۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

اینجا بجز از کجی نمی آید راست



تجربه خودم میگوید ساعت ایستاده؛ صد بار بهتر از ساعتي است كه يا عقربه اش از عقربه زمان پیش میدود يا هم پس میماند. بخاطریکه ساعت ایستاده لا اقل دو بار در شبانه روز وقت را درست نشان مي دهد یعنی اینکه لااقل دو دفعه در یک شبانه روز عقربه ساعت ایستاده آنچه راست است را مینمایاند .
در نسل من عوض آیفون های امروزی مود سال؛ داشتن ساعت دستی مود بود و بستنش به مچ دست نشانه ای از مدنیت شمرده میشد. آنزمانها ساعتها در بیست و چهار ساعت یکبار کوک میشدند و پوز دادن و تیم دادن ساعتهای مچی نه تنها در اجتماع بلکه حتا در عکاسی های آنزمان مشهود بود.نخستین ساعتی که پدر مرحومم برایم در صنف هفتم از صوفی کمال الدین دوکاندار بنجاره فروش شهر ما (فعلن مقیم در دهلی جدید ) خریده بود رولاند نام داشت. ولی متاسفانه این ساعت از همان روز اول در شبانه روز پنج دقیقه عقب میماند. بعد از چند بار حکایت و شکایت؛ پسر خاله ام حاجی صاحب کریم که امیدوارم درود های گرم مرا بپذیرد؛ آنرا با احتیاط باز کرد و با تکان دادن بندول میکانیکی اش کاری کرد که بعد از آن ساعتم روزانه سه دقیقه از عقربه ساعت زمان پیش میدوید. خلاصه اینکه حسرت بدلم نشست اما نشد روزی موقعی اعلام ساعت از رادیو افغانستان ساعت مچی من هم همنوا با آن عقربه زند.
اما مادر مرحومم ساعتی داشت که هیچ کار نمیکرد و ساکت ایستاده بود.ولی آن مرحومی موقع رفتن به کدام مجلس عروسی یا ختم آنرا در دستش میبست.! روزی به علامه اعتراض برایش گفتم ساعت تو که کار نمیکند بستنش بدست چه فایده؟ در پاسخم گفت: از ساعت دروغگوی تو کده خوبس و اینرا بکلی راست میگفت.
میگویند بهترين خطاب، خطاب به هیچ كس یا از نظر ریاضیکی (ایکس) است! چون با همين خطاب قرار دادن های مجهول؛مخاطب دليل وجودي (معلوم) پيدا مي كند. لهذا طبیعتن وقتي خطاب هست لابد مخاطبي هم بايد برايش باشد. از اینرو حکایت ساعت دستی صنف هفتم من مخاطب های فراوانی از ایدیالوژی ها گرفته تا رهبر و رهبر نما ها دارد . مقصد شما با حوصله بخوانید
از ایدیالوژی ها و سیستم ها اگر بیاغازم؛ همین دموکراسی نزده ساله وارداتی امریکایی دقیق به همان ساعت رونالد من میماند . زیرا از نظر من همین دموکراسی وارداتی یک روز هم در هیچ عرصه راست نگفته! حتا یک سخنش به اندازه یک جمله هم راست نیست. اصلن بگفته بیدل بجز از کجی من حرفی راست را در این دموکراسی نمیبینم. روی همین ملحوظ دیشب وقتی پمبو گفت: در مورد انتخابات افغانستان تحقیق میکنیم تا مطمئن شویم. یعنی تا حالا نه خبر داریم نه مطمئن هستیم! بلافاصله ساعت دستی صنف هفتم ام در بند دستم پیش چشمانم ظاهر شد انگار تحقیق تائیدی دروغین و اطمینان با عوام فریبی پمبو را در عقربه اش دیدم
ولی برعکس حتا در همان دکتاتوری طالبی با همه تحجر و رکود ماندنش؛ یکی دوبار راستی و حقیقت را میتوان لمس کرد!که بطور نمونه از تطبیق فرمان امیرالمومنین شان مبنی بر منع کشت خشخاش میتوان یاد کرد! ولی در دموکراسی امپریالیزمی دهها اداره غیر دولتی و معاونیت های مبارزه با مواد مخدر در سطح وزارت داخله و حتا وزارتی بنام مبارزه با مواد مخدر طی ۱۹ سال فقط با دروغ و ریا تواستند سطح کشت خشخاش را همانند ساعت دستی صنف هفتم من از پنج دقیقه پس ماندن به سه دقیقه پیش رفتن ببرند و بس
پیداست که صدور مواد مخدر از کشور ما هر سال قوس صعودی اش را میپیماید و اینجاست که بصراحت میتوان بیدل وار حکم کرد که : اینجا بجز از کجی هرگز نمی آید راست.
همینگونه در استبداد خشک و ساکت کمونیستی یا دکتاتوری پرولتاریا هم؛ نشانه های از راستی را گاهگاه میشد دید و لمس کرد ولی در دموکراسی امریکایی قطعن
بگذریم از سیستم ها و ایدیالوژی ها ! وقتی به رهبران دیروز و امروز می اندیشم . درس های از مولوی عبدالباری در حویلی پیلوتان یادم میاید. ایشان در بیان قصه ی ذوالقرنین از سوره ی کهف قرآن کریم اوصاف یک رهبر موفّق را که میان صفات هنری و اخلاقی با بیست ویژگی در قران بخش بندی شده را زیبا چنین بیان میکردند:. نخستین ویژگی یک رهبر همانا تمکین به آرا مردم است و سپس شهامت و جسارت و دانش و چند چیز دیگر که فراموشم شده از ویژگیهای یک رهبر بشمار میرود. بااینحال آیا در رهبر نما های مسلمان امروزی میشود یک چنین صفات را دریافت؟رهبرانی که چشم براه تطبیق اوامر و گوش به زنگ بادار اند. فقط حضور عده ای مصلح ؛ خیر خواه و میهن دوست بی صلاحیت است که باعث میشود پیهم در گوششان بخوانند: رهبر صاحب ! طاقت بیار! خسته نشو!گذشته را به یاد نیاور، تاریخ ساز شو! در میان مردم باش! کلید واژه های پیروزی را ما و همین ملت به تو می دهیم نه امریکا؟ نگران نباش!
از کنار آرایشگاه یاس همیشگی ، با غرور بی آنکه سر بگردانی رد شو! از فستیوال بی مزه ی عدالت ملل متحد و احکام سفارت امریکا و انگلیس اینبار بی اعتنا بگذر! رافایل را در جبل السراج بیاد آر ! به این خاک بنگر! چه لشکریانی از اینجا گذشته اند. اینها نیز میگذرند! همین سرزمین برخی را با جنگ و برخی را به قلم و برخی را به صبر در خود حل کرده است. بخدا این توانایی در همین سرزمین حالا هم وجود دارد! تاریخ را بیاد آور ! طی قرنها بسیاری از کشورها و تمدنها از بین رفته اند، اما این سرزمین که هر شهرش از غزنه و بامیان گرفته تا هرات و کابل و بلخ و بدخشان یکایک گاهی توسط چنگیز گاهی توسط انگلیس و روس به آتش کشیده شده هنوز، با آنکه زنده هستند چه عظمتی نهفته در خویشتن دارند. حتا رشته کوه هایی هندوکش و بابا و سپید کوه و سیاه کوه و سپین غر تنها خطوط جغرافیایی کشیده شده با شمشیر نیستند. بلکه کاروانی از حله، "تنیده ز دل بافته ز جان" آنها را با هم پیوند میدهد. زمین این سرزمین همچون فرش نگارستانی است که فردوسی، سنایی، مولوی، ابوعلی سینا، جامی، هجویری ؛دقیقی، ناصرخسرو ؛ شیرنوایی، دهقان کابلی ، عشقری، خلیلی، عاصی و مجروح بر آن گره زده اند.
آرامش گنبد لاجوردی بر سقف این سرزمین. شور شاخه های رقصان باغ های بادام و نارنج و آلو انگور و..، تمنای اوج آزاده گی، برخاستن از زیر یوغ استعمار، وحدت وجود و صدای سخن عشق در زیر گنبد دوار بدون تبعیض و تفرقه. همه و همه روح و آرزوی همین مردم است
آدم های موفق هنگامی که چیزی دست نیافتنی را آرزو میکند پیشاپیش شکست را انتخاب میکند اما تلاش شان در این راه پیروزی اش بشمار میرود! اما تو بدون شک پیروز همین میدانی !!!!تردید مکن! فقط همت کن وبنگر به بیهقی و گردیزی که هر دو از تاریخ برایت میگویند. بزرگان این ملت بقول حافظ همیشه جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاده اند و نهال دوستی کاشته اند. در همین خانه بقول مولانا مردانی هستند که نیم اش از فرغانه و نیم اش از ترکستان. اما همین نیمه آب گلی شان چراغی را بدست شان داده که همه عاشقانه میگردند برای وصل کردن، "نه برای فصل کردن! اکنون تو میتوانی همان نقطه وصل باشی!
اما کو گوش شنوا؟؟؟؟دریغا و حسرتا
بگفته مرحوم غبار که در افغانستان در مسیر تاریخ نوشته فقط یک جمله ای امیردوست محمد خان در هنگام جنگ جهانی اول جغرافیای جهان را تغیر و باعث آزادی دهها کشور از یوغ استعمار بریتانیا میشد!اما امیر هرگز همان یک جمله را نگفت! دعا میکنم اینبار چنین مباد





قوانین موفقیت 


 قانون علت و معلول

هر چیز به دلیلی رخ می‌دهد. برای هر علتی معلولی است و برای هر معلولی، علت یا علت‌های به خصوصی وجود دارد، چه از آنها اطلاع داشته باشید، چه نداشته باشید. چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، می‌توانید انجام دهید؛ به شرط آن‌که تصمیم بگیرید که دقیقا چه می‌خواهید و سپس عمل کنید.

 قانون ذهن

شما تبدیل به همان چیزی می‌شوید که درباره آن بیشتر فکر می‌کنید. پس همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید

 قانون عینیت یافتن ذهنیات

دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست. کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید. زندگی ایده‌آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند، حفظ کنید.

 قانون رابطه مستقیم

زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست. بین طرز تفکر و احساسات درونی شما و عملکرد و تجارب بیرونی‌تان رابطه مستقیم وجود دارد. روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی، شرایط مالی و موفقیت‌های شما بازتاب دنیای درونی شماست.

چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگی هر کاری را که بخواهید، می‌توانید انجام دهید؛ به شرط آن‌که تصمیم بگیرید که  
می‌خواهید و سپس عمل کنید

 قانون باور

هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید، به واقعیت تبدیل می‌شود. شما آن‌چه را می‌بینید که قبلا به عنوان باور انتخاب کرده‌اید. پس باید باورهای محدودکننده‌ای را که مانع موفقیت شما هستند، شناسایی کنید و آنها را از بین ببرید.

 قانون ارزش‌ها

نحوه عملکرد شما همیشه با زیربنایی‌ترین ارزش‌ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن ارزش‌هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید و بیان می‌کنید، ادعاهای شما نیست؛ بلکه گفته‌ها، اعمال و انتخاب‌های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.

 قانون انگیزه

هر چه می‌گویید یا انجام می‌دهید از تمایلات درونی، خواسته‌ها و غرایز شما سرچشمه می‌گیرد. پس برای رسیدن به موفقیت باید انگیزه‌ها را مشخص کرد تا با یک برنامه‌ریزی اصولی به هدف رسید.

 قانون انتظار

اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چیزی را در جهان پیرامون‌تان داشته باشید، آن چیز به وقوع می‌پیوندد. شما همیشه هماهنگ با انتظارات‌تان عمل می‌کنید و این انتظارات بر رفتار و چگونگی برخورد اطرافیان‌تان تاثیر می‌گذارد.

 قانون تمرکز

هر چیزی را که روی آن تمرکز کرده و به آن فکر کنید، در زندگی واقعی، شکل گرفته و گسترش پیدا می‌کند. بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که واقعا طالب آن هستید.

 قانون عادت

حداقل هشتاد درصد از کارهایی که انجام می‌دهیم از روی عادت است. پس می‌توانیم عادت‌هایی را که موفقیت‌مان را تضمین می‌کنند در خود پرورش دهیم و تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهیم.

 قانون انتخاب

زندگی ما نتیجه انتخاب‌های ما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستیم، کنترل کامل زندگی و تمامی آن‌چه برایمان اتفاق می‌افتد در دست خودمان است.

 قانون تفکر مثبت

برای رسیدن به موفقیت و شادی، تفکر مثبت امری ضروری است. شیوه تفکر شما نشان‌دهنده ارزش‌ها، اعتقادات و انتظارات شماست

 قانون تغییر

تغییر، غیر قابل اجتناب است و ما باید استاد تغییر باشیم نه قربانی آن.

 قانون کنترل

سلامتی، شادی و عملکرد درست از طریق کنترل کامل افکار، اعمال و شرایط پیرامون‌مان به وجود می‌آید.

 قانون مسئولیت

هر چه و هر کجا که هستید به خاطر آن است که خودتان این‌طور خواسته‌اید. مسئولیت کامل آن‌چه هستید، آن‌چه به دست آورده‌اید و آن‌چه خواهید شد، بر عهده خود شماست.

 قانون پاداش

عالم در نظم کامل به سر می‌برد و ما پاداش کامل اعمال‌مان را می‌گیریم. همیشه از همان دست که می‌دهیم از همان دست می‌گیریم. اگر از عالم بیشتر دریافت می‌کنید به این دلیل است که بیشتر می‌بخشید.

 قانون خدمت

پاداش‌هایی را که در زندگی می‌گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد. هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار کنید و توانایی‌های خود را افزایش دهید، در عرصه‌های مختلف زندگی خود بیشتر پیشرفت می‌کنید.

 قانون تأثیر تلاش

همه امیدها، رؤیاها، هدف‌ها و آرمان‌های ما در گرو سخت‌کوشی است. هر چه بیشتر تلاش کنیم؛ موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد

 قانون آمادگی

در هر حوزه‌ای موفق‌ترین افراد، آنهایی هستند که وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کارها می‌کنند. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است.

 قانون حد توانایی

شاید برای انجام همه کارها وقت کافی وجود نداشته باشد؛ ولی همیشه برای انجام مهم‌ترین کارها وقت کافی هست. هر چه بیشتر کار کنیم کارآیی بیشتری پیدا می‌کنیم. اما باید اموری را بر عهده بگیریم که در حد توان‌مان باشد.



منبع: تبیان

۱۳۹۶ تیر ۱۶, جمعه

رویائ مقدس

طواف کعبه در تابش آفتاب

تجربه برایم این نکته را به اثبات رسانده است که " تردید و بیم" می تواند گاهی " امید" را برای ذبح تا قربانگاه ببرد، اما نه لهیب آتش تردید و نه هم امواج سیلاب بیم، حتا زلزله هشت ریشتری حرمان،هرگز نمیتوانند امید را بکشند و جنازه اش را زیر آوار کنند. بلکه فقط میتوانند قسمن آثار سوختگی، درز و ویرانی را روی تنش بجا بگذارند و بس، چرا که امید در واقع به عنوان یک روزنه یا دریچه ای در دیار زندگی، پس از هر زلزله ، سیلاب و آتش سوزی همیشه روی دیوار خرابه زندگی پا برجا خواهد ماند. بنابرین هر وقتی بخواهی از همان دریچه سیل برده و سوخته، دنیا را طور دیگر تماشا و عوض کنی، میتوانی!.
خوشبختانه من همین حالا در حال عوض کردن دنیای آشفته خویشم. دلم میخواهد چشمهایم را ببندم، به گوشهایم، لبهایم و قلبم قفل سکوت بزنم، ناظر بر خموشی جانانه باشم. چرا که قرارست لحظاتی بعد آفتاب امید نه از دریچه بلکه از در وارد کلبه ام شود. هوا تاریک است و گروپ اتاق روشن، لبانم از لبخند ملیح و رضائیت بخش بسته نمیشود.
آری! بازی زندگی با من سخت بود، ولی خودم هم بازیگر خوبی نبودم، ورنه همین آفتاب امید، بطور قطع سالها پیش از درب خانه من وارد شده بود. ولی از یکسو دنیائ واقعی به اندازه کافی بی رحمانه بود، از سوی دیگر تردید و بیم ناشی از مو قعیت ضعیفم، امیدم را به کوما برده بود. چه میتوان کرد؟ هرچند شاید امید واهی بستن فایده نداشت! چونکه خودش گفت: ده بار هم رویت بدیوار میخورد. اما حالا میدانم که داشتن امید حتا امید واهی، خیلی فایده داره،زیرا آنجا که مطلقا کم میاوری و فکر میکنی دیگر هرگز نمی توانی سرپا بایستی مجبورت میکند به خودت فشار بیاری، تلاش کنی، بپذیری و بدست آوری!
بیقرار از جا بر میخیزم پرده را پس میزنم خموشی و سکوت حاکم است. فقط موتری به پارکینگ وارد میشود. شفق داغ هست.فکر میکنم تا طلوع زیاد مانده، گروپ را خاموش میکنم و نخستین بار به روی انتظار واهی ام لبخند میزنم.چراکه اینقدر زود خیلی بی صبرانه منتظر لحظه طلوع هستم. اما حسی در دلم میگوید اشعه مهر آفتاب، که خود خالق نسیم صباست، مطمئنم پگاهی از جا برمیخیزد، با نسیم تنش شیپور بیداری صبحگاهی را بر تن و روح عشق میدمد. گلها ، درختان و نهال های جوان را بیدار میکند و سپس به نوازش حاجی عاشق می آید. باز با خنده ناشی از رضائیت در جایم دراز میکشم و از خود میپرسم. چطور بدینجا رسیدی؟ یادم آمد مات و مبهوت ماندنِ، ناشی از نا فهمی و عدم باور همان روز شکست. سپس قبول اینکه مجبور به تحمل چه چیزی هستم، و بی محابا شروع به چیغ و داد بی حاصل کردن. بعد با گذشت زمان با این بغض سکوت کنار آمدن، پخته تر شدن! و در نهایت با پیدا شدن این درک که دیگر این سکوت غم اصلن قابل تحمل نیست! شروع به فریاد دوباره کردن. گرچه بازهم فریاد هایم نه زبانی بودند نه کلامی،متاسفانه در سکوت محض. با گذشت زمان وقتی دیدم اطرافیانم قابلیت درک و دریافت فریاد سکوتم را ندارند،فهمیدم که تنهایم و وقتی به این مسئله پی بردم دیگر به قله تجربه و پختگی رسیده بودم بهتر بگویم به قله جنون، همانجا بود که دانستم اگر ساده نگیرم نمیگذره، برای همین مهربانتر شدم ولی دیوانه تر، خندان تر، شادتر، سرود گر در اصل نوحه سراتر با اینحال فکاهی گفتم و خندیدم شعر نوشتم و داستان ولی همچنان در همین دایره سکوت چرخیدم و چرخیدم تا در مدار آفتاب قرار گرفتم. حالا فهمیدم که این دایره به هیچ وجهه خبیثه نبود بلکه دایره تصمیم بود و تعقل
چرا که عشق این اکسیر جاودانگی با بخشیدن شور زندگی در مدار همین دایره بالاخره از راه فرا رسید، دستم را گرفت و بی مهابا از سخت راه ها از میان غم واندوه ازمیان شادی ودرد ها عبورم داد. و اکنون منتظر آنم تا مرا به کعبه به سرا پرده گل برد، تا اگر در من جوهر با بهائ را سراغ یابد گوشه ای از پرده واقعی زنده گی را بالا زند .قرعه فال بنام من زند وبار امانت بر دوشم نهد.بار امانتی سخت سنگین وجانگداز. در همین خیالات غرقم، چشم به درب اتاقم دوخته ام. کلیدی در در نمیچرخد. اما ناگهان آفتاب با قامت کشیده همچون سروی استوار و خوشبو وارد می شود و با لبخندی که راز نگفته همه دنیاست فرمان میدهد برخیز! تا حجرالاسود را ببینی! صفا و مروه ببرمت و طواف کنی.بلافاصله پا به پای طلایی اش راه می افتم. من فقط از دیدارش لبریز از عشق میشوم و شاکر از خودش! پا بپای هم به کعبه میرسیم.
افتاب با چشمهای نافذش که مثل دریچه مهر است در شانه ام قدم میزند و در کنارم می ایستد، گردش باد در موهایش چه زیبا به رقص نشسته است. موهای مواج قهوه ای اش آخر خط خوشبختی همه دنیاست. انسوتر کمی دور تر از عرض جاده صفا و مروه، زمین چمنی با خطوط ظریف و موازی تا دیوار یک پارک بازی کودکانه امتداد دارد.
میخواهم آفتاب روی همان گاز با اشعه های مهر بتابد و با گاز خوردن نسیم تنش را در من بدماند. شگفتا که خواهشم را میپذیرد و بر گاز مینشیند.میخواهم فلم بگیرم اما نسیم برخاسته از تن آفتاب اشک را از چشم نرگسهای پهلوی دواخانه می ستاند و مستانه با شمیم عشق دستانش را به شبنم های صبحگاهی می کشد. آفتاب بر میخیزد و میگوید حج قبول! از چشمانش میخوانم که میگوید : اینجا برای منهم پناهگاهِ برای ثبت اتفاقات بد و خوبِ زندگی توست* و در اوج پیروزی و .لذت بخانه بر میگردیم لذتی که هم آغوشی و بوس و کنار را از یاد میبرم




\


۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

شراب نور+ حنا

 

گل سرخ بهشتی؛ آفتابی؛ ماه ِ آتش پوش

ادایت شورافکن؛ نازنینی؛ خنده ات پر جوش

سپیدار قشنگی از گلویت نور مینوشد

تراگوید الهه آنکه دارد بهره ئ از هوش

تو ای روح اهورایی روان و نورِ چشم ماه

که عمری میزنی پارو بدریای وفا خاموش

در و دیوار دل  آیینه بندان می شود وآنگاه

طلوع آفتاب از لعل زیبایت شود مدهوش

و کوه ِ قامتِٰ زیبایی گشته پیش تو سر خم

شده دوشیزهِ ماه خود ترا زيب و بر و هم دوش

هنوز از رفتنت  لرزم بسان آن یکی شاخه

کشیده پَر ز رویم مرغکان روحم شده مخروش

جهان، لبریز عطر یاس گردد از نگاهت وای

مدینه تا به  درب کعبه ات بگشوده ست آغوش

سپیده دم،به نور  دیدگانت سر بسجده گفت

تمام کهکشانها روشن ست از این لب و این گوش

قسم عرش خدا را  حوریان آذین  همی بندند

به روز زاد روزت از شقایق عرش هست مفروش

حمیدی پاس عشق تو نگهدارد تمام عمر

و با یادت بروز حشر دارم ناله و اخروش




حنا
آن کف دستی که افتادست دردام حنا
جرعه ئ خون گویی نوشیده ست از جام حنا
همچو دلداری که گیرد مژده دیدار وصل
گفته ام بر بته ئ آشفته ئ خامِ  حنا
زیب دستان خدا میگردی ای گلبرگ نور
 دوست دارد آن پری رو!  بوی آرام حنا
بعد پرواز آن کبوتر های احساسم غمین
گشت مبهوت هبوط جور ایّام حنا
باورم هرگز نمی شد ایخدا این قلب سنگ
کاین چنین آسان شود روزی دلارام حنا
ده رِند خبره ئ انگشتِ خون  آشام تو
یورش آرند روز عید بر روی و اندام حنا
بوده اند هر ده  شریک قافله هم دزد عشق
یک جهان معناست اندر سوز و  آلام حنا
میبرد تا اوج معراج خدا آن دستها
شور و شوق و معجزه با عهد و پیغام حنا
خاطرات تلخ فرداها شد آن دیدار عید
چند خطی حرف ناگفته ست با نام حنا
دردِ دل با جوهر صبر وشکیبم مخفی ست
بَه !چه رؤیائیست دل را کز سرانجام حنا




۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

باز دید از معبد طلایی سیکهان هند


امرتسر- سال ۱۹۹۳ع

گولدن تیمپل یا معبد طلایی سیکهای جهان، در شهر امرتسر ایالت پنجاب کشورهندوستان قرار دارد. امرتسردر شرق با لاهور پاکستان هم مرز بوده و شهر زیارتی و مقدس سیکهه ها بشمار میرود. امرتسر در لغت، جاودان شهر، معنی میدهد (امرت) بمعنی جاودان و (سر) همان شهرمعنی میدهد. سعادت سیر و سیاحت این شهر از برکت ماموریتم در شرکت هوایی آریانا، نصیبم شد. که خوشبختانه دیدار از معبد طلایی یا گولدن تیمپل که با نامهای هرمندیر صاحب و دربار صاحب (خانه خدا) هم مشهورست  مشمول این سعادت بود

 آری! زمانی عزم رفتن به معبد طلایی که نماد برادری و برابری در هند پنداشته میشود را کردم که زندگی  در کشور من، مثل یک زخم ناسور، سر باز کرده بود و جز با تابلیت مرگ بسته شدنی نبود. همراه با خون،از این زخم تازه ، دود آه ، حسرت و حرمان جاری بود. جنگ در کشور بیداد میکرد. فرودگاه کابل برای سومین روز از اثر غضب گلبدین بسته بود و ما در جاودان شهر منتظر فرمان برگشت بوطن بودیم. مضاف بر اینها سالگشت یک حادثه، جمع نیش و کنایه همکاران، در مورد مجاهدان که من منسوب به آنها بودم پر از انرژی منفی ام کرده بود. در حالیکه راه رسیدن به آرامش از پیشم گم بود، یکباره قصد رفتن به گولدن تیمپل کردم.لهذا هدفم از این بازدید بیش از این که توریستی و تماشایی باشد، باز کردن ریسمان خیال از دور گردنم و سعی برای پایان دادن به پریشانی ها بود. گرچه آن روزها آرزو داشتم با همین دل بی تاب، به هر شهری که می رسم لااقل چرخی بزنم و جریان سیال زندگی را، از نزدیک ببینم. آخر آنوقتها خیلی جوان بودم و به مقتضای سن و بطور طبیعی جاذبه های هر شهر روی لبهایم گلخند یا زهرخندی میکاشت.! زیرا حتا پس از سختی های کمر شکن روزگار و شکستهای پیاپی از دهر، آینده را گاهگاه روشن میدیدم.  از سوی دیگر گردشگری را برای رسیدن به آرامش مقطعی و رها شدن از بند های عنکبوتی لازم می پنداشتم. حتا گاهگاه برای رسیدن به نوعی بی وزنی و فرار از جاذبه های حرمانی هنوز ترجیح میدهم در دور این کره خاکی سیر و سیاحت کنم.

بسوئ گولدن تیمپل

روی تخت خوابم در هوتل ریتز خوابیده بودم. ریتز هوتل کوچک دو طبقه ئ بود که مالک آن، کارگو (مال التجاره ) افغانستان را با شرکت آریانا قرار داد بسته بود. وی مثل یک نماینده، وظیفه پذیرایی از عمله پرواز آریانا را نیز به دوش داشت. که در این امر کاملن موفق بود و ازش همه قسمآ راضی بودیم. حتا برای سرگرمی ما در هوتلش طبله و هارمونیه ای تدارک دیده بود که کپتان سیدحمیدالله آغا، انجنیر رمزی، کپتان جاهدعظیمی، ظاهر آپریشن و گاهی هم من از آن استفاده میکردیم. کارمندان هوتل همه آدمهای خوبی بودند. از آن میان تنها کانشی رام که نیپالی بود نامش تا هنوز یادم هست.

اما آنروز مالک هوتل، بخاطر صرفه جوئی از برق، با خسیسی ایرکندیشن اتاق ها را، به بهانه مشکل تخنیکی، قطع کرده بود. خواستم بیرون رفته علت را بپرسم ولی با شنیدن صدائ داد و بیداد فلایت انجنیر رمزی بر مسئول ریسپشن به اصل مشکل پی بردم. لهذا از ناچاری کلکین اتاقم را باز کرده و روی بستر دراز کشیدم. دقایقی نگذشته بود که موجِ گرمای که از بیرون بلند میشد همراه با تف باد، بداخل اتاق هجوم آورد و صورتم را با ژاله های عرق قدقتک میداد. سپس چشمها و حتا مغزم کم کم شروع به گرم شدن کردند. لحظه ای بعد جسم مملو از عرقم در حال نیمه خلسه، بیاد گرمی های پشاور بیحرکت از رمق افتاد. انگار خواب می دیدم جسدم به دار آویخته شده و همراه با باد حسرت در درخت آرزو معلق پیچ و تاب میخورد. حتا صدای چیق و چوق طنابش را میشنویدم و تف باد این مصرع شعر استاد شهریار را مثل قاری بر جنازه ام با ناله قرائت میکرد

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی

کی بود؟ کجا رفت؟چرا بود و چرا نیست؟

در میان همین خلسه و خواب انگار غالمغال رمزی صاحب نتیجه داد و صدای چالان شدن آیرکندیشن بر علاوه نوید آرامش و تغیر، آبی به صورتم زد. اما من حسی عجیبی داشتم. حسی که نمیخواستم برخیزم کلکینها را ببندم و از فیض آئرکندیشن نفس راحتی بکشم! در واقع شبیهِ یک آیس کریم که در پیشین داغ تابستان، از دست  کودکی روی سرک پیاده رو سمنتی یا سرک قیر می افتد شده بودم. اجزای بدنم مثل همان آیس کریم، از شدت خستگی به آهسته ترین شکل ممکن در حال آب شدن و از هم پاشیدن بود و درد حسرت مثل یک مورچه بزرگ که ما در غزنیچی مورچه اوغان میگوئیم، روی پاهایم میخزید و خودشرا بالا کشیده تنم را به سوی سستی، خمودگی، بی رمقی، خستگی بیمارگونه، بی حسی و بی توجهی به زندگی،بگفته فرانسوی ها بسوی ابلوموفیسم رهنمون میکرد. ندائ در درونم میگفت: دیگر مرده ام به سراغِ من میآ،بگذار زمان از سر این  پیکر ثابت رد شود. بزودی با وزش یک باد سرد، گرمای این کالبد برای ابد محو میشه و کالبدی یخ زده و قطعه قطعه باقی میمانه!! در همین اثنا نمیدانم چگونه ولی ناگهانی بشدت تکانی خوردم و از حالت خلسه بر آمدم. ازجایم برخاستم، کلکین اتاق را بستم. نظری به بیرون انداختم.باخود گفتم خدایا چرا چنین شد؟ چطور به اینجا رسیدم؟ در اوج دلتنگی ، شاید برای تهی شدن از این پیکر شوم بی طالع، شاید هم برای شگافتن و شگفتن حقیقت، عزم هرچه پیش آمد خوش آمد کردم.شایدعزم رفتن و هرگز برنگشتن! لهذا لباس پوشیدم و از اتاق بیرون شدم.

در سرک عمومی کنار هوتل دو دانه ریگشا نسبتآ لکس ایستاده بود به راننده اولی گفتم: گولدن تیمپل؟؟ با بی میلی گفت بیٹھ جاؤ (بنشین)!وقتی در سیت عقبی نشستم راننده از ریگشا پائین شد و در پشت ریگشا بکاری مصروف شد. جند دقیقه گذشت .گرمی سخت به عذابم کرد با صدائ بلند تو ام با خشم گفتم کجایی؟ اگر نمی آیی که من بروم. راننده با عصبانیت برگشت. دروازه پلاستیکی ریگشا را پشت سرش بست و حرکت کرد. به چهره راننده در آئینه نگاه می کنم معلوم است که هنوز بیست و پنج بهار عمر را پشت سر نگذاشته اما زمان جای پای خود را بسیار سخت بر سیمای درهم فشرده وعصبی او نهاده است. لبهای بهم فشرده،استخوانهای بیرون زده از شقیقه ها که مرتب با فشار دندان ها بهم برجسته ترمی شدند. غرق شدن در فکری که نمی دانستم چیست.اما هر چه بود مسلما بخش زیادی مربوط به دشواری زندگی از جنس من بود. دلم برایش سوخت! عصبیت نخستینم جای خود را به نوعی همدری و دلسوزی می دهد. سر صحبت را همرایش با این جمله باز میکنم که اگر منتظرم میمانی من فقط ساعتی در گولدن تیمپل چکر میزنم و با تو بر میگردم هوتل. قبول میکند و حتا حاضر میشود آن یک ساعت را همرایم یکجا چکر بزند و دعا کند بعد سویم در آئینه میبیند و میگوید: اگر قهر نمیشی میخواهم بگویم ترا شبیه خود یافتم! مثل من عصبی و ناآرام! هر دو قهقه زهر خندی میزنیم. او ادامه میدهد من  تا همین دم هیچ گاه تا به این اندازه به دنبال راه نجات نبودم حالا در کنار تو دلم میخواهد در خانه خدا برای نجاتم دعا کنم. تو سیاحتت را بکن و بعد ترا به هوتل بر میگردانم از این یکساعت انتظار، پول هم نمیخواهم. هر دو سکوت میکنیم یکبار دلم میخواهد بپرسم برای چه میخواهد دعا کند و راه نجات از کدام منجلاب را جستجو دارد؟ اما او بلافاصله ریگشایش را در گوشه ای پارک میکند. و فورا با ریگشاوان دیگر که آنجا ایستاده است بنای دعوی را میگذارد اما پس از اینکه ریگشا وان دیگر میفهمد این ریگشا مسافر دربست دارد خاموش میشود. سپس لحنش با من خیلی دوستانه میشود و با احترام میگوید: بفرمائين برادر همینجاست معبد طلایی. به سراپای راننده با دقت مینگرم. در تمام بدنش با کارد قصابی یک پاو گوشت پیدا نمیتوانی که جدا کنی . فقط رگ و پی و استخوان است و بس. از ریگشاه خارج میشوم نگاهم به معبد طلایی خیره میشود !ای واه ! واقعن معماری معبد طلایی بسیار زیبا و منحصر به فرد است. رنگش طلایی و دارای چهار در ورودی میباشد. ساختمان سفید و زیبائی در پشت آن خودنمایی می کند. جالب اینکه دورا دور معبد را دریاچه آبی بسیار زیبا احاطه کرده است که سالهای بعد متوجه این دقت در معبد دیگری شدم. سنگهای قشنگ مرمر سپید فضای معبد را بسیار باشکوه ساخته است. در صحن و دورادور این معبد از سطح محوطه آبهای دریاچه بادهای خنک لابلای شاخه های درهم و انبوه درختان نرم نرمک می گذرند و در اوج ها سرانگشتان خود را به پر و بال کبوتران سپید و در پاهین ها به تن زیارتگران و سیاحان می کشیدند.. از این همه مناظر مقبول هر آدمی به شور و حال آمده و احساس سبکبالی و خوشبختی میکرد. راستش را بگویم در خلوت سبز و سکوت ناب که این معبد را در میان آنهمه خلائق فرا گرفته بود آرامش از دست رفته ام را باز یافته بودم. شاید به همین سکوت دلپذیر و حیاط دلباز و درختان و گلهایش بیشتر از رفتن به معبد احتیاج داشتم. راننده پیش شد و من دنبالش براه افتیدم. بزودی دریافتم که حین ورود به معبد باید همرنگ جماعت شد و با کشیدن بوتها و پوشاندن سر، به این محل احترام بگذارم. اتفاقن در اثنای بوت کشیدن همزبان آشنائی برایم بفارسی سلام کرد. خیلی خوشحال شدم. پس از معرفی گفت: من از زرتشتیان هند هستم و گردشگران ایرانی را همراهی میکنم.سپاسگزاری کردم و گفتم من سیاح نیستم فقط برای لحظه ای اینجا آمدم اگر برایم این معبد را معرفی کنی خوشوقت میشوم! با خوشحالی گفت

از این دروازه ها اشاره به چهار در ورودی بیماران سیکهه برای شفا گرفتن داخل و سپس به سمت آبهای معبد رفته و در آن حمام میکنند. قسمت بالایی این معبد هفتصد و پنجاه گرام طلا خالص ساخته شده است . کتاب مقدس گورو در همینجا نگهداری میشود. بعد چرتی زد گفت بیا تاریخچه معبد اینجاست برایت بخوانم او از روی خط پنجابی، هر جمله را خوانده و حرفهای زیرین را برایم گفتند.

تاریخچه معبد

این پرستشگاه خانه خداست. رام داس سالهای پیش اینجا آتشی افروخت و سپس آب را به همین سو دور آتش آورد. ابتدا یک معبد گلی ساخت و به نسل خود توصیه کرد اینجا را نگهداری و محافظت کنند. بعدها چهارمین پیشوای مذهبی سیکه، گورو رام داس در قرن شانزده اینجا را رسمآ بنیان نهاده و کتاب گورو را که اصلش در آسمان اس یک نسخه اش را از گرانت صاحب گرفت و اینجا گذاشته است. این معبد طلایی در طول تاریخ بارها توسط مسلمانان افغانستان (با تبسم معذرت میخام من فقط از رو خط میخونم ) و امپراطوری مغول مورد هجوم و تخریب قرار گرفته ولی بعد توسط سیکها بازسازی شده است. بگوان توسط نیروهای خاصی از اینجا محافظت میکنند در روشنایی مرغان و در تاریکی، ارواح وارد آبها شده و دور این معبد گشت میزنند.حرفهای دیگری هم زد اما یادم نمانده بهرحال از همزبان تازه آشنا با سپاسگذاری وداع کرده نزدیک دریاچه آب می ایستم و بفکر فرو میروم. کتاب افغانستان در مسیر تاریخ که آقای غبار نوشته بابه نانک نکات مشترکی را از میان دین اسلام و هندو برگزیده آئین تازه را بنیاد کرد برایم به اثبات میرسد. قصه و تاریخچه این معبد بلاتشبیه مرا به داستان ساختن کعبه توسط حضرت ابراهیم، پیدا شدن آب زمزم،حفاظت کعبه توسط مرغان ابابیل، قران و لوح محفوظ  و بسیاری از همین گپها می اندازد. شعر ای تیر غمت شیخ بهایی و آهنگ زیبای احمدظاهر (یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید- دیوانه نیم من که روم خانه بخانه ) در ذهنم میچرخد  در حالیکه غرق در خویشتنم راننده با خوشرویی پیش چشمم سبز میشود. میگوید من حاضرم! تو هر وقت میایی من در ریگشا هستم . با شکریا گفتن هردو راهی هوتل میشویم. در طول راه او با خوشحالی از دیدنی های امرتسر برایم تعریف و تشویقم میکند از باغ جلیان والا، که دیده ام میگوید از  کاخ مهاراجه و موزیم  سیکها میگوید اما من حرفی نمیزنم در اخیر وقتی برایش کرایه میدهم میپرسم علت لاغر بودن و عصبی بودنت را اگر برایم بگویی اینبار یک سیاحت دیگر باهم میرویم تا ببینی دعایت چسان محقق میشود ! آهی میکشد و میگوید پیار



مخمس بر غزل مهرداد اوستا



به  باغ  حسن  فسردم  گل   وصال   نچیدم
نفس  بمرگ  شمردم  خجل  بخاک   خمیدم
چو شمع  جان بسپردم  به  تیغ  آه  شهیدم
"وفا   نکردی  و کردم، خطا  ندیدی  و دیدم"
"شکستی   و  نشکستم،  بُریدی  و   نبریدم"

سر   جبین     مذلت   مزاج    سرد خجالت
ز هجر و تک تک  ساعت؛ بسر قیام  قیامت
شنود گوش نصیحت به صبر و رنگ قناعت
"اگر ز  خلق   ملامت، و گر  ز   کرده ندامت"
"کشیدم از تو کشیدم،  شنیدم از   تو   شنیدم"

کیم گزیده ی زخمی که نیش خورد ز عقرب
فتاد نبض   امیدم؛   شکسته ریختم  از  تب
من آن ستاره پرستم به دین و آئین و مذهب
کیم، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب"
"ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

چو  نی غریب  به  برگی نباشد  هیچ  پناهم
نه جاه  و منزلت   و مال نه چرخ داد کلاهم
جهان بگریه شود هی ز پیچ و   تابم و آهم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم"
"چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


فقیر وعاجز و بیکس که نیست مال و منالم
جبین پر عرقم  بین و ضعف   پیکر و حالم
اگرچه  خویشتنم  پاسخی  به  موج  سوالم
بجز  وفا  و عنایت، نماند  در  همه   عالم
ندامتی   که   نبردم،   ملامتی   که   ندیدم

سوار مرکب تنهایی دل به چین شد و هم ری
هزار جادۀ  حرمان  خموش  کرده ام ار طی
بشهر حسرت   و اندُه  مقیم  گشت  دلا  کی
جوانی ام به سمند  شتاب  می شد  و از پی"
"چو گرد  در  قدم  او،  دویدم    و   نرسیدم

کیم؟ چو  ابر  نباریده ي  به  ساحل   هامون
که حال و ماضی و آینده؛  بود دجلۀ  از خون
شکیب بغض بسینه؛ به روح وسوسه ام چون
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به  گردون"
"گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ  پریدم
 سروده ئ را که مخمس کردم داستانی دارد!
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و با هم قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه سابق ایران داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند
ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی گردد
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای او بوده ، در حال سوار شدن بر موتر مخصوص دربار می بیند
. مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا هم به فرانسه می رود و در آنجا بیاد عشق دیرین خود افتاده دچار عذاب وجدان میگردد. بالاخره  وی در نامه ای از مهر داد میخواهد که او را ببخشدد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها همین شعر را می سراید.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ 

 همین غزل  توسط شاد روان احمدظاهر و مرحومه ژیلا در کست 12 افغان موزیک نیز ثبت  شده است.