۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

لمکدۀ ای بچه لالی و آرزو های پیتوی


دیوار بلند شهر آرزو

عکسی را که ملاحظه میفرمائيد، بار بار مرا به دوران کودکیم در شهرکهنه غزنه میبرد. زمان هائی که هنوز حتا شاگرد مکتب نبودم.
 آری! روبروی درب ورودی خانه مسکونی ما،زیر عمارت مسجد، صفُه ای گلی بود و ماهی پزی بنام بچه لالی برای فروش ماهی و پکوره در آنجا بساط پهن کرده بود! دقیق مثل همین عکس، ریش سفیدان و میان سالان چندی، از نیمه های ظهر تا موقع آفتاب نشست روی زمین خاکی در کنار بچه لالی بیکار مینشستند و در میان امواج دود، در مصاحبت با یکدیگر تکیه بر باد هوا داده ، از خار مغیلان آرزو میبافیدند. کاکایم مرحوم حاجی عبدالرازق هم که در این جمع همیشه حی و حاضر بود، گاهگاهی با مهربانی مرا به خوردن یگان پکوره دعوت میکرد و این امر سبب میشد که از لطف عم خدابیامرزم ،در حلقه بزرگان که به دور آتش تابه ماهی پزی مینشستند، برای لحظه ای شامل شوم. هم پکوره لذیذی را نوش جان کنم و هم به  زمزمه بچه لالی که از مجرای بینی می خواند هه هه هه هه ها- هم هم هم هم هم هوم ! گوش دهم.

 درست یادم است گاهی نگاه های کنجکاوانه و کودکانه ام در این حلقه چنان ژرف و دقیق میشد که حتا از لذت طعم پکوره ام میکاست. زیرا آنگاه که تمام این حلقه، سرمست از عکس رخ یار، با زمزمه بچه لالی یکجا سر می شوراندند.دیگر خوردن یاد آدم میرفت، بویژه وقتی که از دوکان بقالی گل که در جوار جوی "اته گه" و جوی "حیدرک" قرار داشت! "آهنگ با پیرهن یاسمنی چادر ماشی – باز آمدی ای دلبر من مانده نباشی"، بلند میشد دیگر همه را ساکت میساخت. و آنهم چه سکوت عجیبی
حس میکنم هرکدام این مردان خدا در رویا های شان با دلبری ساخته شده از رویا های جوانی، یار و دلبری که همراه با آن روزگاری شاید قصد بزیرکشیدن فلک و در انداختن طرح نو را در سر  داشتند غرق میشد..
هرچند آرزو های که این مردان خدا گاهی بر زبان می آوردند، آرزوهای خیلی بلند و بالایی نبود! آنچه بیاد دارم رفتن به حج خانه خدا،در صدر آرزوها قرار داشت. در ضمن برداشتن حاصل خوب از مزرعه پدری و بر آمدن احتمالی تکت لاتری که پول خریدش را هم نداشتند از بزرگترین آرزو ها شمرده میشد.
اما حالا که تقریبن تمام موهای سرم به سپیدی گرائیده فکر میکنم در سراسر این گیتی پهناور، بين همه فرزندان بابای آدم  و آرزوهاي شان، بدون کوچکترین تفاوت، یک ديوار خيلی بزرگ آهنی به بلندای یک کوه وجود دارد. در وسط همین دیوار دریچه ای کوچکی است، تا بتوانند با حسرت و حرمان حد اقل با يک چشم آرزویشان را از دور تماشا کنند، من این دریچه را " سوراخ خيالبافی" مینامم. چونکه ميشه با نگاه كردن به ديوار، از طريق همین سوراخ كوچک خيلی از روزهای زندگی را خوش گذراند. برنامه بست و پشیمان شد. نامه نوشت و پاره کرد. با کوچکترین حرکت مثبت ماه و مهر خوشحال شد و شکر کشید و عاقبت هم شاید پشیمان شد
ولی آیا برای بدست آوردن آرزو ها تنها همین خيالبافی کردن كافيست؟اگر بلی كه دیگر هيچ، مثل آدمهای صفه ای بچه لالی ماهی فروش و مثل آدمهای همین عکس،آنقدر خیال ببافید تا به آن عادت كنید!اما  اگر بخواهید، آن ديوار لعنتی را برای تصرف آرزو هایتان بشکنید،اصلا كار آسانی نيست.! زیرا زحمت ، اراده ، بي خوابی ، رنج و نگرانی میخواهد. که اصلن کار آدمهای خیالباف نیست.متاسفانه نه تنها در شهرمن و کشور من بلکه در بسیاری جا های از مشرق زمین، گروهی از آدمها چنان به خیالبافی عادت کرده و چنان از شر روزگار همچون برف، خطر احتمالی کونتی، گرگ،دزد و رهزن میترسند که حتا به لذت پیروزی و یافتن گنج از راه رنج فکر هم نمیکنند.! اینها به این نمی اندیشند که اگر موفق شوند ديوار را بشکنند و بريزند زیر پا  وقتی روی خرابه های دیوار فاتحانه راه بروند چه لذتی خواهد داشت پیروزی از راه مبارزه؟! بویژه آن موقع که آدم بفهمد آن سوراخ لعنتی خیالبافی اش چقدر كوچک بوده است.
جامعه شهری تاجیک آن روزگار غزنه هرچند نسبت به شهر های بزرگ چون هرات و کابل، اندکی فقیرتر وعقب مانده تر بود اما بالاترین معدل شادی وراضی زیستن را با کمترین میزان فساد و یاغی گری داشت.یگانه دلیلش هم وجود دو عنصر صبر و قناعت در جامعه بود. مضاف بر این ضرب المثل های چون "شوله ایته بخو پرده ایته کو" و "پایت را از گلیم اته ات(پدرت) دراز نکن" باعث نهادینه شدن ترس سیستماتیک در بین این جامعه شده بود که در بوجود آوردن این صبر و قناعت نقش بسزائی داشت و کسی حق نداشت بگوید از "شوله" بدم میاید "قابلی" میخورم یا شغل دوکانداری که پدرم میکند خوشم نمی آید ، دلم است ریس جمهور کشور شوم! یا حداقل والی و وزیر! اینگونه سخنان کبر محسوب میشد و مستوجب مجازات بود..
بهر حال گرچه ، این عکس، کلکینچه خیالم را روی دروازه کنک بگشود ولی پیش از آنکه دوستان را هم با خود طوری آنجا ببرم تا نگاهی سیری بر آن زمان و مکان بیفگنند و به ملاقات کسی یا کسانی در آن جمع بپیوندند، مجبورم این دریچه را بر بندم. چونکه عکس در واقع، پرسش رکود یکصد و سی ساله در سطح کشور و درکل جامعه ما را در بر دارد.لهذا مثالی از زادگاهم میتواند بخشی از پاسخ به این پرسش باشد. اما در کل میخواهم این نکته را بگویم که از نظر من شاهان و روساي جمهور و حتا ایدیالوژی ها مقصر اصلی این رکود تاریخی نیستند. چونکه خداوند در آیه صریح میفرماید: سرنوشت هيچ قومي و «ملّتي» را تغيير نمي دهد مگر آنكه آنها خود بخواهند سرنوشت شان را تغيير دهند،پس علت همین رکود یکصد و سی ساله را من در خود مردم میبینم.

شجاعت تغیر

چند سال پیش، در کمال شگفتی فلمی از ملاح کشتی هالندی، که با امکانات بسیار کم آنزمانها، برای رفتن به آسترالیا و نیوزیلند حاضر شده بود، را دیدم. هرچند این سفر نود در صد مرگ بود. اما بگفته نطاق فلم، شجاعت و نترسی این گروه برای آنها موفقیت چشمگیری ببار آورد.همانزمان در دلم گفتم: به این میگویند ازخود گذری! اینست تغیر! اینست شجاعت! اینست عمل گرایی! در حالیکه در وطن من همینکه برف می افتاد دیگر هر نوع سفر و حذر از سوی بزرگان پر از مخاطره قلمداد میشد . همگان از ترس ریزش و ذکام و سرفه فقط برای خوابیدن روی تابه خانه مسجد و شنیدن افسانه های فولکولوریک آماده میشدند و بس.
 آری نخستین دلیل رکود، ترس نهادینه شده در یک جامعه است. ترس رکود و تنبلی ببار می آورد. در نتیجه آدمهای ناصح و مجرب ترسندوک، با تبلیغ و توسل به ترس، هم خودشان را از تجربه های شادی بخش زندگی محروم می کنند و هم دیگران را!. آدمهای ترسو، ماندن و پوسیدن در دخمه تاریک تنهایی را به شجاعت خواستن و رسیدن و حتا نرسیدن ترجیح می دهند. آدمهای ترسو با هیچ بودن، با لذت نبردن، با تن دادن به ذلت فقط به این دلیل که نسیمی نیاید و هوای اطرافشان را دستخوش تغییر نسازد، به سهولت کنار می آیند. آنها نمی خواهند بدانند بهار هم با وزش نسیم شروع می شود. آنها نمی توانند بفهمند، جنگل پس از آتش گرفتن، به جوانه زدن و نو شدن شروع می کنه. و خلاصه اینکه آدمهای ترسو یک "هیچ و پوچ آرام"رعیتی را به یک "لایتنهاهی پر از هیاهوی" رهبری، ترجیح می دهند. هفته قبل دوستی با تیلفون در لای صحبتش گفت: خبر شدی دوستم هم به مارشالی رسید! آیا دیگر چیزی هم مانده که این آدم نشده باشه؟ چونکه یکدوره پادشاهی هم کرد و همگی دوستم پاچا میگفتنش! گفتم نه! گفت دلیل اینهمه موفقیت را در چه میدانی؟ گفتم فقط در شجاعت و نترسیدن دوستم! آری من همینگونه فکر میکنم.اگر نترسی موفق میشوی و مارشال
مباحث علمی در صفه ای بچه لالی
صنف هفتم مکتب بودم! از خانه ذکر شده،چندین سال بود به روستای گدول آهنگران کوچیده بودیم.از صنف پنج به بعد مضمونی بنام حرفه میخواندیم و در آن مضمون "حرفه پوستین دوزی" که در شهر ما رونق زیادی داشت تدریس میشد. استاد مضمون حرفه آدم نهایت شریفی بنام آغا گل خان بود. خلاصه روزی بخانه کاکایم آمدم و اینبار خودم بیاد دوران کودکی از بچه لالی ماهی ای خریده بخوردن مصروف شدم. در همین اثنا مرد روستائی از قریه مغلان که قیماق فروش بود با ظروف خالی قیماق های بفروش رفته اش سرشار از شادی و شکران سلام داده و یک ماهی بیخار به بچه لالی فرمایش داد،هنوز فرمایش این مرد به اتمام نرسیده بود که مرد دیگری، پشتاره بزرگ از پوستینچه ها را بر زمین گذاشته، و فرمایش بالمثل به بچه لالی داد! ناگهان دیدم پشتاره این مرد باز شد. آنوقت پوستینچه ها را قلم میزدند و روی رسامی گل و برگها زنها با مهرت تمام میدوختند. چون از طریق مضمون حرفه دیگر به آش دادن، تراشیدن و دوختن پوست اندکی بلدیت و آشنایی داشتم سوالاتی چندی را از او کردم بویژه یکی از این پوستین ها که بسیار گلهای بزرگی داشت، پرسیدم کدام زن خواهد توانست این پوست را اینگونه درست و بزرگ گلدوزی کند؟ مرد پس از اینکه فهمید مکتبی ام و شاگرد آغاگل خان گفت:اینکه چیزی نیس !میتانن و پول میگیرن! شوق ایس دیگه و پس از اینکه نظری بر ماهی فرمایشی اش در تابه انداخت گفت: موفامین پوست شیر و پلنگ، راه ، راه و دایره، دایره،است؟ گفتم بلی! گفت: در کابل مه پوستین ره دیدم که با گلدوزی از پوست گوسفند، پوست شیر و ببر جور کده بودن! ای رقم با تار  دایره دایره و راه راه دوخته بودن که هیچ نمیفهمیدی پوست شیر اس یا از گوسفند!قیماق فروش گفت قدرت خداس دیگه ! چقدر خوشنمای ایس پوست شیر!!! و از قدرتهای خدا همه به حیرت و تعجب فرو رفتیم
 ماهی من تمام میشود و ماهی یا صبحانه ای قیماق فروش، و پوستین دوز آماده! هر دو با خنده وشادی زیر آفتاب سر زده چنان به افسانه پوست کردن شیر و پلنگ میپردازند و بحث چنان داغ و جدی میشود،که هنگام رفتن، دل کندن از این میدانچه جادوئی بچه لالی مشکل میگردد! پولی به بچه لالی می دهم امتناعی نمی کند اما میگوید خیرس مهمون استی. به خنده می گویم "این پیسه به خاطر ماهی نیست بلکه معجزه حلقه ای رستورانت توست "همه می خندند! و.

۱۳۹۹ خرداد ۴, یکشنبه

بیمارم که از بی دوایی میترسم...!

 تو این روز روزگار باز هم تو!


از کلکین اتاق ، نسیم آرام و روح انگیزی در حال وزیدن بود. صدای مرغان دریائی از فاصله نه چندان دور شنیده میشد ، آسمان ، هرچند ابرآلود ولی، از لابلای ابر های قشنگ، با تکه های آبی نمودار بود. چهچه زیبای پرندگان و جوش و خروش گلهای بهاری، طبیعت زیبائ را در چهار سو ترسیم کرده بود و واقعن، دم دم  پگاه، نوید بخش، یک روز بسیار قشنگی بود.
نخست از همه، یادم نرود که بگویم امروز یکشنبه مصادف به اول عید رمضان  سال قرنطینی، است.از اینکه عید امسال،خموشانه ، حتا بدون ادائ نماز ، آنهم در تعطیلات آخر هفته، بطور خیلی ویژه تشریف فرما شده بود،با اعیاد دیگر از بسیاری جهات فرق زیادی داشت.  هرچند از برکت تکنالوژی مدرن کافران، از طریق ویدیوکال و تیلفون، صحبتها و  دید و وادید های مجازی با بعضی از دوستان و بزرگان خانواده داشتم، اما در کل این عید، چندان به عید نمیماند.
از سوی دیگر بر خلاف توقع، صفوف ابر ها در طول روز، فشرده تر شده رفت. گاهگاه باران این موجود مقدس خدا، بر گونه های گل و گیاه عطر گونه پاشیده شد و فضائ معطری را بوجود آورد. در نتیجه طرفهای پس از چاشت با اندک دلتنگی، خواستم با رفتن به یک گردش کوتاه و دیدار با سرک ها، هم  از زیبایی های طبیعت در اواخر بهار حظ ببرم  و  هم استقبالی از عید کنم.
آری! سوار موتر شدم و بدون داشتن کدام برنامه مشخص و از قبل تعین شده بسوی ناکجا به راه افتادم.حین رانندگی در حالیکه از تماشائ مناظر طبیعی دو طرف جاده، لذت میبردم، چراغ سرخ ترافیکی فرمان توقف داد. گوگوش آرام آرام میخواند:  شب بی من بودنت خوش - شعله ی خاموش دل کُش
 آخرین معجزه من!!! شب بی من بودنت خوش!
با این آهنگ، حس کردم در حالی روی طناب باریکِ خاطرات راه میروم؛ که دقایقی بعد سقوطم درآغوشِ رویا هائ همیشگی  و حقایق زندگی حتمی میشود.
در همین حال و خیال آمبولانسی هارن زنان با سرعت از سمت مقابلم ،چراغ سرخ ترافیک را عبور و رشته ئ افکارم را از هم درید. در دلم گفتم شاید،پیر مردی درون این امبولانس آخرین جدالش را با کرونا به پیش می برد! شاید زنی جوانی، در حال بدنیا آوردن کودکی باشد و.. ! زیرا هارن های متواتر توآم با سرعت سرسام آور امبولانس، به گفته تاجیکان " تیز روک - کَسل کَش" بدون شک نشانه از رفتن و آمدن دارد.! بنابرین یا کسی از این دنیا میرود و یا هم کسی بدنیا می آید. در هر دو صورت جهان دوباره متولد می شود. زیرا مرگ با زندگی زاده می شود و برعکس.
متاسفانه امروز کرونا،خواهی نخواهی، در دایره ئ زندگی بشر، جا  باز کرده و قسمآ به داشته های ما پیوسته است. چنانچه ، حتا روی بیلبوردهای بزرگ اتوبان ها از هشدار هایش که با خود نمایی باعث وسوسه افزائی میشود در امان نیستیم.گرچه حس میکنم این هشدار ها از برای این باشد تا فکر نکنیم کرونا و قرنطین فقط در حد یک خاطره بوده و وقت آن رسیده تا آرشیف نشین اذهانش کنیم! بلکه این بیلبورد ها که عکس این یکی اش را از چراغ ترافیکی گرفتم میگوید :از اینکه حریف با قدرت تمام، هنوز در صحنه حضور دارد! پس باید افکار خود را بیشتر از گذشته جمع و جور کنیم. نشود که خدای ناخواسته  در آینده ها، راوی خاطره های تلخ جدال و حتا شکستش باشیم. بهتر است در این میدان نبرد طوری غیر منسلک و نظاره چی بود ، تا هیچ جنگی اتفاق نیفتد و هیچ غالب و مغلوبی در کار نباشد!
بهر صورت چراغ سبز در حالی برایم مجوز حرکت داد که اعیاد گذشته، در وطن و در مهاجرت ها یکایک از ذهنم رژه میرفتند ! اعیادی که هم پدر داشتم هم مادر، هم کاکا و عمه، همچنان دو خاله و بسیاری از دوستان و اقربائ عزیزی که اکنون همه برحمت حق رفته اند.، اعیادی که فرا رسیدنش را پیشاپیش به فال نیک میگرفتم ، دل بزندگی میبستم و آرزو میکردم تا عید دیگر به خوشبختی و آرزوئ دلم برسم. بیخبر از اینکه بگفته نظامی گنجوی.
"هر دم از این باغ بری می رسد- تازه تر از تازه تری میرسد"!
 و آن "تازه تر"،نسل بدبخت من فقط "شر" بود نه "خیر"! مطمئنم اگر نظامی گنجوی راوی نسل من میبود، این مصرع را اینسان تغیر می داد: (هردم ازین باغ  خری میرسید- خیر که هیچ، باز، شری میرسید) در واقع  همین "شر" ها و "خر" ها بودند که همیشه رشته های بافته شده را با حسرت و حرمان پنبه میکردند.
 آری! تلخبختانه در گذر عمر، بویژه در فاصله بین دو عید تا خواستم نفسی تازه کنم و سر و سامانی به اوضاع زندگی بدهم ، صاعقه ای از ناکجا درخشید و دار و ندارم را آتش زد. یا هم یکی پرید میان آرامش نسبی ام و چون اسپند روی مجمر حرمان، دودم را به هوا کرد. گفتم آرامش نسبی، چون آرامش مطلق را هیچ گاه تجربه نکرده ام. فقط رمضان های که شامگاهان پس از افطار به آسمان ابری دلم خیره میشدم! میدیدم درست مثل آسمان همین امروز هالند، توته های آبی قشنگ آسمان امید، از لای ابرهای شکسته و شسته اش با دلربایی جلوه نمایی داشت. سپس بی اختیار بطور معجزه آسائ نسیمی فرح بخشی میوزید و صدای  "گیتی" هنرمند مشهور ایرانی ، با ریتم صعود دود سگرت، در گوشم با طنین نرم میپیچید:
 تو این روز روزگار باز هم تو!
  تو این شهر تب دار باز هم تو!
 تو چشمات حقیقت میبینم
 بین این همه یار باز هم تو باز هم تو باز هم تو!
 از شنیدن این آهنگ پر خاطره، که معمولن روز های جمعه پس از چاشت، در یک برنامه ای که نامش را فراموش کرده ام، از رادیو افغانستان پخش میشدَ، با یک اقیانوس انرژئ ناشی از امید،  هرچند امید واهی، از خانه بیرون میزدم!  دو، سه کوچه را رجامند قدم زنان میگذشتم، و همینکه به سرحد یا لیمت آرامش مطلق میرسیدم، دوباره لحن گرفته صدائ گیتی از بقیه مصرع های آهنگ با حسرت تمام چنین در گوشم طنین می افگند!:
 من از لحظه های جدایی میترسم!!
 از عمر کم آشنایی میترسم!!
 جون میدم برای یه ذره حقیقت
 بیمارم که از بی دوایی میترسم!..
 آنگاه با مکث و دلهره در وسط کوچه میخکوب می ایستادم. انعکاس و تبلور چهره "وهم" و "حرمان" را در آئینه تمام نمای امید هایم میدیدم، آری بیماری بدون دوا!؟!؟! یعنی همین کرونا مانند؟؟ نه از کرونا هم بی دوا تر!!
اما انگار در اوج همین لحظات دلهره، آئینه دیگر مفهوم خود از دست می داد. زیرا چشم سر، جای خود به چشم دل می داد و این چشم دل بود که عاشقانه به درون حقیقت زندگی نفوذ می کرد. به سختی ها ،درد  ورنج های آن واقعبینانه می نگریست. آنگاه نمیدانم چسان ولی لاجرم زیبائی خوشبختی را دوباره از درون آنهمه آلام و رنج هایم بیرون می کشید و پیش چشمانم منعکس میکرد. آنگاه مرا در جایگاه پرومته  قهرمان افسانوی زنجیر ها و دارنده  روح عصیانگر یونانی قرار میداد و سپس امیدوارانه با لبخند صبورانه به آئینه جاده و کوچه می گفتم: ای یکی، دو،مانده به عیدم! تو آرامش مطلق منی! تو آتنائ منی! با تو میشه هم مرد و هم زندگی کرد. و درست برای لحظه ای دوباره به سرحد آرامش مطلق میرسیدم.
بخدا حتا لیمیت یا سرحد آرامش مطلق را تجربه کردن هم خیلی زیباست چه رسد بخود آرامش مطلق ! همین لحظه که این کلمات را روی صفحه لپ تاپ مینویسم دلتنگ همان لحظاتم و منتظر عیدی همان شصت رنگ متفاوتی از رنگین کمان مقدس رویاها
خلاصه بگذرم از حاشیه و بپردازم به متن و آن اینکه، در اوج انتظار و دلتنگی لحظات، رسیدم بر سر یک دوراهی و  بی اختیار راهم را کج کردم سوی پارک آبی رویایی هالند، در زوترمیر و در پارکینگ آن پارک کردم. 
پارک آبی بسته است. خاموشی مطلق در چهار سو حکمفرما بود. عکسهایش را با کلیک روی وبلاگ خواهید دید! به اطرافش نگریستم. متوجه شدم انگار که فصل بهار دیگر ختم شده و تابستان از راه رسیده است. هر سو که چشم می انداختم گل و گیاه دل و دماغم را جلا میدادند.

چمن پهلو بکر و دست نخورده باقی مانده بود. در وسط علف های انبوه، گل های خود رو زرد، مثل مهتاب، چراغ شان را روشن کرده بودند. زنبورها با حرکت های عمودی و افقی، از روی یک گل بلند می شدند و روی گل دیگر مینشستند. صدای وز وز ملایم شان در آن خموشی، سکوت ظهر را دلچسپ تر  کرده بود. یادم آمد در چمن آلو های باغ ما در غزنی همین گلهای ساقه زرد میان علف ها سبز را اگر اشتباه نکنم قاصدک میگفتند. گاهی با صبور و بصیر جان در چمن باغ از این  گل یک دسته میچیدیم که با شکستن ساقه آن شیره چسپ ناکی از آن خارج میشد و انگشت های آدم را چسپناک میکرد. دلم خواست به یاد همان دوران کودکی دسته گلی از این چمن بچینم و سپس آرام در گوشش آنچه را دلم میخواست زمزمه کنم. اما منصرف شدم و رفتم سوئ خانه سابقم که هفت سال در آنجا با هزاران خاطره ها زیستم و اکنون در حال ویران شدنست!عکسی از آنجا گرفته برگشتم خانه و این بود گذارش عید من! دو روز دیگر هم در خانه ام هرکه تشریف می آرد در خدمتم! من کرونا را جدی نمیگیرم – عید همه مبارک




۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

بذل پادشاهی



پاچاهی بخشی یا پاچاهی گردشی؟

دقایقی پیش در خبر ها شنیدم که پشتاره ئ سنگین ریاست جمهوری همه شمول را که داکتر عبدالله با دل ناخواسته مجبور به حملش شده بود، الیوم یکشنبه، دریک ساعت سعید، نکوتر از عید، از شانه زخمی و تن پر از عرقش با شکرانه پاهین و در پشتاره اشرفغنی نهاده و بدینوسیله این بار، جناب شان نه اینکه پاچا گردشی ، بلکه پاچاهی بخششی را در تاریخ کشور رقم زدند.
راستش را بگویم ما نسلی که در گریزی ناگزیر مجبور به ترک میهن شدیم، در جایگاهی  چندانی قرار نداریم که بر مسند داوری نشسته و با قاطعیت حسن و عیب این کار را برشماریم. حد اقل بخود این حق را نمیدهم که این کار را تائید یا تقبیح کنم دیگران را دلش! اما بخشش پادشاهی و آنهم با مراسم تحلیف،  خواهی نخواهی سوالاتی را  در ذهن آدم می آرد که نمیشه از آن سطحی گذشت! بطور نمونه همین یک گپ خو از همان لحظه اول شنیدن این خبر در ذهنم میگرده که : کفاره قسم خدمت بمردم به عنوان رئیس منتخب شان در این ماه مبارک رمضان چه خواهد شد ؟ و سوالاتی ازین قبیل دیگر.. لهذا در این متن نه چندان کوتاه سعی می کنم، برداشت خودم را از مفهوم کلی بذل و بخشش پاچاهی؛ که بیشتر در محور سخنان موافقان و مخالفان این موافقتنامه میچرخد را به اختصار نوشته و مورد بررسی قرار دهم!.
بهرصورت نیم ساعت ازین خبر نگذشته بود که: غوغای موافقان و مخالفان این موافقتنامه ذیلن در فضای  مجازی بویژه فیس بوک پیچید..
یک : موافقان با نشر مواد موافقتنامه و توجیه کردن هر بند، آن به نفع تیم خود، بویژه بزرگنمایی مقام شورای مصالحه برای داکتر عبدالله، چنان غوغائ را براه انداخته اند؛ که انگار به فتح دروازه سومنات نائل شده اند. اینها بگفته ایرانیها چنان سخنان گنُده تر از دهان شان میزنند که آدم مات و مبهوت میماند.در حالیکه هر کس این نکته را میداند که در وطن ما تنها رئیس جمهور نظر به قانون اساسی صاحب اصلی صلاحیت برای پنج ساله و بیشتر از آن هم است و بس! دیگران در پیشگاه رئیس جمهور هیچکاره اند و لو هر کسی که باشند. با اینحال از  توجیهات این دسته عاشقان سینه چاک کاملن مطمئن شدم که از این پس اینها را دیگر نه فقط موافقان، بلکه عاشقان سینه چاک داکتر عبدالله بنامم. زیرا یک چنین جنون در توجیه شکست فقط از پدیده عشق می آید
آری!  وقتی آدم عاشق باشد، هر عمل زشت و زیبا معشوق اش را با دیدی مثبت می نگرد . حتا در پی توجیه  زشت ترین ژست های معشوق تا پای جان می ایستد  و از بیان حقیقت  آگاهانه فرار میکند. بدینوسیله از عیبی احتمالی معشوق به هر وسیله ای پرده پوشی میکند. حتا در مقابل آشکار ترین نشانه ها مثل بیوفایی نیز، عاشق واقعی، سعی بر فراموشی و یا توجیه آن عمل معشوق دارد. و این سخاوت و بذل و بخشش بدون شک  فقط و فقط قدرت عشق و دوست داشتن است. که من امروز در طرفداران ریس همه شمول، شما بخوانید ( عاشقان) پر و پا قرص دوکتور عبدالله دیدم. شگفتا که این گروه عاشق در اوج شکست همیشه گریز گاهی دارند و  برای آنکه معشوق در ذهن شان تخریب نشود سیاه را سپید میبینند. من به اینها حق میدهم اینکار طبیعتن از دوست داشتن بیش از حد می آید .. شاید این دوست داشتن کور و عمیق بیشترین صدمه ها را روزی به خود این سینه چاکان  بزند! اما اینها از پشت نمی افتند به مقتضائ شاعر - دشنام کز دهان تو باشد شنیدنی
دوم : اما زمانی که وارد فضای تنفر میشویم درست عکس این حالت است. این دسته با تنفر عجیبی، ویدیو های از سخنان اخیر داکتر را که پیش از انتخابات بیان داشته بودند، به عنوان سند خیانت پیهم نشر میکنند. سخنانی که اصلن آنها را باید استثنایی بر قاعده دانست. زیرا همگان این نکته را میدانستند که قاعده کار داکتر در گذشته مبارزه آرام، برای مطرح شدن خودش به  عنوان دوم نمره غیر پاسخگو بوده و بس. ایشان بیست سال است همین تیپ را می پسندند و همین راه را  انتخاب کرده اند. و در این کار و مبارزه نرم خود هم همیشه موفق اند. کاری نمیشه کرد. حتا اگر آدم با چشم سیل بین در همان سخنان پیشا انتخاباتی ایشان بدقت توجه کند میبیند که، هیچ حقیقتی در آن جملات مهمل جناب شان وجود نداشت، بلکه پوست و پرده های نازک از پنهانکاری و دروغ قراردادی سراپای وعده هایش را لاپوشانی کرده است! به عنوان مثال ایشان در برابر سوال که اگر رئیس جمهور شدی خانواده ات را به کشور بر میگردانی فرمودند باز همو ساعت و همو مصلحت! این به معنی این که یا ایهالناس من رئیس جمهور نمیشوم نخواهم شد. ولی کسانیکه تجاهل العارفانه میکنند و منتظرند تا خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون گناه خود شان است نه از داکتر
 شوربختانه در طول زندگی فقط همین امروز درست متوجه این نکته شدم که گرداب تنفر چقدر عمیق است!!!! وای وای از دنیائ تنفر. از یگان پاسخهای تند در برابر کامنت های ماست مالی شده موافقان، فهمیدم که دیگر میزان تنفر نسبت به دوکتور خوشتیپ ما  بحدی بالا رفته که حتا بعضی ها دوست ندارند، ذهن شان اندکی هم در جریان اصل قضایا قرار گرفته و روشن شود.برعکس آنها به هر چیز و وسیله ی که در راستای ازدیاد تنفر کمک کند، چسپیده اند ... حتا متوجه شدم بعضی ها، اجازه ی دفاع بهتر است بنویسم (توجیه )را به تیم عاشقان نمیدهند چون طبیعتن  با دفاع آنها از میزان تنفر کاسته خواهد شد
بزعم خود شان ممکن است دیگر فضای تنفر آنطور نباشد که در ذهن دارند   
اما نویسندگانی زبر دست و دانشمندی هم این موضوع را با دید علمی و واقعبینانه به تحلیل گرفته اند و در پایان سوالاتی مشکلی را با خواننده ها مطرح کرده اند ! سوالاتی عجیبی که پاسخش سهل نیست! سوالهائ چون: اگر شما بجای داکتر عبدالله میبودید چه میکردید؟ اگر فلان شخصیت تاریخی امروز زنده میبود چه میکرد؟ آیا بنظر شما این پا پس کشیدنها از ترس است یا هم بر روال برنامه دقیق و از قبل طرح شده ؟ و دهها سوال دیگر
هرچند بخوبی معلوم میشود که بعضی از نویسنده ها  در نشان دادن تصویرها و یا کالبد شگافی متن موافقتنامه چندان دست باز ندارند. آشکار هم نیست که آیا این امتناع از محدویتی ناشی میشود و یا هم میخواهند دیگران را در پاسخ اصلی سهیم کند تا خواننده گان  بخش ناگفته و نانوشته را خود شان خلق کنند
اما در مورد پرسشهای که دوستان نویسنده مطرح کرده اند همینقدر باید بنویسم که اکثریت قریب به اتفاق آدمها در سمت و سوئ باد و در مسیر خودبخودی  دردریائ زندگی  تن می سپارند و رضا به تقدیر الهی میدهند.عده ای قلیل در این مسیر کامیاب و ثروتمند می شوند و عده ای هم سرخورده ؛ مایوس و زانوی غم  بغل میکنند. و اسفا که برای رهایی از مصائب زندگی به مواد مخدر پناه میبرند.، عده ای هم سردرگم و سرگردان گناه عدم موفقیت خود را به گردن زمین و زمان یا این و آن می اندازند که رئیس مصالحه ما بدون شک از  همین قماش مردم است! اما این مسئله مثل آفتاب روشن است که :گناه قسم اش به گردن هیچ کس انداخته نمیشود لهذا به پاسخ سوال اول شان فقط در همین مورد میتوانم مختصرآ بگویم که اگر بجای شان میبودم قسم نمیخوردم. تحلیف نمیکردم!
ولی هستند یگان، یگان آدمی که تعداد شان در جهان بسیار اندک و شاید هم انگشت شمار باشند، آنها خوشبختی را در مسیری دیگر میجویند. آنها در فراز و فرود زندگی همرنگ جماعت(امریکا) نمی شوند و علیه وضع موجود با دست خالی و بدون دالر می ایستند و در راه زندگی بهتر آستین ها را بالا میزنند. آنها بر خلاف جهت باد و بر عکس رود زندگی حرکت و شنا می کنند. آنها به جای لعن و نفرین به این و آن با حرکت های حساب شده ، خطر میکنند و دل به دریا میزنند. سختی های زندگی و رنج و دردهای بی پایان مسیر راهشان را به جان میخرند. آنها اینکار را نه برای آن که شغل و مقامی بدست آورند انجام میدهند نه برای دریافت رتبه مارشالی نه برای رئیس فلان شعبه ! نه برای اینکه ثروتی به چنگ بزنند و باد به غبغب بیندازند. بلکه در راه آرمانهای والای انسانی اینکار را انجام میدهند. این گونه آدمها شرف و آبروی زمین هستند که با هیچ گنجی در جهان قابل مقایسه نیستند! هدف آنها در زندگی تولید مثل و تشکیل خانواده و اسم و رسم نیست بلکه خود را هیچ در هیچ در راه پیچاپیچ وپر شکوه آینده می دانند.  آمال و آرمانهای آنها با دیگران از زمین تا آسمان تفاوت دارد. زیرا آدمهای معمولی با مرگ هایشان پایان می یابند اما آنها با مرگ هایشان آغاز میشوند و در فراسوی زمان  ادامه می یابند و جوانه میزنند و برگ و بار می افشانند. هیچکسی که در سایه اینگونه آدمها راه رفته باشد نمیتواند مثل اینها باشند. اینها آدمهای ویژه هستند

.
عکس کاپی از بی بی سی 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

آرزو ها در " لَیلَةُ القَدر"



شب قَدر و امید بستن به تحقق آرزو هائ  بلند بالا

اگر مبالغه نکنم حتا از همان آوان کودکی با اسم و رسم" لَیلَةُ القَدر" آشنا بودم. مادر و پدر مرحومم این شب را با ختم قران گرامی میداشتند. مادرم هر ساله از شب بیست و هفتم ماه رمضان بنام شب لیله القدر تجلیل میکرد. و با مهیا کردن سفره نسبتآ رنگینی ما را به نیایش بدرگاه پروردگار فرا میخواند. منیب الله جان، دوست و هم صنفی مکتب ابتدائی، که از یک خانواده روحانی اهل طریقت بود در هر رمضان راجع به خاطره های اجداد و بزرگان خانواده اش از این شب بزرگ برایم حکایتهای جالبی میگفت و اسحاق جان غفوری دوست همدل و هم صنفی عزیز دوران محصلی متنی زیبائ عاشقانه ای را از  شناخت این شب در کتابچه خاطراتش نوشته بود که هیچگاه فراموشم نمیشود.
اما اکنون پس از گذر اینهمه سال؛  شب قدر دیگر؛ مبدل به آئینه ئ تمام نمای خاطراتم گردیده است، خاطراتی که هنوز به دیوار آرزو هایم با میخ زرین امید آویزان شده است. هر رمضان بی اختیار در برابر این آئینه قد نما می ایستم و به دقت به چهره ام نگاه می کنم. چهره ای که گذر بی رحم زمان جای پای بسیار سنگین خود را بر آن نهاده  و خاطرات تلخی  در جعبه سیاه زندگیم از خود بجا گذاشته است..
آری جعبه سیاه زندگی یا همان "لایف ریکاردر" آدمی ، در واقع فلم ثبت شده ئ همان آرزو های درشت رویایی آدمیزادست که مانند فلایت ریکاردر هواپیما، تحت هیچ شرایط از بین نمیرود. بگفته منوچ کمار حتا با سوختن تن آدمی نخواهد سوخت.!، فقط با این تفاوت که برای زبان باز کردن آدمی در باز گویی از رویا های زندگی اش، تلنگری نیازست! مثل یک تکرار با شکوه، همانند شب زیبائ قدر و فرصت دوباره ایستادن در برابر آئینه آرزو ها، که هر بار در ژرفنای چشمانت خیره  گردی! نشانه های اندوه ،شادی خود فریب، عشق وامید  را ببینی!.
بهر حال  ویژگی این شب علاوه بر قدیس بودنش که قرآن در سوره های قدر و دخان از آن یاد آوری کرده ؛در  وجه تسمیه اش نیز نهفته است. واژه ای قدر به معنی اندازه و به تعبیری مقدّر شدن امور را میگویند. از منبر های رمضانی پس از نماز های تراویح بسیار شنیده ام که : مقدر شدن  یکساله امورات آدمها در همین شب صورت میگیرد. پس نیایش در این شب میتواند لوح تقدیر یا قضا آدمی را تغیر و قدر اش را بسوی نیکی ها، خوشبختی ها و رستگاری ها در سال پیش رو رهنمون کند. باری از دوست عزیزم حاجی همایون شنیدم که گذاردن هزار رکعت نماز و نیایش در این شب  آرزو های پنهان و هویدای دل آدم را محقق میکند. با اینکه میدانستم ماهیت پدیده امید در این نیست که « آنچه آرزو کردیم صد در صد محقق شود»، بلکه تنها بر اساس همین فرضیه که لا اقل«امید وار باشیم...» این نیایش را تجربه کردم. کافیست بگویم  از این تجربه فقط همینقدر آموختم که شخصی امیدوار وضعیت فعلی را به عنوان وضعیت نهایی نمیپذیرد  و برای تغیر اوضاع به مبارزه بر میخیزد. در راه مبارزه اش از پروردگارش مدد مجوید  و همین چرخه امیدواری که میشه آنرا زندگی نامید تا سال های بعد و شبهای  قدر  دیگر تکرار میگردد. چونکه  تجربه ثابت ساخته که تلاش در راه تغیر و دلچسپی به زندگی میتواند نخل امید را حتا در دل هائ که وسوسه ی تسلیم به نومیدی در آن جا گرفته است، دوباره به جوانه  آرد، بشگفاند  و آزادانه، سربپیچاند. بعد هم بزعم سعدی:
 گر نشد از سعی کار من تمام – من در آن معذور باشم والسلام.

در جوار مکتب ما، باز گل خان شوقی، مالک مغازه ۵۵۵
 شهر نو غزنی ابزار بازی کودکانه ای را میفروخت بنام "جنجال". هم نسلان من اگر بیاد داشته باشند این جنجال مرکب از ، تعدادی توپک های کوچک صیقل یافته ، درون یک جعبه مدور ، مربعی یا هم مستطیلی از درون راهدار شیشه ای پلاستیکی بود که  تلاش کودکانه ما  برای در کنار هم نگه داشتن توپک ها، یا سمت و سو دادن دلخواه، به  ترتیبی که در ذهن ما  متصور بود، کاری بیهوده ای بود. زیرا با اندک ترین حرکت جنجال، توپک ها، بنا به ذات مدور شان به هر سمتی که دل شان میشد می لولیدند  نه  به آن سمتی  که احتمالات ذهن کودکانه ما آن ها را هدایت می کرد. ما سعی خویش را میکردیم اما در مواردی تنها قادر میشدیم چند تا ازین توپک ها را بسمت و سوی مطلوب خویش رهنمون کنیم. در غیر آن وقتی خسته میشدیم فقط می توانستیم بنشینیم و لولیدن آنها را به میل خود شان تماشا کنیم، و از نظر من این به این معنی است که زندگی آن گونه که ما خواسته ایم در جریان نیست. و.
از اینروست که به باور ما، شب قدر در ذات خود یک پناه است یک پناهگاه امید!  و با صراحت میتوان نوشت که :خوشبینی نسبت به حلول و گرامیداشت از این شب متبرک ،بیشتر بر  اساس رهایی  از قلمرو افسردگی؛ طلوع  کورسوئ امید  و محقق شدن رویائ آدمی که پیامد های مطلوبی را در ذهن آدم متصور و پیشبینی میکند بوده است. هویداست که مقوله امید با هر بهانه که بدل راه یابد، آدم را در راه اهدافش مصمم تر میکند،تا  برای محقق شدن آرزو هائ دیرینه اش حد اقل در همین ده شب اخیر رمضانی بر دفتر سپیدش، نوید تازه ئ را رقم زند.  با نیایش تغیر در قدر مقدّر امید ببندد. در راه آرمانش هدف بگذارد. تلاش زیاد بدارد. تا ره آورد این هدف و تلاش تازه، درختی پربار و میوه ی شیرینی که دلش آرزوئ چیدنش را دارد باشد.
آری! امید زندگیست! آدمیزاد فقط با امید زنده است.  در راستای همین امید است؛که آرزوهای بلند بالا و رنگینی  را در سر میپرورانیم.  سپس همین آرزوهاست که بر اعماق قلب آدم نور امید می بخشد و  در فراز و نشیب های زندگی بویژه در تاریکی ها بر لبها گل لبخند میشگفاند و همینست زندگی و رسم زندگی .
بلی! امیدوار بودن و توکل کردن کار بسیار نیکوست. نا امیدی آب پلیدی است که از چشمه ی آلوده میبرآید، انگیزه را میزداید و شور را از قلب آدم میرباید.یاس و نا امیدی از اینکه بخت با من ناسازگارست و چرخ فلک حمایتم نمیکند همیشه آدمی را ورشکست تر میکند.
اما بالاخره روزئ هم فرا میرسد که انگار آدم در میان فریاد های وحشت زده غرق در عرق از خواب می جهد. اندکی طول میکشد تا بخودش آید اصلا باورش نمیشود که تمام عمرش مثل خواب در یک امید واهی گذشته و دهها شب قدر را بدون هیچ دستاوردی پشت سر گذشتانده
   آنگاه از داشتن اینهمه امید واهی بر آرزوهای محقق نشده اش خشمگین میگردد و  شاید پس از این دعائ شب قدرش این باشد که : خدایا لطفی کن!. این جعبه سیاه خاطره، این کوله بار آرزو را از ذهن و پشتم بردار و بیندازش در پشت کوه هندوکش یا هم در  ته ای  دره ای خیبر؛ یا هم در بحر اتلانتیک؛ یا هم بگذارش در نوک قله پارو پامیزاد؛ یا هم  ... نمی دانم و اهمیتی هم نمی دهم کجا! اما بردارش
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
**************
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است          
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

۱۳۹۹ اردیبهشت ۸, دوشنبه

اخبار مضحک در قرنطین



بستۀ پیشنهادی پر از عقده و خالی از متن

عقده را بگشاده گیر ای منتهی/ عقدهٔ سخت است بر کیسهٔ تهی (مولوی)


شاید مضحک ترین، خنده دارترین و در عین حال درد آورترین مصروفیت دوران قرنطینِ کرونایی؛ خواندن اخبار متنوع پیرامون کار کرد های ریاست جمهوری تیم ثبات و همگرایی باشد . ماه هاست که دفتر مطبوعاتی این تیم هفتٔه یکبار یک شهاب ثاقب سوئ آسمان مطبوعات شلیک میکنند و بارقه هایی ناگهانی آن شهاب تمام هفته در اذهان عامه روشن است.ولی خود آقایان آرام در غندی خیر نشسته و دیگران برای حقانیت و یا ناحق بودن ادعای اینها مصروف تبادل افکار میشوند.
 اینها در حالیکه خود بحیث رئيس جمهور کشور حلف وفا داری یاد کرده اند و طرف ارگ را متقلب میدانند. گاهی از همان ارگ متقلب میخواهند که انتخابات را ملغی اعلان کند و به تقسیم قدرت تن دهد !! مضحک تر و خنده دار تر از این ادعا شاید در جهان نباشد. مگر ممکن است کسی که با توسل به همان سند قباله روباه صاحب ارگ شده است همان قباله را بدست خود باطل کند؟ مگر مغز خر خورده باشد؟ در ضمن یکی نمیپرسد که رئیس جمهور خو تو هستی. خودت چرا اینکار را نمیکنی؟! گاهی میگویند قانون اساسی تغیر و مقام صدارت در آن گنجانیده شود. اینکه کی اینکار را کند باز معادله مجهول و معلوم است. ولی یکی از این آغا زاده گان نمیپرسد که مطابق قانون بحیث رئیس جمهور چرا لویه جرگه را برای اینکار دایر نمیکنی؟! هفته دیگر معاونیت سر قوماندانی اعلی را دعوا میکنند( زیرا میدانند که سرقوماندن خو حق به اصطلاح متقلب است) و هفته دیگر رتبه مارشالی به این یا آن آدم اعضای تیم؛ آنهم به امضای آنکه متقلبش خوانند درخواست میکنند و این چرخه دایره خبیثه همچنان دوام دارد. جل الخالق!
مضحک بودن این مطالبات؛ قصه ای خنده داری را یادم میدهد: پدرم در قندهار وظیفه داشت و ما در غزنی زندگی میکردیم. ناگهان دولچه که توسط آن از چاه آب میکشیدیم در چاه افتید و من کوچک بودم مادرم هرچه زحمتش را برای بیرون  کشیدن دهلچه از چاه انجام داد کارش بی نتیجه  و ما بدون آب ماندیم. در این اثنا کاکای مرحومم خانه ما آمد. مادرم تمام قضیه را به امید کمک برایش تعریف کرد. کاکای مرحومم که چندان دست و دلش به هیچ کار نمیرفت چرتی زده گفت : میخی کج شوه! در سر ریسمان بند شوه! ریسمان در چاه تا شوه و در میان آب شور داده شوه! بعد وقتی دهلچه به آن بند شد از چاه بیرون شوه ! در حالیکه من و مادرم با نگاه های کنجکاوانه و ملتمسانه به امید کمک سویش میدیدم . ایشان فرمایشات شانرا داده و رفتند. اینکه کی این کار ها را بکند معلوم نبود. اما مطالبات و فرمایشات تیم ثبات از این هم خنده دار تر است چه بسا اینها از کسی که دشمنش میخوانند؛ متقلبش گویند؛ غاصبش میخوانند؛ توقع دارند مطابق گپهای اینها عمل کند و گوشه چشمی به اینها نشان داده غصب و غنائم شان را با اینها تقسیم کند.
امروز در حالیکه با یک  دوست عزیز تر از جان  در مورد ابیات مولانا که در بالا نوشتم صحبت میکردم. دوست بزرگوار دیگری خبری تازه ای را در صفحه فیس بوکش منتشر کرد که گویا بسته ی پیشنهادی این تیم به ارگ جهت منظوری منتقل گردیده است. ارسال بسته پیشنهادی بی اختیار مرا بسوی ردپای خداوندگار بلخ در همین ابیات بالایی برد. به آن دوست هم گفتم هیچکس مثل من توجیه گر ابیات مولانا به حال خودم نیست و بنابرین اینجا هم در دلم گفتم اگر به جای کسی که گره از بستۀ تیم بی ثبات را باز میکند میبودم و  در گره گشایی این بسته حضور میداشتم. بعد از گره گشایی ؛ گره دیگری روی این بسته بظاهر خالی از متن و پر از عقده میزدم و برایش واپس میفرستادم ! اصلن همۀ ای این چهار سال آینده را  برای گره زدن آنها و گره گشایی  خود تخصیص میدادم.  اینها که بجز وقت کشی برنامه ای ندارند بگذار آنها گره بزنند و بفرستند و ما باز کنیم و گره دیگری رویش زده مستردش کنیم. تا بدانند معنای غفلت چیست؟ .
آری ! غفلت یعنی همینکه آدمی تصویر بزرگ زندگی که همان برنامه گذاری کاری است را نبیند و به یک موضوع کوچک روز گذرانی خود را مشغول کند.
بهر صورت 
معامله های پنهانی که غیراز شایعات و شنیده ها هیچ خبر موثقی در مورد آن نمیدانیم در جریان است. با این مصیبت اگر این معاملات به انجام هم رسد بمقتضائ ایرانیها « گل بود به سبزه نیز آراسته شد » خواهد بود و بگفته ما و شما ( گل بودی گلاب شدی انگور بودی شراب شدی) خواهد شد. چکنم روی عزیزان نازک است بیشتر از این بقول فردوسی بزرک حکیم طوس که گفته
درشتی ز کس نشنود، نرم گوی
سخن تا توانی به آزرم گوی
نمیتوان گفت. ورنه جا دارد به اینها خیلی سختتر از این حرفها نوشت و گفت! 
بهر صورت کسی چه می داند شاید دیر یا زود ، کرونا گلوی نویسنده این سطور را هم بفشارد و راه نفسش را ببندد. پس تا نفسی هست  لازم می دانم این نکته یا نکات را موعظه گونه بنویسم که :ای ملت دلیر دیگر دنبال رهبران معامله گر تان نروید و هیچگاه مثل آنها مایوس نباشید
هیچوقت در پی کسی یا ملتی به این امید نروید که آنها بیایند دست شما را بگیرند و  شما را به ساحل نیکبختی رسانده  اندوه را از شما برهاند.   بگفته شاعر :خار خار طمع از هیچکسی نیست مرا/ مرغ تصویرم و در دل هوسی نیست مرا .
مطمئنآ خودت اگر بخواهی میتوانی خود را ساحل به نیک بختی برسانی و خود را از هر اندوهی برهانی.




۱۳۹۹ فروردین ۱۴, پنجشنبه

اشعار قرنطینه و کرونایی


غزل
تا کرونا بال شومش روی گیتی گسترید
قامت طوبای باغ آرزو یکدم خمید
شد نیاز آدمی تقلیل در آب وغذا
درس و جلسه گشته آنلاین آدمی خود نا پدید
ارتش ناتو و امریکا را در هم شکست
خم شد افریقا بزانو ملُک چین هردم شهید
نظم دنیا مضطرب؛ شرقی و غربی شد پریش
تا خسارات جهان بر شش تریلیونی رسید
قیمت نفت نیم و نرخ بورس روی خط سرخ
سارس یا طاعون یا کوئید نوزده تا رسید
هیچ تبعیضی میان مردمان قائل نشد
حاکم و محکوم را یکسان در آغوشش کشید
ماتم سوفی گریگوار - نوحه ملاح ئیان
نالۀ بوریس جانسن را همه دنیا شنید
در عدالت با همه ادیان؛ تظاهر گاه بست
جستجوی انفرادی خدا آمد پدید
اتفاق رآی اقوام ملل بار نخست
شیوۀ تفرقه را زین سازمان از بیخ چید
ایستاده  اقتصاد ظالم عصر جدید
شد توقف چرخه سود و زیان سرخ و سفید
 شد حمیدی نشر ویروس کرونایی سبب
تا به اندام بشر پیراهنی از نو برید

سوفی گریگوار- همسر صدراعظم کانادا
بوریس جانس وزیر خارجه انگلیس

غزل
وقتی که در قرنطینه دلتنگ میشوم
با خویش و عقل و دل همه در جنگ میشوم
گاهی به شک فتاده و بر دشمنان ظنین
گه در صف جماعت و همرنگ می شوم
پرسیدم این تیوری ادگار مورن نیست؟
در پاسخ عقل گفت؛ قسم منگ میشوم
حتا حنای قدرت و ثروت به اعتراف
پیش کوئید گفته که بی رنگ می شوم
پرسیدم از کرونا تو ای غول کیستی؟
گفتا که چینی زاده و خرچنگ میشوم
حتا سلاح هستوی پیشم پشیز نیست
ابلیس گونه دست به نیرنگ می شوم
هر روز فاصله فگنم بین عاشقان
یک متر را بدیل دو فرسنگ می شوم
امید کو؟ رجا چه شد ؟ عشق نیمه جان؟
مثل دلم ز فرط حسد سنگ می شوم
--------------------------------------
ادگار مورن، فیلسوف فرانسوی: صاحب شهکار شش جلدی
به نام «روش» (La Méthode)
که نه تنها یک طرح علمی بلکه یک پیام پیچیده از دل قرن بیستم است میباشد که فرسایش دولت هارا نتیجه تهاجم نیولیبرالیزم و بازار آزاد میداند