوانی بشدت میکوبیدند و با درخشش آذرخش شکست چهره سیهئ
ابر های بی باران اندوه و ابهام ، را از درون سینه ام نمایان میکردند، ناامیدی وجودم را در
حجم تنگ و تاریکش می فشرد و هجوم گرگس های یاس و حرمان روی زخمهایم پنجه میکشیدیند
و نمک میپاشیدند و من عابر خسته و صبور این جاده بگفته اقبال لاهوری فقط بخود
خزیدم و نفس در کشیدم و هیچ نگفتم! اما امروز با خود میگفتم کاش چنین میکردم که نکردم! کاش چنان نمیشد که شد
یادم می آید شبهای که با سگرت
روشن لای انگشتان ناتوانم از خم و پیچ
کوچه های که به سمت کاشانه ام منتهی میشد با خموشی عبور می کردم جاده ها خلوت بودند و بی رمق و من شکسته تر و بی رمق تر، تا بامداد صادق خیال می بافتم.
یا بهتر است بگویم شبها که از
راه میرسیدند من در آفاقی که خاموشی
مرگبار سایه گسترده بود.با شاخه ای از
نوری امید واهی، در تاریکی بسوی خانه ای که هرگز نداشتم براه می افتادم.
یادم آمد روزی را که حس کردم دیگر
امیدی نیست . آدمها در نگاهم مانند سایه هایی از ارواح پدیدار و با حس نفرت از
پیشم رد میشدند. هارن موتر ها و همهمه های عابرین به صور اسرافیل و روز رستاخیز
میماند . شک نداشتم که اگر بدست ماموران پولیس بیفتم در جمع پودریان زندانی و پوست تنم را جدا می کردند. از زندگی بیشتر از
مرگ می ترسیدم . هنوز هم برین باورم زندگی
ای که هر لحظه اش توام با آذرخش های وحشت
و هراس از کمبودیها باشد بی عشق و تپش
هولناکتر از مرگ است .
حتا یادم می آید به چه شور و علاقه ای صنف ده را امتحان سویه دادم در صنف
11 و 12 فقط بخاطر آماده گی کانکور عرق زیادی ریختم حتا از درجه بلند در صنف ماندم
چون فقط بدروس ساینس و ویژه برای کانکور میرسیدم نه بر مضامین عمومی ! ولی چه شد؟
بزودی افقهای سرسبز آینده در نگاهم رنگ باخت و تبدیل شد به بیابانهایی بی آب و علف
، در کویر سوزان
خلاصه اینکه امروز ریل زمان با سرعت ، از دوردستهای افق، بیرحمانه از گوشت و پوست و
استخوانهایم سوت کشیده در حالی گذشت که در پشت سرم به جز پلها شکسته چیزی دیگری را نمی دیدم . گرچه روح
عاصی ام هنوز ماورای زمان در سفر بود و آینده ناپدید را در بیکرانه ای از نور می دیدم.
هرچند مرگ گاهی در نگاهم تنهاترین دریچه ای بسوی رهایی از دردهائ که محصورم کرده جلوه
میکند..
از رویا بیدار شدم و رفتم بسوی
درب بالکن ، پرده را به شدت کنار کشیدم در
را گشودم و از بالکن چشم به آسمان خاکستری
دوختم ، نم نم باران می بارید و باد ملایم شاخه های پر برگ درختان عقب بلاک را نوازش میکرد در عالم حال از خود پرسیدم. بر
سر این دو راهی چه باید کرد؟ آیا اینهم یک فرصت است؟؟؟ نمیدانم
چندیست هیچ سوژۀ برای نوشتن پیدا نمیکنم. انگار چشمۀ واژه گانی ذهنم خشک شده است. شاید هم دیگر حوصله ام از روایت های معاشرت با آدمیان هم عصر خودم سرریز شده باشد . روزگاری پر از حرف و حدیث بودم. اما شبها تا صبح قلم لای انگشتانم از تب عرق میکرد، هرچه می・کردم روی کاغذ چیزی مستند نمی・شد.خیلی می خواستم حرفهای دلم را بنویسم. ولی در نهایت من بودم و یک ذهنِ پر از خیال. سپیده دم میشد اما روی کاغذ سپید سپید میماند درست مثل سپیده صبح روزگاری هم رسید که بالاخره با خود گفتم اگر ننویسم، اگر حال دلم را بیان نکنم، در تلاطم این افکار مواج و خروشان دوام نخواهم آورد.! بنابرین همینکه دیگران میخوابیدند، شروع به نوشتن میکردم اما وقتی خامکوک نوشته ام را در نیمه شبها مرور میکردم، سرم داغ میشد، تنم به رعشه می افتاد و دستانم ناتوان از پاکنویس و ادامه・ی همان دلنویس میگردید، گویی آتش به جانم افتاده باشد.لهذا یا باران اشک بدادش میرسید یا هم انگشتان خسته ام اول مچاله و سپس پاره پاره اش میکرد تا چیزی از آن دلنویس باقی نماند.بالاخره پس از یک وقفه طولانی زمانی رسید که هم مینوشتم و هم نشر اش میکردم و تا همین ماه قبل هم خودم از کارم راضی بودم هم دوستان همدل آرزوُئ نویسا بودن قلمم را میکردند. اما اکنون انگار مثل توله مداری رنگ قلمم خشک شده و حس کاملن متفاوتی نمیگذارد تا بنویسم. خوشبختانه جایی خواندم که رمز موفقیت ارنست همینگوی پدر ادبیات مدرن و از پایه・گذاران سبک «وقایع・نگاری ادبی» در نویسندگی این بوده که اگر او سوژۀ برای نوشتن نمی یافت، نوشته اش را با عنوان "نمی・دانم چه بنویسم" آغاز میکرد. انگار با همین عنوان، ذهنش جرقۀ میزد و سپس شروع به نوشتن میکرد! لهذامنهم به پیروی از همینگوی بانوشتن عین عنوان،نخست بدین اندیشه نشستم که آیا بدون سوژۀ میشود چیزی نوشت؟ بعد عناوینی از نظرم گذشتند مثل بهار، شکست و پیروزی!، آرامش در آغوش سواحل دریا، پیوستن با موج・ها!اما یکی از این・عناوین نتوانست قلمم را به نویسایی بکشاند، دفعتن یادم آمد شبِهای سرد زمستانی و برف؟ آه ولله! همین عنوان سوژۀ خوبیست! بالاخره یافتم!احسنت همینگوی! چال زیبائ بود. یادم آمد رویائ "پری میان دو برف"! غیر از قصه ای سبز پری
رویاُئ دو برف در دو قرن
سیاهی شب سعی داشت لحافش را روی شهر که سپید پوش شده بود هموار کند. دلم تنگ بود، چونکه هنوز انترنت خانه ام وصل نشده بود. لهذا به قصد رفتن به قهوه خانه، درب کلبه ام را میگشایم، سوز سرما به پهنای صورتم میخورد. از پیک بالاُئی دروازه اندکی برف بر روی سر و شانه هایم میریزد. ولی بی توجه، پا روی برف حویلی مینهم. هوا سرد زمهریری است و دلم گرم. چراکه برای گرفتن امواج گرم مهر، بسوی کافۀ سر از پا نمیشناسم. درکوچه غیر از من کسی نیست .غژ غژ صدائ پاهایم روی برف، تک نقش پشت سر خود بجا میگذارد. همه جا سفیدِ، سفید شده. پاک، مثل روز اول آفرینش زمین! اما حاشا که سردی و سپیدی هر دو به جانم خیلی خوب می نشیند چونکه می・دانم اشعه پاکیزۀ صفائ افتاب با من هست.
در فزیک خوانده بودم امواج طول و فریکانس یعنی پس آمد دارند. همینکه به قهوه خانه پا مینهم خبر از دریافت فریکانسامواج مهرمیگیرم،از موجی روان و نهان که با یک درود به غلیان می・آید، از موجی که پسامدش از کعبه می آید. موجی مثل موج دریا، مثل موج گیسوان آفتاب، مثل موج منتشر شده از نوسان قلب من، در ثانیه・هایی که عاشقانه می・نویسم احاطه ام میکند.گیلاس قهوه ام با چرت هایم یخ میشود. یادم می آید در فزیک خوانده بودم که «موج در فضا و زمان گسترده میشود.و دامنه اش که فرمولش با لمدا محاسبه میشد پسامد دارد..پس آیا این امواج ناشی از همان موج گسترده در برف کابل نیست؟؟آیا این همان انرژیی نیست که از آه خودم به جا مانده بود؟ این سوالات بی پاسخ در فریکانس امواج آفتاب حل میشود.-
یادم می آید که در قرن پیش در کابل، آتش درون بخاری، نفس・های آخرش را می・کشید. هیزم・ها همه سوخته بودند و چیزی جز خاکستر از آن・ها باقی نمانده بود. سرما از لای پنجره・های بالکن و دروازه به هر ترتیبی عبور و بخانه می・آمدند. رطوبت هوا کاملن حس می・شد. از سردی در میان قدیفۀ خود را پیچانیده بودم. چای از ظهر درون چاینک نکلی مانده بود و سیاه ترین رنگ ممکن را گرفته بود. از جایم بلند شدم و از پنجره کلبه بیرون را نگاه کردم. میکروریان و بی بی مهرو سراسر سفید شده بودند و برف همچنان می・بارید. از شدت بارش نمی・شد انتهای جاده و تک درخت پیر را که شاخه های استوار پر از تعویذ ش در میزبانی برف اندک خم شده و در خواب زمستانی فرو رفته بودند را دید.
آنزمان پی آوردن نان از نانوائی از خانه بیرون زدم. اما وقتی در جاده آهسته قدم می زدم. ناخود آگاه موجی پایم را در همان مسیری که شاید روزی همینجا نان خریده بودی هدایت کرد! دلم میگفت: همینجا هست!. مطمئن بودم پیش میدانی مکتب دوستی موجی از آفتاب خواهد آمد.لحظۀ منتظر ماندم. شاید خودم را گوشۀ پنهان کرده بودم تا ترا تماشا کنم. می خواستم صدایت بزنم. صدا در گلویم می خشکد. چونکه به خود می・آیم و نمیتوانم. سنگینی غم را که با تمام وجود بر من اثر چذار است بدوش کشم. در نهایت بغض در گلویم می شکند. سرم را بر می گردانم. از نانوایی دو تا نان میخرم به سمت خانه حرکت می کنم. اما در گوشۀ بلاک دوباره با نان های گرم منتظر میمانم تا شاید ببینمت تا صدایت کنم.هرچند گرما و بوُئ نآن با من یکجا تمام میشوند
اما امروز که بیش از یکنیم دهه از قرن نو گذشته است هرچند این ادعا را نمیکنم و نمی گویم از اینکه مثل امیر تیمور درس برده باری و تلاش برای پیروزی را از یک مورچۀ یاد گرفته ام سرانجام پیروز میدان شده ام. اما اینرا میدانم که آنقدر در تار و پود آفتاب مهر تنیده ام که به سختی میتواند از من دل بکند. حس میکنم اصلن نمیتواند حتا ساعتی سراغ گوشی اش نرود تا پیام هایم را چک نکند.زیرا وسوسه می شود. دیروز هنگام دستور به کارگران فهمیدم!دیگر تنها از منی! آری رنگ آن موج که از برف کابل برایت فرستادم رنگ پاییز بود. رنگ نارنجی. موجِ نارنجی و پسامد و فریکانس آن در قهوه خانه رنگ سرخ است رنگ عشق رنگ بقا اصلن امواج تو رنگین کمانیست.
یک ربع قرن در پسِ ذهنم سایه تاریک و شبح ・واری نومیدی و شکست وجود داشت که مرا به سمت زوال، تاریکی، پوچى و ابتذال هدایت می・کرد.اما خوشبختانه که دیگرآن شبح مرده و من نمیتوانم در اوج این پیروزی خودم را بشناسم، چرا که هر روز ابعاد نامانوس تری از ابعاد روح تشنه و عاشقم بیرون می・زند
زبانه لاله
شیرینی
یی تبسم تو کوه غم شکست
از
لاله چون زبانه کشیدی قلم شکست
دیوار
ها ز چادر تو رنگ و بو گرفت
در
چشم شمع اشک همین رنگ هم شکست
منظور
شعر شاعری هم استعاره هاش
خال
تو شعر های مرا دست کم شکست
ایهام
چون شوی غزل ابهام می شود
از
کلک شعر غصه و درد و الم شکست
بسته
است نقش گرمی لبخندت آنچنان
افراشته
ست پرچم و لاله علم شکست سٍحر
کلام و چشم قشنگت به خط و خال
عدم حضور موثر ملت در صحنه سیاسی کشور در
نزده سال گذشته و حاکمیت سر دسته هائ که در غیاب ملت چاره ای جز کنار آمدن با امریکا
را نداشتند ؛ سبب شد تا حاکمیت ملی کشور به سهولت مورد سوء استفاده امریکایی ها
قرار گیرد. لهذا در پی استمرار اشغال اینبار هم طبق سناریو از قبل تعین شده نمایش انتخابات برگزار شد. بیخبر
از اینکه اینبار قضیه با گذشته فرق کرده ؛ مردم بیدار شده و رهبر نما ها نمیتوانند
مثل سابق مطابق خواست امریکا مردم فریبی کنند. در نتیجه مردم با سرسختی و متانت در برابر نمایش مضحک استمرار تقلب
ایستادند. بنابرین هدف دلخواه را که میخواستند
مثل سابق با دروغ و ریا و تزویر از پای صندوق های به اصطلاح دموکراسی بیرون بکشند
و اعلام کنند اجبارآ برای شش ماه به تعویق افتاد . اما در نهایت پس از یک
روان درمانی فرسایشی شش ماهه با همان قلدری گذشته خواستند بخت شان را
دوباره بیازمایند. لهذا با اعلام نتیجه رای گیری طبق دلخواه سعی کردند همه چیز را طبیعی جلوه دهند. اما باز
هم نشد که نشد. سرانجام مردمی که جانشان از سیستم موجود به لب رسیده بود به هیچ
وعده و وعید میان تهی در شش ماه گذشته قانع نشدند و در نتیجه امروز شاهد دو تحلیف
جداگانه در کابل بودیم و اما پرسشی که برایم از این دو تحلیف گر پیدا شد قرار ذیل است.
داکتر عبدالله بحیث رئیس جمهور افغانستان
با بجا آوردن مراسم تحلیف خود را ملزم به رعایت قانون اساسی موجود افغانستان کرد!
اما نگفت که ای مردم! در صد قدمی اینجا مراسم تحلیف یکی دیگریست که با تقلب خود را
برنده اعلام کرده و بر گلوی شما پا مانده است! من در نخستین فرمانم مطابق به قانون
اساسی که به آن حلف وفاداری اجرا کردم دستور صادر میکنم که : متقلبین و اعضای کمیسیون
متقلب گرفتار و به پنجه قانون سپرده شوند.
او به این موضوع نیز اشاره نکرد که : ایهاالناس
شما خود شاهدید که حضور سرقوماندان ناتو و سفیر امریکا در مراسم تحلیف حریف به معنی
صحه گذاشتن بر تقلب و حمایت از متقلبین است. اینها فقط مزدور میپالند. اینها اشغالگرانند. شما بچشم سر شاهدید که فاتحه
دموکراسی امریکایی و انتخابات قلابی را امروز خود شان بدست خویش خواندند. ما و شما
اگر تا امروز نمیدانستیم اینها را دوستان افغانستان میگفتیم امروز باید بدانیم که ما دشمنان خود را دیگر شناخته
ایم. دیگر پول و کمک دشمن را اگر بما پیشکش هم کنند نمیپذیریم. آیا با جیب خالی با
من هستید یا نه؟اما این حرف را نزد آیا داکتر منتظر اینست که با اینحال حریفش را
از ارگ بیرون کنند و او را به ارگ بیاورند؟
داکتر اشرفغنی هم بحیثرئیس جمهور افغانستان مراسم تحلیف را منظم تر بجا
آورده و خود را همچنان ملزم به رعایت قانون اساسی افغانستان کرد! اما نگفت که چرا
عده ای در آن گوشه همین ارگ عین کار را اجرا میکنند؟ آیا آنها یاغی و باغی اند یا
اینکار یک عمل طبیعی و حق مسلم شان است؟ اگر یاغی اند چرا بجای فرمان نخست در رهایی
طالبان ؛ امر گرفتاری این یاغیان را صادر نکرد؟ حکم قانون اساسی در برابر کسانیکه
نظم لشکری و کشوری را اخلال میکنند چیست؟ اگر آنها حق بجانب اند پس خودت چرا بحیث
رئیس جمهور حلف وفاداری به ملت اجرا میکنی؟ و دهها پرسش بی پاسخ دیگر
در این شکی نیست که امریکا که خود را متولی مدیریت جهان
میداند و تامین منافع خود را از طریق اعمال کنترول بر سایر کشورها میسر میپندارند
، برای نیل به اهدافش در کشور ما هم برنامه ریزی های دارد .لهذا از همان بیست سال
پیش با کنترول افکار عمومی سعی میکند منافعش را توسط مزدورانش تامین و حفظ کند. طبیعتآ
برای اینکار با شعار های فریبنده دموکراسی؛ انتخابات؛ مردم سالاری و مطبوعات آزاد بمیدان
آمد و با این روپوش ها در واقع محبس طلایی برای افکار عمومی ملتی آزاده ای که کمر
شانرا استبداد خم کرده بود ساخت و در این راه پیروزی اش چشمگیر بود. از اینکه از این پس چه میشود؟خدا خبر.
اما حضور سفیر امریکا و ناتو در ارگ این نکته را به
اثبات رساند که ناتو و امریکا فعلا در نظر ندارد حقانیت ریاست جمهوری عبدالله را از
راه مدنی بپذیرند. آنچه که حواریون داکتر عبدالله از درک آن عاجز اند و هنوز به
مصالحه دل بسته اند. در اینصورت یک راه پیش رو دارند و آن اینکه باید با جرئت عمل کنند
ناگفته نماند که تنها راه مبارزه برای گرفتن حاکمیت ملی
از امریکائیان مراجعه به وجدان عمومی مردم دنیا بویژه مردم امریکاست . آگاهی وجدان
عمومی ملتهای غربی از ظلمی که حکومتهایشان بر کشور های اشغال شده اعمال می کنند همانگونه که
به جنگ ویتنام خاتمه داد می تواند خاتمه ای باشد بر آنچه امروز بر ما می گذرد
این روزها در فیس بوک ؛ تماشاگر عکسهای ازحجاج مبارک ارگ مان؛حین اجرای مراسم حج ؛ در سرزمین وحی هستیم .تا اکنون تنها رادیو آزادی پای صحبت حاجی مرتضوی و حاجی امرالله نشسته که هر یک داستانهای جالبی از سفر خود را به خبرنگار تعریف کرده و فراخور بنیه ی علمی - اجتماعی خود برداشتهای مختلفی از سفر خود داشته اند . صرفنظر از این سوال که این گروه با چه هدفی به رفتن به مکه اهتمام ورزیده باشند؛ بدون شک یکی از اهداف همه گانی سعی در نمایش دوری از گناهان خواهد بود. که سنگسار شیطان رجیم جز لاینفک یکی از این نمایش ها خواهد بود.سوالی که در ذهنم ایجاد شد اینست که : آیا این گروه موقعی سنگ زدن به این نماد؛ گاهی اندیشیده باشند که آنانکه بیشتر از نماد شیطان باید سنگ بخورند در میان همین سنگ زدگان است
خدا مرا در این ۲۷ رمضان بگناه کبیره نگیرد اما من با هوش و حواس در نهایت " خسرالدنیا و الاخره" را در همین جمع میبینم. برای اینکه ، دیده ی بصیرت اینها کور گشته. خدا را میخواهند ولی حتا داخل کعبه (خانه خدا) هم او را درک نمیکنند. میخواهند شیطان را از خود دور کنند اما او را در کنار خود نمیشناسند و اگر هم بشناسند نادیده میگیرند . بجای او دیواره ی سمنتی یا نماد شیطان را سنگ می پرانند.و
از نظر من هنوز شیطان بر اینها حاکم است. اینها با این عکس ها و تظاهر هنوز میخواهند اخلاق شیطانی خود را بر ما تحمیل کنند . حج ما زمانی مقبول است که اولا اخلاق شیطانی را شناخته و از خود دور کنیم و بعد به این شیطانها که بر ما حکومت میکنند پشت کنیم.
تجربه خودم میگوید ساعت ایستاده؛ صد بار بهتر از ساعتي است كه يا عقربه اش از عقربه زمان پیش میدود يا هم پس میماند. بخاطریکه ساعت ایستاده لا اقل دو بار در شبانه روز وقت را درست نشان مي دهد یعنی اینکه لااقل دو دفعه در یک شبانه روز عقربه ساعت ایستاده آنچه راست است را مینمایاند .
در نسل من عوض آیفون های امروزی مود سال؛ داشتن ساعت دستی مود بود و بستنش به مچ دست نشانه ای از مدنیت شمرده میشد. آنزمانها ساعتها در بیست و چهار ساعت یکبار کوک میشدند و پوز دادن و تیم دادن ساعتهای مچی نه تنها در اجتماع بلکه حتا در عکاسی های آنزمان مشهود بود.نخستین ساعتی که پدر مرحومم برایم در صنف هفتم از صوفی کمال الدین دوکاندار بنجاره فروش شهر ما (فعلن مقیم در دهلی جدید ) خریده بود رولاند نام داشت. ولی متاسفانه این ساعت از همان روز اول در شبانه روز پنج دقیقه عقب میماند. بعد از چند بار حکایت و شکایت؛ پسر خاله ام حاجی صاحب کریم که امیدوارم درود های گرم مرا بپذیرد؛ آنرا با احتیاط باز کرد و با تکان دادن بندول میکانیکی اش کاری کرد که بعد از آن ساعتم روزانه سه دقیقه از عقربه ساعت زمان پیش میدوید. خلاصه اینکه حسرت بدلم نشست اما نشد روزی موقعی اعلام ساعت از رادیو افغانستان ساعت مچی من هم همنوا با آن عقربه زند.
اما مادر مرحومم ساعتی داشت که هیچ کار نمیکرد و ساکت ایستاده بود.ولی آن مرحومی موقع رفتن به کدام مجلس عروسی یا ختم آنرا در دستش میبست.! روزی به علامه اعتراض برایش گفتم ساعت تو که کار نمیکند بستنش بدست چه فایده؟ در پاسخم گفت: از ساعت دروغگوی تو کده خوبس و اینرا بکلی راست میگفت.
میگویند بهترين خطاب، خطاب به هیچ كس یا از نظر ریاضیکی (ایکس) است! چون با همين خطاب قرار دادن های مجهول؛مخاطب دليل وجودي (معلوم) پيدا مي كند. لهذا طبیعتن وقتي خطاب هست لابد مخاطبي هم بايد برايش باشد. از اینرو حکایت ساعت دستی صنف هفتم من مخاطب های فراوانی از ایدیالوژی ها گرفته تا رهبر و رهبر نما ها دارد . مقصد شما با حوصله بخوانید
از ایدیالوژی ها و سیستم ها اگر بیاغازم؛ همین دموکراسی نزده ساله وارداتی امریکایی دقیق به همان ساعت رونالد من میماند . زیرا از نظر من همین دموکراسی وارداتی یک روز هم در هیچ عرصه راست نگفته! حتا یک سخنش به اندازه یک جمله هم راست نیست. اصلن بگفته بیدل بجز از کجی من حرفی راست را در این دموکراسی نمیبینم. روی همین ملحوظ دیشب وقتی پمبو گفت: در مورد انتخابات افغانستان تحقیق میکنیم تا مطمئن شویم. یعنی تا حالا نه خبر داریم نه مطمئن هستیم! بلافاصله ساعت دستی صنف هفتم ام در بند دستم پیش چشمانم ظاهر شد انگار تحقیق تائیدی دروغین و اطمینان با عوام فریبی پمبو را در عقربه اش دیدم
ولی برعکس حتا در همان دکتاتوری طالبی با همه تحجر و رکود ماندنش؛ یکی دوبار راستی و حقیقت را میتوان لمس کرد!که بطور نمونه از تطبیق فرمان امیرالمومنین شان مبنی بر منع کشت خشخاش میتوان یاد کرد! ولی در دموکراسی امپریالیزمی دهها اداره غیر دولتی و معاونیت های مبارزه با مواد مخدر در سطح وزارت داخله و حتا وزارتی بنام مبارزه با مواد مخدر طی ۱۹ سال فقط با دروغ و ریا تواستند سطح کشت خشخاش را همانند ساعت دستی صنف هفتم من از پنج دقیقه پس ماندن به سه دقیقه پیش رفتن ببرند و بس
پیداست که صدور مواد مخدر از کشور ما هر سال قوس صعودی اش را میپیماید و اینجاست که بصراحت میتوان بیدل وار حکم کرد که : اینجا بجز از کجی هرگز نمی آید راست.
همینگونه در استبداد خشک و ساکت کمونیستی یا دکتاتوری پرولتاریا هم؛ نشانه های از راستی را گاهگاه میشد دید و لمس کرد ولی در دموکراسی امریکایی قطعن
بگذریم از سیستم ها و ایدیالوژی ها ! وقتی به رهبران دیروز و امروز می اندیشم . درس های از مولوی عبدالباری در حویلی پیلوتان یادم میاید. ایشان در بیان قصه ی ذوالقرنین از سوره ی کهف قرآن کریم اوصاف یک رهبر موفّق را که میان صفات هنری و اخلاقی با بیست ویژگی در قران بخش بندی شده را زیبا چنین بیان میکردند:. نخستین ویژگی یک رهبر همانا تمکین به آرا مردم است و سپس شهامت و جسارت و دانش و چند چیز دیگر که فراموشم شده از ویژگیهای یک رهبر بشمار میرود. بااینحال آیا در رهبر نما های مسلمان امروزی میشود یک چنین صفات را دریافت؟رهبرانی که چشم براه تطبیق اوامر و گوش به زنگ بادار اند. فقط حضور عده ای مصلح ؛ خیر خواه و میهن دوست بی صلاحیت است که باعث میشود پیهم در گوششان بخوانند: رهبر صاحب ! طاقت بیار! خسته نشو!گذشته را به یاد نیاور، تاریخ ساز شو! در میان مردم باش! کلید واژه های پیروزی را ما و همین ملت به تو می دهیم نه امریکا؟ نگران نباش!
از کنار آرایشگاه یاس همیشگی ، با غرور بی آنکه سر بگردانی رد شو! از فستیوال بی مزه ی عدالت ملل متحد و احکام سفارت امریکا و انگلیس اینبار بی اعتنا بگذر! رافایل را در جبل السراج بیاد آر ! به این خاک بنگر! چه لشکریانی از اینجا گذشته اند. اینها نیز میگذرند! همین سرزمین برخی را با جنگ و برخی را به قلم و برخی را به صبر در خود حل کرده است. بخدا این توانایی در همین سرزمین حالا هم وجود دارد! تاریخ را بیاد آور ! طی قرنها بسیاری از کشورها و تمدنها از بین رفته اند، اما این سرزمین که هر شهرش از غزنه و بامیان گرفته تا هرات و کابل و بلخ و بدخشان یکایک گاهی توسط چنگیز گاهی توسط انگلیس و روس به آتش کشیده شده هنوز، با آنکه زنده هستند چه عظمتی نهفته در خویشتن دارند. حتا رشته کوه هایی هندوکش و بابا و سپید کوه و سیاه کوه و سپین غر تنها خطوط جغرافیایی کشیده شده با شمشیر نیستند. بلکه کاروانی از حله، "تنیده ز دل بافته ز جان" آنها را با هم پیوند میدهد. زمین این سرزمین همچون فرش نگارستانی است که فردوسی، سنایی، مولوی، ابوعلی سینا، جامی، هجویری ؛دقیقی، ناصرخسرو ؛ شیرنوایی، دهقان کابلی ، عشقری، خلیلی، عاصی و مجروح بر آن گره زده اند.
آرامش گنبد لاجوردی بر سقف این سرزمین. شور شاخه های رقصان باغ های بادام و نارنج و آلو انگور و..، تمنای اوج آزاده گی، برخاستن از زیر یوغ استعمار، وحدت وجود و صدای سخن عشق در زیر گنبد دوار بدون تبعیض و تفرقه. همه و همه روح و آرزوی همین مردم است
آدم های موفق هنگامی که چیزی دست نیافتنی را آرزو میکند پیشاپیش شکست را انتخاب میکند اما تلاش شان در این راه پیروزی اش بشمار میرود! اما تو بدون شک پیروز همین میدانی !!!!تردید مکن! فقط همت کن وبنگر به بیهقی و گردیزی که هر دو از تاریخ برایت میگویند. بزرگان این ملت بقول حافظ همیشه جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاده اند و نهال دوستی کاشته اند. در همین خانه بقول مولانا مردانی هستند که نیم اش از فرغانه و نیم اش از ترکستان. اما همین نیمه آب گلی شان چراغی را بدست شان داده که همه عاشقانه میگردند برای وصل کردن، "نه برای فصل کردن! اکنون تو میتوانی همان نقطه وصل باشی!
اما کو گوش شنوا؟؟؟؟دریغا و حسرتا
بگفته مرحوم غبار که در افغانستان در مسیر تاریخ نوشته فقط یک جمله ای امیردوست محمد خان در هنگام جنگ جهانی اول جغرافیای جهان را تغیر و باعث آزادی دهها کشور از یوغ استعمار بریتانیا میشد!اما امیر هرگز همان یک جمله را نگفت! دعا میکنم اینبار چنین مباد
قوانین موفقیت
قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ میدهد. برای هر علتی معلولی است و برای هر معلولی، علت یا علتهای به خصوصی وجود دارد، چه از آنها اطلاع داشته باشید، چه نداشته باشید. چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، میتوانید انجام دهید؛ به شرط آنکه تصمیم بگیرید که دقیقا چه میخواهید و سپس عمل کنید.
قانون ذهن
شما تبدیل به همان چیزی میشوید که درباره آن بیشتر فکر میکنید. پس همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید
قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست. کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید. زندگی ایدهآل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند، حفظ کنید.
قانون رابطه مستقیم
زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست. بین طرز تفکر و احساسات درونی شما و عملکرد و تجارب بیرونیتان رابطه مستقیم وجود دارد. روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی، شرایط مالی و موفقیتهای شما بازتاب دنیای درونی شماست.
چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، میتوانید انجام دهید؛ به شرط آنکه تصمیم بگیرید که
میخواهید و سپس عمل کنید
قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید، به واقعیت تبدیل میشود. شما آنچه را میبینید که قبلا به عنوان باور انتخاب کردهاید. پس باید باورهای محدودکنندهای را که مانع موفقیت شما هستند، شناسایی کنید و آنها را از بین ببرید.
قانون ارزشها
نحوه عملکرد شما همیشه با زیربناییترین ارزشها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن ارزشهایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید و بیان میکنید، ادعاهای شما نیست؛ بلکه گفتهها، اعمال و انتخابهای شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.
قانون انگیزه
هر چه میگویید یا انجام میدهید از تمایلات درونی، خواستهها و غرایز شما سرچشمه میگیرد. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزهها را مشخص کرد تا با یک برنامهریزی اصولی به هدف رسید.
قانون انتظار
اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامونتان داشته باشید، آن چیز به وقوع میپیوندد. شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل میکنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیانتان تاثیر میگذارد.
قانون تمرکز
هر چیزی را که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید، در زندگی واقعی، شکل گرفته و گسترش پیدا میکند. بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.
قانون عادت
حداقل هشتاد درصد از کارهایی که انجام میدهیم از روی عادت است. پس میتوانیم عادتهایی را که موفقیتمان را تضمین میکنند در خود پرورش دهیم و تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهیم.
قانون انتخاب
زندگی ما نتیجه انتخابهای ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستیم، کنترل کامل زندگی و تمامی آنچه برایمان اتفاق میافتد در دست خودمان است.
قانون تفکر مثبت
برای رسیدن به موفقیت و شادی، تفکر مثبت امری ضروری است. شیوه تفکر شما نشاندهنده ارزشها، اعتقادات و انتظارات شماست
قانون تغییر
تغییر، غیر قابل اجتناب است و ما باید استاد تغییر باشیم نه قربانی آن.
قانون کنترل
سلامتی، شادی و عملکرد درست از طریق کنترل کامل افکار، اعمال و شرایط پیرامونمان به وجود میآید.
قانون مسئولیت
هر چه و هر کجا که هستید به خاطر آن است که خودتان اینطور خواستهاید. مسئولیت کامل آنچه هستید، آنچه به دست آوردهاید و آنچه خواهید شد، بر عهده خود شماست.
قانون پاداش
عالم در نظم کامل به سر میبرد و ما پاداش کامل اعمالمان را میگیریم. همیشه از همان دست که میدهیم از همان دست میگیریم. اگر از عالم بیشتر دریافت میکنید به این دلیل است که بیشتر میبخشید.
قانون خدمت
پاداشهایی را که در زندگی میگیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد. هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار کنید و تواناییهای خود را افزایش دهید، در عرصههای مختلف زندگی خود بیشتر پیشرفت میکنید.
قانون تأثیر تلاش
همه امیدها، رؤیاها، هدفها و آرمانهای ما در گرو سختکوشی است. هر چه بیشتر تلاش کنیم؛ موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد
قانون آمادگی
در هر حوزهای موفقترین افراد، آنهایی هستند که وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کارها میکنند. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است.
قانون حد توانایی
شاید برای انجام همه کارها وقت کافی وجود نداشته باشد؛ ولی همیشه برای انجام مهمترین کارها وقت کافی هست. هر چه بیشتر کار کنیم کارآیی بیشتری پیدا میکنیم. اما باید اموری را بر عهده بگیریم که در حد توانمان باشد.
تجربه
برایم این نکته را به اثبات رسانده است
که"
تردید
و بیم"
می
تواند گاهی "
امید"
را
برای ذبح تا قربانگاه ببرد،
اما نه
لهیب آتش تردید و نه
هم امواج سیلاب
بیم،
حتا زلزله هشت ریشتری حرمان،هرگز
نمیتوانند امید را بکشند و جنازه اش را
زیر آوار کنند.
بلکه
فقط میتوانند قسمن آثار سوختگی، درز و
ویرانی را روی تنش بجا بگذارند و بس، چرا
که امید در واقع به عنوان یک روزنه یا
دریچه ای در دیار زندگی، پس از هر زلزله
، سیلاب و آتش سوزی همیشه روی دیوار خرابه
زندگی پا برجا خواهد ماند.
بنابرین
هر وقتی بخواهی از همان دریچه سیل برده
و سوخته، دنیا را طور دیگر تماشا و عوض
کنی، میتوانی!. خوشبختانه
من همین حالا در حال عوض کردن دنیای آشفته
خویشم.
دلم
میخواهد چشمهایم را ببندم، به
گوشهایم،
لبهایم
و قلبم قفل سکوت
بزنم،
ناظر بر
خموشی
جانانه
باشم.
چرا
که قرارست لحظاتی بعد آفتاب امید نه از
دریچه بلکه از در وارد کلبه ام شود.
هوا
تاریک است و گروپ اتاق روشن، لبانم از
لبخند ملیح و رضائیت بخش بسته نمیشود. آری!بازی
زندگی با
من
سخت بود،ولی
خودمهم
بازیگر
خوبینبودم،
ورنه
همین آفتاب امید، بطور قطع سالها پیش از
درب خانه من وارد شده بود.
ولی
از یکسودنیائ
واقعی به اندازه کافی بی رحمانه بود،
از سوی دیگر
تردید و بیم ناشی از مو قعیت ضعیفم، امیدم
را به کوما برده بود.
چه
میتوان کرد؟ هرچند شاید امید واهی بستن
فایده نداشت!
چونکه
خودش گفت:
ده
بار هم رویت بدیوار میخورد.
اما
حالا میدانم که داشتن امید حتا امید واهی،
خیلی
فایده داره،زیرا آنجا که مطلقا کم میاوری
و فکر میکنی دیگر هرگز نمی توانی سرپا
بایستی مجبورت میکند به خودت فشار بیاری،
تلاش کنی، بپذیری و بدست آوری! بیقرار
از جا بر میخیزم پرده را پس میزنم خموشی
و سکوت حاکم است.
فقط
موتری به پارکینگ وارد میشود.
شفق
داغ هست.فکر
میکنم تا طلوع زیاد مانده، گروپ را خاموش
میکنم و نخستین بار به روی انتظار واهی
ام لبخند میزنم.چراکه
اینقدر زود خیلی بی صبرانه منتظر لحظه
طلوع هستم.
اما
حسی در دلم میگوید اشعه مهر آفتاب، که خود
خالق نسیم صباست، مطمئنم
پگاهی
از جا برمیخیزد،
با نسیم تنش شیپور بیداری صبحگاهی را بر
تن و روح عشق میدمد.
گلها
، درختان و نهال های جوان را بیدار میکند
و سپس به نوازش حاجی عاشق می آید.
باز
با خنده ناشی از رضائیت در جایم دراز میکشم
و از خود میپرسم.
چطور
بدینجا رسیدی؟ یادم آمد مات و مبهوت
ماندنِ، ناشی از نا فهمی و عدم باور همان
روز شکست.
سپس
قبول اینکه مجبور به تحمل چه چیزی هستم،
و بی محابا شروع به چیغ و داد بی حاصل کردن.
بعد
با گذشت زمان با این بغض سکوت کنار آمدن،
پخته تر شدن!
و
در نهایت با پیدا شدن این درک که دیگر این
سکوت غم اصلن قابل تحمل نیست!
شروع
به فریاد دوباره کردن.
گرچه
بازهم فریاد هایم نه زبانی بودند نه
کلامی،متاسفانه در سکوت محض.
با
گذشت زمان وقتی دیدم اطرافیانم قابلیت
درک و دریافت فریاد سکوتم را ندارند،فهمیدم
که تنهایم و وقتی به این مسئله پی بردم
دیگر به قله تجربه و پختگی رسیده بودم
بهتر بگویم به قله جنون، همانجا بود که
دانستم اگر ساده نگیرم نمیگذره، برای
همین مهربانتر شدم ولی دیوانه تر، خندان
تر، شادتر، سرود گر در اصل نوحه سراتر با
اینحال فکاهی گفتم و خندیدم شعر نوشتم و
داستان ولی همچنان در همین دایره سکوت
چرخیدم و چرخیدم تا در مدار آفتاب قرار
گرفتم.
حالا
فهمیدم که این دایره به هیچ وجهه خبیثه
نبود بلکه دایره تصمیم بود و تعقل چرا
که عشق
این اکسیر جاودانگی با
بخشیدن
شور زندگیدر
مدار همین دایره بالاخره از راه فرا رسید،دستم
را
گرفتو
بی
مهابا از سخت راه ها از میان غم واندوه
ازمیان شادی ودرد ها
عبورمداد.
و
اکنون منتظر آنم تا مرا به کعبه به
سرا پرده گل برد،
تا
اگر در من
جوهر با
بهائ راسراغ
یابد
گوشه ای از پرده واقعی
زنده گی
را بالا زند .قرعه
فال بنام من
زند وبار امانت بر دوشم
نهد.بار
امانتی سخت سنگین وجانگداز.
در
همین خیالات غرقم، چشم به درب اتاقم دوخته
ام.
کلیدی
در در نمیچرخد.
اما
ناگهان آفتاب با قامت
کشیده همچون سروی استوار و خوشبو وارد
می شود
و با لبخندی
که راز نگفته همه دنیاست فرمان
میدهد برخیز!
تا
حجرالاسود را ببینی!
صفا
و مروه ببرمت و طواف کنی.بلافاصله
پا به پای طلایی اش راه می افتم.
من
فقط از دیدارش لبریز از عشق
میشوم و شاکر از خودش!
پا
بپای هم به کعبه میرسیم. افتاب
با
چشمهای نافذش که مثل دریچه مهر است در
شانه ام قدم میزند و در کنارم
می ایستد، گردش باد در موهایش چه زیبا به
رقص نشسته است.
موهای
مواج قهوه ای اش آخر خط خوشبختی همه
دنیاست.
انسوتر
کمی دور تر
از عرض جاده صفا و مروه، زمین چمنی با خطوط
ظریف و موازی تا دیوار یک پارک بازی کودکانه
امتداد دارد.میخواهم
آفتاب روی همان گاز با اشعه های مهر بتابد
و با گاز خوردن نسیم تنش را در من بدماند.شگفتا
که خواهشم را میپذیرد و بر گاز مینشیند.میخواهم
فلم بگیرم اما نسیم برخاسته از تن آفتاب
اشک
را از چشم نرگسهای پهلوی دواخانه می ستاند
و مستانه با شمیم عشق دستانش را به شبنم
های صبحگاهی می کشد.
آفتاب
بر میخیزد و میگوید حج قبول!
از
چشمانش میخوانم که میگوید :
اینجا
برای منهم پناهگاهِ برای ثبت اتفاقات بد
و خوبِ زندگی توست*
و
در اوج پیروزی و .لذت
بخانه بر میگردیم لذتی که هم آغوشی و بوس
و کنار را از یاد میبرم