۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

دنیـا؛ عروس هزار داماد







همۀ متفکران و خردمندان و افرادی که به سرگذشت انسان و مسیر زندگی انسانی علاقه‌ مند بوده‌اند؛ به موضوع ناپایداری و بی‌اعتباری جهان، نگاهی عمیق داشته و به این مسئله با دقت اندیشیده؛ تدبر و تفکر کرده‌اند.  ارزیابی خردمندانه‌یی از بشر و زندگی او داشته‌اند، از سیال و گذران بودن زندگی و کوتاه بودن عمر انسان نسبت به عمر جهان هستی، همیشه گله کرده‌اند و فلسفه آمدن به این دنیا و ماندن کوتاه در آن و در آخر به زیر خاک رفتن نابود شدن به نحوی که امیدی به بازگشت نیست، درک و فهم نکرده‌اند و همیشه به دنبال کلید این راز و گشودن این اسرار پنهان برای بشر بوده‌اند.
موضوع دیگری که ذهن همه متفکران و اندیشمندان را به خود مشغول داشته است، موضوع مرگ و اجل است که وضعیت آن بر هیچ‌کس مشخص نیست و راز آن را کسی نگشوده است.
شاعران و سخن‌سرایان پارسی که اغلب آنها بر علوم و حکمت زمانۀ خود، آشنا و تعدادی از آنها مسلط بر دانش روز و حکیم و علامه دوران خود بوده اند، نگاهی مشابه به موضوع ارزش دنیا یا در حقیقت بی‌ارزشی دنیا، نگشوده بودن راز درون پرده، قضا و قدر و اختیار داشته‌اند و در باره اسرار مرگ انسان و برای بسیاری از متفکران، عاقبت انسان و این‌‌که انسان به کجا می‌رود؟ دیدگاه‌های متفاوتی دارند.
در ادبیات پارسی و به ویژه شعر پارسی دربارۀ ناپایداری دنیا برای انسان و بی‌اعتباری آن، بحث‌های فراوانی مطرح و اشعار زیادی سروده شده است
که تقریباً همگی انسان را به نداشتن حرص و آز و علاقۀ وافر نداشتن به تجملات دنیایی و غنیمت دانستن دم و لحظه و خوش‌باشی در همه لحظات توصیه کرده‌اند. به خصوص شاعران و عرفا و صوفیان تأکید بیشتری بر بی‌علاقگی به دنیا و در فکرت عقبا بودن، دارند.
در این نوشته، نظر و دیدگاه چند تن از حکیمان، سخنوران و شاعران پارسی‌گوی، دربارۀ بی‌اعتباری دنیا، گذر عمر، ناپایداری دنیا، کوتاهی عمر و نداشتن حرص و آز و نگرویدن به مال و منال دنیا، ناگشوده بودن راز مرگ، غنیمت شمردن دم و لحظه و آزاد و رها بودن از قیود دنیایی، آورده می‌شود.
·                                   حکیم فردوسی
·                           Afbeeldingsresultaat voor ‫فردوسی‬‎         حکیم فردوسی زنده‌ کنندۀ زبان پارسی و اساطیر ایرانی، در بعضی ابیات شاهنامه فردوسی، حکیمانه جهان را مورد خطاب قرار می‌دهد که اگر قرار است هر آنچه به وجود می‌آوری، دوباره همه را چون گیاه درو کنی، چه سودی برایت دارد که این کار را مکرر انجام می‌دهی؟

جهانا مپرور چو خواهی درود -           چو می بدوری پروریدن چه سود؟

تعدادی از ناموران و دلیران و نامداران شاهنامه در تقابل با دشمن کشته شده و به خاک می‌افتند، فردوسی در این موارد هم به روزگار خطاب می‌کند؛ چرا یکی را به چرخ بلند می‌نشانی و بعد به خاکی می‌سپاری؟

برآری یکی را به چرخ بلند -                   سپاریش ناگه به خاک نژند
حکیم فردوسی می‌گوید، جهانی که همه چیزش چون باد در گذر است و فقط افسوس آن برای انسان می‌ماند، موجب شادمانی خردمندان نمی‌گردد و بدان دل نمی‌بندند، چون کردار و رفتار دنیا در نزد خردمند چون بازی کودکانه بیش نیست؛
جهانا سراسر فسوسی و باد - به تو نیست مرد خردمند شاد 
به کردارهای تو چون بنگرم -  فسوس است و بازی نماید برم
حکیم فردوسی جهان و چرخ بلند را به پهلوانی تشبیه نموده است که به دستی کلاه سروری دارد و به دستی دیگر کمند، و به بعضی افراد کلاه سروری می‌دهد و از آن طرف، با همان کمندی که در دست دارد، به کسی که سروری داده از جایگاهش می‌رباید و به فنا می‌سپارد.
چنین‌ست کردار چرخ بلند- به دستی کلاه و به دیگر کمند
چو شادان نشیند کسی با کلاه -ز خم کمندش رباید ز گاه
حکیم فردوسی به دلیل خواص جهان که بدان‌ها اشاره کرده است، در اشعاری دیگر، به جهانیان سفارش‌هایی دارد که نباید در جهانی که ماندگار نیست، حرص و آز داشت و بابت این جهان سراسر فسوس و باد، غم نخورد؛
جهان چو برو بر نماند ای پسر تو نیز آز مپرست و اندوه مخور
حالا که جهان این‌گونه است، بهتر است جهان را با بدی و ناجنسی طی نکنیم و مدام در فکر نیکی باشیم و حالا که نیک یا بد، پایدار نیست و دنیا در گذر است، از خود نیکی و نیکنامی به یادگار بگذاریم؛
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
 نباشد همی نیک و بد پایدار
 همان به که نیکی بود یادگار
جهان و روزگار وفایی ندارد و چون در آخر کار همه باید سر روی خشت بگذاریم، پس نباید به این گیتی دل بست و نسبت به آن مهری شدید در دل قرار داد، چون در نهایت همه را به‌دست باد خواهد سپرد، پس باید در چنین دنیایی همیشه آماده رفتن بود؛
سپهر بلند ار کشد زین تو - سرانجام خشت‌ست بالین تو
دل اندر سرای سپنجی مبند - سپنجی مباشد بسی سودمند
یکی پند گویم ترا من درست - دل از مهر گیتی ببایدت شست
جهان را چنین است رسم و نهاد- برآرد ز خاک و دهدشان به باد
نه ایدر همی ماند خواهی دراز-  بسیجیده باش و درنگی مساز
با بازیگری ماند این چرخ مست-  که بازی نماید به هفتاد دست
زمانه سراسر فریب است و بس-  نباشد به‌سختیت فریاد رس
جهان را نمایش چو کردار نیست - بدو دل سپردن سزاوار نیست
به هر حال، روزگار و گیتی چنین شیوه‌هایی دارد و نباید به دنبال چرایی و رازش هم بود؛
چنین‌ست رازش، نیاید پدید-    نیابی به خیره، چو جویی کلید؟
·            

  خیام

             حکیم عمر خیام که فیلسوف،  ریاضی‌دان و هم ستاره‌شناس است Afbeeldingsresultaat voor ‫عمر خیام‬‎شعر هم گفته است و رباعیاتش نه تنها در کشورهای پارسی‌زبان بلکه در دنیا شهرت دارد، نگاهش به دنیا به شیوه دیگری است. خیام نیز جهان را گذران و بی‌اعتبار می‌داند و توصیه‌اش مدام این است که غم جهان گذران نباید خورد و فرصت را باید غنیمت دانست و شاد بود؛
برخیز مخور غم جهان گذران - بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی - نوبت به تو خود نیامدی از دگران
بنا بر اعتقاد خیام، کسی به فردا دسترسی ندارد و هر فکری که دربارۀ فردا داشته باشی، سودایی بیش نیست، پس بهتر است که عمر را تباه نکنیم و شادی را از یاد نبریم چون نمی‌دانیم که باقی عمر چه مقدار است و چه ارزش گران‌بهایی دارد؛
امروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به‌جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
خیام می‌گوید از کسانی که این راه دور و دراز زندگانی را رفته اند، کسی برنگشته است تا به ما بگوید که راز و اسرار بعد از مرگ چیست، پس ای انسان بر دو راهۀ آز و حرص، و نیاز به فردا، ساکن و باقی نباش چون برنمی‌گردی؛
از جمله رفتگان این راه دراز بازآمده کیست تا به ما گوید راز پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز کسی از افراد انسان و بشریت نتوانسته اسرار و راز مرگ را بر ما آشکار نماید و همۀ افراد بشر در هر سطحی از دانش و دانایی، در این مورد دچار عجز و درماندگی می‌باشد، چون بی‌اطلاع است؛
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از ماد زاد
هرچه که در جهان وجود دارد، برای انسان حالت هیچ و باد را دارد، چون در حقیقت، انسان در نهایت چیزی در دست ندارد و دست خالی از جهان می‌رود. هر چه در دنیا وجود دارد، با نقصان و کمبود روبه‌روست و از بین رفتنی است، پس می‌توان فکر کرد که هر چه هست، در حقیقت وجود ندارد و یا برعکس؛
چون نیست ز هرچه هست جز باد به‌دست چون هست بهر چه هست نقصان و شکست
انگار هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
در این جهان ناپایدار، بازهم افرادی پیدا می‌شوند که وقتی مالی و یا اموالی به‌دست می‌آوزند، به خود غره می‌شوند ولی مدتی که بگذرد، ناگاه اجل بر وی وارد می‌شود و همه چیز را بر باد می‌دهد؛
هر یک چندی یکی برآید، که منم با نعمت و با سیم و زر آید، که منم چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین درآید، که منم
خیام معتقد است که پس در جهان و دنیای با این اوصاف گفته شده، نباید نه غم آنچه گذشته را بخوریم، ونه غم فردایی که نیامده، و حال و دم را باید غنیمت شمرد و خوش بود؛
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن - فردا که نیامده است فریاد مکن
 بر نامده و گذشته بنیاد مکن -حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
·              ناصر خسرو

·          Afbeeldingsresultaat voor ‫ناصر خسرو‬‎     ناصر خسرو از شاعران پارسی‌گوی است که در اواخر قرن چهارم در قبادیانِ بلخ متولد شده و در یمگان از نواحی بدخشان وفات یافته است. عنوان حکیم که که در کتاب‌ها و اشعار وی ذکر شده است، به گزافه نبوده و در آثارش مشخص می‌گردد که به فلسفۀ ارسطو و افلاطون و فارابی و ابن سینا آشنا بوده و بسیاری از تألیفات حکمای قدیم یونان را خوانده و از آنها ذکری کرده است.
ناصر خسرو از ابتدای جوانی در تحصیل علوم و فنون و السنه و ادبیات رنج فراوان برده و قرآن را از حفظ داشت و تقریباً در تمام علوم متداوله عقلی و نقلی آن‌زمان و به ویژه علوم یونانی از هندسۀ اقلیدس و طب و موسیقی و بالاخص علم حساب و نجوم و فلسفه و همچنین در علم کلام و حکمت تبحر داشت.
ناصر خسرو که از چهل سالگی از نظر فکری متحول شده و به دنبال بحث و فحص و استدلال و حقیقت‌جویی، به نقاط و کشورهای زیادی مسافرت نمود و با افراد زیادی از نحله‌های فکری گوناگون بحث و گفتگو نموده است،
مانند شعرای دیگری چون خیام، معتقد است که به فردای نیامده و دیروز گذشته نباید فکر کرد و امروز که پیدا و مشخص است، ملاک رفتار و عمل و تصمیم است؛
پیمانه این چرخ را همه نام‌ست معروف به‌امروز و دی و فردا فردات نیامد و دی کجا شد زین هر سه جز امروز نیست پیدا
همچنین این جهان را خواب آشفته‌یی می‌داند که نبایستی بدان دل‌خوش بود و به آن دل بست.
این جهان خواب‌ست خواب ای پور باب شاد چون باشی بدین آشفته خواب دل بر این آشفته‌خواب اندر مبند پیش کو از تو بتابد، تو بتاب
حکیم ناصر خسرو در اشعار خود به صورت مکرر به مذمت دنیا و هرچه در آن است، پرداخته و مانند شعرای دیگر حرص و آز داشتن و علاقه به دنیایی که در نهایت آن مرگ و اجل است را، منع کرده است.
چون خورم اندوه، چون همی بخورد گردش این چرخ مرده‌خوار، مرا
ناصر خسرو نیز مانند فردوسی که جهان و چرخ بلنذ به کسی تشبیه کرده که هم کلاه سروری دارد و هم کمند، جهان را به کسی تشبیه کرده که در یک دست شکر و شیرینی دارد و در دست دیگرش، تبر برای فرستادن انسان به دست مرگ؛ جهان اگر شکر آرد به‌دست چپ سوی تو به‌دست راست درون، بی‌گمان تبر دارد.  ( ادامه دارد- برگرفته از روزنامه ماندگار)
بخش دوم و پاياني
حجت‌الله مهریاری
*
بابا طاهر عریان


Afbeeldingsresultaat voor ‫بابا طاهر‬‎
 بابا طاهر عارف بزرگ اوایل قرن پنجم، زبانی ساده و بی‌پیرایه دارد. بابا طاهر دوبیتی‌هایش را به لهجه‌یی سروده که نشان‌دهندۀ زبان پهلوی است. دوبیتی‌های باباطاهر از عمق جانش مایه گرفته است و با آتش عشق حقایق آمیخته است. باباطاهر هم دنیا را دنی و بی‌اعتبار می‌داند و برای دنیا به اندازۀ پر کاهی ارزش قایل نیست؛
عزیزان موسم جوش بهاره -
چمن-- پر سبزه، صحرا لاله‌زاره 
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیای دنی بی‌اعتباره 
به قبرستان گذر کردم صباحی
 شنیدم ناله و افغان و آهی
 شنیدم کله‌یی با خاک می‌گفت 
  که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی 
باباطاهر نیز دنیا و هرچه در آن است را موقتی و انسان را چون میهمان در آن می‌داند و از غنودن در خاک گور نگران است و معتقد است و به بشر هشدار می‌دهد که به هر درجه و رتبه‌یی که برسی، منزل و مکان آخر تو، قعر زمین در گور است؛
جهان خوان و خلایق میهمان بی - گل امروز و فردا خزان بی 
سیه‌چالی که نامش را نهند گور- بمو واجن که اینت خانمان بی
اگر شاهین به چرخ هشتمینه - کند فریاد، مرگ اندر کمینه 
اگر صد سال در دنیا بمانی -  در آخر منزلت زیر زمینه
* منوچهری 
منوچهری از شاعران قرن پنجم و در زمان سلطان مسعود غزنوی می‌زیسته است. او که عمری کوتاه داشته است، دارای ذوق صافی، طبع شادخوار بوده، بنابرین از ابتدای جوانی «جهان را خرم و خوش یافته» و «گیتی را ارم انگاشته»، ولی این شاعر با نشاط هم از جهان گله‌مند است؛
جهانا، چه بدمهر و بدخو جهانی-- چو آشفته‌بازار بازارگانی 
به درد کسان صابری اندر و تو - به بدنامی خویش هم‌داستانی 
به هر کار کردم تو را آزمایش
سراسر فریبی، سراسر زیانی 
ای دل، چو هست حاصل کار جهان عدم - 
بر دل منه ز بهر جهان هیچ بار غم افکنده همچو سفره مباش
 برای نان همچون تنور گرم مشو از پی شکم
·              حافظ
·              حافظ شیرین‌سخن نیز همچون دیگر شاعران، جهان را سست‌عهد و سفله‌طبع می‌داند که نبایستی از جهان و روزگار درستی عهد و کرم انتظار داشت.
به همین دلایل نباید غم دنیای دنی را خورد و به عشوۀ دنیا، از راه راست و مسیر عقل خارج نشد. و هر وقت و دمی را غنیمت شمرد و از آن استفاده لازم را کرد و خوش بود.
دنیا در نظر حافظ به اندازۀ پره کاهی ارزش ندارد (چون باباطاهر) به همین علت انسان دانا و خردمند به‌خاطر دنیا نگران و مشوش نمی‌شود.
مجو درستی عهد از جهان سست‌نهاد- که این عجوز عروس هزار داماد است
 نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل-   بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
سفله‌طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن - ای جهان دیده، ثبات قدم از سفله مجوی 
 از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز - مکاره می‌نشیند و محتاله میرود
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار-  کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
 زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر-  بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
هر کرا خوابگه آخر مشتی خاک است- گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
 غم دنیای دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
* سعدی در شهر شیراز بزرگترین گوینده و نویسندۀ پارسی‌گو، شاعر خوش‌سخن باغ طبیعت عالم در قرن هفتم، مرغ سخندان، بلبل خوش‌نوای پارسی، ساحر سخن، شاعر شعر تر و برگ درخت طوبی، سعدی آتش‌زبان، در آرامگاه خود آرمیده است.
سخن استوار و شورانگیز سعدی با گذشتن بیش از هفت‌صد سال هنوز هم پایدار مانده است. سعدی نیز چون خیام به ناپایداری دنیا، کوتاهی عمر، تکیه نکردن بر ایام و غم بیهوده بر وجود و عدمش، اعتقاد دارد؛
ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا کاین عمر نمی‌ماند وین عهد نمی‌پاید روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار دنیی آن‌قدر ندارد که بر او رشک برند یا وجود و عدمش غم بیهوده خورند
سعدی نیز چون حکیم فردوسی معتقد است که دنیا انسان را چون چنگ در بر می‌گیرد و یا بر سرش کلاه عظمت و بزرگی می‌گذارد و بعد ناگهان اجل را به سراغش می‌فرستد؛
نگشت سعدی از آن‌روز گرد صحبت خلق-
 که بی‌وفایی دوران آسمان بشناخت 
گرت چو چنگ ببر درکشد زمانه دون
بس اعتماد مکن کانگهت زند که نواخت 
سعدی نیز چون خیام معتقد است که هرچه در دنیاست و هرچه داری و اندوخته‌یی، هیچ است زیرا مرگ همه جا به دنبال انسان می‌باشد. این دنیا در نوبت کوتاهی در اختیار ما قرار دارد و ناآمدگان در راه اند، اما با وجودی که انسان رفتن هم‌نوعان را می‌بیند، عبرت نمی‌گیرد؛
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست
 این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست 
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدر اند 
گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
 گوسفندان دگر خیره درو می نگرند
* مولوی
 مولانا جلال‌الدین بلخی، عارف و شاعر نامدار قرن هفتم است. کتاب مثنوی وی که زادۀ قریحۀ تابناک این عارف کامل است، یکی از گنجینه‌های گرانبهای حکمت و عرفان و ادب و کمال ذوق و حال است که زبان فارسی نظیر آن را به خود ندیده است.
مولوی هم اعتقاد داشت که آن‌چه را که در دنیا فراهم می‌آوری، همه را باید بگذاری و تنها بروی. دنیا و اهل دنیا را بی‌وفا می‌داند.
از خراج ار جمع آری زر چو ریگ
 آخر امر از تو بماند مرده ریگ 
همره جانت نگردد ملک و زر
 زر بده، سرمه بستان بهر نظر 
این جهان و اهل او بی‌حاصل اند
هر دو اندر بی‌وفایی یک دل اند
 زاده دنیا چو دنیا بر وفاست
 گرچه رو آرد به تو آن قفاست
مولوی این عارف نامی، معتقد است باید دنیا را فراموش کرد و به فکر عاقبت بود، زیرا کسانی که به دنبال حطام دنیا و مال‌ومنال هستند، عاقبت خوبی نخواهند داشت؛
بد محالی جست، کو دنیا بجست- نیک حالی جست کو عقبی بجست 
مکرها در کسب دنیا، بارد است-  مکرها در ترک دنیا، وارد است
این جهان، محدود و زندان جسم انسان است، آن دنیا بی‌محدوده و مناسب روح و جان انسان است؛ این جهان چون دامی است که آرزو و امل‌های دور و دراز آدمی، دانۀ این دامگه است؛
این جهان خود، حبس جان‌های شماست هین روید آن‌سو که صحرای شماست این جهان، محدود و آن خود، بی‌حد است نقش و صورت، پیش آن معنی، سد است
این جهان دام است و، دانه‌اش آرزو در گریز از دام ها‌، روی آر، زو این جهان، زندان و ما زندانیان حفره کن، زندان و خود را وارهان بند بگسل، باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه‌یی چند گنجد؟ قسمت یک رزوه‌یی کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد، پر در نشد
دنیا هیچگاه بر مراد و طبق نظر انسان‌ها نمی‌چرخد، وقتی چیزی لازم داری و آن‌را با زحمت می‌یابی، ولی ناگاه متوجه می‌شوی که نمی‌توانی به درستی از آن استفاده کرده یا سود ببری؛
آن یکی خر داشت و پالانش نبود - یافت پالان، گرگ خر را در ربود 
کوزه بودش، آب می نامد به دست-  آب را چون یافت، خود کوزه شکست
دیدگاه‌ها و نظرات تعدادی دیگر شاعران پارسی‌گوی، در ادامه آورده می‌شود تا خوانندگان با تفکرات آنها بیشتر آشنا شوند؛
* شهید بلخی
دردا که درین زمانۀ غم‌پرورد - حیفا که درین بادیۀ عمر نورد
هر روز فراق دوستی باید دید -هر لحظه وداع همدمی باید کرد
* محمد مروزی
غره مشو بدان‌که جهانت عزیز کرد- ای بس عزیز را جهان کرد
 زود خوار مار است این جهان و جهان‌جوی مارگیر-  وز مارگیر مار برآرد شبی دمار
* بدیع بلخی
 چه پوشی جوشن غفلت که روزی تو باشی تیر محنت را نشانه امل با عمرت اندر نه به معیار نگه کن تا کجا گردد زبانه
* اسدی طوسی
 سواری‌ست عمر، از جهان در گریز - عنان خنگ و شبرنگ را داده تیز
·              خاقانی
·              میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان کز جهان تاریک‌تر
·              زندان‌سرایی برنخاست فلک جایی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرش باستانی هم هیچ از نسیه و نقد زندگانی، همه را سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ
* عراقی
 هواء دنیی دون را جز از دون همتی مپسند که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی
* انوری
 مسافران جهان را چو نیست روی مقام دو روز منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت
* سنایی
 چو درآید اجل، چه بنده، چه شاه - وقت چون در رسد، چه بام، چه چاه
 تا بدانی که وقت پیچا پیچ                   هیچ کس مر تو را نباشد هیچ
* جامی  احمد جامی ترا پندی دهد         آخرت را باش دنیا بیش نیست
برگرفته از منابع ایرانی

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

ادبیات معاصر پارسی


 جـایگاهِ عاشق، معشوق و رقیب در شعر معاصر فارسی

یعقوب یسـنا

مقدمه

در این نوشتار از جایگاه معشوق، عاشق و رقیب در جریان شعر نیمایی و شعر پسانیمایی گزارش ارایه شده‌‌ است؛ زیرا جریان غالبِ شعر معاصر فارسی، جریان نیمایی و پسانیمایی است. بنابراین شاخۀ غزل معاصر در این گزارش چندان مورد توجه قرار نگرفته ‌است. این گزارش، بیشتر کُلی و اجمالی بوده؛ فقط شعر چند شاعر مطرح، از جمله نیما، شاملو، فروغ و تعدادی از شاعران زن، نمونه در نظر گرفته شده‌ است.


جایگاه عاشق و معشوق در شعر سنتی و مدرن 

پیش از این‌که به ‌معشوق و عاشق در شعر معاصر فارسی پرداخته ‌شود، بهتر است به ‌جایگاه عاشق و معشوق در شعر سنتی پرداخت تا متوجه تحولی شویم که در مفهوم عشق و جایگاه عاشق و معشوق از شعر سنتی به شعر معاصر رخ داده‌ است.
در شعر سنتی رویکرد غالب از عشق این‌است که عشق از دست غیری در وجود ما پرتاپ می‌شود و ما هدف دست غیر تیر عشق قرار می‌گیریم؛ به‌ این ‌معنا که تصور از عشق، میتافیزیکی است. جایگاه عاشق و معشوق نیز نسبتاً مشخص است. عاشق به‌ عنوان فاعل نفسانی مرد است و معشوق، زن است که نباید فاعل نفسانی باشد. عاشق (مرد) معشوق را می‌خواهد اما معشوق (زن) آرام و خاموش است. در کُل مفهوم عاشق و معشوق، از ساختار دوتایی تقابل‌گرایانه تابعیت می‌کند؛ زیرا اوصافی ‌را که عاشق دارد، معشوق برخلاف این اوصاف‌ را دارد یا بهتر است گفته ‌شود که معشوق عاری از اوصافی است که عاشق آن اوصاف ‌را دارد. عاشق نفس و غریزه دارد، نیازمند و اهل خواهش است؛ معشوق از نفس و غریزه عاری دانسته شده، بی‌نیاز است. عشق در شعر سنتی گاهی دارای دو رکن است (عاشق و معشوق) و گاهی دارای سه رکن که عاشق، معشوق و رقیب می‌باشد.
اما در شعر معاصر فارسی مفهوم عشق دچار تحول می‌شود. تصور میتافیزیکی و این‌که خاستگاه عشق دست غیری باشد، اهمیتش را از دست می‌دهد؛ عشق امر انسانی و بشری دانسته ‌می‌شود که خاستگاه آن ساختِ بیولوژیک و فیزیک انسان است. در دهۀ چهل فروغ فرخزاد مصاحبه‌یی با رادیو تهران دارد. در این مصاحبه، فروغ مرز برداشت از عشق در شعر سنتی و معاصر فارسی ‌را مشخص می‌کند. به ‌نظرم این مصاحبۀ فروغ از تاریخی‌ترین مصاحبه‌ها و سخنان دربارۀ عشق در شعر سنتی و معاصر است که قبل از فروغ کمتر کسی چنین تفکیکی از عشق در شعر سنتی و معاصر فارسی ارایه کرده ‌است.
عشق در شعر معاصر، دیگر از آن ساختار دوتایی و تقابلی پیروی نمی‌کند که یک‌طرف عاشق با اوصاف خود و طرف‌دیگر معشوق خلافِ آن اوصاف قرار داشته ‌باشد. طوری‌که در شعر سنتی عشق رکنی دیگر نیز دارد که رقیب است؛ اما در شعر معاصر از رقیب به آن مفهوم خبری نیست و جایگاه رقیب در شعر معاصر مشخص نیست. عاشق و معشوق در شعر سنتی معمولاً جایگاه ثابت و ایستا دارند که مرد در مقام عاشق قرار دارد و زن در مقام معشوق. عاشق نیازمند است، از دردِ خواستن برخود می‌پیچد و حوصله‌اش سر می‌رود، بردباری‌اش را از دست می‌دهد و دست به ‌ناله و زاری می‌زند؛ اما معشوق بی‌نیاز است، بردبار و شکیبا است، انگار نفس و خواهش ندارد. در شعر معاصر چنین برداشت دوتاییِ تقابل‌گرایانه از جایگاه عاشق و معشوق تغییر می‌کند؛ چنان‌که مرد در جایگاه عاشق قرار دارد، زن نیز می‌تواند در جایگاه عاشق قرار گیرد و مرد معشوق باشد؛ این‌که جایگاه عاشق و معشوق در شعر معاصر ثابت و ایستا نیست، در تبادل قرار دارد، معشوق می‌تواند در جایگاه عاشق باشد، عاشق در جایگاه معشوق. زیرا عاشق و معشوق دارای غریزه و فعلِ نفسانی عشق دانسته ‌می‌شود که می‌توانند نسبت به‌هم عشق بورزند و نیازمند عشق‌ورزی باشند. پس می‌توان گفت در شعر معاصر فارسی باید بیشتر از عشق سخن گفت تا از عاشق و معشوق. برای این‌که در برداشتِ شعر معاصر از عشق با آن ساختار دوتایی عاشق و معشوق روبه‌رو نیستیم؛ بلکه با عشق روبه‌رو استیم که هر دو طرف عشق، فاعل نفسانی استند و در جایگاه عاشق و عشق‌ورزی قرار دارند.

معشوق در شعر معاصر
در مقدمه اشاره شد که بهتر است بحث در شعر معاصر از عشق باشد تا از عاشق و معشوق؛ زیرا عاشق و معشوق که در شعر سنتی مفهوم و جایگاه ثابت داشتند، این مفهوم و جایگاه را از دست داده ‌است. بنابراین منظور این‌است که چگونه جایگاه سنتی عاشق و معشوق دچار تحول شد و عشق امری انسانی و زمینی دانسته ‌شد. در شعر سنتی همیشه تصور بر این بوده که معشوق باید زن باشد. ژرف‌ساختِ توصیف و ویژه‌گی‌های معشوق حتا که معشوق یک مفهوم میتافیزیکی بوده، زنانه است. در شعر عرفانی‌که گویا معشوق خداوند است؛ این معشوق نیز چنان بیان می‌شود که یک ابرزن باشد. بنابراین ژرف‌ساختِ مفهوم اساطیری معشوق شاید به‌دوره‌یی از زنده‌گی اساطیری بشر برگردد که زن درجایگاه ایزد و خدای قیبله بوده ‌است. بر ‌این اساس، معشوق در هر صورت با اوصاف و ویژه‌گی‌های زنانه بیان شده‌ است.
نخستین تحولی که در مفهوم عشق در شعر معاصر رخ می‌دهد، زمینی‌شدنِ مفهوم عشق است و دومین تحول در مفهوم و جایگاه عاشق و معشوق است که زن می‌تواند در مقام عاشق و مرد در مقام معشوق قرار‌گیرد. زن عاشق، مرد مورد علاقه‌اش‌را در جایگاه معشوق چنان توصیف می‌کند که معشوق با اوصاف زنانه نه بلکه با اوصاف مردانه‌اش توصیف می‌شود. در شعر سنتی اگر زنی عاشق مردی است، این عشق چنان توصیف می‌شود که زن به ‌عنوان عاشق، معشوق مرد خود را از نظر توصیف زبانی، زن در نظر می‌گیرد؛ یعنی به‌ معشوق خود ویژه‌گی‌های زنانه می‌دهد یا بهتر است بگوییم از زبان و زیبایی‌شناسیِ مردانه در توصیف معشوق مرد خود استفاده می‌کند. نتیجه این می‌شود که عاشق و معشوق ساختار دوتایی ثابت دارد که به‌نوعی فاقد جنس واقعی است، بلکه داری جنس ساختاری است که هر کس در جایگاه معشوق قرار بگیرد، همان اوصاف ساختاری معشوق ‌را پیدا می‌کند و هرکس در جایگاه عاشق قرار بگیرد، اوصاف ساختاری عاشق ‌را اختیار می‌کند.
اما در شعر معاصر فارسی این ساختار دوتایی ثابت و جنس ساختاری عاشق و معشوق تغییر می‌کند. زن در جایگاه عاشق زبان خود را پیدا می‌کند و معشوق مرد یا بهتر است بگوییم مرد مورد علاقه‌اش را چنان توصیف می‌کند که زن در جایگاه عاشق و مرد در جایگاه معشوق قرار دارد. فروغ فرخزاد در شعر فارسی از نخستین زن‌شاعرانی است که فراتر از ساختار سنتی مفهوم عاشق و معشوق با جنس خود در جایگاه عاشق قرار می‌گیرد و مرد مورد علاقه‌اش‌را با جنسِ مرد به‌عنوان معشوق توصیف می‌کند که این اقدام شعری و زبانی فروغ در شعر و زبان فارسی رویدادی بی‌پیشینه است.

«معشوق من
با آن تن برهنه بی‌شرم
بر ساق‌های نیرومندش
چون مرگ ایستاد

خط‌های بی‌قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می‌کنند
…»
با آن‌که در نظر فروغ، عشق امری متعالی است اما با وصف متعالی‌بودنش زمینی است؛ زیرا معشوقی‌ را که او توصیف می‌کند یک مرد است:
«…
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او وحشیانه آزاد است
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او مردی است از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبایی
…»
هرکجا در شعر فروغ سخن از عشق است، عشق زمینی است و هرکجا سخن از معشوق است، این معشوق یک مرد است که دارای جنس واقعی است نه جنس ساختاری که معشوق جایگاه زنانه داشته ‌باشد و عاشق جایگاه مردانه. فروغ به ‌عنوان عاشق در شعرهایش جایگاه زنانه دارد و معشوقش جایگاه مردانه دارد. اگرچه در شعر معاصر نمی‌توان مفهوم عاشق و معشوق‌ را لحاظ کرد و به ‌مرد مورد علاقۀ فروغ عنوان معشوق‌ را داد؛ آن‌چه‌ که در این نوشته معشوق لحاظ می‌شود به ‌این تعبیر: کسی‌ که توصیف می‌شود معشوق و کسی ‌که توصیف می‌کند، عاشق گفته ‌می‌شود. شمیسا می‌گوید در شعرهای فروغ، سه‌گونه معشوق مرد توصیف شده ‌است؛ پسران نوجوان دورۀ نوجوانی شاعر است:
«…
کوچه‌یی هست که در آن‌جا
پسرانی‌که به‌ من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر
به‌تبسم دخترکی معصومی می‌اندیشند
که یک‌شب او را با خود باد برد
…»
مورد دوم مردی است ‌که شاید در زنده‌گی شاعر حضور داشته اما کنار رفته ‌است، شاعر او را به‌صورت مبهم توصیف می‌کند، معمولاً از او به‌‌ کلمۀ «دست‌ها» یاد می‌کند:
«…
چه مهربان بودی ای ‌یار
ای ‌یگانه‌ترین ‌یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی
و در سیاهی ظالم مرا به چراگاه عشق می‌بردی
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یک‌ریز برف مدفون شد
…»
مورد سوم مردی است که به‌صورت متعالی در شعر «معشوق من» توصیف شده‌ که نمونه‌اش ارایه‌ شد.

زمینی‌شدنِ عشق نیز ارتباط به‌ چگونگی توصیف معشوق دارد، زیرا عاشق در هر صورتی جایگاه زمینی و انسانی دارد؛ این انسان است که ابراز عشق می‌کند، بنابراین هر انسان، اهل زمین است. این معشوق است ‌که آسمانی، آسمانی-زمینی یا زمینی است. در شعر سبک خراسانی، معشوق معمولاً بیان زمینی دارد؛ در بخشی از شعر سبک عراقی گاهی معشوق بیان آسمانی-زمینی دارد، اما اغلب معشوق طوری توصیف می‌شود که آسمانی است، به‌ویژه در شعر عرفانی.
در کل در شعر سنتی، کهن‌الگویِ عاشق و معشوق مشخص است که ساختاری مخصوص به‌خود دارد. زیاد بین معشوق آسمانی و زمینی تفاوتی ندارد؛ هر دو معشوق جایگاه متعالی دارند؛ همان‌قدر لیلی و شیرین در منظومه‌های عاشقانه شعر فارسی متعالی است که معشوق در شعر عرفانی مولانا متعالی است. در هر صورت عشق جنبه، ماهیت و مفهوم میتافیزیکی دارد که مقدس دانسته ‌می‌شود. حتا اگر معشوق، انسان است، بازهم ماهیت عشق آسمانی است؛ زیرا در ماهیت عشق که مقدس است بین معشوق عرفانی و زمینی تفاوتی وجود ندارد؛ فقط در ارجاع به ‌شخصیت معشوق می‌توان گفت‌ که معشوق زمینی یا آسمانی است.
عشق کُلی توصیف می‌شود. نگاه جزیی به ‌عشق وجود ندارد. معشوق زمینی همان‌قدر بی‌نیاز، سنگدل و مغرور است که معشوق آسمانی است. معشوق آسمانی همان‌طور توصیف می‌شود که معشوق زمینی توصیف می‌شود. به‌این معنا که معشوق آسمانی و زمینی در کلیتِ توصیف نیز چندان از هم تفاوت ندارند. هر دو گیسو، چشم و ابرو دارند که تشبیه و استعارۀ آن نیز معمولاً یکسان است؛ در تأویل خواننده‌ها است که تفاوت می‌کند معشوق آسمانی یا زمینی است.
شنیدن این‌که عشق و معشوق مولانا می‌تواند زمینی باشد برای ما فارسی‌زبان‌ها غیر قابل قبول و حتا اهانت به ‌مولانا و شعور ما تلقی می‌شود. تنها دربارۀ مولانا نه بلکه دربارۀ ‌سخن عشق و معشوق در شعر فارسی معمولاً برداشت ما این است که هدف شاعر از عشق، عشق حقیقی است و منظور شاعر از معشوق، خداوند است. اگر خیلی وضاحت داشته‌ باشد که معشوق شاعر یا معشوق در شعر خداوند نه انسان است؛ با این‌هم مخاطب فارسی‌زبان شعر فارسی به‌این نظر است که این عشق حقیقی بوده نه مجازی؛ یعنی این‌که زن و مرد باهم عشق می‌کنند و دست به ‌بدن یک‌دیگر می‌برند، این‌گونه نبوده ‌است، بلکه در یکدیگر حقیقت عشق ‌را که عشق به‌ خداوند باشد، می‌دیده‌اند. در برداشت ما زشت است‌ که عشق آن‌هم عشق در شعر فارسی به‌گرایش جنسی ارتباط پیدا کند؛ زیرا نگاه به‌ جنس و گرایش جنسی مثبت نه بلکه منفی بوده که از نظر فرهنگی تابو و نابهنجار دانسته می‌شده ‌است.
در شعر معاصر فارسی این نوعِ نگاه شکستانده شد. نیما می‌گوید در شعر سنتی معمولاً روی معشوق توصیف می‌شود؛ بنابراین باید از زاویه‌دیدِ دیگر به ‌معشوق نگاه کرد و معشوق ‌را توصیف کرد، تأکید می‌کند اگر از بناگوش به‌ معشوق نگاه کنیم، زیبایی‌هایی را در معشوق برای توصیف می‌بینیم. به ‌تعبیر نادرپور، شعر معاصر به ‌دید و بافتِ تازه نیاز دارد. دید که در روابط زبان و اشیا، وَ روابط اشیا به اشیا تازه شد، بافت نیز تازه می‌شود؛ این دید تازه و بافت تازه است ‌که شعر می‌تواند معاصر شود.

در خلال سایه های نیمرنگ
اشعه ی مهتاب گردد جلوه گر
صحن گلشن فرش شود سیم رخان
آسمان اندر سر لطف دگر
ماه من این لحظه یادت میکنم
در شب هنگام که مرغان چمن
در فضا شور وشوق آواکنند
ناله های جان فزا از دل کشند
عالمی را واله و شیدا کنم
ناله ی جانسوز نی گر بشنوم
یا که سارنگی نوازد ساز کور
یا ربابی پنجه بر تارش زند
یا مغنی بر کشد آواز خود
ماه من این لحظه یادت میکنم



آهنگ زیبایی از استاد مددی

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

غزل حزن


طوطی  طبع  از  دل  محزون
غزل    یآس    میدهد   بیرون
مرد از تند باد یاس و شکست
ایندل  ورشکسته  و   مجنون
مه  رویش  گرفته است مردم
واجبست در خسوف نماز کنون
مثل   عطر   دمیده   سحری
بی چرا عشق پاش داده و چون
چون سپیدار آب و بید بلور
قامتش نور میدهد به فزون
با دروغ شناور وصلش
همدم قیس گشتم و مفتون 
گل شب بوی من ترا خواهم 
 ز آسمان تا به ساحل هامون 
آسمان من و گوانتانامو
میغ قرمز گرفت و تیغه خون
سینه ناشکیب من زخمیست
زخم حسرت نهاده پا به درون


۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

خاطره نویسی - نوستالوژی



 

در پاسخ به یک دوست   


دوست عزیزم سید طاهر آغا با فرستادن  ایمیل مهربانانه ء بر من منت گذاشته و پس از لطف و محبت بیکران وبلاگم را ستوده و مطالبش را پسندیده اند که بدینوسیله از جناب شان  سپاسگذاری میکنم . درضمن ایشان  بر به اصطلاح"خاطراتم" زیاد ترین مکث  داشته  اند و  در پایان نامه شان با شگفتی  پرسیده اند که:  چرا خاطراتم آغاز خیلی جالب  ولی  با پایانی گنگ که در هاله ء از ابهام غرق است همراه میباشد؟
 آغا صاحب همچنان از من خواسته اند که چکامه را که در نوروز 1368 در  دانشگاه "زندان" اسلامی  سده سروده بودم همراه با خاطراتش نشر کنم. چون ایشان خود صاحب آن خاطره هستند! و ...
خدمت دوست عزیزم جناب آغا صاحب پس از ادای ارادت بعرض میرسانم اینکه:
خاطره نویسی یا اتو بیوگرافی یکی از کهن ترین صور ادبی است که  
در اروپا پس از عصر روشنگری بویژه دوران رنسانس  بشگوفایی رسیده


نوستالژی حس و خاطره ی پرتناقضی است. در واقع غم از دست دادن چیزی را با شادی ناشی از تصور ماندگاری آن چیز در درون ما، می آمیزد و به این ترتیب معجونی ایجاد می کند که در آن غم و شادی از هم قابل تمیز و تشخیص نیستند. نوستالژی غالبا در حوزه ی روانشناسی فردی به کار می رود
 در کشور خود ما - تاریخ احمد شاهی, واقعات شاه شجاع, تاج التواریخ منصوب به عبدالرحمن خان, سراج التواریخ ملا فیض محمد کاتب و گلشن امارات تالیف ملا نورمحمد نوری, بیش از اینکه  تاریخ بحساب آیند  نمونه های بارزئ از خاطره نویسی هستند ! که حتا پیش از دوران رنسانس در طیف وسیعی در جامعه ما و در کل در تمام خاور زمین رائج بوده است! اما آنچه را من تا اکنون در وبلاگم بروز داده ام  و از نظر آغا صاحب گذشته است به یقین کامل خاطره نویسی نیست بلکه نوعی از نوستالوژیک و یا هم سرگردانی قلم میباشد! و این دو تا با هم اندکی فرق دارد!طوریکه:
نوستالوژی را نمیتوان تمام و کمال خاطره دانست در نوستالوژی معمولآ "کسی یا چیزی" باعث میگردد تا با دلتنگی شدید سراغ آنعده از خاطرات که  ایجادگر احساس درونیست رفت! این رفتن گاهی  تا اوج آسمانها  و گاهی هم تا قعر زمین توام با صعود و سقوط همراه است! طوریکه بمجرد برخورد با آن "کس یا چیز"  بلافاصله احساس چون " عشق  یا نفرت, محبت یا حسرت, پیروزی یا شکست! " در وجود آدم بیدار میشود  و بلافاصله انسان را به  گذشته بر میگرداند که رفته رفته این صحنه های تروماتیک گونه سبب ایجاد عقده و بغض  گلوگیر میگردد! تجربه به اثبات رسانیده که این بغض را فقط میتوان با نوشتن , سرودن و  گاهی هم با آواز خوانی و موسیقی ترکانیده  و  بدینوسیله میشود خود را موقتآ خالی کرد!
 مبرهن است که  در همچو حالات انسان از حالت نورمال بدر شده و در دنیای رویا ها زندگی مینماید. بنابرین نوستالوژِی همیشه آغاز حقیقی و پایان خیالی دارد زیرا طبیعتآ دنیای  رویآئی  و خیال, با پایان خیالی همراه خواهد بود!
نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی nostos  به معنی بازگشت به خانه ‌ و algia  بمعنی "درد" است.ساخته شده است. نوستالژی nostalgia را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ یا  بهتر بگویم "برگشت به درد " ، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای" زادگاه  و یا کسی "نیز میباشد.

در حالیکه برعکس در خاطره نویسی معمولآ خاطره های شیرین بر خاطرات تلخ چربی میکند و اینجاست که آدم نمیتواند در اینگونه موارد پابند هیچ کدام ازانواع بیان ادبی باشد     
زیرا  خاطره نویس معمولآ    
برای روایت دیده­ ها و بیان داستان زندگی از هر شیوه و ابزار سود میجوید   
تا داستانش خواندنی تر و جالبتر گردد.  
نا گفته نماند که هر کس از جمله خود من خاطرات ریز درشت
 زیادی  را از  فراز نشیب زندگی در ذهن دارم که  برای خودم و در بسا موارد برای شنونده نیز جالب میباشد اما از اینکه بسیاری از این خاطرات نمیتواند هیچگونه احساسی را در من بیدار کند. لهذا تا امروز هیچکدامشان را برشته تحریر در نیاورده ام ! خاطره شمولیت اجباری در دانشگاه دینی سده که به اثر اشتباه هادی شالیزی , ما و شما را تحت مراقبت گرفته بودند راستی خاطره جالبی است که همیشه در آرشیف ذهنم ماندگار است! اما باور کن هر چه کوشیدم با یاد آوری از آن لحظه ها,  حسی و انگیزه ء برای  نوشتن آن خاطرات بیاد ماندنی را بیابم نتوانستم  امیدوارم معذرتم را در این مورد بپذیری
و اما اینک منظومه ء ئ را که  در همان زمان سروده بودم ذیلآ  تقدیم میدارم :

                      
                                                                                                                                               زندان
سده--- اول حمل 1368

قضا از جور این چرخ ستمگر
بزندان برد ما را جمله یکسر
من و با هفت یار و هفت یاور
روانه در سده با قلب مضطر
یکی "طاهر" همان یار قدیمم
که بوده همدم و هر جا ندیمم
"حبیب الله" رفیق مهربانم
که بوده جان او پیوند جانم
دگر"صابر""وحیدالله" و رحمت
چو "نعمت" داشتیم با خویش الفت
اتاقی بهر ما بوده مهیا
لحافی کهنه و شالی و بوریا
موظف بوده  بر ما  پاسبانان
همگی  ابله و بی علم و نادان
در آنسو خیمهء ئ بالا نمایان
همی کرد پهره بر ما بینوایان
ربودندی زما  حق را چه  آسان
پلو و قورمه و قیماق و هم نان
بدین ترتیب ده  روزی بسر شد
که سیاف را زکوه ما گذر شد
چو بگشودیم شکوه از جور ایام
مگر ما را چه کیفر است فرجام
بما گفتند کاینجا درس قران
می آموزید در انوار ایمان
احادیث و تفاسیر و سیاست
زاسلام پشتیبانی و حراست
مگر دانشکده  باشد بدینسان؟
که عسکر برسرت گردد نمایان
ولی زندان نه دانشگاست اینجا
مقفل بر دو دست و پاست اینجا
چو استاد عزیز این جمله بشنید
حمیدی را از این ورطه رهانید