۱۳۹۷ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

روایتی از شبهای تار کابل

پائیز بود. شهر جنگزده ولی آشفته و آرام. بسوی معاینه خانه داکتر صاحب احسان الله عالمی قدم زنان روان بودم. ترجیح دادم بجای راه زیر زمینی که تاریک بود از بالای زیر زمینی که کتاره آهنی اش را درهم شکسته بودند و ترافیکی چندانی هم در جاده نبود عبور کنم.نگاهی بسمت چپ انداختم بر فراز کوه های شیر دروازه و آسه مایی دو توته ابر خاکستری رنگ بمشاهده میرسیدند. در همان یک گذر و نگاه حس کردم آفتاب پائیزی هر لحظه به آنها لباس طلائی هدیه می کرد و خودش هم دزدانه بر لباس عوض کردن، این دو توته ابر با شوخ چشمی مینگریست! اما دو کوه رو برو را نمی دانم می خندید یا خشمگین بود؟  شاید هم بر چشم پتکان آفتاب با ابرها می غریدند!بهر صورت از پهلوی روشن پلاستیک عبور و از زینه عمارت بسوی معاینه خانه داکتر عالمی بالا رفتم

معاینه خانه داکتر احسان در آنزمان برای من جایگاه امروزه فیس بوک، تویتر و پال تاک را داشت. استاد سنا، استاد زریر، مرحوم قاضی شهیم ، مرحوم دگروال عتیق الله خان و عده ای دیگری که نامهای شان فراموشم شده حتمن هفته ای یکبار بدیدن داکتر صاحب می آمدند و اینگونه میشد از احوال غزنه و پشاور و کابل با خبرشد و حتا از سیاست ، فرهنگ ، جنگ و صلح در آنجا چیزهای  گفت و شنید و آموخت.منهم که تازه پس از چند سال تبعید به کابل برگشته و در میکروریان تنها میزیستم. حتمن روز در میان دیدن داکتر صاحب می آمدم و تا زمانیکه داکتر دروازه اش را قفل میکرد آنجا مینشستم و سپس او سوی کارته سه و من در آن ظلمت شب سوی میکرورویان می آمدم. آنزمان سرک پیشروی ارگ و هوتل آریانا بروی همگان باز بود و مینی بس های میکروریان از پیش فواره آب چهار راهی پشتونستان حرکت میکردند. هرشب همینکه  به فواره خاموش و خشک چهار راهی پشتونستان میرسیدم بی درنگ برای چند لحظه ای می ایستادم و بیاد زمانهای که محصل بودم و به رقص قطرات آب همین فواره که فکر میکردم مثل من دستشان به آسمان نرسیده، و ناامیدانه فرود میآمدند خیره میشدم. انگار بعد از مدت ها حس جدید و در عین حال آشنا و قدیمی ای را با دیدن این فواره نیمه مخروبه در درونم حس میکردم.گاهی از همین راه پیش روی ارگ بدون هیچ ترس و هراس پیاده بسوی خانه می آمدم. چون هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. هیچ چیز مرا نگران و آزرده نمی کرد. فقط هنگام قدم زدن در راه گاهی احساس میکردم بین زمین و آسمان معلق شده ام و بس. همینکه بخانه میرسیدم یکه راست میرفتم سوی بستر!خواب تنها منجی من از تمام دردهای کشنده ای که نمی کشتند شده بود. هرچند یگان جاهایی خودم را قهرمان رمان جنگجوی نور نوشته  پائیلو کوئیلو نویسنده پرتگالی می دانستم و لاف از جهاد و مجاهدت و پدید آورنده نور از ظلمت را هم میزدم، که احتمالا همان ادعا باعث شد، اینهمه ظلمات سر راهم قرار گیرند و همه را هم کور کورانه طی کنم. ولی بهر صورتش آنروزها ترجیح داده بودم که به جای دست و پا زدن و فریاد زدن، خود را در لذت بی بدیل رهایی غرق کنم. میخواستم فقط شجاعت ترک گذشته را به دست آورده، اندوهم را فراموش کنم! و با شوخی های جناب داکتر صاحب عالمی لبخند روی لبم بیارم هرچند لبخند روی لب هایم بلافاصله بعد از پدیدار شدن محو میگردید . نمیدانستم کاری درستی میکنم یا اشتباه!، اما اکنون پس از اینهمه سال تجربه بمن ثابت کرد که مرز بین درست و غلط گاهی انقدر مبهم است که احتمال منحرف شدن از مسیر درست و لغزیدن به مسیر غلط را هر لحظه همین مرز ممکن و محتمل مینماید. گاهی در حالی که بشدت از چیزی نادرستی انتقاد میکنی، بدون اینکه متوجه باشی یکباره میبینی پای خودت آرام آرام فرو رفته در همان غلط و یا هم در یک چیز نادرست تر دیگر.آن شبها و روزها اصلن نمیدانستم کجا هستم..سکوت بلاک ها گیچم  میکردند و غوغای شان گیچ تر.... میان افکارهای رنگ و رو باخته برای جست و جوی خیالات دست نخورده با چهره های دود آلود که نمیشد هیچگاه با هیچ قلعی ای سفیدشان کرد مایوسانه میزیستم. زندگی در نظرم تهی ، بی سرانجام و عاری از معنی شده بود. احساس میکردم در گوشه ای از تاریخ گم و گور شده ام. هر اتفاقی  در نهایت مرا به سکوت وا میداشت. سکوتی مملو از پریشانی ها، پشیمانی ها و سردرگمی های بی حد و اندازه

بهرحال آنروز در معاینه خانه داکتر صاحب جز دو سه مریض کسی نیامد. اما درست هنگامیکه تیره گی شب بر شهر چیره شد و داکتر عالمی آماده گی بستن مطب اش را گرفته بود نو جوانی داخل معاینه خانه گردید و خواهش کرد برای معاینه پدرش که تکلیف قلبی دارد تا خانه شان در کوه ده افغانان برود. داکتر بعد دو سه سوال از مریض و موقعیت خانه شان آماده رفتن شد

                            چینایی کابلی

آن شبها خیلی ظلمانی و در کل میتوان آن دوران را عهد خسران نامید. حتا نفس کشیدن در آن عهد، زیان و خساره شمرده میشد.!آیه شریفه  ان الانسان لفی خسر مصداق کامل آن زمانه های ظلمانی شهر کابل بود . در حالیکه هر دزد و جانی  چهار راهی را اشغال و بیرقی را روی پوسته اش افراشته ، بیرقی دزدی میکرد. مردم هم چنان به جان هم افتاده بودند،که حتا اگر دستشان میرسید به خود خیانت می کردند به دیگران خو طبعن بیشتر! ، گویی بیهوده گی همه جا مسلط و بلاهت در همه  رسوخ کرده بود. ما کابل نشینان بیشتر شبیه محکومین به اشد مجازات بودیم تا انسان های آزاده. گویی همه در صفِ مرگ، در تلاش مذبوحانه، مرگ امروز را به فردا می انداختیم آسمان آغوشش و زمین گوش هایش را بسته بود و داد رسی نبود..در یک چنین زمینه و زمانه ای ترس حتمی بود ولی داکتر عالمی که خداوند نگهدارش باد شجاعت بی نظیری داشت! گاهی حتا برای دیدن از پیش روی و پس روی این یا آن گروه به خط اول جنگ هم میرفت. لهذا آنشب هم رو بمن کرده و گفت: من با این مریض خانه اش میروم. تو اگر شب با من میروی خوب ورنه خدا نگهدار! بشوخی برایش گفتم نه داکتر صاحب من تعهد کرده ام که تا ختم وظیفه همرایت باشم. لهذا قفل معاینه خانه ختم وظیفه نیست پس همرایت میروم اما بعد از دیدن مریض خانه میروم.  سپس هر دو در آن شب ظلمانی، با اتفاق جوان مریض دار، درآن ظلمتکده براه افتیدیم. از پیش روی دوکانهای بسته دو سوی منتهی به سرک نوآباد بسوی جوی شیر دور خورده و سپس از پشت مکتب قاری عبدالله در دامنه کوه بلند شده به خانه ای این جوان رسیدیم. واژه "ظلمت"، ظاهر ساده ای دارد و تاریکی مطلق را در  ذهن ما تداعی میکند. اما ژرفنای این وآژه نفرت انگیز، ملال آور و حقارت بار هست. میتوانم با صراحت ادعا کنم آن شب "ظلمت" را در آن ظلمتسرا درست لمس کرده و چشیدم. زیرا هر بار در برگشت از خانه ای مریض وقتی به پشت سرم نگاه می کردم، ظلمتی کُشنده را می دیدم، که جای نیش ها و دندانهایش هنوز روانم را به درد می آورد

بهر صورت پسر جوان ما را بداخل خانه محقری رهنمایی کرد. مردی حدود پنجاه سال روی دوشکی دراز کشیده بود.داکتر آله فشارش را از بکس کشید و مصروف معاینه شد. من دقایقی به چهار اطرافم نظر انداختم. اریکین بسیار ضعیف در خانه میسوخت. که شعله آن هر لحظه در جست و خیز بود. اتاق گلی که در کلکینش هم بجای شیشه، پلاستیک میخ کرده بودند هر بار کسی دروازه را میبست صدای مهیبی از بوقه شدن پلاستیک برمیخاست. آنگوشه اتاق یک قطی چوبی دراز را دیدم که حدود ده تا چهارده بالتی را پشت به پشت بسته و ذریعه دو لین برق در پشت رادیوی کهنه وصل کرده بودند. گلیم خیلی قدیمی در روی زمین فرش بود. و در آن گوشه خانم خانه با دو  سه طفل قد و نیم قد بر بستره شان تکیه زده و نشسته بودند. چای جوش، آبگرمی، اشتوپ، لوتکه و امثالهم همه در گوشه اتاق منظم چیده شده بودند. حتا مرغ شان هم در گوشه همین اتاق خوابیده بود. پسر جوان به خنده گفت خانه را در اواخر دوران نجیب ساختیم. بعد دیگه نشد یک دو اتاق دیگر یا حداقل مرغانچه بسازیم همینگونه ماند!. خدا مهربان اس قراری شوه. یکبار مادرش با او شروع به صحبت کردن کرد و سپس اولاد هایش هم شروع کردن به حرف زدن ! اما به زبانی که نه من و نه داکتر عالمی حتا یک واژه آنرا متوجه نشدیم! من از مریض پرسیدم! شما بکدام زبان گپ میزنین کاکا؟ کاکا گفت: چینایی! فکر کردم شوخی میکند بعد در حالیکه در صورتش هنوز درد و شکنجه های ناشی از حملات قلبی هویدا بود. در حالیکه با دو دستش روی هر دو زانو هایش مثل تال طبله ضرب می گرفت با خنده ای گفت من نوجوان بودم که با پدرم از چین بکابل آمدیم در دوران داوود خان از بدخشان تذکره گرفتیم. ولی از نواحی قراقرم هستیم.داکتر عالمی نسخه را نوشت و به پسرش گفت: برو همین حالا پیچکاری را بیاور تا خودم تزریق کنم ورنه بعد ناوقت میشود. من در حالی که شگفت زده شده بودم و چینایی کابلی را تازه میدیدم هزاران سوال در ذهنم خطور کرد میخواستم همه را از این کاکای مریض بپرسم اما کاکا با یک آه و گفتن یک واژه ( بیراهه ) رفتیم همی زندگیس ! سوالاتم را حل کرد. زیرا من پشیمانی را از رد اشک های پریشان کاکا و خانمش دیدم. شاید آنها را بزرگان شان روزی سوار ریل زندگی کرده و در این بی راهه فرستاده بودند. آنها هم به این  دل خوش کرده بودند که کوله بار شان را برای رسیدن به بهشت آرزو ها بسته اند و جهنم گذشته به عنوان وداع پشت سر شان آب ریخته و برایشان دست تکان خواهد داد ، ولی غافل از آنکه ریل زندگی ایستگاه آخری ندارد و امروز آنها مانده بودند و یک سری خیالات مرده در یک بیراهه پریشانی و پشیمانی 

آری من خود سال ها یک بیراهه ی بی سرانجام را با خیالاتی زیبا و درخشان آراسته بودم و بدون ذره ای تردید با سرعت نور در آن به پیش میدویدم. دیگر چیزی نپرسیدم. امروز که این قصه را پیش از نوشتن شفاهی بخانمم گفتم او گفت این مسئله تعجب نداره زن دوم آغایگل خان همسایه ما چینایی بود. و چینایی های کابلی در کابل بودند. بزودی امپول ها رسید و پس از زرق امپول در حالی  با انها وداع گفتیم که بیرون از خانه انگار همه چیز در نظرم در یک مه غلیظ غرق شده بودند، یک مه غلیظ و بی انتها همراه با سرمای زمستان و عده ای از ارواح  سرگردان که میپرسید چینایی و کابل !!! آنهم در این افتضاحی احاطه شده در فقر و بدبختی ! سپس با احتیاط کامل برای پیدا نمودن راه بگفته  ما غزنیچی ها (تن - تیل) کرده  بسوی جاده آمدیم و آنجا با هم در حالی وداع کردیم که این آهنگ ناشناس را تا خانه با خویش زمزمه میکردم

. شب از رویت سخنهایی ,بهار اندوده میگفتم

زگیسو هرکه میپرسید, ز مشک سوده میگفتم

خرابات حضورم,گردش چشم که بود امشب

که من از هر چه میگفتم, قدح پیموده میگفتم

سخنها داشتم, از دستگاه علم و فن بیدل

به خاموشی یقینم شد,که پر بیهوده میگفتم

سر و مال شدیم 

. بزودی آرامش نسبی در ظلمتسرائ ما با وقوع جنگ خونینی برهم خورد. گلبدین تصمیم گرفته بود گلم زیر پای گلم جم ها را جمع کند.در راستای این تصمیم نافرجام شماری کشته و زخمی و حدود۷۰ در صد نفوس این ظلمتکده مهاجر و بیجا شدند.در جریان این جنگ نذری بگردن گرفتم برای رفع بلا و پس از اعلام آتش بس به این فکر افتیدم که مستحق خو زیاد اس اما مستحق ترین شاید همان کاکا چینایی مریض باشد. لهذا همان راه را که در تاریکی شب پیموده بودم در روز روشن پیموده و در نهایت خانه کاکا را یافتم. دیدم دروازه اش بسته است و آنجا کاملن خالی از سکنه شده. از دوکانداری در پاهین کوچه سراغش را گرفتم .گفت :کاکا خودش پیش از جنگ وفات کرد اما خانمش در لیسه مریم خدمه بود همانجا کوچ اش را برده است. بسوی لیسه مریم آمدم و همینکه داخل محوطه لیسه مریم شدم انگار همه ی آدم های آنجا در نظرم آشنا بودند. و پس از پرس و پال مختصر این بیگانه های آشنا را یافتم که در یک صنف درسی گرم و شیشه دار نشسته اند. زیر پای شان سطرنجی جدید پاکستانی و بستره های جدید از نوع لحاف های پاکستانی در یک گوشه اتاق منظم چیده شده بود! نگاهی به چهار اطراف انداختم! قطی روغن بناسپتی پشاوری و بوجی آرد کمکی در یک گوشه اتاق و در گوشه دیگر از اشتوپ و الکین و رادیو و خانه ای چوبی بالتی همراه با رادیو گرفته تا مرغ شان را همه دیدم که به اینجا صحیح و سالم منتقل کرده بودند. نوجوان پس از آنکه به مادرش مرا معرفی کرد، مادرش گفت وای داکتر صاحب سر و مال شدیم! بابی اولاد ها خو یک هفته بعد از شما مرد. خدایش بیامرزد ولی بعدآ چور ما کدن سر و مال شدیم!!! هرچند فکر کردم چه چیز اینها را ظالم ها چور کرده باشند نفهمیدم! بالاخره پرسیدم کی ها در این چور سهم داشت؟ زن گفت : همه اش را بردند.همه شان بودن ظالمها! بعد که خوب فکر کردم خدا گردنم را نگیره فقط همان لوتکه پلاستیکی را ندیدم شاید تنظیم های هفتگانه و هشتگانه جمع افراد دوستم همان لوتکه را به غنیمت برده باشند. خداوند به قهر و غضب خود گرفتار شان کند.خلاصه ضرب المثل شبنم در خانه مورچه توفان است برایم ثابت شد اما از وضعیت این جابجایی در ان زمستان قسمآ راضی بودم. چون هنگام خارج شدن موتر توزیع کمک های کدام موسسه غیر دولتی رسید

القصه روایت من اینجا به اتمام رسید. نمی دانم نوشتن خاطره دراین زمانه چقدر مقبول خاطر دوستان قرار بگیرد.اما من در لحظاتی که دلتنگ میشوم چهره هائی که دوستشان دارم ودر بخشی از ذهن برایشان جا داده ام، چهره های نهان شده در خاطرو قلب، چهره های محو شده درزمان همیش از صندوقچه ذهنم بیرون می آیند با من سخن میگویند و باعث این یاد داشت ها میشوند.زیرا زندگی تنها بازگوئی از تجارب درد ورنج آدمیزاد نیست. بلکه بیان شادی این زیباترین واکنش انسان نسبت به داده های زندگی رمز جاودانگی وطاقت آوردن آدمی در برابر ناملایمات میباشد که من سعی میکنم هر دو را به نحوی در این دلنوشته ها تلفیق دهم. یاد داشت کردن شادی واندوه نهان شده در دل که به اعتبار جاری شدن سیال خاطرات جان می گیرند برایم پر ارزش است. لهذا هرکه خواند و پسندید دعا طمع دارم و هرکه نپسندید با بزرگواری ببخشد ما را 

  و اینک پی این روایت  طولانی خدمت تان  دو برگردان از فلم ساجن و  تم سی میل کر

برگردان آهنگ میرا دل از فلم ساجن

:دل دیوانه من به حدی جنون زده است که
!هنوز با تو عشق میورزد و ترا دوست دارد
اما وقتی رو برویم میایی
:میترسد برایت اظهار کند که
!ای عشق دوست داشتنی ام
ای محبوب دوست داشتنی
تو فقط عشق منی
** ** **
چقدر؟ چگونه برایش توضیح کنم؟
چطور؟ چگونه آنرا آرام یا منحرف کنم؟
خیلی ساده و خوشباورست 
!! چیزی را نمیفهمد 
جز آه و حسرت کشیدن شبانه روزی
* * *
هر لحظه به خود میپیچید و با تقلا آزارم میدهد
شب تا صبح بیدارم نگه میدارد
نظری در این رابطه نداری؟
این فقط وابسطه توست
 بتو عشق میورزد و برای تو میمیرد







میرا دل بهی کیتنا پاگل هی
یی پیار تو تم سی کرتاهی
پر سامنی جب تم آتهی هو
کهچ بهی کیهنی سی درتا هی
میری ساجن و میری ساجن
ساجن ساجن میری ساجن
کیتنا ایس کو سم جهاتا هون
کیتنا هیس کو بی هالها تا هون
نادان هی کهچ نه سمسجتا هی
دین رات یی آهین بهارتا هی
هر پل مهج کو تادپاتا هی
مهجی ساری رات جه گاتا هی
ایس بات کی تم کو خبر نهین

یی صرف تم هی پی مرتا هی  

لتا منگیشکر -

نمیدانم بعد از ملاقاتت چرا خاطرات دیگری در ذهنم خطور میکند
حس میکنم این فقط عشق امروزی نیست!تکرار چندین زندگی گذشته است
قاتل عشق! دشمن عشق! دیوانه های زیادی در این جهان هستند
من مسیر وفاداری و صداقت را رها نخواهم کرد تو هم چنین کن
شکست را نخواهم پذیرفت
من این مصیبت را در گذشته که هر چه از بین رفته
من حتا از موانعی رنج میبرم که در گذشته ها باعث تخریب همه شده اند
بدون تو! هرچیز این دنیا نا مکمل است
مهم نیست که چقدر نزدیک به من هستی
،حتا در نزدیک بودن فاصله را احساس می کند
کسانی که عاشق میشوند هنگامی که قادر به دیدن بیش از فقط عشق شان باشند؟
دنیای عشق این است که حتی کسانی که می میرند، افسانه میگردند
لطفن همرایم قدم بزن در مسیری که باید بروم
جائیکه ما در قلب آسمانها عقد ببندیم

شعر هندی

تُم سی میل کر؛ نه جانی کیو؛ اور بهی کهچ یاد آتا هین
آج کا اپنا پیار نهین هین؛ جنمون کا؛ یی ناتا هین
تم سی میل کر
پیار کی قاتل پیار کی دشمن لاک بنی یی دنیا دیوانی
او. هم نی وفا کی راه نا چوړی هم نی تو اپنی هار نا مانی
اوس مول سی بهی هم گذری هین جیس مول پی سب لوټ جاتاهی
تم سی میل کر
ایک تیری بینا ایس دنیا کی هر چیز ادهوری لگتی هی
تم پاس هو کیتنی پاس مگر نزدیکی بهی دوری اگتی هی
پیار جینا هو جایی اونهی ؟ کهچ اور نظر کب آتاهی
تم سی میل کر
مرکی بهی کبهی جو ختم نه هو- یی کا وه افسانه هی
تم بهی تو همهاری ساتهه چلو- تو همکو و ها تک جانا هی
وه جوم کی اپنی دهرتی سی آکاش جها میل جاتاهی
تم سی میل کر

۱۳۹۷ بهمن ۱۳, شنبه

سلما جهانی و اجرائ مستزاد امیر اتابکی


از نظر من ارزش گذاری مطلق یک پدیده هنری نه تنها اینکه کار ساده ای نیست بلکه خیلی هم دشوار بوده و حتا میتوان گفت که درک اش هم به این آسانی نخواهد بود. اما میشه  با دید نسبی گرائی به آن نگاه کرد ارزش گذاری اش کرد و نظر داد.من تا ایندم همیشه از آهنگسازان و هنرمندان کشور ما پارچه های را شنیده ام که بیشتر روی غزل و رباعی و اندکی هم دوبیتی کمپوز ساخته اند. تنها احمدظاهر عزیز مضاف بر اینها روی مخمس شهریار بر غزل سعدی و چند مخمس دیگر و همچنان روی اشعار سپید و نیمایی محمد مصدق و فریدون مشیری و چند تای دیگر هم کمپوز های زیبائ دارد! از استادان بزرگ چون استاد سرآهنگ و رحیم بخش هم پارچه های روی مخمسات بیدل شنیده ام. اما بر روی شعر سبک ادبی مستزاد از نظر من کمترین توجه صورت گرفته و بجز آهنگی ( نه بما جور و جفا کن نه زما دل بستان - نه چنین کن نه چنان -نه بما شکوه کن از ما نه بکس شکوه رسان نه چنین  کن نه چنان) از صادق فطرت ناشناس و همین آهنگ خانم سلما دیگر  نشنیده ام. شاید بدلیل اینکه در اشعار مستزاد مصرع دوم فقط یک یا دو واژه است و ساختنش در هجائ میلودی آهنگ کار ساده ای نیست؛ مگر اینکه در قوالی از آن استفاده کرد. اما روی  غزل زیبائ( قد دلکش سرو)  امیر اتابکی؛  خانم سلما آهنگ زیبائ دارد که نخست توجه تانرا به غزل امیر اتابکی وسپس به شنیدن آهنگ خانم سلما جلب میکنم.

قد دلکش رعنای سرو

ماه برآنند که چون روی توست                    ادعاست 
مشک ستانند که چون موی توست             این خطاست

آن که قد دلکش رعنای سرو                       ای تذرو 
گفته که چون قامت دلجوی توست              نارساست

بر مه نو چند شبی را هلال                        با ملال 
روی نماید که چو ابروی توست                    بدنماست

آن که چنین گفت که یاقوت ناب                  زآب و تاب 
هم‌گهر لعل سخنگوی توست                      کم‌بهاست

خلد برین هم اگر ای رشک حور                   بی‌قصور 
آب‌وهوایش چو سر کوی توست                   باصفاست

با همه جور و ستم ای بی‌نظیر                   گو امیر 
میل دلش از همه کس سوی توست            باوفاست

امیر اتابکی


با اندک ژرف نگری در مستزاد بالا آدم به ژرفای استعداد آهنگساز پی میبرد! آهنگساز در این آهنگ بعد مصرع اول که خانم سلما میخواند پیش از  مصرع دوم که آنرا هم خانم سلما باید بخواند همراهانی را وظیفه میدهد تا  با یک ( نی نی )+ ( این خطاست) کند و این ( نی نی) چنان با مهارت و بسیار زیبا هم در نفی مصرع اول به مصرع دوم کمک میکند هم هجا را تکمیل و هم شعر را مقبولتر میسازد! زیرا شعر منشوری است که همه وجود و رنگ های نور زندگی را باز می تاباند ، هرچند همه ی رنگها  از کانال ذهن و زبان و روح شاعر می گذرد اما وقتی این شعر مبدل به یک پارچه موسیقی شد و سپس ورد زبانها مردم گشت  دیگر تمام جامعه؛ پیراهن همان شعر را می پوشد ؛ و در قد و قامت کلام همان شعر خودنمایی می کند. که در این شعر و آهنگ من این حس را لمس کردم. نمیدانم آهنگساز این غزل زیبا کیست؟ اما مطمئنم اگر امیر اتابکی بشنود حتمن خواهد گفت دستت درد نکنه کمپوزیتور و میرسی خانم سلما و اما

 به باور من  این غزل که شاعرش هم یک مرد است یک غزل کاملن مردانه هم است اگر این شعر بوسیله مردی اجرا میشد و خانم سلما در پر کردن هجا ها با  ( نی! نی ) همرائی میکرد بهتر بود  شما چه فکر میکنید ؟
در ضمن من این غزل و این آهنگ  را زلال یافتم بهمین سبب این نصیحت را در پایان این نوشتار ضمیمه میکنم




اگر واقعآ زلال باشی آسمان در توست 
از دانشمندی پرسیدم چگونه میتوان، بهتر زندگی کرد؟
با كمی مكث جواب داد
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد، در زمان حال زندگی کن، و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن، و هیچگاه به باورهایت شک نکن 
زندگی شگفت انگیز است، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی.
پرسیدم، آخر چگونه...، و او بدون اینكه متوجه سئوالم شود، ادامه داد 
مهم این نیست که قشنگ باشی...، قشنگ این است که مهم باشی  حتا برای یک نفر.
كوچك باش و عاشق... البته كه عشق، خود آئین بزرگ كردنت را میداند 
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن 

داشتم به سخنانش فكر می كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد 
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچرد،آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد، كه می داند باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند...
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو...، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی...
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می خواستم باز هم ادامه دهد
و باز هم به...، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد:
زلال باش...، زلال باش...،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در توست


۱۳۹۷ دی ۱۴, جمعه

غزالان دهن آتشین

داستان کوتاه

در پی صید آهو 

  اوایل ماه جدی بود و فصل زمستان تازه آغاز شده بود ولی هوائ شهر کاملن گرم! بر خلاف گذشته ها از برف خبری نبود و اثری از ابر های سیاه در  آسمان دیده نمیشد. بادهای ولگرد در کوچه - بازار ها پرسه نمی زدند.  شاخه های بی برگ و خاک پر درختان در بُهت سکوتِ وهم آور غرق بودند و گاهگاه زوزه هایی گنگ از دورها به گوش می رسید. هوای شهر کاملن آلوده بود.. 
در خانه صدای شیون و ناله بود. هیاهوی آدمهای شناخته و ناشناخته آدم را از رویآ هایش باز میداشت.؛ اتاقها پر بود از هراسی گیج  گمشده ای تازه و از  پچ پچ  های بغض آلود و یاس آور ! بیرون که میشدی تا سگرتی روشن کنی و باخود خلوتی کنی نمیشد. گرداگرد بلاک پُر بود از برگهای ریخته زرد پاییزی و جای سیاه دیگدانهای که مناسبت نیک نداشت  
مسافر درد دیده و رنج کشیده که در رویائ صید آهو بسر میبرد؛ حیران و بهت زده شده بود. اینجا که دیگر زمستانی نبود مثل همان سالهای که زمستان از چرخ تسلسل سال حذف شده بود. پوشیدن جاکت و کرتی احساس خفقان داشت. بنابرین مسافر راهی سرزمین برفی پریها بود . مسافر بدنبال زمستان بود انگار حدس میزد آهوی عشق آنجا حتمن می آید. چرا که با الهام از کتاب سبز پری؛ آهوپری فقط در زمستان ظهور میکرد.انگار آهوی عشق همان سبز پری خیالی آنجا در آن فصل رم و رام کرده با پای خود می آید! صیدی و کمندی دیگر در کار نیست. مسافر با همین خیالات قدم میزد و لحظه شماری میکرد.گاهی هم گرچه خودش در نقش صیاد در پی صید بود آهو را صیاد و خودش را صید میدانست و زیر لب میخواند 
ایا صیاد رحمی کن 
مرنجان نیم جانم را
پر و بالم بکن اما
مسوزان آشیانم را


صیاد  و پی بردن به مفهوم طلب و مطلوب

مسافر خسته از عطّار‌ نیشابوری آموخته بود. اوّلین‌ منزل سلوک رفتن بسوی وادی طلب ‌است و رسیدن به مطلوب  رمز پیروزی حیات بشری می‌باشد
هرکه را نبود طلب مردار اوست
زنده نیست او صورت دیوار اوست
شیخ عطار  حتا شبی در خواب  به مسافر گفته بود : زمانی  به اشتباهت در مفهوم (طلب) واقف شدی،باید بدنبال مطلوب بروی 

همینگونه خواجه عبدالله انصار به مسافر از  لذّت‌انگیز بودن (طلب)  چنین  می‌گوید

همه راحت‌ها ؛ خوشی‌ها ؛ لطف‌ها ؛ ولایت‌ها و لذت‌ها در طلب‌ نهفته اند

 مولوی خود، سراپا طلب است. و طالب بودن را به مخاطبان خود آموزش می‌دهد.  وی شوق رفتن به سوی معبود را در دل خود میکارد و خواستار سوختن در آتش نوازشگر عشق میباشد
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
لهذا عشق به معشوق مسافر خسته را  مولانا وار از سکون و قرار می‌گریزاند و ایستای را بدرود می‌گوید و با پناه بردن به همین اصول فلسفی در پی طلب؛ و بدست آوردن  مطلوب قدم به صحرا مینهد تا صیدی آهوی رمیده را در وادی طلب بدست آرد

 به تعبیر کلیم کاشانی 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست
و بار و بندیل می بندد

بار و بندیل سفر

آنروز بالاخره مسافر بساط اش را چید. تصمیم گرفت فردا بسوی سرزمین ظهور آهوی عشق بپرد. خوشحال بود سیبی  زردی را از کاسه خوش نقش و نگاری که روی میز بود بر داشت و بدون استفاده از کارد بیاد جوانی چک زد . ترشک و می خوش بود. مزه اش مثل همانزمانها در دهنش چسبید مثل همان سیبی که پس از لمس  دستان آهو  خورده بود.  بکس سفرش را باز کرد. سه نگاره ای از آهوی عشق را که پیشش داشت با شور جنون تماشا کرد. بعد دوتایش را در میان بار سفرش گذاشت و یکی را با خود به بستر برد. و روی بستر از قبل مرتب شده دراز کشید.
نیمه های شب بود و دشت آسمان مست از عطر ستاره ها که ناگهان  با اشتیاق سفر از خواب پرید و دیگر تا صبح خوابش نبرد. آن شب باران اندکی شده بود و از بوی تند علف های خشک و خاک پر؛ باران خورده؛بوئ آشنائ می آمد. بوی معطر گِل آب گونه ! انگار بیقراری رسیدن به پری او را انداخته بود داخل تابوت تنگ و تیره ای بی حوصلگی 

بسوی شکار گاه

صبح زود راننده از راه رسید و مسافر با بکس هایش سوار موتر شد. در فراسوی بر فراز تپه ای که دوست و رهبر در آن خوابیده است دستی وداع تکان داد. انگار در دلش هنوز از او که زمانی رهبرش بود کمک خواست تا به رسیدن به پری کمک اش کند. یاد آنزمانها افتاد که میخواست از او کمک بخواهد اما نتوانست و دهنش باز نشد. مسافر بزودی پرید و در راه افتید و سرانجام رسید به سرزمین زمستان!!! او با آشنایان که منتظرش بودند و برائ مقیم شدنش برایش برنامه چیده بودند برخورد سرد و بی علاقه کرد. انگار او فقط بدنبال نشانی اش میگشت. و در هر خلوتی سه نگاره را پی در پی و لحظه به لحظه میدید تا نشانی از آهوی عشقش  بیابد  و او را در این سرزمین پیدا کند.

نغمه یخ و آتش و حمد  خوانی پری

از قضا مسافر توانست دوست شکاری اش را در این وادی شکارگاه پیدا کند. انگار سه دهه مثل همین دیروز بالای این دو تا رفیق صیاد تاثیری نکرده بود. به حدی که مسافر به دوستش که پیهم برایش از بزنس و مسکن گزین شدن میگفت تلویحآ با درد دل گفت : من بدنبال آهو پری عشقم! او در زمستانها ظهور میکند! اگر او آید!!! اگر او بپذیرد تا اینجا باشد. بعد تصمیم میگیرم . اگر او امر کرد آسمان را با ریسمان ببندم سعی ام را میکنم . اکنون زود است. بعد حرف میزنم. اکنون من کف سر آبم.زیرا مطمئن نیستم . اینجا میمانم یا نه؟ از سوی دیگر میدانم پری از سردی نفرت دارد. شکارچی خندید و گفت: باز هم نشانی را درست آمدی. آنسوتر از مرکز شهر جوار  پارک جان دراپود دهکده برفی ایست که اقامتگاه های یخی برای مسافران عاشق دارد، در این اقامتگاه ۱۰ اتاق عادی، ۱۵ سوییت و تنها ۶ کلیه یخی وجود دارد. هزینه اقامت در این محل برای یکشب  بین ۱۹۵ تا ۲۹۵ دالر است. همه وسایل این اقامتگاه خاص و منحصر بفرد است و همه از جنس یخ می باشد، اقامت در این هوتل واقعا تجربه ای خاص و متفاوت برای عاشق و معشوق است که گرمی و سردی را در عشق خود تجربه میکنند و این معاشقه تنها و تنها  در زمستان این شهر پریان میسر است

مسافر چشمانش درخشید و لبخندی زیبا بر گونه های رنجورش ایستاد. در حالیکه مات و مبهوت به  سختان دوست صیاد خود گوش داده  بود و ظاهرآ به او نگاه میکرد. ولی به رسیدن به آهوی عشقش می اندیشید. او درحالیکه در رویاهایش دست پری اش را گرفته بود و کلید سویت را از ریسپشن می گرفت؛ متوجه شد   پرنده ای که شاخه ای خشکیده به منقار دارد از لای امواج دود سگرتش  پر زد و رفت بسمت شاخه های بالاتر درخت روبروی جاده و در میان برگهای درهم و انبوه که با آنهمه برف مقاومت کرده بود و هنوز نریخته بود پنهان شد.انگار پرنده میگفت جوینده یابنده است.  
آرامشی ناب و دلپذیر ی در رگ و روحش موج میزد. و شعری بر لبش جوانه زد میشه پری روزی اینجا آید میشه با پری شبی یا شب هایی آنجا رفت! میشه پری را آنجا از خویشتن کرد و..سرانجام  با له کردن سگرتش در زیر پای با دوست وداع گفت و رفت سوی کافی شاپ یا شهر انتظار

قهوه خانه و ظهور مجازی آهوی عشق
  
  دورا دور محوطه بیرونی کافی شاپ را چراغانی کرده بودند و داخل آن را پر از گلهای زیبا . بوی مطبوع غذاهای گوناگونان  مهمانان را مست و لایعقل  و به رویاهای دور و دراز میبرد . نصیب شکارچی عاشق ازین محوطه هر بار فقط یک گیلاس بزرگ قهوه تلخ و یک سینه انتظار تو ام با دلهره و امید بود
همیشه بی اراده راهش را کج میکرد و میرفت به سوی همین قهوه خانه . انگارحس میکرد که همه سرنخ ها در دست همین قهوه خانه است. تصمیم گرفته بود؛ باید حقیقت را از زیر زبانش در همینجا بیرون بکشد. بنابرین در سردی استخوان سوز هنگام قدم زدن  در مسیر راه قهوه خانه آدمهای عابر مانند اشباح در چشمانش جلوه میکردند و از کاسه ای ماه به جای نور نقره ای  انگار خون در نگاهش می بارید وقتی به پیش قهوه فروش میرسید و گیلاسی از قهوه طلب میکرد.  انگار  بوئ آهوی عشق در دماغش میپیچید. آری او حس میشد.انگار با او همانجا حرف میزد. و شبی  آهوئ عشقش در همانجا برایش گفت: من سفر دارم به کعبه تو! برو و آرام بخواب! صیاد ازش پرسید! فردا قرار است در کلبه ام فرش  قرمز زیر قدمهای نازت پهن کنم میشه سر از فردا آنجا بیایی؟ آهو پری مهربانانه برایش گفت:  بلی ! می آیم !! وای  

یار اگر سر به ویرانه ما زند 
هر چه ویرانه یابم چمن میکنم
یاراگر بر مراد دلم پا نهد 
روی هر نقش پائیش وطن میکنم
یار اگر مهربانتر کند جلوه یی
 نا خدا سنگ عشقش به سر میزنم
یا چو فرهاد شیرین به کوه پایه یی
 جان خود را در آئینه اش میکنم
آنچه من دیده ام در تماشای او 
کس ندیده است از او هیچ نشنیده است
ناز و ناز است سر تا قدم نازنین
 که خــدا خود وجودش تراشیده است
یار اگر مست خویشش خطابم کند
 کس نداند نمود و آنچه من میکنم
یار اگر عشق آتش دهد پیراهن
 با هزار اشتیاقش به تن میکــــــــــنم
قهار عاصی



به دست بوسی آهوی عشق

هوا رو به تاریکی میرفت و صیاد مسافر منتظر!! از پنجره که برای تبدیل هوای آشپز خانه و دود سگرت،نیمه باز گذاشته بود؛ بادی تندی میوزید و به پرده گک سفید اتاق پیوسته چنگ میزد و آنرا به اینسو و آنسو می کشید. چشمش به پرده مجاز و گوشش به زنگ تیلفون بود. که یکباره آهوپری ظهور کرد
   آری ! همان آهوی عشق؛ همان پری رویایی؛ با محبت و عشق روی فرش قرمز اتاق مهجورش قدم گذاشته بود. هرچند مجازی اما واقعن در کنارش بود.صیاد میگوید: وجودم مانند آتشفشانی گداخته به فوران در آمده بود . برقی در چشمانم میدرخشید و چهره ام در هاله ای از نور درخشان قامتش سپید شده بود. گفتیم و شنفتیم. از یک عمر راز های نگفته؛ از انبوهی گله های نشنیده و پنهان؛ از یک دنیا نیاز ها. انگار تمام شدنی نبودند
به قامت موزون و بدن ماه و حور وش  اش که مانند مرواریدهایی گرانبها و نایاب در آن سیاهی بخت من به زیر نور لرزان برق میدرخشیدند با عشق مینگریستم و با تکرار دوستت دارم گفتن همرایش راز و نیاز میکردم.
  نخستین بار صدائ از اعماق درونش بر می خاست و پژواک آن صدائ زیبا و حقیقت در دالان وجودش می پیچید.  پشت سر هم به تکرار از من پرسید. آیا فکر نمیکنی راه را اشتباه رفته ای؟ آیا خبر داری خودت پیش از من صید بودی؟ آیا میدانی آهو عشقت سالها منتظرت بود؟ آیا آن رخ صیاد بودن مرا هم دیده ای؟ آیا به این نیندیشیدیدی که باید آزاد میبودی؟ و من با شگفت زده گی سالها از آن لحظه و کیلومترها از  آن خانه دور میرفتم. و با تاثر و تالم چون مار میپیچیدم و با عشقش آرام میشدم. وقتی گفت میروم و با دوستت دارم و دست بوسی همرایش وداع گفتم؛دراز کشیدم. شب بالهای سیاهش را بر فراز شهر و کلبه ام گسترانید و بادهای مرموز زوزه کشان به کلبه و درختان حویلی ام چنگ می انداختند . فکر میکردم دیوانه میشوم . آن شب شبی زیبا و در عین حال ویژه ای بود. که تقسیم اوقات ظهور  روزانه آهوئ عشق را رقم زد. از آن پس دیگر آهوی عشق روز دو تا سه بار میدرخشید میتابید و با بوسه ای وداع میکرد.
شبی پس از خداحافظی و دست بوسی و دوستت دارم گفتن در حالیکه با صدای بلند آواز میخواندم ائ آهوی صحرایی چرا پیشم نمی آیی؟ شروع کرد به قدم زدن  در داخل اتاق . سایه هایم بلند و کوتاه میشدند و گاهی هم می خندیدند و گاهی مانند طنابی دور گردنم می پیچیدند و احساس می کردم سخت گنهکارم  و خفه میشوم 
ناگهان با همین خیالها روی کوچ بخواب رفتم دیدم آهوی عشق از آنسوها رم کرده سویم می آید سراپای وجودش پر از ستارگان طلایی است. دو ستاره را از من پنهان میکند ولی نور آن دو از لای بدن بلورینش روی گلبته های وحشی  که از میان یک قد برف  رنگارنگ  سر کشیده بود میتابید.معلوم نبود ستاره های سوسو زن تنش در آیینه ماه نگاه می کنند و از ماه خدا منور میشوند یا ماه با چشمان نقره ای اش به آنها نگاه میکند و از آنها منور میشود در این حال از خواب پریدم و تصمیم گرفتم این الهام را به اثبات رسانم و آغاز شد سوالهای (هست؟) و طلوعی شگفت معجزه آسائ پر درخشش (نی) تا..




 کشف  آفتاب تازه و ظهور غزال دهن آتشی

بالاخره در حالیکه لبخندی روشن و شفاف بر لبان زیبایش نقش بسته بود و  احساس خوشی در سراپای وجود ناز و قدیس اش میدوید؛ از بودن و داشتن یک انجم نهان در مدار پنهانی کهکشان زیبایی عشق اقرار کرد ولی از دومش پیوسته انکار! آری چه ناز و زیبا گفت (هست!!) اما نپرس کجا
خدای من! چه شبی بود و چه خوشی ای ؟ اصرار من در رونمایی آن آفتاب؛آنشب به نتیجه نرسید و فردایش در حالیکه در اصرارم بر رونمایی مصمم بودم و او با لبخند ظریف به آزارم میپرداخت نمیدانم چگونه یکباره در رگ و پی اش جوهر محبت دوید  و  نرم نرمک باران محبتتش رو به باریدن کرد. انگار آهوی عشق  با یک حرکت زیبا پای چشمه ای نقره سان خم شد و با دستهای سفید نقرئین و شفافش پرنیان از روی انجم برداشت. و چه ناز انجم نمایی کرد. 
 هوا پر بود از عطر و بوی مشک آهوئ ختن عشق و حسی پیوسته بمن میگفت: باید اصرار بر رونمایی دیگرش کرد. الهام من درست است. رویائ من همیشه درست است. آهوئ عشق پیوسته ناز میخندید و اصرار بر نفی و انکار میکرد. در میان زیبا ترین ناز ها ناگهان گفت انجم بارانم کردی ! میخواهی انجم های بنده گی را ببینی ؟ با تردید گفتم : مگر میشه نخواهم؟ مگر الهه من چنین خواهد کرد؟ و حرفهای ما با عالمی از ابهام و تردید به پایان رسید و با دست بوسی مجازی به بستر رفتم. 

آنشب خوابهای خوشی دیدم! آرامترین شبی را تجربه کردم . و فردایش مثل یک فاتح مثل یک قهرمان از بستر بلند شدم. حس کردم اعتماد درگاه خدایی الهه مهر را بدست آوردم و از مقربانم . رفتم دنبال روزگار چلانی! بادهایی بشدت سرد و ملایم که سرانگشتان نوازشگر خود را به روی و یخنم می کشیدند با یاد خورشید شب گرم میشدند. طبیعتی سپید ناب و دلپذیر همه سو را احاطه کرده بود و طنین ارامش در شهر محله و دفترم پیچیده بود. اصلن حس نمیکردم آن جمله آخری محقق شود. با اینحال او دوباره ظهور کرد و برایم گفت: چشمانت را بکشا! آری چشمانم را گشودم . خدای من! خودش بود ! همان غزال آتشین دهان با رم و رام عاشق خواه
رباعی .
از ناله و غصه و شکایت  سیرم
ز آوار هجوم درد ها دلگیرم
آنقدر به رویایی تو مغروقم که
پی- اچ - دی ای عشقت ز خدا  می گیرم.

ادامه دارد




یاغی
 چکامه زیبایی از هوشنگ شفا که  احمد ظاهر آنرا جاودانه ساخته

برلبانم غنچه لبخند  پژمرده است 
 نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي نه سروري  نه هم اوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه اييني چه قانوني چه تدبيري است
من از اين ارامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر                                                                          
من از اين اهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر
من سرودي تازه ميخواهم جنبشي شوري نشاطي نغمه ايي  فريادههاي تازه مجوييم
من به هر ايين ومسلك كو كسي را  از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر
من تو را درسينه    اي اميد ديرين سال خواهم كشت
من اميد تازه ميخواهم . افتخاري اسمان گير و بلند اوا زه ميخواهم
كرم خاكي نيستم اينك تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش
نيستم شب كور كه ازخورشيد روشن گر بدوزم چشم
افتابم من كه يكجا يك زمان ساكت نمي مانم 
با پر زرين خورشديد افق پيماي خويش 
من تن بكرهمه گلهاي وحشي را نوازش ميكنم هر روز
جويبارم  من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست
موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي اورم همراه
كرم خاكي نيستم من افتابم جويبارم موج بيتابم 
تا به چند اين گونه در يك دخمه بي پرواز ما ندن تا به چند اينگونه با صد نغمه بي اواز ماندن
شه پر ما اسماني را به زيرچنگ پروازه بلندش داشت
افتابي را به خاري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهاراز پاي كوب پر غرور ما چو بيد از باد ميلرزيد
اينك ان اواز و پروازه بلند واين خموشي و زمين گيري
اينك ان همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم  داد
گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني  تكاپو زندگي يعني هياهو زندگي يعني  شب نو روز نو انديشه نو 
رندگي يعني غم نو حسرت نو پيشه نو 
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست  در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يك دم يك  نفس هم ز جنبش وا نماند
 گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد
زندگاني همچنان اب است
اب اگرراكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند ميگيرد
در ملال اب گيرش غنچه لبخند ميميرد
 آهوان عشق از آب گلالودش نمي نوشند
مرغكان شوق در ايينه تارش نمي جوشند 
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي اورم جز مرگ
من ز مرگ از ان نمي ترسم كه پاياني است برتور  يك اغاز       
بيم من از مرگ يك افسانه دلگير بي اغاز و پايان است
من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كش گوش كسي نشنيده باشد
من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن 
من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نبتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه ميخواهم 
قلب من با هر طپش يك ارمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن قرنها او را پرستيدن نمي خواهم
من خدايي تازه مي خواهم 
 گرچه او با اتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را
 گر چه اورونق دهد ايين مطرود و حرام مي پرستي را
من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر
ياغي ام من ياعي ام من گو بگيرندم بسوزندم گو به دار ارزوهايم بياويزند
گو به سنگ نا حق تكفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند 
من از اين پس ياغي ام ديگر

۱۳۹۷ دی ۱۳, پنجشنبه

بنیادحقوق نگاره

بنیادحقوق قربانیان
امروز به دعوت بنیاد حقوق قربانیان در محفلی که در شهر لایدن هالند دایر شده بود شرکت کردم. حسن این محفل دیدار با دوست بزرگوار و دانشمندم جناب محمد صدیق مصدق بود که پس از دوران کرونایی از حضور شان فیض نبرده بودم. لهذا آنقدر از دیدارش شادمان شدم که به روح نابغه شرق و شاگردوفادارش که باعث برپایی این محفل شده بود در حضورش دعا کردم.

در ضمن دوست دیگرم آقای علی دلیری را هم پس از سالها در همین محفل دیدم. محفل در راستای یاد آوری از قربانیان و درخواست عدالت انتقالی برای آنان، تدارک دیده شده بود. سخنرانان بیشتر روی فجایع هفت ثور و پیامد های بعدی تا همین اکنون مقالات شانرا ارائه کردند که خیلی آموزنده و عالی بود. از اینکه هفت ثور نقطه آغاز بی عدالتی و فاجعه نشانی شده بود در بخش سوالات از مسئولین در مورد قربانیان دوران داوود خان پرسیدم اما برایم پاسخ قناعت بخشی ارائه نکردند. فقط یکنفر که فکر میکنم از هواخواهان داوود خان بود با قهر برایم گفت : مسبب آن قتل ها هم پرچمی ها بود! راستی هر وقت کابینه داوود خان یادم می آید: که در آن شخص شاغلی محمد داوود ریس دولت، صدراعظم، وزیر خارجه و وزیر دفاع افغانستان بود به حیرت می افتم! در ضمن قصه مادر مرحومم یادم می آید که میگفت: خانم میوند وال در کنار بستری که دیگر کسی بر آن نمی خوابد بتنهایی هر لحظه اشک میریزد.رخت خواب و روجایی های سفید که از شب اول گرفتاریش همچنان خالی مانده تا اکنون جمع نشده است.لهذا تبهکاری های " اکسا و خاد" هرچند گسترده تر و وحشتناک تر از " مصونیت ملی داوود خان" می باشد، اما این بدان معنا نیست که پوششی براین بخش از تاریخ بکشیم و گذرا از کنار آن رد شویم. چراکه کودتا ( دزدی قدرت) را داوود مود ساخت! تفتیش عقاید را او مود ساخت! اعدام های انقلابی را او مود ساخت اما او خدا بیامرز و قهرمان است و تنها پاسخگو سروری
بنظرم از پنجاه سال بدینسو، مردم بیچاره ما، گاهگاه با دژخیمان هراسناک تر از سروری در "اکسا و خاد" رو برو شده اند، لهذا ضرورت دارد که بار دیگر پرونده " همه جنایتکاران دولتی " کالبد شکافی شود. از جنایات و مظالم هفت ثور گپهای زیادی بگفتن است که مثنوی و هفت من کاغذ میخواهد. یادم هست مادری که تنها پسرش را برده بودند چگونه با لبخندی محو فریادش را از لابلای ارسی خانه روانه آسمان ترک خورده شب میکرد و آه میکشید و همین لحظه که این حرفها را مینویسم دوست بزرگوارم آقای راهد تصویری از شهید محمد اسلم فیضی را در فیس بوکش با این سوال که بکدام جرم ترا کشتند پست کرده است؟ آری پاسخی به این سوال نیست

اما در مورد ۸ ثور باید بنویسم که : برای من زندگی کردن در میان سالهای ۱۳۷۱تا ۱۳۷۵ در کابل ، چیزی شبیه به نوشیدن معجونی با ترکیبی از آتش، دود، آینده، یاس، امید، خشم، انزجار، تلاش، ترس، تنهایی، شکست، خون دل و کورسوی ضعیفی از نور بطور روزانه بود
لهذا همه ساله سالروز ۸ ثور بیشتر برایم یاد آور درد عمیق و قدیمی آشنائی است که در وجودم بسیار سنگین مینشیند و وقتی سر این زخم کهن باز میشود. متوجه میشوم جور نمیشود،
آری! نسل ما با ایثار توانست آزادی این واژه مقدس که سرشاری حیات وممد ذات است را جایگزین خفقان، دلسردی و نامیدی کنند. اما متاسفانه کسی که قادر به راندن کشتی مملکت در گرداب های حاصل از ۱۴ سال مبارزه باشد یافت نشد.
کسی که در سیمای او صلابت ،از خود گذری ،پایداری به عهد را میدیدیم و قدرت چالش در برابر دام های نهاده شده بر سر راه این نسل را میداشت نبود.لهذا ۸ ثور برای من که آنوقت خیلی جوان بودم به آب که فقط یک وجب از سر گذشته باشد میماند، یعنی که آدم می‌توانست با شور جوانی مرتب بالا بپرد، نفسی بکشد و دوباره به زیر آب برگردد و به همین ترتیب برای مدت‌ها به زندگی نکبت ‌بارش ادامه دهد و بس.
نگاره و خاطره
از این نگاره مرا خاطرات می لرزد
دلم ز هشت نگر تا سوات می لرزد
مرا به ورطه ي تكرار مي كشد تاريخ
امید واهی و آن کیشت و مات می لرزد
به مژه سایی"اذا زلزلت" کنی تفسیر
ز نیل پیرهنت کائنات می لرزد
ز شام موی تو یلدا گرفته هستی و رنگ
به هر خرام تو راه صراط می لرزد
لهیب لاله؛ کشی ؛ آنچنان شدی زیبا
که دست خضر به آب حیات می لرزد
زچشم سبز تو وقتی ستاره مي بارد
دعا و قبله و التحیات می لرزد
ترا به کوثر و تطهیر و نور شسته خدای
و آیه آیه عشق از صدات می لرزد
به اسم ناز قشنگت شکیب زد سوگند
ز یاد خال تو قند و نبات می لرزد
سال نو ترسایی را با این غزل خاطره انگیز به تمام دوستان که از وبلاگم گاهگاهی دیدن میکنند تقدیم میکنم. این هشت سال است که روی این وبلاگ مینویسم و تا حال یک لک و بیست و نه و هزار و پنجصد بار وبلاگم دیده شده